فهرست کتاب


رساترین دادخواهی و روشنگری (شرح خطبه فدکیه)جلد1

آیت الله محمدتقی مصباح یزدی تدوین و نگارش: عباس گرایی

3. نماز؛ درهم‌شکنندة تکبر

حضرت زهرا(علیها السلام) بعد از مسئلة ایمان، به حکمت تشریع نماز اشاره کرده، می‌فرمایند: وَالصَّلاةَ تَنْزِیهاً لَكُمْ عَنِ الْكِبْر؛ «و [خداوند] نماز را برای پاک کردن شما از کبر و خودبزرگ‌بینی قرار داده است».

الف) تکبر؛ دشمن بندگی

حضرت زهرا(علیها السلام) حکمت تشریع نماز را پاک‌سازیِ دل از تکبر بیان فرمودند. سؤالی که ممکن است در اینجا به ذهن خطور کند، این است که علی‌رغم وجود صفات مذموم فراوان، چگونه است که صفت کبر تا این اندازه اهمیت یافته است که برجسته‌ترین ویژگیِ نماز، پاک کردن دل از کبر شمرده شده است؟ مگر کبر تا چه اندازه اهمیت دارد که امری چون نماز برای زدودن آن از قلب تشریع شده است؟ نمازی که در تمام شرایع بر آن تأکید شده و به همة انبیای الهی سفارش شده است؛ حتی حضرت عیسی(علیه السلام) هنگامی که در گهواره به سخن می‌آید، از سفارش خداوند به نماز سخن به میان آورده، می‌فرماید: وَ جَعَلَنی مُبارَكاً أَینَ ما كُنْتُ وَ أَوْصانی بِالصَّلاةِ وَالزَّكاةِ ما دُمْتُ حَیّا؛(411) «و مرا هرجا كه باشم، وجودى پربركت قرار داده و تا زمانى كه زنده ام، مرا به نماز و زكات توصیه كرده است».
﴿ صفحه 387 ﴾
مگر کبر چه اندازه خطرناک است که چنین عبادتی عظیم و فراگیر برای مبارزة با آن تشریع شده است؟ پاسخ این سؤال را باید از دقت در راهی یافت که انسان را به سعادت ابدی ـ که همان تقرب به خداست ـ می‌رساند. در جای خود ثابت شده است که تنها راه رسیدن به سعادت ابدی، بندگی خداست و ما در اینجا این نکته را به‌عنوان «اصل موضوع»(412) می‌پذیریم. نکته اینجاست که آنچه با این هدف تضاد دارد، احساس بزرگی کردن است. بندگی، اِعلام این واقعیت است که من هیچ‌چیز از خود ندارم (عَبْدًا مَّمْلُوكًا لاَّ یَقْدِرُ عَلَى شَیء؛(413) «بندة مملوكى را كه قادر بر هیچ‌چیز نیست»؛ لا یَمْلِكُ لِنَفْسِهِ نَفْعاً وَلا ضَرّاً وَلا مَوْتاً وَلا حَیاةً وَلا نُشُورا؛(414) «برای خود نه نفعی و نه ضرری را مالک است و نه مرگی و نه حیاتی و نه زنده شدن دوباره‌ای را»)، اما زبان حال متکبر گویای این توهم است که من موجودی بسیار بزرگ و با کمالاتِ فراوانم و شایستة من نیست که در مقابل کسی سر خم کنم! اگر این صفت در نفس انسان به‌صورت مَلَکه درآید، انسان حتی در برابر خداوند هم حاضر نیست سر خم کند؛ درحالی‌‌که یگانه راه سعادت او ابراز نهایت خضوع در برابر خداوند است.
روزی بزرگان یکی از قبایل عرب که از طوایف ثروتمند و متشخص سرزمین حجاز محسوب می‌شدند، خدمت پیامبر گرامی اسلام(صلى الله علیه وآله) رسیده، ‌پیشنهاد کردند: «ما آمده‌ایم که اسلام بیاوریم و جان و مال خود را در اختیار شما بگذاریم، به این شرط که سجده نماز را از ما بردارید». آنان در شأن خویش نمی‌دیدند که روی خاک بیفتند
﴿ صفحه 388 ﴾
و این کار برای آنان بسیار سنگین بود. پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) فرمودند: لا خَیرَ فِی دِینٍ لَیسَ فِیهِ رُكُوعٌ وَسُجُود؛(415) «در دینی که رکوع و سجود ندارد، خیری نیست».
در نهاد چنین انسان‌هایی، چنان روح خودبزرگ‌بینی ریشه‌ دوانده است که حاضرند اموال خویش را ببخشند و جان خویش را در معرض خطر قرار دهند و بدان افتخار کنند، اما از گمانِ دروغینِ خودبزرگ‌بینی خویش دست برندارند و روی خاک افتادن در برابر خداوند را در شأن خود ندانند!

ب) تکبر؛ عامل رانده شدن ابلیس

تکبر همان بیماری و مرضی است که ابلیس را بعد از شش‌هزار سال عبادت، محکوم به رانده شدن از درگاه الهی کرد.(416) عجیب این است که امیرالمؤمنین(علیه السلام) می‌فرمایند: لا یُدْرَى أَمِنْ سِنِی الدُّنْیا أَوْ مِنْ سِنِی الآخِرَةِ؛(417) «معلوم نیست این شش‌هزار سال بر اساس سال دنیاست [که 365 یا 355 روز است]، یا بر اساس سال‌های آخرتی است [که هر روز آن پنجاه‌هزار سال دنیاست]». البته بر اساس سال‌های دنیوی هم که باشد، عمری بسیار طولانی و عجیب است، تا چه رسد به اینکه بر اساس سال‌های آخرتی باشد. ابلیس چنان در عبادت غرق بوده که به صفوف فرشتگان و ملائکه پیوسته بود. ازاین‌رو، هنگامی که ملائکه به سجده مأمور شدند، این امر، شامل ابلیس هم شد، اما او نپذیرفت و گفت: أَنَا خَیرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنی مِنْ نارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طین ؛(418) «من از او بهترم. مرا از آتش آفریده اى و او را از گِل!»
﴿ صفحه 389 ﴾
اگر بخواهیم به زبان متکبرانِ امروزی کلام ابلیس را ترجمه کنیم، باید بگوییم: این امر شما توجیه عقلایی ندارد! کسی که کوچک‌تر است، باید خضوع کند، اما من از آتش خلق شده‌ام و آتش شریف‌تر از خاک است. پس من از آدم شریف‌ترم! ابلیس چنین قیاسی کرد و برای سرپیچی خود، استدلال آورد، اما غافل بود از اینکه اطاعت از خدا، خضوع در مقابل موجود کامل و عظیمی است که کامل‌تر از آن را نمی‌توان فرض کرد. در جایی هم نقل نشده است که پیش از این، ابلیس در طول این شش‌هزار سال گناهی مرتکب شده باشد. وی بعد از همة آن عبادت‌ها، یک گناه کرد و آن این بود ‌که در برابر امر خداوند مبنی‌بر سجدة بر آدم، سرپیچی کرده، گفت: من این کار را نمی‌کنم! چگونه این یک گناه موجب رانده شدن او از درگاه الهی و نادیده گرفته شدن شش‌هزار سال عبادت وی شد؟ باز اگر این سؤال را به زبان امروزی بخواهیم طرح کنیم، باید بگوییم: این چه عدالتی است که خداوند شش‌هزار سال عبادت ابلیس را به خاطر یک گناه یک‌لحظه‌ای نادیده می‌گیرد؟ اما باید بدانیم که افعال الهی به دور از این سطحی‌نگری‌هاست. سرنوشت ابلیس به خاطر این یک گناه چنین رقم نخورد، بلکه این عصیان و استنکاف او از سجده، نشانة این است که وی از ابتدا چنین بنایی نداشته است که همة ‌اوامر خداوند را اطاعت کند. تکبرش سرانجام او را به آنجا رساند که در برابر خداوند بایستد و نهایتاً جبهه‌ای در برابر او شکل دهد.
نشانة ورودِ ایمانِ حقیقی به قلب آدمی این است که خداوند را واجب‌الاطاعة دانسته، تصمیم دارد تمام دستورات الهی را اطاعت نموده، چون‌وچرا نکند. اگر کسی همة اوامر خدا را بپذیرد و فقط یک امر را قبول نکند، ایمان او پذیرفتنی نیست. در
﴿ صفحه 390 ﴾
اسلام، ایمانی که حتی یک استثنا داشته باشد، مقبول نیست، بلکه ایمان باید مطلق باشد و ایمان مقید با کفر مطلق برابر است. قرآن می‌فرماید:
إِنَّ الَّذینَ یَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ وَیُریدُونَ أَنْ یُفَرِّقُوا بَینَ اللَّهِ وَرُسُلِهِ وَیَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَكْفُرُ بِبَعْض وَ یریدُونَ أَنْ یتَّخِذُوا بَینَ ذلِكَ سَبیلاً * أُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ حَقًّا وَأَعْتَدْنا لِلْكافِرینَ عَذاباً مُهینا؛(419)همانا كسانى كه خدا و پیامبرانِ او را انكار مى كنند و مى خواهند میان خدا و پیامبرانش جدایی بیندازند، مى گویند: به بعضى ایمان مى آوریم و بعضى را انكار مى‌كنیم. آنها مى خواهند در میان این دو، راهى براى خود انتخاب كنند. آنها كافران حقیقى اند و براى كافران، مجازات خواركننده اى فراهم ساخته ایم.
اگر کسی یکی از حقایق یا ضروریات اسلام را ازروی علم انکار کند، به‌منزلة انکار همة اسلام است؛ زیرا اگر کسی به خاطر خدا اسلام را بپذیرد، چون همة احکام اسلام ازطرف خداوند صادر شده است، باید همة آن را بپذیرد. با نپذیرفتن یک حکم، معلوم می‌شود پذیرفتن سایر احکام نیز فقط به خاطر خداوند نبوده است، بلکه معیار و ملاک‌های دیگری مانند تن‌آسانی، نداشتن تضاد با هوای نفس و جز اینها در کار بوده است. روح ایمان در قلب چنین انسانی وجود ندارد. حالت انسان در برابر خداوند از دو حالت خارج نیست: یا تمام اوامر الهی در نزد او پذیرفته شده است، یا چنین نیست. بنابراین، یک طرف، ایمان است و یک طرف، کفر. ایمان 99 درصد با بی‌ایمانی تفاوتی نمی‌کند.
﴿ صفحه 391 ﴾