فهرست کتاب


منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

زوجات مطهّرات حضرت امام حسین(علیه السلام)

یكى «شهربانو» یا «شاه زنان» است كه والده ماجده حضرت امام زین العابدین(علیه السلام) است كه بعد از این اشاره به حال او خواهد شد. و دیگر رباب دختر امرءالقیس است كه مادر حضرت سكینه(علیها السلام) بوده، و حضرت سیّدالشّهداء(علیه السلام) تعلّق و رعایت تمامى از وى داشت.
در «ینابیع المودة» است كه امرءالقیس را سه دختر بوده یكى را حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) تزویج فرموده، و یكى را حضرت امام حسن(علیه السلام) ، و سوّمى را حضرت امام حسین(علیه السلام) . (1528) و این زن همان است كه حضرت سیّدالشهداء(علیه السلام) در حق او فرمود اشعار معروفه را، و بعد از شهادت آن حضرت اشراف قریش او را خواستگارى كردند او اجابت نكرد و جواب گفت كه بعد از مواصلت با پیغمبر(صلى الله علیه و آله) با كس دیگر مواصلت نكنم و بعد از امام حسین(علیه السلام) شوهرى دیگر نمى خواهم، و در مجلس ابن زیاد چون نگاه این زن بر سر مقدّس شوهرش افتاد بى تاب شده و آن سر مبارك را گرفت و بوسید و در كنار خود نهاد و نوحه سرائى كرد و گفت:
وا حُسَیْنا فَلانَسیتُ حُسَیْناً ----- اَقْصَدَتْهُ اَسِنَّةُ الْاَعْداءِ
غادَرُوهُ بِكَربَلاءَ صَریعاً ----- لاسَقَى اللَّهُ جانِبَى كرْبَلاءَ
و در تواریخ مسطور است كه بعد از واقعه كربلا یك سال زیاده زنده نماند و لایزال در گریه و سوگوارى گذرانید و از آفتاب به سایه نیامد گویا بعد از آنكه به چشم خود دیده بود كه بدن مطهّر حضرت امام حسین(علیه السلام) را برهنه مقابل آفتاب انداخته اند با خود قرار داد و معاهده كرد كه دیگر در سایه زیست نكند. و ابن اثیر در «كامل» گفته: كه گفته شده رَباب مدّت یك سال بر سر قبر حضرت امام حسین(علیه السلام) اقامت جست پس از آن به مدینه عود كرد و از اسف و حزن وفات كرد.(1529)
فقیر گوید: كه در احوال حسن مثنّى دانستى كه زوجه او فاطمه بنت الحسین(علیه السلام) نیز یك سال بر سر قبر او اقامت جست و به سوگوارى و عبادت مشغول شد بعد از آن مدّت به خانه منتقل شد.
و دیگر از زوجات آن حضرت، لیلى بنت ابومرّة بن عروة بن مسعود ثقفیّه است كه مادرش میمونة بنت ابوسفیان بوده و او والده ماجده جناب علىّ اكبر است، و جناب علىّ اكبر هاشمى است از طرف پدر و از طرف مادر به طائفه ثَقیف و اُمیّه قرابت دارد و به همین ملاحظه معاویه گفته كه از براى خلافت، علىّ اكبر سزاوارتر است كه جدّش رسول خدا است و جامع است شجاعت بنى هاشم و سخاوت بنى امیّه و حسن منظر و فخر و فخامت ثقیف را و در مقاتل و كتب معتبره ذكرى از بودن لیلى در كربلاء یا كوفه یا شام نیست و اگر بود البتّه شیعه آل ابوسفیان و اهل شام رعایت او را به ملاحظه نسبت او با امامشان مى نمودند پس بعضى عبارات اهل منبر را در حقّ لیلى و حال او در كربلا و غیره وقعى نباشد.
ودیگر از زوجات حضرت سیّدالشّهداء(علیه السلام) زنى بوده كه نام او معلوم نیست و در كربلا همراه بوده و بعد از شهادت اسیر شده و حامله بوده و هنگامى كه اهل بیت(علیهم السلام) را از كوفه به شام مى بردند در نزدیكى حلب به جبل جوشن طفل خود را سقط كرد چنانچه در فصل ششم به شرح رفت.

«خاتمه»

مخفى نماند كه آنچه متعارف است بحمداللَّه در بلاد شیعه از اقامه تعزیه و ماتم جناب سیّدالشهداء علیه آلاف التحیه و الثناء و اجتماع در مجالس و نشر اَعلام و نصب خِیام و تعطیل اَسواق در روز عاشورا و راه افتادن دسته و نوحه گرى كردن و مرثیه خواندن و بُكاء و اِبكاء و غیر اینها از آنچه در شرع مطهّر نهى از آن نشده و محذورى ندارد، از عبادات مشروعه و راجحه است و براى آن ثوابهاى جلیله و اجرهاى جمیله است.
این مطلب از غایت وضوح محتاج به دلیل نیست، و بر متتبّع خبیر و نافذ بصیر مكشوف است كه اخبار متواتره وارد شده بر استحباب بكاء بر آن حضرت و تذكّر مصائب او و بكاء یعنى گریاندن و تباكى (1530) یعنى گریه بر خود بستن و به صورت و هیئت باكى درآمدن نه آن كه مراد رِیاى در گریه باشد؛ چه بكاء بر حضرت سیّدالشّهدا(علیه السلام) عبادت است و ریاء در عبادات مثل قیاس در ادلّه و رباء در معامله جایز نیست و همچنین اخبار كثیره وارد شده در احیاء امر ائّمه و فضل مجالسى كه احیاى امر ایشان مى شود و آنكه ائّمه (علیهم السلام) این نحو مجالس را دوست مى دارند و ملائكه در آن مجالس حاضر مى شوند.
همچنین در اخبار متعدّده وارد شده كه جزع در همه چیز مكروه است مگر جزع بر سیّدالشّهداء(علیه السلام) . و در اخبار كثیره وارد شده كه ایّام عاشورا ایّام مصیبت و حزن اهل بیت است. و هم روایت شده كه به حزن ما محزون شوند و به سرور ما مسرور، و اخبار بى شمار وارد شده كه ائمّه(علیهم السلام) شُعراء را امر مى كردند به خواندن مراثى و گوش مى كردند و مى گریستند و ایشان را جایزه مى دادند و فضیلت این كار را بیان مى فرمودند، و ما برخى از احادیث این مقام را در اوائل باب پنجم نقل كردیم.
در «كافى» و «تهذیب» از حضرت صادق(علیه السلام) روایت شده كه فرمود: پدرم ابوجعفر(علیه السلام) فرمود: وقف كن براى من كذا و كذا از براى زنانى كه بر من ندبه كنند در مِنى ایّام مِنى .(1531)
هم در «تهذیب» مروى است كه خالد بن سدیر از حضرت صادق(علیه السلام) سؤال كرد كه چگونه است آدمى بر پدر یا مادر یا برادر یا قریبى دیگر شقّ ثوب كند؟ فرمود: باكى نیست در شقّ جیوب به درستى كه موسى بن عمران بر برادرش شقّ ثوب كرد. و در ذیل حدیث مى فرماید:
وَلَقَد شَقَقْنَ الْجُیُوبَ ولَطَمْنَ الْخُدودَ الْفاطِمیّاتُ عَلَى الْحُسَیْنِ بِنْ عَلِىّ (علیهماالسلام) وَ عَلَى مِثْلِهِ تُلْطَمُ الْخُدودُ وَ تُشَقُّ الْجُیُوبُ.(1532)
در چند روایت وارد شده كه بعد از شهادت امام حسین(علیه السلام)یك زن از زنان بنى هاشم خضاب نكرد و سرمه نكشید و شانه نزد و در خانه هاى ایشان دود از مطبخ بلند نشد تا پنج سال كه عبیداللَّه بن زیاد لعین كشته شد و سر نحس او را مختار براى ایشان روانه كرد. (1533)
ابن اثیر و بسیارى از علماى عامّه و اهل سِیَر نقل كرده اند كه چون رسول خدا(صلى الله علیه و آله) از غزوه احد مراجعت كرد به مدینه، صداى نوحه زنان انصار را بر كشتگانشان شنید فرمود: لكِنَّ حَمْزَةَ لا بَواكى لَهُ؛ یعنى كشتگان انصار گریه كننده دارند ولكن حمزه گریه كننده ندارد. انصار چون این شنیدند و دانستند كه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) دوست دارد گریستن بر عموى بزرگوارش را، امر كردند زنان را كه بر حمزه ندبه كنند پیش از ندبه كردن بر كشتگان خود.(1534)
واقدى گفته كه این عادتى شد بر اهل مدینه كه در هر مصیبت ابتدا مى كنند به گریه بر حمزه تا كنون و معلوم است محبّت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) با حمزه بیش از محبّت با سیّدالشّهداء(علیه السلام) نبوده و اگر گریه بر او مأمورٌ بِه باشد البتّه، بلكه به طریق اولى گریه بر حضرت حسین(علیه السلام) مأمورٌ بِه است و هرگاه سیرت اهل مدینه طیّبه بر آن قرار گرفت كه در هر مصیبتى اوّل بر حضرت حمزه ندبه و گریه كنند به جهت مواساة با حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) و اداء حقّ كلمه آن جناب كه فرمود: لكِنَّ حَمزَة لابَواكى لَهُ با آنكه سالهاى زیاد از شهادت حمزه گذشته و اَحَدى هم انكار بر اهل مدینه بر این عادت و سیرت نكرده اَوْلى آن است كه مخالفین به علاوه آنكه شیعیان را در عزادارى و سوگوارى بر حضرت سیّدالشّهداء(علیه السلام) ملامت نكنند ایشان نیز اقامه ماتم نموده و در حزن بر اهل بیت(علیهم السلام) با ایشان مواسات و شركت كنند.
فَیَاللَّهِ لِقَلْبٍ لایَتَصَدَّعُ لِتِذكارِ تلْكَ الْاُمورِ وَ یا عَجَباً مِنْ غَفْلَةِ اَهْلِ الدُّهُورِ وَما عُذْرُ اَهلِ الْاِسْلامِ وَالْایمانِ فى اِضاعَةِ اَقسامِ الْاَحْزانِ، اَلَمْ یَعْلَمُوا اَنَّ مُحمَّداً صَلّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ مَوْتُورٌ وَ جَیعٌ وَ حَبیبُهُ مَقْهُورٌ صَریعٌ، وقَدْ اَصْبَحَ لَحْمُهُ عَلَیهِ السّلام مُجرَّداً عَلَى الرِّمالِ وَ دَمُهُ الشَّریفُ مَسْفُوكاً بِسُیُوفِ اَهلِ الضَّلالِ، فَیالَیْتَ لِفاطِمَةَ و اَبیها عَیْناً تَنْظُرُ اِلى بَناتِها و بَنیها وَهُمْ مابَیْنَ مَسْلُوبٍ وَ جَریحٍ وَ مَسْجُونٍ وَ ذَبیح.
وَ اَمّا ما جآءَ فِى «الصّحیحَیْنِ» مِنْ اَنَّ الْمَیِّتَ یُعَذَّبُ بِبُكاءِ اهْلِهِ عَلَیْهِ، وَ فى رِوایَةٍ بِبُكآءِ الْحَىِّ، وَ فى رِوایَةٍ یُعَذَّبُ فى قَبْرِهِ بِما یُنْحَ عَلَیهِ فَاِنَّهُ خَطَاٌ مِنَ الرّاوى بِحُكمِ الْعَقْلِ وَالنَّقلِ.
فَعَنِ الْفاضِلِ النَّوَوِىّ (1535) قالَ: هذِهِ الرِّوایاتُ كُلُّها مِن رِوایَةِ عُمَرِ بْنِ الخَطّابِ وَابْنِهِ عَبْدِاللَّهِ قالَ وَاَنْكَرَتْ عایِشَةُ عَلَیْهِما وَ نَسَبَتْهُما اِلَى النِّسْیانِ وَ الاِشتِباهِ وَاْحتَجَّتْ بِقَولهِ تَعالى:
«وَلا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ اُخرى»(1536)انتهى.
قالَ صاحبِ «المَجالسِ الْفاخِرَةِ»:
وَاَنْكَرَ هذِهِ الرّوایاتِ اَیْضاً عَبدُ اللَّهِ بْنِ عبّاس وَاحْتَجَّ عَلى خطآءِ راویها وَالتَّفصیلُ فِى الصَّحیحَیْنِ وَ شرُوحِهِما وَ مازالَتْ عایِشَةُ وَ عُمَرُ فى هذِهِ المَسْئَلَةِ عَلى طَرَفَىْ نَقیضٍ حَتّى اَخْرَجَ الطَّبَرِىُّ فى حوادِثِ سَنَةِ 13 مِنْ تاریخِهِ بِالْاِسْنادِ اِلى سَعیدِ بنِ الْمُسَیِّب قالَ: لَمّا تَوَفّى اَبُوبَكْرُ اَقامَتْ عَلَیْهِ عائشَةُ النُّوَّحَ (اى النّائحات) فَاَقْبَلَ عُمَر بْنِ الخَطّاب حَتّى قامَ بِبابِها فَنَهاهُنَّ عَنِ البُكاءِ عَلى اَبى بَكْرٍ فَاَبَیْنَ اَنْ یَنْتَهینَ فَقالَ عُمَرُ لِهشامِ بْنِ الْوَلیدِ اُدْخُلْ فَاَخْرِجْ اِلَىَّ اِبْنَةَ اَبى قُحافَة فَقالَتْ عائِشَةُ لِهشامٍ حینَ سَمِعَتْ ذلِكَ مِنْ عُمَر اِنّى اُحَرِّجُ عَلَیكَ بَیْتى فَقالَ عُمَرُ لِهِشامِ اُدْخُلْ فَقَدْ اَذِنْتُ لَكَ فَدَخَلَ هشامُ فَاَخْرَجَ اُمُّ فَرْوَة اُخْتُ ابى بَكْرٍ اِلى عُمَر فَعَلاها بالدُّرَّةِ فَضَرَبَها ضَرَباتٍ فَتَفَرَّقَ النُّوَّحُ حینَ سَمِعُوا ذلكَ قُلتُ كَاَنَّهُ لمْ یَعْلَمْ تَقْریرَ النَّبىِّ(صلى الله علیه و آله) وَ الِهِ نِسآءَ الْاَنْصارِ عَلَى الْبُكآءِ عَلى مَوْتا هُنَّ وَلَمْ یَبْلُغْهُ قَوْلُهُ (صلى الله علیه و آله) لكِنَّ حَمْزَةَ لابَواكى لَهُ وَ قُولُهُ عَلى مِثل جَعْفَرٍ فَلْتَبْكِ الْبَواكى وَلَعَلَّهُ نَسِىَ نَهْى النَّبىِّ (صلى الله علیه و آله) اِیّاهُ عَنْ ضَرْبِ الْبَواكى فى یَوْم وَفاتِ رُقَیَّة.
وَ فى مَقامٍ آخَرَ نَتْلُوا خَبَرَهما عَلَیْكَ اَخْرَجَ الْامامُ اَحْمَد مِنْ مُسْنَدِهِ مِنْ جُمْلَةِ حَدیثٍ ذُكِرَ فیهِ مَوْتُ رُقَیَّةَ بِنْتِ رَسُول اللَّهُ(صلى الله علیه و آله) وَ بُكاءُ النِّساءِ عَلَیْها قالَ فَجَعَلَ عُمَرُ یَضْرِبُهُنَّ بِسَوْطِهِ فَقالَ النّبىُّ(صلى الله علیه و آله) دَعْهُنَّ یَبْكینَ ثُمَّ قالَ مَهما یَكُنْ مِنَ القَلْبِ وَالْعَیْنِ فَمِنَ اللَّهِ وَ الرَّحمَةِ وَ قَعَدَ عَلى شَفیرِ الْقَبْرِ وَ فاطِمَةُ(علیها السلام) اِلى جَنْبِهِ تَبْكى قالَ فَجَعَل النّبِىُّ(صلى الله علیه و آله) یَمْسَحُ عَیْنَ فاطِمَةَ بِثَوْبِهِ رَحْمَةً لَها.
وَاَخْرَجَ ایضاً حَدیثاً فیهِ اَنَّهُ مَرَّ عَلى رَسُولِ اللَّهِ(صلى الله علیه و آله) جَنازَةٌ مَعَها بَواكى فَنَهَرَهُنَّ عُمَرُ فَقالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ(صلى الله علیه و آله) دَعْهُنَّ فَاِنَّ النَّفْسَ مُصابَةٌ وَالعَیْنَ دامِعَةٌ. اِلى غَیْر ذلِكَ.(1537)
بالجمله؛ اخبار این باب بسیار است و این مختصر را گنجایش بیش از این نیست پس شایسته است كه شیعیان عموماً و ذاكرین خصوصاً ملتفت شده در این سوگوارى و عزادارى بر وجهى سلوك كنند كه زبان نواصب دراز نشود و اقتصار بر واجبات و مستحبات كرده از استعمال محرمات از قبیل غناء كه غالباً نوحه هاى لطمه، خالى از آن نیست و از اكاذیب مفتعله و حكایات ضعیفه مظنونةالكذب كه در جمله اى از كتب غیر معتبره بلكه نقل از كتبى كه مصنّف آنها از متدینین اهل علم و حدیث نیست احتراز نمایند و شیطان را در این عبادت بزرگ كه اعظم شعائر است راه ندهند و از معاصى كثیره كه روح عبادت را مى برد بپرهیزند خصوصاً ریا و كذب و غناء كه در این عمل سارى و جارى شده است و كمتر كسى از او مصون است.
و صواب چنان است كه در این مقام چند خبرى در بزرگى عقاب هر یك مذكور شود، شاید اگر كسى خداى نخواسته مبتلا باشد مرتدع شود.
امّا ریاء، پس در كتاب و سنّت آیات و اخبار بسیار وارد شده بر مذمّت و وعید بر آن، و در حدیث نبوى(صلى الله علیه و آله) است كه اَدنى ریاء، شرك است.(1538)
و نیز از آن حضرت مروى است كه آتش و اهل آتش صیحه و فغان مى كشند از اهل ریاء، عرضه داشتند: یا رسول اللَّه! آتش نیز به فغان مى آید؟! فرمود: بلى! از حرارت آتشى كه ریاكاران به آن معذّب باشند. (1539)
و نیز فرمود كه ریا كار را روز قیامت به چهار نام ندا مى كنند، مى گویند: اى كافر، اى فاجر، اى غادر، اى خاسر! گمراه شد كوشش تو و باطل شد اجر تو و نصیبى نیست ترا، بطلب مزد خود را از كسى كه از براى او عمل مى كردى اى خدعه كننده.(1540)
و نیز فرموده كه بهشت تكلّم كرد و گفت: به درستى كه من حرامم بر هر كه بخیل و ریا كار است (1541) و هم فرموده به درستى كه آنچه من بیشتر از همه چیز بر شما مى ترسم «شرك اصغر» است، گفتند: یا رسول اللَّه! شرك اصغر چیست؟ فرمود: ریاء.(1542)
و احادیث این باب بسیار است و كافى است در خباثت آن كه در هر عملى داخل شود به فتواى فقهاء، آن عمل باطل و از درجه قبول هابط است.
و از براى ریا اقسام خفیّه است و علماء در محلّش ذكر كرده اند. و در اوّل خاتمه در معنى تباكى اشاره كردیم بر ردّ كسانى كه از روى بى ادراكى ریا را در عزاء سیدالشهداء(علیه السلام) جایز و شرط اخلاص را برداشته اند و این را از فضایل مخصوصه آن حضرت شمرده اند.
سبحان اللَّه! تحمّل آن حضرت تمام این مصائب را به جهت احكام اساس توحید ذات مقدّس بارى تعالى و اعلاء كلمه حق و اتقان مبانى دین مبین و حفظ آن از تطرّق بدعتهاى ملحدین بوده چگونه ذى شعورى احتمال دهد كه آن حضرت سبب شود براى جواز اعظم معاصى و اكبر موبقات كه آن ریا و شرك اصغر است اِنْ هذا اِلاّ اخْتِلاق.
و امّا كذب؛ پس آیات و اخبار در مذمّت آن و مفاسد آن در دنیا و آخرت از حیّز شمار بیرون است و حقّ تعالى لعنت خود را بر كاذبین قرار داده و هم فرموده:
«إنّما یَفْتَرِى الْكَذِبَ الذینَ لایُومِنُونَ».(1543) جز آنانكه ایمان نیاوردند كسى دروغ نبندد. و اگر نبود در مذمّت كذب جز همین آیه كریمه هر آینه وافى بود تا چه رسد به آیات كثیره.
در «كافى» مروى است از امام باقر(علیه السلام) كه فرمود: اوّل كسى كه تكذیب مى كند دروغگو را، خداوند عزّوجلّ است، پس از آن، دو فرشته كه با اویند بعد از آن خودش كه اشتباه ندارد و مى داند دروغ گفته. (1544) و هم در آنجا و در كتاب «عقاب الأعمال» از آن جناب مروى است كه فرمود حقّ تعالى براى شرّ و بدیها قفلها مقرّر كرده و كلید آن قفلها را شراب قرارداده و دروغ بدتر است از شراب. (1545)
در «كافى» از امیرالمؤمنین(علیه السلام) روایت شده كه فرمود: واللَّه! نخواهید چشید مزه و طعم ایمان را تا آنگاه كه ترك كنید دروغ را؛ چه از روى جدّ باشد یا مزاح و خوش طبعى.(1546)
و در «جامع الأخبار» از رسول خدا(صلى الله علیه و آله) روایت كرده كه فرمود: هرگاه دروغ گوید مؤمن بدون عذر، لعنت كند او را هفتاد هزار مَلَك و از دل او بوى گندى بیرون آید و بالا رود تا به عرش رسد، پس لعنت كنند او را حَمَلَه عرش و حقّ تعالى به واسطه آن یك دروغ هفتاد زنا بر او نویسد كه آسانتر آنها مثل آن است كه كسى با مادر خود زنا كند.(1547)
و از حضرت امام حسن عسكرى(علیه السلام) روایت است كه تمام خبائث را در خانه اى گذاشته و دروغ را كلید آن قرار داده اند. (1548)
و از جناب صادق(علیه السلام) مروى است كه فرمود: نظر نكنید به طول ركوع و سجود مرد؛ زیرا كه آن چیزى است به آن عادت كرده اگر آن را ترك كند از آن وحشت نماید، ولكن نظر نمائید، به راستى گفتارش و واپس دادن امانتش.(1549)
و از «دعوات رواندى» منقول است كه رسول خدا(صلى الله علیه و آله)فرمودند كه دیشب در خواب دیدم كه دو نفر آمدند نزد من و مرا بردند به ارض مقدّسه كه ظاهراً مراد از آن شام باشد و ذكر نمودند جمله اى از عجایب كه در آنجا دیدند، و از آنها این بود: كه دیدند مردى را بر پشت خوابیده و دیگرى بر سر او ایستاده و در دستش مانند عصائى بود از آهن كه سر آن كج باشد پس مى آمد بر یك طرف روى او و به آنچه در دستش بود مى زد از یك طرف دهانش تا قفایش و آن را قطعه قطعه و پاره پاره مى كرد و همچنین بینى اش و همچنین چشمش تا قفاى آن، آنگاه مى آمد به طرف دیگر و مى كرد با او آنچه به طرف دیگر كرده بود و از این طرف فارغ نمى شد كه طرف دیگر صحیح و به حال اوّل برمى گشت. پس مى كرد با او آنچه در مرتبه اوّل كرده بود، پس گفتم سبحان اللَّه این چیست؟
خبر طولانى است و در آخر آن ذكر شده كه آن دو نفر شرح نمودند براى آن حضرت آنچه را كه دیده بودند در آن شب از عجائب، و اشخاصى كه ایشان را عذاب مى كردند تا آن كه عرض كردند: امّا آن مردى كه رسیدند نزد او كه قطعه قطعه مى كردند دهانش را تا قفایش و بینى اش را تا قفا و چشمش را تا قفا، پس آن مردى است كه صبح از خانه اش بیرون مى رود پس دروغى مى گوید كه به آفاق مى رسد پس با او چنین كنند تا روز قیامت.(1550)
و در بعضى از كتب معتبره این خبر را چنین نقل كرده كه آن حضرت فرمود: دیدم مردى را كه نزد من آمد و گفت برخیز، با او برخاستم پس دیدم دو مرد را یكى ایستاده و دیگرى نشسته و در دستِ ایستاده مانند عصائى آهنین بود كه آن را در گوشه دهان نشسته فرو مى برد تا مى رسید میان دو شانه او آنگاه آن را بیرون مى كشید و به طرف دیگر فرو مى برد پس چون بیرون مى كشید طرف دیگر بر مى گشت به حال اوّلى كه داشت پس به آنكه مرا برخیزانید گفتم: این چیست؟ گفت: این مرد دروغگو است كه در قبر عذابش كنند تا روز قیامت.(1551)
و بالجمله؛ مفاسد و خرابى حال دروغگو بسیار است.
و شیخ استاد محدّث متبحر ثقه جلیل القدر آقا حاج میرزا حسین نورى طاب ثراه در «لؤلؤ و مرجان» خلاصه مفاسد و آثار دروغ را كه از آیات و اخبار استفاده كرده به رشته مختصرى درآورده به جهت سهولت و در نظر داشتن آن و آن مفاسد و آثار را به چهل عدد شمار كرده بدین طریق:
1- دروغ فسق است «لارَفَثَ وَلا فُسُوقَ»(1552) و دروغگو فاسق «اِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَاٍ.»(1553)
2- دروغ قول زور و با بت پرستى در یك جا ذكر شده: «فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْاَوثانِ وَاجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّور.»(1554)
3- دروغگو ایمان ندارد «اِنّما یَفْتَرِى الكَذِبَ الذینَ لایُؤمِنُونَ.» (1555)
4- دروغ را اِثم مى نامند مانند خَمر و قمار.
5- دروغگو مبغوض خداوند است.
6- روى دروغگو سیاه است.
7- دروغ از شراب بدتر است.
8- دروغگو بوى دهنش متعفّن و گندیده است.
9- ملك از وى دورى كند به اندازه یك میل.
10- خداى تعالى او را لعنت كند «أَنَّ لَعْنَةَ اللَّهِ عَلَیْهِ اِنْ كانَ مِنَ الْكاذِبینَ.(1556) فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللَّهِ عَلَى الكاذِبینَ.»(1557)
11- بوى گند دهان دروغگو به عرش مى رسد.
12- حَمَله عرش دروغگو را لعنت كند.
13- دروغ مُخرّب ایمان است.
14- دروغ مانع چشیدن طعم ایمان است.
15- دروغگو تخم عداوت و كینه در سینه ها بكارد.
16- دروغگو مروّتش از همه خلق كمتر است.
17- به جهت یك دروغ، هفتاد هزار مَلَك دروغگو را لعن كنند.
18- علامت نفاق است.
19- دروغ كلید خانه اى است كه تمام خبائث در اوست.
20- دروغ فجور و دروغگو فاجر است.
21- دروغگو رأیش در مقام مشورت پسندیده نیست.
22- دروغ زشت ترین مرضهاى نفسانیّه است.
23- دروغ انگشت پیچ شیطان است.
24- دروغ بدترین ریاها است.
25- دروغ مورث فقر است.
26- دروغ محسوب از خبائث است.
27- دروغ فراموشى آورد.
28- دروغ درى است از درهاى نفاق.
29- دروغگو به عذابى مخصوص در قبر معذّب باشد.
30- دروغ محروم كند دروغگو را از نماز شب پس محروم شود از روزى.
31- دروغ سبب خذلان الهى است.
32- دروغ سبب گرفتن صورت انسانى است از دروغگو.
33- دروغ بزرگترین خباثت است.
34- دروغ از كبائر است.
35- دروغ از ایمان دور و مجانب او است.
36- دروغگو از بزرگترین گناهكاران است.
37- دروغ هلاك كند صاحبش را.
38- دروغ حُسن و طراوت و بهاء را از صاحبش مى برد.
39- دروغگو قابل برادرى كردن كسى با او نیست و از برادرى و مصاحبت با او نهى نموده اند.
40- خداى تعالى او را هدایت نكند و راه حقّ را به او نشان ندهد «اِنَّ اللَّهَ لایَهْدى مَنْ هُوَ كاذِبٌ كَفّارٌ.»(1558)انتهى.(1559)
و چون مفاسد دروغ را دانستى پس بدان جمله اى از فحول فقهاء مطلق كذب را از گناهان كبیره شمرده اند، چه مفسده بر او مترتّب شود و چه نشود؛ این است حال كذب بى مفسده، و اگر مفسده بر او مترتّب شود خصوصاً اگر دینى باشد و سبب ضعف عقیده مسلمانى یا افترائى به امامى یا توهین قدر اهل بیت(علیهم السلام) شود البته صد مرتبه بدتر و گناهش بیشتر است و اگر كذب بر خدا و رسول(صلى الله علیه و آله) و ائمّه(علیهم السلام) باشد كه حالش معلوم است مُبْطل روزه و موجب كفّاره است.
در «عقاب الأعمال» از رسول خدا(صلى الله علیه و آله) روایت كرده كه فرموده:
مَنْ قالَ عَلَىَّ مالَمْ اَقُلْ فَلْیَتَبَوَّء مَقْعَدَهُ مِنَ النّار.(1560)
و اطلاق این خبر مقتضى آن است كه اگر یك كلمه هم باشد و مفید فائده نشود و مفسده بر او مترتّب نگردد هم موجب دخول در آتش است.
و از این جهت از مرحوم فقیه زاهد ورع جناب حاج ملا محمّدابراهیم كلباسى - طاب ثراه نقل شده چنانچه در «شفاء الصدور» است كه وقتى یكى از فضلاى با دیانت اهل منبر در محضر آن جناب گفت در ذیل قصّه اى كه سیّدالشّهداء(علیه السلام) فرمود یا زینب، یازینب، آن فقیه ورع بى محابا در ملأ عام به آواز بلند فرمود: خدا دهنت را بشكند! امام دو دفعه «یا زینب» نفرمود بلكه یك دفعه فرمود؛ اینك سلسله جلیله اهل منبر حال خود را در این باب ملاحظه كنند و از مفاسد كذب فى الجمله آگاه شوند.(1561) و مطالب دروغ و روایات مجعوله را ترك كنند بلكه نقل نكنند هر چه دیده یا شنیده اند و اقتصار كنند بر مطالبى كه ناقل آن ثقه باشد.
سیّد بن طاوس در «كشف المحجّة» از «رسائل كلینى» نقل كرده كه آن بزرگوار به سند خود روایت كرده از حضرت باقر(علیه السلام) و از جمله فقرات آن این است:
وَلاتُحَدِّثْ اِلاّ عَنْ ثِقَةٍ فَتَكُونَ كَذّاباً وَالكذبُ ذُلٌّ.(1562)
یعنى حدیث مكن مگر از شخص ثقه و گرنه دروغگوى خواهى بود و دروغ ذلّت است، یعنى سبب ذلّت و خوارى است.
و در «نهج البلاغه» است كه حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام) در طى مكتوب خود به حارث هَمْدانى نوشته:
وَلاتُحَدِّثِ النّاسَ بِكُلِّ ماسَمِعْتَ فَكَفى بِذلِكَ كَذِباً؛(1563)
یعنى نقل مكن از براى مردم هر چه را كه شنیدى كه همین بى مبالاتى در نقل كافى است براى دروغگوئى.
و هم ازحضرت صادق(علیه السلام) مروى است كه در ذیل خبرى فرمود آیا نشنیدى كه كفایت مى كند در دروغگوئى مرد آن كه نقل كند آنچه را كه شنیده.
علّامه مجلسى(رضى الله عنه) در بیان این خبر فرموده كه دلالت مى كند بر اینكه سزاوار نیست نقل كلام كسى كه اطمینان به نقل او نیست و به این مضامین روایات بسیار است و باید دانست همچنان كه دروغ گفتن مذموم و منهى است گوش دادن به اخبار كاذبه و حكایات و قصص دروغ نیز مذموم است. حقّ تعالى در مذمّت یهودان و بیان صفات خبیثه ایشان مى فرماید:
«سَمّاعُونَ لِلْكَذِبِ سَمّاعُونَ لِقَوْمٍ آخَرینَ».(1564)
و به فاصله یك آیه باز اهتمام نموده و فرموده:
«سَمّاعُونَ لِلْكَذِبِ اَكّالُونَ لِلسُّحْتِ».(1565)
و در این دو آیه كریمه تهدید بلیغى است بر شنیدن دروغ مطلقا، و نیز فرموده:
«وَاجْتَنِبُوا قَولَ الزُّورِ».(1566)
از «قول زور» اجتناب كنید. و «قول زور» به دروغ نیز تفسیر شده و اجتناب متحقق نخواهد شد مگر به دورى كردن از دروغ به همه جهت، چه به گفتن باشد یا به نوشتن یا گوش دادن و نحو آن و بنابر آنكه «زور» دروغ باشد به آیه مباركه «وَالذینَ لایَشْهَدُونَ الزُّورَ»(1567) نیز مى توان استشهاد كرد.
و نیز حقّ تعالى از جمله نعمتهاى بهشت نشنیدن سخن لغو و پوچ و گوش نكردن كلام دروغ را قرار داده. پس به قاعده مقابله معلوم مى شود كه شنیدن كلام دروغ عذابى است و خاصّه دوزخیان است.
و شیخ صدوق (رضى الله عنه) در «كتاب عقائد» روایت كرده كه از حضرت صادق(علیه السلام) پرسیدند از قصّه خوانان كه آیا گوش دادن به ایشان حلال است؟ حضرت فرمود: حلال نیست، و فرمود هر كس گوش دهد به كلام سخنگوئى پس به تحقیق كه او را پرستیده پس اگر از جانب خداى تعالى سخن گوید، یعنى سخن راست و حقّ گوید آن گوش كننده خدا پرستیده، و اگر از طرف ابلیس سخن گوید یعنى سخنان دروغ و باطل پس آن گوش كننده ابلیس را پرستیده،(1568) و هم در آن كتاب مروى است كه از آن حضرت پرسیدند از كریمه «یَتَّبِعُهُمُ الْغاوُنَ»(1569) فرمود: هُمُ القُصّاص؛ ایشان قصّه خوانانند.(1570)
و در تفسیر آیه كریمه «وَ اِذا رَاَیْتَ الّذینَ یَخُوضُونَ فى آیاتِنا فَاَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتّى یَخُوضُوا فى حَدیثٍ غَیْره.»(1571)
و از حضرت باقر(علیه السلام) مروى است كه فرمودند: از جمله آنها است قصه خوانان.(1572) یعنى آنها از كسانى اند كه باید از مجالسشان اعراض كرد و سخنانشان را گوش نكرد، و كلام در این مقام طویل الذیل است و این مختصر گنجایش بسط ندارد.
و امّا غناء؛ پس شكى نیست در حُرمت و مذمّت گوش كردن آن مطلقاً، چه در مصیبت و مرثیه خوانى حضرت سید الشهداء(علیه السلام) باشد یا غیر آن و شایسته است كه ما در این مقام اكتفا كنیم به آنچه كه صاحب «شفاء الصدور فى شرح زیارة العاشور» نقل كرده فرموده: اجماع علماى امامیّه بر حرمت غناء است فى الجمله.
و در «كافى» است (و سند به محمّد بن مسلم مى رسد) كه حضرت صادق(علیه السلام) فرمود كه غناء، خداى تعالى وعده آتش بر او كرده و این آیه مباركه تلاوت فرمود:
«وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَشْتَرى لَهْوَ الحدیثِ لِیُضِلَّ بِهِ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ بَغَیْرِ عِلْمٍ وَ یَتَّخِذَها هُزُواً اُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ مُهینٌ»(1573) (1574)
خلاصه معنى آنكه بعضى مردم «لهو حدیث» را مى خرند و طالبند تا مردم را از راه حقّ بدون علم گمراه كنند و راه خدا را استهزاء مى كنند این چنین مردم براى ایشان در آخرت عذابى است خوار كننده. و در اینجا «لهو الحدیث» را به «غنا» تفسیر فرموده اند و این معنى فى الجمله در اخبار اهل البیت(علیهم السلام) ممكن است دعوى تواتر او شود، و در بعضى اخبار «قول زور» تفسیر به او شده.
و حقیقت غنا همان صوت لهوى است خواه با ترجیع باشد یا از تقطیع صوت و موزون كردن او حاصل شود؛ چنانچه در لحن مشهور به تصنیف و نوحه هاى موازن او مشهود مى شود و تصریح كرده به این تعمیم، شیخ افقه اكبر شیخ جعفر در «شرح قواعد» و فرقى نیست بنابر مشهور، بین مرثیه سیّد الشّهداء(علیه السلام) و غیر او در حرمت و شرط نیست خوبى صوت بلكه میزان آن صوتى است كه اهل فسوق به او در حال طرب تلهّى مى كنند و در عرف او را خوانندگى گویند، هر چه بخواند و به هر وجه بخواند همه حرام و موجب دخول جهنم است و اگر نشر فضائل مستحب است، دروغ و غنا حرام و باطل اند.
و مناسب است در اینجا نقل كلام شیخ اجلّ اعظم، استاد مَن تَأَخّر و تَقَدّمَ، حُجّة الفرقة النّاجیة علاّمة الملّة الزّاكیة شیخنا الاستاد الاكبر نَوَّرَاللَّهُ ضریحه المطهّر در «مكاسب» در ردّ كسى كه گمان كرده كه غناء در مراثى موجب مزید بكاء و تفجّع است كه مى فرماید:
«اعانت غناء بر بكاء و تفجّع ممنوع است، چه دانستى كه غنا صوت لهوى است و لهو را با بكاء و تفجّع مناسبتى نیست بلكه بنابر ظاهر تعریف مشهور كه او را ترجیع مطرب دانسته اند همچنین است؛ چه طرب مطلق اختلاف حالت است و طربى كه حاصل مى شود از او اگر سرور باشد منافى تفجّع است نه معین بر او و اگر حزن باشد به جهت آن است كه در نفوس حیوانیّه از فقد مشتهیات نفسانیّه مركوز است نه به جهت آنچه به سادات زمان و عترت خاتم پیغمبران رسیده، بر فرض كه اعانت كند توقّف مستحبى یا مباحى بر امرى دلیل بر اباحه او نیست بلكه لابدّ باید ملاحظه دلیل حرمت كرد اگر بود بسیار خوب و الاّ به حكم اصل، محكوم به اباحه خواهد شد. به هر صورت، جایز نیست تمسّك در اباحه به اینكه مقدمه امر غیر حرام است.» و آنچه از كلام او ظاهر مى شود كه فرموده در مراثى طرب نیست نظر به مثل مراثى متعارفه نزد اهل دیانت است كه مقصود ایشان از مرثیه، جز تفجّع نیست. و گویا حادث نشده بوده در عصر او مراثى آنچنانى كه اكتفا مى كنند اهل لهو و خوش گذرانها از مردان و زنان به آن مراثى از حضور مجالس لهو و ضرب اعواد و اوتارو تغنّى به قصب و مِزمار چنانچه شایع است در زمان ماو چنانچه خبر داده پیغمبر (صلى الله علیه و آله) به نظیر او در آنجا كه فرمود:
«یَتَّخِذُونَ الْقُرآن مَزامیرَ.»(1575)
چنانچه زیارت حضرت سیّد الشّهدا(علیه السلام) سفرش از اسفار لهو و نزهت شده براى كثیرى از مترفین و همانا پیغمبر(صلى الله علیه و آله) خبر داده به نظیر او در سفر حجّ و فرموده اغنیاى امّت من براى نزهت حج مى كنند و اوساط براى تجارت و فقرا براى سمعه و گویا كلام آن حضرت مثل كتاب عزیز است كه وارد است در موردى و جارى است در نظیر او» تا اینجا است ترجمه عبارت «مكاسب»(1576) شیخ قَدَّسَ اللَّه نَفْسَهُ و رَوَّحَ رَمسَهُ.
و چون عموم اهل این ملت از عالم و عامى كلام این پیشواى مقدّم و قدوه معظّم را جارى مجراى نصوص مى دانند خوب است تأمل كرده دستورالعمل سلوك و سرمشق رفتار خود كنند و از این قرار قدمى تخطّى روا ندارند و از اعظم مصائب اسلام كه مؤمن غیور اگر از شدّت این مصیبت جان بدهد مَلُوم نیست این است كه مردم لهو طلب و هوا پرست، اسماء اهل بیت طهارت(علیهم السلام) را كه خدایشان در قرآن به كرامت و بزرگى ستوده، مثل زینب(علیها السلام) و سكینه(علیها السلام) در آلات لهو ولعب مى برند و براى اسماء گروهى كه در اَغانى و مثالث و مثانى باید برده شود مثل لیلى وسلمى برده تكرار مى نمایند و تذكّر مصائب آن رسول را به سیرت بنى امیه و بنى مروان مایه عیش و تنعّم و وسیله تغنّى و ترنّم مى كنند و اگر كسى تأمل كند این كار از حد فسق گذشته سر از گریبان كفر و الحاد در مى آورد، نَعُوذُ بِاللَّه مِنَ الْخِذْلانِ وَغَلَبَةِ الْهَوى وَ مَكیدَةِ الشَّیْطانِ. انتهى (1577)
و در مقدّمه كتاب «اربعین الحسینیّه» نصیحت بالغه، و موعظت جامعه ذكر شده كه ایرادش در اینجا مناسب است فرموده:
«لازم است كه متدیّنین از مذهب اثنى عشریّه آگاه شوند كه در عصر ما شعارى در مذهب شیعه شایعتر از مراسم تعزیه دارى و گریستن بر مصائب سیّد مظلومین(علیه السلام) نیست بلكه اكثر آثار و سُنن و آداب شرعیّه مهجور شده جز توسّل به حضرت سیّد الشّهداء(علیه السلام) كه مایه امیدوارى شیعه است روز به روز در ترقّى و كمال است، پس شایسته باشد كه حدود این عمل به طورى مضبوط شود كه مطابق قواعد شرع اَقدَس باشد و مورد طعن و اعتراض مذاهب خارجه نباشد و چون در این زمان معاشرت و مخالطت كامله است میان اهالى این مذهب با مذاهب دیگر و واقعه كربلا و ابتلاى حضرت سیّدالشّهداء(علیه السلام) در اكثر تواریخ ملل مذكور و مضبوط است، شایسته باشد كه در مجامع تعزیه دارى از امر مبتدعه و منهیّات شریعت مقدّسه احتراز تمام نمایند، مانند نواختن سازها و خوانندگیهاى طَرَب آمیز و بسا باشد كه لهو و لعب به پرداختگى بعض از مجامع تعزیه دارى نباشد.
و در حدیثى حال اینگونه مردم بیان شده كه گفته اند: یَطْلُبُون الدُّنیا بِاَعمالِ الآخِرَةِ و این حركات موجب محرومى از ثوابهاى عظیمه خواهد شد و شیطان را عداوت تمامى به انواع انسان است، پس هر عملى كه نفعش بیشتر باشد توجّه شیطان به افساد آن عمل زیاده خواهد شد: مانند توسّل به حضرت سیّد الشّهداء(علیه السلام) كه به حسب ضرورت دین و اخبار ائمّه طاهرین(علیهم السلام) موجب رستگارى و نجات دنیا و آخرت است. و هر عمل كه موجب فوائد دنیویّه شود نا اهلان توجّهى تامّ و هجومى عامّ در آن عمل خواهند نمود: مانند ذكر مصائب كه یكى از وسائل معتبره معاش شده و جهت عبادت كمتر ملحوظ شود تا رفته رفته كار به جائى رسیده كه در مجامع علماى مذهب، اكاذیب صریحه ذكر مى شود و نهى از این منكر میسّر نیست و جمله اى از ذاكرین مصائب، باك از اختراع وقایع مُبْكِیَه ندارند، بسا باشد كه اختراع سخنى كند و خود را مشمول حدیث مَن اَبْكى فَلَهُ الْجَنَّة مى داند و به طول زمان همان حرف دروغ شیوعى در تألیف جدیده پیدا كند، و هرگاه محدّث مطلّع امین منع از آن اكاذیب نماید نسبت به كتابى مطبوع یا به كلامى مسموع دهد یا تمسّك به «قاعده تسامح در ادله سُنن» نماید و دست آویز نقلهاى ضعیفه قرار دهد، موجب ملامت و توبیخ ملل خارجه خواهد شد: مانند جمله اى از وقایع معروفه كه در كتب جدیده مضبوط و نزد اهل علم و حدیث عین و اثرى از آن وقایع نیست. مانند عروسى قاسم در كربلا كه در كتاب «روضة الشهداء» تألیف فاضل كاشفى نقل شده (1578) شیخ طُریحى كه از اجلّه علماء و معتمدین است از او نقل نموده ولى در كتاب «منتخب» مسامحات بسیارى نموده كه بر اهل بصیرت و اطلاع پوشیده نیست.(1579)انتهى.

«نُصْحٌ وَتَحْذیرٌ»

چقدر شایسته و لازم است سلسله جلیله اهل منبر و ذاكرین مصیبت سیّد مظلومان را كه دامن همّت بر كمر زدند و عَلَم تعظیم شعائر اللَّه را بر دوش كشیدند و براى تنظیم این مشعر عظیم نفوس خویس را مبذول داشتند ملتفت باشند كه این عبادت مانند سایر عبادات است و این عمل آنگاه عبادت شود كه در هنگام به جاى آوردن جز رضاى خداوند و خشنودى رسول خدا و ائمّه هدى(علیهم السلام) غرض و مقصدى در نظر نباشد واز مفاسدى كه بر این كار بزرگ طارى و سارى شده در حذر باشند كه مبادا العیاذ باللَّه اقدام كند در این عبادت عظیم براى تحصیل مال یا جاه یا مبتلا شود به دروغ گفتن وافترا بستن بر خداى تعالى و بر حُجَج طاهره و علماى اَعلام و غنا خواندن و اطفال اَمارِدْ را با الحان فسوق پیش از خود به خوانندگى واداشتن و بى اذن بلكه با نهى صریح به خانه مردم درآمدن و بر منبر بالا رفتن و آزردن حاضرین در نكردن گریه به كلمات بلیغه ترویج باطل در وقت دعا و قبل از آمدن و مدح كسانى كه مستحقّ مدح نیستند و اهانت به بزرگان دین و افشاء اسرار آل محمّد(علیهم السلام) و برانگیختن فتنه و اعانت ظَلَمَه و مغرور كردن مجرمین و متجرّى نمودن فاسقین و كوچك نمودن معاصى را در نظر و خلط كردن حدیثى به حدیث دیگر به طور تدلیس و تفسیر آیات شریفه را به آراء كاسده و نقل اخبار به معانى باطله فاسده و فتوى دادن با نداشتن اهلیّت آن، چه به حق یا به خلاف آن و تنقیص انبیاى عظام و اولیاء كِرام(علیهم السلام) به جهت بزرگ كردن و بلند نمودن مقامات ائمّه(علیهم السلام) و متوسّل شدن براى زینت دادن كلام و رونق گرفتن مجلس به سخنان كَفَره و حكایات مُضْحِكه و اَشعار فَجَره و فَسَقه در مطالب منكره و تصحیح كردن اشعار دروغ مراثى را به عنوان زبان حال و ذكر كردن شبهات در مسائل اصول دین بى بیان رفع آن یا نداشتن قوّه آن و خراب كردن پایه اصول دین ضعفاء مسلمین و ذكر آنچه منافى عصمت و طهارت اهل بیت نبّوت(علیهم السلام) است و طول دادن سخن به جهت اغراض كثیره فاسده و محروم نمودن حاضرین از اوقات فضیلت نماز و امثال این مفاسد كه لاتُعَدُّ وَلا تُحصى است.
و نیز در حذر باشد كه مبادا العیاذ باللَّه داخل شود در زمره آنان كه مقدّمات وعظ را پیش گرفته و گاهى خُطب بلیغه امیرالمؤمنین(علیه السلام) و مواعظ شافیه و رفتار و كردار آن حضرت را ذكر كنند و مردم را از محنت دنیا و آفات و مهلكات آن بترسانند و بر بغض دنیا و زهد در آن ترغیب و تحریص نمایند و به حالت پیشوایان دین و خواصّ اصحاب و علماء راشدین استشهاد كنند. و گاهى از احوال نفس و صفات آن از خوف و رجاء و توكّل و رضاو از رذائل خبیثه و صفات قبیحه و غیرها سخن گویند و محفوظات خود را از كتاب غزالى وغیره در نهایت فصاحت و بلاغت بى توقّف و لكنت بیان كنند و آیات و اخبار مناسب با این مقام را مرتّب و منظم با سخنان پرداخته و كلماتى كه در آن سجع و قافیه به هم انداخته ذكر نمایند وبیچاره چنان پندارد كه به گفتن آنها نیز خود متّصف است و حال آنكه در آن صفات از پایه اَدنْى عامى ترقّى ننموده است، و چنان شیفته جیفه دنیا و آلوده به خباثت رذائل است كه اگر صاحب مجلس در وقت دخول یا خروج او غفلت كند و به لوازم تكریم و توقیر او كه متوقّع است عمل نكند یا او را خاتم آن مجلس قرار ندهد درهم و برهم شود و گله و ایراد نماید و فضّاحى كند و با این حالت خود را از اهل اللَّه واهل آخرت و داخل در زمره چاكرین حضرت سیّدالشّهداء علیه السلام و روحى الفِداهُ، پندارد و گمان كند كه به جهت مقدارى از محفوظات منبریّه از همه رذائل و خباثات عارى وبرى است و اخلاق رذیله در عوام النّاس و مستمعین مجلس است.
و بر داناى بصیر و متجسّس عیوب نفس مكشوف است كه چنین كس حالش حال چراغ است كه خویشتن را مى سوزد و دیگران را مى فروزد و داخل در زمره غاوین در كریمه:
«فَكُبْكِبُوا فیها هُمْ وَالْغاوُونَ»(1580) و مشمول آیه شریفه: «اَنْ تَقُولَ نَفْسٌ یا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فى جَنبِ اللَّه»(1581) و آیه مباركه: «اَتَأمُرُونَ النّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ اَنْفُسَكُمْ»(1582) و كریمه: «لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ»(1583)و غیرها مى باشد. وَلَقَدْ اَجادَ الحافظُ الشّیرازى:
واعظان كاین جلوه در محراب و منبر مى كنند ----- چون به خلوت مى روند آن كار دیگر مى كنند
مشكلى دارم ز دانشمند مجلس باز پرس ----- توبه فرمایان چرا خود توبه كمتر مى كنند
گوئیا باور نمى دارند روز داورى ----- كاین همه قلب و دغل در كار داور مى كنند(1584)
قال اللَّه تعالى: «قُلْ هَلْ نُنَبّئُكُمْ بِالاْخْسَرینَ اَعْمالاً الَّذینَ ضَلَّ سَعیُهُمْ فى الْحَیوةِ الدُّنْیا وَهُم یَحْسَبُونَ اَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً»(1585).
این مطالب كه مذكور شد تكلیف اهل منبر و نحو ایشان بود.
امّا تكلیف دیگران كه از او بهره مند شوند و به فیوضات بى حّد و احصا رسند چه صاحب مجلس و چه غیر او از حاضرین ومستمعین اعانت و رعایت و توقیر و اكرام و احسان و انعام است به او به مال و زبان و سایر جوارح به قدر آنچه از قوّه بر آید و از عهده تواند درآید و آنچه با او كنند هرگز وفا به حقّى كه در این عمل بر ایشان پیدا كرده نخواهد كرد؛ چه آنچه با او كنند و به او دهند از متاع دنیا تمام به یك تار جامه بهشتى كه هزاران از آن به توسط آن روضه خوان به آنها رسیده مقابلى نخواهد كرد، پس هر چه دهند كم دادند و هر چه كنند كم كردند، چنانچه سیرت مرضیّه ائمّه طاهربن (علیهم السلام) چنین بوده با این طایفه و امثال ایشان. لختى رجوع به احادیث و آثار كُن ببین حضرت امام زین العابدین(علیه السلام) چگونه عطاها فرمود به فرزدق شاعر پس از آنكه آن قصیده معروفه را خواند(1586) و ملاحظه كن عطاى حضرت صادق(علیه السلام) را به اشجع سلمى پس از آنكه به عیادت آن حضرت آمد و دو بیت خواند: اَلْبَسَكَ اللَّه مِنْهُ عافِیَةً الخ. نزد حضرت چهار صد درهم بود به وى عطا فرمود، اشجع شكر كنان گرفت و برفت حضرت او را طلبید و انگشترى به او عطا كرد كه ده هزار درهم قیمت داشت.(1587) و قضیّه عطاى حضرت امام رضا(علیه السلام) نسبت به دعبل خزاعى از پول زیاد و جبّه، وبه روایتى انگشتر عقیقى و پیراهن خز سبزى كه هزار شب در هر شبى هزار ركعت نماز در آن خوانده بود و هزار ختم قرآن در آن نموده، معروف است (1588).
و از «غرر و دُرر سیّد» نقل شده كه دِعبِل بن علىّ و ابراهیم بن العبّاس كه با یكدیگر صدیق و دوست بودند خدمت حضرت ثامن الائمّه(علیه السلام) رسیدند بعد از آنكه ولیعهد شده بود پس دعبل خواند:
مَدارِسُ آیاتٍ خَلَتْ مِنْ تِلاوَةٍ ----- وَ مَنْزِلُ وَحىٍ مُقْفِرُ الْعَرَصاتِ
و ابراهیم خوانده قصیده اى كه اوّل آن این است:
اَزالَتْ عَزآءَ الْقَلْبِ بَعْدَ التَّجَلُّدِ ----- مَصارِعُ اَوْلادِ النَّبىِّ مُحَمَّدٍ
پس حضرت به آن دو نفر بیست هزار درهم بخشید از آن دراهم كه اسم مباركش را مأمون بر آنها سكّه زده بود، پس دعبل نصف خود را به قم آورد و اهل قم هر درهمى از آنها را به ده درهم خریدند پس حصّه دراهم دعبل صد هزار درهم شد. و امّا ابراهیم آنها را نگاه داشت تا وفات یافت. (1589)
و حضرت سیّد الشّهداء(علیه السلام) به آنكه سوره حمد تعلیم یكى از پسرانش نمود هزار اشرفى و هزار جامه عطا كرد و دهانش را پر از مروارید كرد و مى فرمود كجا وفا كند این عطاى من به عطاى او.(1590)
و در فصل مكارم اخلاق آن حضرت گذشت كه چهار هزار درهم عطا فرمود به آن عربى كه خواند از براى او:
لَنْ یَخِبِ الاْنَ مَنْ رَجاكَ وَمَنْ ----- حَرَّكَ مِنْ دُونِ بابِكَ الْحَلَقَه
و با این همه عطا از او شرم كرد و عذر خواست و فرمود: خُْذها فَاِنّى اِلَیْكَ مُعْتَذِرٌ.(1591)
و در حال حضرت موسى بن جعفر(علیه السلام) بیاید ان شاءاللَّه كه در روز عید نوروز آن حضرت به امر منصور در جاى او نشست و مردم دیدن آن جناب آمدند و به اندازه وُسعْ خود هر یك هدیّه و تحفه آوردند و آخر همه پیرمردى فقیر آمد و عرض كرد: من هدیّه اى ندارم جز سه شعر كه جدّم در مرثیه جدّت حضرت حسین(علیه السلام) گفته پس آن سه شعر را خواند، حضرت فرمود: قبول كردم هدیّه ترا بنشین؛ آن مرد نشست حضرت فرستاد نزد منصور كه این مالهائى كه به عنوان هدیّه و تحفه آوردند چه باید كرد؟ منصور تمام آنها را به آن حضرت بخشید، حضرت هم تمام را به آن پیر مرد كه مرثیه خواند بخشید!(1592).
و مورّخ امین مسعودى(رضى الله عنه) در «مروج الذّهب» در بیان سبب عصبیّت بین نزاریّه و یمانیّه كه مقدّمه سلطنت عبّاسیّین و هلاكت مروانیّین شده نقل كرده كه چون كُمیت قصیده هاشمیّات را گفت به بصره آمد و نزد فرزدق رفت و آن اشعار را كه اوّل آن این بیت است:
طَرِبْتُ وَما شَوْقاً اِلَى الْبِیضِ اَطْرَبُ ----- وَلا لَعِباً مِنّى وَذُوالشَّیْبِ یَلْعَبُ
بر فرزدق خواند فرزدق او را تصدیق و تحسین كرد و امر كرد كه او را به اشاعه آن، پس كُمیت، به مدینه رفت و شبى خدمت حضرت باقر(علیه السلام) شرفیاب شد و اشعار خود را براى آن جناب خواند، و چون قصیده میمیّه را شروع كرد و به این شعر رسید:
وَقَتیلٌ بِالطَّفِ غُودِرُ مِنْهُم ----- بَیْنَ غَوْغاءِ اُمَّةٍ وَطَغامٍ
آن حضرت گریست و فرمود: اى كُمَیت! اگر نزد من مالى بود ترا صله مى دادیم، لكن از براى تُست آن عبارتى كه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) به حسّان بن ثابت فرموده: لازِلْتَ مُؤَیَّداً بِرُوِح الْقُدُسَ ما ذَبَّیْتَ عَنّا اَهلَ الْبَیْتِ، پس كمیت از نزد آن حضرت بیرون شد و نزد عبداللَّه بن الحسن رفت و اشعار خود را نیز برا او بخواند عبداللَّه گفت: همانا من ضیعه اى راكه زمین و آب باشد به چهار هزار درهم خریده ام و این نوشته آن است پس قباله آن ملك را به او داد و آن ملك را به او بخشید.
كُمیت گفت: پدرو مادرم فداى تو باد! اگر من شعر براى غیر بگویم براى دنیا و مال مى گویم ولكن به خدا سوگند براى شما اهل بیت جز خدا نظر ندارم و من در ازاى چیزى كه براى خدا گفته ام، مال و ثَمَن نمى گیرم، عبداللَّه اصرار بلیغ كرد كه قبول كند، لاجرم كمیت قباله آن ملك را گرفت و برفت. و پس از چند روز نزد عبداللَّه آمد و گفت: پدر و مادرم فداى تو باشد! من به تو حاجتى دارم، فرمود: هر حاجت كه داشته باشى بر آورده است بگو حاجتت را، گفت: مى خواهم كه این قباله را بگیرى و ملك خود را پس گیرى، آن نوشته را نزد عبداللَّه نهاد عبداللَّه نیز قبول كرد، این وقت عبداللَّه بن معاویة بن عبداللَّه بن جعفر جامه اى از پوست برداشت و چهار گوشه آن را به دست چهار نفر كودكان خود داد و در خانه هاى بنى هاشم گردش كرد و گفت: اى بنى هاشم! این كُمَیْت است كه در حق شما شعر گفته هنگامى كه مردم از ذكر فضائل شما سكوت كرده اند وخون خود را نزد بنى امیّه در معرض ریختن در آورده پس هرچه شما را ممكن شود او را صله دهید! پس هركه هر چه ممكنش مى شد از درهم و دینار در آن جامه پوستى مى ریخت. پس زنهاى هاشمیّات را نیز اعلام كرد تا آنها هم هر چه بتوانند عطا كنند.
پس زنها نیز هرچه ممكن بود او را عطا كردند حتى آنكه حُلى و زیورهاى خود را از بدن بیرون مى كردند و براى كمیت مى دادند تا آنكه جمع شد براى كُمیت مقدار صد هزار درهم، پس عبداللَّه آنها را به نزد كمیت آورد و گفت: یا اَبا المُستَهِلِّ اَتَیْناكَ بِجَهْدِ الْمُقِلِّ، همانا از تو عذر مى خواهیم؛ چه آنكه ما در زمان دولت دشمنان خود هستیم و این مقدار را جمع كردیم و در اوست زیور زنان چنانكه مى بینى پس به اینها استعانت بجو به روزگار خویش، كمیت گفت: پدر ومادرم فداى شماها! همانا زیاد عطا فرمودید و من غرضى در مدح شماها نداشتم جز خدا و رسولش(صلى الله علیه و آله) و نمى گیرم از شما چیزى، اینها را به صاحبانش ردّكن، پس عبداللَّه هر چه سعى كرد كه كمیت قبول كند او قبول نكرد. الخ (1593)
و در روایات اهل سنّت است كه صاعد مولاى كمیت، گفت: با كمیت خدمت حضرت باقر(علیه السلام) رفتیم و كمیت انشاء كرد براى آن جناب قصیده اى كه اوّل آن این مصرع است:
مَنْ لِقَلْبِ مُتَیَّمٍ مُسْتَهامٌ.
حضرت فرمود: اللّهُمَّ اغْفِر لِلْكُمَیْتِ اللّهُمَّ اغْفِر لِلْكُمَیْتِ.(1594)
و گفته روزى كمیت خدمت آن جناب رفت و آن حضرت هزار دینار و كسوه به او بخشید، كمیت پولها را قبول نكرد و جامه ها را به جهت تبرك و تیمّن قبول نمود(1595) و گفته كه یك وقت نیز خدمت حضرت فاطمه بنت الحسین(علیها السلام) شرفیاب شدیم فاطمه فرمود: این شاعر ما اهل بیت است و قدحى سویق براى او آورد و كمیت از آن آشامید آنگاه امر فرمود سى دینار و مركبى به كمیت دادند، كمیت بگریست وگفت: به خدا سوگند! قبول نخواهم كرد، من با شما به جهت دنیا دوستى نكردم الخ. از این قبیل قضایا بسیار است واین مقدار تطویل به جهت تنبیه نفوس ناقصه بعضى از صاحبان مجلس تعزیه حضرت سیّدالشّهداء(علیه السلام) است كه در ایّامى كه اقامه مجلس تعزیه مى كنند چه اندازه توهین و تخفیف مى كنند سلسله جلیله اهل ذكر و مرثیه را و گمان مى كنند به جهت آن وجه جزئى كه بعد از مدّت مدیدى به جان كندن مى دهند جان روضه خوان را خریده و طوق عبودیت بر گردن او افكنده اند و چه بسیار اوامر و نواهى مى كنند و توقّعات بى جا از او دارند بعلاوه خرابى ها و مفاسد دیگر كه از براى ایشان است كه بسیار است و به این جزئیها اصلاح نخواهد شد. وَهَلْ یُصْلِحُ الْعَطّارُ ما اَفَسَدَ الدَّهرُ لكِنّ لِلْعالِمِ اَنْ یُظْهِرَ عِلْمَهُ نَبَّهَنَا اللَّه وَایّاكُمْ مِنْ رَقدَةِ الْغَفْلَةِ وَالسّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى.
تمام شد مجلّد اوّل كتاب منتهى الآمال فى ذكر تواریخ النبى و الآل به دست مؤلف آن: عبّاس بن محمّد رضا القمّى و بعد، شروع مى شود به احوال حضرت امام زین العابدین(علیه السلام) در مجلّد دوّم ان شاءاللّه تعالى و اللّه الموفّق.