منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

فصل سوم :در بیان ورود اهل بیت اطهار(علیهم السلام) به كوفه و ذكر خبر مسلم جصّاص

چون ابن زیاد را خبر رسید كه اهل بیت(علیهم السلام) به كوفه نزدیك شده اند، امر كرد سرهاى شهدا را كه ابن سعد از پیش فرستاده بود باز برند و پیش روى اهل بیت سر نیزه ها نصب كنند و از جلو حمل دهند و به اتّفاق اهل بیت به شهر در آورند و در كوچه و بازار بگردانند تا قهر و غلبه و سلطنت یزید بر مردم معلوم گردد و بر هول و هیبت مردم افزوده شود، و مردم كوفه چون از ورود اهل بیت(علیهم السلام) آگهى یافتند از كوفه بیرون شتافتند.
مرحوم محتشم در این مقام فرموده:
چون بى كسان آل نبى در به در شدند ----- در شهر كوفه ناله كنان نوحه گر شدند
سرهاى سروران همه بر نیزه و سنان ----- در پیش روى اهل حرم جلوه گر شدند
از ناله هاى پردگیان ساكنان عرش ----- جمع از پى نظاره بهر رهگذر شدند
بى شرم امّتى كه نترسید از خدا ----- بر عترت پیمبر خود پرده در شدند
دست از جفا نداشته بر زخم اهل بیت ----- هر دم نمك فشان به جفاى دگر شدند
از مسلم گچكار روایت كرده اند كه گفت: عبیداللَّه بن زیاد مرا به تعمیردار الأمارة گماشته بود هنگامى كه دست به كار بودم كه ناگاه صیحه و هیاهوئى عظیم از طرف محلاّت كوفه شنیدم، پس به آن خادمى كه نزد من بود گفتم كه این فتنه و آشوب در كوفه چیست؟ گفت: همین ساعت سر مردى خارجى كه بر یزید خروج كرده بود مى آورند و این انقلاب و آشوب به جهت نظاره آن است. پرسیدم كه این خارجى كه بوده؟ گفت: حسین بن على(علیهماالسلام) !؟ چون این شنیدم صبر كردم تا آن خادم از نزد من بیرون رفت آن وقت لطمه سختى بر صورت خود زدم كه بیم آن داشتم دو چشمم نابینا شود، آن وقت دست و صورت را كه آلوده به گچ بود شستم و از پشت قصر الأماره بیرون شدم تا به كناسه رسیدم پس در آن هنگام كه ایستاده بودم ومردم نیز ایستاده منتظر آمدن اسیران و سرهاى بریده بودند كه ناگاه دیدم قریب به چهل محمل و هودج پیدا شد كه بر چهل شتر حمل داده بودند و در میان آنها زنان و حَرَم حضرت سیّد الشهداء(علیه السلام) و اولاد فاطمه بودند، و ناگاه دیدم كه على بن الحسین(علیه السلام) را بر شتر برهنه سوار است و از زحمت زنجیر خون از رگهاى گردنش جارى است و از روى اندوُه و حُزن شعرى چند قرائت مى كند كه حاصل مضمون اشعار چنین است:
اى امّت بدكار خدا خیر ندهد شما را كه رعایت جدّ ما در حق ما نكردید و در روز قیامت كه ما و شما نزد او حاضر شویم چه جواب خواهید گفت؟ ما را بر شتران برهنه سوار كرده اید و مانند اسیران مى برید گویا كه ما هرگز به كار دین شما نیامده ایم و ما را ناسزا مى گوئید و دست برهم مى زنید و به كشتن ما شادى مى كنید، واى بر شما مگر نمى دانید كه رسول خدا و سیّد انبیاء(صلى الله علیه و آله) جدّ من است.
اى واقعه كربلا! اندوهى بر دل ما گذاشتى كه هرگز تسكین نمى یابد.
مسلم گفت كه مردم كوفه را دیدم كه بر اطفال اهل بیت رقّت و ترحّم مى كردند و نان و خرما و گردو براى ایشان مى آوردند آن اطفال گرسنه مى گرفتند، امّ كلثوم آن نان پاره ها و گردو و خرما را از دست و دهان كودكان مى ربود و مى افكند، پس بانگ بر اهل كوفه زد و فرمود: یا اَهْلَ الْكُوفَة! اِنَّ الصَّدَقَةَ عَلَیْنا حَرامٌ؛ دست از بذل این اشیاء بازگیرید كه صدقه بر ما اهل بیت روا نیست.
زنان كوفیان از مشاهده این احوال زار زار مى گریستند، امّ كلثوم سر از محمل بیرون كرد، فرمود: اى اهل كوفه! مردان شما ما را مى كشند و زنان شما بر ما مى گریند، خدا در روز قیامت ما بین ما و شما حكم فرماید.
هنوز این سخن در دهان داشت كه صداى ضجّه و غوغا برخاست و سرهاى شهداء را بر نیزه كرده بودند آوردند، و از پیش روى سرها(1304)، سر حسین(علیه السلام) را حمل مى دادند وآن سرى بود تابنده و درخشنده، شبیه ترین مردم به رسول خدا(صلى الله علیه و آله) و محاسن شریفش سیاهیش مانند شَبَه (1305)مشكى بود و بن موها سفید بود؛ زیرا كه خضاب از عارض آن حضرت جدا شده بود و طلعتش چون ماه مى درخشید وباد، محاسن شریفش را از راست و چپ جنبش مى داد، زینب را چون نگاه به سر مبارك افتاد جبین خود را بر چوب مقدّم محمل زد چنانچه خون از زیر مقنعه اش فرو ریخت و از روى سوز دل با سر خطاب كرد و اشعارى فرمود كه صدر آن این بیت است:
یا هِلالاً لَمَّا اسْتَتَمَّ كَمالاً ----- غالَهُ خَسْفُهُ فَاَبْدى غُروباً(1306)
مؤلف گوید: كه ذكر محامل و هودج در غیر خبر مسلم جصّاص نیست، و این خبر را گرچه علاّمه مجلسى نقل فرموده لكن مأخذ نقل آن «منتخب طُریحى» و كتاب «نورالعین» است كه حال هر دو كتاب بر اهل فن حدیث مخفى نیست، و نسبت شكستن سر به جناب زینب(علیها السلام) و اشعار معروفه نیز بعید است از آن مخدره كه عقیله هاشمیین و عالمه غیر مُعَلّمه و رضیعه ثدى نبوّت وصاحب مقام رضا و تسلیم است.
و آنچه از مقاتل معتبره معلوم مى شود حمل ایشان بر شتران بوده كه جهاز ایشان پَلاس و رو پوش نداشته بلكه در ورود ایشان به كوفه موافق روایت حذام(یا حذلم) ابن ستیر كه شیخان نقل كرده اند به حالتى بوده كه محصور میان لشكریان بوده اند چون خوف فتنه و شورش مردم كوفه بوده؛ چه در كوفه شیعه بسیار بوده و زنهائى كه خارج شهر آمده بودند گریبان چاك زده و موها پریشان كرده بودند و گریه و زارى مى نمودند و روایت حذام بعد از این بیاید.
و بالجمله؛ فرزندان احمد مختار و جگر گوشه حیدر را چون اُسراى كفّار با سرهاى شهداء وارد كوفه كردند، زنهاى كوفیان بر بالاى بامها رفته بودند كه ایشان را نظاره كنند. همین كه ایشان را عبور مى دادند زنى از بالاى بام آواز برداشت:
مِنْ اَىِّ الاُْسارى اَنْتُنَّ؟ شما اسیران كدام مملكت و كدام قبیله اید؟ گفتند: ما اسیران آل محمّدیم، آن زن چون این بشنید از بام به زیر آمد و هر چه چادر و مقنعه داشت جمع كرد و بر ایشان بخش نمود، ایشان گرفتند و خود را به آنها پوشانیدند (1307).
مؤلف گوید: كه شیخ عالم جلیل القدر مرحُوم حاج ملا احمد نراقى عطّر اللَّه مرقده در كتاب «سیف الامّة» از «كتاب ارمیاى پیغمبر» نقل كرده كه در اخبار از سیّد الشهداء(علیه السلام) در فصل چهارم آن فرموده آنچه خلاصه اش این است كه چه شد و چه حادثه اى روى داد كه رنگ بهترین طلاها تار شد، و سنگهاى بناى عرش الهى پراكنده شدند، و فرزندان بیت المعمور كه به اولین طلا زینت داده شده بودند و از جمیع مخلوقات نجیب تر بودند چون سفال كوزه گران پنداشته شدند در وقتى كه حیوانات پستانهاى خود را برهنه كرده و بچه هاى خود را شیر مى دادند، عزیزان من در میان امت بى رحم دل سخت چوب خشك شده در بیابان گرفتار مانده اند، و از تشنگى زبان طفل شیرخواره به كامش چسبیده، در چاشتگاهى كه همه كودكان نان مى طلبیدند چون بزرگان آن كودكان را كشته بودند كسى نبود كه نان به ایشان دهد.
آنانى كه در سفره عزّت، تنعّم مى كردند در سر راهها هلاك شدند، پس واى بر غریبى ایشان، بر طرف شدند عزیزان من به نحوى كه بر طرف شدن ایشان از بر طرف شدنِ قوم سدوم عظیم تر شد؛ زیرا كه آنها هر چند بر طرف شدند امّا كسى دست به ایشان نگذاشت، اما اینها با وجود آنكه از راه پاكى و عصمت مقدّس بودند و از برف سفیدتر و از شیر بى غش تر و از یاقوت درخشانتر رویهاى ایشان از شدّت مصیبتهاى دوران متغیّر گشته بود كه در كوچه ها شناخته نشدند؛ زیرا كه پوست ایشان به استخوانها چسبیده بود(1308).
فقیر گوید: كه این فقره از كتاب آسمانى كه ظاهراً اشاره به همین واقعه در كوفه باشد معلوم شد سِرّ سؤال آن زن مِنْ اَىّ الاُسارى اَنْتُنَ . و اللَّه العالم.
شیخ مفید و شیخ طوسى از حذلم بن ستیر روایت كرده اند كه گفت: من در ماه محرم سال شصت و یكم وارد كوفه گشتم و آن هنگامى بود كه حضرت على بن الحسین(علیهماالسلام) را با زنان اهل بیت به كوفه وارد مى كردند و لشكر ابن زیاد بر ایشان احاطه كرده بودند و مردم كوفه از منازل خود به جهت تماشا بیرون آمده بودند؛ چون اهل بیت را بر آن شتران بى رو پوش و برهنه وارد كردند، زنان كوفه به حال ایشان رقّت كرده گریه و ندبه آغاز نمودند. در آن حال على بن الحسین(علیه السلام) را دیدم كه از كثرت علّت مرض رنجور و ضعیف گشته و «غل جامعه» بر گردنش نهاده اند و دستهایش را به گردن مغلول كرده اند و آن حضرت به صداى ضعیفى مى فرمود كه این زنها بر ما گریه مى كنند پس ما را كه كشته است؟!
و در آن وقت حضرت زینب(علیها السلام) آغاز خطبه كرد، و به خدا قسم كه من زنى با حیا و شرم، اَفْصَح و اَنْطَق از جناب زینب دختر على(علیه السلام) ندیدم كه گویا از زبان پدر سخن مى گوید، و كلمات امیر المؤمنین(علیه السلام) از زبان او فرو مى ریزد، در میان آن ازدحام واجتماع كه از هر سو صدائى بلند بود به جانب مردم اشارتى كرد كه خاموش باشید، در زمان نفسها به سینه برگشت و صداى جَرَسها ساكت شد(1309) آنگاه شروع در خطبه كرد و بعد از سپاس یزدان پاك و درود بر خواجه لَوْلاك فرمود:
اى اهل كوفه، اهل خدیعه و خذلان! آیا بر ما مى گریید و ناله سر مى دهید هرگز باز نایستد اشك چشم شما، و ساكن نگردد ناله شما، جز این نیست كه مثل شمامثل آن زنى است كه رشته خود را محكم مى تابید و باز مى گشود چه شما نیز رشته ایمان را ببستید و باز گسستید و به كفر برگشتید، نیست در میان شما خصلتى و شیمتى جز لاف زدن و خود پسندى كردن و دشمن دارى و دروغ گفتن و به سَبْك كنیزان تملّق كردن و مانند اَعدا غمّازى كردن، مَثَل شما مَثَل گیاه و علفى است كه در مَزْبَله روئیده باشد یا گچى است كه آلایش قبرى به آن كرده شده باشد پس بد توشه اى بود كه نفسهاى شما از براى شما در آخرت ذخیره نهاده و خشم خدا را بر شما لازم كرد و شما را جاودانه در دوزخ جاى داد از پس آنكه ما را كشتید بر ما مى گریید. سوگند به خدا كه شما به گریستن سزاوارید، پس بسیار بگرئید و كم بخندید؛ چه آنكه ساحت خود را به عیب و عار ابدى آلایش دادید كه لوث آن به هیچ آبى هرگز شسته نگردد و چگونه توانید شست و با چه تلافى خواهید كرد كشتن جگر گوشه خاتم پیغمبران و سیّد جوانان اهل بهشت و پناه نیكویان شما و مَفْزَع بلیّات شما و علامت مناهج شما و روشن كننده محجّه شما و زعیم و متكلّم حُجَج شما كه در هر حادثه به او پناه مى بردید ودین و شریعت رااز او مى آموختید. آگاه باشید كه بزرگ وِزْرى براى حشر خود ذخیره نهادید، پس هلاكت از براى شما باد و در عذاب به روى در افتید و از سعى و كوشش خود نومید شوید و دستهاى شما بریده باد و پیمان شما مورث خسران و زیان باد، همانا به غضب خدا بازگشت نمودید و ذلّت و مسكنت بر شما احاطه كرد، واى بر شما آیا مى دانید كه چه جگرى از رسول خدا(صلى الله علیه و آله) شكافتید و چه خونى از او ریختید و چه پردگیان عصمت او را از پرده بیرون افكندید، امرى فظیع و داهیه عجیب به جا آوردید كه نزدیك است آسمانها از آن بشكافد و زمین پاره شود و كوهها پاره گردد و این كار قبیح و نا ستوده شما زمین و آسمان را گرفت، آیا تعجّب كردید كه از آثار این كارها از آسمان خون بارید؟ آنچه در آخرت بر شما ظاهر خواهد گردید از آثار آن عظیم تر و رسواتر خواهد بود؛ پس بدین مهلت كه یافتید خوشدل و مغرور نباشید؛ چه خداوند به مكافات عجلت نكند، و بیم ندارد كه هنگام انتقام بگذرد و خداوند در كمینگاه گناهكاران است.
راوى گفت: پس آن مخدّره ساكت گردید و من نگریستم كه مردم كوفه از استماع این كلمات در حیرت شده بودند و مى گریستند و دستها به دندان مى گزیدند.
و پیرمردى را هم دیدم كه اشك چشمش بر روى و مو مى دوید و مى گفت:
كُهُولُهُمْ خَیْرُ الْكُهُولِ وَنَسْلُهُمْ ----- اِذا عُدَّ نَسْلٌ لایَخیبُ وَلایَخْزى (1310)
و به روایت صاحب «احتجاج»در این وقت حضرت على بن الحسین(علیه السلام) فرمود: اى عمّه! خاموشى اختیار فرما و باقى را از ماضى اعتبار گیر و حمد خداى را كه تو عالمى مى باشى كه معلم ندیدى، و دانایى باشى كه رنج دبستان نكشیدى، و مى دانى كه بعد از مصیبت جزع كردن سودى نمى كند، و به گریه و ناله آنكه از دنیا رفته باز نخواهد گشت (1311).
و از براى فاطمه دختر امام حسین(علیه السلام) و امّ كلثوم نیز دو خطبه نقل شده لكن مقام را گنجایش نقل نیست.
سیّد بن طاوس بعد از نقل آن خطبه فرموده كه مردم صداها به صیحه و نوحه بلند كردند و زنان گیسوها پریشان نمودند و خاك بر سر مى ریختند و چهره ها بخراشیدند و طپانچه ها بر صورت زدند و نُدبه به ویل و ثبور آغاز كردند و مردان ریشهاى خود را همى كندند و چندان بگریستند كه هیچگاه دیده نشد كه زنان و مردان چنین گریه كرده باشند.
پس حضرت سیّد سجاد(علیه السلام) اشارت فرمود مردم را كه خاموش شوید و شروع فرمود به خطبه خواندن پس ستایش كرد خداوند یكتا را و درود فرستاد محمّد مصطفى(صلى الله علیه و آله) را پس از آن فرمود كه:
ایّها النّاس! هركه مرا شناسد شناسد و هر كس نشناسد بداند كه منم على بن الحسین بن على بن ابى طالب(علیهم السلام) منم پسر آن كس كه او را در كنار فرات ذبح كردند بى آنكه از او خونى طلب داشته باشند، منم پسر آنكه هتك حرمت او نمودند و مالش را به غارت بردند و عیالش را اسیر كردند، منم فرزند آنكه او را به قتل صَبْر كشتند(1312) و همین فخر مرا كافى است. اى مردم! سوگند مى دهم شما را به خدا آیا فراموش كردید شما كه نامه ها به پدر من نوشتید چون مسئلت شما را اجابت كرد از در خدیعت بیرون شدید، آیا یاد نمى آورید كه با پدرم عهد و پیمان بستید و دست بیعت فرا دادید آنگاه او را كشتید و مخذول داشتید، پس هلاكت باد شما را براى آنچه براى خود به آخرت فرستادید، چه زشت است رأیى كه براى خود پسندیدید، با كدام چشم به سوى رسول خدا(صلى الله علیه و آله) نظر خواهید كرد هنگامى كه بفرماید شماها را كه كشتید عترت مرا و هتك كردید حرمت مرا و نیستید شما از امّت من.
چون سیّد سجاد(علیه السلام) سخن بدین جا آورد صداى گریه از هر ناحیه و جانبى بلند شد، بعضى بعضى را مى گفتند هلاك شوید و ندانستید. دیگرباره حضرت آغاز سخن كرد و فرمود:
خدا رحمت كند مردى را كه قبول كند نصحیت مرا و حفظ كند وصیّت مرا در راه خدا و رسول خدا و اهل بیت او؛ چه ما را با رسول خدا(صلى الله علیه و آله) متابعتى شایسته و اقتدائى نیكو است.
مردمان همگى عرض كردند كه یابن رسول اللَّه! ما همگى پذیراى فرمان توئیم ونگاهبان عهد و پیمان و مطیع امر توئیم و هرگز از تو روى نتابیم و به هر چه امر فرمائى تقدیم خدمت نمائیم و حرب كنیم با هر كه ساخته حرب تست و از در صلح بیرون شویم با هر كه با تو در طریق صلح و سازش است تا هنگامى كه یزید را مأخوذ داریم و خونخواهى كنیم از آنانكه با تو ظلم كردند و بر ما ستم نمودند حضرت فرمود:
هیهات! اى غدّاران حیلت اندوز كه جز خدعه و مكر خصلتى به دست نكردید دیگر من فریب شماها را نمى خورم مگر باز اراده كرده اید كه با من روا دارید آنچه با پدران من به جا آوردید، حاشا و كلاّ به خدا قسم هنوز جراحاتى كه از شهادت پدرم در جگر و دل ما ظاهر گشته بهبودى پیدا نكرده؛ چه آنكه دیروز بود كه پدرم با اهل بیت شهید گشتند.
و هنوز مصائب رسول خدا(صلى الله علیه و آله) و پدرم و برادرانم مرا فراموش نگشته و حُزن و اندوه بر ایشان در حلق من كاوش مى كند و تلخى آن در دهانم و سینه ام فرسایش مى نماید، و غصّه آن در راه سینه من جریان مى كند، من از شما همى خواهم كه نه با ما باشید و نه برما، و فرمود:
لا غَرْوَ اِنْ قُتِلَ الحُسَیْنُ فَشَیْخُهُ ----- قَدْ كانَ خَیْراً مِنْ حُسَیْنٍ وَاَكْرَما
فَلا تَفْرَحُوا یا اَهْلَ كُوفانَ بِالَّذى ----- اُصیبَ حُسَیْنٌ كانَ ذلِكَ اَعْظَما
قَتیلٌ بِشَطِّ النَّهْرِ رُوحى فِداؤُهُ ----- جَزَاءُ الَّذى اَرْداهُ نارُجَهَنَّما
ثُمَّ قالَ:
رَضینا مِنْكُمْ رَأْساً بِرَأْسٍ ----- فَلا یَوْمٌ لَنا ولایَوْمٌ عَلَیْنا(1313).
[یعنى ما خشنودیم از شما سر به سر، نه به یارى ما باشید ونه به ضرر ما].

فصل چهارم :در بیان ورود اهل بیت(علیهم السلام) به دارالإماره

عبیداللَّه زیاد چون از ورود اهل بیت به كوفه آگه شد، مردم كوفه را از خاصّ و عام اذن عامّ داد لاجرم مجلس او از حاضر و بادى (1314) انجمن آكنده شد، آنگاه امر كرد تا سر حضرت سیّد الشهداء(علیه السلام) را حاضر مجلس كنند، پس آن سر مقدّس را به نزد او گذاشتند، از دیدن آن سر مقدّس سخت شاد شد و تبسّم نمود، و او را قضیبى در دست بود كه بعضى آن را چوبى گفته اند و جمعى تیغى رقیق دانسته اند، سر آن قضیب (1315) را به دندان ثنایاى جناب امام حسین(علیه السلام) مى زد و مى گفت: حسین را دندانهاى نیكو بوده. زید بن ارقم كه از اصحاب رسول خدا(صلى الله علیه و آله) بوده در این وقت پیرمردى گشته در مجلس آن مَیْشوم حاضر بود، چون این بدید گفت: اى پسر زیاد! قضیب خود را از این لبهاى مبارك بردار، سوگند به خداوندى كه جز او خداوندى نیست كه من مكرّر دیدم رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را بر این لبها كه موضع قضیب خود كرده اى بوسه مى زد، این بگفت و سخت بگریست. ابن زیاد گفت: خدا چشمهاى ترا بگریاند اى دشمن خدا، آیا گریه مى كنى كه خدا به ما فتح و نصرت داده است؟ اگر نه این بود كه پیر فرتوت (سالخورده و خرف شده) گشته اى وعقل تو زایل شده مى فرمودم تا سرت را از تن دور كنند. زید كه چنین دید از جا برخاست و به سوى منزل خویش شتافت آنگاه عیالات جناب امام حسین(علیه السلام) را چو اسیران روم در مجلس آن مَیْشوم وارد كردند.
راوى گفت: كه داخل آن مجلس شد جناب زینب(علیها السلام) خواهر امام حسین(علیه السلام) متنكره و پوشیده بود پست ترین جامه هاى خود را و به كنارى از قصر الإماره رفت و آنجا بنشست و كنیزكان در اطرافش در آمدند و او را احاطه كردند.
ابن زیاد گفت: این زن كه بود كه خود را كنارى كشید؟ كسى جوابش نداد، دیگر باره پرسید پاسخ نشنید، تا مرتبه سوّم یكى از كنیزان گفت: این زینب دختر فاطمه دختر رسول خدا(صلى الله علیه و آله) است! ابن زیاد چون این بشنید رو به سوى او كرد و گفت: حمد خداى را كه رسوا كرد شما را و كشت شما را و ظاهر گردانید دروغ شما را. جناب زینب(علیها السلام) فرمود: حمد خدا را كه ما را گرامى داشت به محمّد(صلى الله علیه و آله) پیغمبر خود و پاك و پاكیزه داشت ما را از هر رجسى و آلایشى همانا رسوا مى شود فاسق و دروغ مى گوید فاجر و ما بحمد اللَّه از آنان نیستیم و آنها دیگرانند.
ابن زیاد گفت: چگونه دیدى كار خدا را با برادر و اهل بیت تو؟ جناب زینب(علیها السلام) فرمود: ندیدم از خدا جز نیكى و جمیل را؛ چه آل رسول جماعتى بودند كه خداوند از براى قربت محلّ و رفعت مقام حكم شهادت بر ایشان نگاشته بود لاجرم به آنچه خدا از براى ایشان اختیار كرده بود اقدام كردند و به جانب مضجع خویش شتاب كردند ولكن زود باشد كه خداوند ترا و ایشان را در مقام پرسش باز دارد و ایشان با تو احتجاج و مخاصمت كنند، آن وقت ببین غلبه از براى كیست و رستگارى كراست، مادر تو بر تو بگرید اى پسر مرجانه.
ابن زیاد از شنیدن این كلمات در خشم شد و گویا قصد اذّیت یا قتل آن مكرمه كرد. عَمْرو بن حُرَیْث كه حاضر مجلس بود اندیشه او را به قتل زینب(علیها السلام) دریافت از در اعتذار بیرون شد كه اى امیر! او زنى است وبر گفته زنان مؤاخذه نباید كرد، پس ابن زیاد گفت كه خدا شفا داد دل مرا از قتل برادر طاغى تو و متمرّدان اهل بیت تو. جناب زینب(علیها السلام) رقّت كرد و بگریست و گفت: بزرگ ما را كشتى و اصل و فرع ما را قطع كردى و از ریشه بركندى اگر شفاى تو در این بود پس شفا یافتى، ابن زیادگفت: این زن سَجّاعه (1316) است یعنى سخن به سجع و قافیه مى گوید. و قسم به جان خودم كه پدرش نیز سَجّاع و شاعر بود. جناب زینب(علیها السلام) جواب فرمود كه مرا حالت و فرصت سجع نیست (1317).
و به روایت ابن نما فرمود كه من عجب دارم از كسى كه شفاى او به كشتن ائمّه خود حاصل مى شود و حال آنكه مى داند كه در آن جهان از وى انتقام خواهند كشید(1318).
این وقت آن ملعون به جانب سیّد سجاد(علیه السلام) نگریست و پرسید: این جوان كیست؟ گفتند: على فرزند حسین است، ابن زیاد گفت: مگر على بن الحسین نبود كه خداوند او را كشت؟! حضرت فرمود كه مرا برادرى بود كه او نیز على بن الحسین نام داشت لشكریان او را كشتند، ابن زیاد گفت: بلكه خدا او را كشت، حضرت فرمود:«اَللَّه یَتَوَفَّى الاَْنْفُسَ حینَ مَوْتِها»(1319)خدا مى میراند نفوس را هنگامى كه مرگ ایشان فرا رسیده. ابن زیاد در غضب شد و گفت: ترا آن جرأت است كه جواب به من دهى و حرف مرا رد كنى، بیائید او را ببرید و گردن زنید.
جناب زینب(علیها السلام) كه فرمان قتل آن حضرت را شنید سراسیمه و آشفته به آن جناب چسبید و فرمود: اى پسر زیاد! كافى است ترا این همه خون كه از ما ریختى و دست به گردن حضرت سجاد(علیه السلام) در آورد و فرمود: به خدا قسم از وى جدا نشوم اگر مى خواهى او را بكشى مرا نیز با او بكش.
ابن زیاد ساعتى به حضرت زینب و امام زین العابدین(علیهماالسلام)نظر كرد و گفت: عجب است از علاقه رحم و پیوند خویشاوندى، به خدا سوگند كه من چنان یافتم كه زینب از روى واقع مى گوید و دوست دارد كه با او كشته شود، دست از على باز دارید كه او را همان مرضش كافى است.
و به روایت سیّد بن طاوس، حضرت سجاد(علیه السلام) فرمود كه اى عمّه! خاموش باش تا من او را جواب گویم به ابن زیاد، فرمود: كه مرا به كشتن مى ترسانى مگر نمى دانى كه كشته شدن عادت ما است و شهادت كرامت و بزرگوارى ما است (1320)!.
نقل شده كه رباب دختر امرءالقیس كه زوجه امام حسین(علیه السلام)بود در مجلس ابن زیاد سر مطهّر را بگرفت و در بر گرفت و بر آن سر بوسه داد و آغاز ندبه كرد و گفت:
واحُسَینا فَلا نَسیتُ حُسَیْناً ----- اَقْصَدَتْهُ اَسِنَّةُ الاَدْعِیاء
غادَروهُ بِكَرْبَلاءَ صَریعاً ----- لا سَقَى اللَّهُ جانِبَىْ كَرْبلاء
حاصل مضمون آنكه: واحُسَیناه! من فراموش نخواهم كرد حسین را و فراموش نخواهم نمود كه دشمنان نیزه ها بر بدن او زدند كه خطا نكرد، و فراموش نخواهم نمود كه جنازه او را در كربلا روى زمین گذاشتند و دفن نكردند، و در كلمه لاسَقَى اللَّهُ جانِبَى كَربلاء اشاره به عطش آن حضرت كرد و اَلحَقّ آن حضرت را فراموش نكرد چنانچه در فصل آخر معلوم خواهد شد.
راوى گفت: پس ابن زیاد امر كرد كه حضرت على بن الحسین(علیه السلام) را با اهل بیت بیرون بردند و در خانه اى كه در پهلوى مسجد جامع بود جاى دادند.
جناب زینب(علیها السلام) فرمود كه به دیدن ما نیاید زنى مگر كنیزان و ممالیك؛ چه ایشان اسیرانند و ما نیز اسیرانیم (1321).
قُلْتُ وَ یُناسِبُ فی هذَا الْمَقامِ اَنْ اَذْكُرَ شِعْرَ اَبى قَیْسِ بْنِ الاَْسلَتِ اْلاَوْسى:
وَیُكْرِمُها جاراتُها فَیَزُرْنَها ----- وَتَعْتَلُّ عَنْ اِتْیا نِهِنَّ فَتُعْذَرُ
وَلَیْسَ لَها اَنْ تَسْتَهینَ بِجارَةٍ ----- وَلكِنَّها مِنْهُنَّ تَحْیى (1322) وَ تَخْفَرُ
پس امر كرد: ابن زیاد كه سر مطهّر را در كوچه هاى كوفه بگردانند.

ذكر مقتل عبداللَّه بن عفیف اَزْدى(رضى الله عنه)

شیخ مفید(رضى الله عنه) فرموده: پس ابن زیاد از مجلس خود برخاست و به مسجد رفت و بر منبر بر آمد و گفت: حمد و سپاس خداوندى را كه ظاهر ساخت حق و اهل حق را و نصرت داد امیر المؤمنین یزید بن معاویه و گروه او را و كشت دروغگوى پسر دروغگو را و اتباع او را. این وقت عبداللَّه بن عفیف ازدى كه از بزرگان شیعیان امیر المؤمنین(علیه السلام) و از زُهّاد و عبّاد بود و چشم چپش در جنگ جمل و چشم دیگرش در صفیّن نابینا شده بود و پیوسته ملازمت مسجد اعظم مى نمود و اوقات را به صوم و صلات به سر مى برد، چون این كلمات كفر آمیز ابن زیاد را شنید بانگ بر او زد كه اى دشمن خدا! دروغگو تویى و پدر تو زیاد بن ابیه است و دیگر یزید است كه ترا امارت داده و پدر اوست اى پسر مرجانه. اولاد پیغمبر را مى كشى و بر فراز منبر مقام صدّیقین مى نشینى و از این سخنان مى گوئى؟
ابن زیاد در غضب شد بانگ زد كه این مرد را بگیرید و نزد من آرید، ملازمان ابن زیاد بر جستند و او را گرفتند، عبداللَّه، طایفه اَزْد را ندا در دادكه مرا در یابید هفتصد نفر از طایف اَزْد جمع شدند و ابن عفیف را از دست ملازمان ابن زیاد بگرفتند.
ابن زیاد را چون نیروى مبارزت ایشان نبود صبر كرد تا شب در آمد آنگاه فرمان داد تا عبداللَّه را از خانه بیرون كشیدند و گردن زدند، و امر كرد جسدش را در سَبْخَه (1323) به دار زدند، و چون عبیداللَّه این شب را به پایان برد روز دیگر شد امر كرد كه سر مبارك امام(علیه السلام) را در تمامى كوچه هاى كوفه بگردانند و در میان قبایل طواف دهند.
از زید بن ارقم روایت شده كه هنگامى كه آن سر مقدّس را عبور مى دادند من در غرفه خویش جاى داشتم و آن سر را بر نیزه كرده بودند چون برابر من رسید شنیدم كه این آیه را تلاوت مى فرمود:
«اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحابَ الْكَهْفِ وَالرَّقیمِ كانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَباً» (1324).
سوگند به خداى كه موى بر اندام من برخاست و ندا در دادم كه یابن رسول اللَّه امر سر مقدّس تو واللَّه از قصّه كهف و رقیم اَعجب و عجیبتر است (1325).
روایت شده كه به شكرانه قتل حسین(علیه السلام) چهار مسجد در كوفه بنیان كردند. نخستین را مسجد اشعث خوانند، دوّم مسجد جریر، سوّم مسجد سِماك، چهارم مسجد شَبَث بن ربِعْى لَعَنَهُمُ اللَّهُ، و بدین بنیانها شادمان بودند(1326).