فهرست کتاب


رساترین دادخواهی و روشنگری (شرح خطبه فدکیه)جلد1

آیت الله محمدتقی مصباح یزدی تدوین و نگارش: عباس گرایی

دوم. قانون واحد؛ شرط دوم تحقق جامعه

روشن شد که وحدت اجتماعی در سایة عدالت محقق می‌شود. تا اینجا، هنوز سخن از قانون به میان نیامده است و اگر قانون هم گفته می‌شود، مقصود همان ارزش‌های عامی است که نزد همة مردم پذیرفتنی است. در این مرحله، مسئلة مهم این است که
﴿ صفحه 433 ﴾
روحیة تجاوزگری و پای‌مال کردن حق دیگران بر مردم مسلط نباشد و به حق خود راضی باشند. اما به نظر می‌رسد وحدت جامعه فقط با این امر تأمین نمی‌شود که کسی قصد ظلم و تجاوز به دیگری را نداشته باشد. با وجود چنین امر مبارکی در جامعه، ممکن است از ناحیه‌ای دیگر مشکل به وجود آید که به حوزة شناخت و معرفت افراد برمی‌گردد؛ بدین‌معنا که ممکن است افراد جامعه در تشخیص اینکه چه چیزی خوب و چه چیزی بد است، با یکدیگر اختلاف فکری داشته باشند. گرچه در چنین جامعه‌ای افراد نمی‌خواهند به همدیگر ظلم کنند، ممکن است با یکدیگر اختلاف فکری، روشی، سلیقه‌ای و امثال اینها داشته باشند. اگر این عامل به‌قدری قوت یابد که رفتارهای افراد جامعه را گونه‌گون سازد، باز نمی‌توانند با همدیگر ارتباطی نزدیک برقرار کنند. بنابراین، برای تحقق وحدت جامعه به عاملی دیگر نیازمندیم که اگر بخواهیم آن را با مفاهیم شایع در محاورات خود تطبیق دهیم، باید بگوییم: ما به قانون واحد نیازمندیم تا اختلافات معرفتی موجب پراكندگی و از هم پاشیدن جامعه نشود. اگر شخصی معامله‌ای را صحیح دانسته، دیگری همان معامله را باطل بداند، یا اگر فردی کاری را قانونی تشخیص داده، دیگری همان کار را غیرقانونی تشخیص دهد، چنین مردمی نمی‌توانند باهم وحدت داشته باشند. جامعه‌ای که خواهان برقراری و استقرار وحدت در میان افراد خویش است، باید در مقام عمل، قانونی واحد بر آن حاکم باشد. از این معنا به «ملت» تعبیر می‌شود.
ملت در اصطلاح فارسی‌زبانان با کاربردهای آن در زبان عربی متفاوت است. ملت در زبان فارسی به معنای اصطلاحی‌اش در جامعه‌شناسی و علوم سیاسی به کار رفته، به دسته‌ای از مردم اطلاق می‌شود که در زندگی اجتماعی باهم ریشه‌های مشترک
﴿ صفحه 434 ﴾
نژادی داشته، در یک محل زندگی می‌کنند و معادل «Nation» در زبان انگلیسی است، اما ملت در زبان عربی معنای دیگری داشته، به معنای آیین زندگی، روش، رفتار، آداب و سنت‌های حاکم بر یک جامعه است.(466) ملت به این معنا از جهت معنایی بسیار شبیه به دین است، با این تفاوت که معمولاً در معنای ملت، رفتار‌های عملی بیشتر مورد توجه است، اما در معنای دین، اگر نگوییم بیشتر، دست‌کم به همان میزانِ توجه به رفتارهای عملی، به اعتقادات و افکار بنیادین هم توجه می‌شود.(467) در قرآن کریم، خصوصاً ملت ابراهیم(علیه السلام) مورد تأکید قرار گرفته، به پیامبر گرامی اسلام(صلى الله علیه وآله) می‌فرماید: قُلْ إِنَّنِی هَدَانِی رَبِّی إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ دِینًا قِیَمًا مِّلَّةَ إِبْرَاهِیمَ حَنِیفًا وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِین؛(468) «بگو: به‌درستی که پروردگارم مرا به راه راست هدایت كرده است، آیینى پابرجا؛ آیین ابراهیم كه از آیین‌هاى خرافى روى برگرداند و از مشركان نبود».
اگر ملت‌ها و روش‌های زندگی و نظام‌های ارزشیِ حاکم بر جامعه متفاوت باشند، افراد جامعه باهم ارتباطی نزدیک برقرار نکرده، نمی‌توانند جامعة واحدی تشکیل دهند. بنابراین، باید عاملی وجود داشته باشد که اختلافات فکری و سلیقه‌ای را رفع کند که موجب اختلاف در رفتار گشته، قوانینی مختلف و متضاد به وجود می‌آورند. باید مرجعی وجود داشته باشد که اگر افراد در تشخیص خوب‌ها و بدها اختلاف‌نظر پیدا کردند، با رجوع به آن مرجع بتوانند اختلاف خود را حل نمایند و راه صحیح را تشخیص دهند.
﴿ صفحه 435 ﴾
ازاین‌رو، معمولاً در اجتماعاتِ مدنی تلاش بر این است که قانون واحدی مرجع همة افراد جامعه باشد.

سوم. مدیریت واحد

برای رسیدن به جامعه‌ای واحد، در کنار دو عامل پیش‌گفته، عاملی تعیین‌کننده و نهایی مطرح است، و آن مسئلة اجرا و مدیریت است. باید دستگاه اجراییِ واحدی وجود داشته باشد که نظام ارزشیِ واحدی را بر جامعه حاکم کند. در این صورت، سه رکن اساسیِ وحدت جامعه شکل گرفته، می‌توانیم جامعة واحدِ معقولی داشته باشیم که افراد آن یکدیگر را برای رسیدن به سعادت دنیوی و ابدی یاری می‌كنند. این عاملِ سوم، «امامت و رهبری» نام دارد.

بر اساس آنچه گفته شد، اولاً نخستین نیاز تشکیل جامعه‌ای واحد، وجود روح همدلی در بین افراد جامعه است و این مهم، فقط در سایة عدالت حاصل می‌شود؛ ثانیاً، وجود منبعی برای ارائة نظام ارزشیِ واحد و رجوع به آن در هنگام اختلافات، ضروری می‌نماید؛ ثالثاً، باید دستگاه اجراییِ واحدی وجود داشته باشد که بتواند عملاً این مسائل را تأمین کند. با این سه رکن، وحدت جامعه تأمین خواهد شد.

ب) اهل‌بیت(علیهم السلام)؛ مرجع علمی و اجراییِ جامعه

گفتیم كه اصل ارزشمند بودنِ عدالت، حکم بدیهیِ عقل است و اختلافی بر سر آن وجود ندارد، اما دو مسئلة دیگر باقی می‌ماند: چه کسی باید نظام ارزشیِ صحیح را تعیین کرده، احکام و قوانین را تثبیت کند؟ و چه کسی باید متصدی اجرا و رهبری
﴿ صفحه 436 ﴾
جامعه شود؟ اینجاست که صدیقة طاهره(علیها السلام) مسئلة «اطاعت و امامتِ عترت» را مطرح می‌فرمایند. حضرت می‌فرمایند: برای اینکه قانونی واحد و نظام ارزشیِ هماهنگی بر جامعه حاکم باشد، باید از ما اطاعت کنید و اگر اختلافی هست، باید با مراجعة به ما آن را حل نمایید. سپس در مرحلة نهایی، که مرحلة مدیریت جامعه است، مسئلة امامت را مطرح کرده، می‌فرمایند: خدای متعال امامتِ ما را ضامنی برای جلوگیری از پراکندگی و تفرقة جامعه قرار داده است. در فرهنگ ما بهترین تعبیر برای مدیریت و رهبریِ جامعه تعبیر «امامت» است.
در میان کسانی که سخنان حضرت زهرا(علیها السلام) را در آن مجلس می‌شنیدند، کسانی بودند که مسلماً این سخنان را قبول نداشتند و شاید به دلیل رعایت احترام دختر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) ـ که به‌تازگی پدر بزرگوارش رحلت كرده‌اند و در مسجد سخن می‌گویند ـ سکوت اختیار کردند؛ وگرنه بودند کسانی که به این دو سخن اخیر ایمان نداشتند که اطاعت از عترت رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نظام ارزشیِ واحدی را برای جامعه به ارمغان خواهد آورد و آیین رفتاریِ واحدی را بر جامعه حاکم خواهد کرد و فقط امامت ایشان است كه تفرقه را از جامعه ریشه‌کن خواهد کرد، اما حضرت این مسائل را محکم و با صراحتِ تمام مطرح می‌فرمایند. این سخنان گهربار صدیقة طاهره(علیها السلام)، زمینه‌ای است برای طرح مسائل بعدی که حضرتش در نظر داشتند.
اما دربارة مسئلة امامتِ عترت رسول خدا(صلى الله علیه وآله) و قطعیت آن از دیدگاه اسلام، بین شیعیان و سایر فِرَق و مذاهبِ اسلامی اختلاف‌نظر وجود دارد. در میان سایر فِرَق و مذاهب اسلامی طوایفی هستند که مسئلة اول (مرجعیت عترت برای نظام ارزشیِ جامعه) را دست‌کم ازلحاظ نظری می‌پذیرند؛ بدین‌معنا که معتقدند بعد از وفات پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله)
﴿ صفحه 437 ﴾
مردم باید نظام ارزشیِ صحیح را از اهل‌بیت(علیهم السلام) بگیرند. بعضی از طوایف اهل تسنن می‌پذیرند که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) فرمودند: بعد از من مرجعیت جامعة اسلامی حق دوازده نفر از قریش است و این دوازده نفر نیز ائمة اهل‌بیت(علیهم السلام) هستند و مرجع فکری و علمیِ جامعة اسلامی، خاندان پیغمبر(علیهم السلام) هستند و آنها که از انصاف بیشتری برخوردارند، می‌گویند: خلفا نیز به این مسئله معتقد بودند و ازاین‌رو بود که خلفا در موارد فراوانی برای حل مسائل به سراغ امیرالمؤمنین(علیه السلام) رفته، نظر ایشان را معتبر می‌دانستند و بدان عمل می‌کردند. اهل‌سنت خود روایات فراوانی از خلفا به‌خصوص از خلیفة دوم نقل کرده‌اند که شاهد این مسئله است. این جمله بارها از خلیفة دوم شنیده شده است كه: لا أَبْقَانِی اللَّهُ لِمُعْضِلَةٍ لَیسَ فیها ابوالحسن؛(469) «خدا مرا با مشکلی باقی نگذارد که علی در رفع آن نباشد». همچنین معروف است که عمر بیش از هفتاد بار گفت: لَو لا عَلیٌّ لَهَلَکَ عُمَر؛(470) «اگر علی نبود، عمر هلاک شده بود».
برخی از فِرَق اهل تسنن به استناد همین روایات معتقدند خلیفة اول و دوم مدعی مقام سیاسی بودند، نه مقام علمی. لذا در مشکلات علمی به اهل‌بیت(علیهم السلام) مراجعه می‌کردند. پس یک مسئله، مرجعیت علمی است و هنگامی‌ که حضرت فاطمه(علیها السلام) فرمودند: «خداوند اطاعت از ما را موجب شکل‌گیری نظام ارزشیِ واحد قرار داده است»، به این مسئله اشاره كردند، كه پذیرش آن، مسئلة بعدی را برای مخاطبان آسان‌تر می‌نماید: باید برای داشتن یک نظام رفتاری و ارزشیِ مسجّل و خداپسندانه از اهل‌بیت(علیهم السلام) پیروی کرد.
﴿ صفحه 438 ﴾
اما مسئلة مهم‌تر، مسئلة دوم است: آیا متصدی اجرای این نظام ارزشی، که در حکم دولت است، باید از اهل‌بیت(علیهم السلام) باشد، یا باید با رأی مردم تعیین شود؟ این مسئله (امامت) محل اختلاف اصلی بین شیعه و سایر فِرَق اسلامی است و برای ما روشن است که هم در آیات قرآن و هم در روایات، حتی در مجموعه‌های روایی اهل‌سنت، شواهد فراوانی بر درستی نظر شیعه در این مسئله وجود دارد.(471) بحث کنونی ما اثبات مسئلة امامت نیست، بلکه با توجه به سخن صدیقة طاهره(علیها السلام) باید بر این نکته تأکید نمود که هیچ جای تردیدی وجود ندارد که نه‌تنها اهل‌بیت(علیهم السلام) ازطرف خداوند تعالی به‌عنوان مرجع علمی جامعه تعیین شده‌اند و آنها هستند که از علم الهی و لدنی برخوردارند، بلکه در مقام اجرا نیز باید متصدی امر حکومت در جامعه شوند و جامعه زیر نظر آنها اداره شود. البته این بدان معنا نیست که باید امام معصوم(علیه السلام) در تمام بلاد حضور داشته، خود، هر شهر و روستایی را شخصاً و مباشرتاً اداره نماید؛ چراکه چنین امری امکان ندارد. لذا امام(علیه السلام) برای سایر شهرها و روستاهایی که مسلمانان را در خود جای داده است، شخص لایقی را به‌عنوان نمایندة خویش می‌فرستد تا آنجا را تحت فرمان حکومت مرکزی اداره كند. نظیر این امر در دوران کوتاه حکومت امیرالمؤمنین(علیه السلام) قابل مشاهده است. حضرت کسانی را به‌عنوان عامل و والی و مانند آنها به شهرهای مختلفی فرستادند که برخی به مقصد رسیده، مدتی هم به ادارة شهر اشتغال یافتند و برخی هم مانند مالک اشتر پیش از رسیدن به مقصد به شهادت رسیدند.(472)
﴿ صفحه 439 ﴾
از آنچه تاکنون گفته شد، دو نکتة اساسی استفاده می‌شود: اولاً، بانوی دو عالم(علیها السلام) این جمله‌ها را در بین معارف مسلّم اسلام می‌گنجانند، و یک طرفْ نماز، روزه و حج، و طرف دیگر، جهاد و امربه‌معروف و غیره را مطرح می‌فرمایند. باید گفت: این چینش، شاهکاری است که حضرت زهرا(علیها السلام) آفریده‌اند، تا ذهن‌ها را برای بیان مسئلة امامت آماده کنند و به مردم بفهمانند که وظیفة اصلی ایشان اطاعت از اهل‌بیتِ رسول خدا(علیهم السلام) است؛ ثانیاً، جامعه برای در امان ماندن از تفرقه، نیازمند مدیریت واحد است که آن را «امامت» می‌گوییم و خداوند آن را در عترت و اهل‌بیتِ رسول گرامی اسلام(علیهم السلام) قرار داده است.