رساترین دادخواهی و روشنگری (شرح خطبه فدکیه)جلد1

آیت الله محمدتقی مصباح یزدی تدوین و نگارش: عباس گرایی

د) ناسازگاری پلورالیسم با آموزه‌های قرآن

برخی معتقدند اصولاً دین یک مقولة سلیقه‌ای است. سپس در تبیین دیدگاه خود می‌گویند: از یک لحاظ، معتقدات ما به دو بخش کلی تقسیم می‌شود: یک قسم حاکی از واقعیات عینی و خارجی است که وجود آنها به اعتقاد ما وابسته نیست. تلاش علوم مختلف نیز این است که این واقعیات را بشناسند؛ قسم دیگر اموری است که تابع پسند و علاقة ماست. مثلاً در هنر نقاشی مکتب‌های مختلفی وجود دارد. بعضی‌ها تابع مکتب طبیعت‌گرا هستند و می‌گویند: سعی ما بر این است که آنچه در طبیعت وجود دارد در تابلوی نقاشی نشان دهیم. ولی در هنرهای مدرن می‌گویند: بهترین هنرها خلق چیزی است که وجود ندارد. اما به پیروان هیچ‌یک از این مکتب‌های نقاشی نمی‌توان گفت: چرا شما این مکتب را دوست دارید و از آن پیروی می‌کنید؟ چراکه پاسخی جز این ندارند: این سلیقة من است و من این را می‌پسندم. وجود چنین سبک‌هایی تابع سلیقة افراد است و واقعیت ندارد. در دنیای شعر نیز چنین امری دیده می‌شود. برخی، اشعار
﴿ صفحه 318 ﴾
سنتی را دوست دارند و برخی شعر نو را. پس نمی‌توان بر کسی که شعر نو را برمی‌گزیند، خُرده گرفت که چرا شعر نو دوست داری! چراکه سلیقة اوست و اشکالی هم ندارد. اساساً انتخاب‌ها تابع سلیقة افراد است و واقعیتی آن را پشتیبانی نمی‌کند که ما با روش علمی آن را کشف کنیم. دین نیز از این مقوله است و تابع سلیقة افراد است. بنابراین، همان‌طور که نمی‌توان از راه‌های علمی اثبات کرد که انسان باید چه سبکی را در شعر بپسندد، نیز نمی‌توان مشخص کرد که انسان باید چه دینی را برگزیند. ادیان مختلفی را در جهان یافته‌اند که هرکدام برای خود پیروانی دارند. در این میان، یکی اسلام را می‌پسندد و مسلمان می‌شود و دیگری مسیحیت را. در چنین انتخاب‌هایی معنا ندارد که بگویند: کدام درست است و کدام نادرست. اعتقاد به خدا نیز مانند سبک‌های نقاشی، شعر و نظایر اینها، واقعیت ندارد که بر سر آن بحث کنیم!
برای کسانی که چنین فکری دارند، اصلاً دین حق و دین باطل معنا ندارد. ازاین‌رو، گاه می‌بینیم به‌راحتی دین خویش را رها می‌کنند و به دین دیگری درمی‌آیند و باز آن دیگری را رها می‌کنند و دین سومی برمی‌گزینند. بر این اساس، مکتبی فلسفی به نام مکتب کثرت‌گرایی یا پلورالیسم شکل گرفته است، که هم شعبه‌های مختلفی دارد و هم در دین، سیاست و بسیاری از رشته‌های معارف بشری برای خود جا باز کرده است. ادامة این دیدگاه در عالم سیاست نیز ظهور یافته است و پیروانش معتقدند برای ادارة یک کشور لازم نیست از صورت خاصی الگوبرداری کرد، بلکه می‌توان یک کشور را به‌صورت لیبرالیستی، سوسیالیستی یا جز این اداره کرد. همة این روش‌ها خوب است. لذا باید تلاش کرد که احزاب مختلفی در کشور وجود داشته باشند و هرکدام افکار خویش را ترویج کنند.
﴿ صفحه 319 ﴾
چند سال پیش، در کشور ما بودجه‌ای در دولت برای تأسیس احزاب تصویب شد. جالب اینجاست که در دنیا فقط این احزاب هستند که هزینه می‌کنند تا نمایندة مجلس یا وزیری از میان آنها انتخاب شود، اما کشور ما در زمان دولتِ اصلاحات، برای تأسیس حزب، بودجه قرار داد و نام این کار را هم کثرت‌گرایی و چندصدایی گذاشتند. این، مصداقِ سیاسیِ کثرت‌گرایی است. پیروان این تفکر، عین همین دیدگاه را نیز مناسب دین می‌دانند! توجیهِ به‌ظاهر منطقیِ ایشان این است که وقتی ادیان مختلف وجود داشته باشند، زمینه برای انتخابْ بهتر فراهم می‌شود، اما پشت پردة این باور چیز دیگری است. حاصل عملکرد رهبران فکریِ این دیدگاه نشان می‌دهد که همة این سخنان برای نابودی دیدگاه‌های مخالف و ترویج دیدگاه خاص خودشان است.
از دیگر زمینه‌چینی‌هایی که این نواندیشان برای نهادینه کردن پلورالیسم طرح کردند، این بود که تلاش می‌کردند به‌جای اسلام، واژة «معنویت» را به کار ببرند؛ چراکه پلورالیسم معتقد است روح همة ادیانْ گرایش به معنویت است. پیدایش این دیدگاه ریشه در قرن‌ها پیش دارد، به‌خصوص از زمانی که تشکیلات فراماسونری در اروپا شکل گرفت. یکی از شعارهای فراماسون‌ها برادری و برابری است و مقصودشان از این شعار این است که صاحبان ادیان مختلف با یکدیگر تفاوتی ندارند و مهم برای ما این است که در ایده‌های سیاسی با ما اشتراک داشته باشند. متأسفانه، امروزه هم گاهی چنین نغمه‌هایی از برخی مقامات رسمی کشور به گوش می‌رسد. گاهی گفته می‌شود: ما باید تنها ارزش‌های مشترک بین انسان‌ها مثل برادری، برابری، عشق و جز اینها را مطرح کنیم؛ چراکه سخن از خداپرستی، خدای یگانه، اسلام و تشیع چندان اهمیتی ندارد. این سخن بسیار به شعارهای فراماسون‌ها و مکتب پلورالیسمِ مذهبی
﴿ صفحه 320 ﴾
نزدیک است. شایسته است که ما با این‌گونه افکار قدری محتاطانه برخورد کنیم. مبادا بعد از چند سال معلوم شود که دست بیگانگان مهر‌ه‌ای را در درون دستگاه‌های رسمی ما کاشته است!
این ایده به‌هیچ‌وجه با آموزه‌های اسلام سازگاری ندارد و مخالف نص آیات شریف قرآن است. آنچه قرآن بر آن تأکید دارد، این است که دین حق یکی است و جز آن، گمراهی است: فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلاَل؛(342) «پس بعد از حق چه چیزی جز گمراهی وجود دارد؟»

هـ) اخلاق انسانی؛ محور رفتار با سایر ادیان

مسئلة دیگر، چگونگی رفتار و ارتباط با پیروان ادیان مختلف است. برای ما مسلّم است که مذهب بت‌پرستی باطل محض است و این مسئله به‌قدری برای ما روشن است که وقتی می‌شنویم هنوز در جهان بتکده وجود دارد، بسیار تعجب می‌کنیم. اما متأسفانه هنوز شاهد چنین مسائلی هستیم و تعجب انسان وقتی بیشتر می‌شود که می‌شنود چنین مکتب باطلی میلیاردها نفر پیرو دارد. علاوه بر اینها ادیان مسیحی و یهود نیز وجود دارند که ما با آنها مشترکاتی داریم، به‌خصوص در برابر منکران خدا و بت‌پرستان. مسئله این است که ما در مقام عمل و ارتباط با ایشان چگونه باید رفتار کنیم؟ آیا به‌هیچ‌رو نباید با کشورهای مسیحی ارتباط داشته باشیم؟! آیا باید در مواجهة با آنها با تندخویی برخورد کنیم؟ برای پاسخ به این مسئله باید توجه داشت که مسئلة اعتقاد و فکر یک مسئله است و مسئلة عمل، مسئلة دیگری است. باید بین
﴿ صفحه 321 ﴾
این دو مرحله فرق گذاشت. اسلام به‌هیچ‌وجه فکر باطل را نمی‌پذیرد. حتی از ابتدا مراقب است که مَجاز و مزاح در حوزة اعتقاد وارد نشود، تا مبادا ‌تدریجاً به امری جدی تبدیل گردد. اسلام می‌گوید: از اول مَجازاً نگویید: نحن أبناء الله، تا روزی نرسد که حقیقتاً بگویید: عیسی پسر خداست. اسلام به‌هیچ‌وجه شایسته نمی‌داند که به ذهن ما این فکر خطور کند که شاید بت‌پرستی هم توجیهی داشته باشد. اسلام خواهان این است که اعتقادات صحیح چنان با مبانی عقلانی در وجود ما تقویت شود که در قلب، اعتقاد و فکر ما حجابی آهنین بین توحید و شرک کشیده شود، تا هیچ‌گاه گمان شرک‌آمیز در ذهن ما خطور نکند.
اما در مقام عمل، ما باید اخلاق انسانی را با همة مردم دنیا رعایت کنیم، مگر با کسی که علناً در مقام محو اسلام و دشمنی با دین حق برآید. حتی دولت اسلامی باید بخشی از زکات را به کافرانی عطا کند که امید دارد با این کار دلشان به اسلام تمایل پیدا می‌‌کند: الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُم.(343) این راهی است که می‌توان از طریق آن عده‌ای را به اسلام جذب و با خدای یگانه آشنا کرد. چه‌‌بسا افرادی بودند که بر اثر همین رفتار صمیمانه، دل‌سوزانه و خیرخواهانه، گروه گروه به مسلمانی گرویدند. اگر ما عقیدة آنها را باطل می‌دانیم و تقدسی برای مقدسات آنها قایل نیستیم، بدین‌معنا نیست که در هنگام مواجهة با آنها از آنها رو برگردانده، به آنها ناسزا بگوییم. کدام‌یک از پیشوایان معصوم ما مرتکب چنین رفتاری شده‌اند که ما چنین کنیم؟! ما در عمل دیده‌ایم که بر اثر رفتار محبت‌آمیز، آنها کم‌کم هدایت شده و به ما نزدیک گشته و اگر با ما دشمنی داشته‌، از آن دست برداشته‌اند. برعکس، برخی رفتارها هیچ نتیجه‌ای جز ایجاد یا
﴿ صفحه 322 ﴾
افزایش دشمنی ندارند. باید این دو مرحله را از هم جدا کرد. قرآن در مقام بحث و احتجاج با اهل کتاب می‌فرماید: قُلْ یا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلی كَلِمَةٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَبَیْنَكُمْ أَلاّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَلا نُشْرِكَ بِهِ شَیْئاً وَلا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّه؛(344) «بگو: ای اهل کتاب، بیایید به‌سوی سخنی که میان ما و شما یک‌سان است که جز خداوند یگانه را نپرستیم و چیزی را همتای او قرار ندهیم و برخی از ما گروه دیگری را غیر از خدای یگانه به خدایی نپذیرد».
قرآن به ما می‌آموزد که در آغاز بحث با ایشان بگوییم: هم ما و هم شما معتقدیم که باید خدای یگانه را بپرستیم. پس بیایید ببینیم لوازم این اعتقاد چیست؟ حال که باید خدای یگانه را پرستید، پس نباید در کنار او به ارباب‌ دیگری معتقد شد، یا کسی را فرزند خدای یگانه برشمرد. بیایید با رعایت احترام و ادب، بحث را از اینجا شروع کنیم. بعد سعی کنید بحث را ادامه دهید، تا حقانیت دین خویش و بطلان اعتقاد آنها را برایشان ثابت کنید. آیا معنای این آیه این است که در دین خود شک داشته باشید؟ آیا باید گفت: قرآن هم نقدپذیر است؟ سپس ادعای مسلمانی و اسلام‌شناسی نیز داشته باشیم؟ هرگز!
این سخن دربارة رفتار با پیروان فِرَق اسلامی نیز مطرح می‌شود. ما همان‌گونه که محبت اهل‌بیت(علیها السلام) را مهم می‌شماریم، تبرّی از دشمنان حق را نیز مهم می‌دانیم، اما همان‌گونه که در پیشگفتار گفتیم، پیشوایان ما در مقام رفتار به ما سفارش می‌فرمایند: «در رفتار و تعامل با آنها در صف اول نماز جماعتشان حاضر شوید و اگر مریض شدند، به عیادتشان بروید و اگر کسی از آنها فوت کرد، در
﴿ صفحه 323 ﴾
تشییع جنازه‌اش شرکت کنید و هر کار خیری از دستتان برمی‌آید، برای آنها انجام دهید تا قلوبشان به ما متمایل شود».(345)
در این جایگاه حساس، برخی از رفتارها موجب دشمنی می‌شود و نتیجه‌ای جز دور شدنِ عده‌ای از حقیقت ندارد. آیا این هنر است که مسلمان کاری کند که دیگران را از حقیقت اسلام دور کند؟ این، کارِ عاقلانه‌ای نیست. البته معنای این سخن دست برداشتن از اعتقادات حق و تشکیک و کتمان آموزه‌های حقیقی اسلام نیست، بلکه در مقام اعتقاد باید با ادب و خیرخواهی و با منطقی محكم و استوار، در اثبات عقاید حق و آموزه‌های سعادت‌بخش اسلام کوشید.
بزرگان ما در طول تاریخ اسلام، این دو مسئله را کاملاً از هم تفکیک کرده‌اند. در مقام بحث، نهایت دقت را به خرج می‌دادند و حتی از یک حدیث هم برای اثبات حق صرف‌نظر نمی‌کردند. اما در مقام عمل، با دیگران دوستانه و صمیمانه رفت‌وآمد و مکاتبه داشتند.
﴿ صفحه 324 ﴾
﴿ صفحه 325 ﴾

فصل پنجم: رحلت پیامبر

ثُمَّ قَبَضَهُ اللَّهُ إِلَیهِ قَبْضَ رَأْفَةٍ وَاخْتِیارٍ، وَرَغْبَةٍ وَإِیثَارٍ، فَمُحمّد(صلى الله علیه وآله) مِنْ تَعَبِ هَذِهِ الدَّارِ فِی رَاحَةٍ، قَدْ حُفَّ بِالْمَلائِكَةِ الأَبْرَارِ، وَرِضْوَانِ الرَّبِّ الْغَفَّارِ، وَمُجَاوَرَةِ الْمَلِكِ الْجَبَّارِ، صَلَّی اللَّهُ عَلَی أَبِی نَبِیّهِ وَأَمِینِهِ عَلَی الْوَحْیِ، وَصَفِیّهِ وَخِیرَتِهِ مِنَ الْخَلْقِ، وَرَضِیّهِ، وَالسَّلامُ عَلَیهِ وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَكَاتُه؛ سپس خداوند او را با مهربانی و اختیار به‌سوی خویش قبض‌روح کرد و او نیز از زندگی دنیا صرف‌نظر کرد و حیات را در نزد خداوند بر زندگی دنیا ترجیح داد. پس بدین‌سان، محمد(صلى الله علیه وآله) از رنج خانة دنیا راحت گشت و در میان فرشتگان برتر و رضوان پروردگار غفار به مجاورت مَلِک جبّار شتافت. درود خدا بر پدرم باد! كه پیامبر و امین او بر وحی، و برگزیده و پسندیدة وی از میان خلق، و مورد رضای اوست.
﴿ صفحه 326 ﴾