منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

فصل چهارم :در بیان ورود اهل بیت(علیهم السلام) به دارالإماره

عبیداللَّه زیاد چون از ورود اهل بیت به كوفه آگه شد، مردم كوفه را از خاصّ و عام اذن عامّ داد لاجرم مجلس او از حاضر و بادى (1314) انجمن آكنده شد، آنگاه امر كرد تا سر حضرت سیّد الشهداء(علیه السلام) را حاضر مجلس كنند، پس آن سر مقدّس را به نزد او گذاشتند، از دیدن آن سر مقدّس سخت شاد شد و تبسّم نمود، و او را قضیبى در دست بود كه بعضى آن را چوبى گفته اند و جمعى تیغى رقیق دانسته اند، سر آن قضیب (1315) را به دندان ثنایاى جناب امام حسین(علیه السلام) مى زد و مى گفت: حسین را دندانهاى نیكو بوده. زید بن ارقم كه از اصحاب رسول خدا(صلى الله علیه و آله) بوده در این وقت پیرمردى گشته در مجلس آن مَیْشوم حاضر بود، چون این بدید گفت: اى پسر زیاد! قضیب خود را از این لبهاى مبارك بردار، سوگند به خداوندى كه جز او خداوندى نیست كه من مكرّر دیدم رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را بر این لبها كه موضع قضیب خود كرده اى بوسه مى زد، این بگفت و سخت بگریست. ابن زیاد گفت: خدا چشمهاى ترا بگریاند اى دشمن خدا، آیا گریه مى كنى كه خدا به ما فتح و نصرت داده است؟ اگر نه این بود كه پیر فرتوت (سالخورده و خرف شده) گشته اى وعقل تو زایل شده مى فرمودم تا سرت را از تن دور كنند. زید كه چنین دید از جا برخاست و به سوى منزل خویش شتافت آنگاه عیالات جناب امام حسین(علیه السلام) را چو اسیران روم در مجلس آن مَیْشوم وارد كردند.
راوى گفت: كه داخل آن مجلس شد جناب زینب(علیها السلام) خواهر امام حسین(علیه السلام) متنكره و پوشیده بود پست ترین جامه هاى خود را و به كنارى از قصر الإماره رفت و آنجا بنشست و كنیزكان در اطرافش در آمدند و او را احاطه كردند.
ابن زیاد گفت: این زن كه بود كه خود را كنارى كشید؟ كسى جوابش نداد، دیگر باره پرسید پاسخ نشنید، تا مرتبه سوّم یكى از كنیزان گفت: این زینب دختر فاطمه دختر رسول خدا(صلى الله علیه و آله) است! ابن زیاد چون این بشنید رو به سوى او كرد و گفت: حمد خداى را كه رسوا كرد شما را و كشت شما را و ظاهر گردانید دروغ شما را. جناب زینب(علیها السلام) فرمود: حمد خدا را كه ما را گرامى داشت به محمّد(صلى الله علیه و آله) پیغمبر خود و پاك و پاكیزه داشت ما را از هر رجسى و آلایشى همانا رسوا مى شود فاسق و دروغ مى گوید فاجر و ما بحمد اللَّه از آنان نیستیم و آنها دیگرانند.
ابن زیاد گفت: چگونه دیدى كار خدا را با برادر و اهل بیت تو؟ جناب زینب(علیها السلام) فرمود: ندیدم از خدا جز نیكى و جمیل را؛ چه آل رسول جماعتى بودند كه خداوند از براى قربت محلّ و رفعت مقام حكم شهادت بر ایشان نگاشته بود لاجرم به آنچه خدا از براى ایشان اختیار كرده بود اقدام كردند و به جانب مضجع خویش شتاب كردند ولكن زود باشد كه خداوند ترا و ایشان را در مقام پرسش باز دارد و ایشان با تو احتجاج و مخاصمت كنند، آن وقت ببین غلبه از براى كیست و رستگارى كراست، مادر تو بر تو بگرید اى پسر مرجانه.
ابن زیاد از شنیدن این كلمات در خشم شد و گویا قصد اذّیت یا قتل آن مكرمه كرد. عَمْرو بن حُرَیْث كه حاضر مجلس بود اندیشه او را به قتل زینب(علیها السلام) دریافت از در اعتذار بیرون شد كه اى امیر! او زنى است وبر گفته زنان مؤاخذه نباید كرد، پس ابن زیاد گفت كه خدا شفا داد دل مرا از قتل برادر طاغى تو و متمرّدان اهل بیت تو. جناب زینب(علیها السلام) رقّت كرد و بگریست و گفت: بزرگ ما را كشتى و اصل و فرع ما را قطع كردى و از ریشه بركندى اگر شفاى تو در این بود پس شفا یافتى، ابن زیادگفت: این زن سَجّاعه (1316) است یعنى سخن به سجع و قافیه مى گوید. و قسم به جان خودم كه پدرش نیز سَجّاع و شاعر بود. جناب زینب(علیها السلام) جواب فرمود كه مرا حالت و فرصت سجع نیست (1317).
و به روایت ابن نما فرمود كه من عجب دارم از كسى كه شفاى او به كشتن ائمّه خود حاصل مى شود و حال آنكه مى داند كه در آن جهان از وى انتقام خواهند كشید(1318).
این وقت آن ملعون به جانب سیّد سجاد(علیه السلام) نگریست و پرسید: این جوان كیست؟ گفتند: على فرزند حسین است، ابن زیاد گفت: مگر على بن الحسین نبود كه خداوند او را كشت؟! حضرت فرمود كه مرا برادرى بود كه او نیز على بن الحسین نام داشت لشكریان او را كشتند، ابن زیاد گفت: بلكه خدا او را كشت، حضرت فرمود:«اَللَّه یَتَوَفَّى الاَْنْفُسَ حینَ مَوْتِها»(1319)خدا مى میراند نفوس را هنگامى كه مرگ ایشان فرا رسیده. ابن زیاد در غضب شد و گفت: ترا آن جرأت است كه جواب به من دهى و حرف مرا رد كنى، بیائید او را ببرید و گردن زنید.
جناب زینب(علیها السلام) كه فرمان قتل آن حضرت را شنید سراسیمه و آشفته به آن جناب چسبید و فرمود: اى پسر زیاد! كافى است ترا این همه خون كه از ما ریختى و دست به گردن حضرت سجاد(علیه السلام) در آورد و فرمود: به خدا قسم از وى جدا نشوم اگر مى خواهى او را بكشى مرا نیز با او بكش.
ابن زیاد ساعتى به حضرت زینب و امام زین العابدین(علیهماالسلام)نظر كرد و گفت: عجب است از علاقه رحم و پیوند خویشاوندى، به خدا سوگند كه من چنان یافتم كه زینب از روى واقع مى گوید و دوست دارد كه با او كشته شود، دست از على باز دارید كه او را همان مرضش كافى است.
و به روایت سیّد بن طاوس، حضرت سجاد(علیه السلام) فرمود كه اى عمّه! خاموش باش تا من او را جواب گویم به ابن زیاد، فرمود: كه مرا به كشتن مى ترسانى مگر نمى دانى كه كشته شدن عادت ما است و شهادت كرامت و بزرگوارى ما است (1320)!.
نقل شده كه رباب دختر امرءالقیس كه زوجه امام حسین(علیه السلام)بود در مجلس ابن زیاد سر مطهّر را بگرفت و در بر گرفت و بر آن سر بوسه داد و آغاز ندبه كرد و گفت:
واحُسَینا فَلا نَسیتُ حُسَیْناً ----- اَقْصَدَتْهُ اَسِنَّةُ الاَدْعِیاء
غادَروهُ بِكَرْبَلاءَ صَریعاً ----- لا سَقَى اللَّهُ جانِبَىْ كَرْبلاء
حاصل مضمون آنكه: واحُسَیناه! من فراموش نخواهم كرد حسین را و فراموش نخواهم نمود كه دشمنان نیزه ها بر بدن او زدند كه خطا نكرد، و فراموش نخواهم نمود كه جنازه او را در كربلا روى زمین گذاشتند و دفن نكردند، و در كلمه لاسَقَى اللَّهُ جانِبَى كَربلاء اشاره به عطش آن حضرت كرد و اَلحَقّ آن حضرت را فراموش نكرد چنانچه در فصل آخر معلوم خواهد شد.
راوى گفت: پس ابن زیاد امر كرد كه حضرت على بن الحسین(علیه السلام) را با اهل بیت بیرون بردند و در خانه اى كه در پهلوى مسجد جامع بود جاى دادند.
جناب زینب(علیها السلام) فرمود كه به دیدن ما نیاید زنى مگر كنیزان و ممالیك؛ چه ایشان اسیرانند و ما نیز اسیرانیم (1321).
قُلْتُ وَ یُناسِبُ فی هذَا الْمَقامِ اَنْ اَذْكُرَ شِعْرَ اَبى قَیْسِ بْنِ الاَْسلَتِ اْلاَوْسى:
وَیُكْرِمُها جاراتُها فَیَزُرْنَها ----- وَتَعْتَلُّ عَنْ اِتْیا نِهِنَّ فَتُعْذَرُ
وَلَیْسَ لَها اَنْ تَسْتَهینَ بِجارَةٍ ----- وَلكِنَّها مِنْهُنَّ تَحْیى (1322) وَ تَخْفَرُ
پس امر كرد: ابن زیاد كه سر مطهّر را در كوچه هاى كوفه بگردانند.

ذكر مقتل عبداللَّه بن عفیف اَزْدى(رضى الله عنه)

شیخ مفید(رضى الله عنه) فرموده: پس ابن زیاد از مجلس خود برخاست و به مسجد رفت و بر منبر بر آمد و گفت: حمد و سپاس خداوندى را كه ظاهر ساخت حق و اهل حق را و نصرت داد امیر المؤمنین یزید بن معاویه و گروه او را و كشت دروغگوى پسر دروغگو را و اتباع او را. این وقت عبداللَّه بن عفیف ازدى كه از بزرگان شیعیان امیر المؤمنین(علیه السلام) و از زُهّاد و عبّاد بود و چشم چپش در جنگ جمل و چشم دیگرش در صفیّن نابینا شده بود و پیوسته ملازمت مسجد اعظم مى نمود و اوقات را به صوم و صلات به سر مى برد، چون این كلمات كفر آمیز ابن زیاد را شنید بانگ بر او زد كه اى دشمن خدا! دروغگو تویى و پدر تو زیاد بن ابیه است و دیگر یزید است كه ترا امارت داده و پدر اوست اى پسر مرجانه. اولاد پیغمبر را مى كشى و بر فراز منبر مقام صدّیقین مى نشینى و از این سخنان مى گوئى؟
ابن زیاد در غضب شد بانگ زد كه این مرد را بگیرید و نزد من آرید، ملازمان ابن زیاد بر جستند و او را گرفتند، عبداللَّه، طایفه اَزْد را ندا در دادكه مرا در یابید هفتصد نفر از طایف اَزْد جمع شدند و ابن عفیف را از دست ملازمان ابن زیاد بگرفتند.
ابن زیاد را چون نیروى مبارزت ایشان نبود صبر كرد تا شب در آمد آنگاه فرمان داد تا عبداللَّه را از خانه بیرون كشیدند و گردن زدند، و امر كرد جسدش را در سَبْخَه (1323) به دار زدند، و چون عبیداللَّه این شب را به پایان برد روز دیگر شد امر كرد كه سر مبارك امام(علیه السلام) را در تمامى كوچه هاى كوفه بگردانند و در میان قبایل طواف دهند.
از زید بن ارقم روایت شده كه هنگامى كه آن سر مقدّس را عبور مى دادند من در غرفه خویش جاى داشتم و آن سر را بر نیزه كرده بودند چون برابر من رسید شنیدم كه این آیه را تلاوت مى فرمود:
«اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحابَ الْكَهْفِ وَالرَّقیمِ كانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَباً» (1324).
سوگند به خداى كه موى بر اندام من برخاست و ندا در دادم كه یابن رسول اللَّه امر سر مقدّس تو واللَّه از قصّه كهف و رقیم اَعجب و عجیبتر است (1325).
روایت شده كه به شكرانه قتل حسین(علیه السلام) چهار مسجد در كوفه بنیان كردند. نخستین را مسجد اشعث خوانند، دوّم مسجد جریر، سوّم مسجد سِماك، چهارم مسجد شَبَث بن ربِعْى لَعَنَهُمُ اللَّهُ، و بدین بنیانها شادمان بودند(1326).

فصل پنجم :در ذكرمكتوب ابن زیاد به یزید

عبیداللَّه زیاد چون از قَتْل و اَسْر و نَهْب بپرداخت و اهل بیت را محبوس داشت، نامه به یزید نوشت و صورت حال را در آن درج نمود و رخصت خواست كه با سرهاى بریده و اُسراى مصیبت دیده چه عمل آورد، و مكتوبى دیگر به امیر مدینه عمرو بن سعید بن العاص رقم كرد و شرح این واقعه جانسوز را در قلم آورد، و شیخ مفید متعرّض مكتوب یزید نشده بلكه فرموده:
بعد از آنكه سر مقدّس حضرت را در كوچه هاى كوفه بگردانیدند ابن زیاد او را با سرهاى سایرین به همراهى زَحْر بن قیس براى یزید فرستاد(1327).
بالجمله، پس از آن عبدالملك سلمى را به جانب مدینه فرستاد و گفت: به سرعت طىّ مسافت كن و عمرو بن سعید را به قتل حسین بشارت ده. عبدالملك گفت كه من به راحله خود سوار شدم و به جانب مدینه شتاب كردم و در نواحى مدینه مردى از قبیله قریش مرا دیدار كرد و گفت: چنین شتاب زده از كجا مى رسى و چه خبر مى رسانى؟ گفتم: خبر در نزد امیر است خواهى شنید آن را، آن مرد گفت: اِنّا لِلّه وَاِنَّا اِلَیْهِ راجعُون. به خدا قسم كه حسین(علیه السلام) كشته گشته. پس من داخل مدینه شدم و به نزد عمرو بن سعید رفتم، عمرو گفت: خبر چیست؟ گفتم: خبر خوشحالى است اى امیر! حسین كشته شد. گفت بیرون رو و در مدینه ندا كن و مردم را به قتل حسین خبر ده، گفت: بیرون آمدم و ندا به قتل حسین در دادم، زنان بنى هاشم چون این ندا شنیدند چنان صیحه و ضجّه از ایشان برخاست كه تاكنون چنین شورش و شیون و ماتم نشنیده بودم كه زنان بنى هاشم در خانه هاى خود براى شهادت حضرت امام حسین(علیه السلام) مى كردند. آنگاه به نزد عمرو بن سعید رفتم، عمرو چون مرا دید بر روى من تبسّمى كرد و شعر عمرو بن معدى كرب را خواند:
عَجَّتْ نِساءُ بَنى زِیادٍ عَجَّةً ----- كَعَجیجِ نِسْوَتِنا غَداةَ الْاَرْنَبِ (1328)
آنگاه عمرو گفت: هذِهِ واعِیَةٌ بِواعَیةِ عُثمانَ؛ یعنى این شیونها و ناله ها كه از خانه هاى بنى هاشم بلند شد به عوض شیونها است كه بر قتل عثمان از خانه هاى بنى امیّه بلند شد. آنگاه به مسجد رفت و بر منبر آمد و مردم را از قتل حسین(علیه السلام) آگهى داد(1329).
و موافق بعضى روایات عمرو بن سعید كلماتى چند گفت كه تلویح و تذكره خون عثمان مى نمود، و اراده مى كرد این مطلب را كه بنى هاشم سبب قتل عثمان شدند و او را كشتند حسین نیز به قصاص خون عثمان كشته شد. آنگاه براى مصلحت گفت: به خدا قسم دوست مى داشتم كه حسین زنده باشد و احیاناً ما را به فحش و دشنام یاد كند و ما او را به مدح و ثنا نام بریم، و او از ما قطع كند و ما پیوند كنیم چنانچه عادت او و عادت ما چنین بود، اما چه كنم با كسى كه شمشیر بر روى ما كشد و اراده قتل ما كند جز آنكه او را از خود دفع كنیم و او را بكشیم.
پس عبداللَّه بن سایب كه حاضر مجلس بود برخاست و گفت: اگر فاطمه زنده بود و سر فرزند خویش مى دید چشمش گریان و جگرش بریان مى شد! عمرو گفت: ما با فاطمه نزدیكتریم از تو اگر زنده بود چنین بود كه مى گویى، لكن كشنده او را كه دافع نفس بود ملامت نمى فرمود(1330). آنگاه یكى از موالى عبداللَّه بن جعفر خبر شهادت پسران او را به او رسانید عبداللَّه گفت: اِنّا للّهِ وَاِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ.
پس بعضى از موالیان او و مردم بر او داخل شدند و او را تعزیت گفتند، این وقت غلام او ابواللّسلاس [یا ابوالسلاسل ]گفت:
هذا مالَقینا مِنَ الحُسین بْن علىٍ؛ یعنى این مصیبت كه به ما رسید سببش حسین بن على بود عبداللَّه چون این كلمات را شنید در خشم شد و او را با نَعْلَین بكوفت و گفت: یَابْن اللَّخْناءِ اَلِلْحُسیْنِ تَقُولُ هذا؟!
اى پسر كنیزكى گندیده بو آیا در حق حسین چنین مى گوئى؟ به خدا قسم من دوست مى داشتم كه با او بودم و از وى مفارقت نمى جستم تا در ركاب او كشته مى گشتم، به خدا سوگند كه آنچه بر من سهل مى كند مصیبت فرزندانم را آن است كه ایشان مواسات كردند با برادر و پسر عمّم حسین(علیه السلام) و در راه او شهید شدند. این بگفت و رو به اهل مجلس كرد و گفت: سخت گران و دشوار است بر من شهادت حسین(علیه السلام) لكن الحمدللَّه اگر خودم نبودم كه با او مواسات كنم فرزندانم به جاى من در ركاب او سعادت شهادت یافتند.
راوى گفت: چون اُمّ لقمان دختر عقیل قصّه كربلا و شهادت امام حسین(علیه السلام) را شنید با خواهران خود اُمّ هانى و أسماء و رَمْلَه و زینب بى هوشانه با سر برهنه دوید و بر كشتگان خود مى گریست و این اشعار را مى خواند:
ما ذا تَقُولونَ اِذْ قالَ النَّبىُّ لَكُمْ ----- ما ذا فَعَلْتُم وَاَنتُمْ آخِرُ الْاُمَمِ
بِعِتْرَتی وَ بِاَهْلی بَعْدَمُفْتَقَدی ----- مِنْهُمْ اُسارى وَقَتْلى ضُرِّجُوا بِدَمٍ
ماكانَ هذا جَزائى اِذْ نَصَحْتُ لَكُم ----- اَنْ تَخْلُفُونى بسُوءٍ فى ذَوى رَحم
خلاصه مضمون آنكه: اى كافران بى حیا! چه خواهید گفت در جواب سیّد انبیاء هنگامى كه از شما بپرسد كه چه كردید با عترت و اهل بیت من بعد از وفات من، ایشان را دو قسمت كردید قسمتى را اسیر كردید و قسمت دیگر را شهید و آغشته به خون نمودید، نبود این مزد رسالت و نصیحت من شماها را كه بعد از من با خویشان و ارحام من چنین كنید(1331).
شیخ طوسى(رضى الله عنه) روایت كرده كه چون خبر شهادت امام حسین(علیه السلام) به مدینه رسید أسماء بنت عقیل با جماعتى از زنهاى اهل بیت خود بیرون آمد تا به قبر پیغمبر(صلى الله علیه و آله) رسید پس خود را به قبر آن حضرت چسبانید و شهقه زد و رو كرد به مهاجر و انصار و گفت:
ما ذا تَقُو لُون اِذْ قالَ النَّبىُّ لَكُم ----- یُومَ الْحِسابِ وَصِدْقُ الْقَولِ مَسمُوعٌ
خَذَلْتُمْ عَتْرتى اَو كُنتُمْ غَیَباً ----- وَالْحَقُّ عِنْدَ وَلِىِّ الْاَمْرِ مَجْمُوعٌ
اَسْلَمْتَمُو هُمْ بِاَیْدى الظّالمینَ فَما ----- مِنْكُمْ لَهُ الْیَومَ عِندَ اللَّهِ مَشْفُوعٌ (1332)
راوى گفت: ندیدم روزى را كه زنها و مردها اینقدر گریسته باشند مثل آن روز پس چون آن روز به پایان رسید اهل مدینه در نیمه شب نداى هاتفى شنیدند وشخصش را نمى دیدند كه این اشعار را مى گفت:
اَیُّها الْقاتِلوُنَ جَهْلاً حُسَیْنًا ----- اَبْشِرُو بِالْعَذابِ وَ التَّنْكیلِ
كُلُّ اَهْلِ السَّماءِ یَدْعُوا عَلَیْكُمْ ----- مِنْ نَبِىٍ وَ مُرْسَلٍ وَ قَبیلٍ
قَدْ لُعِنْتُمْ عَلى لِسانِ ابْنِ داوُدَ ----- وَ مُوسى وَصاحبِ الْاِنْجیلِ (1333)