رساترین دادخواهی و روشنگری (شرح خطبه فدکیه)جلد1

آیت الله محمدتقی مصباح یزدی تدوین و نگارش: عباس گرایی

دوم. ادراک آگاهانه و ادراک ناآگاهانه

ادراک از جهتی دیگر به دو قسم تقسیم می‌شود: آگاهانه و ناآگاهانه. گاهی انسان مطلبی را می‌داند، و می‌داند که آن مطلب را می‌داند. این ادراک، ادراکی آگاهانه است. در مقابل گاه انسان مطلبی را می‌داند، اما اصلاً به آن توجه ندارد و باید
﴿ صفحه 171 ﴾
شرایطی پیش آید تا انسان بفهمد که این مطلب را می‌دانسته است. این ادراک، ادراکی است ناآگاهانه.
شاید همة ما این روایت شریف را شنیده باشیم که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) می‌فرمایند: مَا مِنْ مَوْلُودٍ یُولَدُ إِلاَّ عَلَى الْفِطْرَةِ فَأَبَوَاهُ اللَّذَانِ یُهَوِّدَانِهِ وَیُنَصِّرَانِهِ وَیُمَجِّسَانِه ؛(158) «هیچ مولودی نیست مگر اینکه با فطرتی توحیدی متولد می‌شود. پس این پدر و مادرند که او را یهودی و نصرانی و مجوسی می‌کنند». نیز در ذیل آیة شریفة سی‌ام از سورة روم آمده است:
فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّینِ حَنیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیها لا تَبْدیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُون؛ پس روى خود را متوجه آیین خالص پروردگار كن! این فطرتى است كه خداوند، انسان‌ها را بر پایة آن آفریده است. دگرگونى در آفرینش الهى نیست. این است آیین استوار، ولى بیشتر مردم نمى دانند.
روایات فراوانی نیز با این مضمون نقل شده‌اند: فَطَرَهُمْ عَلَى التَّوْحِید؛(159) «خدا انسان را بر فطرت توحید آفرید». بر این ‌اساس مفسران تأکید کرده‌اند که فطرت مورد اشاره در آیه، فطرتِ توحید است.(160)
همچنین عالمان دینی بیان کرده‌اند که خداشناسی، فطریِ انسان است؛ اما به‌راستی این‌ سخن به چه معناست که انسان به‌گونة فطری خداشناس است؟ آیا معنای این
﴿ صفحه 172 ﴾
سخن این است که اگر انسان هیچ مطلبی دربارة خداوند از دیگران نیاموزد، نه از پدر و مادر نامی از خدا بشنود و نه کتابی در این باره مطالعه کند، خودبه‌خود خداشناس بار می‌آید؟ به نظر می‌رسد پاسخ این پرسش با در نظر گرفتن مقدماتی که گذشت، به دست می‌آید. چنان‌که گفتیم، برخی از شناخت‌های ما ناآگاهانه‌اند و این بدان معناست که ما علومی داریم که به آنها توجه نداریم. در زندگی عادی ما، فراوان از این نوع ادراکات یافت می‌شوند. البته ادراک ناآگاهانه نیز خود بر دو گونه است: یکی ادراک نیمه‌آگاهانه که با تذکری ساده، توجه انسان به آن جلب می‌شود و او آن را به یاد می‌آورد و دیگری ادراک کاملاً ناآگاهانه، که در این حالت گویا انسان علم خویش را فراموش کرده، با زحمت ممکن است متوجه شود که در عمق ذهنش چنین مطلبی هست. برای مثال کودک هنگامی ‌که صدایی را می‌شنود با کنجکاوی به دنبال منشأ صدا می‌گردد. اگر بخواهیم این حالت را با اصطلاح عقلی بیان کنیم، می‌گوییم کودک به دنبال علت این پدیده می‌گردد؛ چراکه می‌داند این صدا بدون علت پدید نمی‌آید و حتماً علتی دارد. حال اگر از کودک سه‌ساله بپرسید: «آیا شما قانون علیت را قبول دارید؟»، او اصلاً این پرسش را درک نمی‌کند. این نوعی ادراک کاملاً ناآگاهانه است که انسان به محض برخورد با مصداقی از آن، درک کلی خویش را بر آن مورد تطبیق می‌کند. درحقیقت کودک به اصل علیت علم دارد، اما به علم خود آگاهی ندارد.
آیات شریفة قرآن حقایقی را بیان می‌کنند که متأسفانه ما بسیار ساده از کنار آنها می‌گذریم. خداوند در قرآن کریم می‌فرماید: وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَالأَرْضَ لَیَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزیزُ الْعَلیم ؛(161) «و هرگاه از آنان (بت‌پرستان) بپرسى: چه كسى آسمان‌ها و
﴿ صفحه 173 ﴾
زمین را آفریده است؟ مسلماً مى گویند خداوند قادر و دانا آنها را آفریده است». شاید اصلاً این مسئله برای بت‌پرستان مطرح نباشد که چه کسی آسمان و زمین را آفریده است؛ اما وقتی این پرسش طرح شود، به‌یک‌باره توجه آنها به عظمت عالم و حکمت‌های آن جلب می‌شود و می‌گویند موجودی بی‌شعور نمی‌تواند چنین عظمتی را بیافریند و ازسر تصادف هم چنین نظم عجیبی شکل نمی‌گیرد؛ پس به‌یقین کسی که توانا و داناست این عالم را آفریده است. چنین پرسش‌هایی در قرآن فراوان مطرح شده که هدف از آنها دعوت انسان به تفکر و توجه است. خداوند در سورة نمل می‌فرماید: أَمَّنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَیَكْشِفُ السُّوءَ وَیَجْعَلُكُمْ خُلَفاءَ الأَرْضِ أَإِلهٌ مَعَ اللَّهِ قَلیلاً ما تَذَكَّرُون؛(162) «چه كسى است كه دعاى مضطرّ را اجابت مى كند و گرفتارى را برطرف مى سازد، و شما را خلفاى زمین قرار مى دهد؟ آیا معبودى با خداست؟! كمتر متذكر مى شوید».
در این آیة شریف، خداوند به رسول خویش می‌فرماید: از اینها بپرس! کیست که هنگام درخواست شخص مضطر، پاسخ او را می‌دهد؟ آیا بت‌ها به او پاسخ می‌دهند؟ آیا اگر شخص بیچاره و مضطری به در خانة بت‌ها برود، آنها توان این را دارند که کاری برای او انجام دهند؟!
در جای دیگر خداوند می‌پرسد: أَلَهُمْ أَرْجُلٌ یَمْشُونَ بِها أَمْ لَهُمْ أَیدٍ یَبْطِشُونَ بِها أَمْ لَهُمْ أَعْیُنٌ یُبْصِرُونَ بِها أَمْ لَهُمْ آذانٌ یَسْمَعُونَ بِها؛(163) «آیا آنها (بت‌ها) پاهایى دارند كه با آنها راه بروند؟ یا دست‌هایى دارند كه با آنها چیزى را بگیرند؟ یا چشمانى دارند كه با آنها ببینند؟ یا گوش‌هایى دارند كه با آنها بشنوند؟»
﴿ صفحه 174 ﴾
اینها پرسش‌هایی‌اند که مخاطبشان، فطرت انسان است و انسان پاسخ آنها را می‌داند، اما به این علم خویش توجه ندارد. هنگامی‌ که در این باره از او بپرسند و او به پرسش دقت کند، می‌تواند پاسخ دهد. چنین ادراکی را ادراک نیمه‌آگاهانه گویند. گاه پیش می‌آید که شخصی چیزی را انکار می‌کند که در عمق ادراک او هست، اما آن‌‌قدر غبار روی آن را گرفته که دیگر آن را درک نمی‌کند. نمونة چنین افرادی، کسانی‌اند که وجود روح برای انسان را انکار می‌کنند. این در حالی است که همة ما به وجود خودمان علم داریم و درمی‌یابیم که هستیم. آیا هنگامی‌ که به خود اشاره می‌کنیم و می‌گوییم: «من»، مرادمان از «من»، همین بدن است؟ این بدن، مجموعه‌ای از سلو‌ل‌هایی است که شعوری ندارند. حتی سلول‌های مغز نیز جنبة ابزاری دارند و خود درکی ندارند. درواقع روح انسان است که می‌گوید: «من» و بدن، ابزاری بیش برای روح انسان نیست. درحقیقت روح است که می‌شنود، می‌بیند، تصمیم می‌گیرد، صحبت می‌کند و...؛ اما عده‌ای با همین روح می‌گویند اصلاً روح وجود ندارد! در علوم عقلی اثبات شده که علم به نفس، عین ذات نفس است و از نفس انفکاک‌پذیر نیست. این ادراک، مصداقی بارز از علم حضوری است که علم، عالم و معلوم در آن، یک چیز بیشتر نیستند؛ اما درعین‌حال کسانی که منکر روح‌اند، می‌گویند اصلاً ما چیزی جز همین بدن نیستیم. آیا چنین افرادی علم به روح ندارند؟ گفتیم که علم به نفس، عین نفس است و امکان ندارد که کسی این علم را نداشته باشد؛ ولی این ادراک آن‌قدر ناآگاهانه و کم‌رنگ است که گاه بر انسان مشتبه می‌شود و گمان می‌کند که «من» به معنای همین بدن است. هنگامی که کسی نفس خود را تزکیه و روحش را تقویت می‌کند، به‌تدریج درمی‌یابد که غیر از بدن حقیقتی به نام روح هم هست، و با تقویت بیشترِ روح، به‌خوبی درک می‌کند که اصلاً بدن ربطی به «من» ندارد و بدن تنها ابزار و مَرکب «من» است.
﴿ صفحه 175 ﴾
برخی از آیات قرآن کریم به این حقایق اشاراتی دارند. خدای سبحان در سورة عنکبوت می‌فرماید: فَإِذا رَكِبُوا فِی الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدِّینَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذا هُمْ یُشْرِكُون؛ (164) «پس هنگامى كه سوار بر كشتى شوند، خدا را با اخلاص مى خوانند؛ اما هنگامى كه خدا آنان را به خشكى رساند و نجات داد، باز مشرك مى شوند».
قرآن این حقیقت را در آیات فراوانی تکرار می‌کند که انسان‌های مشرک در هنگام سوار شدن بر کشتی دلهره دارند که مبادا گرفتار طوفان شوند ـ به‌ویژه در دوران قدیم که کشتی‌ها امنیت کمتری داشت ـ و هنگامی‌ که موجی را از دور مشاهده می‌کنند (إِذَا غَشَِیهُم مَوْج)(165) این دلهره دوچندان می‌شود که نکند کشتی با برخورد این موج غرق شود. ازاین‌رو دست به دعا برمی‌دارند و مخلصانه خدا را صدا می‌زنند که خدایا! ما را از این بلا نجات بده! اگر ما را از مهلکه نجات دهی، با تو عهد می‌بندیم که این لطف تو را فراموش نکنیم و تنها بنده و شکرگزار تو باشیم (لَئِنْ أَنجَانَا مِنْ هَـذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرِین)؛(166) اما هنگامی‌ که به لطف خداوند کریم نجات یافته، پای آنها به خشکی می‌رسد، همة آن عهدها را فراموش کرده، به همان اعمال و عادات شرک‌آلود خویش و بی‌توجهی به خدا مشغول می‌شوند (فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذَا هُمْ یُشْرِكُون).
نقل شده است که شخصی خدمت امام صادق(علیه السلام) رسید و عرض کرد:‌ ای پسر رسول خدا! دربارة خدا مرا راهنمایی کن و بگو خدا کیست؟ چراکه مجادله‌کنندگان و کافران با من
﴿ صفحه 176 ﴾
بسیار بحث کرده‌اند و مرا سرگردان ساخته‌اند. حضرت که می‌دانستند او در سفری دریایی گرفتار طوفان شده و نجات یافته است، فرمودند: آیا تاکنون سوار کشتی شده‌ای؟ عرض کرد: بله. حضرت فرمودند: آیا تاکنون پیش آمده که در دریا گرفتار طوفان شوی و آن کشتی که تو بر آن سوار شده‌ای بشکند و نه کشتی دیگر و نه شناگری باشد که تو را نجات دهد؟ گفت بله. حضرت پرسیدند: در آن هنگام آیا در قلبت امید داشتی کسی هست که قادر است تو را از آن ورطه برهاند؟ گفت: بله. حضرت فرمودند: آن کسی که به او امید داشتی همان خداست که وقتی هیچ نجات‌دهنده و فریادرسی نیست، قادر به نجات و فریادرسی است.(167)
این سخن بدین‌معناست که انسان در عمق دل خویش خداوند سبحان را می‌شناسد و هنگامی‌ که بر اثر چنین حوادثی حجاب‌ها از روی دل او کنار می‌روند، توجه انسان به آن معرفت جلب می‌شود. در این حادثه نخست این شخص را حجاب‌هایی دربرگرفته بود. حجابِ نخست این بود که امید داشت کشتی، او را نجات دهد؛ اما کشتی شکست و آن حجاب برطرف شد. حجاب دیگر این بود که امید داشت کشتی‌بان او را نجات دهد؛ ولی کشتی‌بان نیز گرفتار شد و آن حجاب هم کنار رفت و این‌چنین، شناخت فطری او بیدار شد. خدای حکیم در باطن دل انسان امیدی نسبت به خودش قرار داده و به همین دلیل انسان او را می‌شناسد و به او امید می‌بندد؛ اما به این علم خویش توجه ندارد.
به نظر می‌رسد آیات و روایاتی که دارای چنین مضمونی هستند به علم نیمه‌آگاهانه یا کاملاً ناآگاهانة انسان به خدای سبحان اشاره دارند. پس هنگامی‌ که می‌گوییم انسان
﴿ صفحه 177 ﴾
دارای فطرتی توحیدی است، بدین‌معنا نیست که همه انسان‌ها آگاهانه علم به وجود و صفات خداوند دارند؛ بلکه گاه این شناخت، نیمه‌آگاهانه است و هنگامی‌ که از او بپرسند چه کسی آسمان‌ها و زمین را خلق کرد،(168) چه کسی امور جهان را اداره می‌کند،(169) و چه کسی از آسمان و زمین شما را روزی می‌دهد،(170) آن‌گاه انسان درنگی کرده، به خود می‌آید و حجابی که روی علم او را پوشانده بود کنار می‌رود. گاهی این پوشش بسیار ضخیم است و به این آسانی کنار نمی‌رود؛ بلکه لازم است شرایطی بسیار استثنایی پیش آید تا وی به آن علم توجه یابد. مثال چنین شرایطی که امروزه محسوس‌تر به نظر می‌رسد، سفر هوایی است. اگر در میانة آسمان هواپیما با مشکلی روبه‌رو شود که آن را در معرض سقوط قرار دهد، به‌‌گونه‌ای‌که نه از خلبان کاری ساخته باشد و نه از هیچ گروه نجاتی، و انسان مرگ را در پیش چشم خویش ببیند، به کجا امید می‌بندد؟ اینجاست که انسان به‌یک‌باره در قلب خویش احساس می‌کند به جایی ورای همة اسباب مادی امید دارد و در اعماق دل خویش، کسی دیگر را می‌شناسد که می‌تواند او را نجات دهد. این آشنایی را اگر بخواهیم با زبان علمی بیان کنیم، می‌گوییم این علمی حضوری و ناآگاهانه است. این علم و آگاهی از قبیل علمی نیست که از راه استدلال به ‌دست آید، بلکه انسان آن را در درون خود می‌یابد؛ گرچه ممکن است آن‌قدر روشن نباشد که خودش متوجه این دارایی‌اش باشد.
این دو مقدمه در مباحث دیگر نیز کارایی دارند و می‌توانند موضوعاتی برای پژوهشگران باشند.
﴿ صفحه 178 ﴾

سوم. دو نوع خداشناسی

با توجه به این دو مقدمه، دو جملة اخیر حضرت زهرا(علیها السلام) را مرور می‌کنیم که به دنبال شهادت بر توحید، فرمودند: وَضَمَّنَ الْقُلُوبَ مَوْصُولَهَا، وَأَنَارَ فِی الْفِكْرَةِ مَعْقُولَهَا؛ «و راهی برای وصال به توحید، به قلب سپرد و درک آن را در فکر نورانی ساخت».
حضرت برای اعتقاد به توحید، به دو مقوله قایل‌اند: یکی موصول و یکی معقول. موصول به معنای وصول‌شده و دریافت‌شده است. گاهی ما حقیقت توحید را دریافت کرده، به آن می‌رسیم، و گاهی آن را تعقل می‌کنیم. یک مرتبه، یافتن این حقیقت به‌صورت علم حضوری است، و مرتبة دیگر، تعقل آن حقیقت و داشتن علم حصولی به آن است. علم حصولی مربوط به فکر و ذهن، اما علم حضوری مربوط به قلب است. قلب، عرصه‌ای از روح انسانی است که کار آن، شهود و مشاهدة حقایق است. قلب می‌بیند، چنان‌که خدای سبحان در سورة نجم می‌فرماید: ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى ؛(171) «قلب [رسول خدا] در آنچه دید هرگز دروغ نگفت».
خدای سبحان نمی‌فرماید: ما کذب الفؤاد ما علم (قلب [رسول خدا] در آنچه دانست هرگز دروغ نگفت). اگر حقیقتی در قلب تحقق یابد، قلب آن را می‌یابد. در اینجا کاری که به قلب نسبت داده می‌شود، در مقابل فکر است. البته قلب اطلاقاتی پرشمار دارد؛(172) اما اغلب مراد از قلب آن مرتبه‌ای است که ادراکات شهودی و حضوری دارد و احساسات و عواطف را در درون خود می‌یابد؛ نه اینکه تنها بداند چنین حقایقی وجود دارند.
﴿ صفحه 179 ﴾
حضرت زهرا(علیها السلام) می‌‌فرمایند خدای سبحان، یافتن توحید را در قلب‌ها قرار داد. گویا این بیان، تعبیر دیگری از این معناست که خداوند قلب را بر فطرت توحید آفریده است. حال اگر چشم قلب باز باشد و پرده‌ای روی آن نباشد، روشن و واضح حقایق را می‌بیند. خداوند بندگانی با چنین قلب‌هایی دارد که نمونة بارز آنها حضرات معصومان، به‌ویژه چهارده‌معصوم(علیهم السلام) هستند. بی‌شک این بزرگواران در هنگام تولد نیز به خدا علم داشته‌اند؛ بلکه پیش از تولد نیز در رحم مادر، خدا را تسبیح می‌گفته‌اند. چه‌بسا برخی از اولیای خدا باشند که در دوران طفولیت هم معرفت والایی به خداوند سبحان یافته باشند. ما هرچه را نمی‌دانیم حق نداریم بگوییم نیست و امکان ندارد! حقایق فراوانی وجود دارند که ما گمان می‌کنیم امکانِ وجود ندارند، اما گاه خدا گوشه‌ای از آنها را به ما نشان می‌دهد تا بدانیم چنین اموری امکان دارند. گاهی در رسانه‌های مختلف گفته می‌شود که در فلان کشور، کودکی سه‌ساله مشغول به تحصیل ریاضیات عالی است؛ ریاضیاتی که انسان‌های معمولی در سن پانزده یا شانزده‌سالگی هم به‌زحمت می‌توانند یاد بگیرند. نیز گاهی افراد نخبه‌ای یافت می‌شوند که به محض شنیدن عددی پنجاه‌رقمی، جذر آن را حساب می‌کنند. درک چنین توانایی‌هایی برای ما دشوار است؛ اما خداوند گاهی چنین قدرت‌نمایی می‌کند تا ما گمان نکنیم که هرچه ما نداریم، هیچ‌کس دیگر هم ندارد. گاهی همین انسان‌های عادی، حقایقی را می‌فهمند که دیگران نمی‌فهمند؛ گاه به کمالاتی معنوی می‌رسند که دیگران به آن مرتبه نمی‌رسند و گاه مکاشفاتی برای آنها رخ می‌دهد که برای پیران عالِم زاهد پس از سالیان دراز هم معلوم نیست دست دهد. ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتیهِ مَنْ یَشاءُ وَاللَّهُ واسِعٌ عَلیم؛(173) «این، فضل خداست كه به هركس بخواهد مى دهد و خدا وسیع و داناست».
﴿ صفحه 180 ﴾
در این نوع از شناخت خدا، انسان آن‌گونه که محبت را در قلب خود می‌یابد، حضور خدا را نیز در قلب خویش می‌یابد. برای چنین انسان‌هایی اصلاً وجود خدا تردیدپذیر نیست. در دعای عرفه می‌خوانیم: أَیكُونُ لِغَیرِكَ مِنَ الظُّهُورِ مَا لَیسَ لَكَ حَتَّى یكُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَك؛(174) «آیا در عالم چیزی روشن‌تر از تو یافت می‌شود که در پرتو آن تو روشن گردی؟»
به‌یقین هر ظهور و نوری که در عالم هست، با ارادة خداوند وجود یافته است. بااین‌همه آیا امکان دارد که برای روشنی و ظهور خدای سبحان، نیاز باشد که نوری دیگر بر او بتابد؟! خداوند سبحان مرتبة ضعیفِ چنین ادراکی را به همة ما عنایت فرموده، و آن همان ادراک فطری است که اغلب زیر حجاب و پوشش است و به‌درستی درک نمی‌شود، اما به‌یقین هست و در شرایط خاص ظهور می‌یابد. این آگاهی، ادراکی یافت‌شده و وصول‌شده است.
شکل دیگر خداشناسی، ادراک معقول است. این شناخت از راه استدلال حاصل می‌شود و مقصود از خداشناسی معقول، خداشناسی از راه استدلال است. از راه استدلال در ذهن ما قضیه‌ای شکل می‌گیرد که موضوع و محمولی دارد و ما رابطة بین موضوع و محمول آن را درک می‌کنیم. این شکل شناخت تا درک خود خدا، بسیار فاصله دارد؛ چراکه این مفهوم، ساختة ذهن ماست. از امام باقر(علیه السلام) نقل شده است: كُلَّمَا مَیَّزْتُمُوهُ بِأَوْهَامِكُمْ فِی أَدَقِّ مَعَانِیهِ مَخْلُوقٌ مَصْنُوعٌ مِثْلُكُمْ مَرْدُودٌ إِلَیكُم؛(175) «آنچه شما با ذهن خود می‌سازید [مانند مفاهیم عقلی، فلسفی و عرفانی] همه ساختة ذهن شمایند و هر
﴿ صفحه 181 ﴾
قدر که آنها را دقیق درک کنید، مخلوق و مصنوعی چون خود را درک کرده‌اید که به خود شما بازمی‌گردد».
بنابراین شکل عقلی شناخت خدا و اثبات وجود او از راه عقل، مربوط به فکر است (وَأَنَارَ فِی الْفِكْرَةِ مَعْقُولَهَا). خدای مهربان با لطف خویش برای این راه نیز ادلة روشنی قرار داده است؛ به‌گونه‌ای‌که هیچ عاقلی نمی‌تواند بهانه بیاورد که من دلیلی بر وجود خدا نداشتم. ازاین‌روست که حضرت زهرا(علیها السلام) می‌فرمایند خداوند در عالم فکر و ذهن نیز معقولیت توحید را واضح و روشن قرار داده است.
﴿ صفحه 182 ﴾
﴿ صفحه 183 ﴾

فصل پنجم: صفات سلبی خدا

المُمْتَنِعُ عَنِِ الأبْصَارِ رُؤْیتُهُ وَعَنِ الأوْهَامِ كیفِیَّتُهُ وَعَنِ الألْسُنِ صِفَتُه؛ محال است بر دیدگان رؤیت او، و بر اوهام [درک] کیفیت او، و بر زبان‌ها توصیف او.