فهرست کتاب


رساترین دادخواهی و روشنگری (شرح خطبه فدکیه)جلد1

آیت الله محمدتقی مصباح یزدی تدوین و نگارش: عباس گرایی

ب) تکبر؛ عامل رانده شدن ابلیس

تکبر همان بیماری و مرضی است که ابلیس را بعد از شش‌هزار سال عبادت، محکوم به رانده شدن از درگاه الهی کرد.(416) عجیب این است که امیرالمؤمنین(علیه السلام) می‌فرمایند: لا یُدْرَى أَمِنْ سِنِی الدُّنْیا أَوْ مِنْ سِنِی الآخِرَةِ؛(417) «معلوم نیست این شش‌هزار سال بر اساس سال دنیاست [که 365 یا 355 روز است]، یا بر اساس سال‌های آخرتی است [که هر روز آن پنجاه‌هزار سال دنیاست]». البته بر اساس سال‌های دنیوی هم که باشد، عمری بسیار طولانی و عجیب است، تا چه رسد به اینکه بر اساس سال‌های آخرتی باشد. ابلیس چنان در عبادت غرق بوده که به صفوف فرشتگان و ملائکه پیوسته بود. ازاین‌رو، هنگامی که ملائکه به سجده مأمور شدند، این امر، شامل ابلیس هم شد، اما او نپذیرفت و گفت: أَنَا خَیرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنی مِنْ نارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طین ؛(418) «من از او بهترم. مرا از آتش آفریده اى و او را از گِل!»
﴿ صفحه 389 ﴾
اگر بخواهیم به زبان متکبرانِ امروزی کلام ابلیس را ترجمه کنیم، باید بگوییم: این امر شما توجیه عقلایی ندارد! کسی که کوچک‌تر است، باید خضوع کند، اما من از آتش خلق شده‌ام و آتش شریف‌تر از خاک است. پس من از آدم شریف‌ترم! ابلیس چنین قیاسی کرد و برای سرپیچی خود، استدلال آورد، اما غافل بود از اینکه اطاعت از خدا، خضوع در مقابل موجود کامل و عظیمی است که کامل‌تر از آن را نمی‌توان فرض کرد. در جایی هم نقل نشده است که پیش از این، ابلیس در طول این شش‌هزار سال گناهی مرتکب شده باشد. وی بعد از همة آن عبادت‌ها، یک گناه کرد و آن این بود ‌که در برابر امر خداوند مبنی‌بر سجدة بر آدم، سرپیچی کرده، گفت: من این کار را نمی‌کنم! چگونه این یک گناه موجب رانده شدن او از درگاه الهی و نادیده گرفته شدن شش‌هزار سال عبادت وی شد؟ باز اگر این سؤال را به زبان امروزی بخواهیم طرح کنیم، باید بگوییم: این چه عدالتی است که خداوند شش‌هزار سال عبادت ابلیس را به خاطر یک گناه یک‌لحظه‌ای نادیده می‌گیرد؟ اما باید بدانیم که افعال الهی به دور از این سطحی‌نگری‌هاست. سرنوشت ابلیس به خاطر این یک گناه چنین رقم نخورد، بلکه این عصیان و استنکاف او از سجده، نشانة این است که وی از ابتدا چنین بنایی نداشته است که همة ‌اوامر خداوند را اطاعت کند. تکبرش سرانجام او را به آنجا رساند که در برابر خداوند بایستد و نهایتاً جبهه‌ای در برابر او شکل دهد.
نشانة ورودِ ایمانِ حقیقی به قلب آدمی این است که خداوند را واجب‌الاطاعة دانسته، تصمیم دارد تمام دستورات الهی را اطاعت نموده، چون‌وچرا نکند. اگر کسی همة اوامر خدا را بپذیرد و فقط یک امر را قبول نکند، ایمان او پذیرفتنی نیست. در
﴿ صفحه 390 ﴾
اسلام، ایمانی که حتی یک استثنا داشته باشد، مقبول نیست، بلکه ایمان باید مطلق باشد و ایمان مقید با کفر مطلق برابر است. قرآن می‌فرماید:
إِنَّ الَّذینَ یَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ وَیُریدُونَ أَنْ یُفَرِّقُوا بَینَ اللَّهِ وَرُسُلِهِ وَیَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَكْفُرُ بِبَعْض وَ یریدُونَ أَنْ یتَّخِذُوا بَینَ ذلِكَ سَبیلاً * أُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ حَقًّا وَأَعْتَدْنا لِلْكافِرینَ عَذاباً مُهینا؛(419)همانا كسانى كه خدا و پیامبرانِ او را انكار مى كنند و مى خواهند میان خدا و پیامبرانش جدایی بیندازند، مى گویند: به بعضى ایمان مى آوریم و بعضى را انكار مى‌كنیم. آنها مى خواهند در میان این دو، راهى براى خود انتخاب كنند. آنها كافران حقیقى اند و براى كافران، مجازات خواركننده اى فراهم ساخته ایم.
اگر کسی یکی از حقایق یا ضروریات اسلام را ازروی علم انکار کند، به‌منزلة انکار همة اسلام است؛ زیرا اگر کسی به خاطر خدا اسلام را بپذیرد، چون همة احکام اسلام ازطرف خداوند صادر شده است، باید همة آن را بپذیرد. با نپذیرفتن یک حکم، معلوم می‌شود پذیرفتن سایر احکام نیز فقط به خاطر خداوند نبوده است، بلکه معیار و ملاک‌های دیگری مانند تن‌آسانی، نداشتن تضاد با هوای نفس و جز اینها در کار بوده است. روح ایمان در قلب چنین انسانی وجود ندارد. حالت انسان در برابر خداوند از دو حالت خارج نیست: یا تمام اوامر الهی در نزد او پذیرفته شده است، یا چنین نیست. بنابراین، یک طرف، ایمان است و یک طرف، کفر. ایمان 99 درصد با بی‌ایمانی تفاوتی نمی‌کند.
﴿ صفحه 391 ﴾

ج) تفاوت گردنکشی با گناهکاری

ممکن است کسی در طول عمر خویش یک بار هم نماز نخواند، یا حتی در طول عمر خود یک ‌بار هم به حکم خدا عمل نکند، اما با اظهار شرمندگی، در برابر خداوند بگوید: من انسانی تنبل هستم، یا شهوت بر من غالب شده است، یا چیزهایی ازاین‌دست؛ اما معتقدم حکم خدا واجب‌الاطاعة است. من شرمنده‌ام و امید دارم توفیق توبه نصیبم شده، گذشتة خویش را جبران کنم. چنین روحیه‌ای کفر محسوب نمی‌شود، گرچه عمل او معصیت است. کفر آن وقتی است که انسان به حکم خدا اعتراض داشته، آن را نپذیرد؛ مانند کسی که ازروی اعتراض و سبک شمردن، نه برای پرسیدن و فهمیدن، دربارة حکم اوقات نماز بگوید: چه فرق می‌کند که انسان پیش از طلوع آفتاب نماز بخواند، یا بعد از طلوع آفتاب؟ آنچه کفرآور است، نپذیرفتن حکم خدا و سر باز زدن از آن است. سخن ابلیس كه گفت: لَمْ أَكُن لِّأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُون؛(420) «من آن نیستم که براى بشرى كه او را از گِلی خشک، سیاه و بدبو آفریده اى، سجده کنم»، بدین‌معناست که خداوند نباید چنین کاری می‌کرد و امر او معقول نبود! با این کار، تکبر پنهانش را آشکار کرد. با آشکار شدن تکبرِ قلبیِ ابلیس در برابر مالک خویش، خداوند فرمود: فَاخْرُجْ مِنْهَا فَإِنَّكَ رَجِیم * وَإِنَّ عَلَیكَ اللَّعْنَةَ إِلَى یَوْمِ الدِّین؛(421) «از صف آنها (فرشتگان) بیرون رو، كه تو [از درگاه ما] رانده شده اى و لعنت [و دورى از رحمت حق] تا روز قیامت برای تو خواهد بود!»
بعد از سرپیچی ابلیس، قرآن می‌فرماید: وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِین؛(422) «و او از کافران بود».
﴿ صفحه 392 ﴾
برخی از علمای ادبیات واژة «کان» را در این آیه به معنای «صار» دانسته‌اند.(423) لذا معنای آیه این خواهد بود: «و ابلیس از کافران شد». اما نیازی به این تأویل نیست و معنای اصلی «کان»، یعنی «بود»، نه‌تنها اشکالی ندارد، بلکه بسیار مناسب است. پس معنای آیه این خواهد بود: «ابلیس از کافران بود»؛ بدین‌معنا که وی قلباً چنین احکامی را قبول نداشت و در دل خویش این حقیقت را نپذیرفته بود که هرچه خداوند امر کند باید پذیرفت. ازاین‌رو، هنگامی که به سجده مأمور شد، با اظهار تکبر و بزرگ‌بینی گفت: «من سجده نمی‌کنم»! مشکل او فقط عمل نکردن به دستوری از دستورات الهی نبود، بلکه این سخن او حاکی از کفرش بود. گاه در اشعار و موعظه‌ها گفته می‌شود: «ابلیس به خاطر ترک یک سجده به این روز افتاد»! اما واقعیت این است که مشکل او فقط ترک یک سجده نبود. کم نیستند کسانی که سال‌ها نماز را ترک کرده، سر به سجده نمی‌گذارند، اما توفیق توبه پیدا کرده، برمی‌گردند. مشکل ابلیس استکبار و خودبزرگ‌بینیِ احمقانه‌ای بود که شدت آن را به‌خوبی می‌توان از کلام او فهمید: لم أَكُن لأَسْجُد؛(424) «من آن نیستم که سجده کنم».
تعبیر او بسیار تعبیر مغرورانه‌ای است. این روحیة کافریِ او بود که سبب خروج او از درگاه خداوند و لعن ابدی‌اش شد، نه ترک یک سجده. درحقیقت، ابلیس به خاطر ترک ایمان ملعون ابدی شد.
مراتبی از این روحیه، ممکن است در ما نیز وجود داشته باشد. از نشانه‌های این صفت زشت این است که انسان متکبر توانایی تحمل کمترین بی‌احترامی را نداشته، گاه تکلیفی واجب را به خاطر اندکی ناراحتی ترک می‌کند. البته برخی‌ها اندوختة
﴿ صفحه 393 ﴾
فراوانی از این رذیله را در دل خود دارند و برخی‌ها کم، اما اندکی از این صفت زشت نیز خطرناک است؛ به‌خصوص که این صفت مانند بذر گیاه، رشد می‌کند و به‌تدریج همة دل آدمی را فرامی‌گیرد.
همان‌گونه که گفتیم: برای انسان راه سعادت ابدی، بندگی خداست و از همین روست که قرآن کریم، عبادت را هدف پروردگار عالم از خلقت انس و جن بیان می‌کند: وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالإِنسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُون؛(425) «من جن و انس را نیافریدم، جز براى اینكه عبادتم كنند [و از این راه تكامل یابند و به من نزدیك شوند]».
عبادت، نهایت اظهار کوچکی و تواضع در برابر خداست و بزرگ‌ترین دشمن این هدف خودبزرگ‌بینی است. در عالم خلقت، کسی به فضیلت رسول گرامی اسلام(صلى الله علیه وآله) نمی‌رسد، اما ایشان نیمه‌شب از محل خواب خویش برمی‌خیزد و درحالی‌که دست‌های خویش را به‌سوی آسمان بلند کرده و اشک از چشمانش سرازیر است، از خداوند درخواست می‌نماید: اللَّهُمَّ وَلا تَكِلْنِی إِلَى نَفْسِی طَرْفَةَ عَینٍ أَبَدا؛(426) «پروردگارا، و هرگز به‌اندازة چشم‌برهم‌زدنی مرا به خود وامگذار!»
او چه معرفت و شناختی از خداوند دارد که این‌چنین در پیشگاه او فروتنی می‌فرماید؟ کسانی که شاهد نماز خواندن مرحوم آیت‌الله بهجت(رحمه الله) بودند، می‌دیدند که چگونه خاضعانه نماز می‌خواند و حتی هنگام گفتن سلامِ نماز بغض گلویش را گرفته، نمی‌توانست سلامش را به‌آسانی ادا کند. مسلماً، اولیای خدا از معرفتی برخوردار بودند که عقلِ رشدنایافته، توان درکش را ندارد.
﴿ صفحه 394 ﴾
دستیابی به مقام قُرب الهی و نزدیک شدن به آن جایگاه عظیم، مستلزم درک عظمت و کبریایی پروردگار عالم و کوچکی و ذلت بنده است. ما باید فقر خود را درک کنیم، تا به‌تدریج به مقام قرب الهی نزدیک شویم. بدین منظور، باید سعی خویش را بر ریشه‌کن نمودن تکبر متمرکز کرده، دل را متواضع پرورش دهیم. بهترین راهکاری که خدای متعال برای نیل بندگان خویش به این هدف ارائه فرموده، «نماز» است. انسان باید روزی چند روزی چند بار روی خاک بیفتد و پیشانی خویش را که شریف‌ترین عضو بدن است، روی خاک گذاشته، نهایت فروتنی و خواری را در خود مجسم کند. چرا؟ تَنْزِیهاً لَكُمْ عَنِ الْكِبْر؛ برای پاک شدن از زشتی تكبر؛ برای رسیدن به کمال و سعادت ابدی که فقط در سایة فروتنی در پیشگاه الهی حاصل می‌شود. تا زمانی که اندکی کبر، گوشة دل انسان را اشغال کرده باشد، امکان رسیدن به آن مقام وجود ندارد.

د) ریشه‌های کفر

در روایاتی از پیشوایان معصوم(علیهم السلام)، کبر و حسد و حرص، ریشه‌های کفر معرفی شده‌اند.(427) این بدان معناست که اگر این صفات در قلب انسان ریشه کرده باشد، به‌تدریج، جوانه زده، ساقه و شاخ و برگ آن می‌روید و ثمر می‌دهد و ثمره‌اش کفر خواهد بود! از نتایج تکبر این است که انسانْ بی‌پروا سخنان متکبرانه بر زبان رانده، اِبایی از آن ندارد، مانند آنچه از متکبران امروزه شاهد هستیم که می‌گویند: بر انسان لازم نیست هرچه خدا گفت قبول کند. انسان خود دارای عقل است و توانایی تشخیص راه سعادت خویش را دارد.
﴿ صفحه 395 ﴾
پیامبر 1400 سال پیش مطابق شرایط و فرهنگ آن زمان سخنانی گفته است که برخی از آنها درست و برخی هم نادرست است و به نقد و بررسی نیاز دارد! با چنین روحیه‌ای است که تحت عنوان «نقدپذیری قرآن»، علیه قرآن قلم زده، می‌نویسند: «ما می‌توانیم بر اساس نتایجی که از علم به دست می‌آوریم، قرآن را نقد کرده، آنچه را که علم تأیید می‌کند، بپذیریم و آنچه را که علم تأیید نمی‌کند، کنار بگذاریم»! این سخنان ثمرة تكبر است. هیچ بعید نیست که اگر روحیة تمام شخصیت‌هایی که جبهة کفر و گمراهی را رهبری کردند، بررسی شود، این نتیجه به دست آید که عامل اصلی در انحرافشان همین خود‌بزرگ‌بینی و کبر بوده است.
حال که این صفت تا این اندازه دارای اهمیت است، آیا حکیمانه نیست که خداوند نماز را برای ریشه‌کن نمودن این فساد قرار دهد؟ این اثر برجسته از آنِ نماز است که سایر عبادات این خاصیت را ندارند. سایر عبادات نمی‌توانند مانند نماز، فروتنی و حقارتِ انسان را در مقابل پروردگارش مجسم کنند. هیچ عملی نمی‌تواند جای‌گزینِ به خاک افتادن انسان در برابر مولا و صاحب خویش شود.
ربیعة‌بن‌كعب می‌گوید: «روزی رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به من فرمودند: كعب! تو هفت سال به من خدمت كردى. آیا چیزى از من نمى خواهى؟ گفتم: یا رسول‌الله، اندكى مهلت دهید تا در این باره فكر كنم. روز بعد بار دیگر خدمت آن حضرت رسیدم. حضرت فرمودند: کعب، حاجت خود را بگو. عرض كردم: یا رسول‌الله، از خداوند بخواه تا مرا در بهشت با شما هم نشین كند. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمودند: چه کسی این درخواست را به تو یاد داد؟ عرض كردم: كسى این را به من یاد نداده است. من با خود اندیشیدم اگر از شما مالى بخواهم، مال از بین مى رود و اگر از شما عمرى طولانى و یا فرزندان فراوان بخواهم،
﴿ صفحه 396 ﴾
عاقبت همة اینها مرگ است. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مدتى درنگ كردند و بعد فرمودند: من این کار را خواهم کرد، اما تو هم با زیاد سجده كردن مرا یارى نما».(428)
قرآن نیز با تعبیراتی خاص دربارة سجده سفارش کرده، می‌فرماید: وَمِنَ اللَّیلِ فَاسْجُدْ لَهُ وَسَبِّحْهُ لَیلاً طَوِیلا؛(429) «و در شبانگاه براى او سجده كن و مقدارى طولانى از شب، او را تسبیح گوى!».
این تعبیری است که در قرآن برای هیچ عبادتی دیگر به کار نرفته است. ابتدا می‌فرماید: در شب سجده را انجام ده! چراکه در تاریکی و خلوت و سکوت شب، ذهن انسان کمتر به چیزی مشغول می‌شود. سپس می‌فرماید: مقداری طولانی از شب را به سجده و تسبیح بگذران! و این امری است که نه‌تنها بر مشتاقان کوی دوست سخت نمی‌نماید، بلکه با کمال عشق و محبت بدان روی آورده، لذتی را بالاتر از آن نمی‌دانند. در احوالات اُوَیس قَرَنی نقل شده است که گاه می‌گفت: «امشب شب سجده است» و از ابتدا تا انتهای شب را به سجده می‌گذراند.(430) نیز نظام‌التولیّة سرکشیک آستان قدس رضوی در احوالات مرحوم شیخ‌حسن‌علی نخودکی اصفهانی نقل می‌کند: «شبی از شب‌های زمستان که هوا بسیار سرد بود و برف می‌بارید، نوبت کشیک من بود. اول شب خُدّام آستان مبارک به من مراجعه کرده، گفتند: به علت سردی هوا و بارش برف، زایری در حرم نیست. اجازه دهید درهای حرم را ببندیم. من نیز به آنها اجازه دادم. مسئولان بیوت‌ها درها را بستند و کلیدها را آوردند، اما مسئول بام حرم مطهر گفت: حاج‌شیخ‌حسن‌علی نخودکی اصفهانی از اول شب تاکنون بالای بام، پای گنبد مشغول
﴿ صفحه 397 ﴾
نماز بوده، مدتی است که در حال رکوع هستند. چند بار که مراجعه کردم ایشان را به همان حال رکوع دیدیم. اگر اجازه دهید به ایشان عرض کنیم که می‌خواهیم درها را ببندیم. گفتم: خیر! ایشان را به حال خود بگذارید و مقداری هیزم در اتاق پشت‌بام بگذارید که هرگاه از نماز فارغ شدند از آن استفاده کنند و در بام را نیز ببندید. مسئول مربوط مطابق دستور عمل کرد و همه به منزل رفتیم. آن شب برف فراوانی بارید. هنگام سحر که برای باز کردن درهای حرم مطهر آمدیم، به خادم بام گفتم: برو ببین حاج‌شیخ ‌در چه حال هستند. پس از چند دقیقه، خادم بازگشت و گفت: ایشان همان‌طور در حال رکوع هستند و روی کمر ایشان را برف پوشانده است. معلوم شد که ایشان از اول شب تا سحر در حال رکوع بوده‌اند و سرمای شدید آن شبِ سخت زمستانی را اصلاً احساس نکرده‌اند. نماز ایشان هنگام اذان صبح به پایان رسید».(431) این نماز با نمازی که با گفتن سلام، انسان احساس می‌کند از زندان آزاد شده است، بسیار متفاوت است. کسی که این‌گونه تسلیم خواستة خداست و هنگامی که می‌بیند خداوند دوست دارد بنده‌اش شب تا صبح برای او رکوع و سجود کند، با عشق و علاقه، خواستة خدای خویش را گردن نهاده، با او این‌گونه مناجات می‌کند: چون تو دوست داری تا سحر در برابر تو سر خم کنم، می‌کنم! حضرت دوست نیز در پاسخ او اختیار شفای بیماران را به دست او داده، چنان کراماتی به او عنایت می‌نماید که با دانه‌ای کشمش یا خرما بیماران لاعلاج را بهبود بخشد.
نقل می‌کنند: در زمان رضاشاه رسم بر این بود که شاه ـ که خود را متولّیِ آستان قدس رضوی می‌دانست ـ کسی را به‌عنوان نائب‌التولیّة برای آستان قدس رضوی
﴿ صفحه 398 ﴾
مشخص می‌کرد. نائب‌التولیه سال‌ها در اروپا زندگی کرده بود و فردی بسیار فرنگی‌مآب بود. وی عادات خاصی داشت. یکی از کارهای وی این بود که فرزندان خود را هر روز با الکل ضد عفونی می‌کرد تا بیمار نشوند. اتفاقاً این دو کودک مبتلا به حصبه شدند و هرچه تلاش کردند و به پزشکان مختلف مراجعه نمودند، فایده‌ای نبخشید. وی پیشکاری داشت که از کرامات شیخ‌حسن‌علی اصفهانی باخبر بود. این پیشکار به وی پیشنهاد می‌دهد که نزد ایشان بروند، اما وی می‌گوید:‌ ما نزد پزشکان و متخصصانی که در اروپا تحصیل کرده‌اند، نتیجه‌ای نگرفتیم. چگونه ممکن است چنین شخصی کاری از دستش برآید؟! پس با تندی وی را بیرون می‌کند. اما سرانجام با اصرار پیشکار می‌پذیرد که به مدرسة خیرات‌خان، نزد شیخ‌حسن‌علی برود. هنگامی که وارد مدرسه می‌شود، شیخی را با ظاهری نه‌چندان مرتب می‌بیند که روی حصیری در حجره‌ای خاک‌آلود نشسته است. بر ناامیدی وی افزوده شده، نگاهی ازسر عصبانیت به پیشکار خود می‌اندازد و ازسرناچاری نزد شیخ ‌می‌نشیند. پیشکار ماجرا را برای شیخ‌ بازگو می‌کند و شیخ‌، دست در جیب نموده، دو دانه انجیر که پرز قبایش هم آنها را زینت داده بود، بیرون می‌آورد و به آقای نائب‌التولیّة داده، می‌گوید: بخور! نائب‌التولیّة که گمان می‌کرد شیخ ‌اصلاً متوجه ماجرا نشده است، می‌گوید:‌ من بیمار نیستم. فرزندانم به حصبه مبتلا شده‌اند. اما باز شیخ ‌می‌گوید: بخور! فرزندانت خوب می‌شوند. وی با ناراحتی انجیرها را گرفته، با سختی آنها را فرومی‌دهد و با عصبانیت برخاسته، بیرون می‌رود. هنگامی‌ كه پیشکار نیز بیرون می‌آید، ناسزای فراوانی نثار او می‌کند که این چه جایی است که مرا آورده‌ای؟ من می‌گویم: فرزندانم بیمارند، انجیرها را به من می‌خوراند و می‌گوید: تو بخور! فرزندانت خوب می‌شوند! پیشکار سخنان او را تحمل می‌کند تا به خانه می‌رسند. هنگام ورود به
﴿ صفحه 399 ﴾
خانه با منظرة عجیبی مواجه می‌شوند. کودکانی که تا پیش از این توان حرکت نداشتند و در حال احتضار بودند، با شور و شعف مشغول بازی با یکدیگر بودند.(432)

این نتیجة بندگیِ خالصانه برای خداست. آیا ارزش ندارد انسان با خدای خویش چنین معامله کند؟ آیا شایسته نیست که بنده، امر مولای خویش را لبیک گوید که فرمود: «بندگی کن! و شب تا سحر با گذاردن پیشانی بر سجده به کوچکی خویش اقرار کن»؟ چراکه سجده، بالاترین نماد کوچکی و فروتنی در پیشگاه الهی است. اکنون می‌توان فهمید بانوی دو عالم صدیقة طاهره(علیها السلام) چه کلام حکیمانه‌ای فرموده‌اند و چه اسراری در این سخن نهفته است.