منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

فصل هشتم :در ورود اهل بیت(علیهم السلام) به مجلس یزید پلید

یزید ملعون چون از ورود اهل بیت طاهره(علیهم السلام) به شام آگهى یافت مجلس آراست و به زینت تمام بر تخت خویش نشست و ملاعین اهل شام را حاضر كرد، از آن سوى اهل بیت رسول (صلى الله علیه و آله) را به سرهاى شهداء(علیهم السلام) در باب دارالإماره حاضر كردند در طلب رخصت بازایستادند. نخستین، زَحْر بن قیس كه مأمور بردن سر حضرت حسین(علیه السلام) بود رخصت حاصل كرده بر یزید داخل شد، یزید از او پرسید كه واى بر تو خبر چیست؟
گفت: یا امیر المؤمنین بشارت باد ترا كه خدایت فتح و نصرت داد همانا حسین بن على [(علیهماالسلام) ] با هیجده تن از اهل بیت خود و شصت نفر از شیعیان خود بر ما وارد شدند ما بر او عرضه كردیم كه جانب صلح و صلاح را فرو نگذارد و سر به فرمان عبیداللَّه بن زیاد فرود آورد و اگر نه مهیّاى قتال شود ایشان طاعت عبیداللَّه بن زیاد را قبول نكردند و جانب قتال را اختیار نمودند. پس بامدادان كه آفتاب طلوع كرد با لشكر بر ایشان بیرون شدیم و از هر ناحیه و جانب ایشان را احاطه كردیم و حمله گران افكندیم و با شمشیر تاخته بر ایشان بتاختیم و سرهاى ایشان را موضع آن شمشیرها ساختیم، آن جماعت را هول و هرب پراكنده ساخت چنانكه به هر پستى و بلندى پناهنده گشتند بدانسان كه كبوتر از باز هراسنده گردد، پس سوگند به خدا یا امیر المؤمنین به اندك زمانى كه ناقه را نحر كنند یا چشم خوابیده به خواب آشنا گردد تمام آن ها را با تیغ درگذرانید و اوّل تا آخر ایشان را مقتول و مذبوح ساختیم. اینك جسدهاى ایشان در آن بیابان برهنه و عریان افتاده با بدنهاى خون آلوده و صورتهاى بر خاك نهاده همى خورشید بر ایشان مى تابد، و باد، خاك و غبار برایشان مى انگیزاند و آن بدنها را عقابها و مرغان هوا همى زیارت كنند در بیابان دور.
چون آن ملعون سخن به پاى آورد یزید لختى سر فرو داشت و سخن نكرد پس سر برآورد و گفت: اگر حسین را نمى كشتید من از كردار شما بهتر خشنود مى شدم و اگر من حاضر بودم حسین را معفوّ مى داشتم و او را عرضه هلاك و دمار نمى گذاشتم.
بعضى گفته اند كه چون زحر واقعه را براى یزید نقل كرد آن بسیار متوحّش شد و گفت: ابن زیاد تخم عداوت مرا در دل تمام مردم كشت و عطائى به زحر نداد و او را از نزد خود بیرون كرد.
و این معجزه بود از حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) ؛ چه آنكه در اثناء آمدن به كربلا به زُهیْر بن قَین خبر داد كه زَحر بن قیس سر مرا براى یزید خواهد برد به اُمید عطا و عطائى به وى نخواهد كرد، چنانچه محمّدبن جریر طبرى نقل كرده. (1371)
پس مُخَفّر بن ثَعْلَبه كه مأمور به كوچ دادن اهل بیت (علیهم السلام) بود از درِ دارالإماره در آمد و ندا در داد و گفت:
هذا مُخَفّر بن ثَعْلَبه اَتى اَمیرَ المُؤمنینَ بِالِلّئامِ الْفَجَرة؛
یعنى من مُخَفّر بن ثعلبه هستم كه لئام فَجَره را به درگاه امیر المؤمنین یزید آورده ام.
حضرت سیّد سجّاد(علیه السلام) فرمود: آنچه مادر مُخَفّر زائیده شریر تر و لئیم تر است. و به روایت شیخ ابن نما این كلمه را یزید جواب مُخَفّر داد(1372) و شاید این اَوْلى باشد؛ چه آنكه حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) با این كافران كه از راه عناد بودند كمتر سخن مى كرد.
شیخ مفید(رضى الله عنه) فرموده در بین راه شام با احدى از آن كافران كه همراه سر مقدّس بودند تكلّم نكرد.(1373) و گفتن یزید این نوع كلمات را گاهى شاید از بهر آن باشد كه مردم را بفهماند كه من قتل حسین را نفرمودم و راضى به آن نبودم.
و جمله اى از اهل تاریخ گفته اند كه در هنگامى كه خبر ورود اهل بیت(علیهم السلام) به یزید رسید آن ملعون در قصر جیرون و منظر آنجا بود و همین كه از دور نگاهش به سرهاى مبارك بر سر نیزه ها افتاد از روى طَرَب و نشاط این دو بیت انشاد كرد:
لَما بَدَتْ تِلْكَ الْحُمُولُ (1374) وَ اَشْرَقَتْ ----- تِلْكَ الشُّمُوسُ عَلى رُبى جَیْرونِ
نَعَبَ الْغُرابُ قُلْتُ صِحْ اَوْ لاتَصِحْ ----- فَلَقَدْ قَضَیْتُ مِنَ الْغَریمِ دُیُونى (1375)
مراد آن ملحد اظهار كفر و زندقه و كیفر خواستن از رسول اكرم(صلى الله علیه و آله) بوده یعنى رسول خدا(صلى الله علیه و آله) پدران و عشیره مرا در جنگ بدر كشت من خونخواهى از اولاد او نمودم، چنانچه صریحاً این مطلب كفر آمیز را در اشعارى كه بر اشعار ابن زبعرى افزود در مجلس ورود اهل بیت(علیهم السلام) خوانده:
قَدْ قَتَلْنا الْقَوْمَ مِن ساداتِهِمْ ----- وَعَدَلْنَا قَتْلَ بَدْرٍ فَاعْتَدَلَ (1376)
(الى آخره)
بالجمله؛ چون سرهاى مقدّس را وارد آن مجلس شوم كردند سر مبارك حضرت امام حسین(علیه السلام) را در طشتى از زر به نزد یزید نهادند و یزید كه مدام عمرش به شُرب مدام مى پرداخت این وقت از شُرب خَمْر نیك سكران بود و از نظاره سر دشمن خود شاد و فرحان گشت، و این اشعار را گفت:
یا حُسنَهُ یَلْمَعُ بِالیَدَینِ ----- یَلْمَعُ فى طَسْتٍ مِنَ اللُّجَیْنِ
كاَنّما حُفّ بِوَرْدَتَیْنِ ----- كَیْفَ رَاَیْتَ الضَّربَ یا حُسَیْنُ
شَفَیْتُ غِلّى مِنْ دَمِ الْحُسَینِ ----- یا لَیْتَ مَن شاهَدَ فی الحُنَیْنِ
یَرَوْنَ فِعْلِى الْیَومَ بِالحُسَیْنِ.
و شیخ مفید(رضى الله عنه) فرموده كه چون سر مطهّر حضرت را با سایر سرهاى مقدّس در نزد او گذاشتند یزید ملعون این شعر را گفت:
نُفَلِّقُ هاماً مِنْ رِجال اَعِزَّةٍ ----- عَلَیْنا وَهُمْ كانوا اَعَقَّ وَاَظْلَما
یحیى بن حكم كه برادر مروان بود و با یزید در مجلس نشسته بود این دو شعر قرائت كرد:
لَهامٌ بِجَنْبِ الطَّفّ اَدْنى قَرابَةً ----- مِنِ ابْنِ زِیادِ الْعَبْدِ ذِى النَّسَبِ الْوَغْلِ
سُمَیَّةُ اَمْسى نَسْلُها عَدَدَ الْحَصى ----- وَ بِنْتُ رَسُول اللَّهِ لَیْسَتْ بِذى نَسْلِ
یزید دست بر سینه او زد و گفت ساكت شو یعنى در چنین مجلس جماعت آل زیاد را شناعت مى كنى و بر قلّت آل مصطفى دریغ مى خورى (1377).
از معصوم(علیه السلام) روایت شده كه چون سر مطهّر حضرت امام حسین(علیه السلام) را به مجلس یزید در آوردند مجلس شراب آراست و با ندیمان خود شراب زهرمار مى كرد و با ایشان شطرنج بازى مى كرد و شراب به یاران خود مى داد و مى گفت: بیاشامید كه این شراب مباركى است كه سر دشمن ما نزد ما گذاشته است و دلشاد و خرّم گردیده ام و ناسزا به حضرت امام حسین و پدر و جدّ بزرگوار او(علیهم السلام) مى گفت.
و هر مرتبه كه در قمار بر حریف خود غالب مى شد سه پیاله شراب زهرمار مى كرد و تَهِ جرعه شومش را پهلوى طشتى كه سر مقدّس آن سرور در آن گذاشته بودند مى ریخت.
پس هر كه از شیعیان ما است باید كه از شراب خوردن و بازى كردن شطرنج اجتناب نماید و هر كه در وقت نظر كردن به شراب یا شطرنج صلوات بفرستد بر حضرت امام حسین(علیه السلام) و لعنت كند یزید و آل زیاد را، حقتعالى گناهان او را بیامرزد هر چند به عدد ستارگان باشد. (1378)
در «كامل بهائى» از «حاویه» نقل كرده كه یزید خمر خورد و بر سر حضرت امام حسین(علیه السلام) ریخت، زن یزید آب و گلاب برگرفت و سر منوّر امام(علیه السلام) را پاك بشست، آن شب فاطمه(علیها السلام) را در خواب دید كه از او عذر مى خواست.
بالجمله؛ چون سرهاى مبارك را بر یزید وارد كردند، اهل بیت(علیهم السلام) را نیز در آوردند در حالتى كه ایشان را به یك رشته بسته بودند و حضرت على بن الحسین(علیه السلام) را در «غُل جامعه» بود و چون یزید ایشان را به آن هیئت دید گفت، خدا قبیح و زشت كند پسر مرجانه را اگر بین شما و او قرابت و خویشى بود ملاحظه شما ها را مى نمود و این نحو بد رفتارى با شما نمى نمود و به این هیئت و حال شما را براى من روانه نمى كرد.(1379)
و به روایت ابن نما از حضرت سجّاد(علیه السلام) دوازده تن ذكور بودند كه در زنجیر و غل بودند، چون نزد یزید ایستادند، حضرت سیّد سجاد(علیه السلام) رو كرد به یزید و فرمود: آیا رخصت مى دهى مرا تا سخن گویم؟ گفت: بگو ولكن هذیان مگو. فرمود: من در موقفى مى باشم كه سزاوار نیست از مانند من كسى كه هذیان سخن گوید، آنگاه فرمود: اى یزید! ترا به خدا سوگند مى دهم چه گمان مى برى با رسول خدا(صلى الله علیه و آله) اگر ما را بدین حال ملاحظه فرماید؟ پس جناب فاطمه دختر حضرت سیّد الشهداء(علیه السلام) فرمود: اى یزید! دختران رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را كسى اسیر مى كند! اهل مجلس و اهل خانه یزید از استماع این كلمات گریستند چندان كه صداى گریه و شیون بلند شد، پس یزید حكم كرد كه ریسمانها را بریدند و غلها را برداشتند. (1380)
شیخ جلیل على بن ابراهیم القمى از حضرت صادق(علیه السلام)روایت كرده كه چون سر مبارك حضرت سیّد الشهداء را با حضرت على بن الحسین و اسراى اهل بیت(علیهم السلام) بر یزید وارد كردند على بن الحسین(علیه السلام) را غلّ در گردن بود یزید به او گفت: اى على بن الحسین! حمد مر خدایى را كه كشت پدرت را!؟ حضرت فرمود كه لعنت خدا بر كسى باد كه كشت پدر مرا. یزید چون این بشنید در غضب شد فرمان قتل آن جناب را داد، حضرت فرمود: هر گاه بكشى مرا پس دختران رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را كه برگرداند به سوى منزلگاهشان و حال آنكه محرمى جز من ندارند. یزید گفت: تو بر مى گردانى ایشان را به جایگاه خودشان. پس یزید سوهانى طلبید و شروع كرد به سوهان كردن «غل جامعه» كه بر گردن آن حضرت بود، پس از آن گفت: اى على بن الحسین! آیا مى دانى چه اراده كردم بدین كار؟ فرمود: بلى، خواستى كه دیگرى را بر من منّت و نیكى نباشد، یزید گفت: این بود به خدا قسم آنچه اراده كرده بودم. پس یزید این آیه را خواند:
«ما اَصابَكُمْ مِن مُصیبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ اَیْدیكُمْ وَ یَعْفُو عَنْ كثیرٍ.» (1381)
حاصل ترجمه آن است كه: گرفتاریها كه به مردم مى رسد به سبب كارهاى خودشان است و خدا در گذشت كند از بسیارى.
حضرت فرمود: نه چنین است كه تو گمان كرده اى این آیه درباره ما فرود نیامده بلكه آنچه درباره ما نازل شده این است.
«ما اَصابَكُمْ مِنْ مُصیبَةٍ فىِ الاَرْضِ وَ لا فى اَنْفُسِكُمْ اَلاَّ فى كتابٍ مِنْ قَبْلِ اَنْ نَبْرَاَها...»(1382).
مضمون آیه آنكه: نرسد مصیبتى به كسى در زمین و نه در جانهاى شما آدمیان مگر آنكه در نوشته آسمانى است پیش از آنكه خلق كنیم او را تا افسوس نخورید بر آنچه از دست شما رفته و شاد نشوید براى آنچه شما را آمده. پس حضرت فرمود: مائیم كسانى كه چنین هستند(1383).
بالجمله؛ یزید فرمان داد تا آن سر مبارك را در طشتى در پیش روى او نهادند و اهل بیت(علیهم السلام) را در پشت سر او نشانیدند تا به سر حسین(علیه السلام) نگاه نكنند، سیّد سجّاد(علیه السلام) را چون چشم مبارك بر آن سر مقدّس افتاد بعد از آن هرگز از سر گوسفند غذا میل نفرمود، و چون نظر حضرت زینب(علیها السلام) بر آن سر مقدس افتاد بى طاقت شد و دست برد گریبان خود را چاك كرد و با صداى حزینى كه دلها را مجروح مى كرد نُدبه آغاز نمود و مى گفت: یا حُسَینا و اَىْ حبیب رسول خدا واى فرزند مكه و مِنى ، اى فرزند دلبند فاطمه زهراء و سیده نساء، اى فرزند دختر مصطفى! اهل مجلس آن لعین همگى به گریه در آمدند و یزید خبیث پلید ساكت بود.
وَ مِمّا یُزیلُ الْقَلبَ عَنْ مُسْتَقِرّها ----- وَ یَتْرُكُ زَنْدَ الْغَیْظِ فى الصَّدر وارِیا (1384)
وُقُوف بَناتِ الْوَحى عِنْدَ طَلیقِها ----- بِحالٍ بِها تَشْجینَ (1385) حَتّى الْاَعادِیا
پس صداى زنى هاشمیّه كه در خانه یزید بود به نوحه و ندبه بلند شد و مى گفت: یا حبیباه یا سیّد اَهْلَبیْتاه یابن محمّداه، اى فریاد رس بیوه زنان و پناه یتیمان، اى كشته تیغ اولاد زناكاران. بار دگر حاضران كه آن ندبه را شنیدند گریستند و یزید بى حیا هیچ از این كلمات متأثر نشد و چوب خیزرانى طلبید و به دست گرفت و بر دندانهاى مبارك آن حضرت مى كوفت و اشعارى (1386) مى گفت كه حاصل بعضى از آنها آنكه اى كاش اشیاخ بنى امیّه كه در جنگ بدر كشته شدند حاضر مى بودند و مى دیدند كه من چگونه انتقام ایشان را از فرزندان قاتلان ایشان كشیدم و خوشحال مى شدند و مى گفتند اى یزید دستت شَل نشود كه نیك انتقام كشیدى.(1387)
چون ابوبَرْزَه اَسلمى كه حاضر مجلس بود و از پیش یكى از صحابه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) بوده نگریست كه یزید چوب بر دهان مبارك حضرت حسین(علیه السلام) مى زند گفت: اى یزید! واى بر تو آیا دندان حسین را به چوب خیزران مى كوبى؟! گواهى مى دهم كه من دیدم رسول خدا(صلى الله علیه و آله) دندانهاى او را و برادر او حَسَن(علیه السلام) را مى بوسید و مى مكید و مى فرمود: شما دو سیّد جوانان اهل بهشت اید، خدا بكشد كشنده شما را و لعنت كند قاتِل شما را و ساخته از براى او جهنم را.
یزید از این كلمات در غضب شد و فرمان داد تا او را بر زمین كشیدند و از مجلس بیرون بردند.(1388)
این وقت جناب زینب دختر امیر المؤمنین(علیهماالسلام) برخاست و خطبه خواند كه خلاصه آن به فارسى چنین مى آید:
حمد و ستایش مختص یزادن پاك است كه پروردگار عالمین است و درود و صلوات از براى خواجه لولاك رسول او محمّد و آل او(علیهم السلام) است. هر آینه خداوند راست فرموده هنگامى كه فرمود:
«ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الّذینَ اَساؤُ السُّوى اَنْ كَذَّبُوا بآیاتِ اللَّه وَ كانُوا بِها یَسْتَهْزِؤُنَ.» (1389)
حضرت زینب(علیها السلام) از این آیه مباركه اشاره فرمود كه یزید و اتباع او كه سر از فرمان خداى برتافتند و آیات خدا را انكار كردند بازگشت ایشان به آتش دوزخ خواهد بود. آنگاه روى با یزید آورد و فرمود:
هان اى یزید! آیا گمان مى كنى كه چون زمین و آسمان را بر ما تنگ كردى و ما را شهر تا شهر مانند اسیران كوچ دادى از منزلت و مكانت ما كاستى و بر حشمت و كرامت خود افزودى و قربت خود را در حضرت یزدان به زیادت كردى كه از این جهت آغاز تكبّر و تنمّر نمودى و بر خویشتن بینى بیفزودى و یك باره شاد و فرحان شدى كه مملكت دنیا بر تو گرد آمد و سلطنت ما از بهر تو صافى گشت؟ نه چنین است اى یزید، عنان بازكش و لختى به خود باش مگر فراموش كردى فرمایش خدا را كه فرموده:
«البته گمان نكنند آنانكه كفر ورزیدند كه مهلت دادن ما ایشان را بهتر است از براى ایشان، همانا مهلت دادیم ایشان را تا بر گناه خود بیفزایند و از براى ایشان است عذابى مُهین»(1390).
آیا از طریق عدالت است اى پسر طُلَقاء كه زنان و كنیزان خود را در پس پرده دارى و دختران رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را چون اسیران، شهر به شهر بگردانى همانا پرده حشمت و حرمت ایشان را هتك كردى و ایشان را از پرده بر آوردى و در منازل و مناهل به همراهى دشمنان كوچ دادى و مطمح نظر هر نزدیك و دور و وضیع و شریف ساختى در حالتى كه از مردان و پرستاران ایشان كسى با ایشان نبود و چگونه امید مى رود كه نگاهبانى ما كند كسى كه جگر آزادگان را بخاید(1391) و از دهان بیفكند و گوشتش به خون شهیدان بروید و نموّ كند؛ كنایه از آن كه از فرزند هند جگر خواره چه توقع باید داشت و چه بهره توان یافت. و چگونه درنگ خواهد كرد در دشمنى ما اهل بیت كسى كه بغض و كینه ما را از بَدْر و اُحد در دل دارد و همیشه به نظر دشمنى ما را نظر كرده پس بدون آنكه جرم و جریرتى بر خود دانى و بى آنكه امرى عظیم شمارى شعرى بدین شناعت مى خوانى:
لاََهَلُّووا وَاسْتَهَلُّوا فَرَحاً ----- ثُمَّ قالُوا یا یَزیدُ لاتَشَلّ
و با چوبى كه در دست دارى بردندانهاى ابوعبداللَّه(علیه السلام) سیّد جوانان اهل بهشت مى زنى و چرا این بیت را نخوانى و حال آنكه دلهاى ما را مجروح و زخمناك كردى و اصل و بیخ ما را بریدى از این جهت كه خون ذریّه پیغمبر(صلى الله علیه و آله) را ریختى و سلسله آل عبدالمطّلب را كه ستارگان روى زمین اند گسیختى و مشایخ خود را ندا مى كنى و گمان دارى كه نداى تو را مى شنوند، و البته زود باشد كه به ایشان ملحق شوى و آرزو كنى كه شل بودى و گنگ بودى و نمى گفتى آنچه را كه گفتى و نمى كردى آنچه را كه كردى، لكن آرزو و سودى نكند، آنگاه حقّ تعالى را خطاب نمود و عرض كرد: بار الها! بگیر حق ما را و انتقام بكش از هر كه با ما ستم كرد و نازل گردان غضب خود را بر هر كه خون ما ریخت و حامیان ما را كشت.
پس فرمود: هان اى یزید! قسم به خدا كه نشكافتى مگر پوست خود را و نبریدى مگر گوشت خود را، و زود باشد كه بر رسول خدا وارد شوى در حالتى كه متحمّل باش وِزر ریختن خون ذریّه او را و هتك حرمت عترت او را در هنگامى كه حقّ تعالى جمع مى كند پراكندگى ایشان را و مى گیرد حق ایشان را و گمان مبر البتّه آنان را كه در راه خدا كشته شدند مُردگانند بلكه ایشان زنده و در راه پروردگار خود روزى مى خوردند و كافى است ترا خداوند از جهت داورى، و كافى است محمّد(صلى الله علیه و آله) ترا براى مخاصمت و جبرئیل براى یارى او و معاونت و زود باشد كه بداند آن كسى كه تو را دستیار شد و بر گردن مسلمانان سوار كرد وخلافت باطل براى تو مستقر گردانید و چه نكوهیده بدلى براى ظالمین هست و خواهید دانست كه كدام یك از شما مكان او بدتر و یاوَر او ضعیفتر است و اگر دواهى روزگار مرا باز داشت كه با تو مخاطبه و تكلّم كنم همانا من قدر ترا كم مى دانم و سرزنش ترا عظیم و توبیخ ترا كثیر مى شمارم؛ چه اینها در تو اثر نمى كند و سودى نمى بخشد، لكن چشمها گریان و سینه ها بریان است چه امرى عجیب و عظیم است نجیبانى كه لشكر خداوندند به دست طُلَقاء كه لشكر شیطانند كشته گردند و خون ما از دستهاى ایشان بریزد و دهان ایشان از گوشت ما بدوشد و بنوشد وآن جسدهاى پاك و پاكیزه را گرگهاى بیابانى به نوبت زیارت كنند و آن تن هاى مبارك را مادران بچّه كفتارها بر خاك بمالند.
اى یزید! اگر امروز ما را غنیمت خود دانستى زود باشد كه این غنیمت موجب غرامت تو گردد در هنگامى كه نیابى مگر آنچه را كه پیش فرستادى و نیست خداوند بر بندگان ستم كننده و در حضرت او است شكایت ما و اعتماد ما، اكنون هر كید و مكرى كه توانى بكن و هر سعى كه خواهى به عمل آور و در عداوت ما كوشش فرو مگذار و با این همه، به خدا سوگند كه ذكر ما را نتوانى محو كرد و وحى ما را نتوانى دور كرد، و باز ندانى فرجام ما را و درك نخواهى كرد غایت و نهایت ما را و عار كردار خود را از خویش نتوانى دور كرد و رأى تو كذب و علیل و ایّام سلطنت تو قلیل و جمع تو پراكنده و روز تو گذرنده است در روزى كه منادى حق ندا كند كه لعنت خدا بر ستمكاران است.
سپاس و ستایش خداوندى را كه ختم كرد در ابتدا بر ما سعادت را و در انتها رحمت و شهادت را و از خدا سؤال مى كنم كه ثواب شهداى ما را تكمیل فرماید و هر روز بر اجر ایشان بیفزاید و در میان ما خلیفه ایشان باشد و احسانش را بر ما دائم دارد كه اوست خداوند رحیم و پروردگار ودود، و كافى است در هر امرى و نیكو وكیل است (1392).
یزید را موافق نمى افتد كه جناب زینب(علیها السلام) را بدین سخنان درشت و كلمات شتم آمیز مورد غضب و سخط دارد، خواست كه عذرى بر تراشد كه زنان نوائح بیهُشانه سخن كنند، و این قسم سخنان از جگر سوختگان پسندیده است لاجرم این شعر را بگفت:
یا صَیْحَةً تُحْمَدُ مِنْ صَوائح ----- ما اَهْوَنَ المَوْتُ عَلىَ النّوائحِ
آنگاه یزید با حاضرین اهل شام مشورت كرد كه با این جماعت چه عمل نمایم. آن خبیثان كلام زشتى گفتند كه معنى آن مناسب ذكر نیست و مرادشان آن بود كه تمام را با تیغ در گذران.
نعمان بن بشیر كه حاضر مجلس بود گفت: اى یزید! ببین تا رسول خدا(صلى الله علیه و آله) با ایشان چه صنعت داشت آن كن كه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) كرد.(1393)
و مسعودى نقل كرده: وقتى كه اهل مجلس یزید این كلام را گفتند: حضرت باقر(علیه السلام) شروع كرد به سخن، و در آن وقت دو سال و چند ماه از سن مباركش گذشته بود پس حمد و ثنا گفت خداى را پس رو كرد به یزید و فرمود: اهل مجلس تو در مشورت تو رأى دادند به خلاف اهل مجلس فرعون در مشورت كردن فرعون با ایشان در امر موسى و هارون؛ چه آنها گفتند «اَرْجِهْ وَاَخاهُ» و این جماعت رأى دادند به كشتن ما و براى این سببى است. یزید پرسید سببش چیست؟ فرمود: اهل مجلسِ فرعون اولاد حلال بودند و این جماعت اولاد حلال نیستند و نمى كشد انبیاء و اولاد ایشان را مگر اولادهاى زنا، پس یزید از كلام باز ایستاد و خاموش گردید. (1394)
این هنگام به روایت سیّد و مفید، از مردم شام مردى سرخ رو نظر كرد به جانب فاطمه دختر حضرت امام حسین(علیه السلام) پس رو كرد به یزید و گفت: یا امیر المؤمنین! هَبْ لى هذِهِ الْجارِیَة؛ یعنى این دخترك را به من ببخش. جناب فاطمه(علیها السلام) فرمود: چون این سخن بشنیدم بر خود بلرزیدم و گمان كردم كه این مطلب از براى ایشان جایز است. پس به جامه عمّه ام جناب زینب(علیها السلام) چسبیدم و گفتم: عمّه یتیم شدم اكنون باید كنیز مردم شوم (1395)! جناب زینب(علیها السلام) روى با شامى كرد و فرمود: دروغ گفتى واللَّه و ملامت كرده شدى، به خدا قسم این كار براى تو و یزید صورت نبندد و هیچ یك اختیار چنین امرى ندارید.
یزید در خشم شد و گفت: سوگند به خداى دروغ گفتى این امر براى من روا است و اگر خواهم بكنم مى كنم.
حضرت زینب(علیها السلام) فرمود: نه چنین است به خدا سوگند حقّ تعالى این امر را براى تو روا نداشته و نتوانى كرد مگر آنكه از ملّت ما بیرون شوى و دینى دیگر اختیار كنى.
یزید از این سخن خشمش زیادتر شد و گفت: در پیش روى من چنین سخن مى گویى همانا پدر و برادر تو از دین بیرون شدند.
جناب زینب(علیها السلام) فرمود: به دین خدا و دین پدر و برادر من، تو و پدر و جدّت هدایت یافتند اگر مسلمان باشى.
یزید گفت: دروغ گفتى اى دشمن خدا.
حضرت زینب(علیها السلام) فرمود: اى یزید! اكنون تو امیر و پادشاهى هر چه مى خواهى از روى ستم فحش و دشنام مى دهى و ما را مقهور مى دارى. یزید گویا شرم كرد و ساكت شد، آن مرد شامى دیگر باره سخن خود را اعاده كرد، یزید گفت: دور شو خدا مرگت دهد، آن مرد شامى از یزید پرسید ایشان كیستند؟
یزید گفت: آن فاطمه دختر حسین و آن زن دختر على است، مرد شامى گفت: حسین پسر فاطمه و على پسر ابوطالب؟ یزید گفت: بلى، آن مرد شامى گفت: لعنت كند خداوند ترا اى یزید عترت پیغمبر خود را مى كشى و ذریّه او را اسیر مى كنى؟! به خدا سوگند كه من گمان نمى كردم ایشان را جز اسیران روم؛ یزید گفت: به خدا سوگند ترا نیز به ایشان مى رسانم و امر كرد كه او را گردن زدند(1396).
شیخ مفید(رضى الله عنه) فرمود: پس یزید امر كرد تا اهل بیت را با على بن الحسین(علیهم السلام) در خانه علیحدّه كه متّصل به خانه خودش بود جاى دادند و به قولى، ایشان را در موضع خرابى حبس كردند كه نه دافع گرما بود و نه حافظ سرما چنانكه صورتهاى مباركشان پوست انداخت، و در این مدتى كه در شام بودند نوحه و زارى بر حضرت امام حسین(علیه السلام) مى كردند (1397).
و روایت شده كه در این ایّام در ارض بیت المقدس هر سنگى كه از زمین بر مى داشتند از زیرش خون تازه مى جوشید. و جمعى نقل كرده اند كه یزید امر كرد سر مطهّر امام(علیه السلام) را بر در قصر شُوْم او نصب كردند و اهل بیت(علیه السلام) را امر كرد كه داخل خانه او شوند، چون مخدّرات اهل بیت عصمت و جلالت«علیهن السلام» داخل خانه آن لعین شدند زنان آل ابوسفیان زیورهاى خود را كندند و لباس ماتم پوشیدند و صدا به گریه و نوحه بلند كردند و سه روز ماتم داشتند و هند دختر عبداللَّه بن عامر كه در آن وقت زن یزید بود و پیشتر در حباله حضرت امام حسین(علیه السلام) بود پرده را درید و از خانه بیرون دوید و به مجلس آن لعین آمد در وقتى كه مجمع عام بود گفت: اى یزید! سر مبارك فرزند فاطمه دختر رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را بر در خانه من نصب كرده اى! یزید برجست و جامه بر سر او افكند و او را برگرداند و گفت: اى هند! نوحه و زارى كن بر فرزند رسول خدا[(صلى الله علیه و آله) ] و بزرگ قریش كه پسر زیاد لعین در امر او تعجیل كرد و من به كشتن او راضى نبودم (1398).
علاّمه مجلسى(رضى الله عنه) در «جلاءُ العُیون» پس از آنكه حكایت مرد سرخ روى شامى را نقل كرده فرموده: پس یزید امر كرد كه اهل بیت رسالت(علیهم السلام) را به زندان بردند، حضرت امام زین العابدین(علیه السلام) را با خود به مسجد برد و خطیبى را طلبید و بر منبر بالا كرد، آن خطیب ناسزاى بسیارى به حضرت امیر المؤمنین و امام حسین(علیهماالسلام) گفت و یزید و معاویه علیهما اللعنة را مدح بسیار كرد، حضرت امام زین العابدین(علیه السلام) ندا كرد او را كه:
وَیْلَكَ اَیُّهَااْلخاطِبُ اِشْتَرَیْتَ مَرْضاةَ اْلمَخْلوُقِ بِسَخَطِ الخالقِ فَتَبَوَّء مَقْعَدُكَ مِنَ النّارِ؛
یعنى واى بر تو اى خطیب! كه براى خشنودى مخلوق، خدا را به خشم آوردى، جاى خود را در جهنم مهیّا بدان (1399).
پس حضرت على بن الحسین(علیه السلام) فرمود كه اى یزید! مرا رخصت ده كه بر منبر بروم و كلمه اى چند بگویم كه موجب خشنودى خداوند عالمیان و اجر حاضران گردد، یزید قبول نكرد، اهل مجلس التماس كردند كه او را رخصت بده كه ما مى خواهیم سخن او را بشنویم، یزید گفت: اگر بر منبر برآید مرا و آل ابوسفیان را رسوا مى كند، حاضران گفتند: از این كودك چه بر مى آید، یزید گفت: او از اهل بیتى است كه در شیرخوارگى به علم و كمال آراسته اند، چون اهل شام بسیار مبالغه كردند یزید رخصت داد تا حضرت بر منبر بالا رفت و حمد و ثناى الهى اداء كرد و صلوات بر حضرت رسالت پناهى و اهل بیت او فرستاد و خطبه اى در نهایت فصاحت و بلاغت ادا كرد كه دیده هاى حاضران را گریان و دلهاى ایشان را بریان كرد.(1400)
قُلْتُ اِنّى اُحِبُّ فى هذا الْمَقامِ اَنْ اَتَمَثَّلَ بِهذِهِ الْاَبیاتِ الّتى لایَسْتَحِقُّ اَنْ یُمْدَحَ بِها اِلاّ هذَاالامامُ(علیه السلام)
حتّى انَرْتَ بِضَوْءِ وَجْهِكَ فَانْجَلى ----- ذاكَ الدُّجى وَانْجابَ ذاكَ الْعَثیرُ
فَافْتَنَّ فیكَ النّاظروُنَ فَاِصْبَعٌ ----- یُومى اِلَیكَ بِها وَعَیْنٌ تَنْظُرُ
یَجِدُونَ رُؤیَتَكَ الّتى فازُوا بِها ----- مِنْ انْعُمِ اللَّهِ الّتى لاتُكْفَرُوا
فَمَشَیْتَ مَشْیَةَ خاضِعٍ مُتواضِعٍ ----- للَّهِ لایُزْهى ولایَتَكَبَّرُ
فَلَوْ اَنَّ مُشْتاقاً تَكَلَّفَ فَوقَ ما ----- فى وُسْعِهِ لَسَعى اِلَیْكَ الْمِنْبَرُ
اَبْدَیْتَ مِنْ فَصْل الخِطابِ بِحِكْمَةٍ ----- تُبنى عَنِ الْحَقّ الْمُبینِ و تُخْبِرُ
پس فرمود كه ایّها الناس حقّ تعالى ما اهل بیت رسالت را شش خصلت عطا كرده است و به هفت فضیلت ما را بر سایر خلق زیادتى داده، و عطا كرده است به ما علم و بردبارى و جوانمردى و فصاحت و شجاعت و محبت در دلهاى مؤمنان. و فضیلت داده است ما را به آنكه از ما است نبىّ مختار محمّدمصطفى(صلى الله علیه و آله) ، و از ما است صدّیق اعظم على مرتضى(علیه السلام) ، و از ما است جعفر طیّار كه با دو بال خویش در بهشت با ملائكه پرواز مى كند، و از ما است حمزه شیر خدا و شیر رسول خدا(صلى الله علیه و آله) ، و از ما است دو سبط این امّت حسن و حسین(علیهماالسلام) كه دو سیّد جوانان اهل بهشت اند.(1401) هر كه مرا شناسد شناسد و هر كه مرا نشناسد من خبر مى دهم او را به حسب و نسب خود.
ایّها الناس! منم فرزند مكّه و مِنى ، منم فرزند زَمْزَم و صَفا. و پیوسته مفاخر خویش و مدائح آباء و اجداد خود را ذكر كرد تا آنكه فرمود: منم فرزند فاطمه زهراء(علیها السلام) ، منم فرزند سیّده نساء، منم فرزند خدیجه كبرى ، منم فرزند امام مقتول به تیغ اهل جفا، منم فرزند لب تشنه صحراى كربلا، منم فرزند غارت شده اهل جور و عنا، منم فرزند آنكه بر او نوحه كردند جنّیان زمین و مرغان هوا، منم فرزند آنكه سرش را بر نیزه كردند و گردانیدند در شهرها، منم فرزند آنكه حَرَم او را اسیر كردند اولاد زنا، مائیم اهل بیت محنت و بلا، مائیم محلّ نزول ملائكه سما، و مهبط علوم حقّ تعالى.
پس چندان مدائح اجداد گرام و مفاخر آباء عِظام خود را یاد كرد كه خُروش از مردم برخاست و یزید ترسید كه مردم از او برگردند مؤذّن را اشاره كرد كه اذان بگو، چون مؤذّن اللَّهُ اكبرُ گفت، حضرت فرمود: از خدا چیزى بزرگتر نیست، چون مؤذّن گفت: اَشْهَدُ اَنْ لااِلهَ الاَّ اللَّهُ حضرت فرمود كه شهادت مى دهند به این كلمه پوست و گوشت و خون من، چون مؤذن گفت: اَشْهَدُ اَنَّ مُحمداً رَسُولُ اللَّه(صلى الله علیه و آله) حضرت فرمود: كه اى یزید! بگو این محمد(صلى الله علیه و آله) كه نامش را به رفعت مذكور مى سازى جدّ من است یا جدّ تو؟ اگر مى گویى جدّ تواست دروغ گفته باشى و كافر مى شوى، و اگر مى گویى جدّ من است پس چرا عترت او را كشتى و فرزندان او را اسیر كردى!؟ آن ملعون جواب نگفت و به نماز ایستاد.
مؤلف گوید: كه آنچه از مقاتل و حكایات رفتار یزید با اهل بیت(علیهم السلام) ظاهر مى شود آن است كه یزید از انگیزش فتنه بیمناك شد و از شماتت و شناعت اهل بیت(علیهم السلام) خوى برگردانید و فى الجمله به طریق رفق و مدارا با اهل بیت رفتار مى كرد و حارسان و نگاهبانان را از مراقبت اهل بیت(علیهم السلام) برداشت و ایشان را در حركت و سكون به اختیار خودشان گذاشت و گاه گاهى حضرت سیّد سجاد(علیه السلام) را در مجلس خویش مى طلبید و قتل امام حسین(علیه السلام) را به ابن زیاد نسبت مى داد و او را لعنت مى كرد بر این كار و اظهار ندامت مى كرد و این همه به جهت جلب قلوب عامّه و حفظ ملك و سلطنت بود نه اینكه در واقع پشیمان و بدحال شده باشد؛ زیرا كه مورّخین نقل كرده اند كه یزید مكرّر بعد از قتل حضرت سیّد الشهداء علیه آلاف التحیه و الثناء موافق بعضى مقاتل در هر چاشت و شام سَرِ مقدّس آن سرور را بر سرخوان خود مى طلبید، و گفته اند كه مكرّر یزید بر بساط شراب بنشست و مغنّیان را احضار كرد و ابن زیاد را به جانب دست راست خود بنشانید و روى به ساقى نمود و این شعر مَیْشوم را قرائت كرد:
اَسْقِنى شَرْبَةً تُرَوّى مُشاشى ----- ثُمَّ مِلْ فَاسْقِ مِثلَهَا ابْنَ زیادٍ
صاحِبَ السِّرّ وَالْاَمانَةِ عِنْدى ----- وَلِتَسْدیدِ مَغْنمى وَ جِهادى
قاتِلَ الخارِجِىّ اَعْنى حُسَیْناً ----- وَ مُبیدَ الْاَعداءِ وَ الْحُسّادِ
سیّد ابن طاوس(رضى الله عنه) از حضرت سیّد سجّاد(علیه السلام) روایت كرده است كه از زمانى كه سر مطهر امام حسین(علیه السلام) را براى یزید آوردند یزید مجالس شراب فراهم مى كرد و آن سر مطهّر را حاضر مى ساخت و در پیش خویش مى نهاد و شُرب خمر مى كرد.(1402)
روزى رسول سلطان روم كه از اشراف و بزرگان فرنگ بود در مجلس آن مَیشوم حاضر بود از یزید پرسید كه اى پادشاه عرب! این سر كیست؟ یزید گفت: ترا با این سر حاجت چیست؟ گفت: چون من به نزد ملك خویش باز شوم از هر كم و بیش از من پرسش مى كند مى خواهم تا قصّه این را بدانم و به عرض پادشاه برسانم تا شاد شود و با شادى تو شریك گردد. یزید گفت: این سر حسین بن على بن ابى طالب است.
گفت: مادرش كیست؟ گفت: فاطمه دختر رسول خدا(صلى الله علیه و آله) . نصرانى گفت: اُف بر تو و بر دین تو، دین من از دین شما بهتر است؛ چه آنكه پدر من از نژاد داود پیغمبر است و میان و من داود پدران بسیار است و مردم نصارى مرا با این سبب تعظیم مى كنند و خاك مقدم مرا به جهت تبرّك برمى دارند و شما فرزند دختر پیغمبر خود را كه با پیغمبر یك مادر بیشتر واسطه ندارد به قتل مى رسانید! پس این چه دین است كه شما دارید پس براى یزید حدیث كنیسه حافر را نقل كرد. یزید فرمان داد كه این مرد نصارى را بكشید كه در مملكت خویش مرا رسوا نسازد.
نصرانى چون این بدانست گفت: اى یزید آیا مى خواهى مرا بكشى؟ گفت: بلى، گفت: بدان كه من در شب گذشته پیغمبر شما را در خواب دیدم مرا بشارت بهشت داد من در عجب شدم اكنون از سِرّ آن آگاه شدم، پس كلمه شهادت گفت: و مسلمان شد پس برجست و آن سر مبارك را برداشت و به سینه چسبانید و مى بوسید و مى گریست تا او را شهید كردند (1403).
و در «كامل بهائى» است (1404) كه در مجلس یزید ملك التّجار روم كه عبدالشّمس نام داشت حاضر بود گفت: یا امیر! قریب شصت سال باشد كه من تجارت مى كردم، از قسطنطنیّه به مدینه رفتم و ده بُرد یمنى و ده نافه مِشك و دو من عنبر داشتم به خدمت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) رفتم او در خانه اُمّ سلمه بود، انس بن مالك اجازت خواست من به خدمت او رفتم واین هدایا كه مذكور شد نزد او بنهادم از من قبول كرد و من هم مسلمان شدم، مرا عبدالوّهاب نام كرد لیكن اسلام را پنهان دارم از خوف ملك روم، و در خدمت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) بودم كه حسن و حسین(علیهماالسلام) در آمدند و حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) ایشان را ببوسید و بر ران خود نشانید، امروز تو سر ایشان را از تن جدا كرده اى قضیب به ثنایاى حسین(علیه السلام) كه بوسه گاه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) است مى زنى! در دیار ما دریائى است و در آن دریا جزیره اى و در آن جزیره صومعه اى و در آن صومعه چهار سُم خر است كه گویند عیسى(علیه السلام) روزى بر آن سورا شده بود آن را به زر گرفته در صندوق نهاده، سلاطین و امراى روم و عامّه مردم هر سال آنجا به حجّ روند و طواف آن صومعه كنند و حریر آن سُمها را تازه كنند و آن كهنه را پاره پاره كرده به تحفه برند، شما با فرزند رسول خود این مى كنید؟! یزید گفت: بر ما تباه كرد، گفت تا عبدالوّهاب را گردن زنند.
عبدالوّهاب زبان برگشود به كلمه شهادت و اقرار به نبوّت حضرت محمّد(صلى الله علیه و آله) و امامت حسین(علیه السلام) كرد و لعنت كرد بر یزید و آباء و اجداد او، بعد از آن او را شهید كردند(1405).
و سیّد روایت كرده كه روزى حضرت امام زین العابدین(علیه السلام) در بازارهاى دمشق عبور مى كرد كه ناگاه منهال بن عمرو، آن حضرت را دید و عرض كرد كه یابن رسول اللَّه! چگونه روزگار به سر مى برى؟ حضرت فرمود: چنانكه بنى اسرائیل در میان آل فرعون كه پسران ایشان را مى كشتند و زنان ایشان را زنده مى گذاشتند و اسیر و خدمتكار خویش مى نمودند، اى منهال! عرب بر عجم افتخار مى كرد كه محمّداز عرب است و قریش بر سایر عرب فخر مى كرد كه محمد(صلى الله علیه و آله) قرشى است و ما كه اهل بیت آن جنابیم مغضوب و مقتول و پراكنده ایم پس راضى شده ایم به قضاى خدا و مى گوئیم اِنّاللَّه وَاِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ.(1406)
شیخ اجلّ على بن ابراهیم قمّى در تفسیر خود این مكالمه امام را در بازارهاى شام با منهال نقل كرده با تفاوتى. و بعد از تشبیه حال خویش به بنى اسرائیل فرموده كار خیر البریّه (1407) به آنجا رسیده كه بعد از پیغمبر(صلى الله علیه و آله) در بالاى منابر ایشان را لعن مى كنند و كار دشمنان به آنجائى رسیده كه مال و شرف به آنها عطاء مى شود و امّا دوستان و محبّان ما حقیر و بى بهره اند و پیوسته كار مؤمنان چنین بوده یعنى باید ذلیل و مقهور دولتهاى باطله باشند. پس فرمود: و بامداد كردند عجم كه اعتراف داشتند به حق عرب به سبب آنكه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) از عرب بوده و عرب اعتراف داشتند به حق قریش به سبب آنكه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) از ایشان بوده و قریش بدین سبب بر عرب فخر مى كرد و عرب نیز به همین سبب بر عجم فخر مى كرد، و ما كه اهل بیت پیغمبریم كسى حقّ ما را نمى شناسد، چنین است روزگار ما.(1408)
از سیّد محدّث جلیل سیّد نعمةاللَّه جزایرى در كتاب «انوار نعمانیه» این خبر به وجه ابسطى نقل شده و آن چنان است كه منهال دید آن حضرت را در حالتى كه تكیه بر عصا كرده بود و ساقهاى پاى او مانند دو نِى بود و خون جارى بود از ساقهاى مباركش و رنگ شریفش زرد بود، و چون حال او پرسید، فرمود: چگونه است حال كسى كه اسیر یزید بن معاویه است و زنهاى ما تا به حال شكمهایشان از طعام سیر نگشته و سرهاى ایشان پوشیده نشده و شب و روز به نوحه و گریه مى گذرانند، و بعد از نقل شطرى از آنچه در روایت «تفسیر قمّى» گذشت، فرمود: هیچ گاهى یزید ما را نمى طلبد مگر آنكه گمان مى كنیم كه اراده قتل ما دارد و به جهت كشتن، ما را مى طلبد اِنّاللَّه وَاِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ. منهال گفت: عرضه داشتم اكنون كجا مى روید؟ فرمود: آن جائى كه ما را منزل داده اند سقف ندارد و آفتاب ما را گداخته است و هواى خوبى در آنجا نمى بینیم، الحال به جهت ضعف بدن بیرون آمده ام تا لحظه اى استراحت كنم و زود برگردم به جهت ترسم بر زنها. پس در این حال كه با آن حضرت تكلّم مى كردم دیدم نداى زنى بلند شد و آن جناب را صدا زد كه كجا مى روى اى نور دیده و آن جناب زینب دختر على مرتضى(علیهماالسلام) بود(1409).
در «مثیر الاحزان» است كه یزید اهل بیت(علیهم السلام) را در مساكنى منزل داده بود كه از سرما و گرما ایشان را نگاه نمى داشت تا آنكه بدنهاى ایشان پوست باز كرد و زرداب وریم جارى شد، و هذِهِ عِبارتُهُ:
وَاُسكِنَّ فى مَساكِنَ لا یَقینَ مِنْ حَرٍّ وَلا بَردٍ حَتّى تَقَشرَّتِ الجُلُودُ وَسالَ الصَّدیدُ بَعدَ كِنِّ الخُدوُرِ وَظِلِّ السُّتوُرِ.(1410)
از بعضى از كتب نقل شده كه مسكن و مجلس اهل بیت(علیهم السلام)در شام در خانه خرابى بوده و مقصود یزید آن بود كه آن خانه بر سر ایشان خراب شود و كشته شوند(1411).
در «كامل بهائى» از «حاویه» نقل كرده كه زنان خاندان نبوّت در حالت اسیرى حال مردانى كه در كربلا شهید شده بودند بر پسران و دختران ایشان پوشیده مى داشتند و هر كودكى را وعده مى دادند كه پدر تو به فلان سفر رفته است باز مى آید تا ایشان را به خانه یزید آوردند، دختركى بود چهار ساله شبى از خواب بیدار شد گفت: پدر من حسین(علیه السلام) كجا است؟ این ساعت او را به خواب دیدم سخت پریشان بود، زنان و كودكان جمله در گریه افتادند و فغان از ایشان برخاست. یزید خفته بود از خواب بیدار شد و حال تفحّص كرد، خبر بردند كه حال چنین است. آن در حال گفت: كه بروند و سر پدر را بیاورند و در كنار او نهند، پس آن سر مقدّس را بیاوردند و در كنار آن دختر چهار ساله نهادند.
پرسید این چیست؟ گفتند: سر پدر تو است، آن دختر بترسید و فریاد برآورد و رنجور شد در آن چند روز جان به حق تسلیم كرد. و بعضى این خبر را به وَجه اَبسط نقل كرده اند(1412) و مضمونش را یكى از اعاظم(رضى الله عنه) به نظم آورده و من در این مقام به همان اشعار اكتفا مى كنم. قال رَحِمَهُ اللَّه:
یكى نوغنچه اى از باغ زهرا ----- بجست از خواب نوشین بلبل آسا
به افغان از مژه خوناب مى ریخت ----- نه خونابه كه خون ناب مى ریخت
بگفت اى عمّه بابایم كجا رفت؟ ----- بُدانیدم در برم دیگر چرا رفت؟
مرا بگرفته بود این دم در آغوش ----- همى مالید دستم بر سر و گوش
به ناگه گشت غایب از بر من ----- ببین سوز دل و چشم تر من
حجازى بانوان دل شكسته ----- به گرداگرد آن كودك نشسته
خرابه جایشان با آن ستمها ----- بهانه طفلشان سر بار غمها
ز آه و ناله و از بانگ و افغان ----- یزید از خواب بر پاشد هراسان
بگفتا كاین فغان و ناله از كیست؟ ----- خروش و گریه و فریاد از چیست؟
بگفتش ازندیمان كاى ستمگر ----- بُود این ناله از آل پیمبر
یكى كودك ز شاه سر بریده ----- در این ساعت پدر درخواب دیده
كنون خواهد پدر از عمّه خویش ----- وزاین خواهش جگرها را كند ریش
چون این بشنید آن مَردُودیزدان ----- بگفتا چاره كار است آسان
سر بابش بَرید این دم به سویش ----- چه بیند سر بر آید آرزویش
همان طشت و همان سر قوم گمراه ----- بیاوردند نزد لشكر آه
یكى سرپوش بُد بر روى آن سر ----- نقاب آسا به روى مهر انور
به پیش روى كودك سر نهادند ----- زنو بر دل غم دیگر نهادند
به ناموس خدا آن كودك زار ----- بگفت اى عمّه دل ریش افكار
چه باشد زیر این مندیل مستور ----- كه جُز بابا ندارم هیچ منظور
بگفتش دختر سلطان والا ----- كه آن كس را كه خواهى هست این جا
چو این بشنید خود برداشت سرپوش ----- چُه جان بگرفت آن سر را در آغوش
بگفت اى سرور و سالار اسلام ----- زقتلت مر مرا روز است چون شام
پدر بعد از تو محنتها كشیدم ----- بیابانها و صحراها دویدم
همى گفتندمان در كوفه و شام ----- كه اینان خارجند از دین اسلام
مرا بعد از تو اى شاه یگانه ----- پرستارى نَبُد جُز تازیانه
زكعب نیزه و از ضرب سیلى ----- تنم چون آسمان گشته است نیلى
بدان سر جمله آن جور و ستمها ----- بیابان گردى و درد و اَلَمها
بیان كرد و بگفت اى شاه محشر ----- تو برگو كى بریدت سر زپیكر
مرا در خُردسالى در بدر كرد ----- اسیر و دستگیر و بى پدر كرد
همى گفت و سر شاهش در آغوش ----- به ناگه گشته از گفتار خاموش
پرید از این جهان و در جنان شد ----- در آغوش بتولش آشیان شد
خدیو بانوان در یافت آن حال ----- كه پریده است مرغ بى پر و بال
به بالینش نشست آن غم رسیده ----- به گرد او زنان داغ دیده
فغان برداشتندى از دل تنگ ----- به آه و ناله گشتندى هم آهنگ
از این غم شد به آل اللَّه اطهار ----- دوباره كربلا از نو نمودار (1413)
انتهى ملخّصاً
شیخ ابن نما روایت كرده است كه حضرت سكینه(علیها السلام) در ایّامى كه در شام بود، و موافق روایت سیّد در روز چهارم از ورود به شام، در خواب دید كه پنج ناقه از نور پیدا شد كه بر هر ناقه پیرمردى سوار بود و ملائكه بسیار بر ایشان احاطه كرده بودند و با ایشان خادمى بود مى فرماید پس آن خادم به نزد من آمد و گفت: اى سكینه! جدّت ترا سلام مى رساند، گفتم: بر رسول خدا سلام باد اى پیك رسول اللَّه تو كیستى؟ گفت: من خدمتكارى از خدمتكاران بهشتم، پرسیدم این پیران بزرگواران كه بر شتر سوار بودند چه جماعت بودند؟ گفت: اوّل آدم صفى اللَّه بود، دوّم ابراهیم خلیل اللَّه بود و سوّم موسى كلیم اللَّه بود و چهارم عیسى روح اللَّه بود، گفتم: آن مرد كه دست بر ریش خود گرفته بود و از ضعف مى افتاد و بر مى خاست كه بود؟ گفت: جدّ تو رسول خدا(صلى الله علیه و آله) بود، گفتم: كجا مى رود؟ گفت: به زیارت پدرت حسین(علیه السلام) مى روند. من چون نام جدّ خود شنیدم دویدم كه خود را به آن حضرت برسانم وشكایت امّت را به او بكنم كه ناگاه دیدم پنج هودجى از نور پیدا شد كه میان هر هودج زنى نشسته بود، از آن خادم پرسیدم كه این زنان كیستند؟ گفت: اوّل حوّا امّ البشر است، و دوّم آسیه زن فرعون ، و سوّم مریم دختر عمران و چهارم خدیجه دختر خُوَیلد است، گفتم، این پنجم كیست كه از اندوه دست بر سر گذاشته است و گاهى مى افتد و گاه بر مى خیزد؟ گفت: جده تو فاطمه زهرا(علیها السلام) است.
من چون نام جدّه خود را شنیدم دویدم خود را به هودج او رسانیدم ودر پیش روى او ایستادم و گریستم و فریاد بر آوردم كه اى مادر به خدا قسم كه ظالمان این امّت انكار حقّ ما كردند و جمعیّت ما را پراكنده كردند و حریم ما را مباح كردند، اى مادر به خدا سوگند حسین(علیه السلام) پدرم را كشتند. حضرت فاطمه(علیها السلام) فرمود: اى سكینه! بس است همانا جگرم را آتش زدى و رگ دلم را قطع كردى، این پیراهن پدرت حسین(علیه السلام) است كه با من است و از من جدا نخواهد شد تا خدا را با آن ملاقات نمایم، پس از خواب بیدار شدم (1414).
خواب دیگرى نیز از حضرت سكینه(علیها السلام) در شام نقل شده كه براى یزید نقل كرده و علاّمه مجلسى(رضى الله عنه) آن را در جلاء العیون نقل نموده (1415)، پس از آن فرموده كه قطب راوندى از اَعمش روایت كرده است كه من بر دور كعبه طواف مى كردم، ناگاه دیدم كه مردى دعا مى كرد و مى گفت: خداوندا! مرا بیامرز دانم كه مرا نیامرزى. چون از سبب نا امیدى او سوال كردم مرا از حرم بیرون برد و گفت: من از آنها بودم كه در لشكر عمر سعد بودیم و از چهل نفر بودم كه سر امام حسین(علیه السلام) را به شام بردیم و در راه، معجزات بسیار از آن سر بزرگوار مشاهده كردیم و چون داخل دمشق شدیم روزى كه آن سر مطهّر را به مجلس یزید مى بردند قاتل آن حضرت سر مبارك را برداشت و رَجَزى مى خواند كه ركاب مرا پر از طلا و نقره كن كه پادشاه بزرگى را كشته ام و كسى را كشته ام كه از جهت پدر و مادر از همه كس بهتر است. یزید گفت: هر گاه مى دانستى كه او چنین است چرا او را كشتى؟ و حكم كرد كه او را به قتل آورند، پس سر را در پیش خود گذاشت و شادى بسیار كرد و اهل مجلس حجّتها بر او تمام كردند و فایده نكرد چنانچه گذشت.
پس امر كرد كه آن سر منوّر را در حجره اى كه برابر مجلس عیش و شُرب او بود نصب كردند و ما را بر آن سر موكّل نمودند و مرا از مشاهده معجزات آن سر بزرگوار دهشت عظیم رو داده بود و خوابم نمى برد، چون پاسى از شب گذشت و رفیقان من به خواب رفتند ناگاه صداهاى بسیار از آسمان به گوشم رسید، پس شنیدم كه منادى گفت: اى آدم! فرود آى، پس حضرت آدم(علیه السلام) از جانب آسمان به زیر آمد با ملائكه بسیار، پس نداى دیگر شنیدم كه اى ابراهیم! فرود آى، و آن حضرت به زیر آمد با ملائكه بى شمار، پس نداى دیگر شنیدم كه اى موسى! به زیر آى، و آن حضرت آمد با بسیارى از ملائكه، و همچنین حضرت عیسى(علیه السلام) به زیر آمد با ملائكه بى حدّ و اِحصا، پس غلغله عظیم از هوا به گوشم رسید و ندائى شنیدم كه اى محمّد(صلى الله علیه و آله) !به زیر آى ناگاه دیدم كه حضرت رسالت(صلى الله علیه و آله) نازل شد با افواج بسیار از ملائكه آسمانها و ملائكه بر دور آن قبّه كه سر مبارك حضرت امام حسین(علیه السلام) در آنجا بود احاطه كردند و حضرت رسالت(صلى الله علیه و آله) داخل آن قبّه شد، چون نظرش بر آن سر مبارك افتاد ناتوان شد و نشست، ناگاه دیدم آن نیزه كه سر آن مظلوم را بر آن نصب كرده بودند خم شد و آن سر در دامن مطهّر آن سرور افتاد، حضرت سر را بر سینه خود چسبانید و به نزدیك حضرت آدم (علیه السلام) آورد و گفت: اى پدر من آدم، نظر كن كه امّت من با فرزند دلبند من چه كرده اند! در این وقت من بر خود بلرزیدم كه ناگاه جبرئیل به نزد حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) آمد و گفت: یا رسول اللَّه! من موكّلم به زلزله زمین، دستورى ده كه زمین را بلرزانم و بر ایشان صدائى بزنم كه همه هلاك شوند، حضرت دستورى نداد، گفت: پس رخصت بده كه این چهل نفر را هلاك كنم، حضرت فرمود كه اختیار دارى، پس جبرئیل نزدیك هر یك كه مى رفت و بر ایشان مى دمید آتش در ایشان مى افتاد و مى سوختند، چون نوبت به من رسید من استغاثه كردم حضرت فرمود كه بگذارید او را خدا نیامرزد او را، پس مرا گذاشت و سر را برداشتند و بردند، و بعد از آن شب دیگر كسى آن سر مقدّس را ندید.
و عمر بن سعد لعین چون متوجّه إمارت رى شد در راه به جهنم واصل شد و به مطلب نرسید.(1416)
مترجم گوید: بدان كه در مدفن سَرِ مبارك سیّد الشهداء علیه آلاف التحیه و الثناء خلاف میان عامّه بسیار است و ذكر اقوال ایشان فایده ندارد و مشهور میان علماى شیعه آن است كه حضرت امام زین العابدین(علیه السلام) به كربلا آورد با سر سایر شهداء و در روز اربعین به بدنها ملحق گردانید، و این قول به حسب روایات بسیار بعید مى نماید.
و احادیث بسیار دلالت مى كند بر آنكه مردى از شیعیان آن سر مبارك را دزدید و آورد در بالاى سر حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام) دفن كرد و به این سبب در آنجا زیارت آن حضرت سنّت است و این روایت دلالت كرد كه حضرت رسالت(صلى الله علیه و آله) آن سر گرامى را با خود برد.(1417)
و در آن شكى نیست كه آن سر و بدن به اشرف اماكن منتقل گردیده و در عالم قدس به یكدیگر ملحق شده هر چند كیفیّت آن معلوم نباشد.(تمام شد كلام علاّمه مجلسى (رضى الله عنه) ).(1418)
فقیر گوید: كه آنچه در آخر خبر مروى از اَعْمَش است كه عمر سعد در راه رى هلاك شد درست نیاید؛ چه آنكه آن را مختار در منزل خودش در كوفه به قتل رسانید و مستجاب شد دعاى مولاى ما امام حسین(علیه السلام) در حق او:
وَسَلَّطَ عَلَیْكَ مَنْ یَذْبَحُكَ بَعْدى عَلى فِراشِكَ.
ابو حنیفه دینورى از حُمَیْد بن مسلم روایت كرده كه گفت: عمر سعد رفیق و دوست من بود پس از آمدنش از كربلا و فراغتش از قتل حسین(علیه السلام) به دیدنش رفتم و از حالش سؤال كردم گفت: ازحال من مپرس؛ زیرا كه هیچ مسافرى بدحالتر از من به منزل خود برنگشت، قطع كردم قرابت نزدیك را و مرتكب شدم كار بزرگى را.(1419)
در «تذكره سِبط» است كه مردم از او اعراض كردند و دیگر اعتنا به او نمى نمودند و هرگاه بر جماعتى از مردم مى گذشت از او روى مى گردانیدند، و هرگاه داخل مسجد مى شد مردم از مسجد بیرون مى شدند، و هر كه او را مى دید بد مى گفت و دشنام مى داد لاجرم ملازمت منزل اختیار كرد تا آنكه به قتل رسید.اَلا لَعْنَةُ اللَّهَ عَلَیْهِ.

فصل نهم :در روانه كردن یزید پلید اهل بیت (علیهم السلام) را به مدینه

چون مردم شام بر قتل حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) و مظلومیّت اهل بیت او و ظلم یزید مطلّع شدند و مصائب اهل بیت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) را بدانستند آثار كراهت و مصیبت از دیدار ایشان ظاهر گردید.
یزید لعین این معنى را تفرّس كرد پیوسته مى خواست كه ذمّت خود را از قتل حضرت حسین(علیه السلام) برى دارد و این كار را به گردن پسر مرجانه گذارد و نیز با اهل بیت بناى رفق و مدارا نهاد و در پى آن بود كه التیام جراحات ایشان را تدبیر كند لاجرم روزى روى با حضرت سجّاد(علیه السلام) كرد و گفت: حاجات خود را مكشوف دار كه سه حاجت شما بر آورده مى شود.
حضرت فرمود: حاجت اوّل من آنكه سر سیّد و مولاى من و پدر من حسین(علیه السلام) را به من دهى تا اورا زیارت كنم و از او توشه بردارم و وداع بازپسین گویم.
دوّم آنكه حكم كنى تا هر چه از ما به غارت برده اند به ما ردّ كنند.
سوّم آنكه اگر قصد قتل من دارى شخصى امین همراه اهل بیت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) كنى تا ایشان را به حرم جدّشان برساند.
یزید لعین گفت: امّا دیدار سر پدر هرگز از براى تو میّسر نخواهد شد، و امّا كشتن ترا پس من عفو كردم و از تو گذشتم و زنان را جز تو كسى به مدینه نخواهد برد، و امّا آنچه از شما به غارت ربوده شده من از مال خود به اضعاف قیمت آن عوض مى دهم. حضرت فرمود: ما از مال تو بهره نخواسته ایم مال تو از براى تو باشد، ما اموال خویش را خواسته ایم از بهر آنكه بافته فاطمه دختر محمّد(صلى الله علیه و آله) و مقنعه و گلوبند و پیراهن او در میان آنها بوده. یزید امر كرد تا آن اموال منهوبه را به دست آوردند و ردّ كردند، و دویست دینار هم به زیاده از مال خود داد، حضرت آن زر را بگرفت و بر مردم فقراء و مساكین قسمت كرد.(1420)
و علاّمه مجلسى و دیگران نقل كرده اند كه یزید اهل بیت رسالت(علیهم السلام) را طلبید و ایشان را میان ماندن در شام با حرمت و كرامت و برگشتن به سوى مدینه با صحّت و سلامت مخیّر گردانید، گفتند اوّل مى خواهیم ما را رخصت دهى كه به ماتم و تعزیه آن امام مظلوم قیام نمائیم، گفت آنچه خواهید بكنید، خانه اى براى ایشان مقرّر كرد و ایشان جامه هاى سیاه پوشیدند و هر كه در شام بود از قریش و بنى هاشم در ماتم و زارى و تعزیت و سوگوارى با ایشان موافقت كردند و تا هفت روز بر آن جناب ندبه و نوحه و زارى كردند و در روز هشتم ایشان را طلبید نوازش و عذر خواهى نمود و تكلیف ماندن شام كرد، چون قبول نكردند محملهاى مزیّن براى ایشان ترتیب داده و اموال براى خرج ایشان حاضر كرد و گفت اینها عوض آنچه به شما واقع شده. جناب امّ كلثوم(علیها السلام) فرمود: اى یزید! چه بسیار كم حیائى، برادران و اهل بیت مرا كشته اى كه جمیع دنیا برابر یك موى ایشان نمى شود و مى گوئى اینها عوض آنچه من كرده ام.
پس نعمان بن بشیر را كه از اصحاب رسول خدا(صلى الله علیه و آله)بود طلب كرد و گفت تجهیز سفر كن و اسباب سفر از هر چه لازم است براى این زنها مهیّا كن، و از اهل شام مردى را كه به امانت و دیانت و صلاح و سداد موسوم باشد با جمعى از لشكر به جهت حفظ و حراست اهل بیت و ملازمت خدمت ایشان برگمار و ایشان را به جانب مدینه حركت ده. (1421)
پس به روایت شیخ مفید(رضى الله عنه) یزید حضرت سیّد سجّاد(علیه السلام) را طلبید در مجلس خلوتى و گفت: خداوند لعنت كند پسر مرجانه را، به خدا قسم! اگر من در نزد پدرت حاضر بودم آنچه از من طلب مى نمود عطا مى كردم و به هر چه ممكن بود مرگ را از او دفع مى دادم و نمى گذاشتم كه كشته شود لكن قضاى خدا باید جارى شود، اكنون از براى برآوردن حاجت تو حاضرم به هر چه خواهى از مدینه براى من بنویس تا حاجت تورا برآورم، پس امر كرد كه آن حضرت را جامه دادند و اهل بیت را كِسوة پوشانیدند و با نعمان بن بشیر، رسولى روانه كرد و وصیّت كرد كه شب ایشان را كوچ دهند، در همه جا اهل بیت(علیهم السلام) از پیش روى روان باشند و لشكر در عقب باشند به اندازه اى كه اهل بیت از نظر نیفتند و در منازل از ایشان دور شوند و در اطراف ایشان متفرّق شوند به منزله نگاهبانان و اگر در بین راه یكى از ایشان را وضوئى یا حاجتى باشد براى رفع حاجت پیاده شود همگان باز ایستند تا حاجت خود را بپردازد و بر نشیند و چنان كار كنند كه خدمتكاران و حارسان كنند تا هنگامى كه وارد مدینه شوند، پس آن مرد به وصیّت یزید عمل نمود و اهل بیت عصمت(علیهم السلام) را به آرامى و مدارا كوچ مى داد و از هر جهت مراعات ایشان مى نمود تا به مدینه رسانید.(1422)
و قرمانى در « اخبار الدُّول» نقل كرده كه نعمان بن بشیر با سى نفر، اهل بیت را حركت دادند به همان طریق كه یزید دستور داده بود تا به مدینه رسیدند. پس فاطمه بنت امیر المؤمنین(علیه السلام) به خواهرش جناب زینب(علیها السلام) گفت كه این مرد به ما احسان كرد آیا میل دارید كه ما در عوض احسان او چیزى به او بدهیم؟ جناب زینب(علیها السلام) فرمود كه ما چیزى نداریم به او عطا كنیم جز حُلّى خود، پس بیرون كردند دست برنجن و دوبازو بندى كه با ایشان بود و براى نعمان فرستادند و عذر خواهى از كمى آن نمودند. او ردّ كرد جمیع را و گفت: اگر این كار را من براى دنیا كرده بودم همین ها مرا كافى بود و بدان خشنود بودم، ولكن واللَّه من احسان نكردم به شما مگر براى خدا و قرابت شما با حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) (1423).
سیّد بن طاوس(رضى الله عنه) نقل فرموده: زمانى كه عیالات حضرت سیّد الشهداء(علیه السلام) از شام به مدینه مراجعت مى كردند به عراق رسیدند به «دلیل راه» فرمودند كه ما را از كربلا ببر، پس ایشان را از راه كربلا سیر دادند، چون به سر تربت پاك حضرت سید الشهداء«علیه آلاف التحیه و الثناء» رسیدند جابر بن عبداللَّه را با جماعتى از طایفه بنى هاشم و مردانى از آل پیغمبر(صلى الله علیه و آله) را یافتند كه به زیارت آن حضرت آمده بودند، پس در یك وقتى به آنجا رسیدند كه یكدیگر را ملاقات نمودند و بناى نوحه و زارى و لطمه و تعزیه دارى را گذاشتند و زنان قبائل عرب كه در آن اطراف بودند جمع شدند و چند روز اقامه ماتم و عزادارى نمودند(1424).
مؤلف گوید: مكشوف باد كه ثِقات محدّثین و مورّخین متّفق اند بلكه خود سیّد جلیل على بن طاوس نیز روایت كرده كه بعد از شهادت حضرت امام حسین(علیه السلام) عمر سعد نخست سرهاى شهدا را به نزد ابن زیاد روانه كرد و از پس آن روز دیگر اهل بیت را به جانب كوفه بُرد و ابن زیاد بعد از شناعت و شماتت با اهل بیت(علیهم السلام) ایشان را محبوس داشت و نامه به یزید بن معاویه فرستاد كه در باب اهل بیت و سرها چه عمل نماید. یزید جواب نوشت كه به جانب شام روان باید داشت. لاجرم ابن زیاد تهیّه سفر ایشان نموده و ایشان را به جانب شام فرستاد(1425).
و آنچه از قضایاى عدیده و حكایات متفرّقه سیر ایشان به جانب شام از كتب معتبره نقل شده چنان مى نماید كه ایشان را از راه سلطانى و قُرى و شهرهاى معموره عبور دادند كه قریب چهل منزل مى شود، و اگر قطع نظر كنیم از ذكر منازل ایشان و گوئیم از بریّه و غربى فرات سیر ایشان بوده، آن هم قریب به بیست روز مى شود. چه مابین كوفه و شام به خط مستقیم یك صد و هفتاد و پنج فرسخ گفته شده و در شام هم قریب به یك ماه توقّف كرده اند چنانكه سیّد در «اقبال» فرموده (1426) روایت شده كه اهل بیت یك ماه در شام اقامت كردند در موضعى كه ایشان را از سرما وگرما نگاه نمى داشت، پس با ملاحظه این مطالب، خیلى مستبعد است كه اهل بیت بعد از این همه قضایا از شام برگردند و روز بیستم شهر صفر كه روز اربعین و روز ورود جابر به كربلا بوده به كربلا وارد شوند و خود سیّد اجلّ این مطلب را در «اقبال» مستبعد شمرده، بعلاوه آنكه احدى از اجلاء فن حدیث و معتمدین اهل سِیَر و تواریخ در مقاتل و غیره اشاره به این مطلب نكرده اند با آنكه دیگر ذكر آن از جهاتى شایسته بود بلكه از سیاق كلام ایشان انكار آن معلوم مى شود؛ چنانكه از عبارت شیخ مفید در باب حركت اهل بیت(علیهم السلام) به سمت مدینه دریافتى و قریب این عبارت را ابن اثیر و طبرى و قرمانى و دیگران ذكر كرده اند و در هیچ كدام ذكرى از سفر عراق نیست بلكه شیخ مفید و شیخ طوسى و كفعمى گفته اند كه در روز بیستم صفر، حَرم حضرت ابى عبداللَّه الحسین(علیه السلام) رجوع كردند از شام به مدینه و در همان روز جابر بن عبداللَّه به جهت زیارت امام حسین(علیه السلام) به كربلا آمد و اوّل كسى است كه امام حسین(علیه السلام) را زیارت كرد.(1427)
و شیخ ما علّامه نورى طاب ثراه در كتاب «لؤلؤ و مرجان» كلام را در ردّ این نقل بسط تمام داده و از نقل سیّد بن طاوس آن را در كتاب خود عذرى بیان نموده ولكن این مقام را گنجایش بسط نیست (1428).
و بعضى احتمال داده اند كه اهل بیت(علیهم السلام) در حین رفتن از كوفه به شام، به كربلا آمده اند و این احتمال به جهاتى بعید است. وهم احتمال داده شده كه بعد از مراجعت از شام به كربلا آمده اند لكن در غیر روز اربعین بوده، چه سیّد و شیخ ابن نما كه نقل كرده اند ورود ایشان را به كربلا به روز اربعین مقیّد نساخته اند واین احتمال نیز ضعیف است به سبب آنكه دیگران مانند صاحب «روضة الشهداء» و «حبیب السّیر» و غیره كه نقل كرده اند مقیّد به روز اربعین ساخته اند، و از عبارت سیّد نیز ظاهر است كه با جابر در یك روز و یك وقت وارد شدند؛ چنانكه فرمود: فَوافَوا فی وَقْتٍ واحدٍ و مسلّم است كه ورود جابر به كربلا در روز اربعین بوده و بعلاوه آنچه ذكر شد تفصیل ورود جابر به كربلا در كتاب «مصباح الزائر» سیّد بن طاوس و «بشارة المصطفى» كه هر دو از كتب معتبره است موجود است و ابداً ذكرى از ورود اهل بیت در آن هنگام نشده با آنكه به حسب مقام باید ذكر شود و شایسته باشد كه ما روایت ورود جابر را كه مشتمل است بر فوائد كثیره در اینجا ذكر نمائیم.(1429)
شیخ جلیل القدر عماد الدین ابوالقاسم طبرى آملى كه از اجلاّء فن حدیث و تلمیذ ابوعلى بن شیخ طوسى است در كتاب «بشارة المصطفى» كه از كتب بسیار نفیسه است، مُسنَداً روایت كرده است از عطیّه بن سعد بن جناده عوفى كوفى كه از رُوات امامیه است و اهل سنّت در رجال تصریح كرده اند به صدق او در حدیث كه گفت: ما بیرون رفتیم با جابر بن عبداللَّه انصارى به جهت زیارت قبر حضرت حسین(علیه السلام) پس زمانى كه به كربلا وارد شدیم جابر نزدیك فرات رفت و غسل كرد پس جامه را لنگ خود كرد و جامه دیگر را بر دوش افكند پس گشود بسته اى را كه در آن «سُعد» بود و بپاشید از آن بر بدن خود، پس به جانب قبر روان شد و گامى بر نداشت مگر با ذكر خدا تا نزدیك قبر رسید مرا گفت: كه دست مرا به قبر گذار، من دست وى را بر قبر گذاشتم چون دستش به قبر رسید بى هوش بر روى قبر افتاد، پس آبى بر وى پاشیدم تا به هوش آمد و سه بار گفت یا حسین! سپس گفت: حَبیبٌ لا یُجیبُ حَبیبَهُ؟ آیا دوست جواب نمى دهد دوست خود را؟ پس گفت: كجا توانى جواب دهى و حال آنكه در گذشته از جاى خود رگهاى گردن تو و آویخته شده بر پشت و شانه تو، و جدائى افتاده ما بین سر و تن تو، پس شهادت مى دهم كه تو مى باشى فرزند خیر النّبیین و پسر سیّدالمؤمنین و فرزندهم سوگند تقوى و سلیل هُدى و خامس اصحاب كساء و پسر سیّد النقباء و فرزند فاطمه(علیها السلام) سیّده زنها و چگونه چنین نباشى و حال آنكه پرورش داده ترا پنجه سیّدالمرسلین و پروریده شدى در كنار متّقین و شیر خوردى از پستان ایمان و بریده شدى از شیر باسلام و پاكیزه بودى در حیات و ممات، همانا دلهاى مؤمنین خوش نیست به جهت فراق تو و حال آنكه شكى ندارد در نیكوئى حال تو، پس بر تو باد سلام خدا و خشنودى او، و همانا شهادت مى دهم كه تو گذشتى بر آنچه گذشت بر آن برادر تو یحیى بن زكریا. پس جابر گردانید چشم خود را بر دور قبر و شهدا را سلام كرد بدین طریق:
اَلسَّلامُ عَلَیْكُمْ اَیَّتُهَا الاَْرْواحُ الّتى حَلَّت بِفِناءِ قَبْرَ الْحُسَینِ عَلَیْهِ السَّلامُ وَاَناخَتْ بِرَحْلِهِ اَشْهَدُ اَنَّكُم اَقَمْتُمُ الصَّلوةَ وَ آتَیْتُمُ الزَّكوةَ وَاَمَرتُمْ بِالمَعْرُوفِ وَ نَهَیْتُمْ عَنِ المُنكَرِ وَ جاهَدْتُمُ المُلْحِدینَ وَعَبدْتُمُ اللَّهَ حَتّى اَتیكُمُ اْلیَقینُ.
پس گفت: سوگند به آنكه بر انگیخت محمّد(صلى الله علیه و آله) را به نبوّت حقّه كه ما شركت كردیم در آنچه شما داخل شدید در آن. عطیه گفت: به جابر گفتم: چگونه ما با ایشان شركت كردیم و حال آنكه فرود نیامدیم ما وادئى را و بالا نرفتیم كوهى را و شمشیر نزدیم و امّا این گروه، پس جدائى افتاده ما بین سر و بدنشان و اولادشان یتیم و زنانشان بیوه گشته؟! جابر گفت: اى عطیّه! شنیدم از حبیب خود رسول خدا(صلى الله علیه و آله) كه مى فرمود: هر كه دوست دارد گروهى را، با ایشان محشور شود و هر كه دوست داشته باشد عمل قومى را، شریك شود در عمل ایشان. پس قسم به خداوندى كه محمّد(صلى الله علیه و آله) را به راستى برانگیخته كه نیّت من و اصحابم بر آن چیزى است كه گذشته بر او حضرت حسین(علیه السلام) و یاورانش.
پس جابر گفت: ببرید مرا به سوى خانه هاى كوفه، پس چون پاره اى راه رفتیم به من گفت: اى عطیّه آیا وصیّت كنم ترا و گمان ندارم كه برخورم ترا پس از این سفر، و آن وصیّت این است كه دوست دار دوست آل محمّد را مادامى كه ایشان را دوست دارد، و دشمن دار دشمن آل محمّد(صلى الله علیه و آله) را تا چندى كه دشمن است با ایشان اگر چه روزه دار و نمازگزار باشند، و مدارا كن با دوست آل محمّد(صلى الله علیه و آله) اگر چه بلغزد از ایشان پائى از بسیارى گناهان و استوار و ثابت بماند پاى دیگر ایشان از راه دوستى ایشان، همانا دوست ایشان بازگشت نماید به بهشت و دشمن ایشان باز گردد به دوزخ (1430).
تذییل: از توصیف جابر حضرت امام حسین(علیه السلام) را به «خامس اصحاب كساء» معلوم مى شود كه این لقب از القاب معروفه آن حضرت بوده و حدیث اجتماع خمسه طیبه(علیهم السلام) تحت كساء از احادیث متواتره است كه علماء شیعه و سنّى روایت كرده اند، و در احادیث آیه تطهیر بعد از اجتماع ایشان نازل شده، و هم در احادیث مباهله نیز به كثرت وارد است، و شاید سرّ جمع نمودن حضرت رسول اكرم(صلى الله علیه و آله) انوار طیبه اهل بیت مكرّم را تحت كساء براى رفع شبهه باشد كه كسى نتواند ادّعاى شمول آیه براى غیر مجتمعین تحت كساء نماید اگر چه جمعى از معاندین عامه تعمیم دادند ولى اغراض فاسده آنها از بیانات وارده آنها واضح و هویداست.
و امّا حدیث معروف به حدیث كساء كه در زمان ما شایع است به این كیفیّت در كتب معتبره و معروفه واصول حدیث و مجامع متقنه محدّثین دیده نشده مى توان گفت از خصائص كتاب «منتخب» است. و امّا آنچه جابر در كلام خود گفته كه تو گذشتى بر طریقه یحیى بن زكریا اشاره است به مشابهت تامّه كه ما بین سیدالشهداء(علیه السلام) و یحیى بن زكریا(علیه السلام) واقع است، چنانچه تصریح به آن فرموده حضرت صادق(علیه السلام) در خبرى كه فرموده: زیارت كنید حضرت حسین(علیه السلام) را و جفا نكنید او را كه او سیّد شهداء و سیّد جوانان اهل بهشت و شبیه یحیى بن زكریا است.(1431)
و جُمله اى از اهل حدیث روایت كرده اند از سیّد سجّاد(علیه السلام) كه فرمود: بیرون شدیم با پدرم حسین(علیه السلام) پس فرود نیامد در منزلى و كوچ نكرد از آنجا مگر آنكه یاد نمود یحیى بن زكریا را. و روزى فرمود كه از پستى این جهان بود كه سر یحیى را هدیه فرستادند براى زن زناكارى از بنى اسرائیل (1432) و بعید نیست كه تكرار ذكر امام حسین(علیه السلام) ، یحیى(علیه السلام) را اشاره به همین معنى بوده باشد؛ امّا وجه شباهت كه ما بین این دو مظلوم بوده پس بسیار است و ما به ذكر هشت وجه اكتفا مى كنیم:
اوّل آنكه همنامى براى این هر دو معصوم پیش از تسمیه آنها نبوده، چنانچه در روایات عدیده وارد است كه نام یحیى و حضرت حسین(علیهماالسلام) را كسى پیش از این دو مظلوم نداشته؛
دوّم آنكه مدّت حمل هر دو شش ماه بوده، چنانچه در جمله اى از روایات وارد است؛
سوّم آنكه قبل از ولادت هر دو، اخبار و وحى آسمانى به ولادت و شرح مجارى احوال هر دو آمد چنانچه مشروحاً در باب ولادت حضرت الشهداء (علیه السلام) و درتفسیر آیه: «وَحَمَلَتْهُ اُمُّهُ كُرْهاًوَ وَضعَتْهُ كُرهاً» محدّثین ومفسّرین نقل كرده اند.(1433)
چهارم گریستن آسمان بر هردوكه در روایت فریقین در تفسیر آیه كریمه فَما بَكَتْ عَلَیْهِمُ السَّماءُ وَ الاَْرْضُ (1434)وارد است.
و قطب راوندى روایت كرده بَكَتِ السَّماءُ عَلَیهما اَرْبَعینَ صَباحاً الخ.(1435)
پنجم آنكه قاتل هر دو ولد زنا بوده و در این باب چندین روایت وارد شده بلكه از حضرت باقر(علیه السلام) مروى است كه انبیاء را نكشد مگر اولاد زنا(1436)
ششم آنكه سر هر دو را در طشت طلا نهادند و براى زنا كاران و زنا زادگان هدیه بردند چنانچه در جمله اى از روایات هست لكن تفاوتى كه هست سر یحیى(علیه السلام) را در طشت بریدند كه خون او به زمین نرسد تا سبب غضب الهى نشود لكن كفّار كوفه و اتباع بنى امیّه لعنهم اللَّه این رعایت را از حضرت سیّد الشهداء(علیه السلام) نكردند.
وَلَنِعمَ ما قیلَ:
حیف است خون حلق تو ریزد به روى خاك ----- یحیاى من اجازه كه طشتى بیاورم
هفتم تكلّم سر یحیى(علیه السلام) چنانچه در «تفسیر قمّى» است ، و تكلّم سر مطهّر جناب سیدالشهداء(علیه السلام) چنانچه در مقام خود گذشت.(1437)
هشتم انتقام الهى براى یحیى و امام حسین(علیهماالسلام) به كشته شدن هفتاد هزار تن چنانچه در خبر «مناقب» است (1438).
و از تطبیق حال حضرت سیّد الشهداء با حضرت یحیى(علیهماالسلام)معلوم مى شود سرّ احادیث وارده كه آنچه در اُمَم سابقه واقع شده در این امّت واقع شود. حَذْو النّعل بالنّعل والقذّة بالقذّة واللَّه العالم.
و امّا وصیّت جابر به عطیّه كه دوست دار دوست آل محمّد(صلى الله علیه و آله) را الخ، شبیه به همین را نوشته حضرت امام رضا(علیه السلام) براى جمّال خویش به این عبارت:
كُنْ مُحِبّاً لاِلِ مُحَمَّدٍ(علیهم السلام) وَ اِنْ كُنْتَ فاسِقاً وَ مُحِبّاً لِمُحِبِّهِمْ وَ اِنْ كانُوا فاسِقینِ.(1439)
قطب راوندى در «دعوات» فرموده كه این مكتوب شریف الآن نزد بعضى از اهل «كرمند» كه قریه ایست از ناحیه ما به اصفهان موجود است و واقعه اش آن است كه مردى از اهل آن قریه جمّال مولاى ما ابوالحسن(علیه السلام) بوده و در زمان توجّه آن سلطان ایمان به سمت خراسان، چون خواسته از خدمت آن حضرت مرخّص شود عرض كرده یابن رسول اللَّه مرا مشرّف فرما به چیزى از خطّ مباركت كه تبرّك جویم به آن و آن مرد از عامّه بوده پس حضرت این مكتوب را به او عنایت فرموده (1440)

فصل دهم :در بیان ورود اهل بیت(علیهم السلام) به مدینه طیبه

چون اهل بیت(علیهم السلام) از شام بیرون شدند طى مراحل و منازل نمودند تا نزدیك به مدینه شدند، بشیربن جَذلَم كه از ملازمین ركاب بود گفت: چون نزدیك مدینه رسیدیم حضرت على بن الحسین(علیه السلام) محلّى را كه سزاوار دانست فرود آمد و خیمه ها بر افراخت و فرمود: اى بشیر! خدا رحمت كند پدر ترا او مردى شاعر بود آیا تو نیز بهره اى از صنعت پدر دارى؟ عرض كردم: بلى یابن رسول اللَّه، من نیز شاعرم. فرمود: پس برو داخل مدینه شو و شعرى در مرثیه ابوعبداللَّه(علیه السلام) بخوان و مردم مدینه رااز شهادت او و آمدن ما آگاه كن.
قُلتُ وَ یُناسِبُ اَنْ اَذكُرَ فى هدا الْمَقامِ هِذِهِ الابیاتِ:
عُجْ بَالْمَدینةِ وَاصْرَخْ فى شَوارعِها ----- بِصَرخَةٍ تَمْلأ الدُّنیا بِها جَزَعاً
نادِى الَّذینَ اِذانادَى الصَّریخُ بِهِمْ ----- لَبَّوْهُ قَبلَ صَدىً مِن صَوتِهِ رَجَعا
قُل یا بنى شَیْبَةِ الْحَمْدِ الَّذى بِهِمُ ----- قامَتْ دَعائمُ دینِ اللَّه وَ ارْتَفَعا
قُومُوا فقَدْ عَصَفَتْ بِالطَّفِّ عاصِفَةٌ ----- مالَتْ باَرجاءِ طَوْدِ الْعِزِّ فَانْصَدَعا
بشیر گفت: حسب الامر حضرت سوار بر اسب شدم و به سوى مدینه تاختم تا داخل مدینه شدم، چون به مسجد حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) رسیدم صدا به گریه و زارى بلند كردم و این دو شعر گفتم:
یا اَهْلَ یَثرِبَ لا مُقامَ لَكُم بِها ----- قُتِلَ الْحُسینُ فَاَدْمُعى مِدْرارٌ
اَلجِسْمُ مِنهُ بِكربَلاءَ مُضَرَّجٌ ----- وَالرَّأسُ مِنهُ عَلَى الْقَناةِ یُدارُ
؛یعنى اى اهل مدینه دیگر در مدینه اقامت نكنید كه حسین(علیه السلام) شهید شد و به این سبب سیلاب اشك از چشم من روان است، بدن شریفش در كربلا در میان خاك و خون افتاده و سر مقدّسش را بر سر نیزه ها در شهرها مى گردانند. آن وقت فریاد برآوردم كه اى مردم اینك على بن الحسین(علیه السلام) با عمّه ها و خواهرها به نزدیك شما رسیده اند و در ظاهر شهر شما رحل خویش فرود آورده اند و من پیك ایشانم به سوى شما و شما را به حضرت او دلالت مى كنم.
گوئى بانگ بشیر نفخه صور بود كه عرصه مدینه را صبح نشور ساخت، مخدّرات محجوبه بى پرده از خانه ها بیرون شدند و با صورتهاى مكشوفه و گیسوهاى آشفته و پاهاى برهنه بیرون دویدند و روها بخراشیدند و صداها به ناله و زارى بلند كردند و فریاد واویلاه و واثبوراه كشیدند، و هرگز مدینه به آن حالت مشاهده نگشته بود و روزى از آن، تلخ تر و ماتمى از آن، عظیم تر دیدار نشده بود.
بشیر گفت: جاریه اى را دیدم كه اشعارى در مرثیه حضرت سیّد الشهداء(علیه السلام) خواند آنگاه گفت: اى ناعى! تازه كردى حزن و اندوه ما را و بخراشیدى جراحت قلوبى را كه هنوز بهبودى نپذیرفته بود، اكنون بگو چه كسى و از كجا مى رسى؟ گفتم: من بشیر بن جَذلَمم كه مولایم على بن الحسین(علیه السلام) مرا به سوى شما فرستاده و خود آن حضرت با عیالات ابى عبداللَّه(علیه السلام) در فلان موضع نزدیك مدینه فرود آمده، بشیر گفت مردم مرا بگذاشتند و به سوى اهل بیت(علیهم السلام) بشتافتند، من نیز عجله كرده و اسب بتاختم وقتى رسیدم دیدم اطراف خیمه سیّد سجاد(علیه السلام) چنان جمعیت بود كه راه رفتن نبود از اسب پیاده شدم و راه عبور نیافتم لاجرم پاى بر دوش مردمان گذاشته تا خود را به نزدیك خیمه آن حضرت رسانیدم دیدم آن حضرت از خیمه بیرون تشریف آورد در حالتى كه دستمالى بر دست مباركش گرفته و اشك چشم خویش را پاك مى كند و خادمى نیز كُرسى (1441) حاضر كرد و حضرت بر او نشست. لكن گریه چنان او را فرو گرفته كه خوددارى نمى تواند نماید و صداى مردم نیز به گریه و ناله بلند است، و از هر سو آن حضرت را تعزیت و تسلیت مى گفتند و آن بقعه زمین از صداهاى مردم ضجه واحده گشته، پس حضرت ایشان را به دست مبارك اشاره فرمود كه لختى ساكت باشید چون ساكت شدند آغاز خطبه فرمود كه حاصل و خلاصه آن به فارسى چنین است:
حمد خداوندى را كه ربّ العالمین و رحمن و رحیم، فرمان گذار روز جزا و خالق جمیع خلائق است و آن خداوندى كه از ادراك عقلها دور است و رازهاى پنهان نزد او آشكار است، سپاس مى گذارم خدا را به ملاقاتهاى خَطْب هاى عظیم و مصائب بزرگ و نوائب غم اندوز و اَلَم هاى صبر سوز و مصیبتى سخت و سنگین.
ایّها النّاس! حمد خداى را كه ما را ممتحن و مبتلا ساخت به مصیبتهاى بزرگ و به رخنه بزرگى كه در اسلام واقع شد.
قُتِلَ اَبو عبداللَّه الْحُسینُ(علیه السلام) وَ عِتْرَتُهُ وَسُبِىَ نِسآؤُهُ وَصِبْیَتُهُ وَدارُوا بِرَاْسِهِ فِى الْبُلْدانِ مِنْ فَوقِ عامِلِ السِّنانِ؛ همانا كشته شد ابو عبداللَّه(علیه السلام) و عترت او و اسیر شدند زنان و فرزندان او و سر مباركش را بر سر نیزه كردند و در شهرها بگردانیدند و این مصیبتى است كه مثل و شبیه ندارد.
ایّها النّاس! كدام مردانند از شماها كه بعد از مصیبتى دل شاد باشند، و كدام چشم است كه پس از دیدار این واقعه اشكبار نباشد و اشك خود را حبس نماید همانا آسمانهاى هفتگانه براى قتل حسین(علیه السلام) گریستند و دریاها با موجهاى خود سرشك ریختند و اركان آسمانها به خروش آمدند و اطراف زمین بنالیدند و شاخه هاى درختان آتش از نهاد خود برآوردند و ماهیان دریاها و لجّه ها بِحار و ملائكه مُقرّبین و اهل آسمانها جمیعاً در این مصیبت همدست و همداستان شدند.
ایّهاالنّاس! كدام دلى است كه از قتل حسین(علیه السلام) شكافته نشد و كدام قلبى است كه مایل به سوى او نشد، و كدام گوشى است كه این مصیبت را كه به اسلام رسید بتواند شنید.
ایّهاالنّاس! ما را طرد كردند و دفع دادند و پراكنده نمودند و از دیار خود دور افكندند، با ما چنان رفتار كردند كه با اسیران ترك و كابل كنند بدون آنكه مرتكب جرم و جریرتى شده باشیم؛ به خدا سوگند اگر به جاى آن سفارشها كه در حقّ حرمت و حمایت ما فرمود؛ به قتل و غارت و ظلم بر ما فرمان مى داد از آنچه كردند زیادتر نمى كردند فَاِنّا للَّه وَاِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ.
این مصیبت ما چقدر بزرگ و دردناك و سوزنده و سخت و تلخ و دشوار بود، ازحق تعالى خواهانیم كه در مقابل این مصائب به ما رحمت و اجر عطا كند و از دشمنان ما انتقام كشد و داد ما مظلومان را از ستمكاران باز جوید. چون كلام آن حضرت به نهایت رسید صُوحان بن صَعْصَعة بن صُوحان برخاست و عذر خواست كه یابن رسول اللَّه! من از پا افتاده و زمین گیر شده بودم و به این سبب نصرت شما را نتوانستم، حضرت عُذر او را قبول فرمود و بر پدر او صعصعه رحمت فرستاد.
پس با اهل بیت(علیهم السلام) آهنگ مدینه كردند چون نظر ایشان بر مرقد منوّر و ضریح مطهّر حضرت رسالت(صلى الله علیه و آله) افتاد فریاد كشیدند كه واجدّاه وامحمّداه! حسینِ ترا با لب تشنه شهید كردند و اهل بیت محترم را اسیر كردند بدون آنكه رحم بر صغیر و كبیر كرده باشند(1442). پس بار دیگر خروش از اهل مدینه برخاست و صداى ناله و گریه از در و دیوار بلند شد، و نقل شده كه حضرت زینب(علیها السلام) چون به در مسجد حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) رسید دو بازوى در را بگرفت و ندا كرد كه یا جَدّاه! اِنّى ناعِیَةٌ اِلَیكَ اَخِى الحُسین(علیه السلام) ؛ اى جدّ بزرگوار همانا برادرم حسین(علیه السلام) را كشتند ومن خبر شهادت او را براى تو آورده ام.
برخیز حال زینب خونین جگر بپرس ----- از دختر ستمزده حال پسر بپرس
با كشتگان به دشت بلا گرنبوده اى ----- من بوده ام حكایتشان سر به سر بپرس
از ماجراى كوفه و از سر گذشت شام ----- یك قصّه ناشنیده حدیث دگر بپرس
از كودكانت از سفر كوفه و دمشق ----- پیمودن منازل و رنج سفر بپرس
دارد سكینه از تن صد پاره اش خبر ----- حالِ گُل شكفته ز مرغ سحر بپرس
از چشم اشكبار و دل بى قرار ما ----- كردیم چون به سوى شهیدان گذر بپرس
بال و پرم ز سنگ حوادث بهم شكست ----- بر خیز حال طائر بشكسته پر بپرس
و پیوسته آن مخدّره مشغول گریه بود و اشك چشمش خشك نمى شد و هرگاه نظر مى كرد به سوى على بن الحسین(علیه السلام) تازه مى شد حُزن او و زیاد مى شد غصّه او.
و طبرى از حضرت باقر(علیه السلام) روایت كرده كه چون داخل مدینه شدند زنى بیرون آمد از آل عبدالمطّلب به استقبال ایشان در حالتى كه مو پریشان كرده بود و آستین خود را بر سر گذاشته بود و مى گریست و مى گفت:
ماذا تَقُولُونَ اِنْ قالَ النَبىُّ لَكُم ----- ماذا فَعَلْتُم وَ اَنتُمْ آخِرُ الاُمَم
بِعْتِرتى وَ بِاَهْلى بَعدَ مُفْتَقَدى ----- مِنْهُم اُسارى وَ مِنْهُم ضُرِّجوا بِدَمٍ
ما كانَ هذا جَزائى اِذْ نَصَحْتُ لَكُم ----- اَنْ تَخْلُفُونى بَسُوءٍ فى ذَوى رَحِمٍ
و از حضرت صادق(علیه السلام) منقول است كه حضرت امام زین العابدین(علیه السلام) چهل سال بر پدر بزرگوار خود گریست و در این مدّت روزها روزه داشت و شبها به عبادت قیام داشت و غلام آن حضرت هنگام افطار آب و طعام براى آن جناب حاضر مى كرد و در پیش آن جناب مى نهاد و عرض مى كرد بخور اى مولاى من. حضرت مى فرمود: قُتِلَ ابْنُ رسُولِ اللَّه(صلى الله علیه و آله) جائِعاً، قُتِلَ ابنُ رَسُولِ اللَّه عَطْشاناً؛
یعنى من چگونه آب و طعام بخورم و حال آنكه پسر رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را با شكم گرسنه و لب تشنه شهید كردند. و این كلمات را مكرر مى ساخت و مى گریست تا آنكه طعام و آب را با آب دیده ممزوج و مخلوط مى داشت و پیوسته بدین حال بود تا خداى خود را ملاقات كرد(1443).
و نیز از یكى از غلامان آن حضرت روایت شده كه گفت: روزى حضرت سیّد سجّاد(علیه السلام) به صحرا تشریف برد من نیز از قفاى آن جناب بیرون شدم وقتى رسیدم یافتم او را كه سجده كرده بر روى سنگ نا هموارى و من مى شنیدم گریه او را كه در سینه خود مى گردانید و شمردم كه هزار مرتبه این تهلیلات را در سجده خواند:
لا اِلهَ اِلاّاللَّهُ حَقّاً حَقّاً لا اِلهَ اِلاّ اللَّهُ تَعَبُّداً وَرِقّاً لااِلهَ اِلاّ اللَّهُ ایماناً وَتَصْدیقاً
آنگاه سر از سجده برداشت دیدم صورت همایون و لحیه مباركش را آب دیدگانش فروگرفته من عرض كردم: اى سیّد و آقاى من! وقت آن نشد كه اندوه شما تمام شود و گریه شما كم گردد؟
فرمود: واى بر تو! یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم(علیهم السلام) پیغمبر و پیغمبر زاده بود، دوازده پسر داشت حقّ تعالى یكى از پسرانش را از نظر او غایب كرد و از حزن و اندوه مفارقت آن پسر موى سرش سفید گردید و پشتش خمیده و چشمش از بسیارى گریه نابینا شد و حال آنكه پسرش در دنیا زنده بود، ولكن من به چشم خود پدر و برادرم را با هفده تن از اهل بیت خود كشته و سر بریده دیدم، پس چگونه حزن من به غایت رسد و گریه ام كم شود!(1444).
و روایت شده كه آن حضرت بعد از قتل پدر بزرگوارش از مردم كناره گرفت ودر بادیه در خانه موئى كه «سیاه چادر» گویند چند سال منزل فرمود و گاهى به زیارت جدش امیرالمؤمنین(علیه السلام) و پدرش امام حسین(علیه السلام) مى رفت و كسى مطلع نمى شد.
و در جمله اى از كتب معتبره منقول است كه رباب دختر امرءالقیس مادر سكینه(علیها السلام) كه در واقعه طَفّ حاضر بود بعد از ورود به مدینه در زیر سقف ننشست و از حَرّ و بَرد پرهیز نجست و اشراف قریش خواهان تزویج او شدند در جواب فرمود: لا یَكُونُ لی حَمْوٌ بَعْدَ رَسوُلِ اللَّه(صلى الله علیه و آله) ؛ یعنى من دیگر پدر شوهرى بعد از پیغمبر(صلى الله علیه و آله) نخواهم و پیوسته روز و شب گریست تا از غصّه و حزن از دنیا بیرون رفت.(1445)
و از ابوالفرج نقل شده ك این ابیات را رباب بعد از قتل حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) در مرثیه آن حضرت انشاد كرد:
اِنَّ الَّذى كانَ نُوراً یُسْتَضاءُ بهِ ----- بِكربلاءَ قَتیلٌ غَیرُ مَدفُونٍ
سِبْطَ النَّبىِّ جَزاكَ اللَّهُ صالِحَةً ----- عَنّا وَجَنَّبْتَ خُسْرانَ المَوازینِ
قَدْ كُنْتَ لى جَبَلاً صَعْباً اَلوُذُبِهِ ----- وَكُنتَ تَصْحَبُنا بالرَّحْمِ وَالدّینِ
مَنْ لِلْیَتامى وَمَنْ لِلسّائِلینَ وَ مَنْ ----- یَعنى وَیَأوی اِلَیهِ كُلُّ مِسكینٍ
وَاللَّه لا اَبْتَغى صِهراً بِصِهْركُمُ ----- حتّى اُغَیَّبَ بینَ الرَّمْلِ وَالطّینِ (1446)
وَرَوى أَنَّهُ اكْتَحَلَتْ هاشمیَّةٌ ولا اخْتَضَبَتْ وَلا رُاِىَ فی دارِ هاشِمِىٍّ دُخانٌ اِلى خَمْسِ حِجَجٍ حتى قُتِلَ عُبیدُاللَّه بْنِ زیادٍ لَعَنَهُ اللَّهُ تَعالى.(1447)
یعنى روایت شده كه بعد از شهادت امام حسین(علیه السلام) زنى از بنى هاشم سرمه در چشم نكشید و خود را خضاب نفرمود، و دود از مطبخ بنى هاشم برنخاست تا پس از پنج سال كه عبیداللَّه بن زیاد لعین به درك واصل شد.
مؤلّف گوید: كه چون ابن زیاد ملعون كشته شد مختار سر نحس او را براى حضرت على بن الحسین(علیه السلام) فرستاد وقتى كه سر آن ملعون را خدمت آن حضرت آوردند مشغول غذا خوردن بود سجده شكر به جاى آورد و فرمود: روزى كه ما را بر این كافر وارد كردند غذا مى خورد، من از خداى خود در خواست كردم كه از دنیا نروم تا سر این كافر را در مجلس غذاى خود مشاهد كنم هم چنانكه سر پدر بزرگوارم مقابل این كافر بود غذا مى خورد،(1448) و خدا جزاى خیر دهد مختار را كه خونخواهى ما نمود.
و از اینجا معلوم شود حال مختار كه چگونه قلب مبارك امّا را شاد كرد بلكه دلجوئى وشاد نمود قلوب شكسته دلان و مظلومان و مُصیبت زدگان اَرامل و اَیتام آل پیغمبر را كه پنج سال در سوگوارى و گداز بودند و به مراسم تعزیت اقامت فرموده بودند بلكه به علاوه آنكه ایشان را از عزا در آورد، خانه هاى ایشان را آباد كرد و اعانتها به ایشان نمود.
و در كتب معتبره حدیث روایت شده كه شخص كافرى همسایه مسلمانى داشت كه با او نیكوئى و مدارا مى كرد، چون آن كافر بمرد و بر حسب وعده الهى به جهنم رفت حقّ تعالى خانه اى از گِل در وسط آتش بنا فرمود كه حرارت آتش به وى ضرر نرساند و روزى او از غیر جهنم برسد و به او گفتند این سزاى آن نیكویى است كه [آن ] به مسلمان رسانیدى (1449). هر گاه حال كافر به واسطه احسان به مسلمانى این گونه باشد، پس چگونه خواهد بود حال مختار كه این نحو سیرت مرضیّه او بوده و اخبار معتبره در باب فضیلت القاء سرور در قلب مؤمن زیاده از آن است كه احصاء شود.
پس خوشا حال مختار كه بسى دلهاى محزون ماتم زدگان اهل بیت رسالت(علیهم السلام) را شاد كرد، و دو دعاى حضرت سیّد سجّاد(علیه السلام) بر دست او مستجاب شد: یكى كشتن ابن زیاد چنانكه معلوم شد و دیگر كشتن حرمله بن كاهل و سوزانیدن آن؛ چنانچه در خبر منهال بن عَمرو است كه گفت: از كوفه به سفر حج رفتم و خدمت على بن الحسین(علیه السلام) رسیدم آن جناب از من پرسید از حال حرملة بن كاهل عرضه داشتم در كوفه زنده بود، حضرت دست برداشت به نفرین بر او و از خدا خواست كه او را در دنیا بچشاند حرارت آهن و آتش را، منهال گفت: چون به كوفه برگشتم روزى به دیدن مختار رفتم، مختار اسب طلبید و سوار شد و مرا نیز سوار كرد و با هم رفتیم به كناسه كوفه، لحظه اى صبر كرد مثل كسى كه منتظر چیزى باشد كه ناگاه دیدم حرمله را گرفته بودند و به نزد او آوردند مختار(رضى الله عنه) حمد خداى را به جا آورد و امر كرد دست و پاى او را قطع كردند و از پس آن او را آتش زدند من چون چنین دیدم سبحان اللَّه سبحان اللَّه گفتم، مختار گفت براى چه تسبیح گفتى؟
من حكایت نفرین حضرت سیّد سجّاد(علیه السلام) و استجابت دعاى او را نقل كردم. مختار از اسب خویش پیاده شد و دو ركعت نماز طولانى به جاى آورد و سجده شكركرد و طول داد سجده را پس با هم بر گشتیم، چون نزدیك خانه ما رسیدیم من او را به خانه دعوت كردم كه داخل شود و غذا میل كند، مختار گفت: اى منهال! تو مرا خبر دادى كه حضرت على بن الحسین(علیه السلام) چند دعا كرده كه به دست من مستجاب شده پس از آن از من خواهش خوردن طعام دارى، امروز، روز روزه است كه به جهت شكر این مطلب باید روزه باشم (1450).
«خاتمه»
مكشوف باد كه اخبار زیاد وارد شده در باب گریستن فرشتگان و پیغمبران و اوصیاى ایشان(علیهم السلام) و گریستن آسمان و زمین و جن و انس و وحش و طیر در مصیبت جناب سیّد مظلومان ابوعبداللَّه الحسین(علیه السلام) و هم روایات كثیره نقل شده در باب واردات احوال اَشجار و نباتات و بِحار و جِبال در شهادت آن حضرت و اشعار و مراثى و نوحه گرى جنیّان در حقّ آن حضرت و بیان آن كه مصیبت آن حضرت اعظم مصائب بوده و بیان ثواب زیارت آن مظلوم و شرافت زمین كربلا و فوائد تربت مقدّسه آن حضرت و بیان جور و ستمى كه بر قبر مطهّرش وارد شده و معجزاتى كه از آن قبر شریف ظاهر گشته و بیان ثواب لعن بر قاتلان آن حضرت و كفر ایشان و شدّت عذاب ایشان و آنكه آنها در دنیا بهره نبردند و چاشنى عذاب الهى را در دنیا یافتند و اگر بناى اختصار نبود هر آینه به ذكر مختصرى از آن تبرّك مى جستم.
لكن باید دانست كه اینگونه وقایع و آثار منقوله از انقلابات كلیّه در اجزاء عالم امكان به جهت شهادت مظلومان در نظر ارباب ادیان و ملل و قائلین به مبدء و معجزات و كرامات، استبعاد و استغرابى ندارد و هرگاه متتبّع خبیر رجوع به تواریخ و سِیَر نماید تصدیق خواهد كرد كه وقایع سال شصت و یكم هجرى كه سنه شهادت آن حضرت بوده از عادت خارج بود و جمله اى از آن را اهل تاریخ كه متّهم به تشیع و جزاف نوشتن نبوده اند ضبط كرده اند.
ابن اثیر جَزَرى صاحب «كامل التواریخ» كه معتمد اهل تاریخ و معروف به اتقان است در آن كتاب به طور قطع در وقایع سنه شصت و یك نوشته كه مردم دو ماه یا سه ماه بعد از شهادت جناب سیّد الشهداء(علیه السلام) مشاهده مى كردند در وقت طلوع آفتاب تا آفتاب بالا مى آمد دیوارها را كه گویا خون به آن مالیده اند. و از این قبیل در كتب معتبره بسیار است. (1451)
و فاضل ادیب اریب جناب اعتماد السلطنه در كتاب «حُجّة السَّعادة فى حجَّة الشهادة» بیان كرده كه سال شهادت سیّد مظلوم(علیه السلام) كه سنه شصت و یكم باشد كلیّه روى زمین از حالت وقفه و سكون بیرون و در انقلاب و اضطراب بوده و روى صفحه ممالك اروپا و آسیا یا بغازه خونریزى گلگون و یا لامحاله جمله جوارحش بى قرار و بى سكون بوده و رشته سلم و صلاح مردمان گسیخته و ما بین ایشان غبار فتنه و شورش بر انگیخته بوده است و مبناى آن كتاب «تواریخ عتیقه دنیا» است كه به اَلسَنه مختلفه و لغات شَتّى بوده به زبان فارسى در آورده و در آن كتاب جمع نموده هر كه خواهد مطلع شود به آن كتاب رجوع نماید.
و بس است در این مقام آنچه مشاهده مى شود از بقایاى آثار تعزیه دارى آن مظلوم تا روز قیامت كه سال به سال تجدید مى شود و آثار او محو نشود واز خاطرها نرود؛ چنانكه در اخبار اهل بیت(علیهم السلام) به این مطلب اشاره شده، و عقیله خدر رسالت و رضیعه ثدى نبوّت زینب كبرى(علیها السلام) در خطبه اى كه در مجلس یزید لعین، انشاء فرموده مى فرماید:
فِكِدْكَیْدَكَ وَاسْعَ سَعیَكَ وَ ناصِبْ جَهدَكَ فَوَ اللَّهِ لا تَمْحُو ذِكْرَنا وَلا تُمیتُ وَحیَنا.(1452)
فرموده به یزید: هر چند توانى كید و مكر خود را بكن و هر سعى كه خواهى به عمل آور و در عداوت ما كوشش خود را فرو مگذار و با این همه به خدا سوگند كه ذكر ما نتوانى محو كرد و وحى ما نتوانى میراند. و بعضى از علماء این مطلب را از معجزات باهرات آن حضرت شمرده و از زمان سلطنت دیالمه تاكنون در همه سال لواى تعزیه دارى این مظلوم در شرق و غرب عالم بر پا است و مشاهده مى شود كه مردم شیعى مذهب در ایّام عاشورا چگونه بى تاب و بى قرار هستند و در جمیع بلاد مشغول نوحه سرائى و اقامه مجلس تعزیه و بر سر و سینه زدن و لباسهاى سیاه پوشیدن و سایر لوازم مصیبت هستند.
جمله اى از مورّخین نقل كرده اند كه در سنه سیصد و پنجاه و دو روز عاشورا معزّالدوله دیلمى امر كرد اهل بغداد را به نوحه و لطمه و ماتم بر امام حسین(علیه السلام) و آنكه زنها موها را پریشان و صورتها را سیاه كنند و بازارها را ببندند و بر دكانها پلاس آویزان نمایند و طباخین طبخ نكنند، زنهاى شیعه بیرون آمدند در حالى كه صورتها را به سیاه دیگ و غیره سیاه كرده بودند و سینه مى زدند و نوحه مى كردند، و سالها چنین بود و اهل سنّت عاجز شدند از منع آن، لِكَوْنِ السُلْطانِ مَعَ الشّیعَةِ.
و از غرائب آن است كه در نفوس عامّه ناس تأثیر مى كند حتى اشخاصى كه اهل این مذهب نیستند یا كسانى كه به مراسم شرع عنایتى ندارند چنانچه این مطلب واضح است، و چنین یاد دارم وقتى كتاب «تحفة العالم» تألیف فاضل بارع سیّد عبداللطیف (1453)شوشترى را مطالعه مى كردم دیدم شرحى عجیب از حال تعزیه دارى آتش پرستان هند نقل كرده كه در روز عاشورا مرسوم مى دارند.
و شیخ جلیل و محدّث فاضل نبیل جناب حاج میرزا محمّدقمّى(رضى الله عنه) در «اربعین» فرموده كه احقر در سنه هزار و سیصد و بیست و دو در ایّام عاشورا در طریق كربلا بودم، در اوّل عاشورا در یعقوبیه كه اكثر اهل آنجا سنّى مذهب بلكه متعصّب هستند در شب نواى نوحه سرائى و اصوات اطفال شنیدم، از كودكى از اهل آنجا پرسیدم چه خبر است؟
به زبان عربى به من جواب گفت: یَنُوحُون عَلَى السّیِّد الْمَظلوم! گفتم: سیّد مظلوم كیست؟ گفت: سَیّدُنا الْحُسینُ(علیه السلام) .
و در بقیّه ایّام عاشورا كه در كردستان بودم دیدم بیابان نشینان كه از مراسم شریعت آگاهى ندارند همه دسته شده اند فریاد یا حسین آنها به فلك مى رود.
و نِعمَ ما قیلَ:
سر تا سر دشت خاوران سنگى نیست ----- كز خون دل و دیده بر او رنگى نیست
در هیچ زمین و هیچ فرسنگى نیست ----- كز دست غمت نشسته دلتنگى نیست
و عجب از این تأثیر مصیبت آن حضرت است در جمادات و نباتات و حیوانات؛ چنانچه اخبار كثیره دلالت دارد بر اینكه كلیّه موجودات بر مصیبت جانگداز سیّد مظلومان متألم شدند و هر یك بر وضع مترقب از خود گریه كردند و انقلابات كلیّه در اجزاء عالم امكان دست داد به واسطه ارتباط واقعى و مناسبت حقیقى كه عبارت از تلقى فیض الهى است به واسطه آن وجود مقدّس و استمداد از بركات آن ذات همایون در نیل ترقّیات مترقّبه هر یك در كمال طبیعى خود كه با آن جناب دارند و او بر وجهى نمودار شد كه پرده بر روى كار نتوان كشید، و دوست و دشمن و مؤمن و برهمن همه شهادت دادند و مشاهده كردند.
و چون استیفاى این اخبار مستدعى وضع كتابى است مستقل و نقل جزئى از آن نیز دراین مختصر شایسته نیست لهذا به حاصل بعضى از آن اخبار و آثار اشاره مى كنیم.
از حضرت باقر العلوم(علیه السلام) مروى است كه گریستند آدمیان وجنیان و مرغان و وحشیان بر حسین بن على(علیهماالسلام) تا اشك ایشان فرو ریخت.(1454)
و از حضرت صادق(علیه السلام) منقول است كه چون حضرت ابوعبداللَّه(علیه السلام) شهید شد گریستند بر او آسمانهاى هفتگانه و هر چه در آنها است و آنچه مابین آسمان و زمین است و آنچه حركت مى كند در بهشت و جهنم و هر چه دیده مى شود و هر چه دیده نمى شود، و گریستند بر آن حضرت مگر سه چیز الخبر(1455).
در ذیل خبرى است كه امام حسن به امام حسین(علیهماالسلام) فرمود كه بعد از شهادت تو فرود مى آید در بنى امیّه لعنت خداى و آسمان خون مى بارد و گریه مى كند بر تو همه چیز حتى وحوش در صحراها و ماهیها در دریاها.
اخبار حضرت صادق(علیه السلام) زراره را به گریستن آسمان و زمین و آفتاب بر آن حضرت چهل صباح گذشت.
شیخ صدوق(رضى الله عنه) روایت كرده از یك تن از اهل بیت المقدّس كه گفت: قسم به خدا كه ما اهل بیت المقدس شب قتل حضرت حسین(علیه السلام) را شناختیم، بر نداشتیم از زمین سنگى یا كلوخى یا صخره اى مگر اینكه زیر آن خون دیدیم كه در غلیان است و دیوارها مانند حلقه سرخ شد و تا سه روز خون تازه از آسمان بارید، و شنیدیم كه منادى ندا مى كرد در جوف لیل «اَتَرْ جُوا اُمَّةً قَتَلَتْ حُسیناً» الخ (1456).
در طى خطبه اى حضرت سیّد سجّاد(علیه السلام) در هنگام ورود به مدینه و در جمله اى از زیارات حضرت سیّد الشهداء(علیه السلام) و روایات دیگر اشاره به گریه موجودات و انقلاب مخلوقات شده و اخبار عامّه و كلمات اهل سنّت كه شهادت به وقوع آثار غریبه از این مصیبت عظمى در آسمان و زمین داده اند نیز بسیار است و از ملاحظه مجموع، قطع به دعوى عموم مصیبت مى توان حاصل كرد، از جمله روایات ایشان است در تفسیر آیه كریمه «فَما بَكَتْ عَلَیهِمُ السّمآءُ وَالاَرْضُ»(1457) كه لمّا قُتِلَ الحُسَیْنُ بَكَتِ السَّماءُ وَ بُكائها حُمْرتُها.(1458)
اِبْن عَبدَرَبّهِ اندلسى در ذیل حدیث وفود محمّدبن شهاب زُهَرى بر عبدالملك مروان نقل كرده كه عبدالملك از زهرى پرسید چه واقع شد در بیت المقدس روزى كه حضرت حسین(علیه السلام) كشته شد؟ زهرى گفت: كه خبر داد مرا فلان كه برداشته نشد در صبحگاه شب شهادت حضرت على بن ابى طالب و جناب امام حسین بن على(علیهماالسلام) سنگى از بیت المقدس مگر اینكه زیر آن خون تازه یافتند(1459).
در «كامل الزیارات» مثل این حدیث را از امام محمّدباقر(علیه السلام)نقل كرده كه براى هشام بن عبدالملك فرمود،(1460) و هم ابن عبدربّه روایت كرده كه چون لشكرگاه حضرت حسین(علیه السلام) را غارت كردند طیبى در او یافت شد كه هیچ زنى استعمال آن نكرد مگر آنكه به برص مبتلا شد.(1461)
و حكایت نوشتن قلم فولاد بر دیوار اشعار معروفه: اَتَرْجُوا اُمَّةً قَتَلَتْ حُسَیناً.
و حكایت خذف و سفال شدن پولهایى كه راهب داد به جهت گرفتن سر مطهّر كه علماى عامّه نقل كرده اند در سابق شنیدى.
و حكایت مراثى و نوحه گرى جنّیان زیادتر از آن است كه اِحْصاء شود. و شنیدن امّ سلمه در شب قتل حضرت حسین(علیه السلام) مرثیه جن را: اَلا یاعَینُ فَاحْتَفِلى بِجَهْدٍ و شنیدن زُهرى نوحه گرى جنّیان رابه این ابیات:
نِساءُ الجِنّ یَبْكینَ نِساءَ الْهاشِمِیّات ----- ویَلْطَمنَ خُدوُداً كالدَّنا نیرِ نَقِیّاتٍ
وَیَلْبَسْنَ ثِیابَ السُّودِ بَعدَ الْقَصَبیّات (1462)
وهم مرثیه ایشان را به این كلمات:
مَسَحَ النّبىُّ جَبینَهُ وَلَهُ بَریقٌ فى الْخُدود ----- اَبَواهُ مِنْ عُلْیا قُریْشٍ جَدُّهُ خَیرُ الْجُدُود(1463)
در «تذكره سبط» و غیره مسطور است و هم در «تذكره سبط» است كه محمّدبن سعد در «طبقات» گفته كه این حُمرت در آسمان دیده نمى شد قبل از كشتن حضرت حسین(علیه السلام) و از ابوالفرج جد خود در كتاب «تبصره» نقل كرده كه چون حالت غضبان آن است كه هنگام غضب گونه او سرخ مى شود و این سرخى دلیل غضب و أماره سخط او است و خداى تعالى از جسمانیّت و عوارض اجسام منزّه است اثر غضب خود را در كشتن حضرت حسین(علیه السلام) به حُمرت افق اظهار كرد و این دلیل بزرگى آن جنایت است.(1464)
و در جمله اى از روایات عامّه است كه بعد از شهادت سیّد مظلوم(علیه السلام) دو ماه و اگر نه سه ماه دیوارها چنان بودند كه گفتى مُلَطَّخْ به خون بودند و از آسمان بارانى آمد كه اثر وى در جامه ها مدّتى باقى ماند.
و ابراهیم بن محمّد بیهقى در كتاب «محاسن و مساوى» كه زیاده از هزار سال است آن كتاب نوشته شده گفته كه محمّدبن سیرین گفته كه دیده نشد این حُمرَت در آسمان مگر بعد از قتل امام حسین(علیه السلام) و حیض نشد زنى در روم تا چهار ماه مگر آنكه پیسى اندام فرا گرفت او را پس نوشت پادشاه روم به پاشاه عرب كه كشته اید شما پیغمبر یا پسر پیغمبر را انتهى (1465).
هم از ابن سیرین منقول است كه سنگى یافتند پانصد سال قبل از بعثت نبوى(صلى الله علیه و آله) كه بر او به سریانیّه مكتوب بود چیزى كه ترجمه اش به عربیّه این است:
اَتَرْجُوا اُمَّةً قَتَلَتْ حُسیناً ----- شَفاعَةَ جَدِّهِ یَوْمَ الْحَسابِ (1466)
سلیمان بن یسار گفته كه سنگى یافتند بر او مكتوب بود:
لابدّ اَنْ تَردَ الْقیامَةَ فاطِمَةُ ----- وَقَمیصُها بِدَمِ الْحُسَینِ مُلَطَّخٌ
وَیْلٌ لِمَنْ شُفَعآؤُهُ خُصَمآئُهُ ----- وَالصُّورُ فى یَوم الْقیمَةِ یُنْفَخُ (1467)
در «مجموعه شیخ شهید» و «كشكول» و «زُهَر الرّبیع» و غیره مذكور است كه عقیقى سرخ یافته شد كه مكتوب بود بر آن:
اَنَادُرٌّ مِنَ السَّمآءِ نَثَروُنى ----- یَومَ تَزْویج والِدِ السِّبْطَیْنِ
كُنتُ اَنْقى مِنَ اللُّجَینِ بیاضاً ----- صَبَغَتَنی دِماءُ نَحْرِ الحُسَیْنِ (1468)
سیّد جزائرى در «زُهر الربیع» فرموده كه یافتم در شهر شوشتر سنگ كوچك زردى كه حفّاران از زمین بر آورده بودند و بر آن سنگ مكتوب بود:
بِسمِ اللَّه الرَّحمن الرَّحیم لا اِلهَ اِلاَّ اَللَّه محمّدرَسُولُ اللَّه، عَلِىٌّ وَلِىُّ اللَّه، لَمّا قُتِلَ الْحُسینُ بْنُ عَلِىِّ بْنِ اَبى طالِب(علیه السلام) كُتِبَ بِدَمِهِ عَلى اَرضٍ حَصْباءَ «وَسَیَعْلَمُ الذِّینَ ظَلَمُوا اَىَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبوُنَ»(1469) (1470)
این گونه مطالب عجیب نباشد؛ چه نظیر این وقایع در زمان ما وقوع یافته چنانچه شیخ محدّث جلیل مرحوم ثقةالاسلام نورى طاب ثراه خبر داده از شیخ خود مرحوم شیخ عبدالحسین طهرانى(رضى الله عنه) كه وقتى به حلّه رفته بود اتّفاق چنان افتاد كه درختى را قطع كرده بودند و طولاً آن را با ارّه تنصیف كردند در باطن او در هر شقّى منقوش بود لا اِلهَ اِلا اللَّه محمّدرَسُولُ اللَّه عَلِىٌّ وَلِىُّ اللَّه!
عالم فاضل ادیب ماهر جناب حاج میرزا ابوالفضل طهرانى به توسّط والد محقّقش این قضیّه را نیز از مرحوم شیخ العراقین جناب شیخ عبدالحسین نقل كرده پس از آن فرموده كه من خود در طهران قطعه الماس كوچكى دیدم كه به قدر نصف عدس بیش نیست و در باطن او بر وجهى كه هر كه ببیند قطع مى كند كه به صناعت نیست منقوش بود لفظ مبارك «على» به یاء معكوس با كلمه كوچكى كه ظاهراً لفظ «یا» باشد كه مجموع «یا على» بشود و از این قبیل قصص در سیر و تواریخ بسیار است.(1471)
و در جمله اى از كتب عامّه است كه در شب قتل حضرت حسین(علیه السلام) شنیدند قائلى مى گفت: اَیُّها القاتِلُونَ جَهْلاً حُسیناً الخ (1472)
و در چند حدیث است كه چون امام حسین(علیه السلام) شهید شد آسمان خون بارید و هم وارد شده كه آسمان سیاه شد به حدّى كه ستاره ها در روز پدیدار شد و سنگى برداشته نشد مگر اینكه خون تازه زیر آن دیده شد.
و در روایت ابن حجر است آسمان هفت روز بگریست و سرخ شد.(1473)
و ابن جوزى از ابن سیرین نقل كرده كه دنیا تا سه روز تاریك بود و بعد از او سرخى در آسمان پیدا شد.(1474)
و در «ینابیع المودّة» از «جواهر العقدین» سمهودى روایت كرده كه جماعتى به عزاى رومیان رفته بودند و در كنیسه اى یافتند كه نوشته بود: اَتَرْجُوا اُمَّةً قَتَلَتْ حُسَیناً الخ پرسیدند كه نویسنده این كیست؟ گفتند: ندانیم (1475).
و هم در آن كتاب از «مقتل ابى مِخْنَف» روایت كرده قضایاى عدیده از نوحه و مرثیه جنّیان در بین طریق اهل بیت(علیهم السلام) از كوفه به شام و نقل كرده كه چون به دیر راهب رسیدند لشكر سر مبارك را بر رُمْحى نصب كردند آواز هاتفى شنیدند كه مى گفت:
وَاللَّه ما جِئْتُكُم حَتّى بَصُرْتُ بِهِ ----- بِالطَفِّ مُنْعَفِرَ الْخَدَّینِ مَنحوُراً
وَحَوْلَهُ فِتْیَةٌ تُدْمى نُحُوُرُهُمُ ----- مِثْلُ الْمَصابیحِ یَغْشُونَ الْدُّجى نُوراً
كانَ الْحُسَیْنُ سِراجاً یُسْتَضآءُ بِهِ ----- اللَّهُ یَعْلَمُ اَنّى لَمْ اَقُل زُوراً (1476)
و از «شرح همزیّه» ابن حجر منقول است كه گفته از جمله آیات ظاهره در روز قتل حضرت امام حسین(علیه السلام) آن بود كه آسمان خون بارید و اَوانى(ظرفها) به خون آكنده گشت و هوا چنان سیاه شد كه ستارگان دیدار شدند و تاریكى شب چنان شدّت كرد كه مردم را گمان این شد كه مگر قیامت قیام كرده و ستارگان به یكدیگر برخوردند و مختلط شدند و هیچ سنگى برداشته نشد مگر اینكه زیر آن خون تازه جوشیدن گرفت و دنیا سه روز ظلمانى و تار بود آنگاه این حُمرت (1477) در او نمایان شد، و گفته شده كه تا شش ماه طول كشید و على الدوام بعد از او دیدار شد(1478) و قریب به این مضامین را سیوطى در «تاریخ الخلفاء» ذكر كرده آنگاه گفته: و «وَرْسى»(1479) كه در عسكر ایشان بود خاكستر شد و ناقه اى از عسكر ایشان نحر كردند در گوشت او مانند آتش دیدند و او را طبخ كردند مانند صَبرِ تلخ بود(1480).
و بالجمله؛ از این مقوله كلمات در مطاوى كتب اهل سنّت بیش از آن است كه بتوان در حیطه حصر و احصاء در آورد.
و نَختم الْكلامَ بِحِكایَةٍ غریبةٍ:
شیخ مرحوم محدّث نورى طاب ثراه به سند صحیح از عالم جلیل صاحب كرامات باهره و مقامات عالیه آخوند ملاّ زین العابدین سلماسى(رضى الله عنه) نقل كرده كه فرموده چون از سفر زیارت حضرت رضا(علیه السلام) مراجعت كردیم عبور ما افتاد به كوه الوند كه قریب به همدان است پس فرود آمدیم در آنجا و موسم فصل ربیع بود پس همراهان مشغول زدن خیمه شدند و من نظر مى كردم در دامنه كوه ناگاه چشمم به چیز سفیدى افتاد چون تأمل كردم پیر مرد محاسن سفیدى را دیدم كه عمامه سفیدى بر سر داشت بر سكوئى نشسته كه قریب چهار ذرع از زمین ارتفاع داشت و بر دور آن سنگهاى بزرگى چیده بود كه جز سر، جائى از او پیدا نبود، پس نزدیك او رفتم و سلام كردم و مهربانى نمودم پس به من اُنسى گرفت و از جاى خود فرود آمد و از حال خود خبر داد كه از طریقه متشرّعه بیرون نیست و از براى او اهل و اولاد بوده، پس از تمشیت امور ایشان عزلت اختیار كرده محض فراغت در عبادت. و در نزد او بود رساله هاى عملیّه از علماى آن عصر و خبر داد كه هیجده سال است در آنجا است.
از جمله عجایبى كه دیده بود پس از استفسار از آنها گفت: اوّل آمدن من به اینجا ماه رجب بود، چون پنج ماه و چیزى گذشت شبى مشغول نماز مغرب بودم ناگاه صداى ولوله عظیمى آمد و صداهاى عجیبى شنیدم پس ترسیدم و نماز را تخفیف دادم و نظر كردم در این دشت دیدم پر شده از حیوانات و رو به من مى آیند، و این حیوانات مختلفه متضادّه چون شیر و آهو و گاو كوهى و پلنگ و گرگ با هم مختلطاند و صیحه مى زنند به صداهاى مختلفه پس اضطراب و خوفم زیاد شد و تعجّب كردم از این اجتماع و اینكه صیحه مى زنند به صداهاى غریبى و جمع شدند دور من در این محل، و بلند كرده بودند سرهاى خود را به سوى من، و فریاد مى كردند بر روى من، پس به خود گفتم دور است سبب اجتماع این وحوش و درندگان كه باهم دشمن اند دریدن من باشد و حال آنكه یكدیگر را نمى دریدند و نیست این مگر به جهت امر بزرگى و حادثه عظیمى، چون تأمل كردم به خاطرم آمد كه امشب شب عاشورا است و این فریاد و فغان و اجتماع و نوحه گرى براى مصیبت حضرت ابى عبداللَّه(علیه السلام) است. چون مطمئن شدم عمامه را انداختم و بر سر خود زدم و خود را انداختم از این مكان و مى گفتم حسین حسین، شهید حسین و امثال این كلمات، پس براى من در وسط خود جائى خالى كردند و دور مرا مانند حلقه گرفتند پس بعضى سر بر زمین مى زدند و بعضى خود را به خاك مى انداختند و به همین نحو بود تا فجر طالع شد، پس آنها كه وحشى تر از همه بودند رفتند و به همین ترتیب مى رفتند تا همه متفرّق شدند، و این عادت ایشان است از آن سال تا حال كه هیجده سال است حتى آنكه گاهى روز عاشورا بر من مشتبه مى شد پس ظاهر مى شد از اجتماع آنها در اینجا، تا آخر حكایت كه مناسبتى با مقام ندارد(1481).
و در «سیره حلبیّه» از بعضى زُهاد نقل شده كه او هر روز نان به جهت مور، خُرد مى كرد و چون روز عاشورا مى شد آن مورها از آن نانها نمى خوردند و از این قبیل حكایات بسیار است و این مقدار كه ذكر شد ما را كافى است و ما براى تصدیق این حكایت كه شیخ مرحوم نقل فرموده این حدیث شریف را در اینجا ذكر مى نمائیم:
شیخ اجلّ اقدم ابوالقاسم جعفر بن قولویه قمّى قدس سره از حارث اعور روایت كرده كه حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام) فرمود: پدر و مادرم فداى حسین شهید، در ظَهْر كوفه به خدا قسم گویا مى بینم جانوران دشتى را از هر نوعى كه گردنها را كشیده اند بر قبر او و بر او گریه مى كنند شب را تا صباح.(1482)
فَاِذا كانَ كََذلِكَ فَاِیّاكُم وَالْجَفاء.