منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

فصل چهارم :در بیان وقایعى كه بعد از شهادت واقع شد

چون حضرت سید الشهداء(علیه السلام) به درجه رفیعه شهادت رسید، اسب آن حضرت در خون آن حضرت غلطید و سر و كاكُل خود را به آن خون شریف آلایش داد و به اَعلى صورت بانگ و عَویلى برآورد و روانه به سوى سرا پرده شد چون نزد خیمه آن حضرت رسید چندان صیحه كرد و سرخود را بر زمین زد تا جان داد، دختران امام(علیه السلام) چون صداى آن حیوان را شنیدند از خیمه بیرون دویدند دیدند اسب آن حضرت است كه بى صاحب غرقه به خون مى آید پس دانستند كه آن جناب شهید شده، آن وقت غوغاى رستخیز از پردگیان سرادق عصمت بالا گرفت و فریاد واحسیناه و وااماماه بلند شد.(1257)
شاعر عرب در این مقام گفته:
وَراحَ جَوادُ السِّبْطِ نَحْوَ نِسائِهِ ----- یَنُوحُ وَیَنْعى الظّامِى ءَ الْمُتَرَمِّلا
خَرَجْنَ بُنَیّاتُ الرَّسُولِ حَوا سِراً ----- فَعایَنَّ مُهْرَ السِّبْطِ وَالسَّرْجُ قَدْ خَلا
فاَدْمَیْنَ بلَّلطْمِ الْخُدود لِفَقْدِهِ ----- وَاَسْكَبْنَ دَمْعاً حَرُّهُ لَیْسَ یَصْطَلى
و شاعر عجم گفته:
به نا گه رفرف معراج آن شاه ----- كه با زین نگون شد سوى خرگاه
پروبالش پر از خون دیده گریان ----- تن عاشق كُشش آماج پیكان
به رویش صیحه زد دخت پیمبر ----- كه چون شد شهسوار رُوز محشر
كجا افكندیش چونست حالش ----- چه با او كرد خصم بدسگالش
مرآن آدم وَش پیكربهیمه ----- همى گفت الظلیمه الظلیمه
سوى میدان شد آن خاتون محشر ----- كه جویا گردد از حال برادر
ندانم چُون بُدى حالش در آن حال ----- نداند كس بجز داناى احوال
راوى گفت: پس اُم كلثوم دست بر سر گذاشت و بانگ ندبه و عویل برداشت و مى گفت:
وامُحَمَّداه واجَدّاه و انبِیّاه وا اَبَا الْقاسِماه وا عَلِیّاه وا جَعْفَراه وا حَمْزَتاه وا حَسَناه هذا حُسَیْنٌ بِالْعَراء صَریحٌ بِكَرْبَلا مَحزُوزُ الرَّاْسِ مِنَ الْقَفا مَسْلوبُ الْعِمامَةِ وَالرِداء.(1258)
و آن قدر ندبه و گریه كرد تا غشّ كرد. و حال دیگر اهل بیت نیز چنین بوده و خدا داند حال اهل بیت آن حضرت را كه در آن هنگام چه بر آنها گذشت كه احدى را یاراى تصوّر و بیان تقریر و تحریر آن نیست.
وَفِى الزّیارَةِ الْمَرْوِیَّةِ عَنِ النّاحِیَةِ الْمُقَدَّسَةِ:
وَاَسْرَعَ فَرَسُكَ شارِداً اِلى خِیامِكَ قاصِداً مُهَمْهِماً باِكیاً فَلَمّا رَاَیْنَ النِّساءُ جَوادَكَ مَخْزِیّاً وَنَظَرْنَ سَرْجِكَ عَلَیْهِ مَلْوِیّاً بَرَزْنَ مِنَ الْخُدُورِ ناشِراتِ الّشُعُورِ عَلَى الْخُدُودِ لاطِماتٍ وَ عَنْ الوُجُوهِ سافِراتٍ وَبِالْعَویلِ داعِیاتٍ وَبَعْدَ الْعِزِّ مُذَلَّلاتٍ وَاِلى مَصْرَعِكَ مُبادِراتٍ وَالشِّمرُ جالِسٌ عَلى صَدْرِكَ مُوْلِعٌ سَیْفَهُ عَلى نَحْرِكَ قابِضٌ عَلى شَیْبَتِكَ بِیَدِهِ ذابِحٌ لَكَ بُمهَنَّدِهِ قَدْ سَكَنَتْ حَواسُّكَ وَ خَفِیَتْ اَنْفاسُكَ وَ رُفِعَ عَلَى الْقَناةِ رَاْسُكَ.
راوى گفت: چون لشكر، آن حضرت را شهید كردند به جهت طمعِ رُبودن لباس او بر جَسَد مقدّس آن شهید مظلوم روى آوردند، پیراهن شریفش را اسحاق بن حَیْوَة(1259)حَضْرَمى برداشت و بر تن پوشید و مبروص شد و مُوى سر و رویش ریخت، و در آن پیراهن زیاده از صد و ده سوراخ تیر و نیزه و شمشیر بود.
عِمامه آن حضرت را اَخْنَس بن مَرْثَد و به روایت دیگر جابربن یزید اَزْدى برداشت و بر سر بست دیوانه یا مجذوم شد. و نعلین مباركش را اَسْوَد بن خالد ربود. و انگشتر آن حضرت را بحدل بن سلیم با انگشت مباركش قطع كرد و ربود.
مختار به سزاى این كار دستها و پاهاى او را قطع نمود و گذاشت او را در خون خود بغلطید تا به جهنم واصل گردید. و قطیفه خز آن حضرت را قیس بن اشعث برد و از این جهت او را «قیس القطیفه» نامیدند.(1260)
روایت شده كه آن ملعون مجذو م شد و اهل بیت او از او كناره كردند و او را در مَزابل افكندند و هنوز زنده بود كه سگها گوشتش را مى دریدند.
زره آن حضرت را عمر سعد برگرفت و وقتى كه مختار او را بكشت آن زره را به قاتل او ابوعمره بخشید، و چنین مى نماید كه آن حضرت را دو زره بوده زیرا گفته اند كه زره دیگرش را مالك بن یسر ربود و دیوانه شد. و شمشیر آن حضرت را جُمَیْع بن الْخَلِق أَوْدی، و به قولى اَسْوَد بن حَنْظَله تَمیمى، و به روایتى فَلافِس نَهْشَلى برداشت، و این شمشیر غیر از ذوالفقار است زیرا كه ذوالفقار یا امثال خُودْ از ذخایر نبوت و امامت مصون و محفوظ است.(1261)
مؤلّف گوید: كه در كتب مقاتل ذكرى از ربودن جامه و اسلحه سایر شهداءرضى الله عنهم نشده لكن آنچه به نظر مى رسد آن است كه اَجلاف كوفه اِبقاء بر احدى نكردند و آنچه بر بدن آنها بود ربودند.
ابن نما گفته كه حكیم بن طُفَیلْ جامه و اسلحه حضرت عباس(علیه السلام)را ربود.(1262)
در زیارت مرویّه صادقیّه شهداء است «وسَلَبُوكُمْ لاِبْنِ سُمَیَّةَ وَابْنِ آكِلَةِ الْاَكْبادِ.»
در بیان شهادت عبداللَّه بن مُسلم دانستى كه قاتل او از تیرى كه به پیشانى آن مظلوم رسیده بود نتوانست بگذرد و به آن زحمت آن تیر را بیرون آورد چگونه تصور مى شود كسى كه از یك تیر نگذرد از لباس و سلاح مقتول خود بگذرد.
در حدیث معتبر مروى از «زائده» از على بن الحسین(علیه السلام) تصریح به آن شده در آنجا كه فرموده:
وَكَیفَ لا اَجْزَعُ وَاَهْلَعُ وَقَدْ اَرَى سَیِّدى وَ إخْوَتى و عُمُومَتى وَ وَلَدِ عَمّى وَاَهْلى مُصْرَعینَ بِدِمائِهِمْ مُرَمَّلین بِالْعَراءِ مُسْلَبینَ لا یُكْفَنُونَ وَ لا یُوارُونَ. (1263)

فصل پنجم :در بیان غارت نمودن لشكر، خِیام حرم را

قال الرّاوى: وتَسابَقَ الْقَوْمُ عَلى نَهْبِ بُیوُتِ آلِ الرّسُولِ و قُرّةِ عَیْنِ الْبَتُولِ.(1264)
چون لشكر از كار جناب امام حسین(علیه السلام) پرداختند آهنگ خِیام مقدسه و سَرادق اهل بیت عصمت نمودند و در رفتن از هم سبقت مى كردند، چون به خِیام محترم رسیدند مشغول به تاراج و یغما شدند و آنچه اسباب و اثقال بود غارت كردند و جامه ها را به منازعت و مغالبت ربودند و از وَرِس و حُلّى و حُلَل چیزى به جاى نگذاشتند و اسب و شتر و مواشى آنچه دیدار شد ببردند، و تفصیل این واقعه شایسته ذكر نباشد.
به هر حال؛ زنها گریه و ندبه آغاز كردند و احدى از آن سنگدلان دلش به حال آن شكسته دلان نسوخت جز زنى از قبیله بكربن وائل كه با شوهر خود در لشكر عمر سعد بود چون دید كه آن بى دینان متعرض دختران پیغمبر(صلى الله علیه و آله) شده اند و لباس آنها را غارت و تاراج مى كنند دلش به حال آن بینوایان سوخت شمشیرى برداشت رو به خیمه كرد و گفت:
یا آلَ بَكْربْن وائِل اَتُسْلَبُ بَناتُ رَسُولِ اللَّه(صلى الله علیه و آله) ؟!
اى آل بكربن وائِل! آیا این مردانگى و غیرت است كه شما تماشا كنید و ببینید كه دختران پیغمبر را چنین غارتگرى كنند و شما اعانت ایشان نكنید؟ پس به حمایت اهل بیت رو به لشكر كرد و گفت:
لا حُكْمَ اِلا للَّهِ یا لَثاراتِ رَسُولِ اللَّهِ.
شوهرش كه چنین دید دست او را گرفت و به جاى خودش برگردانید. راوى گفت: پس بیرون نمودند زنها را از خیمه پس آتش زدند خیمه ها را.
فَخَرَجْنَ حَواسِرَ مُسْلَباتٍ حافِیاتٍ باكِیاتٍ یَمْشینَ سَبایا فى اَسْرِ الذِّلَّةِ.(1265)
و چه نیكو سروده در این مقام صاحب «معراج المحبة» اَسْكَنَهُ اللَّهُ فى دارِ السَّلام:
چُه كار شاه لشكر بر سر آمد ----- سوى خرگه سپه غارتگر آمد
به دست آن گروه بى مروّت ----- به یغما رفت میراث نبوّت
هر آن چیزى كه بُد در خرگه شاه ----- فتاد اندر كف آن قوم گمراه
زدند آتش همه آن خیمه گه را ----- كه سوزانید دودش مهر و مه را
به خرگه شد محیط آن شعله نار ----- همى شد تا به خیمه شاه بیمار
بتول دومین شد در تلاطم ----- نمودى دست و پاى خویشتن گم
گهى در خیمه و گاهى برون شد ----- دل از آن غصه اش دریاى خون شد
من از تحریر این غم ناتوانم ----- كه تصویرش زده آتش به جانم
مگر آن عارف پاكیزه نیرو ----- در این معنى بگفت كه آن شِعر نیكو
اگر دردم یكى بودى چه بودى ----- وگر غم اندكى بودى چه بودى (1266)
حُمَیْد بن مُسلم گفته كه ما به اتفاق شمر بن ذى الجوشن در خِیام عبور مى كردیم تا به على بن الحسین(علیهماالسلام) رسیدیم. دیدیم كه در شدّت مرض و بستر غم و بیمارى و ناتوانى خفته است و با شمر جماعتى از رجّاله بودند گفتند: آیا این بیمار را بكشیم؟ من گفتم: سبحان اللَّه! چگونه بى رحم مردمید شماها، آیا این كودكِ ناتوان را هم مى خواهید بكشید؟ همین مرض كه دارد شما را كافى است و او را خواهد كشت؛ و شرّ ایشان را(1267) از آن حضرت برگردانیدم. پس آن بى رحمان پوستى را كه در زیر بدن آن حضرت بود بكشیدند و ببردند و آن جناب را بر روى در افكندند.
این هنگام عمر سعد در رسید، زنان اهل بیت نزد او جمع شدند و بر روى او صیحه زدند و سخت بگریستند كه آن شقى بر حال آنها رقّت كرد و به اصحاب خود فرمان دا كه دیگر كسى به خیمه زنان داخل نشود و آن جوان بیمار را متعرّض نگردد. زنها كه حال رقّتى از او مشاهده كردند از آن خبیث استدعا نمودند كه حكم كن آنچه از ما برده اند به ما ردّ كنند تا ما خود را مستور كنیم. ابن سعد لشكر را گفت كه هر كس آنچه ربوده به ایشان ردّ نماید، سوگند به خدا كه هیچ كس امتثال امر او نكرد و چیزى ردّ نكردند. پس اِبْن سعد جماعتى را امر كرد كه موكّل بر حفظ خِیام باشند كه كسى از زنها بیرون نشود و لشكر هم متعرض حال آنها نگردند، پس روى به خیمه خود آورد و لشكر را ندا در داد كه مَنْ یَنْتَدِبُ لِلْحُسَیْنِ؟ كیست كه ساختگى كند و اسب بر بدن حسین براند؟
ده تن حرام زاده ساختگى [= مهیّا] این كار شدند و بر اسبهاى خود برنشستند و بر آن بدن شریف بتاختند و استخوانهاى سینه و پشت و پهلوى مباركش را در هم شكستند و این جماعت چون به كوفه آمدند در برابر ابن زیاد ملعون ایستادند، اُسَیْد بن مالك كه یكى از آن حرام زاده ها بود خواست اظهار خدمت خود كند تا جایزه بسیار بگیرد این شعر را مُفاَخَرة خواند:
نَحْنُ رَضَضْنَا الصَّدْرَ بَعْدَ الظَّهْرِ ----- بِكُلّ یَعْبوُبٍ شَدید الأسْرِ(1268)
ابن زیاد گفت چه كسانید؟ گفتند: اى امیر! ما آن كسانیم كه امیر را نیكو خدمت كردیم، اسب بر بدن حسین راندیم به حدّى كه استخوانهاى سینه او را به زیر سُم ستور مانند آرد نرم كردیم؛ ابن زیاد وَقْعى برایشان نگذاشت و امر كرد كه و در زیارتى كه به روایت سیّد بن طاوس از ناحیه مقدّسه بیرون آمده از فرزندان امام حسین(علیه السلام) على و عبداللَّه مذكور است، و از فرزندان امیرالمؤمنین(علیه السلام) عبداللَّه و عبّاس جعفر و عثمان و محمد، و از فرزندان امام حسن(علیه السلام) : ابوبكر و عبداللَّه و قاسم، و از فرزندان عبداللَّه بن جعفر: عون و محمّدو از فرزندان عقیل: جعفر و عبدالرحمن و محمّدبن ابى سعید بن عقیل و عبداللَّه و ابى عبداللَّه و فرزندان مسلم، و ایشان با حضرت سیّدالشهداء(علیه السلام) هیجده نفر مى شوند و شصت و چهار نفر دیگر از شهداء در آن زیارت به اسم مذكورند(1269).
شیخ طوسى (رضى الله عنه) در «مصباح» از عبداللَّه بن سنان روایت كرده است كه گفت: من در روز عاشورا به خدمت آقاى خود حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) رفتم دیدم كه رنگ مبارك آن حضرت متغیّر گردیده و آثار حُزن و اندوه از روى شریفش ظاهر است و مانند مروارید آب از دیده هاى مبارك او مى ریزد؛ گفتم: یابن رسول اللَّه! سبب گریه شما چیست؟ هرگز دیده شما گریان مباد، فرمود: مگر غافلى كه امروز چه روزى است؟ مگر نمى دانى كه در مثل این روز حسین(علیه السلام) شهید شده است؟ گفتم: اى آقاى من! چه مى فرمائى در روزه این روز؟ فرمود كه «روزه بدار بى نیّت روزه، و در روز افطار بكن نه از روى شماتت. و در تمام روز روزه مدار و بعد از عصر به یك ساعت به شربتى از آب افطار بكن كه در مثل این وقت از این روز جنگ از آل رسُول(صلى الله علیه و آله) منقضى شد و سى نفر از ایشان و آزاد كرده هاى ایشان بر زمین افتاده بودند كه دشوار بود بر رسول خدا(صلى الله علیه و آله) شهادت ایشان و اگر حضرت در آن روز زنده بود همانا آن حضرت صاحب تعزیه ایشان بود». پس حضرت آن قدر گریست كه ریش مباركش ترشد (1270).
از این حدیث شریف استفاده مى شود كه آل رسول(صلى الله علیه و آله) كه در كربلا شهید شدند هیجده تن بودند؛ زیرا كه ابن شهر آشوب در «مناقب» فرموده كه ده نفر از موالیان امام حسین(علیه السلام) و دو نفر از موالیان امیرالمؤمنین(علیه السلام) در كربلا شهید شدند (1271)، پس از این جمله با هیجده تن از آل رسول(صلى الله علیه و آله) سى نفر مى شوند.
بالجمله؛ در عدد شهداء طالبییّن اختلاف است و آنچه اقوى مى نماید آن است كه هیجده تن در ملازمت حضرت سیّدالشهداء(علیه السلام) از آل پیغمبر شهید شده اند؛ چنانچه در روایت معتبر «عیون» و «امالى» است كه حضرت امام رضا(علیه السلام) به ریّان فرموده (1272) و مطابق است با قول زحر بن قیس كه در آن رزمگاه حاضر بود و بیاید كلام او و موافق است با روایتى كه از حضرت سجاد(علیه السلام) مروى است كه فرمود: من، پدر و بردارم و هفده تن ازاهل بیت خود را صریع و مقتول دیدم كه به خاك افتاده بودند الى غیر ذلك و همین است مختار صاحب «كامل بهائى»(1273) و مى توان گفت آنانكه هفده تن شمار كرده اند طفل رضیع را در شمار نیاورده باشند پس راجع به این قول مى شود، و خبر معاویة بن وهب را كه در اوایل باب ذكر كردیم هم به این مطلب حمل كنیم. واللَّه تعالى هو العالم.

مقصد چهارم :در وقایع متاخره از شهادت

در وقایع متأخّره بعد از شهادت حضرت امام حسین(علیه السلام) از حركت اهل بیت طاهره از كربلا تا ورود به مدینه منوره و ذكر بعضى از مراثى و عدد اولاد آن حضرت:
و در آن دوازده فصل است.