منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

فصل ششم :در فرستادن یزید جواب نامه ابن زیاد را

چون نامه ابن زیاد به یزید رسید و از مضمون آن مطلع گردید در جواب نوشت كه سرها را با اموال و اثقال ایشان به شام بفرست.
ابو جعفر طبرى در تاریخ خود روایت كرده كه چون جناب سیّد الشهداء(علیه السلام) شهید شد و اهل بیتش را اسیر كردند و به كوفه نزد ابن زیاد آوردند ایشان را در حبس نمود در اوقاتى كه در محبس بودند، روزى دیدند كه سنگى در زندان افتاد كه با او بسته بود كاغذى و در آن نوشته بود كه قاصدى در امر شما به شام رفته نزد یزید بن معاویه در فلان روز، و او فلان روز به آنجا مى رسد و فلان روز مراجعت خواهد كرد. پس هرگاه صداى تكبیر شنیدید بدانید كه امر قتل شما آمده و به یقین شما كشته خواهید شد، و اگر صداى تكبیر نشنیدید پس امان براى شما آمده ان شاء اللَّه. پس دو یا سه روز پیش از آمدن قاصد باز سنگى در زندان افتاد كه با او بسته بود كتابى و تیغى و در آن كتاب نوشته بود كه وصیّت كنید و اگر عهدى و سفارشى و حاجتى به كسى دارید به عمل آورید تا فرصت دارید كه قاصد در باب شما فلان روز خواهد آمد. پس قاصد آمد و تكبیر شنیده نشد و كاغذ از یزید آمد كه اسیران را به نزد من بفرست، چون این نامه به ابن زیاد رسید آن ملعون مُخَفّر بن ثَعلَبه عائذى را طلبید كه حامل سرهاى مقدّس، او بوده باشد با شمر بن ذى الجوشن (1334). و به روایت شیخ مفید سر حضرت را با سایر سرها به زحربن قیس داد و ابو برده اَزدى و طارق بن ابى ظبیان را با جماعتى از لشكر كوفه همراه زحر نمود(1335).
بالجمله؛ بعد از فرستادن سرها تهیّه سفر اهل بیت را نمود و امر كرد تا سیّد سجاد(علیه السلام) را در غُل و زنجیر نمودند و مخدّرات سرادق عصمت را به روش اسیران بر شترها سوار كردند و مُخَفّر بن ثعلبه را با شمر بر ایشان گماشت و گفت، عجلت كنید و خویشتن را به زحربن قیس رسانید؛ پس ایشان در طى راه سرعت كردند و به زحربن قیس پیوسته شدند.
مقریزى (1336) در «خُطَط و آثار» گفته كه زنان و صبْیان را روانه كرد و گردن و دستهاى على بن الحسین (علیه السلام) را در غُل كرد و سوار كردند ایشان را بر اقتاب.(1337)
در «كامل بهائى» است كه امام و عورات اهل البیت با چهارپایان خود به شام رفتند؛ زیرا كه مالها را غارت كرده بودند امّا چهارپایان با ایشان گذارده بودند، و هم فرموده كه شمر بن ذى الجوشن و مُخفّر بن ثَعْلَبه را بر سر ایشان مسلّط كرد و غل گران بر گردن امام زین العابدین(علیه السلام) نهاد چنانكه دستهاى مباركش بر گردن بسته بود. امام در راه به حمد خدا و تلاوت قرآن و استغفار مشغول بود و هرگز با هیچ كس سخن نگفت الّا با عورات اهل البیت(علیهم السلام) انتهى.(1338)
بالجمله؛ آن منافقان سرهاى شهداء را بر نیزه كرده و در پیش روى اهل بیت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) مى كشیدند و ایشان را شهر به شهر و منزل به منزل با تمام شماتت و ذلّت كوچ مى دادند و به هر قریه و قبیله مى بردند تا شیعیان على(علیه السلام) پند گیرند و از خلافت آل على(علیه السلام) مأیوس گردند و دل بر طاعت یزید بندند، و اگر هر یك از زنان و كودكان بر كشتگان مى گریستند نیزه دارانى كه بر ایشان احاطه كرده بودند كعب نیزه بر ایشان مى زدند و آن بى كسان ستمدیده را مى آزردند تا ایشان را به دمشق رسانیدند.
چنانچه سیّد بن طاوس(رضى الله عنه) در كتاب «اقبال» نقلاً عن كتاب «مصابیح النّور» از حضرت صادق(علیه السلام) روایت كرده كه پدرم حضرت باقر(علیه السلام) فرمود كه پرسیدم از پدرم حضرت على بن الحسین(علیه السلام) از بردن او را به نزد یزید، فرمود: سوار كردند مرا بر شترى كه لنگ بود بدون روپوشى و جهازى و سَر حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) بر نیزه بلندى بود و زنان ما پشت سر من بودند بر استران پالاندار وَالْفارِطَةُ خَلْفَنا و حَوْلَنا.
«فارطة» یعنى آن جماعتى كه از قوم، پیش پیش مى روند كه اسباب آب خود را درست كنند، یا آن كه مراد آن جماعتى است كه از حدّ درگذشتند در ظلم و ستم. و به هر معنى باشد یعنى این نحو مردم پشت سَر ما و گرد ما بودند با نیزه ها، هر گاه یكى از ما چشمش مى گریست سر او را به نیزه مى كوبیدند تا آنگاه كه وارد دمشق شدیم، و چون داخل آن بلده شدیم فریاد كرد فریاد كننده اى كه: یا اهل الشام! هُؤُلاُءِ سَبایا اَهْلِ الْبَیْتِ الْمَلْعُون (1339)
و از «تِبْرمُذاب»(1340)و غیره نقل شده: عادت كفّارى كه همراه سرها و اسیران بودند این بود كه در همه منازل سر مقدّس را از صندوق بیرون مى آوردند و بر نیزه ها مى زدند و وقت رحیل عود به صندوق مى دادند و حمل مى كردند در اكثر منازل مشغول شُرب خَمر مى بودند و در جمله از آنها بود: مُخفّر بن ثعلبه و زحر بن قیس و شمر و خولى و دیگران لعنهم اللَّه جمیعاً.
مؤلف گوید: كه ارباب مَقاتل معروفه معتمده ترتیب منازل و مسافرت اهل بیت(علیهم السلام) را از كوفه به شام مرتّب نقل نكرده اند إلاّ وقایع بعضى منازل را ولكن مفردات وقایع در كتب معتبره مضبوط است.
و در كتاب (1341) منسوب به ابى مِخْنَف اسامى منازل را نامبرده و گفته كه سرها و اهل بیت(علیهم السلام) را از شرقى حَصّاصه بردند و عبور دادند ایشان را به تكریت پس از طریق برّیّه عبور دادند ایشان را بر اعمى پس از آن بر دیر اَعْوُر پس از آن بر صَلیتا و بعد به وادى نخله و در این منزل، صداهاى زنهاى جنّیه را شنیدند كه نوحه مى خواندند و مرثیه مى گفتند براى حسین(علیه السلام) ، پس از وادى نخله از طریق ارمینا رفتند و سیر كردند تا رسیدند به لِبا و اهل آنجا از شهر بیرون شدند و گریه و زارى كردند و بر امام حسین و پدرش و جدّش، صلوات اللَّه علیهم، صلوات فرستادند و از قَتَلَه آن حضرت برائت جستند و لشكر را از آنجا بیرون كردند، پس عبور كردند به كَحیل و از آنجا به جُهَیْنَه و از جُهَیْنه به عامل موصل نوشتند كه ما را استقبال كن همانا سر حسین با ما است. عامل موصل امر كرد شهر را زینت بستند و خود با مردم بسیار تا شش میل به استقبال ایشان رفت، بعضى گفتند: مگر چه خبر است؟ گفتند: سر خارجى مى آورند به نزد یزید برند، مردى گفت: اى قوم! سر خارجى نیست بلكه سر حسین بن على(علیهماالسلام) است همین كه مردم چنین فهمیدند چهار هزار نفر از قبیله اَوس و خَزرج مهیا شدند كه با لشكر جنگ كنند و سر مبارك را بگیرند و دفن كنند، لشكر یزید كه چنین دانستند داخل موصل نشدند و از «تلّ اعفر» عبور كردند پس به «جبل سنجار» رفتند و از آنجا به نصیبین وارد شدند و از آنجا به عین الوردة و از آنجا به دعوات رفتند و پیش از ورود كاغذى به عامل دعوات نوشتند كه ایشان را استقبال كند، عامل آنجا ایشان را استقبال كرد و به عزّت تمام داخل شهر شدند و سر مبارك را از ظهر تا به عصر در رَحْبه نصب كرده بودند، و اهل آنجا دو طایفه شدند كه یك طایفه خوشحالى مى كردند و طایفه دیگر گریه مى كردند و زارى مى نمودند.
پس آن شب را لشكر یزید به شُرب خَمر پرداختند روز دیگر حركت كردند و به جانب قِنَّسرین رفتند، اهل آنجا به ایشان راه ندادند و از ایشان تبرى جستند و آنها را هدف لعن و سنگ ساختند.
لاجرم از آنجا حركت كردند و به مَعَرَّةُ النُّعمان رفتند و اهل آنجا ایشان را راه دادند و طعام و شراب براى ایشان حاضر كردند، یك روز در آنجا بماندند و به شَیْزر رفتند و اهل آنجا ایشان را راه ندادند، پس از آنجا به «كفر طاب» رفتند و اهل آنجا نیز به ایشان راه ندادند و عطش بر لشكر یزید غلبه كرده بود و هر چه خولى التماس كرد كه ما را آب دهید گفتند: یك قطره آب به شما نمى چشانیم همچنان كه حسین و اصحابش را[(علیهم السلام) ] لب تشنه شهید كردید. پس از آنجا رفتند به سیبور جمعى از اهل آنجا به حمایت اهل بیت(علیهم السلام) با آن كافران مقاتله كردند، جناب امّ كلثوم در حقّ آن بلده دعا فرمود كه آب ایشان گوارا و نرخ اجناسشان ارزان باشد و دست ظالمین از ایشان كوتاه باشد، پس از آنجا به حَماة رفتند اهل آنجا دروازه ها را ببستند و ایشان را راه ندادند.
پس از آن جا به حِمْص رفتند و از آنجا به بعلبك، اهل بعلبك خوشحالى كردند و دف و ساز زدند، جناب امّ كلثوم بر ایشان نفرین نمود به عكس سیبور، پس از آنجا به صومعه عبور كردند و از آنجا به شام رفتند. (1342)
این مختصر چیزى است كه در كتاب منسوب به اَبى مِخْنَف(رضى الله عنه) ضبط شده، و در این كتاب و «كامل بهائى» و «روضة الاحباب» و «روضة الشهداء» و غیره قضایا و وقایع متعدّده و كرامات بسیار از اهل بیت (علیهم السلام) و از آن سر مطهّر در غالب این منازل نقل شده، و چون نقل آنها به تفصیل منافى با این مختصر است ما در اینجا به ذكر چند قضیّه قناعت كنیم اگر چه ابن شهر آشوب در «مناقب» فرموده:
وَ مِنْ مَناقبِهِ ما ظَهَرَ مِنَ الْمَشاهِدِ الّذَى یُقالُ لَهُ مَشْهَدُ الرّأسِ مِنْ كَرْبَلاء الى عَسْقَلان وَ ما بَیْنَهما وَ الْمُوصِل وَ نَصیبین و حَماةِ وَ حِمْص وَ دِمَشْق وَ غیرِ ذلِكَ.(1343)
و از این عبارت معلوم مى شود كه در هریك از این منازل مشهد الرأس بوده و كرامتى از آن سر مقدّس ظاهر شده.
و بالجمله؛ یكى از وقایع و كرامات آن چیزى است كه در «روضة الشهداء» فاضل كاشفى مسطور است كه چون لشكر یزید نزدیك موصل رسیدند و به آنجا اطّلاع دادند اهل موصل راضى نشدند كه سرها و اهل بیت وارد شهر شوند، در یك فرسخى براى آنها آذوقه و علوفه فرستادند و در آنجا منزل كردند و سر مقدّس را بر روى سنگى نهادند قطره خونى از حلقوم مقدس به آن سنگ رسید و بعد از آن همه سال در روز عاشورا خون تازه از آن سنگ مى آمد و مردم اطراف آنجا مجتمع مى شدند و اقامه مراسم تعزیه مى كردند و همچنین بود تا زمان عبدالملك مروان كه امر كرد آن سنگ را از آن جا كندند و پنهان نمودند و مردم در محل آن سنگ گُنبدى بنا كردند و آن را مشهد نقطه نام نهادند.(1344)
و دیگر وقعه حَرّان است كه در جمله اى از كتب و هم در كتاب سابق مسطور است كه چون سرهاى شهداء را با اُسراء به شهر حران وارد كردند و مردم براى تماشا بیرون آمدند از شهر، یحیى نامى از یهودیان مشاهده كرد كه سر مقدّس لب او حركت مى كند نزدیك آمد، شنید كه این آیت مبارك تلاوت مى فرماید:
«وَ سَیَعْلَمُ الَّذینَ ظَلَمُوا اَىَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبونَ».(1345)
از این مطلب تعجّب كرد، داستان پرسید براى وى نقل كردند. ترحّمش گرفت، عمامه خود را به خواتین علویات قسمت كرد و جامه خزى داشت با هزار درهم خدمت سیّد سجاد(علیه السلام) داد، موكّلین اُسراء او را منع كردند او شمشیر كشید و پنج تن از ایشان بكشت تا او را كشتند بعد از آنكه اسلام آورد و تصدیق حقیقت مذهب اسلام نمود و قبر او در دروازه حرّان است و معروف به قبر یحیى شهید است و دعا نزد قبر او مستجاب است.(1346)
و نظیر وقعه یحیى است وقعه زریر در عَسْقَلان كه شهر را مزّین دید و چون شرح حال پرسید و مطلع شد، جامه هایى براى حضرت على بن الحسین و خواتین اهل بیت(علیهم السلام) آورد و موكّلین او را مجروح كردند.
و هم از بعض كتب نقل شده كه چون به حَماة آمدند اهل آنجا از اهل بیت(علیهم السلام) حمایت كردند، جناب امّ كلثوم(علیها السلام) چون بر حمایت اهل حماة مطّلع شد فرمود:
ما یُقالُ لِهذِهِ الْمَدینَةِ؟ قالوُا: حَماةٌ، قالَتْ: حَماهَا اللَّهُ مِنْ كُلِّ ظالِم؛
یعنى آن مخدّره پرسید كه نام این شهر چیست؟ گفتند: حماة، فرمود: نگهدارد خداوند او را از شرّ هر ستمكارى.
و دیگر واقعه سقط جنین است كه در كنار حَلَب واقع شده.
حَمَوىّ در «مُعجم الْبُلدان» گفته است: «جوشن» كوهى است در طرف غربى حلب كه از آنجا برداشته مى شود مس سرخ و آنجا معدن او است لكن آن معدن از كار افتاده از زمانى كه عبور دادند از آنجا اُسراى اهل بیت حسین بن على(علیهم السلام) را؛ زیرا كه در میان آنها حسین را زوجه اى بود حامله، بچّه خود را در آنجا سقط كرد. پس طلب كرد از عمله جات در آن كوه خُبْزى یا آبى؟ ایشان او را ناسزا گفتند و از آب و نان منع نمودند پس آن زن نفرین كرد بر ایشان پس تا به حال هر كه در آن معدن كار كند فائده و سودى ندهد و در قبله آن كوه مشهد آن سقط است و معروف است به «مشهد السّقط و مشهد الدّكة» و آن سقط اسمش مُحسن بن حسین(علیهماالسلام) است.(1347)
مؤلف گوید: كه من به زیارت آن مشهد مشرّف شده ام و به حلب نزدیك است و در آنجا تعبیر مى كنند از او شیخ مُحَسِّن (بفتح حاء و تشدید سین مكسوره) و عمارتى رفیع و مشهدى مبنى بر سنگهاى بزرگ داشته لكن فعلاً خراب شده به جهت محاربه اى كه در حلب واقع شده.و صاحب «نسمة السّحر» از ابن طىّ نقل كرده كه در «تاریخ حلب» گفته كه سیف الدّولة تعمیر كرد مشهدى را كه خارج حلب است به سبب آنكه شبى دید نورى را در آن مكان هنگامى كه در یكى از مناظر خود در حلب بود، پس چون صبح شد سوار شد به آنجا رفت و امر كرد آنجا را حفر كردند پس یافت سنگى را كه بر آن نوشته بود كه این مُحَسِّن بن حسین بن على بن ابى طالب است، پس جمع كرد علویّین و سادات را و از ایشان سؤال كرد. بعضى گفتند كه چون اهل بیت را اسیر كردند ایّام یزید از حلب عبور مى دادند یكى از زنهاى امام حسین(علیه السلام) سقط كرد بچه خود را، پس تعمیر كرد سیف الدولة آن را.(1348)
فقیر گوید: كه در آن محل شریف، قبرهاى شیعه واقع است و مقبره ابن شهر آشوب و ابن منیر و سیّد عالم فاضل ثقة جلیل ابوالمكارم بن زهره در آنجا واقع است بلكه بنى زهره كه بیتى شریف بوده اند در حلب تربت مشهورى در آنجا دارند.
دیگر واقعه این است كه در «دیر راهب» اتّفاق افتاده و اكثر مورخین و محدّثین شیعه و سنى در كتب خویش به اندك تفاوتى نقل كرده اند و حاصل جمیع آنها آن است كه چون لشكر ابن زیاد ملعون در كنار دیر راهب منزل كردند سر حضرت حسین(علیه السلام) را در صندوق گذاشتند و موافق روایت قطب راوندى آن سر را بر نیزه كرده بودند و بر دور او نشسته حراست مى كردند، پاسى از شب را به شرب خمر مشغول گشتند و شادى مى كردند آنگاه خوان طعام بنهادند و به خورش و خوردنى بپرداختند ناگاه دیدند دستى از دیوار دیر بیرون شد و با قلمى از آهن این شعر را بر دیوار با خون نوشت:
اَتَرجُو اُمَّةٌ قَتَلَتْ حُسَیْناً ----- شَفاعَةَ جَدِّهِ یَوْمَ الحِسابِ (1349)
؛یعنى آیا امید دارند امّتى كه كشتند حسین(علیه السلام) را شفاعت جدّ او را در روز قیامت. آن جماعت سخت بترسیدند و بعضى برخاستند كه آن دست و قلم را بگیرند ناپدید شد، چون بازآمدند و به كار خود مشغول شدند دیگر باره آن دست با قلم ظاهر شد و این شعر را نوشت:
فَلا وَاللَّهِ لَیْسَ لَهُمْ شَفیعٌ ----- وَ هُمْ یَومَ الْقیامةِ فى الْعَذابِ
؛یعنى به خدا قسم كه شفاعت كننده نخواهد بود قاتلان حسین(علیه السلام) را بلكه ایشان در قیامت در عذاب باشند. باز خواستند كه آن دست را بگیرند همچنان ناپدید شد چون باز به كار خود شدند دیگر باره بیرون شد و این شعر را بنوشت:
قد قَتَلُوا الْحُسَینَ بِحُكْمِ جَوْرٍ ----- وَ خالَفَ حُكْمُهُمْ حُكْمَ الْكِتابِ
؛یعنى چگونه ایشان را شفاعت كند پیغمبر(صلى الله علیه و آله) و حال آنكه شهید كردند فرزند عزیز او حسین(علیه السلام) را به حكم جور، و مخالفت كرد حكم ایشان با حكم كتاب خداوند. آن طعام بر پاسبانان آن سر مطهّر آن شب ناگوار افتاد و با تمام ترس و بیم بخفتند. نیمه شب راهب را بانگى به گوش رسید چون گوش فرا داشت همه ذكر تسبیح و تقدیس الهى شنید، برخاست و سر از دریچه دیر بیرون كرد دید از صندوقى كه در كنار دیوار نهاده اند نورى عظیم به جانب آسمان ساطع مى شود و از آسمان فرشتگان فوجى از پس فوج فرود آمدند و همى گفتند:
اَلسّلامُ عَلَیْكَ یَابْنَ رَسولِ اللَّهِ، اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا اَبا عَبْدِاللَّهِ، صَلَواتُ اللَّهِ وَ سَلامُهُ عَلَیْكَ.
راهب را از راه مشاهده این احوال تعجب آمد و جَزَعى شدید و فَزَعى هولناك او را گرفت ببود تا تاریكى شب بر طرف شد و سفیده صبح دمید، پس از صومعه بیرون شد و به میان لشكر آمد و پرسید كه بزرگ لشكر كیست؟ گفتند: خَوْلى اَصْبَحى است. به نزد خولى آمد و پرسش نمود كه در این صندوق چیست؟ گفت: سر مرد خارجى است و او در اراضى عراق بیرون شد و عبیداللَّه بن زیاد او را به قتل رسانید گفت: نامش چیست؟ گفت: حسین بن على بن ابى طالب [(علیهماالسلام) ].
گفت: نام مادرش كیست؟ گفت فاطمه زهراء دختر محمّدالمصطفى(صلى الله علیه و آله) ، راهب گفت: هلاك باد شما را بر آنچه كردید، همانا اَحْبار و علماى ما راست گفتند كه مى گفتند: هر وقت این مرد كشته شود آسمان خون خواهد بارید و این نیست جز در قتل پیغمبر و وصىّ پیغمبر! اكنون از شما خواهش مى كنم كه ساعتى این سر را با من گذارید آنگاه ردّ كنم، گفت ما این سر را بیرون نمى آوریم مگر در نزد یزید بن معاویه تا از وى جایزه بگیریم، راهب گفت: جایزه تو چیست؟ گفت: بدره اى كه ده هزار درهم داشته باشد، گفت: این مبلغ را نیز من عطا كنم. گفت: حاضر كن. راهب همیانى آورد كه حامل ده هزار درهم بود، پس خولى آن مبلغ را گرفت و صرافى كرده و در دو همیان كرد و سر هر دو را مُهر نهاد و به خزانه دار خود سپرد و آن سر مبارك را تا یك ساعت به راهب سپرد.
پس راهب آن سر مبارك را به صومعه خویش بُرد و با گُلاب شست و با مُشك و كافور خوشبو گردانید و بر سجاده خویش گذاشت و بنالید و بگریست و به آن سر مُنوّر عرض كرد: یا ابا عبداللَّه به خدا قسم كه بر من گران است كه در كربلا نبودم و جان خود را فداى تو نكردم، یا ابا عبداللَّه هنگامى كه جدّت را ملاقات كنى شهادت بده كه من كلمه شهادت گفتم و در خدمت تو اسلام آوردم. پس گفت:(1350)
اَشهَدُ اَنْ لا اِلهَ الاّ اللَّهُ وَحْدَهُ لاشَریكَ لَهُ وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمّداً رَسُولُ اللَّهَ وَ اَشْهَدُ اَنَّ علیِاً وَلىُّ اللَّهِ.
پس راهب سر مقدس را ردّ كرد و بعد از این واقعه از صومعه بیرون شد و در كوهستان مى زیست و به عبادت و زهادت روزگارى به پاى برد تا از دنیا رفت.
پس لشكریان كوچ دادند و در نزدیكى دمشق كه رسیدند از ترس آنكه مبادا یزید آن پولها را از ایشان بگیرد جمع شدند تا آن مبلغ را پخش كنند خولى گفت تا آن دو همیان را آوردند چون خاتم برگرفت آن درهم ها را سفال یافت و بر یك جانب هر یك نوشته بود: «لاتَحْسَبَنّ اللَّهَ غافِلاً عَمّا یَعْمَلُ الظّالِمُونَ»(1351)
و بر جانب دیگر مكتوب بود: «وسَیَعْلَمُ الَّذینَ ظَلَموا اَىَّ مُنقَلَبٍ یَنْقَلِبون»(1352)
خولى گفت: این راز را پوشیده دارید و خود گفت: اِنّا للهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجَعُونَ خَسِرَ الدُّنیا وَ الآخِرة؛ یعنى زیانكار دنیا و آخرت شدم و گفت آن سفالها را در «نهر بَرَدى» كه نهرى بود در دمشق، ریختند.(1353)

فصل هفتم :ورود اُسراء و رؤس شهداء به شام

شیخ كَفْعَمى و شیخ بهایى و دیگران نقل كرده اند كه در روز اوّل ماه صفر سر مقدس حضرت امام حسین(علیه السلام) را وارد دمشق كردند، و آن روز بر بنى امیه عید بود و روزى بود كه تجدید شد در آن روز اَحزان اهل ایمان (1354)
قُلْتُ وَیَحِقُّ اَنْ یُقالَ:
كانَتْ مَاتِمُ بَالْعِراقِ تَعُدُّها ----- اَمَوِیَّةٌ بِالشّامِ مِنْ اَعْیادِها
سیّد ابن طاوس(رضى الله عنه) روایت كرده كه چون اهل بیت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را با سر مُطهّر حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) از كوفه تا دمشق سیر دادند چون نزدیك دمشق رسیدند جناب امّ كلثوم(علیها السلام) نزدیك شمر رفت و به او فرمود: مرا با تو حاجتى است. گفت: حاجت تو چیست؟ فرمود: اینك شهر شام است، چون خواستى ما را داخل شهر كنى از دروازه اى داخل كن كه مردمان نَظّاره كمتر باشند كه ما را كمتر نظر كنند و امر كن كه سرهاى شهدا را از بین محامل بیرون ببرند پیش دارند تا مردم به تماشاى آنها مشغول شوند و به ما كمتر نگاه كنند؛ چه ما رسوا شدیم از كثرت نظر كردن مردم به ما. شمر كه مایه شرّ و شقاوت بود چون تمنّاى او را دانست بر خلاف مراد او میان بست، فرمان داد تا سرهاى شهدا را بر نیزه ها كرده و در میان مَحامل و شتران حَرم بازدارند و ایشان را از همان «دروازه ساعات» كه انجمن رعیت و رُعات بود درآوردند تا مردم نظّاره بیشتر باشند و ایشان را بسیار نظر كنند. (1355)
علاّمه مجلسى(رضى الله عنه) در «جَلاءُ العُیُون» فرموده كه در بعض از كتب معتبره روایت كرده اند كه سهل بن سعد گفت: من در سفرى وارد دمشق شدم. شهرى دیدم درنهایت معمورى و اشجار و اَنهار بسیار و قصُور رفیعه و منازل بى شمار و دیدم كه بازارها را آئین بسته اند و پرده ها آویخته اند مردم زینت بسیار كرده اند و دفّ و نقاره و انواع سازها مى نوازند. با خود گفتم مگر امروز عید ایشان است، تا آنكه از جمعى پرسیدم كه مگر در شام عیدى هست كه نزد ما معروف نیست؟ گفتند: اى شیخ! مگر تو در این شهر غریبى؟ گفتم: من سهل بن سعدم و به خدمت حضرت رسالت(صلى الله علیه و آله) رسیده ام. گفتند: اى سهل! ما تعجّب داریم كه چرا خون از آسمان نمى بارد و چرا زمین سرنگون نمى گردد. گفتم: چرا؟ گفتند: این فرح و شادى براى آن است كه سر مبارك حسین بن على(علیه السلام) را از عراق براى یزید به هدیه آورده اند. گفتم: سبحان اللَّه! سر امام حسین(علیه السلام) را مى آورند و مردم شادى مى كنند! پرسیدم كه از كدام دروازه داخل مى كنند؟! گفتند: از دروازه ساعات. من به سوى آن دروازه شتافتم چون به نزدیك دروازه رسیدم دیدم كه رایت كفر و ضلالت از پى یكدیگر مى آوردند، ناگاه دیدم كه سوارى مى آید و نیزه در دست دارد و سرى بر آن نیزه نصب كرده است كه شبیه ترین مردم است به حضرت رسالت(صلى الله علیه و آله) پس زنان و كودكان بسیار دیدم بر شتران برهنه سوار كرده مى آورند، پس من رفتم به نزدیك یكى از ایشان و پرسیدم كه تو كیستى؟ گفت: من سكینه دختر امام حسین(علیه السلام) . گفتم: من از صحابه جدّ شمایم، اگر خدمتى دارى به من بفرما. جناب سكینه(علیها السلام) فرمود كه بگو به این بدبختى كه سر پدر بزرگوارم را دارد از میان ما بیرون رود و سر را پیشتر برد كه مردم مشغول شوند به نظاره آن سر منوّر و دیده از ما بردارند و به حرمت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) این قدر بى حرمتى روا ندارند.
سهل گفت: من رفتم به نزد آن ملعون كه سر آن سرور را داشت، گفتم: آیا ممكن است كه حاجت مرا بر آورى و چهار صد دینار طلا از من بگیرى؟ گفت: حاجت تو چیست؟ گفتم: حاجت من آن است كه این سر را از میان زنان بیرون برى و پیش روى ایشان بروى آن زر را از من گرفت و حاجت مرا روا كرد(1356).
و به روایت ابن شهر آشوب چون خواست كه زر را صرف كند هر یك سنگ سیاه شده بود و بر یك جانبش نوشته بود:
«و لاتَحْسَبَنّ اللَّهَ غافِلاً عَمّا یَعْمَلُ الظّالِمُونَ»(1357)
و بر جانب دیگر: «وسَیَعْلَمُ الَّذینَ ظَلَموا اَىَّ مُنقَلَبٍ یَنْقَلِبون» (1358) (1359)
قطب راوندى از منهال بن عمرو روایت كرده است كه گفت: به خدا سوگند كه در دمشق دیدم سر مبارك جناب امام حسین(علیه السلام) را بر سر نیزه كرده بودند و در پیش روى آن جناب كسى سوره كهف مى خواند چون به این آیه رسید:
«اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحابَ الْكَهْفِ وَالَّرقیمِ كانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَباً» (1360).
به قدرت خدا سر مقدس سیدالشهداء(علیه السلام) به سخن درآمد و به زبان فصیح گویا گفت: امر من از قصّه اصحاب كهف عجیبتر است. و این اشاره است به رجعت آن جناب براى طلب خون خود(1361).
پس آن كافران حرم و اولاد سیّد پیغمبران را در مسجد جامع دمشق كه جاى اسیران بود بازداشتند، و مرد پیرى از اهل شام به نزد ایشان آمد و گفت: الحمدللَّه كه خدا شما را كشت و شهر ما را از مردان شما راحت داد و یزید را بر شما مسلّط گردانید. چون سخن خود را تمام كرد جناب امام زین العابدین(علیه السلام) فرمود كه اى شیخ! آیا قرآن خوانده اى؟ گفت: بلى، فرمود: كه این آیه را خوانده اى:
«قُلْ لا اَسْئَلُكُم عَلَیْهِ اَجْراً إلاَّ الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبى »(1362).
گفت: بلى، آن جناب فرمود: آنها مائیم كه حقّ تعالى مودّت ما را مُزد رسالت گردانیده است، باز فرمود كه این آیه را خوانده اى؟ «وَاتَ ذَاالْقُربى حَقَّهُ».(1363)
گفت: بلى، فرمود كه مائیم آن ها كه حقّ تعالى پیغمبر خود را امر كرده است كه حق ما را به ما عطا كند، آیا این آیه را خوانده اى؟
«وَاعْلَمُوا اَنَّما غَنِمْتُم مِنْ شَىٍ فَاِنَّ للَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِى الْقُرْبى »(1364).
گفت: بلى، حضرت فرمود كه مائیم ذوى القربى كه اَقربَ و قُرَباى آن حضرتیم. آیا خوانده اى این آیه را.
«اِنَّما یُریدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیتِ وَ یُطَهِّرَكُمْ تَطْهیراً»(1365)
گفت: بلى، حضرت فرمود كه مائیم اهل بیت رسالت كه حقّ تعالى شهادت به طهارت ما داده است. آن مرد پیر گریان شد و از گفته هاى خود پشیمان گردید و عمامه خود را از سر انداخت و رو به آسمان گردانید و گفت: خداوندا! بیزارى مى جویم به سوى تو از دشمنان آل محمّداز جن و انس، پس به خدمت حضرت عرض كرد كه اگر توبه كنم آیا توبه من قبول مى شود؟ فرمود: بلى، آن مرد توبه كرد چون خبر او به یزید پلید رسید او را به قتل رسانید(1366).
از حضرت امام محمّدباقر(علیه السلام) مروى است كه چون فرزندان و خواهران و خویشان حضرت سیّد الشهداء(علیه السلام) را به نزد یزید پلید بردند بر شتران سوار كرده بودند بى عمارى و محمل، یكى از اشقیاى اهل شام گفت: ما اسیران نیكوتر از ایشان هرگز ندیده بودیم، سكینه خاتون(علیها السلام) فرمود: اى اشقیاء! مائیم سَبایا و اسیران آل محمد(صلى الله علیه و آله) انتهى (1367).
شیخ جلیل و عالم خبیر حسن بن على طبرى كه معاصر علامه و محقق است در كتاب «كامل بهائى» كه زیاده از ششصد و شصت سال است كه تصنیف شده در باب ورود اهل بیت امام حسین(علیه السلام) به شام گفته كه اهل بیت را از كوفه به شام دِه به دِه سیر مى دادند تا به چهار فرسخى از دمشق رسیدند به هر ده از آنجا تا به شهر نثار بر ایشان مى كردند. و بر هر در شهر سه روز ایشان را باز گرفتند تا به شهر بیارایند و هر حلى و زیورى و زینتى كه در آن بود به آئینها بستند به صفتى كه كسى چنان ندیده بود. قریب پانصد هزار مرد و زن با دفها و امیران ایشان باطبلها و كوسها و بوقها و دُهُلها بیرون آمدند و چند هزار مردان و جوانان و زنان رقص كنان با دف و چنگ و رباب زنان استقبال كردند، جمله اهل ولایت دست و پاى خضاب كرده و سُرمه در چشم كشیده روز چهار شنبه شانزدهم ربیع الاول به شهر رفتند از كثرت خلق، گویى كه رستخیز بود چون آفتاب بر آمد ملاعین سرها را به شهر در آوردند از كثرت خلق به وقت زوال به در خانه یزید لعین رسیدند.
یزید تخت مرصّع نهاده بود خانه و ایوان آراسته بود و كرسیهاى زرّین و سیمین راست و چپ نهاد حُجّاب بیرون آمدند و اكابر ملاعین را كه با سرها بودند به پیش یزید بردند و احوال بپرسید، ملاعین گفتند: به دولت امیر دمار از خاندان ابوتراب درآوردیم.و حالها باز گفتند و سرهاى اولاد رسول(علیهم السلام) را آنجا بداشتند و در این شصت و شش روز كه ایشان در دست كافران بودند هیچ بشرى بر ایشان سلام كردن نتوانست (1368).
و هم نقل كرده از سهل بن سعد السّاعدى كه من حجّ كرده بودم به عزم زیارت بیت المقدس متوجّه شام شدم چون به دمشق رسیدم شهرى دیدم كه پر فرح و شادى و جمعى را دیدم كه در مسجد پنهان نوحه مى كردند و تعزیت مى داشتند. و پرسیدم: شما چه كسانید؟ گفتند: ما از موالیان اهل بیتیم و امروز سر امام حسین(علیه السلام) واهل بیت او را به شهر آورند. سهل گوید كه به صحرا رفتم از كثرت خلق و شیهه اسبان و بوق و طبل و كوسات و دفوف رستخیزى دیدم تا سواد اعظم برسید، دیدم كه سرها مى آورند بر نیزها كرده. اوّل سر جناب عباس(علیه السلام) (1369) را آوردند ودر عقب سرها، عورات حسین(علیه السلام) مى آمدند. و سر حضرت امام حسین(علیه السلام) را دیدم با شكوهى تمام و نور عظیم از او مى تافت با ریش مدوّر كه موى سفید با سیاه آمیخته بود و به وسمه خضاب كرده و سیاهى چشمان شریفش نیك سیاه بود و ابروهایش پیوسته بود و كشیده بینى بود، و تبسّم كنان به جانب آسمان، چشم گشوده بود به جانب افق و باد محاسن او را مى جنبانید به جانب چپ و راست، پنداشتى كه امیر المؤمنین على(علیه السلام) است.
عمرو بن منذر همدانى گوید: جناب امّ كلثوم(علیها السلام) را دیدم چنانكه پندارى فاطمه زهراء(علیها السلام) است چادر كهنه بر سر گرفته و روى بندى بر روى بسته، من نزدیك رفتم و امام زین العابدین(علیه السلام) و عورات خاندان را سلام كردم مرا فرمودند: اى مؤمن! اگر بتوانى چیزى بدین شخص ده كه سر حضرت حسین(علیه السلام) را دارد تا به پیش برد كه از نظاره گیان ما را زحمت است، من صد درهم بدادم بدان لعین كه سر داشت كه سر حضرت حسین(علیه السلام) را پیشتر دارد و از عورات دور شود بدین منوال مى رفتند تا نزد یزید پلید بنهادند. انتهى.(1370)

فصل هشتم :در ورود اهل بیت(علیهم السلام) به مجلس یزید پلید

یزید ملعون چون از ورود اهل بیت طاهره(علیهم السلام) به شام آگهى یافت مجلس آراست و به زینت تمام بر تخت خویش نشست و ملاعین اهل شام را حاضر كرد، از آن سوى اهل بیت رسول (صلى الله علیه و آله) را به سرهاى شهداء(علیهم السلام) در باب دارالإماره حاضر كردند در طلب رخصت بازایستادند. نخستین، زَحْر بن قیس كه مأمور بردن سر حضرت حسین(علیه السلام) بود رخصت حاصل كرده بر یزید داخل شد، یزید از او پرسید كه واى بر تو خبر چیست؟
گفت: یا امیر المؤمنین بشارت باد ترا كه خدایت فتح و نصرت داد همانا حسین بن على [(علیهماالسلام) ] با هیجده تن از اهل بیت خود و شصت نفر از شیعیان خود بر ما وارد شدند ما بر او عرضه كردیم كه جانب صلح و صلاح را فرو نگذارد و سر به فرمان عبیداللَّه بن زیاد فرود آورد و اگر نه مهیّاى قتال شود ایشان طاعت عبیداللَّه بن زیاد را قبول نكردند و جانب قتال را اختیار نمودند. پس بامدادان كه آفتاب طلوع كرد با لشكر بر ایشان بیرون شدیم و از هر ناحیه و جانب ایشان را احاطه كردیم و حمله گران افكندیم و با شمشیر تاخته بر ایشان بتاختیم و سرهاى ایشان را موضع آن شمشیرها ساختیم، آن جماعت را هول و هرب پراكنده ساخت چنانكه به هر پستى و بلندى پناهنده گشتند بدانسان كه كبوتر از باز هراسنده گردد، پس سوگند به خدا یا امیر المؤمنین به اندك زمانى كه ناقه را نحر كنند یا چشم خوابیده به خواب آشنا گردد تمام آن ها را با تیغ درگذرانید و اوّل تا آخر ایشان را مقتول و مذبوح ساختیم. اینك جسدهاى ایشان در آن بیابان برهنه و عریان افتاده با بدنهاى خون آلوده و صورتهاى بر خاك نهاده همى خورشید بر ایشان مى تابد، و باد، خاك و غبار برایشان مى انگیزاند و آن بدنها را عقابها و مرغان هوا همى زیارت كنند در بیابان دور.
چون آن ملعون سخن به پاى آورد یزید لختى سر فرو داشت و سخن نكرد پس سر برآورد و گفت: اگر حسین را نمى كشتید من از كردار شما بهتر خشنود مى شدم و اگر من حاضر بودم حسین را معفوّ مى داشتم و او را عرضه هلاك و دمار نمى گذاشتم.
بعضى گفته اند كه چون زحر واقعه را براى یزید نقل كرد آن بسیار متوحّش شد و گفت: ابن زیاد تخم عداوت مرا در دل تمام مردم كشت و عطائى به زحر نداد و او را از نزد خود بیرون كرد.
و این معجزه بود از حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) ؛ چه آنكه در اثناء آمدن به كربلا به زُهیْر بن قَین خبر داد كه زَحر بن قیس سر مرا براى یزید خواهد برد به اُمید عطا و عطائى به وى نخواهد كرد، چنانچه محمّدبن جریر طبرى نقل كرده. (1371)
پس مُخَفّر بن ثَعْلَبه كه مأمور به كوچ دادن اهل بیت (علیهم السلام) بود از درِ دارالإماره در آمد و ندا در داد و گفت:
هذا مُخَفّر بن ثَعْلَبه اَتى اَمیرَ المُؤمنینَ بِالِلّئامِ الْفَجَرة؛
یعنى من مُخَفّر بن ثعلبه هستم كه لئام فَجَره را به درگاه امیر المؤمنین یزید آورده ام.
حضرت سیّد سجّاد(علیه السلام) فرمود: آنچه مادر مُخَفّر زائیده شریر تر و لئیم تر است. و به روایت شیخ ابن نما این كلمه را یزید جواب مُخَفّر داد(1372) و شاید این اَوْلى باشد؛ چه آنكه حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) با این كافران كه از راه عناد بودند كمتر سخن مى كرد.
شیخ مفید(رضى الله عنه) فرموده در بین راه شام با احدى از آن كافران كه همراه سر مقدّس بودند تكلّم نكرد.(1373) و گفتن یزید این نوع كلمات را گاهى شاید از بهر آن باشد كه مردم را بفهماند كه من قتل حسین را نفرمودم و راضى به آن نبودم.
و جمله اى از اهل تاریخ گفته اند كه در هنگامى كه خبر ورود اهل بیت(علیهم السلام) به یزید رسید آن ملعون در قصر جیرون و منظر آنجا بود و همین كه از دور نگاهش به سرهاى مبارك بر سر نیزه ها افتاد از روى طَرَب و نشاط این دو بیت انشاد كرد:
لَما بَدَتْ تِلْكَ الْحُمُولُ (1374) وَ اَشْرَقَتْ ----- تِلْكَ الشُّمُوسُ عَلى رُبى جَیْرونِ
نَعَبَ الْغُرابُ قُلْتُ صِحْ اَوْ لاتَصِحْ ----- فَلَقَدْ قَضَیْتُ مِنَ الْغَریمِ دُیُونى (1375)
مراد آن ملحد اظهار كفر و زندقه و كیفر خواستن از رسول اكرم(صلى الله علیه و آله) بوده یعنى رسول خدا(صلى الله علیه و آله) پدران و عشیره مرا در جنگ بدر كشت من خونخواهى از اولاد او نمودم، چنانچه صریحاً این مطلب كفر آمیز را در اشعارى كه بر اشعار ابن زبعرى افزود در مجلس ورود اهل بیت(علیهم السلام) خوانده:
قَدْ قَتَلْنا الْقَوْمَ مِن ساداتِهِمْ ----- وَعَدَلْنَا قَتْلَ بَدْرٍ فَاعْتَدَلَ (1376)
(الى آخره)
بالجمله؛ چون سرهاى مقدّس را وارد آن مجلس شوم كردند سر مبارك حضرت امام حسین(علیه السلام) را در طشتى از زر به نزد یزید نهادند و یزید كه مدام عمرش به شُرب مدام مى پرداخت این وقت از شُرب خَمْر نیك سكران بود و از نظاره سر دشمن خود شاد و فرحان گشت، و این اشعار را گفت:
یا حُسنَهُ یَلْمَعُ بِالیَدَینِ ----- یَلْمَعُ فى طَسْتٍ مِنَ اللُّجَیْنِ
كاَنّما حُفّ بِوَرْدَتَیْنِ ----- كَیْفَ رَاَیْتَ الضَّربَ یا حُسَیْنُ
شَفَیْتُ غِلّى مِنْ دَمِ الْحُسَینِ ----- یا لَیْتَ مَن شاهَدَ فی الحُنَیْنِ
یَرَوْنَ فِعْلِى الْیَومَ بِالحُسَیْنِ.
و شیخ مفید(رضى الله عنه) فرموده كه چون سر مطهّر حضرت را با سایر سرهاى مقدّس در نزد او گذاشتند یزید ملعون این شعر را گفت:
نُفَلِّقُ هاماً مِنْ رِجال اَعِزَّةٍ ----- عَلَیْنا وَهُمْ كانوا اَعَقَّ وَاَظْلَما
یحیى بن حكم كه برادر مروان بود و با یزید در مجلس نشسته بود این دو شعر قرائت كرد:
لَهامٌ بِجَنْبِ الطَّفّ اَدْنى قَرابَةً ----- مِنِ ابْنِ زِیادِ الْعَبْدِ ذِى النَّسَبِ الْوَغْلِ
سُمَیَّةُ اَمْسى نَسْلُها عَدَدَ الْحَصى ----- وَ بِنْتُ رَسُول اللَّهِ لَیْسَتْ بِذى نَسْلِ
یزید دست بر سینه او زد و گفت ساكت شو یعنى در چنین مجلس جماعت آل زیاد را شناعت مى كنى و بر قلّت آل مصطفى دریغ مى خورى (1377).
از معصوم(علیه السلام) روایت شده كه چون سر مطهّر حضرت امام حسین(علیه السلام) را به مجلس یزید در آوردند مجلس شراب آراست و با ندیمان خود شراب زهرمار مى كرد و با ایشان شطرنج بازى مى كرد و شراب به یاران خود مى داد و مى گفت: بیاشامید كه این شراب مباركى است كه سر دشمن ما نزد ما گذاشته است و دلشاد و خرّم گردیده ام و ناسزا به حضرت امام حسین و پدر و جدّ بزرگوار او(علیهم السلام) مى گفت.
و هر مرتبه كه در قمار بر حریف خود غالب مى شد سه پیاله شراب زهرمار مى كرد و تَهِ جرعه شومش را پهلوى طشتى كه سر مقدّس آن سرور در آن گذاشته بودند مى ریخت.
پس هر كه از شیعیان ما است باید كه از شراب خوردن و بازى كردن شطرنج اجتناب نماید و هر كه در وقت نظر كردن به شراب یا شطرنج صلوات بفرستد بر حضرت امام حسین(علیه السلام) و لعنت كند یزید و آل زیاد را، حقتعالى گناهان او را بیامرزد هر چند به عدد ستارگان باشد. (1378)
در «كامل بهائى» از «حاویه» نقل كرده كه یزید خمر خورد و بر سر حضرت امام حسین(علیه السلام) ریخت، زن یزید آب و گلاب برگرفت و سر منوّر امام(علیه السلام) را پاك بشست، آن شب فاطمه(علیها السلام) را در خواب دید كه از او عذر مى خواست.
بالجمله؛ چون سرهاى مبارك را بر یزید وارد كردند، اهل بیت(علیهم السلام) را نیز در آوردند در حالتى كه ایشان را به یك رشته بسته بودند و حضرت على بن الحسین(علیه السلام) را در «غُل جامعه» بود و چون یزید ایشان را به آن هیئت دید گفت، خدا قبیح و زشت كند پسر مرجانه را اگر بین شما و او قرابت و خویشى بود ملاحظه شما ها را مى نمود و این نحو بد رفتارى با شما نمى نمود و به این هیئت و حال شما را براى من روانه نمى كرد.(1379)
و به روایت ابن نما از حضرت سجّاد(علیه السلام) دوازده تن ذكور بودند كه در زنجیر و غل بودند، چون نزد یزید ایستادند، حضرت سیّد سجاد(علیه السلام) رو كرد به یزید و فرمود: آیا رخصت مى دهى مرا تا سخن گویم؟ گفت: بگو ولكن هذیان مگو. فرمود: من در موقفى مى باشم كه سزاوار نیست از مانند من كسى كه هذیان سخن گوید، آنگاه فرمود: اى یزید! ترا به خدا سوگند مى دهم چه گمان مى برى با رسول خدا(صلى الله علیه و آله) اگر ما را بدین حال ملاحظه فرماید؟ پس جناب فاطمه دختر حضرت سیّد الشهداء(علیه السلام) فرمود: اى یزید! دختران رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را كسى اسیر مى كند! اهل مجلس و اهل خانه یزید از استماع این كلمات گریستند چندان كه صداى گریه و شیون بلند شد، پس یزید حكم كرد كه ریسمانها را بریدند و غلها را برداشتند. (1380)
شیخ جلیل على بن ابراهیم القمى از حضرت صادق(علیه السلام)روایت كرده كه چون سر مبارك حضرت سیّد الشهداء را با حضرت على بن الحسین و اسراى اهل بیت(علیهم السلام) بر یزید وارد كردند على بن الحسین(علیه السلام) را غلّ در گردن بود یزید به او گفت: اى على بن الحسین! حمد مر خدایى را كه كشت پدرت را!؟ حضرت فرمود كه لعنت خدا بر كسى باد كه كشت پدر مرا. یزید چون این بشنید در غضب شد فرمان قتل آن جناب را داد، حضرت فرمود: هر گاه بكشى مرا پس دختران رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را كه برگرداند به سوى منزلگاهشان و حال آنكه محرمى جز من ندارند. یزید گفت: تو بر مى گردانى ایشان را به جایگاه خودشان. پس یزید سوهانى طلبید و شروع كرد به سوهان كردن «غل جامعه» كه بر گردن آن حضرت بود، پس از آن گفت: اى على بن الحسین! آیا مى دانى چه اراده كردم بدین كار؟ فرمود: بلى، خواستى كه دیگرى را بر من منّت و نیكى نباشد، یزید گفت: این بود به خدا قسم آنچه اراده كرده بودم. پس یزید این آیه را خواند:
«ما اَصابَكُمْ مِن مُصیبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ اَیْدیكُمْ وَ یَعْفُو عَنْ كثیرٍ.» (1381)
حاصل ترجمه آن است كه: گرفتاریها كه به مردم مى رسد به سبب كارهاى خودشان است و خدا در گذشت كند از بسیارى.
حضرت فرمود: نه چنین است كه تو گمان كرده اى این آیه درباره ما فرود نیامده بلكه آنچه درباره ما نازل شده این است.
«ما اَصابَكُمْ مِنْ مُصیبَةٍ فىِ الاَرْضِ وَ لا فى اَنْفُسِكُمْ اَلاَّ فى كتابٍ مِنْ قَبْلِ اَنْ نَبْرَاَها...»(1382).
مضمون آیه آنكه: نرسد مصیبتى به كسى در زمین و نه در جانهاى شما آدمیان مگر آنكه در نوشته آسمانى است پیش از آنكه خلق كنیم او را تا افسوس نخورید بر آنچه از دست شما رفته و شاد نشوید براى آنچه شما را آمده. پس حضرت فرمود: مائیم كسانى كه چنین هستند(1383).
بالجمله؛ یزید فرمان داد تا آن سر مبارك را در طشتى در پیش روى او نهادند و اهل بیت(علیهم السلام) را در پشت سر او نشانیدند تا به سر حسین(علیه السلام) نگاه نكنند، سیّد سجّاد(علیه السلام) را چون چشم مبارك بر آن سر مقدّس افتاد بعد از آن هرگز از سر گوسفند غذا میل نفرمود، و چون نظر حضرت زینب(علیها السلام) بر آن سر مقدس افتاد بى طاقت شد و دست برد گریبان خود را چاك كرد و با صداى حزینى كه دلها را مجروح مى كرد نُدبه آغاز نمود و مى گفت: یا حُسَینا و اَىْ حبیب رسول خدا واى فرزند مكه و مِنى ، اى فرزند دلبند فاطمه زهراء و سیده نساء، اى فرزند دختر مصطفى! اهل مجلس آن لعین همگى به گریه در آمدند و یزید خبیث پلید ساكت بود.
وَ مِمّا یُزیلُ الْقَلبَ عَنْ مُسْتَقِرّها ----- وَ یَتْرُكُ زَنْدَ الْغَیْظِ فى الصَّدر وارِیا (1384)
وُقُوف بَناتِ الْوَحى عِنْدَ طَلیقِها ----- بِحالٍ بِها تَشْجینَ (1385) حَتّى الْاَعادِیا
پس صداى زنى هاشمیّه كه در خانه یزید بود به نوحه و ندبه بلند شد و مى گفت: یا حبیباه یا سیّد اَهْلَبیْتاه یابن محمّداه، اى فریاد رس بیوه زنان و پناه یتیمان، اى كشته تیغ اولاد زناكاران. بار دگر حاضران كه آن ندبه را شنیدند گریستند و یزید بى حیا هیچ از این كلمات متأثر نشد و چوب خیزرانى طلبید و به دست گرفت و بر دندانهاى مبارك آن حضرت مى كوفت و اشعارى (1386) مى گفت كه حاصل بعضى از آنها آنكه اى كاش اشیاخ بنى امیّه كه در جنگ بدر كشته شدند حاضر مى بودند و مى دیدند كه من چگونه انتقام ایشان را از فرزندان قاتلان ایشان كشیدم و خوشحال مى شدند و مى گفتند اى یزید دستت شَل نشود كه نیك انتقام كشیدى.(1387)
چون ابوبَرْزَه اَسلمى كه حاضر مجلس بود و از پیش یكى از صحابه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) بوده نگریست كه یزید چوب بر دهان مبارك حضرت حسین(علیه السلام) مى زند گفت: اى یزید! واى بر تو آیا دندان حسین را به چوب خیزران مى كوبى؟! گواهى مى دهم كه من دیدم رسول خدا(صلى الله علیه و آله) دندانهاى او را و برادر او حَسَن(علیه السلام) را مى بوسید و مى مكید و مى فرمود: شما دو سیّد جوانان اهل بهشت اید، خدا بكشد كشنده شما را و لعنت كند قاتِل شما را و ساخته از براى او جهنم را.
یزید از این كلمات در غضب شد و فرمان داد تا او را بر زمین كشیدند و از مجلس بیرون بردند.(1388)
این وقت جناب زینب دختر امیر المؤمنین(علیهماالسلام) برخاست و خطبه خواند كه خلاصه آن به فارسى چنین مى آید:
حمد و ستایش مختص یزادن پاك است كه پروردگار عالمین است و درود و صلوات از براى خواجه لولاك رسول او محمّد و آل او(علیهم السلام) است. هر آینه خداوند راست فرموده هنگامى كه فرمود:
«ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الّذینَ اَساؤُ السُّوى اَنْ كَذَّبُوا بآیاتِ اللَّه وَ كانُوا بِها یَسْتَهْزِؤُنَ.» (1389)
حضرت زینب(علیها السلام) از این آیه مباركه اشاره فرمود كه یزید و اتباع او كه سر از فرمان خداى برتافتند و آیات خدا را انكار كردند بازگشت ایشان به آتش دوزخ خواهد بود. آنگاه روى با یزید آورد و فرمود:
هان اى یزید! آیا گمان مى كنى كه چون زمین و آسمان را بر ما تنگ كردى و ما را شهر تا شهر مانند اسیران كوچ دادى از منزلت و مكانت ما كاستى و بر حشمت و كرامت خود افزودى و قربت خود را در حضرت یزدان به زیادت كردى كه از این جهت آغاز تكبّر و تنمّر نمودى و بر خویشتن بینى بیفزودى و یك باره شاد و فرحان شدى كه مملكت دنیا بر تو گرد آمد و سلطنت ما از بهر تو صافى گشت؟ نه چنین است اى یزید، عنان بازكش و لختى به خود باش مگر فراموش كردى فرمایش خدا را كه فرموده:
«البته گمان نكنند آنانكه كفر ورزیدند كه مهلت دادن ما ایشان را بهتر است از براى ایشان، همانا مهلت دادیم ایشان را تا بر گناه خود بیفزایند و از براى ایشان است عذابى مُهین»(1390).
آیا از طریق عدالت است اى پسر طُلَقاء كه زنان و كنیزان خود را در پس پرده دارى و دختران رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را چون اسیران، شهر به شهر بگردانى همانا پرده حشمت و حرمت ایشان را هتك كردى و ایشان را از پرده بر آوردى و در منازل و مناهل به همراهى دشمنان كوچ دادى و مطمح نظر هر نزدیك و دور و وضیع و شریف ساختى در حالتى كه از مردان و پرستاران ایشان كسى با ایشان نبود و چگونه امید مى رود كه نگاهبانى ما كند كسى كه جگر آزادگان را بخاید(1391) و از دهان بیفكند و گوشتش به خون شهیدان بروید و نموّ كند؛ كنایه از آن كه از فرزند هند جگر خواره چه توقع باید داشت و چه بهره توان یافت. و چگونه درنگ خواهد كرد در دشمنى ما اهل بیت كسى كه بغض و كینه ما را از بَدْر و اُحد در دل دارد و همیشه به نظر دشمنى ما را نظر كرده پس بدون آنكه جرم و جریرتى بر خود دانى و بى آنكه امرى عظیم شمارى شعرى بدین شناعت مى خوانى:
لاََهَلُّووا وَاسْتَهَلُّوا فَرَحاً ----- ثُمَّ قالُوا یا یَزیدُ لاتَشَلّ
و با چوبى كه در دست دارى بردندانهاى ابوعبداللَّه(علیه السلام) سیّد جوانان اهل بهشت مى زنى و چرا این بیت را نخوانى و حال آنكه دلهاى ما را مجروح و زخمناك كردى و اصل و بیخ ما را بریدى از این جهت كه خون ذریّه پیغمبر(صلى الله علیه و آله) را ریختى و سلسله آل عبدالمطّلب را كه ستارگان روى زمین اند گسیختى و مشایخ خود را ندا مى كنى و گمان دارى كه نداى تو را مى شنوند، و البته زود باشد كه به ایشان ملحق شوى و آرزو كنى كه شل بودى و گنگ بودى و نمى گفتى آنچه را كه گفتى و نمى كردى آنچه را كه كردى، لكن آرزو و سودى نكند، آنگاه حقّ تعالى را خطاب نمود و عرض كرد: بار الها! بگیر حق ما را و انتقام بكش از هر كه با ما ستم كرد و نازل گردان غضب خود را بر هر كه خون ما ریخت و حامیان ما را كشت.
پس فرمود: هان اى یزید! قسم به خدا كه نشكافتى مگر پوست خود را و نبریدى مگر گوشت خود را، و زود باشد كه بر رسول خدا وارد شوى در حالتى كه متحمّل باش وِزر ریختن خون ذریّه او را و هتك حرمت عترت او را در هنگامى كه حقّ تعالى جمع مى كند پراكندگى ایشان را و مى گیرد حق ایشان را و گمان مبر البتّه آنان را كه در راه خدا كشته شدند مُردگانند بلكه ایشان زنده و در راه پروردگار خود روزى مى خوردند و كافى است ترا خداوند از جهت داورى، و كافى است محمّد(صلى الله علیه و آله) ترا براى مخاصمت و جبرئیل براى یارى او و معاونت و زود باشد كه بداند آن كسى كه تو را دستیار شد و بر گردن مسلمانان سوار كرد وخلافت باطل براى تو مستقر گردانید و چه نكوهیده بدلى براى ظالمین هست و خواهید دانست كه كدام یك از شما مكان او بدتر و یاوَر او ضعیفتر است و اگر دواهى روزگار مرا باز داشت كه با تو مخاطبه و تكلّم كنم همانا من قدر ترا كم مى دانم و سرزنش ترا عظیم و توبیخ ترا كثیر مى شمارم؛ چه اینها در تو اثر نمى كند و سودى نمى بخشد، لكن چشمها گریان و سینه ها بریان است چه امرى عجیب و عظیم است نجیبانى كه لشكر خداوندند به دست طُلَقاء كه لشكر شیطانند كشته گردند و خون ما از دستهاى ایشان بریزد و دهان ایشان از گوشت ما بدوشد و بنوشد وآن جسدهاى پاك و پاكیزه را گرگهاى بیابانى به نوبت زیارت كنند و آن تن هاى مبارك را مادران بچّه كفتارها بر خاك بمالند.
اى یزید! اگر امروز ما را غنیمت خود دانستى زود باشد كه این غنیمت موجب غرامت تو گردد در هنگامى كه نیابى مگر آنچه را كه پیش فرستادى و نیست خداوند بر بندگان ستم كننده و در حضرت او است شكایت ما و اعتماد ما، اكنون هر كید و مكرى كه توانى بكن و هر سعى كه خواهى به عمل آور و در عداوت ما كوشش فرو مگذار و با این همه، به خدا سوگند كه ذكر ما را نتوانى محو كرد و وحى ما را نتوانى دور كرد، و باز ندانى فرجام ما را و درك نخواهى كرد غایت و نهایت ما را و عار كردار خود را از خویش نتوانى دور كرد و رأى تو كذب و علیل و ایّام سلطنت تو قلیل و جمع تو پراكنده و روز تو گذرنده است در روزى كه منادى حق ندا كند كه لعنت خدا بر ستمكاران است.
سپاس و ستایش خداوندى را كه ختم كرد در ابتدا بر ما سعادت را و در انتها رحمت و شهادت را و از خدا سؤال مى كنم كه ثواب شهداى ما را تكمیل فرماید و هر روز بر اجر ایشان بیفزاید و در میان ما خلیفه ایشان باشد و احسانش را بر ما دائم دارد كه اوست خداوند رحیم و پروردگار ودود، و كافى است در هر امرى و نیكو وكیل است (1392).
یزید را موافق نمى افتد كه جناب زینب(علیها السلام) را بدین سخنان درشت و كلمات شتم آمیز مورد غضب و سخط دارد، خواست كه عذرى بر تراشد كه زنان نوائح بیهُشانه سخن كنند، و این قسم سخنان از جگر سوختگان پسندیده است لاجرم این شعر را بگفت:
یا صَیْحَةً تُحْمَدُ مِنْ صَوائح ----- ما اَهْوَنَ المَوْتُ عَلىَ النّوائحِ
آنگاه یزید با حاضرین اهل شام مشورت كرد كه با این جماعت چه عمل نمایم. آن خبیثان كلام زشتى گفتند كه معنى آن مناسب ذكر نیست و مرادشان آن بود كه تمام را با تیغ در گذران.
نعمان بن بشیر كه حاضر مجلس بود گفت: اى یزید! ببین تا رسول خدا(صلى الله علیه و آله) با ایشان چه صنعت داشت آن كن كه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) كرد.(1393)
و مسعودى نقل كرده: وقتى كه اهل مجلس یزید این كلام را گفتند: حضرت باقر(علیه السلام) شروع كرد به سخن، و در آن وقت دو سال و چند ماه از سن مباركش گذشته بود پس حمد و ثنا گفت خداى را پس رو كرد به یزید و فرمود: اهل مجلس تو در مشورت تو رأى دادند به خلاف اهل مجلس فرعون در مشورت كردن فرعون با ایشان در امر موسى و هارون؛ چه آنها گفتند «اَرْجِهْ وَاَخاهُ» و این جماعت رأى دادند به كشتن ما و براى این سببى است. یزید پرسید سببش چیست؟ فرمود: اهل مجلسِ فرعون اولاد حلال بودند و این جماعت اولاد حلال نیستند و نمى كشد انبیاء و اولاد ایشان را مگر اولادهاى زنا، پس یزید از كلام باز ایستاد و خاموش گردید. (1394)
این هنگام به روایت سیّد و مفید، از مردم شام مردى سرخ رو نظر كرد به جانب فاطمه دختر حضرت امام حسین(علیه السلام) پس رو كرد به یزید و گفت: یا امیر المؤمنین! هَبْ لى هذِهِ الْجارِیَة؛ یعنى این دخترك را به من ببخش. جناب فاطمه(علیها السلام) فرمود: چون این سخن بشنیدم بر خود بلرزیدم و گمان كردم كه این مطلب از براى ایشان جایز است. پس به جامه عمّه ام جناب زینب(علیها السلام) چسبیدم و گفتم: عمّه یتیم شدم اكنون باید كنیز مردم شوم (1395)! جناب زینب(علیها السلام) روى با شامى كرد و فرمود: دروغ گفتى واللَّه و ملامت كرده شدى، به خدا قسم این كار براى تو و یزید صورت نبندد و هیچ یك اختیار چنین امرى ندارید.
یزید در خشم شد و گفت: سوگند به خداى دروغ گفتى این امر براى من روا است و اگر خواهم بكنم مى كنم.
حضرت زینب(علیها السلام) فرمود: نه چنین است به خدا سوگند حقّ تعالى این امر را براى تو روا نداشته و نتوانى كرد مگر آنكه از ملّت ما بیرون شوى و دینى دیگر اختیار كنى.
یزید از این سخن خشمش زیادتر شد و گفت: در پیش روى من چنین سخن مى گویى همانا پدر و برادر تو از دین بیرون شدند.
جناب زینب(علیها السلام) فرمود: به دین خدا و دین پدر و برادر من، تو و پدر و جدّت هدایت یافتند اگر مسلمان باشى.
یزید گفت: دروغ گفتى اى دشمن خدا.
حضرت زینب(علیها السلام) فرمود: اى یزید! اكنون تو امیر و پادشاهى هر چه مى خواهى از روى ستم فحش و دشنام مى دهى و ما را مقهور مى دارى. یزید گویا شرم كرد و ساكت شد، آن مرد شامى دیگر باره سخن خود را اعاده كرد، یزید گفت: دور شو خدا مرگت دهد، آن مرد شامى از یزید پرسید ایشان كیستند؟
یزید گفت: آن فاطمه دختر حسین و آن زن دختر على است، مرد شامى گفت: حسین پسر فاطمه و على پسر ابوطالب؟ یزید گفت: بلى، آن مرد شامى گفت: لعنت كند خداوند ترا اى یزید عترت پیغمبر خود را مى كشى و ذریّه او را اسیر مى كنى؟! به خدا سوگند كه من گمان نمى كردم ایشان را جز اسیران روم؛ یزید گفت: به خدا سوگند ترا نیز به ایشان مى رسانم و امر كرد كه او را گردن زدند(1396).
شیخ مفید(رضى الله عنه) فرمود: پس یزید امر كرد تا اهل بیت را با على بن الحسین(علیهم السلام) در خانه علیحدّه كه متّصل به خانه خودش بود جاى دادند و به قولى، ایشان را در موضع خرابى حبس كردند كه نه دافع گرما بود و نه حافظ سرما چنانكه صورتهاى مباركشان پوست انداخت، و در این مدتى كه در شام بودند نوحه و زارى بر حضرت امام حسین(علیه السلام) مى كردند (1397).
و روایت شده كه در این ایّام در ارض بیت المقدس هر سنگى كه از زمین بر مى داشتند از زیرش خون تازه مى جوشید. و جمعى نقل كرده اند كه یزید امر كرد سر مطهّر امام(علیه السلام) را بر در قصر شُوْم او نصب كردند و اهل بیت(علیه السلام) را امر كرد كه داخل خانه او شوند، چون مخدّرات اهل بیت عصمت و جلالت«علیهن السلام» داخل خانه آن لعین شدند زنان آل ابوسفیان زیورهاى خود را كندند و لباس ماتم پوشیدند و صدا به گریه و نوحه بلند كردند و سه روز ماتم داشتند و هند دختر عبداللَّه بن عامر كه در آن وقت زن یزید بود و پیشتر در حباله حضرت امام حسین(علیه السلام) بود پرده را درید و از خانه بیرون دوید و به مجلس آن لعین آمد در وقتى كه مجمع عام بود گفت: اى یزید! سر مبارك فرزند فاطمه دختر رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را بر در خانه من نصب كرده اى! یزید برجست و جامه بر سر او افكند و او را برگرداند و گفت: اى هند! نوحه و زارى كن بر فرزند رسول خدا[(صلى الله علیه و آله) ] و بزرگ قریش كه پسر زیاد لعین در امر او تعجیل كرد و من به كشتن او راضى نبودم (1398).
علاّمه مجلسى(رضى الله عنه) در «جلاءُ العُیون» پس از آنكه حكایت مرد سرخ روى شامى را نقل كرده فرموده: پس یزید امر كرد كه اهل بیت رسالت(علیهم السلام) را به زندان بردند، حضرت امام زین العابدین(علیه السلام) را با خود به مسجد برد و خطیبى را طلبید و بر منبر بالا كرد، آن خطیب ناسزاى بسیارى به حضرت امیر المؤمنین و امام حسین(علیهماالسلام) گفت و یزید و معاویه علیهما اللعنة را مدح بسیار كرد، حضرت امام زین العابدین(علیه السلام) ندا كرد او را كه:
وَیْلَكَ اَیُّهَااْلخاطِبُ اِشْتَرَیْتَ مَرْضاةَ اْلمَخْلوُقِ بِسَخَطِ الخالقِ فَتَبَوَّء مَقْعَدُكَ مِنَ النّارِ؛
یعنى واى بر تو اى خطیب! كه براى خشنودى مخلوق، خدا را به خشم آوردى، جاى خود را در جهنم مهیّا بدان (1399).
پس حضرت على بن الحسین(علیه السلام) فرمود كه اى یزید! مرا رخصت ده كه بر منبر بروم و كلمه اى چند بگویم كه موجب خشنودى خداوند عالمیان و اجر حاضران گردد، یزید قبول نكرد، اهل مجلس التماس كردند كه او را رخصت بده كه ما مى خواهیم سخن او را بشنویم، یزید گفت: اگر بر منبر برآید مرا و آل ابوسفیان را رسوا مى كند، حاضران گفتند: از این كودك چه بر مى آید، یزید گفت: او از اهل بیتى است كه در شیرخوارگى به علم و كمال آراسته اند، چون اهل شام بسیار مبالغه كردند یزید رخصت داد تا حضرت بر منبر بالا رفت و حمد و ثناى الهى اداء كرد و صلوات بر حضرت رسالت پناهى و اهل بیت او فرستاد و خطبه اى در نهایت فصاحت و بلاغت ادا كرد كه دیده هاى حاضران را گریان و دلهاى ایشان را بریان كرد.(1400)
قُلْتُ اِنّى اُحِبُّ فى هذا الْمَقامِ اَنْ اَتَمَثَّلَ بِهذِهِ الْاَبیاتِ الّتى لایَسْتَحِقُّ اَنْ یُمْدَحَ بِها اِلاّ هذَاالامامُ(علیه السلام)
حتّى انَرْتَ بِضَوْءِ وَجْهِكَ فَانْجَلى ----- ذاكَ الدُّجى وَانْجابَ ذاكَ الْعَثیرُ
فَافْتَنَّ فیكَ النّاظروُنَ فَاِصْبَعٌ ----- یُومى اِلَیكَ بِها وَعَیْنٌ تَنْظُرُ
یَجِدُونَ رُؤیَتَكَ الّتى فازُوا بِها ----- مِنْ انْعُمِ اللَّهِ الّتى لاتُكْفَرُوا
فَمَشَیْتَ مَشْیَةَ خاضِعٍ مُتواضِعٍ ----- للَّهِ لایُزْهى ولایَتَكَبَّرُ
فَلَوْ اَنَّ مُشْتاقاً تَكَلَّفَ فَوقَ ما ----- فى وُسْعِهِ لَسَعى اِلَیْكَ الْمِنْبَرُ
اَبْدَیْتَ مِنْ فَصْل الخِطابِ بِحِكْمَةٍ ----- تُبنى عَنِ الْحَقّ الْمُبینِ و تُخْبِرُ
پس فرمود كه ایّها الناس حقّ تعالى ما اهل بیت رسالت را شش خصلت عطا كرده است و به هفت فضیلت ما را بر سایر خلق زیادتى داده، و عطا كرده است به ما علم و بردبارى و جوانمردى و فصاحت و شجاعت و محبت در دلهاى مؤمنان. و فضیلت داده است ما را به آنكه از ما است نبىّ مختار محمّدمصطفى(صلى الله علیه و آله) ، و از ما است صدّیق اعظم على مرتضى(علیه السلام) ، و از ما است جعفر طیّار كه با دو بال خویش در بهشت با ملائكه پرواز مى كند، و از ما است حمزه شیر خدا و شیر رسول خدا(صلى الله علیه و آله) ، و از ما است دو سبط این امّت حسن و حسین(علیهماالسلام) كه دو سیّد جوانان اهل بهشت اند.(1401) هر كه مرا شناسد شناسد و هر كه مرا نشناسد من خبر مى دهم او را به حسب و نسب خود.
ایّها الناس! منم فرزند مكّه و مِنى ، منم فرزند زَمْزَم و صَفا. و پیوسته مفاخر خویش و مدائح آباء و اجداد خود را ذكر كرد تا آنكه فرمود: منم فرزند فاطمه زهراء(علیها السلام) ، منم فرزند سیّده نساء، منم فرزند خدیجه كبرى ، منم فرزند امام مقتول به تیغ اهل جفا، منم فرزند لب تشنه صحراى كربلا، منم فرزند غارت شده اهل جور و عنا، منم فرزند آنكه بر او نوحه كردند جنّیان زمین و مرغان هوا، منم فرزند آنكه سرش را بر نیزه كردند و گردانیدند در شهرها، منم فرزند آنكه حَرَم او را اسیر كردند اولاد زنا، مائیم اهل بیت محنت و بلا، مائیم محلّ نزول ملائكه سما، و مهبط علوم حقّ تعالى.
پس چندان مدائح اجداد گرام و مفاخر آباء عِظام خود را یاد كرد كه خُروش از مردم برخاست و یزید ترسید كه مردم از او برگردند مؤذّن را اشاره كرد كه اذان بگو، چون مؤذّن اللَّهُ اكبرُ گفت، حضرت فرمود: از خدا چیزى بزرگتر نیست، چون مؤذّن گفت: اَشْهَدُ اَنْ لااِلهَ الاَّ اللَّهُ حضرت فرمود كه شهادت مى دهند به این كلمه پوست و گوشت و خون من، چون مؤذن گفت: اَشْهَدُ اَنَّ مُحمداً رَسُولُ اللَّه(صلى الله علیه و آله) حضرت فرمود: كه اى یزید! بگو این محمد(صلى الله علیه و آله) كه نامش را به رفعت مذكور مى سازى جدّ من است یا جدّ تو؟ اگر مى گویى جدّ تواست دروغ گفته باشى و كافر مى شوى، و اگر مى گویى جدّ من است پس چرا عترت او را كشتى و فرزندان او را اسیر كردى!؟ آن ملعون جواب نگفت و به نماز ایستاد.
مؤلف گوید: كه آنچه از مقاتل و حكایات رفتار یزید با اهل بیت(علیهم السلام) ظاهر مى شود آن است كه یزید از انگیزش فتنه بیمناك شد و از شماتت و شناعت اهل بیت(علیهم السلام) خوى برگردانید و فى الجمله به طریق رفق و مدارا با اهل بیت رفتار مى كرد و حارسان و نگاهبانان را از مراقبت اهل بیت(علیهم السلام) برداشت و ایشان را در حركت و سكون به اختیار خودشان گذاشت و گاه گاهى حضرت سیّد سجاد(علیه السلام) را در مجلس خویش مى طلبید و قتل امام حسین(علیه السلام) را به ابن زیاد نسبت مى داد و او را لعنت مى كرد بر این كار و اظهار ندامت مى كرد و این همه به جهت جلب قلوب عامّه و حفظ ملك و سلطنت بود نه اینكه در واقع پشیمان و بدحال شده باشد؛ زیرا كه مورّخین نقل كرده اند كه یزید مكرّر بعد از قتل حضرت سیّد الشهداء علیه آلاف التحیه و الثناء موافق بعضى مقاتل در هر چاشت و شام سَرِ مقدّس آن سرور را بر سرخوان خود مى طلبید، و گفته اند كه مكرّر یزید بر بساط شراب بنشست و مغنّیان را احضار كرد و ابن زیاد را به جانب دست راست خود بنشانید و روى به ساقى نمود و این شعر مَیْشوم را قرائت كرد:
اَسْقِنى شَرْبَةً تُرَوّى مُشاشى ----- ثُمَّ مِلْ فَاسْقِ مِثلَهَا ابْنَ زیادٍ
صاحِبَ السِّرّ وَالْاَمانَةِ عِنْدى ----- وَلِتَسْدیدِ مَغْنمى وَ جِهادى
قاتِلَ الخارِجِىّ اَعْنى حُسَیْناً ----- وَ مُبیدَ الْاَعداءِ وَ الْحُسّادِ
سیّد ابن طاوس(رضى الله عنه) از حضرت سیّد سجّاد(علیه السلام) روایت كرده است كه از زمانى كه سر مطهر امام حسین(علیه السلام) را براى یزید آوردند یزید مجالس شراب فراهم مى كرد و آن سر مطهّر را حاضر مى ساخت و در پیش خویش مى نهاد و شُرب خمر مى كرد.(1402)
روزى رسول سلطان روم كه از اشراف و بزرگان فرنگ بود در مجلس آن مَیشوم حاضر بود از یزید پرسید كه اى پادشاه عرب! این سر كیست؟ یزید گفت: ترا با این سر حاجت چیست؟ گفت: چون من به نزد ملك خویش باز شوم از هر كم و بیش از من پرسش مى كند مى خواهم تا قصّه این را بدانم و به عرض پادشاه برسانم تا شاد شود و با شادى تو شریك گردد. یزید گفت: این سر حسین بن على بن ابى طالب است.
گفت: مادرش كیست؟ گفت: فاطمه دختر رسول خدا(صلى الله علیه و آله) . نصرانى گفت: اُف بر تو و بر دین تو، دین من از دین شما بهتر است؛ چه آنكه پدر من از نژاد داود پیغمبر است و میان و من داود پدران بسیار است و مردم نصارى مرا با این سبب تعظیم مى كنند و خاك مقدم مرا به جهت تبرّك برمى دارند و شما فرزند دختر پیغمبر خود را كه با پیغمبر یك مادر بیشتر واسطه ندارد به قتل مى رسانید! پس این چه دین است كه شما دارید پس براى یزید حدیث كنیسه حافر را نقل كرد. یزید فرمان داد كه این مرد نصارى را بكشید كه در مملكت خویش مرا رسوا نسازد.
نصرانى چون این بدانست گفت: اى یزید آیا مى خواهى مرا بكشى؟ گفت: بلى، گفت: بدان كه من در شب گذشته پیغمبر شما را در خواب دیدم مرا بشارت بهشت داد من در عجب شدم اكنون از سِرّ آن آگاه شدم، پس كلمه شهادت گفت: و مسلمان شد پس برجست و آن سر مبارك را برداشت و به سینه چسبانید و مى بوسید و مى گریست تا او را شهید كردند (1403).
و در «كامل بهائى» است (1404) كه در مجلس یزید ملك التّجار روم كه عبدالشّمس نام داشت حاضر بود گفت: یا امیر! قریب شصت سال باشد كه من تجارت مى كردم، از قسطنطنیّه به مدینه رفتم و ده بُرد یمنى و ده نافه مِشك و دو من عنبر داشتم به خدمت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) رفتم او در خانه اُمّ سلمه بود، انس بن مالك اجازت خواست من به خدمت او رفتم واین هدایا كه مذكور شد نزد او بنهادم از من قبول كرد و من هم مسلمان شدم، مرا عبدالوّهاب نام كرد لیكن اسلام را پنهان دارم از خوف ملك روم، و در خدمت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) بودم كه حسن و حسین(علیهماالسلام) در آمدند و حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) ایشان را ببوسید و بر ران خود نشانید، امروز تو سر ایشان را از تن جدا كرده اى قضیب به ثنایاى حسین(علیه السلام) كه بوسه گاه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) است مى زنى! در دیار ما دریائى است و در آن دریا جزیره اى و در آن جزیره صومعه اى و در آن صومعه چهار سُم خر است كه گویند عیسى(علیه السلام) روزى بر آن سورا شده بود آن را به زر گرفته در صندوق نهاده، سلاطین و امراى روم و عامّه مردم هر سال آنجا به حجّ روند و طواف آن صومعه كنند و حریر آن سُمها را تازه كنند و آن كهنه را پاره پاره كرده به تحفه برند، شما با فرزند رسول خود این مى كنید؟! یزید گفت: بر ما تباه كرد، گفت تا عبدالوّهاب را گردن زنند.
عبدالوّهاب زبان برگشود به كلمه شهادت و اقرار به نبوّت حضرت محمّد(صلى الله علیه و آله) و امامت حسین(علیه السلام) كرد و لعنت كرد بر یزید و آباء و اجداد او، بعد از آن او را شهید كردند(1405).
و سیّد روایت كرده كه روزى حضرت امام زین العابدین(علیه السلام) در بازارهاى دمشق عبور مى كرد كه ناگاه منهال بن عمرو، آن حضرت را دید و عرض كرد كه یابن رسول اللَّه! چگونه روزگار به سر مى برى؟ حضرت فرمود: چنانكه بنى اسرائیل در میان آل فرعون كه پسران ایشان را مى كشتند و زنان ایشان را زنده مى گذاشتند و اسیر و خدمتكار خویش مى نمودند، اى منهال! عرب بر عجم افتخار مى كرد كه محمّداز عرب است و قریش بر سایر عرب فخر مى كرد كه محمد(صلى الله علیه و آله) قرشى است و ما كه اهل بیت آن جنابیم مغضوب و مقتول و پراكنده ایم پس راضى شده ایم به قضاى خدا و مى گوئیم اِنّاللَّه وَاِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ.(1406)
شیخ اجلّ على بن ابراهیم قمّى در تفسیر خود این مكالمه امام را در بازارهاى شام با منهال نقل كرده با تفاوتى. و بعد از تشبیه حال خویش به بنى اسرائیل فرموده كار خیر البریّه (1407) به آنجا رسیده كه بعد از پیغمبر(صلى الله علیه و آله) در بالاى منابر ایشان را لعن مى كنند و كار دشمنان به آنجائى رسیده كه مال و شرف به آنها عطاء مى شود و امّا دوستان و محبّان ما حقیر و بى بهره اند و پیوسته كار مؤمنان چنین بوده یعنى باید ذلیل و مقهور دولتهاى باطله باشند. پس فرمود: و بامداد كردند عجم كه اعتراف داشتند به حق عرب به سبب آنكه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) از عرب بوده و عرب اعتراف داشتند به حق قریش به سبب آنكه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) از ایشان بوده و قریش بدین سبب بر عرب فخر مى كرد و عرب نیز به همین سبب بر عجم فخر مى كرد، و ما كه اهل بیت پیغمبریم كسى حقّ ما را نمى شناسد، چنین است روزگار ما.(1408)
از سیّد محدّث جلیل سیّد نعمةاللَّه جزایرى در كتاب «انوار نعمانیه» این خبر به وجه ابسطى نقل شده و آن چنان است كه منهال دید آن حضرت را در حالتى كه تكیه بر عصا كرده بود و ساقهاى پاى او مانند دو نِى بود و خون جارى بود از ساقهاى مباركش و رنگ شریفش زرد بود، و چون حال او پرسید، فرمود: چگونه است حال كسى كه اسیر یزید بن معاویه است و زنهاى ما تا به حال شكمهایشان از طعام سیر نگشته و سرهاى ایشان پوشیده نشده و شب و روز به نوحه و گریه مى گذرانند، و بعد از نقل شطرى از آنچه در روایت «تفسیر قمّى» گذشت، فرمود: هیچ گاهى یزید ما را نمى طلبد مگر آنكه گمان مى كنیم كه اراده قتل ما دارد و به جهت كشتن، ما را مى طلبد اِنّاللَّه وَاِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ. منهال گفت: عرضه داشتم اكنون كجا مى روید؟ فرمود: آن جائى كه ما را منزل داده اند سقف ندارد و آفتاب ما را گداخته است و هواى خوبى در آنجا نمى بینیم، الحال به جهت ضعف بدن بیرون آمده ام تا لحظه اى استراحت كنم و زود برگردم به جهت ترسم بر زنها. پس در این حال كه با آن حضرت تكلّم مى كردم دیدم نداى زنى بلند شد و آن جناب را صدا زد كه كجا مى روى اى نور دیده و آن جناب زینب دختر على مرتضى(علیهماالسلام) بود(1409).
در «مثیر الاحزان» است كه یزید اهل بیت(علیهم السلام) را در مساكنى منزل داده بود كه از سرما و گرما ایشان را نگاه نمى داشت تا آنكه بدنهاى ایشان پوست باز كرد و زرداب وریم جارى شد، و هذِهِ عِبارتُهُ:
وَاُسكِنَّ فى مَساكِنَ لا یَقینَ مِنْ حَرٍّ وَلا بَردٍ حَتّى تَقَشرَّتِ الجُلُودُ وَسالَ الصَّدیدُ بَعدَ كِنِّ الخُدوُرِ وَظِلِّ السُّتوُرِ.(1410)
از بعضى از كتب نقل شده كه مسكن و مجلس اهل بیت(علیهم السلام)در شام در خانه خرابى بوده و مقصود یزید آن بود كه آن خانه بر سر ایشان خراب شود و كشته شوند(1411).
در «كامل بهائى» از «حاویه» نقل كرده كه زنان خاندان نبوّت در حالت اسیرى حال مردانى كه در كربلا شهید شده بودند بر پسران و دختران ایشان پوشیده مى داشتند و هر كودكى را وعده مى دادند كه پدر تو به فلان سفر رفته است باز مى آید تا ایشان را به خانه یزید آوردند، دختركى بود چهار ساله شبى از خواب بیدار شد گفت: پدر من حسین(علیه السلام) كجا است؟ این ساعت او را به خواب دیدم سخت پریشان بود، زنان و كودكان جمله در گریه افتادند و فغان از ایشان برخاست. یزید خفته بود از خواب بیدار شد و حال تفحّص كرد، خبر بردند كه حال چنین است. آن در حال گفت: كه بروند و سر پدر را بیاورند و در كنار او نهند، پس آن سر مقدّس را بیاوردند و در كنار آن دختر چهار ساله نهادند.
پرسید این چیست؟ گفتند: سر پدر تو است، آن دختر بترسید و فریاد برآورد و رنجور شد در آن چند روز جان به حق تسلیم كرد. و بعضى این خبر را به وَجه اَبسط نقل كرده اند(1412) و مضمونش را یكى از اعاظم(رضى الله عنه) به نظم آورده و من در این مقام به همان اشعار اكتفا مى كنم. قال رَحِمَهُ اللَّه:
یكى نوغنچه اى از باغ زهرا ----- بجست از خواب نوشین بلبل آسا
به افغان از مژه خوناب مى ریخت ----- نه خونابه كه خون ناب مى ریخت
بگفت اى عمّه بابایم كجا رفت؟ ----- بُدانیدم در برم دیگر چرا رفت؟
مرا بگرفته بود این دم در آغوش ----- همى مالید دستم بر سر و گوش
به ناگه گشت غایب از بر من ----- ببین سوز دل و چشم تر من
حجازى بانوان دل شكسته ----- به گرداگرد آن كودك نشسته
خرابه جایشان با آن ستمها ----- بهانه طفلشان سر بار غمها
ز آه و ناله و از بانگ و افغان ----- یزید از خواب بر پاشد هراسان
بگفتا كاین فغان و ناله از كیست؟ ----- خروش و گریه و فریاد از چیست؟
بگفتش ازندیمان كاى ستمگر ----- بُود این ناله از آل پیمبر
یكى كودك ز شاه سر بریده ----- در این ساعت پدر درخواب دیده
كنون خواهد پدر از عمّه خویش ----- وزاین خواهش جگرها را كند ریش
چون این بشنید آن مَردُودیزدان ----- بگفتا چاره كار است آسان
سر بابش بَرید این دم به سویش ----- چه بیند سر بر آید آرزویش
همان طشت و همان سر قوم گمراه ----- بیاوردند نزد لشكر آه
یكى سرپوش بُد بر روى آن سر ----- نقاب آسا به روى مهر انور
به پیش روى كودك سر نهادند ----- زنو بر دل غم دیگر نهادند
به ناموس خدا آن كودك زار ----- بگفت اى عمّه دل ریش افكار
چه باشد زیر این مندیل مستور ----- كه جُز بابا ندارم هیچ منظور
بگفتش دختر سلطان والا ----- كه آن كس را كه خواهى هست این جا
چو این بشنید خود برداشت سرپوش ----- چُه جان بگرفت آن سر را در آغوش
بگفت اى سرور و سالار اسلام ----- زقتلت مر مرا روز است چون شام
پدر بعد از تو محنتها كشیدم ----- بیابانها و صحراها دویدم
همى گفتندمان در كوفه و شام ----- كه اینان خارجند از دین اسلام
مرا بعد از تو اى شاه یگانه ----- پرستارى نَبُد جُز تازیانه
زكعب نیزه و از ضرب سیلى ----- تنم چون آسمان گشته است نیلى
بدان سر جمله آن جور و ستمها ----- بیابان گردى و درد و اَلَمها
بیان كرد و بگفت اى شاه محشر ----- تو برگو كى بریدت سر زپیكر
مرا در خُردسالى در بدر كرد ----- اسیر و دستگیر و بى پدر كرد
همى گفت و سر شاهش در آغوش ----- به ناگه گشته از گفتار خاموش
پرید از این جهان و در جنان شد ----- در آغوش بتولش آشیان شد
خدیو بانوان در یافت آن حال ----- كه پریده است مرغ بى پر و بال
به بالینش نشست آن غم رسیده ----- به گرد او زنان داغ دیده
فغان برداشتندى از دل تنگ ----- به آه و ناله گشتندى هم آهنگ
از این غم شد به آل اللَّه اطهار ----- دوباره كربلا از نو نمودار (1413)
انتهى ملخّصاً
شیخ ابن نما روایت كرده است كه حضرت سكینه(علیها السلام) در ایّامى كه در شام بود، و موافق روایت سیّد در روز چهارم از ورود به شام، در خواب دید كه پنج ناقه از نور پیدا شد كه بر هر ناقه پیرمردى سوار بود و ملائكه بسیار بر ایشان احاطه كرده بودند و با ایشان خادمى بود مى فرماید پس آن خادم به نزد من آمد و گفت: اى سكینه! جدّت ترا سلام مى رساند، گفتم: بر رسول خدا سلام باد اى پیك رسول اللَّه تو كیستى؟ گفت: من خدمتكارى از خدمتكاران بهشتم، پرسیدم این پیران بزرگواران كه بر شتر سوار بودند چه جماعت بودند؟ گفت: اوّل آدم صفى اللَّه بود، دوّم ابراهیم خلیل اللَّه بود و سوّم موسى كلیم اللَّه بود و چهارم عیسى روح اللَّه بود، گفتم: آن مرد كه دست بر ریش خود گرفته بود و از ضعف مى افتاد و بر مى خاست كه بود؟ گفت: جدّ تو رسول خدا(صلى الله علیه و آله) بود، گفتم: كجا مى رود؟ گفت: به زیارت پدرت حسین(علیه السلام) مى روند. من چون نام جدّ خود شنیدم دویدم كه خود را به آن حضرت برسانم وشكایت امّت را به او بكنم كه ناگاه دیدم پنج هودجى از نور پیدا شد كه میان هر هودج زنى نشسته بود، از آن خادم پرسیدم كه این زنان كیستند؟ گفت: اوّل حوّا امّ البشر است، و دوّم آسیه زن فرعون ، و سوّم مریم دختر عمران و چهارم خدیجه دختر خُوَیلد است، گفتم، این پنجم كیست كه از اندوه دست بر سر گذاشته است و گاهى مى افتد و گاه بر مى خیزد؟ گفت: جده تو فاطمه زهرا(علیها السلام) است.
من چون نام جدّه خود را شنیدم دویدم خود را به هودج او رسانیدم ودر پیش روى او ایستادم و گریستم و فریاد بر آوردم كه اى مادر به خدا قسم كه ظالمان این امّت انكار حقّ ما كردند و جمعیّت ما را پراكنده كردند و حریم ما را مباح كردند، اى مادر به خدا سوگند حسین(علیه السلام) پدرم را كشتند. حضرت فاطمه(علیها السلام) فرمود: اى سكینه! بس است همانا جگرم را آتش زدى و رگ دلم را قطع كردى، این پیراهن پدرت حسین(علیه السلام) است كه با من است و از من جدا نخواهد شد تا خدا را با آن ملاقات نمایم، پس از خواب بیدار شدم (1414).
خواب دیگرى نیز از حضرت سكینه(علیها السلام) در شام نقل شده كه براى یزید نقل كرده و علاّمه مجلسى(رضى الله عنه) آن را در جلاء العیون نقل نموده (1415)، پس از آن فرموده كه قطب راوندى از اَعمش روایت كرده است كه من بر دور كعبه طواف مى كردم، ناگاه دیدم كه مردى دعا مى كرد و مى گفت: خداوندا! مرا بیامرز دانم كه مرا نیامرزى. چون از سبب نا امیدى او سوال كردم مرا از حرم بیرون برد و گفت: من از آنها بودم كه در لشكر عمر سعد بودیم و از چهل نفر بودم كه سر امام حسین(علیه السلام) را به شام بردیم و در راه، معجزات بسیار از آن سر بزرگوار مشاهده كردیم و چون داخل دمشق شدیم روزى كه آن سر مطهّر را به مجلس یزید مى بردند قاتل آن حضرت سر مبارك را برداشت و رَجَزى مى خواند كه ركاب مرا پر از طلا و نقره كن كه پادشاه بزرگى را كشته ام و كسى را كشته ام كه از جهت پدر و مادر از همه كس بهتر است. یزید گفت: هر گاه مى دانستى كه او چنین است چرا او را كشتى؟ و حكم كرد كه او را به قتل آورند، پس سر را در پیش خود گذاشت و شادى بسیار كرد و اهل مجلس حجّتها بر او تمام كردند و فایده نكرد چنانچه گذشت.
پس امر كرد كه آن سر منوّر را در حجره اى كه برابر مجلس عیش و شُرب او بود نصب كردند و ما را بر آن سر موكّل نمودند و مرا از مشاهده معجزات آن سر بزرگوار دهشت عظیم رو داده بود و خوابم نمى برد، چون پاسى از شب گذشت و رفیقان من به خواب رفتند ناگاه صداهاى بسیار از آسمان به گوشم رسید، پس شنیدم كه منادى گفت: اى آدم! فرود آى، پس حضرت آدم(علیه السلام) از جانب آسمان به زیر آمد با ملائكه بسیار، پس نداى دیگر شنیدم كه اى ابراهیم! فرود آى، و آن حضرت به زیر آمد با ملائكه بى شمار، پس نداى دیگر شنیدم كه اى موسى! به زیر آى، و آن حضرت آمد با بسیارى از ملائكه، و همچنین حضرت عیسى(علیه السلام) به زیر آمد با ملائكه بى حدّ و اِحصا، پس غلغله عظیم از هوا به گوشم رسید و ندائى شنیدم كه اى محمّد(صلى الله علیه و آله) !به زیر آى ناگاه دیدم كه حضرت رسالت(صلى الله علیه و آله) نازل شد با افواج بسیار از ملائكه آسمانها و ملائكه بر دور آن قبّه كه سر مبارك حضرت امام حسین(علیه السلام) در آنجا بود احاطه كردند و حضرت رسالت(صلى الله علیه و آله) داخل آن قبّه شد، چون نظرش بر آن سر مبارك افتاد ناتوان شد و نشست، ناگاه دیدم آن نیزه كه سر آن مظلوم را بر آن نصب كرده بودند خم شد و آن سر در دامن مطهّر آن سرور افتاد، حضرت سر را بر سینه خود چسبانید و به نزدیك حضرت آدم (علیه السلام) آورد و گفت: اى پدر من آدم، نظر كن كه امّت من با فرزند دلبند من چه كرده اند! در این وقت من بر خود بلرزیدم كه ناگاه جبرئیل به نزد حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) آمد و گفت: یا رسول اللَّه! من موكّلم به زلزله زمین، دستورى ده كه زمین را بلرزانم و بر ایشان صدائى بزنم كه همه هلاك شوند، حضرت دستورى نداد، گفت: پس رخصت بده كه این چهل نفر را هلاك كنم، حضرت فرمود كه اختیار دارى، پس جبرئیل نزدیك هر یك كه مى رفت و بر ایشان مى دمید آتش در ایشان مى افتاد و مى سوختند، چون نوبت به من رسید من استغاثه كردم حضرت فرمود كه بگذارید او را خدا نیامرزد او را، پس مرا گذاشت و سر را برداشتند و بردند، و بعد از آن شب دیگر كسى آن سر مقدّس را ندید.
و عمر بن سعد لعین چون متوجّه إمارت رى شد در راه به جهنم واصل شد و به مطلب نرسید.(1416)
مترجم گوید: بدان كه در مدفن سَرِ مبارك سیّد الشهداء علیه آلاف التحیه و الثناء خلاف میان عامّه بسیار است و ذكر اقوال ایشان فایده ندارد و مشهور میان علماى شیعه آن است كه حضرت امام زین العابدین(علیه السلام) به كربلا آورد با سر سایر شهداء و در روز اربعین به بدنها ملحق گردانید، و این قول به حسب روایات بسیار بعید مى نماید.
و احادیث بسیار دلالت مى كند بر آنكه مردى از شیعیان آن سر مبارك را دزدید و آورد در بالاى سر حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام) دفن كرد و به این سبب در آنجا زیارت آن حضرت سنّت است و این روایت دلالت كرد كه حضرت رسالت(صلى الله علیه و آله) آن سر گرامى را با خود برد.(1417)
و در آن شكى نیست كه آن سر و بدن به اشرف اماكن منتقل گردیده و در عالم قدس به یكدیگر ملحق شده هر چند كیفیّت آن معلوم نباشد.(تمام شد كلام علاّمه مجلسى (رضى الله عنه) ).(1418)
فقیر گوید: كه آنچه در آخر خبر مروى از اَعْمَش است كه عمر سعد در راه رى هلاك شد درست نیاید؛ چه آنكه آن را مختار در منزل خودش در كوفه به قتل رسانید و مستجاب شد دعاى مولاى ما امام حسین(علیه السلام) در حق او:
وَسَلَّطَ عَلَیْكَ مَنْ یَذْبَحُكَ بَعْدى عَلى فِراشِكَ.
ابو حنیفه دینورى از حُمَیْد بن مسلم روایت كرده كه گفت: عمر سعد رفیق و دوست من بود پس از آمدنش از كربلا و فراغتش از قتل حسین(علیه السلام) به دیدنش رفتم و از حالش سؤال كردم گفت: ازحال من مپرس؛ زیرا كه هیچ مسافرى بدحالتر از من به منزل خود برنگشت، قطع كردم قرابت نزدیك را و مرتكب شدم كار بزرگى را.(1419)
در «تذكره سِبط» است كه مردم از او اعراض كردند و دیگر اعتنا به او نمى نمودند و هرگاه بر جماعتى از مردم مى گذشت از او روى مى گردانیدند، و هرگاه داخل مسجد مى شد مردم از مسجد بیرون مى شدند، و هر كه او را مى دید بد مى گفت و دشنام مى داد لاجرم ملازمت منزل اختیار كرد تا آنكه به قتل رسید.اَلا لَعْنَةُ اللَّهَ عَلَیْهِ.