منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

ذكر مقتل عبداللَّه بن عفیف اَزْدى(رضى الله عنه)

شیخ مفید(رضى الله عنه) فرموده: پس ابن زیاد از مجلس خود برخاست و به مسجد رفت و بر منبر بر آمد و گفت: حمد و سپاس خداوندى را كه ظاهر ساخت حق و اهل حق را و نصرت داد امیر المؤمنین یزید بن معاویه و گروه او را و كشت دروغگوى پسر دروغگو را و اتباع او را. این وقت عبداللَّه بن عفیف ازدى كه از بزرگان شیعیان امیر المؤمنین(علیه السلام) و از زُهّاد و عبّاد بود و چشم چپش در جنگ جمل و چشم دیگرش در صفیّن نابینا شده بود و پیوسته ملازمت مسجد اعظم مى نمود و اوقات را به صوم و صلات به سر مى برد، چون این كلمات كفر آمیز ابن زیاد را شنید بانگ بر او زد كه اى دشمن خدا! دروغگو تویى و پدر تو زیاد بن ابیه است و دیگر یزید است كه ترا امارت داده و پدر اوست اى پسر مرجانه. اولاد پیغمبر را مى كشى و بر فراز منبر مقام صدّیقین مى نشینى و از این سخنان مى گوئى؟
ابن زیاد در غضب شد بانگ زد كه این مرد را بگیرید و نزد من آرید، ملازمان ابن زیاد بر جستند و او را گرفتند، عبداللَّه، طایفه اَزْد را ندا در دادكه مرا در یابید هفتصد نفر از طایف اَزْد جمع شدند و ابن عفیف را از دست ملازمان ابن زیاد بگرفتند.
ابن زیاد را چون نیروى مبارزت ایشان نبود صبر كرد تا شب در آمد آنگاه فرمان داد تا عبداللَّه را از خانه بیرون كشیدند و گردن زدند، و امر كرد جسدش را در سَبْخَه (1323) به دار زدند، و چون عبیداللَّه این شب را به پایان برد روز دیگر شد امر كرد كه سر مبارك امام(علیه السلام) را در تمامى كوچه هاى كوفه بگردانند و در میان قبایل طواف دهند.
از زید بن ارقم روایت شده كه هنگامى كه آن سر مقدّس را عبور مى دادند من در غرفه خویش جاى داشتم و آن سر را بر نیزه كرده بودند چون برابر من رسید شنیدم كه این آیه را تلاوت مى فرمود:
«اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحابَ الْكَهْفِ وَالرَّقیمِ كانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَباً» (1324).
سوگند به خداى كه موى بر اندام من برخاست و ندا در دادم كه یابن رسول اللَّه امر سر مقدّس تو واللَّه از قصّه كهف و رقیم اَعجب و عجیبتر است (1325).
روایت شده كه به شكرانه قتل حسین(علیه السلام) چهار مسجد در كوفه بنیان كردند. نخستین را مسجد اشعث خوانند، دوّم مسجد جریر، سوّم مسجد سِماك، چهارم مسجد شَبَث بن ربِعْى لَعَنَهُمُ اللَّهُ، و بدین بنیانها شادمان بودند(1326).

فصل پنجم :در ذكرمكتوب ابن زیاد به یزید

عبیداللَّه زیاد چون از قَتْل و اَسْر و نَهْب بپرداخت و اهل بیت را محبوس داشت، نامه به یزید نوشت و صورت حال را در آن درج نمود و رخصت خواست كه با سرهاى بریده و اُسراى مصیبت دیده چه عمل آورد، و مكتوبى دیگر به امیر مدینه عمرو بن سعید بن العاص رقم كرد و شرح این واقعه جانسوز را در قلم آورد، و شیخ مفید متعرّض مكتوب یزید نشده بلكه فرموده:
بعد از آنكه سر مقدّس حضرت را در كوچه هاى كوفه بگردانیدند ابن زیاد او را با سرهاى سایرین به همراهى زَحْر بن قیس براى یزید فرستاد(1327).
بالجمله، پس از آن عبدالملك سلمى را به جانب مدینه فرستاد و گفت: به سرعت طىّ مسافت كن و عمرو بن سعید را به قتل حسین بشارت ده. عبدالملك گفت كه من به راحله خود سوار شدم و به جانب مدینه شتاب كردم و در نواحى مدینه مردى از قبیله قریش مرا دیدار كرد و گفت: چنین شتاب زده از كجا مى رسى و چه خبر مى رسانى؟ گفتم: خبر در نزد امیر است خواهى شنید آن را، آن مرد گفت: اِنّا لِلّه وَاِنَّا اِلَیْهِ راجعُون. به خدا قسم كه حسین(علیه السلام) كشته گشته. پس من داخل مدینه شدم و به نزد عمرو بن سعید رفتم، عمرو گفت: خبر چیست؟ گفتم: خبر خوشحالى است اى امیر! حسین كشته شد. گفت بیرون رو و در مدینه ندا كن و مردم را به قتل حسین خبر ده، گفت: بیرون آمدم و ندا به قتل حسین در دادم، زنان بنى هاشم چون این ندا شنیدند چنان صیحه و ضجّه از ایشان برخاست كه تاكنون چنین شورش و شیون و ماتم نشنیده بودم كه زنان بنى هاشم در خانه هاى خود براى شهادت حضرت امام حسین(علیه السلام) مى كردند. آنگاه به نزد عمرو بن سعید رفتم، عمرو چون مرا دید بر روى من تبسّمى كرد و شعر عمرو بن معدى كرب را خواند:
عَجَّتْ نِساءُ بَنى زِیادٍ عَجَّةً ----- كَعَجیجِ نِسْوَتِنا غَداةَ الْاَرْنَبِ (1328)
آنگاه عمرو گفت: هذِهِ واعِیَةٌ بِواعَیةِ عُثمانَ؛ یعنى این شیونها و ناله ها كه از خانه هاى بنى هاشم بلند شد به عوض شیونها است كه بر قتل عثمان از خانه هاى بنى امیّه بلند شد. آنگاه به مسجد رفت و بر منبر آمد و مردم را از قتل حسین(علیه السلام) آگهى داد(1329).
و موافق بعضى روایات عمرو بن سعید كلماتى چند گفت كه تلویح و تذكره خون عثمان مى نمود، و اراده مى كرد این مطلب را كه بنى هاشم سبب قتل عثمان شدند و او را كشتند حسین نیز به قصاص خون عثمان كشته شد. آنگاه براى مصلحت گفت: به خدا قسم دوست مى داشتم كه حسین زنده باشد و احیاناً ما را به فحش و دشنام یاد كند و ما او را به مدح و ثنا نام بریم، و او از ما قطع كند و ما پیوند كنیم چنانچه عادت او و عادت ما چنین بود، اما چه كنم با كسى كه شمشیر بر روى ما كشد و اراده قتل ما كند جز آنكه او را از خود دفع كنیم و او را بكشیم.
پس عبداللَّه بن سایب كه حاضر مجلس بود برخاست و گفت: اگر فاطمه زنده بود و سر فرزند خویش مى دید چشمش گریان و جگرش بریان مى شد! عمرو گفت: ما با فاطمه نزدیكتریم از تو اگر زنده بود چنین بود كه مى گویى، لكن كشنده او را كه دافع نفس بود ملامت نمى فرمود(1330). آنگاه یكى از موالى عبداللَّه بن جعفر خبر شهادت پسران او را به او رسانید عبداللَّه گفت: اِنّا للّهِ وَاِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ.
پس بعضى از موالیان او و مردم بر او داخل شدند و او را تعزیت گفتند، این وقت غلام او ابواللّسلاس [یا ابوالسلاسل ]گفت:
هذا مالَقینا مِنَ الحُسین بْن علىٍ؛ یعنى این مصیبت كه به ما رسید سببش حسین بن على بود عبداللَّه چون این كلمات را شنید در خشم شد و او را با نَعْلَین بكوفت و گفت: یَابْن اللَّخْناءِ اَلِلْحُسیْنِ تَقُولُ هذا؟!
اى پسر كنیزكى گندیده بو آیا در حق حسین چنین مى گوئى؟ به خدا قسم من دوست مى داشتم كه با او بودم و از وى مفارقت نمى جستم تا در ركاب او كشته مى گشتم، به خدا سوگند كه آنچه بر من سهل مى كند مصیبت فرزندانم را آن است كه ایشان مواسات كردند با برادر و پسر عمّم حسین(علیه السلام) و در راه او شهید شدند. این بگفت و رو به اهل مجلس كرد و گفت: سخت گران و دشوار است بر من شهادت حسین(علیه السلام) لكن الحمدللَّه اگر خودم نبودم كه با او مواسات كنم فرزندانم به جاى من در ركاب او سعادت شهادت یافتند.
راوى گفت: چون اُمّ لقمان دختر عقیل قصّه كربلا و شهادت امام حسین(علیه السلام) را شنید با خواهران خود اُمّ هانى و أسماء و رَمْلَه و زینب بى هوشانه با سر برهنه دوید و بر كشتگان خود مى گریست و این اشعار را مى خواند:
ما ذا تَقُولونَ اِذْ قالَ النَّبىُّ لَكُمْ ----- ما ذا فَعَلْتُم وَاَنتُمْ آخِرُ الْاُمَمِ
بِعِتْرَتی وَ بِاَهْلی بَعْدَمُفْتَقَدی ----- مِنْهُمْ اُسارى وَقَتْلى ضُرِّجُوا بِدَمٍ
ماكانَ هذا جَزائى اِذْ نَصَحْتُ لَكُم ----- اَنْ تَخْلُفُونى بسُوءٍ فى ذَوى رَحم
خلاصه مضمون آنكه: اى كافران بى حیا! چه خواهید گفت در جواب سیّد انبیاء هنگامى كه از شما بپرسد كه چه كردید با عترت و اهل بیت من بعد از وفات من، ایشان را دو قسمت كردید قسمتى را اسیر كردید و قسمت دیگر را شهید و آغشته به خون نمودید، نبود این مزد رسالت و نصیحت من شماها را كه بعد از من با خویشان و ارحام من چنین كنید(1331).
شیخ طوسى(رضى الله عنه) روایت كرده كه چون خبر شهادت امام حسین(علیه السلام) به مدینه رسید أسماء بنت عقیل با جماعتى از زنهاى اهل بیت خود بیرون آمد تا به قبر پیغمبر(صلى الله علیه و آله) رسید پس خود را به قبر آن حضرت چسبانید و شهقه زد و رو كرد به مهاجر و انصار و گفت:
ما ذا تَقُو لُون اِذْ قالَ النَّبىُّ لَكُم ----- یُومَ الْحِسابِ وَصِدْقُ الْقَولِ مَسمُوعٌ
خَذَلْتُمْ عَتْرتى اَو كُنتُمْ غَیَباً ----- وَالْحَقُّ عِنْدَ وَلِىِّ الْاَمْرِ مَجْمُوعٌ
اَسْلَمْتَمُو هُمْ بِاَیْدى الظّالمینَ فَما ----- مِنْكُمْ لَهُ الْیَومَ عِندَ اللَّهِ مَشْفُوعٌ (1332)
راوى گفت: ندیدم روزى را كه زنها و مردها اینقدر گریسته باشند مثل آن روز پس چون آن روز به پایان رسید اهل مدینه در نیمه شب نداى هاتفى شنیدند وشخصش را نمى دیدند كه این اشعار را مى گفت:
اَیُّها الْقاتِلوُنَ جَهْلاً حُسَیْنًا ----- اَبْشِرُو بِالْعَذابِ وَ التَّنْكیلِ
كُلُّ اَهْلِ السَّماءِ یَدْعُوا عَلَیْكُمْ ----- مِنْ نَبِىٍ وَ مُرْسَلٍ وَ قَبیلٍ
قَدْ لُعِنْتُمْ عَلى لِسانِ ابْنِ داوُدَ ----- وَ مُوسى وَصاحبِ الْاِنْجیلِ (1333)

فصل ششم :در فرستادن یزید جواب نامه ابن زیاد را

چون نامه ابن زیاد به یزید رسید و از مضمون آن مطلع گردید در جواب نوشت كه سرها را با اموال و اثقال ایشان به شام بفرست.
ابو جعفر طبرى در تاریخ خود روایت كرده كه چون جناب سیّد الشهداء(علیه السلام) شهید شد و اهل بیتش را اسیر كردند و به كوفه نزد ابن زیاد آوردند ایشان را در حبس نمود در اوقاتى كه در محبس بودند، روزى دیدند كه سنگى در زندان افتاد كه با او بسته بود كاغذى و در آن نوشته بود كه قاصدى در امر شما به شام رفته نزد یزید بن معاویه در فلان روز، و او فلان روز به آنجا مى رسد و فلان روز مراجعت خواهد كرد. پس هرگاه صداى تكبیر شنیدید بدانید كه امر قتل شما آمده و به یقین شما كشته خواهید شد، و اگر صداى تكبیر نشنیدید پس امان براى شما آمده ان شاء اللَّه. پس دو یا سه روز پیش از آمدن قاصد باز سنگى در زندان افتاد كه با او بسته بود كتابى و تیغى و در آن كتاب نوشته بود كه وصیّت كنید و اگر عهدى و سفارشى و حاجتى به كسى دارید به عمل آورید تا فرصت دارید كه قاصد در باب شما فلان روز خواهد آمد. پس قاصد آمد و تكبیر شنیده نشد و كاغذ از یزید آمد كه اسیران را به نزد من بفرست، چون این نامه به ابن زیاد رسید آن ملعون مُخَفّر بن ثَعلَبه عائذى را طلبید كه حامل سرهاى مقدّس، او بوده باشد با شمر بن ذى الجوشن (1334). و به روایت شیخ مفید سر حضرت را با سایر سرها به زحربن قیس داد و ابو برده اَزدى و طارق بن ابى ظبیان را با جماعتى از لشكر كوفه همراه زحر نمود(1335).
بالجمله؛ بعد از فرستادن سرها تهیّه سفر اهل بیت را نمود و امر كرد تا سیّد سجاد(علیه السلام) را در غُل و زنجیر نمودند و مخدّرات سرادق عصمت را به روش اسیران بر شترها سوار كردند و مُخَفّر بن ثعلبه را با شمر بر ایشان گماشت و گفت، عجلت كنید و خویشتن را به زحربن قیس رسانید؛ پس ایشان در طى راه سرعت كردند و به زحربن قیس پیوسته شدند.
مقریزى (1336) در «خُطَط و آثار» گفته كه زنان و صبْیان را روانه كرد و گردن و دستهاى على بن الحسین (علیه السلام) را در غُل كرد و سوار كردند ایشان را بر اقتاب.(1337)
در «كامل بهائى» است كه امام و عورات اهل البیت با چهارپایان خود به شام رفتند؛ زیرا كه مالها را غارت كرده بودند امّا چهارپایان با ایشان گذارده بودند، و هم فرموده كه شمر بن ذى الجوشن و مُخفّر بن ثَعْلَبه را بر سر ایشان مسلّط كرد و غل گران بر گردن امام زین العابدین(علیه السلام) نهاد چنانكه دستهاى مباركش بر گردن بسته بود. امام در راه به حمد خدا و تلاوت قرآن و استغفار مشغول بود و هرگز با هیچ كس سخن نگفت الّا با عورات اهل البیت(علیهم السلام) انتهى.(1338)
بالجمله؛ آن منافقان سرهاى شهداء را بر نیزه كرده و در پیش روى اهل بیت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) مى كشیدند و ایشان را شهر به شهر و منزل به منزل با تمام شماتت و ذلّت كوچ مى دادند و به هر قریه و قبیله مى بردند تا شیعیان على(علیه السلام) پند گیرند و از خلافت آل على(علیه السلام) مأیوس گردند و دل بر طاعت یزید بندند، و اگر هر یك از زنان و كودكان بر كشتگان مى گریستند نیزه دارانى كه بر ایشان احاطه كرده بودند كعب نیزه بر ایشان مى زدند و آن بى كسان ستمدیده را مى آزردند تا ایشان را به دمشق رسانیدند.
چنانچه سیّد بن طاوس(رضى الله عنه) در كتاب «اقبال» نقلاً عن كتاب «مصابیح النّور» از حضرت صادق(علیه السلام) روایت كرده كه پدرم حضرت باقر(علیه السلام) فرمود كه پرسیدم از پدرم حضرت على بن الحسین(علیه السلام) از بردن او را به نزد یزید، فرمود: سوار كردند مرا بر شترى كه لنگ بود بدون روپوشى و جهازى و سَر حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) بر نیزه بلندى بود و زنان ما پشت سر من بودند بر استران پالاندار وَالْفارِطَةُ خَلْفَنا و حَوْلَنا.
«فارطة» یعنى آن جماعتى كه از قوم، پیش پیش مى روند كه اسباب آب خود را درست كنند، یا آن كه مراد آن جماعتى است كه از حدّ درگذشتند در ظلم و ستم. و به هر معنى باشد یعنى این نحو مردم پشت سَر ما و گرد ما بودند با نیزه ها، هر گاه یكى از ما چشمش مى گریست سر او را به نیزه مى كوبیدند تا آنگاه كه وارد دمشق شدیم، و چون داخل آن بلده شدیم فریاد كرد فریاد كننده اى كه: یا اهل الشام! هُؤُلاُءِ سَبایا اَهْلِ الْبَیْتِ الْمَلْعُون (1339)
و از «تِبْرمُذاب»(1340)و غیره نقل شده: عادت كفّارى كه همراه سرها و اسیران بودند این بود كه در همه منازل سر مقدّس را از صندوق بیرون مى آوردند و بر نیزه ها مى زدند و وقت رحیل عود به صندوق مى دادند و حمل مى كردند در اكثر منازل مشغول شُرب خَمر مى بودند و در جمله از آنها بود: مُخفّر بن ثعلبه و زحر بن قیس و شمر و خولى و دیگران لعنهم اللَّه جمیعاً.
مؤلف گوید: كه ارباب مَقاتل معروفه معتمده ترتیب منازل و مسافرت اهل بیت(علیهم السلام) را از كوفه به شام مرتّب نقل نكرده اند إلاّ وقایع بعضى منازل را ولكن مفردات وقایع در كتب معتبره مضبوط است.
و در كتاب (1341) منسوب به ابى مِخْنَف اسامى منازل را نامبرده و گفته كه سرها و اهل بیت(علیهم السلام) را از شرقى حَصّاصه بردند و عبور دادند ایشان را به تكریت پس از طریق برّیّه عبور دادند ایشان را بر اعمى پس از آن بر دیر اَعْوُر پس از آن بر صَلیتا و بعد به وادى نخله و در این منزل، صداهاى زنهاى جنّیه را شنیدند كه نوحه مى خواندند و مرثیه مى گفتند براى حسین(علیه السلام) ، پس از وادى نخله از طریق ارمینا رفتند و سیر كردند تا رسیدند به لِبا و اهل آنجا از شهر بیرون شدند و گریه و زارى كردند و بر امام حسین و پدرش و جدّش، صلوات اللَّه علیهم، صلوات فرستادند و از قَتَلَه آن حضرت برائت جستند و لشكر را از آنجا بیرون كردند، پس عبور كردند به كَحیل و از آنجا به جُهَیْنَه و از جُهَیْنه به عامل موصل نوشتند كه ما را استقبال كن همانا سر حسین با ما است. عامل موصل امر كرد شهر را زینت بستند و خود با مردم بسیار تا شش میل به استقبال ایشان رفت، بعضى گفتند: مگر چه خبر است؟ گفتند: سر خارجى مى آورند به نزد یزید برند، مردى گفت: اى قوم! سر خارجى نیست بلكه سر حسین بن على(علیهماالسلام) است همین كه مردم چنین فهمیدند چهار هزار نفر از قبیله اَوس و خَزرج مهیا شدند كه با لشكر جنگ كنند و سر مبارك را بگیرند و دفن كنند، لشكر یزید كه چنین دانستند داخل موصل نشدند و از «تلّ اعفر» عبور كردند پس به «جبل سنجار» رفتند و از آنجا به نصیبین وارد شدند و از آنجا به عین الوردة و از آنجا به دعوات رفتند و پیش از ورود كاغذى به عامل دعوات نوشتند كه ایشان را استقبال كند، عامل آنجا ایشان را استقبال كرد و به عزّت تمام داخل شهر شدند و سر مبارك را از ظهر تا به عصر در رَحْبه نصب كرده بودند، و اهل آنجا دو طایفه شدند كه یك طایفه خوشحالى مى كردند و طایفه دیگر گریه مى كردند و زارى مى نمودند.
پس آن شب را لشكر یزید به شُرب خَمر پرداختند روز دیگر حركت كردند و به جانب قِنَّسرین رفتند، اهل آنجا به ایشان راه ندادند و از ایشان تبرى جستند و آنها را هدف لعن و سنگ ساختند.
لاجرم از آنجا حركت كردند و به مَعَرَّةُ النُّعمان رفتند و اهل آنجا ایشان را راه دادند و طعام و شراب براى ایشان حاضر كردند، یك روز در آنجا بماندند و به شَیْزر رفتند و اهل آنجا ایشان را راه ندادند، پس از آنجا به «كفر طاب» رفتند و اهل آنجا نیز به ایشان راه ندادند و عطش بر لشكر یزید غلبه كرده بود و هر چه خولى التماس كرد كه ما را آب دهید گفتند: یك قطره آب به شما نمى چشانیم همچنان كه حسین و اصحابش را[(علیهم السلام) ] لب تشنه شهید كردید. پس از آنجا رفتند به سیبور جمعى از اهل آنجا به حمایت اهل بیت(علیهم السلام) با آن كافران مقاتله كردند، جناب امّ كلثوم در حقّ آن بلده دعا فرمود كه آب ایشان گوارا و نرخ اجناسشان ارزان باشد و دست ظالمین از ایشان كوتاه باشد، پس از آنجا به حَماة رفتند اهل آنجا دروازه ها را ببستند و ایشان را راه ندادند.
پس از آن جا به حِمْص رفتند و از آنجا به بعلبك، اهل بعلبك خوشحالى كردند و دف و ساز زدند، جناب امّ كلثوم بر ایشان نفرین نمود به عكس سیبور، پس از آنجا به صومعه عبور كردند و از آنجا به شام رفتند. (1342)
این مختصر چیزى است كه در كتاب منسوب به اَبى مِخْنَف(رضى الله عنه) ضبط شده، و در این كتاب و «كامل بهائى» و «روضة الاحباب» و «روضة الشهداء» و غیره قضایا و وقایع متعدّده و كرامات بسیار از اهل بیت (علیهم السلام) و از آن سر مطهّر در غالب این منازل نقل شده، و چون نقل آنها به تفصیل منافى با این مختصر است ما در اینجا به ذكر چند قضیّه قناعت كنیم اگر چه ابن شهر آشوب در «مناقب» فرموده:
وَ مِنْ مَناقبِهِ ما ظَهَرَ مِنَ الْمَشاهِدِ الّذَى یُقالُ لَهُ مَشْهَدُ الرّأسِ مِنْ كَرْبَلاء الى عَسْقَلان وَ ما بَیْنَهما وَ الْمُوصِل وَ نَصیبین و حَماةِ وَ حِمْص وَ دِمَشْق وَ غیرِ ذلِكَ.(1343)
و از این عبارت معلوم مى شود كه در هریك از این منازل مشهد الرأس بوده و كرامتى از آن سر مقدّس ظاهر شده.
و بالجمله؛ یكى از وقایع و كرامات آن چیزى است كه در «روضة الشهداء» فاضل كاشفى مسطور است كه چون لشكر یزید نزدیك موصل رسیدند و به آنجا اطّلاع دادند اهل موصل راضى نشدند كه سرها و اهل بیت وارد شهر شوند، در یك فرسخى براى آنها آذوقه و علوفه فرستادند و در آنجا منزل كردند و سر مقدّس را بر روى سنگى نهادند قطره خونى از حلقوم مقدس به آن سنگ رسید و بعد از آن همه سال در روز عاشورا خون تازه از آن سنگ مى آمد و مردم اطراف آنجا مجتمع مى شدند و اقامه مراسم تعزیه مى كردند و همچنین بود تا زمان عبدالملك مروان كه امر كرد آن سنگ را از آن جا كندند و پنهان نمودند و مردم در محل آن سنگ گُنبدى بنا كردند و آن را مشهد نقطه نام نهادند.(1344)
و دیگر وقعه حَرّان است كه در جمله اى از كتب و هم در كتاب سابق مسطور است كه چون سرهاى شهداء را با اُسراء به شهر حران وارد كردند و مردم براى تماشا بیرون آمدند از شهر، یحیى نامى از یهودیان مشاهده كرد كه سر مقدّس لب او حركت مى كند نزدیك آمد، شنید كه این آیت مبارك تلاوت مى فرماید:
«وَ سَیَعْلَمُ الَّذینَ ظَلَمُوا اَىَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبونَ».(1345)
از این مطلب تعجّب كرد، داستان پرسید براى وى نقل كردند. ترحّمش گرفت، عمامه خود را به خواتین علویات قسمت كرد و جامه خزى داشت با هزار درهم خدمت سیّد سجاد(علیه السلام) داد، موكّلین اُسراء او را منع كردند او شمشیر كشید و پنج تن از ایشان بكشت تا او را كشتند بعد از آنكه اسلام آورد و تصدیق حقیقت مذهب اسلام نمود و قبر او در دروازه حرّان است و معروف به قبر یحیى شهید است و دعا نزد قبر او مستجاب است.(1346)
و نظیر وقعه یحیى است وقعه زریر در عَسْقَلان كه شهر را مزّین دید و چون شرح حال پرسید و مطلع شد، جامه هایى براى حضرت على بن الحسین و خواتین اهل بیت(علیهم السلام) آورد و موكّلین او را مجروح كردند.
و هم از بعض كتب نقل شده كه چون به حَماة آمدند اهل آنجا از اهل بیت(علیهم السلام) حمایت كردند، جناب امّ كلثوم(علیها السلام) چون بر حمایت اهل حماة مطّلع شد فرمود:
ما یُقالُ لِهذِهِ الْمَدینَةِ؟ قالوُا: حَماةٌ، قالَتْ: حَماهَا اللَّهُ مِنْ كُلِّ ظالِم؛
یعنى آن مخدّره پرسید كه نام این شهر چیست؟ گفتند: حماة، فرمود: نگهدارد خداوند او را از شرّ هر ستمكارى.
و دیگر واقعه سقط جنین است كه در كنار حَلَب واقع شده.
حَمَوىّ در «مُعجم الْبُلدان» گفته است: «جوشن» كوهى است در طرف غربى حلب كه از آنجا برداشته مى شود مس سرخ و آنجا معدن او است لكن آن معدن از كار افتاده از زمانى كه عبور دادند از آنجا اُسراى اهل بیت حسین بن على(علیهم السلام) را؛ زیرا كه در میان آنها حسین را زوجه اى بود حامله، بچّه خود را در آنجا سقط كرد. پس طلب كرد از عمله جات در آن كوه خُبْزى یا آبى؟ ایشان او را ناسزا گفتند و از آب و نان منع نمودند پس آن زن نفرین كرد بر ایشان پس تا به حال هر كه در آن معدن كار كند فائده و سودى ندهد و در قبله آن كوه مشهد آن سقط است و معروف است به «مشهد السّقط و مشهد الدّكة» و آن سقط اسمش مُحسن بن حسین(علیهماالسلام) است.(1347)
مؤلف گوید: كه من به زیارت آن مشهد مشرّف شده ام و به حلب نزدیك است و در آنجا تعبیر مى كنند از او شیخ مُحَسِّن (بفتح حاء و تشدید سین مكسوره) و عمارتى رفیع و مشهدى مبنى بر سنگهاى بزرگ داشته لكن فعلاً خراب شده به جهت محاربه اى كه در حلب واقع شده.و صاحب «نسمة السّحر» از ابن طىّ نقل كرده كه در «تاریخ حلب» گفته كه سیف الدّولة تعمیر كرد مشهدى را كه خارج حلب است به سبب آنكه شبى دید نورى را در آن مكان هنگامى كه در یكى از مناظر خود در حلب بود، پس چون صبح شد سوار شد به آنجا رفت و امر كرد آنجا را حفر كردند پس یافت سنگى را كه بر آن نوشته بود كه این مُحَسِّن بن حسین بن على بن ابى طالب است، پس جمع كرد علویّین و سادات را و از ایشان سؤال كرد. بعضى گفتند كه چون اهل بیت را اسیر كردند ایّام یزید از حلب عبور مى دادند یكى از زنهاى امام حسین(علیه السلام) سقط كرد بچه خود را، پس تعمیر كرد سیف الدولة آن را.(1348)
فقیر گوید: كه در آن محل شریف، قبرهاى شیعه واقع است و مقبره ابن شهر آشوب و ابن منیر و سیّد عالم فاضل ثقة جلیل ابوالمكارم بن زهره در آنجا واقع است بلكه بنى زهره كه بیتى شریف بوده اند در حلب تربت مشهورى در آنجا دارند.
دیگر واقعه این است كه در «دیر راهب» اتّفاق افتاده و اكثر مورخین و محدّثین شیعه و سنى در كتب خویش به اندك تفاوتى نقل كرده اند و حاصل جمیع آنها آن است كه چون لشكر ابن زیاد ملعون در كنار دیر راهب منزل كردند سر حضرت حسین(علیه السلام) را در صندوق گذاشتند و موافق روایت قطب راوندى آن سر را بر نیزه كرده بودند و بر دور او نشسته حراست مى كردند، پاسى از شب را به شرب خمر مشغول گشتند و شادى مى كردند آنگاه خوان طعام بنهادند و به خورش و خوردنى بپرداختند ناگاه دیدند دستى از دیوار دیر بیرون شد و با قلمى از آهن این شعر را بر دیوار با خون نوشت:
اَتَرجُو اُمَّةٌ قَتَلَتْ حُسَیْناً ----- شَفاعَةَ جَدِّهِ یَوْمَ الحِسابِ (1349)
؛یعنى آیا امید دارند امّتى كه كشتند حسین(علیه السلام) را شفاعت جدّ او را در روز قیامت. آن جماعت سخت بترسیدند و بعضى برخاستند كه آن دست و قلم را بگیرند ناپدید شد، چون بازآمدند و به كار خود مشغول شدند دیگر باره آن دست با قلم ظاهر شد و این شعر را نوشت:
فَلا وَاللَّهِ لَیْسَ لَهُمْ شَفیعٌ ----- وَ هُمْ یَومَ الْقیامةِ فى الْعَذابِ
؛یعنى به خدا قسم كه شفاعت كننده نخواهد بود قاتلان حسین(علیه السلام) را بلكه ایشان در قیامت در عذاب باشند. باز خواستند كه آن دست را بگیرند همچنان ناپدید شد چون باز به كار خود شدند دیگر باره بیرون شد و این شعر را بنوشت:
قد قَتَلُوا الْحُسَینَ بِحُكْمِ جَوْرٍ ----- وَ خالَفَ حُكْمُهُمْ حُكْمَ الْكِتابِ
؛یعنى چگونه ایشان را شفاعت كند پیغمبر(صلى الله علیه و آله) و حال آنكه شهید كردند فرزند عزیز او حسین(علیه السلام) را به حكم جور، و مخالفت كرد حكم ایشان با حكم كتاب خداوند. آن طعام بر پاسبانان آن سر مطهّر آن شب ناگوار افتاد و با تمام ترس و بیم بخفتند. نیمه شب راهب را بانگى به گوش رسید چون گوش فرا داشت همه ذكر تسبیح و تقدیس الهى شنید، برخاست و سر از دریچه دیر بیرون كرد دید از صندوقى كه در كنار دیوار نهاده اند نورى عظیم به جانب آسمان ساطع مى شود و از آسمان فرشتگان فوجى از پس فوج فرود آمدند و همى گفتند:
اَلسّلامُ عَلَیْكَ یَابْنَ رَسولِ اللَّهِ، اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا اَبا عَبْدِاللَّهِ، صَلَواتُ اللَّهِ وَ سَلامُهُ عَلَیْكَ.
راهب را از راه مشاهده این احوال تعجب آمد و جَزَعى شدید و فَزَعى هولناك او را گرفت ببود تا تاریكى شب بر طرف شد و سفیده صبح دمید، پس از صومعه بیرون شد و به میان لشكر آمد و پرسید كه بزرگ لشكر كیست؟ گفتند: خَوْلى اَصْبَحى است. به نزد خولى آمد و پرسش نمود كه در این صندوق چیست؟ گفت: سر مرد خارجى است و او در اراضى عراق بیرون شد و عبیداللَّه بن زیاد او را به قتل رسانید گفت: نامش چیست؟ گفت: حسین بن على بن ابى طالب [(علیهماالسلام) ].
گفت: نام مادرش كیست؟ گفت فاطمه زهراء دختر محمّدالمصطفى(صلى الله علیه و آله) ، راهب گفت: هلاك باد شما را بر آنچه كردید، همانا اَحْبار و علماى ما راست گفتند كه مى گفتند: هر وقت این مرد كشته شود آسمان خون خواهد بارید و این نیست جز در قتل پیغمبر و وصىّ پیغمبر! اكنون از شما خواهش مى كنم كه ساعتى این سر را با من گذارید آنگاه ردّ كنم، گفت ما این سر را بیرون نمى آوریم مگر در نزد یزید بن معاویه تا از وى جایزه بگیریم، راهب گفت: جایزه تو چیست؟ گفت: بدره اى كه ده هزار درهم داشته باشد، گفت: این مبلغ را نیز من عطا كنم. گفت: حاضر كن. راهب همیانى آورد كه حامل ده هزار درهم بود، پس خولى آن مبلغ را گرفت و صرافى كرده و در دو همیان كرد و سر هر دو را مُهر نهاد و به خزانه دار خود سپرد و آن سر مبارك را تا یك ساعت به راهب سپرد.
پس راهب آن سر مبارك را به صومعه خویش بُرد و با گُلاب شست و با مُشك و كافور خوشبو گردانید و بر سجاده خویش گذاشت و بنالید و بگریست و به آن سر مُنوّر عرض كرد: یا ابا عبداللَّه به خدا قسم كه بر من گران است كه در كربلا نبودم و جان خود را فداى تو نكردم، یا ابا عبداللَّه هنگامى كه جدّت را ملاقات كنى شهادت بده كه من كلمه شهادت گفتم و در خدمت تو اسلام آوردم. پس گفت:(1350)
اَشهَدُ اَنْ لا اِلهَ الاّ اللَّهُ وَحْدَهُ لاشَریكَ لَهُ وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمّداً رَسُولُ اللَّهَ وَ اَشْهَدُ اَنَّ علیِاً وَلىُّ اللَّهِ.
پس راهب سر مقدس را ردّ كرد و بعد از این واقعه از صومعه بیرون شد و در كوهستان مى زیست و به عبادت و زهادت روزگارى به پاى برد تا از دنیا رفت.
پس لشكریان كوچ دادند و در نزدیكى دمشق كه رسیدند از ترس آنكه مبادا یزید آن پولها را از ایشان بگیرد جمع شدند تا آن مبلغ را پخش كنند خولى گفت تا آن دو همیان را آوردند چون خاتم برگرفت آن درهم ها را سفال یافت و بر یك جانب هر یك نوشته بود: «لاتَحْسَبَنّ اللَّهَ غافِلاً عَمّا یَعْمَلُ الظّالِمُونَ»(1351)
و بر جانب دیگر مكتوب بود: «وسَیَعْلَمُ الَّذینَ ظَلَموا اَىَّ مُنقَلَبٍ یَنْقَلِبون»(1352)
خولى گفت: این راز را پوشیده دارید و خود گفت: اِنّا للهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجَعُونَ خَسِرَ الدُّنیا وَ الآخِرة؛ یعنى زیانكار دنیا و آخرت شدم و گفت آن سفالها را در «نهر بَرَدى» كه نهرى بود در دمشق، ریختند.(1353)