فهرست کتاب


رساترین دادخواهی و روشنگری (شرح خطبه فدکیه)جلد1

آیت الله محمدتقی مصباح یزدی تدوین و نگارش: عباس گرایی

ب) ارزش وحدت

گاه چنین القا می‌شود که وحدت، ارزشی مطلق است و اتحاد انسان‌ها و تراکم نیروهای آنها بدون هیچ قید و شرطی مطلوب خواهد بود. در ادبیات ما نیز برخی داستان‌ها و اشعار چنین معنایی را منتقل می‌کنند که البته در جای خود بسیار ارزنده‌اند. از کودکی این داستان را برای ما خوانده‌اند که سلطانی در واپسین لحظات زندگی خویش، دوازده پسر خود را احضار کرد و به هرکدام چوبی داد و از آنها خواست که آن چوب‌ها را بشکنند. پسران در پی درخواست پدر، به‌آسانی چوب‌ها را شکستند. پس از آن، سلطان دوازده چوب دیگر را روی هم گذاشت و آن دسته چوب را به پسران داد و باز خواستة خود را تکرار کرد؛ اما این بار هیچ‌یک نتوانستند آن دسته چوب را بشکنند. سپس راز کار خود را این‌گونه شرح داد: با این کار می‌خواستم به شما بفهمانم که اگر متفرق
﴿ صفحه 39 ﴾
شوید، دشمن شما را می‌شکند؛ اما اگر نیروهای خویش را روی هم گذاشته، یک جا متراکم و متمرکز کنید، هیچ‌کس نمی‌تواند شما را شکست دهد.
این ادبیات تمثیلی و خطابی در جای خود بسیار ارزنده است؛ اما باید توجه کرد که هیچ‌گاه این ادبیات ارزش برهان را ندارد و اغلب احکام مذکور در این‌گونه قالب‌ها، قیودی دارند که در کلام بیان نمی‌شوند؛ گرچه درحقیقت آن قیدها در متن واقع وجود دارند. در علم منطق تبیین شده است که گزاره‌های به‌کارگرفته‌شده در مقدمات استدلال و قیاس، انواع و اقسامی دارند. یک قسم از این مقدمات، گزاره‌های بدیهی‌اند که در «برهان»(9) استخدام می‌شوند و نوع دیگر آن، مسلمات(10) و مشهورات(11) هستند که در «جدل»(12) نقش دارند.
﴿ صفحه 40 ﴾
گزاره‌هایی چون «وحدت خوب است» که موضوع آنها بدون قید نیست، از قضایای مسلمه یا آرای محموده‌اند.(13) اگر بخواهیم از این‌گونه قضایا در برهان استفاده کنیم، باید قیدهای موضوع آنها را آشکار سازیم. خوبی راست‌گویی و بدی دروغ نیز این‌گونه‌اند و نمی‌توان به‌صورت مطلق گفت: «هر سخنِ راست، خوب است، اگرچه موجب به شهادت رسیدن مؤمن بی‌گناهی شود»، یا «هر سخنِ دروغ بد است، اگرچه موجب نجات انسان بی‌گناهی شود». از دیدگاه اسلام اگر دروغ موجب نجات جان مؤمن بی‌گناهی شود، بر زبان آوردن آن واجب است؛ اما آنچه مشهور و مورد تمسک همگان است، این است که «دروغ بد است». درواقع، موضوع این قضیه مقید است.
وحدت و اتحاد نیز در صورتی خوب و نیکوست که در راه هدفی ارزنده شکل گیرد. بنابراین اگر عده‌ای متحد شوند تا حقی را احیا کنند و جلو ظلمی را بگیرند، این یک‌پارچگی و اتحاد بسیار مقدس است و در برابر، اگر گروهی برای پای‌مال کردن حقی متحد شوند، این وحدت و اتحاد به اندازة همان گناه، بد و زشت خواهد بود. پس حُسن وحدت و اتحاد، از قضایای مشهوره یا آرای محموده است که قیدی خفی دارد. بنابراین وحدتی خوب است که در راه حق و برای تحقق هدفی عقلانی باشد، نه هر وحدتی. اگر چنین بود که هر وحدتی نیکو باشد، نباید اصلاً انبیای الهی قیام می‌کردند؛
﴿ صفحه 41 ﴾
زیرا معمولاً اکثریت قریب‌ به اتفاق افراد جامعة ایشان، عقایدی انحرافی داشتند و قیام ایشان وحدت جامعه را به هم می‌زد. اتفاقاً فرعونیان در مقام استدلال برای قوم خویش، همین نکته را برای مردم یادآوری می‌کرده‌اند، که قرآن کریم استدلال آنان را چنین نقل می‌فرماید: قَالُوا إِنْ هَذَانِ لَسَاحِرَانِ یُرِیدَانِِ أَنْ یُخْرِجَاكُمْ مِنْ أَرْضِكُمْ بِسِحْرِهِمَا وَیَذْهَبَا بِطَرِیقَتِكُمُ الْمُثْلَى ؛(14) «گفتند: اینان (موسی و هارون) دو جادوگرند که می ‌خواهند با جادوی خویش شما را از سرزمینتان بیرون کنند و آیین خوب شما را از میان ببرند».
آنان مردم را از شکسته شدن اتحاد و انسجام ملی خویش بیم می‌داده‌اند و موسی و هارون را مفسدانی معرفی می‌کرده‌اند که قصد بر هم زدن نظم عمومی و آیین حاکم بر جامعه را دارند و باید با آنها مبارزه کرد. بنابراین اگر وحدت بدون قید و شرط مطلوب بود، نباید انبیای الهی در مقابل قومی متحد که همه فرعون‌پرست بودند به قیام برمی‌خاستند و بین مردم اختلاف ایجاد می‌کردند. بت‌پرست‌های مکه نیز علیه پیامبر گرامی اسلام(صلى الله علیه وآله) به همین سبک سخن می‌راندند و با ساحر خواندن رسول گرامی اسلام، ایشان را کسی معرفی می‌کردند که قصد دارد افراد خانواده‌های آنان را از یکدیگر جدا، و جامعه را فاسد کند. هنگامی که جوانی در خانواده‌ای کافر، به آیین مسلمانی درمی‌آمد، در بین افراد خانواده اختلاف ایجاد می‌شد. ازاین‌رو آنها به پیامبر این نسبت‌ها را می‌دادند. در پاسخ به این مهملات باید گفت: اتفاقاً چنین اختلافی بسیار مبارک است و باید ایجاد شود تا رفته‌رفته دامنة فساد، کفر و شرک برچیده شود. مگر هر اختلافی فساد است؟ حاصل سخن این است: اخذ قضایای
﴿ صفحه 42 ﴾
مشهوره به‌جای بدیهیات، خطاست و باید توجه کرد که این قضایا خالی از استثنا نیستند، و گزاره‌هایی هم که نیکویی و خوبیِ وحدت و اتحاد را به‌صورت مطلق بیان می‌کنند، ازاین‌دست گزاره‌هایند.
تا اینجا روشن شد که ارزش وحدت، تابع ارزش هدف آن است. بنابراین اگر وحدت برای تحقق هدفی حق باشد، به‌اندازه‌ای که آن حق ارزش دارد، حفظ آن وحدت نیز ارزش خواهد داشت. برعکس، اگر وحدت در راه ابطال حق یا تحقق امری باطل صورت پذیرد، نه‌تنها ارزشی ندارد، که به اندازة ارزش منفی آن باطل، این وحدت نیز ارزش منفی خواهد داشت. پس تصور نکنیم که وحدت، خود ارزشی مطلق است و اتحاد باید به هر قیمتی و در همه‌جا حفظ شود.

ج) وحدت میسور؛ وحدت در قلمرو رفتار

برای رسیدن به پاسخ پرسش‌‌هایی که در آغاز بحث مطرح کردیم، نکتة دیگری که باید به آن توجه کرد این است که اتحاد و هماهنگ شدن، تنها در قلمرو رفتار انسان‌ها میسور است و در فکر، اعتقاد و ایمان نمی‌توان بنا را بر تبعیت از غیر گذاشت. ازاین‌روست که در دین، اکراه ـ چه برای حق و چه برای باطل ـ معنا ندارد. اگر اکراهی هم صورت گیرد، اکراه بر انجام یا ترک عملی است. حداکثر کاری که اکراه‌کننده می‌تواند انجام دهد این است که مانع شود شخص برطبق اعتقاد خویش عمل کند یا او را وادار کند که عملی برخلاف مقتضای اعتقاد خود انجام دهد. داستان یاسر، سمیه و عمار ازاین‌قرار بود که مشرکان آنها را بر برائت از اسلام اکراه کردند؛ اما هیچ‌یک از آنان نتوانستند اعتقاد آن پاک‌سیرتان را سلب کنند. یاسر و سمیه در برابر آن نااهلان
﴿ صفحه 43 ﴾
مقاومت کردند و حاضر نشدند از اسلام اظهار برائت کنند و مشرکانِ خبیث نیز خون پاکشان را بر زمین ریختند؛ اما عمار در ظاهر، اظهار برائت کرد و جانش را نجات داد. پس از این ماجرا وجدان پاک عمار او را آسوده نگذاشت و آرامش او را سلب کرد. تردیدی که او را آزار می‌داد این بود که نمی‌دانست کار درستی انجام داده است یا نه؛ تا اینکه خدمت طبیب دو عالم، رسول گرامی اسلام(صلى الله علیه وآله) مشرف شد. حضرت علت اضطراب وی را جویا شدند و وی عرض کرد: «می‌ترسم هلاک شده باشم»، و سپس جریان را نقل کرد. دراین‌بین، این آیه نازل شد:
مَنْ کَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إیمانِهِ إِلاَّ مَنْ أُکرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالإیمان وَلکِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْراً فَعَلَیهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ وَلَهُمْ عَذابٌ عَظیمٌ؛(15) کسانی که بعد از ایمان کافر شوند ـ به‌جز آنها که تحت فشار واقع شده اند، درحالی‌که قلبشان آرام و باایمان است ـ آری، آنها که سینة خود را برای پذیرش کفر گشوده اند، غضب خدا بر آنهاست و عذاب عظیمی در انتظارشان!
حضرت فرمودند تو کار درستی انجام دادی؛ جان خویش را حفظ کردی و درعین‌حال هیچ اضطراب و شکی در ایمانت پدید نیامد.(16)
آنچه مسلم است، این است که نمی‌توان اعتقاد قلبی را به خاطر دیگری یا برای حفظ وحدت تغییر داد؛ چراکه چنین امری شدنی نیست. اعتقاد و ایمان، تابع مبادی ویژه‌ای است
﴿ صفحه 44 ﴾
و اگر آن مبادی وجود داشته باشند، ایمان پا به قلب انسان می‌گذارد و اگر نباشند از ایمان خبری نخواهد بود. آنچه موضوع بحث ماست، هماهنگی در «رفتار» برای حفظ یک‌پارچگی اجتماع است. رفتار انسان‌هاست که موضوع ائتلاف عملی قرار می‌گیرد. این ائتلاف می‌تواند امری صحیح یا غلط باشد که در ادامه به بررسی این مسئله می‌پردازیم.

د) ارزش ائتلاف رفتاری (تقیه)

در اسلام سلسله احکامی وجود دارد که تابع عناوین خاصی است و در فقه به «عناوین ثانوی» معروف است، و احکامی هم که به تبع آنها ثابت می‌شوند «احکام ثانوی» خواهند بود. بیشتر این عناوین در متن قرآن یا احادیث آمده‌اند. برای نمونه یکی از این عناوین، اضطرار است که قرآن در این باره می‌فرماید:
إِنَّما حَرَّمَ عَلَیکُمُ الْمَیتَةَ وَالدَّمَ وَلَحْمَ الْخِنْزیرِ وَما أُهِلَّ بِهِ لِغَیرِ اللَّهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَیرَ باغٍ وَلا عادٍ فَلا إِثْمَ عَلَیهِ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحیم ؛(17) خداوند، تنها مردار، خون، گوشت خوک و آنچه را نام غیرِ خدا به هنگام ذبح بر آن گفته شود، حرام کرده است. آن کسی که مجبور شود، درصورتی‌که ستمگر و متجاوز نباشد، گناهی بر او نیست . خداوند بخشنده و مهربان است.
بنابراین اگر انسان به خوردن طعامی حرام اضطرار پیدا کند، چنانچه ستمگر و متجاوز نباشد، مرتکب گناهی نشده است. این سخن بدین معناست که حکم اولی خوردنی‌های حرام به‌واسطة اضطرار برداشته می‌شود. این حکم را حکم ثانوی گویند.
﴿ صفحه 45 ﴾
تقیه، نمونه‌ای از احکام ثانوی است که در قرآن بدان اشاره شده است: لا یَتَّخِذِ الْمُؤمِنُونَ الْكافِرِینَ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤمِنِینَ وَمَنْ یَفْعَلْ ذلِكَ فَلَیْسَ مِنَ اللّهِ فِی شَیْءٍ إِلاّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاة؛(18) «افراد با ایمان نباید به‌جای مؤمنان، کافران را دوست و سرپرست خود انتخاب کنند و هرکس چنین کند هیچ رابطه ای با خدا ندارد، مگر اینکه از آنها بپرهیزد (تقیه كند)».
«تُقاة» به ‌معنای تقیه است. تقوا، تقیه و تقاه هر سه اسم مصدر از فعل «اتّقی» و دارای یک معنا هستند(19) و تقیه عنوانی ثانوی بوده، بالتبع حکمی ثانوی دارد. در مبانی فقهی ما آمده است که گاه بین خود مسلمانان نیز تقیه ضرورت می‌یابد. داستان عمار تقیه از مشرکان بود، اما در روایات ما آمده است که این نوع تقیه، در بین خود مسلمانان نیز جاری است و آن در جایی است که مسلمانان باهم اختلاف پیدا کنند، و این اختلافات به حدی شدت یابد که اگر مسلمانی از مسلمان دیگر در عمل تبعیت نکند، جانش به خطر ‌افتد. در روایات آمده است: التَّقِیَّةُ دِینِی وَدِینُ آبَائِی ؛(20) «تقیه دین من و دین پدران من است».‌
ما در روایات با این معنا فراوان برخورد می‌کنیم. این مسئله هنگامی موضوعیت می‌یابد که امر دایر شود بین اینکه انسان عملی واجب را مانند فرقة خاصی انجام دهد، مثلاً نماز را دست‌بسته بخواند و جانش سالم بماند، یا اینکه مطابق حکم اولی انجام دهد و جانش را در معرض خطر قرار دهد. در چنین هنگامه‌ای مصلحت عناوین ثانوی با مصلحت حکم اولی تزاحم می‌یابد. اینجاست که شارع مقدس آن مصلحتی را که مانع عمل به حکم اولی است، مهم‌تر می‌داند. ازاین‌رو چشم‌پوشی کردن از
﴿ صفحه 46 ﴾
حکم اولی و اجرای حکم ثانوی را امر می‌فرماید. این رفتار، «تقیة خوفی» نام دارد و همة فقها به آن فتوا داده‌اند.
نوع دیگری از تقیه، «تقیة مداراتی» است که حضرت امام خمینی(رحمه الله) به‌خصوص روی آن تکیه فرموده‌اند و برخی از فقهای دیگر هم بدان فتوا داده‌اند.(21) تقیة مداراتی بدین معناست که اگر انسان بخواهد بنا بر فتوای مذهب خویش عمل کند، جان وی به خطر نمی‌افتد، اما مصلحتی اجتماعی ـ اسلامی در معرض خطر قرار گرفته، کدورت، دشمنی و پراکندگی بین مسلمانان به وجود می‌آید و این موجب می‌شود که دشمنان فرصت سوءاستفاده پیدا کنند، و عزت و مصالح جامعة اسلامی را در معرض تهدید قرار دهند. امام خمینی(رحمه الله) در تبیین این مسئله، استدلال‌های فراوانی اقامه کرده‌اند و جایگاه این نوع تقیه را آن هنگام می‌دانند که بین مصلحت حکم اولی و مصلحتی اجتماعی مانند حفظ عزت اسلامی و قدرت مسلمانان در مقابل دشمنان، تزاحم افتد. ایشان با بیانی مستدل بسیاری از روایاتِ تقیه را ناظر به این موضوع می‌دانند و ما را از اختصاص این روایات به «تقیة خوفی» پرهیز می‌دهند.(22)
از آنچه گفته شد روشن می‌شود که ارزش تقیه، یعنی ارزش عمل به حکم ثانوی، تابع مصلحتی است که در حکم ثانوی است و اگر تقیه، موجب از دست رفتن مصلحتی قوی‌تر باشد، نمی‌توان آن را جایز شمرد. امام خمینی(رحمه الله) می‌فرمایند: در صورتی تقیه ـ چه خوفی و چه مداراتی ـ مشروع است که موجب تفویت مصلحتی قوی‌تر نشود، و با این تعبیر که «تقیه در مهامّ امور نیست»(23) مسئله را به‌خوبی روشن می‌کنند. بنابراین اگر جان رسولی
﴿ صفحه 47 ﴾
الهی یا امامی معصوم در خطر باشد یا خطر حمله به خانة خدا وجود داشته باشد، نمی‌توان صحبتی از تقیه به میان آورد. در این موارد، حفظ جان موجب از بین رفتن مصلحتی قوی‌تر می‌شود. امام خمینی(رحمه الله) در جریان مبارزه با طاغوت زمان خویش فرمودند: «امروز تقیه حرام است... ولو بلغ ما بلغ!»(24) چشم تیزبین پیر ما اسلام را در خطر می‌دید و چنین احکام نابی را صادر می‌کرد تا گوهر گران‌بهای دین را حفظ کند. او تقیه در برابر شاه خبیث را جایز ندانست و به هماهنگی رفتار با آن دستگاه کثیف فتوا نداد؛ چراکه ارزشی برای زندگی به قیمت ذلت و نابودی اسلام قایل نبود. ارزش جان ناقابل ما کجا و ارزش اسلام عزیز کجا! ایشان تشخیص داده بودند که اصلِ اسلام عزیز در معرض خطر قرار گرفته و نوبت، نوبت کربلاست. ازاین‌رو فرمودند: «امروز تقیه حرام است... ولو بلغ ما بلغ!» اگر برای حفظ اسلام لازم باشد صدها و هزارها جان قربانی شوند، باید بشوند تا اسلام محفوظ بماند. همة اینها به خاطر این است که خود تقیه ارزش ذاتی ندارد؛ بلکه ارزش آن به سبب نتیجه‌ای است که بر آن مترتب می‌شود. اگر حاصل تقیه، از دست رفتن واقعیتی باشد که از جان و وحدت ما ارزشمندتر است، این تقیه چه ارزشی دارد؟ البته تشخیص این‌گونه موارد به عهدة فقیه آگاه به زمان است که شرایط اجتماع را درک می‌کند. او می‌تواند حکم دهد که تقیه دیگر جایز نیست.
به‌هرحال در اسلام چنین حقیقتی وجود دارد که گاه حکمی به‌منزلة حکم اولی ثابت می‌شود و گاه مصلحتی قوی‌تر رخ می‌نماید و برای حفظ آن مصلحتِ مهم‌تر، عنوانی ثانوی بر موضوع مترتب می‌شود و حکم آن موضوع تغییر می‌یابد. این مسئله در مسائل اجتماعی نیز مصادیقی دارد و ازجمله مصادیق آن، تقیه است. بنابراین اگر تقیه باعث
﴿ صفحه 48 ﴾
شود که اصل تشیع از بین برود و به خاطر دفاع نکردن ما از معارف عزیز آن، به‌تدریج حقیقت تشیع فراموش شود، در اینجا تقیه معنا ندارد. مگر نه این است که حقیقت تشیع، عزیزتر، گران‌بهاتر و ارزشمندتر از جان ماست؟ اما اگر حفظ همین مذهب تشیعِ عزیز در فراز و نشیب زمانه با حفظ اصل اسلام در تزاحم قرار گیرد، البته حفظ اصل اسلام از ارزش بالاتری برخوردار است. اگر آتش اختلاف مذهبی چنان در بین مسلمانان بالا گیرد که حاصل عمل به مذهب خویش، چیره شدنِ دشمنِ درکمین‌نشسته و نابودی اساس اسلام باشد، شایسته است که انسان از عمل به مذهب تشیع صرف‌نظر کند تا اصل اسلام عزیز پابرجا بماند.
با توجه به آنچه گفتیم، معلوم می‌شود وحدت با کسانی که راهی باطل رفته‌اند و اکنون که در مبارزات سیاسی شکست خورده، در ضعف به سر می‌برند و برای حفظ و تقویت خود دعوت به وحدت می‌کنند، ارزشی ندارد. مقصود آنان از وحدت این است که دیگران را تابع خویش کنند. این وحدت چه ارزشی دارد؟ آنچه مهم است، نتیجه‌ای است که بر وحدت مترتب می‌شود. حاصل وحدت باید تقویت جبهة حق و تضعیف جبهة باطل باشد. پس ارزش اتحادِ در عمل و هماهنگی در رفتار، ارزشی وسیله‌ای است؛ به این معنا که ارزش آن تابع هدفی است که بر این وحدت مترتب می‌شود. اگر اتحاد حاصلی نداشته یا ضرر داشته باشد، این اتحاد نه‌تنها هیچ ارزشی نخواهد داشت، که ارزش آن منفی است. باید ببینیم از اینکه ما در عمل از وظیفة خود صرف‌نظر، و با رفتار دیگران موافقت می‌کنیم، چه نتیجه‌ای به‌دست می‌آید؟ اگر مصلحتِ آن نتیجه، اقوا و به حق نزدیک‌تر باشد و بیشتر موجب عزت جامعة اسلامی شود، آن اتحاد ارزشمند است؛ اما اگر با این اتحاد، حق رفته‌رفته فراموش شده، ارزش‌ها از بین بروند و اعتقادات فاسد شوند، ‌آن اتحاد ضدارزش است.
﴿ صفحه 49 ﴾