رساترین دادخواهی و روشنگری (شرح خطبه فدکیه)جلد1

آیت الله محمدتقی مصباح یزدی تدوین و نگارش: عباس گرایی

2. آفرینش بدون ماده

حضرت زهرا(علیها السلام) دربارة آفرینش الهی می‌فرمایند: ابْتَدَعَ الأَشْیاءَ لاَ مِنْ شَی ءٍ كَانَ قَبْلَهَا؛ «خداوند اشیا را ابداع کرد، نه اینكه آنها را از چیزی که قبل از آنها وجود داشته بیافریند». خدای قادر برای خلق اشیای عالم به چیزی نیاز ندارد که قبلاً باشد و از آن، اشیا را بیافریند؛ زیرا غیرخدا همه مخلوق خدا هستند و هر ماده‌ای که فرض شود، آن نیز مخلوق خداست. اگر این مجموعه برای پیدایش، به ماده‌ای دیگر نیازمند باشد، پرسش را دربارة آن ماده تکرار می‌کنیم که آیا آن ماده نیز به ماده‌ای پیش از خود
﴿ صفحه 200 ﴾
نیازمند است یا خیر؟ اگر کسی بگوید آن‌هم به ماده‌ای پیش از خود نیازمند بوده است، تسلسل لازم می‌آید که در جای خود بطلانش ثابت شده است. بنابراین اگر به‌حسب تصویر ذهنی، خداوند را در طرفی قرار دهیم و مجموعة عالم را نیز در طرفی دیگر، برای پیدایش این عالم به غیر از ارادة خداوند به هیچ‌چیز دیگری نیاز نیست.
ممکن است گفته شود: قرآن کریم خلقت بسیاری از اشیا را از اشیایی دیگر می‌داند. برای نمونه دربارة خلقت حضرت آدم(علیه السلام) می‌فرماید: خَلَقَ الإِنسَانَ مِن صَلْصَالٍ كَالْفَخَّار؛(191) «انسان را از گِل خشكیده اى همچون سفال آفرید»؛ و دربارة سایر افراد انسان می‌فرماید: فَإِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِن مُّضْغَةٍ مُّخَلَّقَةٍ وَغَیرِ مُخَلَّقَة؛(192) «پس به‌درستی که ما شما را از خاك آفریدیم، سپس از نطفه، و بعد از خونِ بسته‌شده، سپس از مضغه كه بعضى داراى شكل و خلقت است و بعضى بدون شكل ».
همچنین خداوند به‌طور کلی دربارة همة موجودات زنده می‌فرماید: وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ كُلَّ شَیءٍ حَی؛(193) «و ما هر موجود زنده‌ای را از آب آفریدیم». بر پایة این آیات، خداوند هر‌یک از این موجودات را از ماده‌ای قبلی آفریده است. پس سخن حضرت زهرا(علیها السلام) به چه معناست که می‌فرمایند: ابْتَدَعَ الأَشْیاءَ لاَ مِنْ شَی ءٍ كَانَ قَبْلَهَا؟
در پاسخ می‌گوییم این آیات با فرمایش حضرت زهرا(علیها السلام) منافات ندارند؛ زیرا حضرت می‌فرمایند خداوند مجموع اشیای عالم را از مادة قبلی نیافرید و این سخن منافات با خلقت برخی اشیا از برخی دیگر ندارد. خداوند برای خلق این مجموعه، به ماده‌ای که روی آن کار کند نیاز ندارد. او بی‌نیاز مطلق است و هرچه هست، مخلوق و نیازمند اوست.
﴿ صفحه 201 ﴾
این شبهه که خداوند اشیای عالم را از ماده‌ای قبلی آفریده است، عمدتاً ناشی از برداشت غلطی است که از مفهوم صنع و حتی از مفهوم خلق و آفریدن در اذهان وجود دارد. معمولاً ما انسان‌ها گمان می‌کنیم که تنها زمانی صنع یا آفریدن معنا دارد که چیزی باشد و تغییراتی بر روی آن ایجاد شود و به چیز دیگری تبدیل شود. مثلاً برای ساخت انگشتر، باید طلایی باشد تا زرگر آن‌ را ذوب کند، در قالب بریزد، و کارهای دیگری روی آن انجام دهد تا انگشتر ساخته شود. در اینجا می‌گوییم: صَنَعَ الخَاتِم (انگشتر را ساخت) و در غیر این ‌صورت اصلاً صنع یا خلق معنا ندارد. چنین اذهانی گمان می‌کنند هنگامی معنا دارد بگوییم خدا صانع عالم است که ماده‌ای باشد تا خدا بر روی آن کار کند و عالم را بیافریند، و اگر هیچ ماده‌ای نباشد، خداوند نمی‌تواند چیزی خلق کند. حتی به برخی از فیلسوفان یونان نسبت داده شده است که گفته‌اند ما خداوند را به‌عنوان محرک اول و نخستین کسی که حرکت را در مادة عالم ایجاد کرد اثبات می‌کنیم؛ چراکه عالم نیازمند محرک است. این سخن بدین‌معناست که در کنار خداوند، ماده‌ای موجود بوده که هیچ احتیاجی به خداوند نداشته، و خداوند کسی است که در این ماده ایجاد حرکت کرد و تغییراتی را در آن پدید آورد.
این افکار نادرست و خام به خاطر اُنسی است که ما با کارهای خود داریم و نمی‌توانیم به‌درستی درک کنیم که آنچه اصلاً نبوده و هیچ مادة قبلی نداشته، به وجود آید. البته این امر عجیبی نیست؛ چراکه ما نمی‌توانیم حقیقت خود خدا را نیز درک کنیم. اگر بنا باشد هرآنچه را که حقیقتش برایمان قابل درک نیست انکار کنیم، باید در همین عالم مادة بسیاری از اشیا را انکار کنیم. امروزه با پیشرفت علوم به‌تدریج وجود اشیایی ثابت می‌شود که قابل درک حسی نیستند. برای مثال در علوم تجربی گفته
﴿ صفحه 202 ﴾
می‌شود عالم از اجزای ریزی به نام اتم تشکیل شده است که خود از ذراتی به نام الکترون و پروتون سامان یافته‌اند؛ اما الکترون و پروتون رؤیت‌پذیر نیستند و تنها با دستگاه‌هایی دقیق، می‌توان مسیر الکترون را نشان داد؛ بااین‌حال ایشان با ادله‌ای علمی وجود آنها را اثبات می‌کنند.
به‌هرحال ما به خاطر انسی که با تغییرات مادی داریم، گمان می‌کنیم که غیر از این امکان ندارد؛ اما برهان می‌گوید صنع و خلق از عدم امکان دارد و خلق خدا از این قبیل است. خدا تنها با ارادة خویش هرچه را بخواهد ایجاد می‌کند و به هیچ‌چیز و هیچ‌کسی نیازمند نیست؛ چنان‌که قرآن کریم می‌فرماید: إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ كُنْ فَیَكُون؛(194) «فرمان او چنین است كه هرگاه چیزى را اراده كند، تنها به آن مى گوید: موجود باش! آن نیز بى درنگ موجود مى شود».
بنابراین سخن حضرت زهرا(علیها السلام) بدین‌معناست که خداوند مجموع این عالم را تنها با ارادة خویش آفرید و نیاز به چیزی دیگر نداشت. البته معنای این سخن آن نیست که خداوند همة اشیای عالم را، به نحو استغراق افرادی بدون مادة قبلی آفریده است، به‌گونه‌ای‌که هر فردی بدون مادة قبلی خلق شده باشد؛ بلکه هر‌یک از اشیای این عالم، ماده برای پیدایش شیء دیگری است و همان‌گونه که گذشت، قرآن بر این معنا تصریح دارد و حضرت نیز در مقام نفی این معنا نیست. سخن حضرت در مقام نفی این توهم است که ما در عالم سه نوع موجود داریم:
یکی ماده‌ای است که به ایجادکننده نیازی ندارد و واجب‌الوجود است. گرچه به این معنا تصریح نکنند، لازمة سخن این متوهمان، همین است؛
﴿ صفحه 203 ﴾
دوم خداست که با افعال خویش تغییراتی در آن ماده ایجاد می‌کند؛
سوم اشیایی‌اند که از تغییرات ایجادشده توسط خداوند در آن ماده پدید می‌آیند.
سخن حضرت در مقام نفی این توهم و اثبات بی‌نیازی خداوند از ماده است و اینکه خداوند، کل عالم را تنها با ارادة خویش آفریده است.

3. آفرینش بدون الگو

ویژگی دیگری که صدیقة طاهره(علیها السلام) برای افعال الهی بیان می‌فرمایند این است که افعال الهی بر اساس الگویی پدید نیامده است که از دیگری گرفته شده باشد: وَأَنْشَأَهَا بِلاَ احْتِذَاءِ أَمْثِلَةٍ امْتَثَلَهَا، كَوَّنَهَا بِقُدْرَتِه؛ «و اشیا را بدون الگوگیری از مثال‌هایی که آنها را سرمشق خویش قرار دهد انشا کرد. او عالم را با قدرتش هستی بخشید».
ما انسان‌ها عملاً نمی‌توانیم بدون الگو و نمونه، اثری را پدید آوریم. برای این منظور، باید نخست الگویی را برگزینیم و اثر خویش را بر اساس آن پدید آوریم. این الگو گاه عیناً وجود دارد و راهنمای ما در آفرینشِ اثری خاص می‌شود و گاه عیناً وجود ندارد، بلکه تنها اجزای آن موجود است. برای نمونه کسی که قصدِ به تصویر کشیدن اسبی ‌بال‌دار را دارد، گرچه خود اسب بال‌دار عیناً در عالم خارج وجود ندارد و نمی‌تواند الگوی او قرار گیرد، اجزای آن یعنی اسب و بال در عالم وجود دارند و او در ذهن خویش این دو را باهم ترکیب کرده، اسب بال‌دار را می‌سازد. حتی نقاش‌هایی که تابلوهای بی‌مانند می‌آفرینند، یا همة اثر خویش را و یا اجزایش را از گوشه‌ای از عالم الگو گرفته‌اند. در هنرهای مدرن، آثاری از اهمیت بیشتر برخوردارند که اصلاً هیچ شبیهی نداشته باشند و فهم ارتباط اجزای آنها به‌سادگی ممکن نباشد؛ اما حقیقت این
﴿ صفحه 204 ﴾
است که حتی چنین آثاری نیز هر‌یک از اجزای خویش را از چیزی وام گرفته‌اند و هر‌یک از آنها مشابهی دارند. بر این ‌اساس ما گمان می‌کنیم هنگامی‌ که خداوند چیزی را خلق می‌کند، لابد بر اساس نقشه و صورتی ازلی و ابدی خلق می‌کند که آن نقشه دیگر مخلوق خدا نیست؛ اما باید بدانیم که افعال خداوند بر اساس الگوگیری از طرحی پیشین نیست. برحسب فرض ذهن، اگر ما خدا را در سویی قرار دهیم و همة عالم را در سوی دیگر، دیگر چیزی نیست که الگوی آفرینش قرار گیرد.
اگر گفته شود صورت‌هایی ذهنی، الگوی آفرینش‌اند، می‌پرسیم این صورت‌ها مخلوق‌اند یا خالق؟ اگر مخلوق‌اند که جزئی از عالم‌اند، و اگر مخلوق نیستند باید عین خدا باشند؛ وگرنه کثرت در ذات خداوند لازم می‌آید و یقیناً هیچ کثرتی در ذات الهی راه ندارد. پس هیچ نمونه‌ای برای هیچ موجودی قبل از آفرینش الهی وجود ندارد. ازاین‌رو حضرت زهرا(علیها السلام) می‌فرمایند خداوند از مثال‌هایی الگوگیری نکرد که آنها را سرمشق خویش قرار دهد و بر اساس آنها خلق کند؛ بلکه او تنها عالم را با قدرتش آفرید.
در خلال مباحث گذشته با استفاده از سخنان حضرت زهرا(علیها السلام) به این نکته اشاره کردیم که همة صفات الهی ازجمله قدرت خدا، عین ذات اویند و اخلاص در مقام اعتقاد به توحید، این است که هیچ نوع کثرتی برای ذات خداوند قایل نشویم و حتی صفات او را زاید بر ذات او ندانیم. خداوند موجودی واحد، بسیط و کامل مطلق است و ذات او عین علم، قدرت و حیات است. بنابراین منشأ پیدایش عالم چیزی جز خود خداوند نیست و او نه نیازی به ماده دارد که فعل خویش را روی آن انجام دهد و نه احتیاجی به الگو، که از آن سرمشق گیرد. پس همة عالم، تنها با ارادة ذات مقدس الهی پدید آمده است.
﴿ صفحه 205 ﴾

4. تبیین معنای آفرینش عالم با مشیت الهی

بانوی دو عالم(علیها السلام) در ادامة دُرافشانی خویش در توصیف خدای سبحان می‌فرمایند: وَذَرَأَهَا بِمَشِیَّتِه؛ «خداوند عالم را با خواست خویش آفرید».
در زبان عربی برای بیان آفرینش عالم از تعبیرات گوناگونی همچون ایجاد، خلق، ابداع، انشا و ذرء استفاده می‌شود و حضرت در این عبارت از واژة «ذرء» استفاده کرده‌اند. این تعبیر در قرآن کریم نیز آمده است: وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِیرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالإِنس؛(195) «به‌یقین، گروه بسیارى از جن و انس را براى دوزخ آفریدیم».
برخی از اهل معقول برای هرکدام از این تعبیرات، معنایی اصطلاحی قرار داده، و هریک از این تعبیرات را به دسته‌ای از مخلوقات اختصاص داده‌اند؛ ازجمله مادة «ابداع» را مخصوص خلق مجردات دانسته‌اند؛ اما معنای لغوی این واژه «نوآفرینی» است که واژگان «ابتدع» و «بدیع» نیز از همین ماده‌اند. واژة بدیع در قرآن به‌منزلة صفتی از صفات خداوند به کار رفته است (بَدِیعُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْض).(196) ایشان واژة «اختراع» را برای آفرینش افلاک، و واژة «تکوین» را برای ایجاد مادیات به کار می‌برند.(197) گرچه وجود اصطلاح، بیان مطلب را آسان می‌کند و با بودن آن، از توضیح فراوان بی‌نیاز می‌شویم و ازاین‌جهت، جعل اصطلاح کار خوبی است، باید بدانیم که این اصطلاحات با تعبیرات لغویِ به‌کاررفته در آیات و روایات و با استعمالات عرفی، تطابقِ صددرصد ندارند. در همین عبارت، حضرت واژة «ابتداع» را برای خلقت همة اشیا اعم از مادی و مجرد به کار برده‌اند؛ درصورتی‌که در اصطلاح اهل معقول، ابداع به خلقت مجردات
﴿ صفحه 206 ﴾
اختصاص دارد. ازاین‌رو باید هر اصطلاح را در فضای خود به کار ببریم و هنگام ورود به فضای عمومی، به معانی لغوی توجه داشته باشیم.
دربارة مشیت الهی و این‌ مسئله که خداوند عالم را با مشیت خویش آفرید، بحث‌های فراوانی درگرفته است. در این باره ما تنها اشاره‌ای به این بحث می‌کنیم تا دوستان اهل فضل آن را پی گرفته، در صورت تمایل در این باره تحقیق کنند و رساله‌ای بنویسند. در این باره پرسش‌هایی را می‌توان مطرح ساخت:
1. مشیت با اراده چه فرقی دارد؟
2. مشیت و اراده از صفات ذاتی‌اند یا از صفات فعلی؟
3. اسما و صفات الهی با ذات الهی چه رابطه‌ای دارند؟
دربارة معنای اراده و مشیت اجمالاً این نکته را یادآور می‌شویم که بسیاری از لغات در زبان عربی هستند که وقتی باهم به کار می‌روند، معنایشان متفاوت از یکدیگر است؛ اما وقتی به‌تنهایی استعمال می‌شوند، معنای مترادفی می‌یابند (اذا اجتمعا افترقا واذا افترقا اجتمعا). به نظر می‌رسد دو واژة «مشیت» و «اراده» نیز از این قبیل واژگان باشند.
متکلمان اشعری، اراده را از صفات ذاتی و جزو قدمای ثمانیه دانسته، می‌گویند: ارادة خدا قدیم است و صفتی غیر از علم خدا، و غیر از ذات خداست. ارادة الهی نه مخلوق خداست نه خود خدا، بلکه تنها صفتی از صفات خداست.(198) در روایتی آمده است: خَلَقَ اللَّهُ الْمَشِیئَةَ بِنَفْسِهَا ثُمَّ خَلَقَ الأَشْیاءَ بِالْمَشِیئَة؛(199) «خداوند مشیت را بدون واسطه
﴿ صفحه 207 ﴾
آفرید. سپس اشیا را با مشیت آفرید». ازاین‌رو برخی دیگر به استناد این روایت می‌گویند مشیت، مخلوق خداست.
در نقد این سخن باید گفت «خلق» در این روایت به معنای عرفی و به اصطلاح اهل معقول به کار نرفته است. نظیر این معنا، تعبیری است که می‌فرماید خداوند اسمی را در ذات خود خلق کرده است که از ذات او خارج نمی‌شود: اللَّهُمَّ إنِّی أسْئَلُکَ... بِالاسْمِ الَّذِی حَجَبْتَهُ عَنْ خَلْقِكَ فَلَمْ یَخْرُجْ مِنْكَ إِلاَّ إِلَیك؛(200) «خدایا! من از تو می‌خواهم... به حق آن اسمی که از خلق خویش پنهان کردی. پس از ذات تو خارج نمی‌گردد، مگر به‌سوی تو».
مضمون این دعای شریف این است که خدای سبحان اسمی مخصوص به ذات خویش دارد که از ذات او خارج نمی‌شود؛ اما مقصود این نیست که خداوند اسمی برای خود خلق کرده که مخلوق اوست و به آن فرموده باشد ای اسم موجود شو! اگر این‌گونه باشد، این پرسش مطرح می‌شود که آن اسم را با چه چیزی موجود کرده است؟ آیا خلقِ آن اسم نیز نیازمند اسمی دیگر است؟ به نظر می‌رسد بهتر این باشد که بگوییم خلق در این‌گونه موارد، به معنای «جلوه» است.
روایتی که می‌فرماید: خَلَقَ اللَّهُ الْمَشِیئَةَ بِنَفْسِهَا، بدین‌معناست که پیدایش مشیت نیازی به خلق ندارد. برای روشن‌تر شدن این معنا، به آیاتی از قرآن توجه می‌کنیم. خداوند در قرآن کریم می‌فرماید: فَإِذا قَضی أَمْراً فَإِنَّما یَقُولُ لَهُ كُنْ فَیَكُون ؛(201) «پس هنگامی که چیزی را حکم کند تنها به آن مى گوید: موجود باش؛ آن نیز بى درنگ موجود مى شود».
﴿ صفحه 208 ﴾
اگر بر الفاظ جمود داشته باشیم، باید بگوییم بر اساس این آیة شریفه، هنگامی که خداوند می‌خواهد مخلوقی را خلق کند، نخست باید امری باشد که متعلق قضا قرار گیرد؛ اما پیش از آن باید خداوند به آن امرْ علم داشته باشد تا به دنبال آن اذن، سپس مشیت و آن‌گاه اراده بیاید و پس از اراده نوبت به تقدیر، و سپس به قضا می‌رسد و هنگامی‌ که قضا برسید، دیگر کار تمام است. قضا نیز یعنی کار را تمام کرد. هنگامی ‌که خداوند کار را تمام کرد، به آن امری که مشمول قضای الهی قرار گرفته است، می‌گوید: باش! آن‌هم موجود می‌شود (یقُولُ لَهُ كُن فَیكُون). بنابراین هنگامی‌ که خداوند می‌خواهد آن امر را موجود کند، باید قولی از خدا صادر شود. اگر این شرایط جمع شوند، آن امر موجود می‌شود. پس غیر از ذات خدا، این‌همه واسطه برای موجود شدن امری لازم می‌آید. اکنون پرسیده می‌شود این واسطه‌ها خدا هستند یا غیرخدا؟ مسلماً خدا کلام نیست. خداست که می‌گوید: باش، و این کلام با گفتن خدا موجود می‌شود. اما اگر مخلوق است، نقل کلام می‌کنیم به این مخلوق، و بنا بر فرض باید بگوییم وقتی خدا می‌خواهد این کلام را خلق کند، باید به این کلام نیز بگوید: باش، و همین‌طور هَلُمّ جَرّاً و بدین‌ترتیب تسلسل لازم می‌آید. پس برای یک خلق باید خدا بی‌نهایت‌بار بگوید: «باش». چنین اعتقاد باطلی، لازمة جمود بر لفظ است.
با دقت در آیه روشن می‌شود که خداوند می‌خواهد با این بیان بگوید غیر از اینکه خدا هست و می‌خواهد این امر به وجود آید، دیگر احتیاج به چیزی نیست. در آیه‌ای دیگر، خداوند می‌فرماید: الر كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلى صِراطِ الْعَزیزِ الْحَمید؛(202) «الر، كتابى است كه بر تو نازل كردیم، تا
﴿ صفحه 209 ﴾
مردم را از تاریكی‌ها به‌سوى روشنایى به فرمان پروردگارشان درآورى؛ به‌سوى راه خداوند عزیز و حمید».
آیا معنای این آیه این است که خدا نخست باید اذنی را ایجاد، و سپس به‌وسیلة این اذن، مردم را هدایت کند، یا نه، مقصود این است که خداوند احتیاج به اذن کسی ندارد؟ اگر از کسی بپرسند: «فلان کار را به اذن چه کسی انجام دادی؟» و او در پاسخ بگوید: «به اذن خودم!»، آیا واقعاً منظور وی این است که نخست برای خود اذنی صادر کرده و بعد آن کار را انجام داده یا مقصودش این است که من احتیاج به اذن کسی ندارم؟ قطعاً معنای سخن او این نیست که به اذن خودم احتیاج دارم. این تعبیر در محاورات عرفی و عقلایی نیز به کار می‌رود. اگر قرآن می‌فرماید خداوند به اذن خود هدایت می‌کند، بدین‌معناست که خدا به اذن کسی نیاز ندارد.
بنابراین هنگامی که گفته می‌شود خدای سبحان عالَم را به اذن خودش خلق یا هدایت می‌کند، معنایش این نیست که واقعاً باید خداوند اذنی ایجاد کند و سپس در سایة آن اذن کارش را انجام دهد؛ بلکه معنایش این است که پیدایش مشیت، احتیاج به واسطه ندارد؛ والله العالم.