فهرست کتاب


رساترین دادخواهی و روشنگری (شرح خطبه فدکیه)جلد1

آیت الله محمدتقی مصباح یزدی تدوین و نگارش: عباس گرایی

اول. عدالت‌خواهی؛ پیونددهندة دل‌ها

به نظر می‌رسد حکمت خدای متعال اقتضا کرده است که انسان‌ها باهم ارتباط
﴿ صفحه 428 ﴾
داشته باشند و زندگیِ اجتماعی و مشترکی برپا كنند. در میان حیوانات، زندگی فردی و اجتماعی مشاهده می‌شود. برخی از حیوانات حداکثر با جفت خویش زندگی کرده، برخی به‌صورت گروهی و اجتماعی به حیات خود ادامه می‌دهند و آن را مدیون غریزة حیوانیِ خویش هستند که آنها را به این سبک زندگی هدایت می‌نماید؛ مانند موریانه و زنبور عسل. این دسته از حیوانات از ابتدای تولد به‌صورت ناخودآگاه زندگی مشترکی را شکل می‌دهند؛ گویا در بین خویش تقسیم کار کرده، هر‌یک وظیفه‌ای را به عهده می‌گیرند. تا جایی که برای ما روشن است، آنها سبک زندگی خویش را از کسی آموزش نمی‌بینند و این‌گونه نیست که با همفکری و مشورت، نیازهای خود را مشخص كنند و هر‌یک وظیفه‌ای را آگاهانه به عهده گرفته باشند، بلکه نوع خلقت آنها به‌گونه‌ای است که چنین حیاتی را ایجاب می‌کند و تفاوت وظایفی که انجام می‌دهند، به تفاوت در نوع خلقتشان برمی‌گردد. مثلاً در زندگی اجتماعی زنبور عسل، اساساً آفرینش ملکه با آفرینش زنبوران کارگر متفاوت است؛ حتی گفته‌اند: تغذیة آنها نیز با یکدیگر متفاوت است. این زندگی اجتماعی بر اساس غریزه‌ای که خداوند در وجود آنها قرار داده است، شکل می‌گیرد و آنها جز به این سبک نمی‌توانند زندگی کنند.
اما زندگی اجتماعی انسان چگونه است؟ آیا اجتماعی زندگی کردنِ انسان نیز بر اساس مقتضای غریزة اوست، یا اینکه عاملی عقلانی یا عاملی احساسی و عاطفی در آن مؤثر است، یا همة این عوامل به نحوی در آن دخیل هستند؟ این مسئله‌ای است که در بین صاحب‌نظران مطرح بوده، در آن اختلاف‌نظر دارند. تعبیر معروفی در فرهنگ ما وجود دارد و آن این است که می‌گوییم: انسان مدنی‌بالطبع
﴿ صفحه 429 ﴾
(یا شهری‌منش) است. گویا این تعبیر از فیلسوفان یونان باستان اخذ شده است.(460) به‌هرحال، باز این تعبیر به‌درستی روشن نمی‌کند که آیا زندگی اجتماعیِ انسان نیز بر اساس غریزه شکل می‌گیرد، یا عامل دیگری در شکل‌گیری آن تأثیر دارد؟ صرف اینکه گفته شود طبع انسان اقتضای مدنیت دارد، مسئله را روشن نمی‌کند. اما این مسئله چندان برای موضوع بحث ما اهمیت نداشته، به همین اندازه اکتفا می‌کنیم. آنچه مقصود ماست، بیان این نکته است که زندگیِ اجتماعی برای انسان مفید، بلکه ضروری است و می‌دانیم که انسان جز در قالب زندگی اجتماعی نمی‌تواند به کمالات خویش دست یابد، بلکه چه‌بسا كه حیات او بر روی زمین به اجتماعی بودنش وابسته است. بااینکه زندگیِ اجتماعی برای انسان ضروری است، اما انسان‌ها هرکدام هویت مستقلی دارند و هرکس احساس می‌کند وجودی جدا از وجود دیگران و خواسته‌هایی متفاوت با خواسته‌های دیگران دارد. گاهی خواسته‌های انسان‌ها با یکدیگر تزاحم یافته، حتی به جنگ کشیده می‌شود. نیز با مراجعه به منابع دینی معلوم می‌شود که سرانجام، انسان به عالَمی سفر خواهد کرد که در آنجا عوامل اجتماعی نقش چندانی ندارند. قرآن می‌فرماید: وَكُلُّهُمْ آتِیهِ یَوْمَ الْقِیامَةِ فَرْدًا؛(461) «و همگى در روز رستاخیز، تنها نزد او حاضر مى شوند».
در آنجا، نه ارتباطات نَسَبی نقشی دارند، چنان‌كه قرآن می‌فرماید: فَإِذا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَینَهُمْ یَوْمَئِذ؛(462) «پس هنگامى كه در صور دمیده شود، هیچ‌یك از پیوندهاى خویشاوندى میان آنها نخواهد بود»، و نه عوامل اجتماعی، همچون روابط
﴿ صفحه 430 ﴾
ارباب و رعیتی، چنان‌كه قرآن می‌فرماید: وَتَقَطَّعَتْ بِهِمُ الأَسْبَاب؛(463) «و دستشان از همه‌جا كوتاه مى ‌شود».
البته در آخرت نیز اجتماعاتی تشکیل می‌شود، اما نه بر اساس عواملی چون نژاد، زبان، نَسَب و جز اینها که در تشکیل اجتماعات دنیوی مؤثر بودند، بلکه ملاکِ اجتماع در آنجا مراتب ایمان انسان‌هاست. در آنجا کسانی باهم هستند که ایمانشان به هم نزدیک‌تر است. آیاتی از قرآن نشان می‌دهند که در بهشت اجتماعاتی تشکیل شده، افراد باهم اُنس گرفته، از هم بهره می‌برند: وَنَزَعْنا ما فی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ إِخْواناً عَلى سُرُرٍ مُتَقابِلین؛(464) «و هرگونه غِل (حسد و كینه و دشمنى) را از سینة آنها برمى كنیم، درحالى‌كه همه باهم دوست هستند و بر تخت‌ها روبه‌روى یكدیگر قرار دارند».
اینان کسانی هستند که مراتب ایمانشان به یکدیگر نزدیک است.
اکنون با توجه به هویت مستقل انسان‌ها و تزاحمات خواسته‌های ایشان ازیک‌طرف و ضرورت تشکیل زندگیِ اجتماعی برای انسان از طرفی دیگر، چگونه و با چه ملاکی باید اجتماع انسان‌ها شکل گیرد؟
ازنظر تاریخی، عوامل طبیعی نقش تعیین‌کننده‌ای در تشکیل اجتماعات بشری داشته‌اند و اَحیاناً عوامل ثانوی نیز مثل زبان، گویش، لهجه و غیره، در این میان بی‌تأثیر نبوده‌اند، اما به‌طورقطع، هیچ‌یک از این عوامل نمی‌توانند ملاک زندگیِ اجتماعی و مشترکی باشند که برای انسان مفید است. ممکن است دو انسان ازلحاظ رنگ، نژاد، زبان و دیگر چیزها، به یکدیگر شباهت داشته باشند، اما سبک زندگی،
﴿ صفحه 431 ﴾
روحیات و رفتارشان بسیار متفاوت باشد، به‌خصوص اگر از دو دین یا دو مذهب پیروی کنند. با وجود آن شباهت‌ها و این تفاوت‌ها، نهایتاً یکی به بهشت و دیگری به جهنم می‌رود. پس اشتراک در رنگ، خون، زبان، مسکن، منطقة جغرافیایی و امثال اینها، نمی‌تواند سرنوشت انسان‌ها را به هم گره زند و این عوامل چندان تأثیری در سعادت و شقاوت نهایی انسان‌ها نخواهد داشت. تأثیر این عوامل را کمابیش در ارتباط‌های مادیِ دنیوی می‌توان دید. پس برای ارتباطِ بهترِ افرادِ یک جامعه و بهره‌برداریِ بهتر از این ارتباط، برای سعادت حقیقی آنها، وجود عواملی دیگر ضروری می‌نماید و در محدودة شناخت ما عاملی طبیعی که تأمین‌کنندة این نیاز باشد، وجود ندارد.
به نظر می‌رسد آنچه در ابتدا برای تشکیلِ اجتماعِ انسانی و برقراری وحدت ـ که آن را وحدت جامعه نام می‌نهیم ـ ضروری است، وجود همدلی و نبود دشمنی و کینه‌توزی است. اگر یکی از دو برادری که در یک خانه زندگی می‌کنند، احساس کند که دیگری دائماً در اندیشة غصب حق اوست، هیچ‌گاه احساس امنیت نکرده، از عمق دل به او بدبین خواهد شد و این بدبینی، اجازه نمی‌دهد که چندان به او نزدیک شود، بلکه همیشه مراقب است که ضرری به او نزند. نفرت، بدبینی، ترس و دوریِ افراد یک جامعه نسبت به همدیگر، عوامل روانیِ فراوانی دارد، اما یک عاملِ عامِ این صفات، این است که افراد جامعه احساس کنند دیگران در صدد ضرر زدن و پای‌مال کردنِ حق آنها هستند. پس اولین شرط برای برقراری ارتباط سالم و صمیمی در میان افراد یک جامعه، شایع نبودن روحیة ظلم و تجاوز به حق دیگران در جامعه است. باید افراد جامعه احساس کنند که هر کسی به حق خود راضی است. البته وضعیت ایدئال این است که افراد احساس کنند که دیگران در صدد کمک به آنها و ایثار در حق آنها هستند.
﴿ صفحه 432 ﴾
به‌هرحال، معنای احساس رضایت به حق خود، رضایت به برقراری عدالت است. اگر در جامعه‌ای عدالت حاکم شود، حق هر کسی تأمین می‌شود و کسی به دیگری تجاوز نخواهد کرد و این امر باعث هماهنگی دل‌ها خواهد شد. بنابراین، شرط اول برای فراهم شدنِ وحدتِ اجتماعی، عدالت است که اصلی عقلایی است و هیچ مکتب اخلاقی و هیچ انسان سالم و عاقلی در عالَم منکرش نیست. ممکن است کسی ظالم باشد، اما قطعاً عدالت را به‌عنوان یک اصل ارزشی می‌پذیرد. مفهوم عام عدالت عبارت است از اینکه «به هر کسی هرآنچه حق اوست، اعطا شود». این مسئله به‌قدری بدیهی و واضح است که هنگام مثال زدن به اصلی که هیچ استثنا ندارد، این اصل را مطرح می‌كنند. این کلی‌ترین قاعدة عقل عملی است. شاید حضرت زهرا(علیها السلام) به همین مناسبت از میان سه عنوان اجتماعی که مطرح می‌نمایند، ابتدا بر روی عدل تکیه کرده، می‌فرمایند: وَالْعَدْلَ تَنْسِیقاً لِلْقُلُوب؛ «و [خداوند] برای هماهنگی دل‌ها به عدالت امر فرمود».
«تنسیق» به معنای ایجاد هماهنگی و جلوگیری از آشفتگی و ازهم‌پاشیدگی است.(465) بنابراین، اولین شرط تشکیل جامعه‌ای مطلوب، هماهنگ‌ بودن دل‌هاست و این مهم، هنگامی حاصل می‌شود که افراد جامعه نگران ظلم و تجاوزِ دیگران نباشند.

دوم. قانون واحد؛ شرط دوم تحقق جامعه

روشن شد که وحدت اجتماعی در سایة عدالت محقق می‌شود. تا اینجا، هنوز سخن از قانون به میان نیامده است و اگر قانون هم گفته می‌شود، مقصود همان ارزش‌های عامی است که نزد همة مردم پذیرفتنی است. در این مرحله، مسئلة مهم این است که
﴿ صفحه 433 ﴾
روحیة تجاوزگری و پای‌مال کردن حق دیگران بر مردم مسلط نباشد و به حق خود راضی باشند. اما به نظر می‌رسد وحدت جامعه فقط با این امر تأمین نمی‌شود که کسی قصد ظلم و تجاوز به دیگری را نداشته باشد. با وجود چنین امر مبارکی در جامعه، ممکن است از ناحیه‌ای دیگر مشکل به وجود آید که به حوزة شناخت و معرفت افراد برمی‌گردد؛ بدین‌معنا که ممکن است افراد جامعه در تشخیص اینکه چه چیزی خوب و چه چیزی بد است، با یکدیگر اختلاف فکری داشته باشند. گرچه در چنین جامعه‌ای افراد نمی‌خواهند به همدیگر ظلم کنند، ممکن است با یکدیگر اختلاف فکری، روشی، سلیقه‌ای و امثال اینها داشته باشند. اگر این عامل به‌قدری قوت یابد که رفتارهای افراد جامعه را گونه‌گون سازد، باز نمی‌توانند با همدیگر ارتباطی نزدیک برقرار کنند. بنابراین، برای تحقق وحدت جامعه به عاملی دیگر نیازمندیم که اگر بخواهیم آن را با مفاهیم شایع در محاورات خود تطبیق دهیم، باید بگوییم: ما به قانون واحد نیازمندیم تا اختلافات معرفتی موجب پراكندگی و از هم پاشیدن جامعه نشود. اگر شخصی معامله‌ای را صحیح دانسته، دیگری همان معامله را باطل بداند، یا اگر فردی کاری را قانونی تشخیص داده، دیگری همان کار را غیرقانونی تشخیص دهد، چنین مردمی نمی‌توانند باهم وحدت داشته باشند. جامعه‌ای که خواهان برقراری و استقرار وحدت در میان افراد خویش است، باید در مقام عمل، قانونی واحد بر آن حاکم باشد. از این معنا به «ملت» تعبیر می‌شود.
ملت در اصطلاح فارسی‌زبانان با کاربردهای آن در زبان عربی متفاوت است. ملت در زبان فارسی به معنای اصطلاحی‌اش در جامعه‌شناسی و علوم سیاسی به کار رفته، به دسته‌ای از مردم اطلاق می‌شود که در زندگی اجتماعی باهم ریشه‌های مشترک
﴿ صفحه 434 ﴾
نژادی داشته، در یک محل زندگی می‌کنند و معادل «Nation» در زبان انگلیسی است، اما ملت در زبان عربی معنای دیگری داشته، به معنای آیین زندگی، روش، رفتار، آداب و سنت‌های حاکم بر یک جامعه است.(466) ملت به این معنا از جهت معنایی بسیار شبیه به دین است، با این تفاوت که معمولاً در معنای ملت، رفتار‌های عملی بیشتر مورد توجه است، اما در معنای دین، اگر نگوییم بیشتر، دست‌کم به همان میزانِ توجه به رفتارهای عملی، به اعتقادات و افکار بنیادین هم توجه می‌شود.(467) در قرآن کریم، خصوصاً ملت ابراهیم(علیه السلام) مورد تأکید قرار گرفته، به پیامبر گرامی اسلام(صلى الله علیه وآله) می‌فرماید: قُلْ إِنَّنِی هَدَانِی رَبِّی إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ دِینًا قِیَمًا مِّلَّةَ إِبْرَاهِیمَ حَنِیفًا وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِین؛(468) «بگو: به‌درستی که پروردگارم مرا به راه راست هدایت كرده است، آیینى پابرجا؛ آیین ابراهیم كه از آیین‌هاى خرافى روى برگرداند و از مشركان نبود».
اگر ملت‌ها و روش‌های زندگی و نظام‌های ارزشیِ حاکم بر جامعه متفاوت باشند، افراد جامعه باهم ارتباطی نزدیک برقرار نکرده، نمی‌توانند جامعة واحدی تشکیل دهند. بنابراین، باید عاملی وجود داشته باشد که اختلافات فکری و سلیقه‌ای را رفع کند که موجب اختلاف در رفتار گشته، قوانینی مختلف و متضاد به وجود می‌آورند. باید مرجعی وجود داشته باشد که اگر افراد در تشخیص خوب‌ها و بدها اختلاف‌نظر پیدا کردند، با رجوع به آن مرجع بتوانند اختلاف خود را حل نمایند و راه صحیح را تشخیص دهند.
﴿ صفحه 435 ﴾
ازاین‌رو، معمولاً در اجتماعاتِ مدنی تلاش بر این است که قانون واحدی مرجع همة افراد جامعه باشد.

سوم. مدیریت واحد

برای رسیدن به جامعه‌ای واحد، در کنار دو عامل پیش‌گفته، عاملی تعیین‌کننده و نهایی مطرح است، و آن مسئلة اجرا و مدیریت است. باید دستگاه اجراییِ واحدی وجود داشته باشد که نظام ارزشیِ واحدی را بر جامعه حاکم کند. در این صورت، سه رکن اساسیِ وحدت جامعه شکل گرفته، می‌توانیم جامعة واحدِ معقولی داشته باشیم که افراد آن یکدیگر را برای رسیدن به سعادت دنیوی و ابدی یاری می‌كنند. این عاملِ سوم، «امامت و رهبری» نام دارد.

بر اساس آنچه گفته شد، اولاً نخستین نیاز تشکیل جامعه‌ای واحد، وجود روح همدلی در بین افراد جامعه است و این مهم، فقط در سایة عدالت حاصل می‌شود؛ ثانیاً، وجود منبعی برای ارائة نظام ارزشیِ واحد و رجوع به آن در هنگام اختلافات، ضروری می‌نماید؛ ثالثاً، باید دستگاه اجراییِ واحدی وجود داشته باشد که بتواند عملاً این مسائل را تأمین کند. با این سه رکن، وحدت جامعه تأمین خواهد شد.