فهرست کتاب


شرح دعای کمیل

استاد حسین انصاریان

وَأَسْأَلُكَ بِجُودِكَ أَنْ تُدْنِیَنِی مِنْ قُرْبِكَ...

« وَأَسْأَلُكَ بِجُودِكَ أَنْ تُدْنِیَنِی مِنْ قُرْبِكَ وَأَنْ تُوزِعَنِی شُكْرَكَ وَأَنْ تُلْهِمَنِی ذِكْرَكَ »
« خدایا ! به وسیله ی بخشش و سخاوتت، و بزرگواری و كرمت ( كه همه ی ظاهر و باطن هستی را فرا گرفته ) از تو درخواست می كنم كه مرا به مقام قرب خود نزدیك گردان و سپاسگزاری همه ی نعمت هایت و یاد وجود مقدست را به من الهام كن ».
امیرالمؤمنین (علیه السلام) در این جملات عرشی و ملكوتی و در این فرازهای نورانی سه مقام از مقامات بسیار باارزش سالكین را از پروردگار مهربان درخواست می كند :
1 ـ دست یابی به مقام قرب.
2 ـ وصول به مقام شكر.
3 ـ رسیدن به مقام ذكر.
بدون تردید تحصیل این سه مقام، جز به سبب جود و كرم حضرت دوست و جز به كمك بخشش و سخاوت و آقایی و بزرگواری حضرت معشوق میسّر نیست.
اگر او شوق و رغبت و اشتیاق و حال و مایه های عملی به سالك نبخشد،
﴿صفحه 220﴾
و اسباب رسیدن به این مقامات ملكوتی را به انسان عطا نكند، و آقایی و بزگواری اش از راهرو راه، دستگیری ننماید، و به عبد نیازمندش برای عبور از حجاب های ظلمانی و نورانی كمك نكند، و او را منزل به منزل و مقام به مقام پیش نبرد، به این مقامات معنوی و مراتب عرشی نخواهد رسید ; به این خاطر است كه دعا كننده جود و كرمش را به عنوان وسیله و سرمایه ی اصلی درخواست می كند تا در پرتو تجلّی آثار این دو صفت در تمام شئون زندگی اش بتواند به هر سه مقام واصل شود.
برای تماشای اندكی از جود و كرم حضرت حق، و توجّه به آثار این دو صفت، و جلوه اش در زندگی انسان، لازم است به جملاتی از دعای بی نظیر « عرفه » حضرت سید الشهداء (علیه السلام) با تأمل و اندیشه دقت كنیم تا به این حقیقت آگاه شویم كه : با اتصال به جود و كرم او و انفصال از ماسوای حضرتش، می توان به مقامات معنوی نایل شد.
« همه ی ستایش و سپاس ویژه ی توست، ای كه لغزشم را نادیده گرفت و اندوهم را زدود و دعایم را مستجاب كرد و عیبم را پوشانید و گناهم را آمرزید و مرا به خواسته ام رسانید و بر دشمنم پیروز گردانید، اگر نعمت ها و عطاها و بخشش های باارزشت را برشمارم، هرگز نمی توانم به شماره آورم، ای سرور و آقای من، تویی كه عطا كردی، تویی كه نعمت دادی، تویی كه احسان نمودی، تویی كه زیبایی بخشیدی، تویی كه فزونی دادی، تویی كه كامل نمودی، تویی كه روزی عنایت كردی، تویی كه توفیق دادی، تویی كه عطا فرمودی، تویی كه بی نیاز نمودی، تویی كه ثروت بخشیدی، تویی كه پناه دادی، تویی كه كفایت كردی، تویی كه راهنمایی نمودی، تویی كه محافظت فرمودی، تویی كه پرده پوشیدی، تویی كه آمرزیدی، تویی كه نادیده گرفتی، تویی كه قدرت دادی، تویی كه عزّت بخشیدی، تویی كه یاری دادی، تویی كه مساعدت فرمودی،
﴿صفحه 221﴾
تویی كه تأیید نمودی، تویی كه پیروزی عطا كردی، تویی كه درمان نمودی، تویی كه سلامت همه جانبه عنایت فرمودی، تویی كه گرامی داشتی »(294).
و نیز برای آگاهی به گوشه ای از جود و كرم حضرتش، واجب است با چشم دل به مفاهیم عرشی جملاتی از دعای « ابوحمزه ی ثمالی » كه مناجات شبهای ماه مبارك حضرت زین العابدین (علیه السلام) است بنگریم :
« آقای من، منم كودكی و كوچكی كه او را پروریدی، منم نادانی كه دانایش نمودی، منم گمراهی كه هدایتش فرمودی، منم افتاده ای كه بلندی و رفعتش دادی، منم ترسانی كه امانش بخشیدی و گرسنه ای كه سیرش نمودی و تشنه ای كه سیرابش كردی و برهنه ای كه لباسش پوشاندی و تهی دستی كه توانگرش كردی و ناتوانی كه نیرومندش ساختی و خواری كه عزیزش نمودی و بیماری كه شفایش دادی و درخواست كننده ای كه عطایش بخشیدی و گناهكاری كه گناهش را پوشاندی و خطاكاری كه نادیده اش گرفتی و اندكی كه بسیارش فرمودی و مستضعفی كه نصرتش دادی و رانده شده ای كه مأوایش بخشیدی »(295).
آری، سالك با درخواست این دو وسیله، و با اتصال به این دو سبب ـ كه جود و كرم بی نهایت حضرت محبوب است ـ می تواند به مقام قرب و شكر و ذكر برسد و در زمره ی مقربین و شاكرین و ذاكرین قرار گیرد.

مقام قرب

این مقام برترین و آخرین مقام و مرتبه ی سالكین است كه با جود و كرمش در شئون زندگی سالك و با تخلّق راهرو به اخلاق حسنه و اجتناب از محرمّات

﴿صفحه 222﴾
و دوری از نفوس شریره و ازدیاد ایمان و مداومت بر عمل صالح، و خلاصه با اطاعت همه جانبه از خدا و پیروی كامل از پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) و اهل بیت بزرگوارش (علیهم السلام) و هم نشینی با اولیای الهی و رعایت مراقبه و محاسبه و مشارطه و قدم نهادن در وادی تخلیه و تحلیه و تجلیه به دست می آید.
یقیناً با قدم اطاعت و عبادت، رسیدن به مقام قرب برای هر عاشق شیفته ای میسر است و سالك چون به این مقام برسد حقیقت توحید در سراسر وجودش جلوه می كند و ما سوی اللّه در اعتقاد و ایمان توحیدی اش فانی می گردد و بر كرسی خلافت و جانشینی از خدا به اذن خدا تكیه می زند و به توفیق حق در محدوده ی وجود خود كار خدایی می كند، چنان كه در حدیث قدسی آمده است :
عَبدِی ! أَطِعنِی حَتّی أَجْعَلْكَ مِثْلی، أَقولُ لِشَیء : كُنْ، فَیَكُونُ. تَقُولُ لِشَیء : كُنْ، فَیَكُونُ(296).
« بنده ی من از من اطاعت كن تا تو را ( از نظر اراده و قدرت ) نمونه ای از خود قرار دهم، به چیزی می گویم باش بی درنگ موجود شود، تو نیز به چیزی بگویی باش بی درنگ موجود شود ».
و در حدیث دیگر آمده :
أَنَا مَلِكٌ حَیٌّ لاَ أَمُوتُ أَبَداً، عَبدِی أَطِعْنِی أَجْعَلكَ مَلِكاً حَیّاً لاَ یَمُوتُ أَبَداً(297).
« من پادشاه زنده ای هستم كه هرگز نمی میرم، بنده ی من از من اطاعت كن تا تو را پادشاه زنده ای قرار دهم كه هرگز نمیری ».
اهل معرفت عقیده دارند : هدف از همه ی طاعات و عبادات چه طاعات و عبادات بدنیه و قلبیه، و چه طاعات و عبادات ظاهریه و باطنیه، رسیدن به مقام

﴿صفحه 223﴾
قرب است. چون كسی آنها را به قصد قربت و با رعایت همه ی شرایط انجام دهد به آن مقام والا و مرتبه ی بالا خواهد رسید و اراده اش در اراده ی حق، فانی خواهد شد و در باطنش جز اراده ی خدا نخواهد ماند، پس هرگاه بخواهد می تواند كار خدایی انجام دهد.
سالك، هنگامی كه با قدم طاعت و عبادت به سوی حضرت حق حركت كند، به هر قدمی كه برمی دارد رحمت خدا و اسماء حسنی و اوصاف علیای حضرت او با سرعتی غیرقابل مقایسه با حركت سالك به سالك نزدیك می شود، چنان كه در حدیث قدسی آمده :
مَن تَقَرَّبَ إِلَیَّ شِبْراً تَقَرَّبْتُ إِلَیْهِ ذِرَاعاً، وَمَنْ تَقَرَّبَ إِلَیَّ ذِرَاعاً تَقَرَّبْتُ إِلَیْهِ بَاعاً، مَنْ أَتَانِی مَشْیاً أَتَیْتُهُ هَرْوَلَةً(298).
« كسی كه یك وجب به من نزدیك شود من به اندازه ی یك ذراع(299) به او نزدیك می شوم، و كسی كه به اندازه ی یك ذراع به من نزدیك شود، من به اندازه ی یك باع(300) به او نزدیك شوم، و هركس قدم زنان به سوی من آید، من هروله كنان به سوی او آیم ! »
آری، نتیجه ی طاعت و عبادت، نزدیك شدن عبد به مولا و نزدیك شدن مولا به عبد است كه در آیات و روایات از این حقیقت تعبیر به « مقام قرب » شده و رسیدگان به این مقام را « مقرّبین » نامیده اند.
اهل دل، همه ی افعال و صفات مقربین را فانی در افعال و صفات خدا می دانند و اراده ی مقربین را اراده ی خدا می شمارند و گفتار مقربین را پرتوی از گفتار خدا به حساب می آورند. نظر اهل دل نسبت به مقربین برگرفته از روایات
﴿صفحه 224﴾
قدسی و احادیث بسیار مهمی است كه از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) و اهل بیت (علیهم السلام) در كتاب های باارزش حدیث نقل شده است :
إِنَّ اللّهَ یَقولُ : لا یَزَالُ عَبدٌ یَتَقَرَّبُ إِلَیَّ بِالنَّوافِل حَتَّی أُحِبَّهُ، فَأكونُ أَنا سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِه، وَبَصَرَهُ الَّذِی یُبْصِرُ بِهِ، وَلِسانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِه، وَقَلْبَهُ الَّذِی یَعْقِلُ بِه، فَإذَا دَعَانِی أَجَبْتُه، وَإذَا سَأَلَنِی أَعْطَیْتُهُ(301).
« خدا می فرماید : همواره سالك به سبب نافله ها به من تقرب می جوید تا آنجا كه من به او عشق میورزم، در این حال است كه من گوش او می شوم كه با آن گوش می شنود، و چشم او می شوم كه با آن چشم می بیند، و زبان او می شوم كه با آن زبان سخن می گوید، و قلب او می شوم كه با آن قلب تعقّل می كند، پس هنگامی كه مرا بخواند او را پاسخ می گویم، و زمانی كه از من بخواهد به او عطا می كنم ».
قَالَ النَّبِیُّ (صلی الله علیه وآله وسلم) : كَلامُ المُتَّقِینَ بِمَنْزلَةِ الوَحْیِ مِنَ السَّمآءِ، إِذَا وُجِدَتْ كَلِمَةٌ عَلَی لِسانِ بَعضِهِم فَقِیلَ لَهُ : مَن حَدَّثَكَ بِهَذِهِ ؟ فَیُقولُ : حَدَّثَنِی قَلْبِی عَنْ فِكْرِی عَنْ سِرِّی عَنْ رَبِّی(302).
« پیامبر فرمود : كلام تقوا پیشگان در رتبه ی وحی آسمانی است، هنگامی كه سخنی بر زبان برخی از آنان ظاهر شود، پس به آنها گویند : چه كسی به این صورت با تو سخن گفت ( كه تو گویا از جانب او می گویی )، می گوید : دلم از فكرم و فكرم از عمق باطنم و عمق باطنم از سوی پروردگارم با من سخن گفت ! »
برترین مرحله ی این مقام برای پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) بود، به این خاطر می فرمود :

﴿صفحه 225﴾
مَن رَآنِی فَقَدْ رَأَی الحَقَّ(303).
« كسی كه مرا ببیند، به یقین حق را دیده است ».
و نیز فرمود :
لِی مَعَ اللّهِ وَقْتٌ لاَ یَسَعُنِی فِیهِ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَلاَ نَبِیٌّ مُرْسَلٌ(304).
« برای من با خدا زمانی است كه هیچ فرشته ی مقرب و پیامبر مرسلی در آن زمان با من نمی گنجد ».
و پس از پیامبر برترین مرحله ی این مقام برای مولای عارفان امیر مؤمنان (علیه السلام)بود كه فرمود :
مَعْرِفَتِی بِالنُّورانِیَّةِ مَعْرِفَةُ اللَّه(305).
« شناخت من به سبب نورانیت باطن شناخت خداست ».
جلال الدین رومی، مقام فناء فی اللّه نوح را كه از بندگان مقرّب پروردگار بود از قول نوح چنین نقل می كند :
گفت نوح ای سركشان من من نیم *** من ز جان مُردم به جانان می زِیم
چون بمُردم از حواس بوالبشر *** حق مرا شد سمع و ادراك وبصر
چون كه من من نیستم این دم ز هوست *** پیش این دم هركه دم زد كافر اوست(306)

﴿صفحه 226﴾

كرامات مقرّبین

1 ـ كرامتی از حاج سید علی قاضی
استاد بزرگوارم مرحوم آیت اللّه حاج شیخ ابوالفضل نجفی خوانساری، كه سالیانی فقه و اصول استدلالی را از محضر پرفیضش استفاده كردم، در عیادتی كه چند ماه پیش از رحلتشان از ایشان داشتم و در آن عیادت از حضرتش درخواست كردم اگر كرامتی از استادش عارف باللّه مرحوم حاج سید علی قاضی به یاد دارند برایم بازگو كنند فرمودند :
شبی همراه با چند تن از تربیت شدگان استاد، در معیت استاد، به مسجد كوفه برای عبادت و مناجات و راز و نیاز رفتیم. در كنار استاد به عبادت مشغول شدیم و با حضرت بی نیاز به راز و نیاز پرداختیم. پس از پایان كار چون آماده ی بیرون رفتن از مسجد شدیم، ناگهان ماری بسیار خطرناك و وحشت زا نزدیك جمع ما حاضر شد. جمع دوستان به جز استاد كه در آرامشی عجیب قرار داشت به وحشت افتادند و در ترسی سخت فرو رفتند ; استاد، با همان آرامش و طمأنینه مخصوص به خود رو به مار كردند و گفتند : ای مار بمیر. مار چون چوبی خشك، بی جان و بی حركت برجای ماند و ما هم با آرامشی كه به دست آوردیم به طرف بیرون مسجد حركت كردیم.
چون چند قدم دور شدیم یكی از دوستان برای اطمینان یافتن از این واقعه كه آیا مار در حقیقت با خطاب استاد مرده یا نه به عقب برگشت و با پای خود به مار زد و مار را در حقیقت مرده یافت، سپس به جمع ما پیوست و همه راه خود را به سوی نجف ادامه دادیم، ناگهان استاد رو به آن شخص كرد و فرمود : مار با خطاب من بی جان شد، لازم نبود شما به عقب برگردید و از این واقعه تفحص و تحقیق كنید و مرا امتحان نمایید كه آیا خطابم مؤثر افتاد یا نه !!
﴿صفحه 227﴾
2 ـ حكایتی دیگر از صاحبدلی
حكایت كنند از بزرگان دین *** حقیقت شناسان عین الیقین
كه صاحبدلی بر پلنگی نشست *** همی راند رهوار و ماری به دست
یكی گفتش : ای مرد راه خدای *** به دین ره كه رفتی مرا ره نمای
چه كردی كه درّنده رام تو شد *** نگین سعادت به نام تو شد
بگفت ارپلنگم زبون است و مار *** و گر پیل و كركس شگفتی مدار
تو هم گردن از حكم داور مپیچ *** كه گردن نه پیچد ز حكم تو هیچ
چو حاكم به فرمان داور بود *** خدایش نگهبان و یاور بود
محال است چون دوست دارد تو را *** كه در دست دشمن گذارد تو را
ره این است، روی از طریقت متاب *** بنه گام و كامی كه داری بیاب
نصیحت كسی سودمند آیدش *** كه گفتار « سعدی » پسند آیدش(307)
3 ـ حكایتی به نقل از میرزا طاهر تنكابنی
میرزا طاهر تنكابنی كه از حكما و فلاسفه ی بزرگ زمان اخیر بود می فرمود : از مدرسه ی سپهسار واقع در تهران میدان بهارستان برای انجام كاری درآمدم، آن سوی خیابان سیدی را دیدم، در چهره اش دقت كردم یافتم كه از هم درسی های گذشته ی من است، نزد او شتافتم و پس از سلام پرسیدم چه می كنی ؟ گفت : ولگردم. گفتم : امشب بیا در مدرسه مهمان من باش. آمد و به خاطر سرمای سخت زیر كرسی نشست، برایش چایی ریختم، پس از خوردن به من گفت : میل داری همراه من به شهر قم بیایی ؟ گفتم : هوا بسیار سرد است، علاوه در این وقت شب وسیله برای رفتن به قم میسّر نیست، ولی برای رفتن به قم اصرار كرد.

﴿صفحه 228﴾
گفتم : می آیم. ناگهان گفت : این قم !! خود را در صحن مطهّر حضرت معصومه (علیها السلام) دیدم، برای این كه به این واقعیت یقین كنم، مُهر نمازی از جامهری برداشتم و در جیب خود نهادم، پس از زیارت به ناگاه گفت : تهران، دیدم زیر كرسی حجره ی مدرسه هستم و آن مهر نزد من است.
4 ـ دو كرامت از جابر جعفی
گروهی نزد جابر جعفی كه حضرت صادق (علیه السلام) او را از مقربین و همنشین پدر بزرگوارش حضرت باقر (علیه السلام) در دنیا و آخرت می دانستند، آمدند و از او برای بنای مسجدی درخواست كمك كردند. جابر گفت : من به بنایی كه مردی مؤمن در آن به زمین افتد و بمیرد كمك نمی كنم ! از نزد او رفتند در حالی كه دو تهمت به او زدند ; گفتند : هم بخیل است و هم دروغگو ! روز بعد پولی روی هم گذاشتند و بنا را شروع كردند، هنگام عصر به خاطر بی دقتی در چوب بست بنّا از داربست به زمین افتاد و از دنیا رفت، و آنان دانستند كه آن مرد الهی نه بخیل بود و نه دروغگو(308).
علاء بن شریك می گوید : هشام بن عبدالملك، جابر جعفی را نزد خود طلبید و من در آن سفر با او همراه شدم. در طول مسیر در میان بیابانی نزدیك چوپانی نشستیم، میشی به صدا درآمد. جابر خندید. به او گفتم : سبب خنده ات چیست ؟ گفت : این میش به بچه اش می گوید این ناحیه را ترك كن زیرا گرگی سال گذشته كه سال اوّل وضع حملم بود، حملم را از اینجا ربود ! من گفتم : شگفت آور است، راست و دروغ این مطلب را الآن معلوم می كنم. نزد چوپان رفتم، گفتم : این برّه را به من بفروش. گفت : نمی فروشم. گفتم : برای چه ؟ گفت : این میش در میان این گله از همه پر زاد و ولدتر و پر شیرتر است، سال اول وضع حملش گرگ

﴿صفحه 229﴾
بره اش را ربود و شیر او به طور كامل خشك شد تا امسال كه زاییده و سینه اش پر شیر شده. گفتم : درست است.
با هم حركت كردیم تا به پل كوفه رسیدیم. در دست مردی انگشتری از یاقوت بود، جابر به او گفت : این یاقوت برّاق را ببینم. او هم از دستش درآورد و به او داد. جابر انگشتر را وسط آب خروشان فرات انداخت. آن مرد در حالی كه بسیار ناراحت شده بود گفت : چه كردی ؟ جابر گفت : ناراحت نباش دوست داری به انگشترت برسی ؟ گفت : آری. دستش را به سوی آب گرفت، آب روی هم سوار شد تا نزدیك دستش رسید یاقوت را گرفت و به صاحبش داد !(309)