منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

فصل اوّل :در بیان فرستادن سرهاى شهداء و حركت از كربلا بجانب كوفه

عمر بن سعد چون از كار شهادت امام حسین(علیه السلام) پرداخت نخستین سر مبارك آن حضرت را به خَوْلى (به فتح خاء و سكون واو و آخره یاء) بن یزید و حُمَیْد بن مُسلم سپرد و در همان روز عاشورا ایشان را به نزد عبیداللَّه بن زیاد روانه كرد. خولى آن سر مطهّر را برداشت و به تعجیل تمام شب خود را به كوفه رسانید، و چون شب بود و ملاقات ابن زیاد ممكن نمى گشت لاجرم به خانه رفت.
طبرى و شیخ ابن نما روایت كرده اند از «نَوار» زوجه خولى كه گفت: آن ملعون سر آن حضرت را در خانه آورد و در زیر اجّانه جاى بداد و روى به رختخواب نهاد(1274). من از او پرسیدم چه خبر دارى بگو، گفت مداخل یك دهر پیدا كردم سر حسین را آوردم، گفتم: واى بر تو! مردمان طلا و نقره مى آورند تو سر حسین فرزند پیغمبر را، به خدا قسم كه سر من تو در یك بالین جمع نخواهد شد. این بگفتم و از رختخواب بیرون جستم و رفتم در نزد آن اجّانه كه سر مطهّر در زیر آن بود نشستم، پس سوگند به خدا كه پیوسته مى دیدم نورى مثل عمود از آنجا تا به آسمان سر كشیده، و مرغان سفید همى دیدم كه در اطراف آن سر طَیَران مى كردند تا آنكه صبح شد و آن سر مطهّر را خولى به نزد ابن زیاد برد (1275).
مؤلّف گوید: كه ارباب مَقاتل معتبره از حال اهل بیت امام حسین(علیه السلام) در شام عاشورا نقل چیزى نكرده اند و بیان نشده كه چه حالى داشتند و چه بر آنها گذشته تا ما در این كتاب نقل كنیم، بلى بعضى شُعراء در این مقام اشعارى گفته اند كه ذكر بعضش مناسب است.
صاحب «معراج المحبّة» گفته:
چه از میدان گردون چتر خورشید ----- نگون چون رایت عبّاس گردید
بتول دوّمین اُمّ المَصائب ----- چه خود را دید بى سالار و صاحب
بر اَیتام برادر مادرى كرد ----- بَنات النَّعش را جمع آورى كرد
شفا بخش مریضان شاه بیمار ----- غم قتل پدر بودش پرستار
شدندى داغداران پیمبر ----- درون خیمه سوزیده ز اخگر
به پا شد از جفا و جور امّت ----- قیامت بر شفیعان دست امّت
شبى بگذشت بر آل پیمبر ----- كه زهرا بود در جنّت مُكدّر
شبى بگذشت بر ختم رسولان ----- كه از تصویر آن عقل است حیران
ز جمّال و حكایتهاى جمّال ----- زبانِ صد چُه من ببریده و لال
ز انگشت و ز انگشتر كه بودش ----- بود دُور از ادب گفت و شنودش (1276)
دیگرى گفته از زبان جناب زینب(علیها السلام) (گوینده نَیِرّ تبریزى است):
اگر صبح قیامت را شبى هست آن شب است امشب ----- طبیب از من ملول و جان ز حسرت بر لب است امشب
برادر جان! یكى سر بر كن از خواب و تماشا كن ----- كه زینب بى تو چون در ذكر یاربّ یاربّ است امشب
جهان پر انقلاب و من غریب این دشت پر وحشت ----- تو در خواب خوش و بیمار در تاب و تب است امشب
سَرَت مهمان خولى و تنت با ساربان همدم ----- مرا باهر دو اندر دل هزاران مطلب است امشب
صَبا از من به زهرا گوبیا شام غریبان بین ----- كه گریان دیده دشمن به حال زینب است امشب (1277)
و محتشم(رضى الله عنه) گفته:
كاى بانوى بهشت بیا حال ما ببین ----- ما را به صد هزار بلا مبتلا ببین
بنگر به حال زار جوانان هاشمى ----- مردانشان شهید و زنان در عزا ببین (1278)
بالجمله؛ چون عمر سعد سر امام حسین (علیه السلام) را به خولى سپرد امر كرد تا دیگر سرها را كه هفتاد و دو تن به شمار مى رفت از خاك و خون تنظیف كردند و به همراهى شمر بن ذى الجوشن و قیس بن اشعث و عمرو بن الحجّاج براى ابن زیاد فرستاد و به قولى سرها را در میان قبایل كِنْدَه و هَوازِن و بنى تَمیم و بنى اسد و مردم مَذْحِج و سایر قبایل پخش كرد تا به نزد ابن زیاد برند و به سوى او تقرّب جویند. و خود آن ملعون بقیه آن روز را ببود و شب را نیز بغنود و روز یازدهم را تا وقت زوال در كربلا اقامت كرد و بر كشتگان سپاه خویش نماز گزاشت و همگى را به خاك سپرد و چون روز از نیمه بگذشت عمر بن سعد امر كرد كه دختران پیغمبر(صلى الله علیه و آله) را مُكَشَّفات الْوُجُوه بى مقنعه و خِمار بر شتران بى وطا سوار كردند و سیّد سجّاد(علیه السلام) را «غُل جامعه»(1279) بر گردن نهادند. ایشان را چون اسیران ترك و روم روان داشتند چون ایشان را به قتلگاه عبور دادند زنها را كه نظر بر جسد مبارك امام حسین(علیه السلام) و كشتگان افتاد و لطمه بر صُورت زدند و صدا را به صیحه و ندبه برداشتند. صاحب «معراج المحبّة» گفته:
چُه بر مَقْتل رسیدند آن اسیران ----- به هم پیوست نیسان و حزیران
یكى مویه كنان گشتى به فرزند ----- یكى شد مو كنان بر سوگ دلبند
یكى از خون به صورت غازه مى كرد ----- یكى داغ على را تازه مى كرد
به سوگ گُلرخان سَروْ قامت ----- به پا گردید غوغاى قیامت
نظر افكند چون دخت پیمبر ----- به نور دیده ساقىَ كوثر
بناگه ناله هذا اَخى زد ----- به جان خلد نار دوزخى زد
ز نیرنگ سپهر نیل صورت ----- سیه شد روزگار آل عصمت
ترا طاقت نباشد از شنیدن ----- شنیدن كى بود مانند دیدن (1280)
دیگرى گفته:
مَه جَبینان چون گسسته عقد دُرّ ----- خود بر افكندند از پشت شتر
حلقها از بهر ماتم ساختند ----- شور محشر در جهان انداختند
گشت نالان بر سر هر نوگلى ----- از جگر هجران كشیده بلبلى
زینب آمد بر سر بالین شاه ----- خاست محشر از قِران مهر وماه
دید پیدا زخمهاى بى عدید ----- زخم خواره در میانه ناپدید
هر چه جُستى مو به مو از وى نشان ----- بود جاى تیر و شمشیر و سِنان
شیخ ابن قولویه قمى به سند معتبر از حضرت سجّاد(علیه السلام)روایت كرده كه به زائده، فرمود: همانا چون روز عاشورا رسید به ما آنچه رسید از دواهى و مصیبات عظیمه و كشته گردید پدرم و كسانى كه با او بودند از اولاد و برادران و سایراهل بیت او، پس حرم محترم و زنان مكرمّه آن حضرت را بر جهاز شتران سوار كردند براى رفتن به جانب كوفه پس نظر كردم به سوى پدر و سایر اهل بیت او كه در خاك و خون آغشته گشته و بدنهاى طاهره آنها بر روى زمین است و كسى متوجّه دفن ایشان نشد و سخت بر من گران آمد و سینه من تنگى گرفت و حالتى مرا عارض شد كه همى خواست جان از بدن من پرواز كند. عمّه ام زینب كبرى(علیها السلام) چون مرا بدین حال دید پرسید كه این چه حالت است كه در تو مى بینم اى یادگار پدر و مادر و برادران من، مى نگرم ترا كه مى خواهى جان تسلیم كنى؟ گفتم: اى عمّه! چگونه جزع و اضطراب نكنم و حال آنكه مى بینم سیّد و آقاى خود و برادران و عموها و عموزادگان و اهل و عشیرت خود را كه آغشته به خون در این بیابان افتاده و تن ایشان عریان و بى كفن است و هیچ كس بر دفن ایشان نمى پردازد و بشرى متوجّه ایشان نمى گردد و گویا ایشان را از مسلمانان نمى دانند.
عمّه ام گفت: «از آنچه مى بینى دلگران مباش و جَزَع مكن، به خدا قسم كه این عهدى بود از رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم به سوى جدّ و پدر و عمّ تو و رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم، مصائب هر یك را به ایشان خبر داده به تحقیق كه حق تعالى در این امّت پیمان گرفته از جماعتى كه فراعنه ارض ایشان را نمى شناسند لكن در نزد اهل آسمانها معروفند كه ایشان این اعضاى متفرّقه و اجساد در خون طپیده را دفن كنند.
وَینصِبُونَ لِهذا الطَّفِّ عَلَماً لِقَبْرِ اَبیكَ سَیِّدِالشُّهداءِ(علیه السلام) لا یُدْرَسُ اَثَرُهُ وَ لا یَعفُو رَسْمُهُ عَلى كرُوُرِ اللَّیالى وَ الاَْیّامِ. و در ارض طَفّ بر قبر پدرت سیّد الشهداء(علیه السلام) علامتى نصب كنند كه اثر آن هرگز برطرف نشود و به مرور ایام و لیالى محو و مطموس نگردد یعنى مردم از اطراف و اكناف به زیارت قبر مطهّرش بیایند و او را زیارت نمایند و هر چند(1281) كه سلاطین كَفَرَه و اَعْوان ظَلَمَه در محو آثار آن سعى و كوشش نمایند ظهورش زیاده گردد و رفعت و علوّش بالاتر خواهد گرفت».(1282)
بقیه این حدیث شریف از جاى دیگر گرفته شود، بنابر اختصار است.
و بعضى، عبارت سیّدبن طاوس را در باب آتش زدن خیمه ها و آمدن اهل بیت(علیهم السلام) به قتلگاه كه در روز عاشورا نقل كرده، در روز یازدهم نقل كرده اند مناسب است ذكر آن نیز.
چون ابن سعد خواست زنها را حركت دهد به جانب كوفه، امر كرد آنها را از خیمه بیرون كنند و خِیام محترمه را آتش زنند پس آتش در خیمه هاى اهل بیت زدند شعله آتش بالا گرفت فرزندان پیغمبرصلى الله علیه وآله وسلم دهشت زده با سر و پاى برهنه از خیمه ها بیرون دویدند و لشكر را قَسَم دادند كه ما را به مَصْرَع حسین(علیه السلام) گذر دهید پس به جانب قتلگاه روان گشتند، چون نگاه ایشان به اجساد طاهره شهداء افتاد صیحه و شیون كشیدند و سر و روى را با مشت و سیلى بخستند(1283).
و چه نیكو سروده محتشم(رضى الله عنه) در این مقام:
بر حربگاه چو ره آن كاروان فتاد ----- شور نشور واهمه را در گمان فتاد
هر چند بر تن شهدا چشم كار كرد ----- بر زخمهاى كارى تیر و كمان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان ----- بر پیكر شریف امام زمان فتاد
بى اختیار نعره هذا حُسَین از او ----- سرزد چنانكه آتش او در جهان فتاد
پس با زبان پر گله آن بَضْعَه رسول ----- رُو در مدینه كرد كه یا اَیُهَّا الرَّسوُل:
این كشته فتاده به هامون حسین تست ----- وین صید دست و پا زده در خون حسین تست
این ماهى فتاده به دریاى خون كه هست ----- زخم از ستاره بر تنش افزون حسین تست
این خشك لب فتاده و ممنوع از فرات ----- كز خون او زمین شده جیحون حسین تست
این شاه كم سپاه كه با خیل اشك و آه ----- خرگاه از این جهان زده بیرون حسین تست
پس روى در بقیع و به زهرا خطاب كرد ----- مرغ هوا و ماهى دریا كباب كرد
كاى مونس شكسته دلان حال ما ببین ----- مارا غریب و بى كس و بى آشنا ببین
اولاد خویش را كه شفیعان محشرند ----- در ورطه عقوبت اهل جفا ببین
تن هاى كشتگان همه در خاك و خون نگر ----- سرهاى سروران همه در نیزه ها ببین
آن تن كه بود پرورشش در كنار تو ----- غلطان به خاك معركه كربلا ببین (1284)
و دیگرى گفته:
زینب چو دید پیكر آن شه به روى خاك ----- از دل كشید ناله به صد درد سوزناك
كاى خفته خوش به بستر خون دیده باز كن ----- احوال ما ببین و سپس خواب ناز كن
اى وارث سریر امامت به پاى خیز ----- بر كشتگان بى كفن خود نماز كن
طفلان خود به ورطه بحر بلانگر ----- دستى به دستگیرى ایشان دراز كن
برخیز صبح شام شد اى میر كاروان ----- ما را سوار بر شتر بى جهاز كن
یا دست ما بگیر و از این دشت پُر هراس ----- بار دگر روانه به سوى حجاز كن
راوى گفت: به خدا سوگند! فراموش نمى كنم زینب دختر على(علیهماالسلام) را كه بر برادر خویش ندبه مى كرد وبا صوتى حزین و قلبى كئیب ندا برداشت كه: یا مَحَمَّداه صَلّى عَلَیْكَ مَلیكُ السَّماءِ این حسین تُست كه با اعضاى پاره در خون خویش آغشته است، اینها دختران تواَند كه ایشان را اسیر كرده اند.
یا مُحَمَّداه! این حسین تست كه قتیل اولاد زنا گشته و جسدش بر روى خاك افتاده و باد صبا بر او خاك و غبار مى پاشد، و احُزْناه و اكَرْباه! امروز، روزى را ماند كه جدّم رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم وفات كرد. اى اصحاب محمّد(صلى الله علیه و آله) اینك ذُریّه پیغمبر شما را مى برند مانند اسیران (1285).
و موافق روایت دیگر مى فرماید:
یا مُحمَّداه! این حسین تست كه سرش را از قفا بریده اند، و عمامه و رداء او را ربوده اند. پدرم فداى آن كسى كه سرا پرده اش را از هم بگسیختند، پدرم فداى آن كسى كه لشكرش را در روز دوشنبه منهوب كردند، پدرم فداى آن كسى كه با غصّه و غم از دنیا برفت، پدرم فداى آن كسى كه با لب تشنه شهید شد، پدرم فداى آن كسى كه ریشش خون آلوده است و خون از او مى چكد، پدرم فداى آن كسى كه جدّش محمّد مصطفى صلى الله علیه وآله وسلم است، پدرم فداى آن مسافرى كه به سفرى نرفت كه امید برگشتنش باشد، و مجروحى نیست كه جراحتش دوا پذیرد(1286).
و بالجمله؛ جناب زینب(علیها السلام) از این نحو كلمات از براى برادر ندبه كرد تا آنكه دوست و دشمن از ناله او بنالیدند، و سكینه جسد پاره پاره پدر را در بر كشید و به عویل و ناله كه دل سنگ خاره را پاره مى كرد مى نالید و مى گریست.
همى گفت اى شه با شوكت وفَرّ ----- ترا سر رفت و ما را افسر از سر
دمى برخیز و حال كودكان بین ----- اسیر و دستگیر كوفیان بین
و روایت شده كه آن مخدّره جسد پدر را رها نمى كرد تا آنكه جماعتى از اعراب جمع شدند و او را از جسد پدر باز گرفتند(1287).
و در «مصباح» كَفْعَمى است كه سكینه گفت: چون پدرم كشته شد آن بدن نازنین را در آغوش گرفتم حالت اغما و بى هوشى براى من روى داد در آن حال شنیدم پدرم مى فرمود:
شیعَتى ما اِنْ شَرِبْتُمْ ماءَ عَذْبٍ فَاذْكُرونی ----- اِذْ سَمِعْتُمْ بِغَریبٍ اَوْشَهیدٍ فَانْدُبُونی (1288)
پس اهل بیت را از قتلگاه دور كردند پس آنها را بر شتران برهنه به تفصیلى كه گذشت سوار كردند و به جانب كوفه روان داشتند.

فصل دوم :در كیفیّت دفن اجساد طاهره شهداء

چون عمر سعد از كربلا به سوى كوفه روان گشت جماعتى از بنى اسد كه در اراضى غاضریّه مسكن داشتند، چون دانستند كه لشكر ابن سعد از كربلا بیرون شدند به مقتل آن حضرت و اصحاب او آمدند و بر اجساد شهداء نماز گزاشتند و ایشان را دفن كردند به این طریق كه امام حسین(علیه السلام) را در همین موضعى كه اكنون معروف است دفن نمودند و على بن الحسین(علیه السلام) را در پایین پاى پدر به خاك سپردند، و از براى سایر شهداء و اصحابى كه در اطراف آن حضرت شهید شده بودند حُفره اى در پایین پا كندند و ایشان را در آن حفره دفن نمودند،و حضرت عبّاس(علیه السلام) را در راه غاضریّه در همین موضع كه مرقد مطهّر او است دفن كردند.
و ابن شهر آشوب گفته كه از براى بیشتر شهداء قبور ساخته و پرداخته بود و مرغان سفیدى در آنجا طواف مى دادند(1289).
و نیز شیخ مفید در موضعى از كتاب «ارشاد» اسامى شهداء اهل بیت را شمار كرده پس از آن فرموده كه تمام اینها در مشهد امام حسین(علیه السلام) پایین پاى او مدفونند مگر جناب عبّاس بن على(علیهماالسلام) كه در مُسَناة راه غاضریّه در مقتل خود مدفون است و قبرش ظاهر است، ولكن قبور این شهداء كه نام بردیم اثرش معلوم نیست بلكه زائر اشاره مى كند به سوى زمینى كه پایین پاى حضرت حسین(علیه السلام) است و سلام بر آنها مى كند و على بن الحسین(علیه السلام) نیز با ایشان است (1290).
و گفته شده كه آن حضرت از سایر شهداء به پدر خود نزدیكتر است.
و امّا اصحاب حسین(علیه السلام) كه با آن حضرت شهید شدند در حول آن حضرت دفن شدند، و ما نتوانیم قبرهاى ایشان را به طور تحقیق و تفصیل تعیین كنیم كه هر یك در كجا دفن اند، الا این مطلب را شكّ نداریم كه حایر بر دور ایشان است و به همه احاطه كرده است. رَضِىَ اللَّه عَنْهُمْ وَاَرْضاهُمْ وَاَسْكَنَهُمْ جَنّاتِ النَّعیمِ.
مؤلف گوید: مى توان گفت كه فرمایش شیخ مفید(رضى الله عنه) در باب مدفن شهداء نظر به اغلب باشد پس منافات ندارد كه حبیب بن مظاهر و حُرّ بن یزید، قبرى علیحده و مدفنى جداگانه داشته باشند.
صاحب كتاب « كامل بهائى» نقل كرده كه عمر بن سعد روز شهادت را در كربلا بود تا روز دیگر به وقت زوال و جمعى پیران و معتمدان را بر امام زین العابدین و دختران امیرالمؤمنین(علیهم السلام) و دیگر زنان موكّل كرد و جمله بیست زن بودند. و امام زین العابدین(علیه السلام) آن روز بیست و دو ساله بود و امام محمّدباقر(علیه السلام) چهار ساله و هر دو در كربلا حضور داشتند و حقّ تعالى ایشان را حراست فرمود.
چون عمر سعد از كربلا رحلت كرد قومى از بنى اسد كوچ كرده مى رفتند چون به كربلا رسیدند و آن حالت را دیدند امام حسین(علیه السلام) را تنها دفن كردند و على بن الحسین(علیه السلام) را پایین پا او نهادند و حضرت عبّاس(علیه السلام) را بر كنار فرات جائى كه شهید شده بود دفن كردند و باقى را قبر بزرگ كندند ودفن كردند و حرّ بن یزید را اقرباء او در جائى كه به شهادت رسیده بود دفن نمودند. و قبرهاى شهداء معیّن نیست كه از آن هر یك كدام است اِلاّ اینكه لا شكّ، حائر محیط است بر جمله. انتهى (1291).
و شیخ شهید در «كتاب دروس» بعد از ذكر فضائل زیارت حضرت ابوعبداللَّه(علیه السلام) فرموده: و هرگاه زیارت كرد آن جناب را پس زیارت كند فرزندش على بن الحسین(علیهماالسلام) را و زیارت كند شهداء(علیهم السلام) را و برادرش حضرت عبّاس(علیه السلام) را و زیارت كند حرّ بن یزید(رضى الله عنه) را الخ (1292).
این كلام ظاهر بلكه صریح است كه در عصر شیخ شهید، قبر حُرّ بن یزید در آنجا معروف و نزد آن شیخ جلیل به صفت اعتبار موصوف بوده و همین قدر در این مقام ما را كافى است.
وصلٌ: مستور نماند كه موافق احادیث صحیحه كه علماى امامیّه به دست دارند بلكه موافق اصول مذهب، امام را جز امام نتواند متصدّى غسل و دفن و كفن شود، پس اگر چه به حسب ظاهر طایفه بنى اسد حضرت سیّد الشهداء(علیه السلام) را دفن كردند امّا در واقع حضرت امام زین العابدین(علیه السلام) آمد و آن حضرت را دفن كرد؛ چنانچه حضرت امام رضا(علیه السلام) در احتجاج با واقفیّه تصریح نموده بلكه از حدیث شریف «بصائر الدرجات» مروى از حضرت جواد(علیه السلام) مستفاد مى شود كه پیغمبر اكرم صلى الله علیه وآله وسلم در هنگام دفن آن حضرت حاضر بوده و همچنین امیر المؤمنین و امام حسن و حضرت سید العابدین [(علیهم السلام) ] با جبرئیل و روح و فرشتگان كه در شب قدر بر زمین فرود مى آیند(1293).
در «مناقب» از ابن عبّاس نقل شده كه رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم را در عالم رؤیا دید بعد از كشته شدن سیّد الشهداء(علیه السلام) در حالى كه گرد آلود و پابرهنه و گریان بود، وَقَدْ ضَمَّم حِجْزَ قَمیصِه اِلى نَفْسِهِ؛ یعنى دامن پیراهن را بالا كرده و به دل مبارك چسبانیده مثل كسى كه چیزى در دامن گرفته باشد و این آیه را تلاوت مى فرمود:
«وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّه غافِلاً عَمّا یَعْمَلُ الظّالِمُونَ»(1294)
و فرمود رفتم به سوى كربلا و جمع كردم خون حسینم را از زمین و اینك آن خونها در دامن من است و من مى روم براى آنكه مخاصمه كنم با كشندگان او نزد پروردگار(1295).
روایت شده از سلمه: گفت داخل شدم بر اُمّ سَلَمَه(رضى الله عنه) در حالى كه مى گریست، پس پرسیدم از او كه براى چه گریه مى كنى؟ گفت: براى آنكه دیدم رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را در خواب و بر سر و محاسن شریفش اثر خاك بود گفتم: یا رسول اللَّه! براى چیست شما غبار آلوده هستید؟ فرمود: در نزد حسین بودم هنگام كشتن او و از نزد او مى آیم (1296).
در روایت دیگر است كه صبحگاهى بود كه اُمّ سلمه مى گریست، سبب گریه او را پرسیدند خبر شهادت حسین(علیه السلام) را داد و گفت: ندیده بودم پیغمبر(صلى الله علیه و آله) را در خواب مگر دیشب كه او را با صورت متغیّر و با حالت اندوه ملاقات كردم سبب آن حال را از او پرسیدم فرمود: امشب حفر قبور مى كردم براى حسین و اصحابش (1297).
از «جامع ترمذى»(1298) و «فضائل سمعانى» (1299)نقل شده كه امّ سلمه پیغمبر خداصلى الله علیه وآله وسلم را در خواب دید كه خاك بر سر مبارك خود ریخته، عرضه داشت كه این چه حالت است؟ فرمود: از كربلا مى آیم! و در جاى دیگر است كه آن حضرت گرد آلود بود و فرمود: از دفن حسین فارغ شدم (1300). و معروف است كه اجساد طاهره سه روز غیر مدفون در زمین باقى ماندند. و از بعضى كتب نقل شده كه یك روز بعد از عاشورا دفن شدند، و این بعید است؛ زیرا كه عمر بن سعد روز یازدهم در كربلا بودند براى دفن اجساد خبیثه لشكر خود. و اهل غاضریّه شب عاشورا از نواحى فرات كوچ كردند از خوف عمر سعد و به حسب اعتبار به این زودى جرئت معاودت ننمایند.
از مقتل محمّدبن ابى طالب از حضرت باقر از پدرش امام زین العابدین(علیهماالسلام) روایت شده:
مردمى كه حاضر معركه شدند و شهداء را دفن كردند بدن جَون را بعد از ده روز یافتند كه بوى خوشى مانند مُشك از او ساطع بود(1301). و مؤید این خبر است آنچه در «تذكره سبط» است كه زُهیر با حسین(علیه السلام) كشته شد، زوجه اش به غلام زُهیر گفت: برو و آقایت را كفن كن! آن غلام رفت به كربلا پس دید حسین(علیه السلام) را برهنه، با خود گفت: كفن آقاى خود را و برهنه بگذارم حسین(علیه السلام) را! نه به خدا قسم، پس آن كفن را براى حضرت قرار داد و مولاى خود زهیر را در كفن دیگر كفن كرد.(1302)
از «امالى» شیخ طوسى(رضى الله عنه) معلوم شود در خبر دیزج كه به امر متوكّل براى تخریب قبر امام حسین(علیه السلام) آمده بود، كه بنى اسد بوریائى پاره آورده بودند و زمین قبر را با آن بوریا فرش كرده و جسد طاهر را بر روى آن بوریا گذارده و دفن نمودند(1303).

فصل سوم :در بیان ورود اهل بیت اطهار(علیهم السلام) به كوفه و ذكر خبر مسلم جصّاص

چون ابن زیاد را خبر رسید كه اهل بیت(علیهم السلام) به كوفه نزدیك شده اند، امر كرد سرهاى شهدا را كه ابن سعد از پیش فرستاده بود باز برند و پیش روى اهل بیت سر نیزه ها نصب كنند و از جلو حمل دهند و به اتّفاق اهل بیت به شهر در آورند و در كوچه و بازار بگردانند تا قهر و غلبه و سلطنت یزید بر مردم معلوم گردد و بر هول و هیبت مردم افزوده شود، و مردم كوفه چون از ورود اهل بیت(علیهم السلام) آگهى یافتند از كوفه بیرون شتافتند.
مرحوم محتشم در این مقام فرموده:
چون بى كسان آل نبى در به در شدند ----- در شهر كوفه ناله كنان نوحه گر شدند
سرهاى سروران همه بر نیزه و سنان ----- در پیش روى اهل حرم جلوه گر شدند
از ناله هاى پردگیان ساكنان عرش ----- جمع از پى نظاره بهر رهگذر شدند
بى شرم امّتى كه نترسید از خدا ----- بر عترت پیمبر خود پرده در شدند
دست از جفا نداشته بر زخم اهل بیت ----- هر دم نمك فشان به جفاى دگر شدند
از مسلم گچكار روایت كرده اند كه گفت: عبیداللَّه بن زیاد مرا به تعمیردار الأمارة گماشته بود هنگامى كه دست به كار بودم كه ناگاه صیحه و هیاهوئى عظیم از طرف محلاّت كوفه شنیدم، پس به آن خادمى كه نزد من بود گفتم كه این فتنه و آشوب در كوفه چیست؟ گفت: همین ساعت سر مردى خارجى كه بر یزید خروج كرده بود مى آورند و این انقلاب و آشوب به جهت نظاره آن است. پرسیدم كه این خارجى كه بوده؟ گفت: حسین بن على(علیهماالسلام) !؟ چون این شنیدم صبر كردم تا آن خادم از نزد من بیرون رفت آن وقت لطمه سختى بر صورت خود زدم كه بیم آن داشتم دو چشمم نابینا شود، آن وقت دست و صورت را كه آلوده به گچ بود شستم و از پشت قصر الأماره بیرون شدم تا به كناسه رسیدم پس در آن هنگام كه ایستاده بودم ومردم نیز ایستاده منتظر آمدن اسیران و سرهاى بریده بودند كه ناگاه دیدم قریب به چهل محمل و هودج پیدا شد كه بر چهل شتر حمل داده بودند و در میان آنها زنان و حَرَم حضرت سیّد الشهداء(علیه السلام) و اولاد فاطمه بودند، و ناگاه دیدم كه على بن الحسین(علیه السلام) را بر شتر برهنه سوار است و از زحمت زنجیر خون از رگهاى گردنش جارى است و از روى اندوُه و حُزن شعرى چند قرائت مى كند كه حاصل مضمون اشعار چنین است:
اى امّت بدكار خدا خیر ندهد شما را كه رعایت جدّ ما در حق ما نكردید و در روز قیامت كه ما و شما نزد او حاضر شویم چه جواب خواهید گفت؟ ما را بر شتران برهنه سوار كرده اید و مانند اسیران مى برید گویا كه ما هرگز به كار دین شما نیامده ایم و ما را ناسزا مى گوئید و دست برهم مى زنید و به كشتن ما شادى مى كنید، واى بر شما مگر نمى دانید كه رسول خدا و سیّد انبیاء(صلى الله علیه و آله) جدّ من است.
اى واقعه كربلا! اندوهى بر دل ما گذاشتى كه هرگز تسكین نمى یابد.
مسلم گفت كه مردم كوفه را دیدم كه بر اطفال اهل بیت رقّت و ترحّم مى كردند و نان و خرما و گردو براى ایشان مى آوردند آن اطفال گرسنه مى گرفتند، امّ كلثوم آن نان پاره ها و گردو و خرما را از دست و دهان كودكان مى ربود و مى افكند، پس بانگ بر اهل كوفه زد و فرمود: یا اَهْلَ الْكُوفَة! اِنَّ الصَّدَقَةَ عَلَیْنا حَرامٌ؛ دست از بذل این اشیاء بازگیرید كه صدقه بر ما اهل بیت روا نیست.
زنان كوفیان از مشاهده این احوال زار زار مى گریستند، امّ كلثوم سر از محمل بیرون كرد، فرمود: اى اهل كوفه! مردان شما ما را مى كشند و زنان شما بر ما مى گریند، خدا در روز قیامت ما بین ما و شما حكم فرماید.
هنوز این سخن در دهان داشت كه صداى ضجّه و غوغا برخاست و سرهاى شهداء را بر نیزه كرده بودند آوردند، و از پیش روى سرها(1304)، سر حسین(علیه السلام) را حمل مى دادند وآن سرى بود تابنده و درخشنده، شبیه ترین مردم به رسول خدا(صلى الله علیه و آله) و محاسن شریفش سیاهیش مانند شَبَه (1305)مشكى بود و بن موها سفید بود؛ زیرا كه خضاب از عارض آن حضرت جدا شده بود و طلعتش چون ماه مى درخشید وباد، محاسن شریفش را از راست و چپ جنبش مى داد، زینب را چون نگاه به سر مبارك افتاد جبین خود را بر چوب مقدّم محمل زد چنانچه خون از زیر مقنعه اش فرو ریخت و از روى سوز دل با سر خطاب كرد و اشعارى فرمود كه صدر آن این بیت است:
یا هِلالاً لَمَّا اسْتَتَمَّ كَمالاً ----- غالَهُ خَسْفُهُ فَاَبْدى غُروباً(1306)
مؤلف گوید: كه ذكر محامل و هودج در غیر خبر مسلم جصّاص نیست، و این خبر را گرچه علاّمه مجلسى نقل فرموده لكن مأخذ نقل آن «منتخب طُریحى» و كتاب «نورالعین» است كه حال هر دو كتاب بر اهل فن حدیث مخفى نیست، و نسبت شكستن سر به جناب زینب(علیها السلام) و اشعار معروفه نیز بعید است از آن مخدره كه عقیله هاشمیین و عالمه غیر مُعَلّمه و رضیعه ثدى نبوّت وصاحب مقام رضا و تسلیم است.
و آنچه از مقاتل معتبره معلوم مى شود حمل ایشان بر شتران بوده كه جهاز ایشان پَلاس و رو پوش نداشته بلكه در ورود ایشان به كوفه موافق روایت حذام(یا حذلم) ابن ستیر كه شیخان نقل كرده اند به حالتى بوده كه محصور میان لشكریان بوده اند چون خوف فتنه و شورش مردم كوفه بوده؛ چه در كوفه شیعه بسیار بوده و زنهائى كه خارج شهر آمده بودند گریبان چاك زده و موها پریشان كرده بودند و گریه و زارى مى نمودند و روایت حذام بعد از این بیاید.
و بالجمله؛ فرزندان احمد مختار و جگر گوشه حیدر را چون اُسراى كفّار با سرهاى شهداء وارد كوفه كردند، زنهاى كوفیان بر بالاى بامها رفته بودند كه ایشان را نظاره كنند. همین كه ایشان را عبور مى دادند زنى از بالاى بام آواز برداشت:
مِنْ اَىِّ الاُْسارى اَنْتُنَّ؟ شما اسیران كدام مملكت و كدام قبیله اید؟ گفتند: ما اسیران آل محمّدیم، آن زن چون این بشنید از بام به زیر آمد و هر چه چادر و مقنعه داشت جمع كرد و بر ایشان بخش نمود، ایشان گرفتند و خود را به آنها پوشانیدند (1307).
مؤلف گوید: كه شیخ عالم جلیل القدر مرحُوم حاج ملا احمد نراقى عطّر اللَّه مرقده در كتاب «سیف الامّة» از «كتاب ارمیاى پیغمبر» نقل كرده كه در اخبار از سیّد الشهداء(علیه السلام) در فصل چهارم آن فرموده آنچه خلاصه اش این است كه چه شد و چه حادثه اى روى داد كه رنگ بهترین طلاها تار شد، و سنگهاى بناى عرش الهى پراكنده شدند، و فرزندان بیت المعمور كه به اولین طلا زینت داده شده بودند و از جمیع مخلوقات نجیب تر بودند چون سفال كوزه گران پنداشته شدند در وقتى كه حیوانات پستانهاى خود را برهنه كرده و بچه هاى خود را شیر مى دادند، عزیزان من در میان امت بى رحم دل سخت چوب خشك شده در بیابان گرفتار مانده اند، و از تشنگى زبان طفل شیرخواره به كامش چسبیده، در چاشتگاهى كه همه كودكان نان مى طلبیدند چون بزرگان آن كودكان را كشته بودند كسى نبود كه نان به ایشان دهد.
آنانى كه در سفره عزّت، تنعّم مى كردند در سر راهها هلاك شدند، پس واى بر غریبى ایشان، بر طرف شدند عزیزان من به نحوى كه بر طرف شدن ایشان از بر طرف شدنِ قوم سدوم عظیم تر شد؛ زیرا كه آنها هر چند بر طرف شدند امّا كسى دست به ایشان نگذاشت، اما اینها با وجود آنكه از راه پاكى و عصمت مقدّس بودند و از برف سفیدتر و از شیر بى غش تر و از یاقوت درخشانتر رویهاى ایشان از شدّت مصیبتهاى دوران متغیّر گشته بود كه در كوچه ها شناخته نشدند؛ زیرا كه پوست ایشان به استخوانها چسبیده بود(1308).
فقیر گوید: كه این فقره از كتاب آسمانى كه ظاهراً اشاره به همین واقعه در كوفه باشد معلوم شد سِرّ سؤال آن زن مِنْ اَىّ الاُسارى اَنْتُنَ . و اللَّه العالم.
شیخ مفید و شیخ طوسى از حذلم بن ستیر روایت كرده اند كه گفت: من در ماه محرم سال شصت و یكم وارد كوفه گشتم و آن هنگامى بود كه حضرت على بن الحسین(علیهماالسلام) را با زنان اهل بیت به كوفه وارد مى كردند و لشكر ابن زیاد بر ایشان احاطه كرده بودند و مردم كوفه از منازل خود به جهت تماشا بیرون آمده بودند؛ چون اهل بیت را بر آن شتران بى رو پوش و برهنه وارد كردند، زنان كوفه به حال ایشان رقّت كرده گریه و ندبه آغاز نمودند. در آن حال على بن الحسین(علیه السلام) را دیدم كه از كثرت علّت مرض رنجور و ضعیف گشته و «غل جامعه» بر گردنش نهاده اند و دستهایش را به گردن مغلول كرده اند و آن حضرت به صداى ضعیفى مى فرمود كه این زنها بر ما گریه مى كنند پس ما را كه كشته است؟!
و در آن وقت حضرت زینب(علیها السلام) آغاز خطبه كرد، و به خدا قسم كه من زنى با حیا و شرم، اَفْصَح و اَنْطَق از جناب زینب دختر على(علیه السلام) ندیدم كه گویا از زبان پدر سخن مى گوید، و كلمات امیر المؤمنین(علیه السلام) از زبان او فرو مى ریزد، در میان آن ازدحام واجتماع كه از هر سو صدائى بلند بود به جانب مردم اشارتى كرد كه خاموش باشید، در زمان نفسها به سینه برگشت و صداى جَرَسها ساكت شد(1309) آنگاه شروع در خطبه كرد و بعد از سپاس یزدان پاك و درود بر خواجه لَوْلاك فرمود:
اى اهل كوفه، اهل خدیعه و خذلان! آیا بر ما مى گریید و ناله سر مى دهید هرگز باز نایستد اشك چشم شما، و ساكن نگردد ناله شما، جز این نیست كه مثل شمامثل آن زنى است كه رشته خود را محكم مى تابید و باز مى گشود چه شما نیز رشته ایمان را ببستید و باز گسستید و به كفر برگشتید، نیست در میان شما خصلتى و شیمتى جز لاف زدن و خود پسندى كردن و دشمن دارى و دروغ گفتن و به سَبْك كنیزان تملّق كردن و مانند اَعدا غمّازى كردن، مَثَل شما مَثَل گیاه و علفى است كه در مَزْبَله روئیده باشد یا گچى است كه آلایش قبرى به آن كرده شده باشد پس بد توشه اى بود كه نفسهاى شما از براى شما در آخرت ذخیره نهاده و خشم خدا را بر شما لازم كرد و شما را جاودانه در دوزخ جاى داد از پس آنكه ما را كشتید بر ما مى گریید. سوگند به خدا كه شما به گریستن سزاوارید، پس بسیار بگرئید و كم بخندید؛ چه آنكه ساحت خود را به عیب و عار ابدى آلایش دادید كه لوث آن به هیچ آبى هرگز شسته نگردد و چگونه توانید شست و با چه تلافى خواهید كرد كشتن جگر گوشه خاتم پیغمبران و سیّد جوانان اهل بهشت و پناه نیكویان شما و مَفْزَع بلیّات شما و علامت مناهج شما و روشن كننده محجّه شما و زعیم و متكلّم حُجَج شما كه در هر حادثه به او پناه مى بردید ودین و شریعت رااز او مى آموختید. آگاه باشید كه بزرگ وِزْرى براى حشر خود ذخیره نهادید، پس هلاكت از براى شما باد و در عذاب به روى در افتید و از سعى و كوشش خود نومید شوید و دستهاى شما بریده باد و پیمان شما مورث خسران و زیان باد، همانا به غضب خدا بازگشت نمودید و ذلّت و مسكنت بر شما احاطه كرد، واى بر شما آیا مى دانید كه چه جگرى از رسول خدا(صلى الله علیه و آله) شكافتید و چه خونى از او ریختید و چه پردگیان عصمت او را از پرده بیرون افكندید، امرى فظیع و داهیه عجیب به جا آوردید كه نزدیك است آسمانها از آن بشكافد و زمین پاره شود و كوهها پاره گردد و این كار قبیح و نا ستوده شما زمین و آسمان را گرفت، آیا تعجّب كردید كه از آثار این كارها از آسمان خون بارید؟ آنچه در آخرت بر شما ظاهر خواهد گردید از آثار آن عظیم تر و رسواتر خواهد بود؛ پس بدین مهلت كه یافتید خوشدل و مغرور نباشید؛ چه خداوند به مكافات عجلت نكند، و بیم ندارد كه هنگام انتقام بگذرد و خداوند در كمینگاه گناهكاران است.
راوى گفت: پس آن مخدّره ساكت گردید و من نگریستم كه مردم كوفه از استماع این كلمات در حیرت شده بودند و مى گریستند و دستها به دندان مى گزیدند.
و پیرمردى را هم دیدم كه اشك چشمش بر روى و مو مى دوید و مى گفت:
كُهُولُهُمْ خَیْرُ الْكُهُولِ وَنَسْلُهُمْ ----- اِذا عُدَّ نَسْلٌ لایَخیبُ وَلایَخْزى (1310)
و به روایت صاحب «احتجاج»در این وقت حضرت على بن الحسین(علیه السلام) فرمود: اى عمّه! خاموشى اختیار فرما و باقى را از ماضى اعتبار گیر و حمد خداى را كه تو عالمى مى باشى كه معلم ندیدى، و دانایى باشى كه رنج دبستان نكشیدى، و مى دانى كه بعد از مصیبت جزع كردن سودى نمى كند، و به گریه و ناله آنكه از دنیا رفته باز نخواهد گشت (1311).
و از براى فاطمه دختر امام حسین(علیه السلام) و امّ كلثوم نیز دو خطبه نقل شده لكن مقام را گنجایش نقل نیست.
سیّد بن طاوس بعد از نقل آن خطبه فرموده كه مردم صداها به صیحه و نوحه بلند كردند و زنان گیسوها پریشان نمودند و خاك بر سر مى ریختند و چهره ها بخراشیدند و طپانچه ها بر صورت زدند و نُدبه به ویل و ثبور آغاز كردند و مردان ریشهاى خود را همى كندند و چندان بگریستند كه هیچگاه دیده نشد كه زنان و مردان چنین گریه كرده باشند.
پس حضرت سیّد سجاد(علیه السلام) اشارت فرمود مردم را كه خاموش شوید و شروع فرمود به خطبه خواندن پس ستایش كرد خداوند یكتا را و درود فرستاد محمّد مصطفى(صلى الله علیه و آله) را پس از آن فرمود كه:
ایّها النّاس! هركه مرا شناسد شناسد و هر كس نشناسد بداند كه منم على بن الحسین بن على بن ابى طالب(علیهم السلام) منم پسر آن كس كه او را در كنار فرات ذبح كردند بى آنكه از او خونى طلب داشته باشند، منم پسر آنكه هتك حرمت او نمودند و مالش را به غارت بردند و عیالش را اسیر كردند، منم فرزند آنكه او را به قتل صَبْر كشتند(1312) و همین فخر مرا كافى است. اى مردم! سوگند مى دهم شما را به خدا آیا فراموش كردید شما كه نامه ها به پدر من نوشتید چون مسئلت شما را اجابت كرد از در خدیعت بیرون شدید، آیا یاد نمى آورید كه با پدرم عهد و پیمان بستید و دست بیعت فرا دادید آنگاه او را كشتید و مخذول داشتید، پس هلاكت باد شما را براى آنچه براى خود به آخرت فرستادید، چه زشت است رأیى كه براى خود پسندیدید، با كدام چشم به سوى رسول خدا(صلى الله علیه و آله) نظر خواهید كرد هنگامى كه بفرماید شماها را كه كشتید عترت مرا و هتك كردید حرمت مرا و نیستید شما از امّت من.
چون سیّد سجاد(علیه السلام) سخن بدین جا آورد صداى گریه از هر ناحیه و جانبى بلند شد، بعضى بعضى را مى گفتند هلاك شوید و ندانستید. دیگرباره حضرت آغاز سخن كرد و فرمود:
خدا رحمت كند مردى را كه قبول كند نصحیت مرا و حفظ كند وصیّت مرا در راه خدا و رسول خدا و اهل بیت او؛ چه ما را با رسول خدا(صلى الله علیه و آله) متابعتى شایسته و اقتدائى نیكو است.
مردمان همگى عرض كردند كه یابن رسول اللَّه! ما همگى پذیراى فرمان توئیم ونگاهبان عهد و پیمان و مطیع امر توئیم و هرگز از تو روى نتابیم و به هر چه امر فرمائى تقدیم خدمت نمائیم و حرب كنیم با هر كه ساخته حرب تست و از در صلح بیرون شویم با هر كه با تو در طریق صلح و سازش است تا هنگامى كه یزید را مأخوذ داریم و خونخواهى كنیم از آنانكه با تو ظلم كردند و بر ما ستم نمودند حضرت فرمود:
هیهات! اى غدّاران حیلت اندوز كه جز خدعه و مكر خصلتى به دست نكردید دیگر من فریب شماها را نمى خورم مگر باز اراده كرده اید كه با من روا دارید آنچه با پدران من به جا آوردید، حاشا و كلاّ به خدا قسم هنوز جراحاتى كه از شهادت پدرم در جگر و دل ما ظاهر گشته بهبودى پیدا نكرده؛ چه آنكه دیروز بود كه پدرم با اهل بیت شهید گشتند.
و هنوز مصائب رسول خدا(صلى الله علیه و آله) و پدرم و برادرانم مرا فراموش نگشته و حُزن و اندوه بر ایشان در حلق من كاوش مى كند و تلخى آن در دهانم و سینه ام فرسایش مى نماید، و غصّه آن در راه سینه من جریان مى كند، من از شما همى خواهم كه نه با ما باشید و نه برما، و فرمود:
لا غَرْوَ اِنْ قُتِلَ الحُسَیْنُ فَشَیْخُهُ ----- قَدْ كانَ خَیْراً مِنْ حُسَیْنٍ وَاَكْرَما
فَلا تَفْرَحُوا یا اَهْلَ كُوفانَ بِالَّذى ----- اُصیبَ حُسَیْنٌ كانَ ذلِكَ اَعْظَما
قَتیلٌ بِشَطِّ النَّهْرِ رُوحى فِداؤُهُ ----- جَزَاءُ الَّذى اَرْداهُ نارُجَهَنَّما
ثُمَّ قالَ:
رَضینا مِنْكُمْ رَأْساً بِرَأْسٍ ----- فَلا یَوْمٌ لَنا ولایَوْمٌ عَلَیْنا(1313).
[یعنى ما خشنودیم از شما سر به سر، نه به یارى ما باشید ونه به ضرر ما].