منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

فصل پنجم :در بیان غارت نمودن لشكر، خِیام حرم را

قال الرّاوى: وتَسابَقَ الْقَوْمُ عَلى نَهْبِ بُیوُتِ آلِ الرّسُولِ و قُرّةِ عَیْنِ الْبَتُولِ.(1264)
چون لشكر از كار جناب امام حسین(علیه السلام) پرداختند آهنگ خِیام مقدسه و سَرادق اهل بیت عصمت نمودند و در رفتن از هم سبقت مى كردند، چون به خِیام محترم رسیدند مشغول به تاراج و یغما شدند و آنچه اسباب و اثقال بود غارت كردند و جامه ها را به منازعت و مغالبت ربودند و از وَرِس و حُلّى و حُلَل چیزى به جاى نگذاشتند و اسب و شتر و مواشى آنچه دیدار شد ببردند، و تفصیل این واقعه شایسته ذكر نباشد.
به هر حال؛ زنها گریه و ندبه آغاز كردند و احدى از آن سنگدلان دلش به حال آن شكسته دلان نسوخت جز زنى از قبیله بكربن وائل كه با شوهر خود در لشكر عمر سعد بود چون دید كه آن بى دینان متعرض دختران پیغمبر(صلى الله علیه و آله) شده اند و لباس آنها را غارت و تاراج مى كنند دلش به حال آن بینوایان سوخت شمشیرى برداشت رو به خیمه كرد و گفت:
یا آلَ بَكْربْن وائِل اَتُسْلَبُ بَناتُ رَسُولِ اللَّه(صلى الله علیه و آله) ؟!
اى آل بكربن وائِل! آیا این مردانگى و غیرت است كه شما تماشا كنید و ببینید كه دختران پیغمبر را چنین غارتگرى كنند و شما اعانت ایشان نكنید؟ پس به حمایت اهل بیت رو به لشكر كرد و گفت:
لا حُكْمَ اِلا للَّهِ یا لَثاراتِ رَسُولِ اللَّهِ.
شوهرش كه چنین دید دست او را گرفت و به جاى خودش برگردانید. راوى گفت: پس بیرون نمودند زنها را از خیمه پس آتش زدند خیمه ها را.
فَخَرَجْنَ حَواسِرَ مُسْلَباتٍ حافِیاتٍ باكِیاتٍ یَمْشینَ سَبایا فى اَسْرِ الذِّلَّةِ.(1265)
و چه نیكو سروده در این مقام صاحب «معراج المحبة» اَسْكَنَهُ اللَّهُ فى دارِ السَّلام:
چُه كار شاه لشكر بر سر آمد ----- سوى خرگه سپه غارتگر آمد
به دست آن گروه بى مروّت ----- به یغما رفت میراث نبوّت
هر آن چیزى كه بُد در خرگه شاه ----- فتاد اندر كف آن قوم گمراه
زدند آتش همه آن خیمه گه را ----- كه سوزانید دودش مهر و مه را
به خرگه شد محیط آن شعله نار ----- همى شد تا به خیمه شاه بیمار
بتول دومین شد در تلاطم ----- نمودى دست و پاى خویشتن گم
گهى در خیمه و گاهى برون شد ----- دل از آن غصه اش دریاى خون شد
من از تحریر این غم ناتوانم ----- كه تصویرش زده آتش به جانم
مگر آن عارف پاكیزه نیرو ----- در این معنى بگفت كه آن شِعر نیكو
اگر دردم یكى بودى چه بودى ----- وگر غم اندكى بودى چه بودى (1266)
حُمَیْد بن مُسلم گفته كه ما به اتفاق شمر بن ذى الجوشن در خِیام عبور مى كردیم تا به على بن الحسین(علیهماالسلام) رسیدیم. دیدیم كه در شدّت مرض و بستر غم و بیمارى و ناتوانى خفته است و با شمر جماعتى از رجّاله بودند گفتند: آیا این بیمار را بكشیم؟ من گفتم: سبحان اللَّه! چگونه بى رحم مردمید شماها، آیا این كودكِ ناتوان را هم مى خواهید بكشید؟ همین مرض كه دارد شما را كافى است و او را خواهد كشت؛ و شرّ ایشان را(1267) از آن حضرت برگردانیدم. پس آن بى رحمان پوستى را كه در زیر بدن آن حضرت بود بكشیدند و ببردند و آن جناب را بر روى در افكندند.
این هنگام عمر سعد در رسید، زنان اهل بیت نزد او جمع شدند و بر روى او صیحه زدند و سخت بگریستند كه آن شقى بر حال آنها رقّت كرد و به اصحاب خود فرمان دا كه دیگر كسى به خیمه زنان داخل نشود و آن جوان بیمار را متعرّض نگردد. زنها كه حال رقّتى از او مشاهده كردند از آن خبیث استدعا نمودند كه حكم كن آنچه از ما برده اند به ما ردّ كنند تا ما خود را مستور كنیم. ابن سعد لشكر را گفت كه هر كس آنچه ربوده به ایشان ردّ نماید، سوگند به خدا كه هیچ كس امتثال امر او نكرد و چیزى ردّ نكردند. پس اِبْن سعد جماعتى را امر كرد كه موكّل بر حفظ خِیام باشند كه كسى از زنها بیرون نشود و لشكر هم متعرض حال آنها نگردند، پس روى به خیمه خود آورد و لشكر را ندا در داد كه مَنْ یَنْتَدِبُ لِلْحُسَیْنِ؟ كیست كه ساختگى كند و اسب بر بدن حسین براند؟
ده تن حرام زاده ساختگى [= مهیّا] این كار شدند و بر اسبهاى خود برنشستند و بر آن بدن شریف بتاختند و استخوانهاى سینه و پشت و پهلوى مباركش را در هم شكستند و این جماعت چون به كوفه آمدند در برابر ابن زیاد ملعون ایستادند، اُسَیْد بن مالك كه یكى از آن حرام زاده ها بود خواست اظهار خدمت خود كند تا جایزه بسیار بگیرد این شعر را مُفاَخَرة خواند:
نَحْنُ رَضَضْنَا الصَّدْرَ بَعْدَ الظَّهْرِ ----- بِكُلّ یَعْبوُبٍ شَدید الأسْرِ(1268)
ابن زیاد گفت چه كسانید؟ گفتند: اى امیر! ما آن كسانیم كه امیر را نیكو خدمت كردیم، اسب بر بدن حسین راندیم به حدّى كه استخوانهاى سینه او را به زیر سُم ستور مانند آرد نرم كردیم؛ ابن زیاد وَقْعى برایشان نگذاشت و امر كرد كه و در زیارتى كه به روایت سیّد بن طاوس از ناحیه مقدّسه بیرون آمده از فرزندان امام حسین(علیه السلام) على و عبداللَّه مذكور است، و از فرزندان امیرالمؤمنین(علیه السلام) عبداللَّه و عبّاس جعفر و عثمان و محمد، و از فرزندان امام حسن(علیه السلام) : ابوبكر و عبداللَّه و قاسم، و از فرزندان عبداللَّه بن جعفر: عون و محمّدو از فرزندان عقیل: جعفر و عبدالرحمن و محمّدبن ابى سعید بن عقیل و عبداللَّه و ابى عبداللَّه و فرزندان مسلم، و ایشان با حضرت سیّدالشهداء(علیه السلام) هیجده نفر مى شوند و شصت و چهار نفر دیگر از شهداء در آن زیارت به اسم مذكورند(1269).
شیخ طوسى (رضى الله عنه) در «مصباح» از عبداللَّه بن سنان روایت كرده است كه گفت: من در روز عاشورا به خدمت آقاى خود حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) رفتم دیدم كه رنگ مبارك آن حضرت متغیّر گردیده و آثار حُزن و اندوه از روى شریفش ظاهر است و مانند مروارید آب از دیده هاى مبارك او مى ریزد؛ گفتم: یابن رسول اللَّه! سبب گریه شما چیست؟ هرگز دیده شما گریان مباد، فرمود: مگر غافلى كه امروز چه روزى است؟ مگر نمى دانى كه در مثل این روز حسین(علیه السلام) شهید شده است؟ گفتم: اى آقاى من! چه مى فرمائى در روزه این روز؟ فرمود كه «روزه بدار بى نیّت روزه، و در روز افطار بكن نه از روى شماتت. و در تمام روز روزه مدار و بعد از عصر به یك ساعت به شربتى از آب افطار بكن كه در مثل این وقت از این روز جنگ از آل رسُول(صلى الله علیه و آله) منقضى شد و سى نفر از ایشان و آزاد كرده هاى ایشان بر زمین افتاده بودند كه دشوار بود بر رسول خدا(صلى الله علیه و آله) شهادت ایشان و اگر حضرت در آن روز زنده بود همانا آن حضرت صاحب تعزیه ایشان بود». پس حضرت آن قدر گریست كه ریش مباركش ترشد (1270).
از این حدیث شریف استفاده مى شود كه آل رسول(صلى الله علیه و آله) كه در كربلا شهید شدند هیجده تن بودند؛ زیرا كه ابن شهر آشوب در «مناقب» فرموده كه ده نفر از موالیان امام حسین(علیه السلام) و دو نفر از موالیان امیرالمؤمنین(علیه السلام) در كربلا شهید شدند (1271)، پس از این جمله با هیجده تن از آل رسول(صلى الله علیه و آله) سى نفر مى شوند.
بالجمله؛ در عدد شهداء طالبییّن اختلاف است و آنچه اقوى مى نماید آن است كه هیجده تن در ملازمت حضرت سیّدالشهداء(علیه السلام) از آل پیغمبر شهید شده اند؛ چنانچه در روایت معتبر «عیون» و «امالى» است كه حضرت امام رضا(علیه السلام) به ریّان فرموده (1272) و مطابق است با قول زحر بن قیس كه در آن رزمگاه حاضر بود و بیاید كلام او و موافق است با روایتى كه از حضرت سجاد(علیه السلام) مروى است كه فرمود: من، پدر و بردارم و هفده تن ازاهل بیت خود را صریع و مقتول دیدم كه به خاك افتاده بودند الى غیر ذلك و همین است مختار صاحب «كامل بهائى»(1273) و مى توان گفت آنانكه هفده تن شمار كرده اند طفل رضیع را در شمار نیاورده باشند پس راجع به این قول مى شود، و خبر معاویة بن وهب را كه در اوایل باب ذكر كردیم هم به این مطلب حمل كنیم. واللَّه تعالى هو العالم.

مقصد چهارم :در وقایع متاخره از شهادت

در وقایع متأخّره بعد از شهادت حضرت امام حسین(علیه السلام) از حركت اهل بیت طاهره از كربلا تا ورود به مدینه منوره و ذكر بعضى از مراثى و عدد اولاد آن حضرت:
و در آن دوازده فصل است.

فصل اوّل :در بیان فرستادن سرهاى شهداء و حركت از كربلا بجانب كوفه

عمر بن سعد چون از كار شهادت امام حسین(علیه السلام) پرداخت نخستین سر مبارك آن حضرت را به خَوْلى (به فتح خاء و سكون واو و آخره یاء) بن یزید و حُمَیْد بن مُسلم سپرد و در همان روز عاشورا ایشان را به نزد عبیداللَّه بن زیاد روانه كرد. خولى آن سر مطهّر را برداشت و به تعجیل تمام شب خود را به كوفه رسانید، و چون شب بود و ملاقات ابن زیاد ممكن نمى گشت لاجرم به خانه رفت.
طبرى و شیخ ابن نما روایت كرده اند از «نَوار» زوجه خولى كه گفت: آن ملعون سر آن حضرت را در خانه آورد و در زیر اجّانه جاى بداد و روى به رختخواب نهاد(1274). من از او پرسیدم چه خبر دارى بگو، گفت مداخل یك دهر پیدا كردم سر حسین را آوردم، گفتم: واى بر تو! مردمان طلا و نقره مى آورند تو سر حسین فرزند پیغمبر را، به خدا قسم كه سر من تو در یك بالین جمع نخواهد شد. این بگفتم و از رختخواب بیرون جستم و رفتم در نزد آن اجّانه كه سر مطهّر در زیر آن بود نشستم، پس سوگند به خدا كه پیوسته مى دیدم نورى مثل عمود از آنجا تا به آسمان سر كشیده، و مرغان سفید همى دیدم كه در اطراف آن سر طَیَران مى كردند تا آنكه صبح شد و آن سر مطهّر را خولى به نزد ابن زیاد برد (1275).
مؤلّف گوید: كه ارباب مَقاتل معتبره از حال اهل بیت امام حسین(علیه السلام) در شام عاشورا نقل چیزى نكرده اند و بیان نشده كه چه حالى داشتند و چه بر آنها گذشته تا ما در این كتاب نقل كنیم، بلى بعضى شُعراء در این مقام اشعارى گفته اند كه ذكر بعضش مناسب است.
صاحب «معراج المحبّة» گفته:
چه از میدان گردون چتر خورشید ----- نگون چون رایت عبّاس گردید
بتول دوّمین اُمّ المَصائب ----- چه خود را دید بى سالار و صاحب
بر اَیتام برادر مادرى كرد ----- بَنات النَّعش را جمع آورى كرد
شفا بخش مریضان شاه بیمار ----- غم قتل پدر بودش پرستار
شدندى داغداران پیمبر ----- درون خیمه سوزیده ز اخگر
به پا شد از جفا و جور امّت ----- قیامت بر شفیعان دست امّت
شبى بگذشت بر آل پیمبر ----- كه زهرا بود در جنّت مُكدّر
شبى بگذشت بر ختم رسولان ----- كه از تصویر آن عقل است حیران
ز جمّال و حكایتهاى جمّال ----- زبانِ صد چُه من ببریده و لال
ز انگشت و ز انگشتر كه بودش ----- بود دُور از ادب گفت و شنودش (1276)
دیگرى گفته از زبان جناب زینب(علیها السلام) (گوینده نَیِرّ تبریزى است):
اگر صبح قیامت را شبى هست آن شب است امشب ----- طبیب از من ملول و جان ز حسرت بر لب است امشب
برادر جان! یكى سر بر كن از خواب و تماشا كن ----- كه زینب بى تو چون در ذكر یاربّ یاربّ است امشب
جهان پر انقلاب و من غریب این دشت پر وحشت ----- تو در خواب خوش و بیمار در تاب و تب است امشب
سَرَت مهمان خولى و تنت با ساربان همدم ----- مرا باهر دو اندر دل هزاران مطلب است امشب
صَبا از من به زهرا گوبیا شام غریبان بین ----- كه گریان دیده دشمن به حال زینب است امشب (1277)
و محتشم(رضى الله عنه) گفته:
كاى بانوى بهشت بیا حال ما ببین ----- ما را به صد هزار بلا مبتلا ببین
بنگر به حال زار جوانان هاشمى ----- مردانشان شهید و زنان در عزا ببین (1278)
بالجمله؛ چون عمر سعد سر امام حسین (علیه السلام) را به خولى سپرد امر كرد تا دیگر سرها را كه هفتاد و دو تن به شمار مى رفت از خاك و خون تنظیف كردند و به همراهى شمر بن ذى الجوشن و قیس بن اشعث و عمرو بن الحجّاج براى ابن زیاد فرستاد و به قولى سرها را در میان قبایل كِنْدَه و هَوازِن و بنى تَمیم و بنى اسد و مردم مَذْحِج و سایر قبایل پخش كرد تا به نزد ابن زیاد برند و به سوى او تقرّب جویند. و خود آن ملعون بقیه آن روز را ببود و شب را نیز بغنود و روز یازدهم را تا وقت زوال در كربلا اقامت كرد و بر كشتگان سپاه خویش نماز گزاشت و همگى را به خاك سپرد و چون روز از نیمه بگذشت عمر بن سعد امر كرد كه دختران پیغمبر(صلى الله علیه و آله) را مُكَشَّفات الْوُجُوه بى مقنعه و خِمار بر شتران بى وطا سوار كردند و سیّد سجّاد(علیه السلام) را «غُل جامعه»(1279) بر گردن نهادند. ایشان را چون اسیران ترك و روم روان داشتند چون ایشان را به قتلگاه عبور دادند زنها را كه نظر بر جسد مبارك امام حسین(علیه السلام) و كشتگان افتاد و لطمه بر صُورت زدند و صدا را به صیحه و ندبه برداشتند. صاحب «معراج المحبّة» گفته:
چُه بر مَقْتل رسیدند آن اسیران ----- به هم پیوست نیسان و حزیران
یكى مویه كنان گشتى به فرزند ----- یكى شد مو كنان بر سوگ دلبند
یكى از خون به صورت غازه مى كرد ----- یكى داغ على را تازه مى كرد
به سوگ گُلرخان سَروْ قامت ----- به پا گردید غوغاى قیامت
نظر افكند چون دخت پیمبر ----- به نور دیده ساقىَ كوثر
بناگه ناله هذا اَخى زد ----- به جان خلد نار دوزخى زد
ز نیرنگ سپهر نیل صورت ----- سیه شد روزگار آل عصمت
ترا طاقت نباشد از شنیدن ----- شنیدن كى بود مانند دیدن (1280)
دیگرى گفته:
مَه جَبینان چون گسسته عقد دُرّ ----- خود بر افكندند از پشت شتر
حلقها از بهر ماتم ساختند ----- شور محشر در جهان انداختند
گشت نالان بر سر هر نوگلى ----- از جگر هجران كشیده بلبلى
زینب آمد بر سر بالین شاه ----- خاست محشر از قِران مهر وماه
دید پیدا زخمهاى بى عدید ----- زخم خواره در میانه ناپدید
هر چه جُستى مو به مو از وى نشان ----- بود جاى تیر و شمشیر و سِنان
شیخ ابن قولویه قمى به سند معتبر از حضرت سجّاد(علیه السلام)روایت كرده كه به زائده، فرمود: همانا چون روز عاشورا رسید به ما آنچه رسید از دواهى و مصیبات عظیمه و كشته گردید پدرم و كسانى كه با او بودند از اولاد و برادران و سایراهل بیت او، پس حرم محترم و زنان مكرمّه آن حضرت را بر جهاز شتران سوار كردند براى رفتن به جانب كوفه پس نظر كردم به سوى پدر و سایر اهل بیت او كه در خاك و خون آغشته گشته و بدنهاى طاهره آنها بر روى زمین است و كسى متوجّه دفن ایشان نشد و سخت بر من گران آمد و سینه من تنگى گرفت و حالتى مرا عارض شد كه همى خواست جان از بدن من پرواز كند. عمّه ام زینب كبرى(علیها السلام) چون مرا بدین حال دید پرسید كه این چه حالت است كه در تو مى بینم اى یادگار پدر و مادر و برادران من، مى نگرم ترا كه مى خواهى جان تسلیم كنى؟ گفتم: اى عمّه! چگونه جزع و اضطراب نكنم و حال آنكه مى بینم سیّد و آقاى خود و برادران و عموها و عموزادگان و اهل و عشیرت خود را كه آغشته به خون در این بیابان افتاده و تن ایشان عریان و بى كفن است و هیچ كس بر دفن ایشان نمى پردازد و بشرى متوجّه ایشان نمى گردد و گویا ایشان را از مسلمانان نمى دانند.
عمّه ام گفت: «از آنچه مى بینى دلگران مباش و جَزَع مكن، به خدا قسم كه این عهدى بود از رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم به سوى جدّ و پدر و عمّ تو و رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم، مصائب هر یك را به ایشان خبر داده به تحقیق كه حق تعالى در این امّت پیمان گرفته از جماعتى كه فراعنه ارض ایشان را نمى شناسند لكن در نزد اهل آسمانها معروفند كه ایشان این اعضاى متفرّقه و اجساد در خون طپیده را دفن كنند.
وَینصِبُونَ لِهذا الطَّفِّ عَلَماً لِقَبْرِ اَبیكَ سَیِّدِالشُّهداءِ(علیه السلام) لا یُدْرَسُ اَثَرُهُ وَ لا یَعفُو رَسْمُهُ عَلى كرُوُرِ اللَّیالى وَ الاَْیّامِ. و در ارض طَفّ بر قبر پدرت سیّد الشهداء(علیه السلام) علامتى نصب كنند كه اثر آن هرگز برطرف نشود و به مرور ایام و لیالى محو و مطموس نگردد یعنى مردم از اطراف و اكناف به زیارت قبر مطهّرش بیایند و او را زیارت نمایند و هر چند(1281) كه سلاطین كَفَرَه و اَعْوان ظَلَمَه در محو آثار آن سعى و كوشش نمایند ظهورش زیاده گردد و رفعت و علوّش بالاتر خواهد گرفت».(1282)
بقیه این حدیث شریف از جاى دیگر گرفته شود، بنابر اختصار است.
و بعضى، عبارت سیّدبن طاوس را در باب آتش زدن خیمه ها و آمدن اهل بیت(علیهم السلام) به قتلگاه كه در روز عاشورا نقل كرده، در روز یازدهم نقل كرده اند مناسب است ذكر آن نیز.
چون ابن سعد خواست زنها را حركت دهد به جانب كوفه، امر كرد آنها را از خیمه بیرون كنند و خِیام محترمه را آتش زنند پس آتش در خیمه هاى اهل بیت زدند شعله آتش بالا گرفت فرزندان پیغمبرصلى الله علیه وآله وسلم دهشت زده با سر و پاى برهنه از خیمه ها بیرون دویدند و لشكر را قَسَم دادند كه ما را به مَصْرَع حسین(علیه السلام) گذر دهید پس به جانب قتلگاه روان گشتند، چون نگاه ایشان به اجساد طاهره شهداء افتاد صیحه و شیون كشیدند و سر و روى را با مشت و سیلى بخستند(1283).
و چه نیكو سروده محتشم(رضى الله عنه) در این مقام:
بر حربگاه چو ره آن كاروان فتاد ----- شور نشور واهمه را در گمان فتاد
هر چند بر تن شهدا چشم كار كرد ----- بر زخمهاى كارى تیر و كمان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان ----- بر پیكر شریف امام زمان فتاد
بى اختیار نعره هذا حُسَین از او ----- سرزد چنانكه آتش او در جهان فتاد
پس با زبان پر گله آن بَضْعَه رسول ----- رُو در مدینه كرد كه یا اَیُهَّا الرَّسوُل:
این كشته فتاده به هامون حسین تست ----- وین صید دست و پا زده در خون حسین تست
این ماهى فتاده به دریاى خون كه هست ----- زخم از ستاره بر تنش افزون حسین تست
این خشك لب فتاده و ممنوع از فرات ----- كز خون او زمین شده جیحون حسین تست
این شاه كم سپاه كه با خیل اشك و آه ----- خرگاه از این جهان زده بیرون حسین تست
پس روى در بقیع و به زهرا خطاب كرد ----- مرغ هوا و ماهى دریا كباب كرد
كاى مونس شكسته دلان حال ما ببین ----- مارا غریب و بى كس و بى آشنا ببین
اولاد خویش را كه شفیعان محشرند ----- در ورطه عقوبت اهل جفا ببین
تن هاى كشتگان همه در خاك و خون نگر ----- سرهاى سروران همه در نیزه ها ببین
آن تن كه بود پرورشش در كنار تو ----- غلطان به خاك معركه كربلا ببین (1284)
و دیگرى گفته:
زینب چو دید پیكر آن شه به روى خاك ----- از دل كشید ناله به صد درد سوزناك
كاى خفته خوش به بستر خون دیده باز كن ----- احوال ما ببین و سپس خواب ناز كن
اى وارث سریر امامت به پاى خیز ----- بر كشتگان بى كفن خود نماز كن
طفلان خود به ورطه بحر بلانگر ----- دستى به دستگیرى ایشان دراز كن
برخیز صبح شام شد اى میر كاروان ----- ما را سوار بر شتر بى جهاز كن
یا دست ما بگیر و از این دشت پُر هراس ----- بار دگر روانه به سوى حجاز كن
راوى گفت: به خدا سوگند! فراموش نمى كنم زینب دختر على(علیهماالسلام) را كه بر برادر خویش ندبه مى كرد وبا صوتى حزین و قلبى كئیب ندا برداشت كه: یا مَحَمَّداه صَلّى عَلَیْكَ مَلیكُ السَّماءِ این حسین تُست كه با اعضاى پاره در خون خویش آغشته است، اینها دختران تواَند كه ایشان را اسیر كرده اند.
یا مُحَمَّداه! این حسین تست كه قتیل اولاد زنا گشته و جسدش بر روى خاك افتاده و باد صبا بر او خاك و غبار مى پاشد، و احُزْناه و اكَرْباه! امروز، روزى را ماند كه جدّم رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم وفات كرد. اى اصحاب محمّد(صلى الله علیه و آله) اینك ذُریّه پیغمبر شما را مى برند مانند اسیران (1285).
و موافق روایت دیگر مى فرماید:
یا مُحمَّداه! این حسین تست كه سرش را از قفا بریده اند، و عمامه و رداء او را ربوده اند. پدرم فداى آن كسى كه سرا پرده اش را از هم بگسیختند، پدرم فداى آن كسى كه لشكرش را در روز دوشنبه منهوب كردند، پدرم فداى آن كسى كه با غصّه و غم از دنیا برفت، پدرم فداى آن كسى كه با لب تشنه شهید شد، پدرم فداى آن كسى كه ریشش خون آلوده است و خون از او مى چكد، پدرم فداى آن كسى كه جدّش محمّد مصطفى صلى الله علیه وآله وسلم است، پدرم فداى آن مسافرى كه به سفرى نرفت كه امید برگشتنش باشد، و مجروحى نیست كه جراحتش دوا پذیرد(1286).
و بالجمله؛ جناب زینب(علیها السلام) از این نحو كلمات از براى برادر ندبه كرد تا آنكه دوست و دشمن از ناله او بنالیدند، و سكینه جسد پاره پاره پدر را در بر كشید و به عویل و ناله كه دل سنگ خاره را پاره مى كرد مى نالید و مى گریست.
همى گفت اى شه با شوكت وفَرّ ----- ترا سر رفت و ما را افسر از سر
دمى برخیز و حال كودكان بین ----- اسیر و دستگیر كوفیان بین
و روایت شده كه آن مخدّره جسد پدر را رها نمى كرد تا آنكه جماعتى از اعراب جمع شدند و او را از جسد پدر باز گرفتند(1287).
و در «مصباح» كَفْعَمى است كه سكینه گفت: چون پدرم كشته شد آن بدن نازنین را در آغوش گرفتم حالت اغما و بى هوشى براى من روى داد در آن حال شنیدم پدرم مى فرمود:
شیعَتى ما اِنْ شَرِبْتُمْ ماءَ عَذْبٍ فَاذْكُرونی ----- اِذْ سَمِعْتُمْ بِغَریبٍ اَوْشَهیدٍ فَانْدُبُونی (1288)
پس اهل بیت را از قتلگاه دور كردند پس آنها را بر شتران برهنه به تفصیلى كه گذشت سوار كردند و به جانب كوفه روان داشتند.