منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

در بیان شهادت طفل شیر خوار

پس حضرت بر در خیمه آمد و به جناب زینب (علیهماالسلام) فرمود: كودك صغیرم را به من سپارید تا او را وداع كنم، پس آن كودك معصوم را گرفت و صورت به نزدیك او برد تا او را ببوسد كه حرملةبن كاهل اسدى لعین تیرى انداخت و بر گلوى آن طفل رسید و او را شهید كرد. و به این مصیبت اشاره كرده شاعر در این شعر:
و مُنْعَطِف اَهْوى لِتَقْبیلِ طِفْلِهِ ----- فَقَبَّلَ مِنْهُ قَبْلَهُ السَّهْمُ مَنْحَراً
پس آن كودك را به خواهر داد، زینب (علیها السلام) او را گرفت و حضرت امام حسین(علیه السلام) كفهاى خود را زیر خون گرفت همین كه پر شد به جانب آسمان افكند و فرمود: سهل است بر من هر مصیبتى كه بر من نازل شود زیرا كه خدا نگران است.
سبط ابن جوزى در «تذكره» از هشام بن محمّد كلبى نقل كرده كه چون حضرت امام حسین (علیه السلام) دید كه لشكر در كشتن او اصرار دارند قرآن مجید را برداشت و آن را از هم گشود و بر سر گذاشت و در میان لشكر ندا كرد:
بَیْنى وَبَیْنَكُمْ كِتابُ اللّهِ وَجَدّى محمّدٌ رَسُولُ اللّهِ (صلى الله علیه و آله) .
اى قوم براى چه خون مرا حلال مى دانید آیا پسر دختر پیغمبر شما نیستم؟ آیا به شما نرسید قول جدّم در حقّ من و برادرم حسن (علیه السلام) : هذانِ سَیّدِا شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ؟(1231)
در این هنگام كه با آن قوم احتجاج مى نمود ناگاه نظرش افتاد به طفلى از اولاد خود كه از شدّت تشنگى مى گریست، حضرت آن كودك را بر دست گرفت و فرمود:
یا قَوْمُ اِنْ لَمْ تَرْحَمُونى فَارْحَمُوا هذا الطِّفْلَ؛
اى لشكر! اگر بر من رحم نمى كنید پس براین طفل رحم كنید؛ پس مردى از ایشان تیرى به جانب آن طفل افكند و او را مذبوح نمود. امام حسین (علیه السلام) شروع كرد به گریستن و گفت: اى خدا! حكم كن بین ما و بین قومى كه خواندند ما را كه یارى كنند بر ما پس كشتند ما را، پس ندائى از هوا آمد كه بگذار او را یا حسین كه از براى او مرضع یعنى دایه اى است در بهشت .(1232)
در كتاب «احتجاج»مسطور است كه حضرت از اسب فرود آمد و با نیام شمشیر گودى در زمین كند و آن كودك را به خون خویش آلوده كرد پس او را دفن نمود.(1233)
طبرى از حضرت ابوجعفر باقر (صلى الله علیه و آله) روایت كرد كه تیرى آمد رسید بر گلوى پسرى از آن حضرت كه در كنار او بود پس آن حضرت (1234) مسح مى كرد خون را بر او و مى گفت: الَلّهَمَ (1235) احْكُمْ بَیْنَنا وَ بَیْنَ قَوْمٍ دَعَوْنا لِیَنْصُرُونا فَقَتَلُونا!؟
پس امر فرمود آوردند حَبْره اى و آن جامه اى است یمانى آن را چاك كرد و پوشید پس با شمشیر به سوى كارزار بیرون شد. انتهى.(1236)
بالجمله؛چون از كار طفل خویش فارغ شد سوار بر اسب شد و روى به آن منافقان آورد و فرمود:
كَفَرَ الْقَوْمُ وَ قِدْمًا رَغِبوُا ----- عَنْ ثَوابِ اللّهِ رَبِّ الثَقَلَیْنِ
قَتَلَ الْقَوْمُ عَلِیّاً وَابْنَهُ ----- حَسَنَ الخَیرِ كَریمَ الاَْبَوَیْنِ
حَنَقاًمِنْهُمْ وَقالُوا اَجْمِعُوا ----- اُحْشُرُوا النَّاسَ اِلى حَرْبِ الْحُسَیْنِ
الابیات (1237).
پس مقابل آن قوم ایستاد و در حالتى كه شمشیر خود را برهنه در دست داشت و دست از زندگانى دنیا شسته و یك باره دل به شهادت و لقاى خدا بسته و این اشعار را قرائت مى فرمود:
اَنَا ابْنُ علىٍّ الّطُهْرِ مِنْ آلِ هاشمٍ ----- كَفانى بِهذا مَفْخَرًا حینَ اَفْخَرُ
وَجَدّى رَسُولُ اللّهِ اَكْرَمُ مَنْ مَشى ----- وَ نَحْنُ سِراجُ اللّهِ فىِ الْخَلْقِ یَزْهَرُ
وَ فاطِمُ اُمّى مِنْ سُلالَةِ اَحْمَدَ ----- وَ عَمّى یُدْعى ذا الْجَناحَیْنِ جَعْفَرُ
وَ فینا كِتابُ اللّهِ اُنْزِلَ صادِقاً ----- وَفینَاالْهُدى وَ الْوَحىُ بِالْخَیْرِ یُذْكَرُ
وَنَحْنُ اَمانُ اللّهِ لِلنّاس كُلِّهِمْ ----- نُسِرُّ بِهذا فىِ الاَْنامِ وَ نُجْهِرُ
وَنَحْنُ ولاةُ الْحَوْضِ نَسْقى وُلا تِنا ----- بكاْسِ رسولِ اللّهِ مالَیْسَ یُنْكَرُ
وَشیعَتُنا فىِ النّاسَ اَكْرَمُ شیعَةٍ ----- وَمُبْغِضُنا یَوْمَ الْقِیامَةِ یَخْسَرُ(1238)
پس مبارز طلبید و هر كه در برابر آن فرزند اسداللّه الغالب مى آمد او را به خاك هلاك مى افكند تا آنكه كشتار عظیمى نمود و جماعت بسیار از شجاعان و اَبطال رِجال را به جهنّم فرستاد، دیگر كسى جرئت میدان آن حضرت نكرد.
پس حمله بر میمنه نمود و فرمود:
الْمَوْتُ خَیْرٌ مِنْ رُكُوبِ الْعارِ ----- وَالْعارُ اَوْلى مِنْ دُخُولِ النّارِ
پس آن جناب حمله بر میسره كرد و فرمود:
اَنَا الْحُسَیْنُ بَنْ عَلِىٍّ ----- آلَیْتُ اَنْ لا اَنْثَنی
اَحْمی عَیالاتِ اَبی ----- امْضی عَلى دین النّبی (1239)
بعضى از رُوات گفته: به خدا قسم! هرگز مردى را كه لشكرهاى بسیار او را احاطه كرده باشند و یاران و فرزندان او را به جمله كشته باشند و اهل بیت او را محصُور و مستأصل ساخته باشند، شجاعتر و قوىّ القلب تر از امام حسین(علیه السلام) ندیدم؛ چه تمام این مصائب در او جمع بود به علاوه تشنگى و كثرت حرارت و بسیارى جراحت و با وجود اینها، گرد اضطراب و اضطرار بر دامن وقارش ننشست و به هیچ گونه آلایش تزلزل در ساخت وجودش راه نداشت و با این حال مى زد و مى كُشت، و هنگامى كه اَبطال رِجال بر او حمله مى كردند چنان بر ایشان مى تاخت كه ایشان چون گلّه گرگ دیده مى رمیدند و از پیش روى آن فرزند شیر خدا مى گریختند، دیگر باره لشكر گرد هم در مى آمدند و آن سى هزار نفر پشت با هم مى دادند و حاضر به جنگ او مى شدند، پس آن حضرت بر آن لشكر انبوه حمله مى افكند كه مانند جَراد مُنْتَشر از پیش او متفرّق و پراكنده مى شدند و لختى اطراف او از دشمن تهى مى گشت. پس، از قلب لشكر روى به مركز خویش مى نمود كلمه مباركه لاحَوْلَ وَلا قوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ را تلاوت مى فرمود.(1240)
مؤلف گوید: شایسته است در این مقام كلام «جیمز كار گرن» هندوى هندى را در شجاعت امام حسین (علیه السلام) نقل كنیم:
شیخ مرحوم در «لؤلؤ و مرجان» از این شخص نقل كرده كه كتابى در تاریخ چین نوشته به زبان اُردو كه زبان متعارف حالیه هند است و آن را چاپ كردند، در جلد دوّم در صفحه 111 چون به مناسبتى ذكرى از شجاعت شده بود این كلام كه عین ترجمه عبارت اوست در آنجا مذكور است:
«چون بهادرى و شجاعت رستم مشهور زمانه است لكن مردانى چند گذشته كه در مقابلشان نام رُستم قابل بیان نیست؛ چنانچه حسین بن على (علیهماالسلام) كه شجاعتش بر همه شجاعان رتبه تقدّم یافته؛ چرا كه شخصى كه در میدان كربلا بر ریگ تفته با حالات تشنگى و گرسنگى مردانگى به كار برده باشد به مقابل او نام رستم كسى آرد كه از تاریخ واقف نخواهد بود. قلم كه را یارا است كه حال حسین (علیه السلام) بر نگارد، و زبان كه را طاقت كه مدح ثابت قدمى هفتاد و دو نفر در مقابله سى هزار فوج شامى كوفى خونخوار و شهادت هر یك را چنانچه باید ادا نماید، نازك خیالى كجا این قدر رسا است كه حال و دلهاى آنها را تصویر كند كه بر سرشان چه پیش آمد از آن زمانى كه عمر سعد با ده هزار فوج دور آنها را گرفته تا زمانى كه شمر سرا قدس را از تن جدا كرد. مثل مشهور است كه دواى یك، دو باشد یعنى از آدم تنها كار بر نمى آید تا دوّمى برایش مدد كار نباشد. مبالغه بالاتر از آن نیست كه در حقّ كسى گفته شود كه فلان كس را دشمن از چهار طرف گیر كرده است مگر حسین (علیه السلام) را با هفتاد و دو تن، هشت قسم دشمنان تنگ كرده بودند با وجود آن ثابت قدمى را از دست ندادند، چنانچه از چهار طرف ده هزار فوج یزید بود كه بارش نیزه و تیرشان مثل بادهاى تیره طوفان ظلمت برانگیخته بودند. دشمن پنجم حرارت آفتاب عرب بود كه نظیرش در زیر فلك صورت امكان نپذیرفته، گفته مى توان شد كه تمازت و گرمى عرب غیر از عرب یافت نمى تواند شد. دشمن ششم ریگ تفتیده میدان كربلا بود كه در تمازت آفتاب شعله زن و مانند خاكستر تنور گرم سوزنده و آتش افكن بود بلكه دریاى قهّارى مى توان گفت كه حبابهایش آبله هاى پاى بنى فاطمه بودند، واقعى دو دشمن دیگر كه از همه ظالمتر یكى تشنگى و دوّم گرسنگى مثل همراهى دغاباز ساعتى جدا نبودند، خواهش و آرزوى این دو دشمن همان وقت كم مى شد كه زبانها از تشنگى چاك چاك مى گردیدند. پس كسانى كه در چنین معركه هزارها كفّار را مقابله كرده باشند بهادرى و شجاعت بر ایشان ختم است.(1241)
تمام شد محل حاجت از كلام متین این هندوى بت پرست كه به جاى خال مشكین دلربائى است در رخسار سفید كاغذ و سزاوار كه در ستایش او گفته شود: «به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را».
رجَعَ الْكَلامُ اِلى سِیاقِهِ الاَْوَّل:
ابن شهر آشوب و غیره نقل كرده اند كه آن حضرت یكهزار و نُهصد و پنجاه تن از آن لشكر را به دَرَك فرستاده سواى آنچه را كه زخمدار و مجروح فرموده بود. این وقت ابن سعد لعین بدانست كه در پهن دشت آفرینش هیچ كس را آن قوّت و توانائى نیست كه با امام حسین (علیه السلام) كوشش كند و اگر كار بدین گونه رود آن حضرت تمام لشكر را طعمه شمشیر خود گرداند. لاجرم سپاهیان را بانگ بر زد و گفت:
واى بر شما! آیا مى دانید كه با كه جنگ مى كنید و با چه شجاعتى رزم مى دهید این فرزند اَنْزَع البَطین غالب كلّ غالب على بن ابى طالب (علیه السلام) است، این پسر آن پدر است كه شجاعان عرب و دلیران روز گار را به خاك هلاك افكنده. همگى همدست شوید و از هر جانب براو حمله آرید:
اَعْیاهُمْ اَنْ یَنالوُهُ مُبارَزَةً ----- فَصَوَّبُوا الرَّاْىَ لَمّا صَعَّدُوا الفِكَرا
اَنْ وَجَّهُوا نَحْوَهُ فىِ الْحَرْبِ اَرْبَعَهً ----- السَّیْفَ وَ السَّهْمَ وَ الْخِطِّىَّ وَ الحَجَرا
پس آن لشكر فراوان از هر جانب بر آن بزرگوار حمله آوردند و تیراندازان كه عدد آنها چهار هزار به شمار مى رفت تیرها بر كمان نهادند و به سوى آن حضرت رها كردند.
پس دور آن غریب مظلوم را احاطه كردند و مابین او و خِیام اهل بیت حاجز و حائل شدند، و جماعتى جانب سرادق عصمت گرفته. حضرت چون این بدانست بانگ بر آن قوم زد و فرمود كه اى شیعیان ابوسفیان! اگر دست از دین برداشتید و از روز قیامت و معاد نمى ترسید پس در دنیا آزاد مرد و با غیرت باشید رجوع به حسب و نسب خود كنید؛ زیرا كه شما عرب مى باشید. یعنى عرب غیرت و حمیّت دارد. شمر بى حیا روبه آن حضرت كرد و گفت: چه مى گوئى اى پسر فاطمه؟ فرمود: مى گویم من با شما جنگ دارم و مقاتلت مى كنم و شما با من نبرد مى كنید، زنان را چه تقصیر و گناه است؟ پس منع كنید سركشان خود را كه متعرّض حرم من نشوند تا من زنده ام. شمر صیحه در داد كه اى لشكر از سراپرده این مرد دور شوید كه كفوّى كریم است و قتل او را مهیّا شوید كه مقصود ما همین است.
پس سپاهیان بر آن حضرت حمله كردند و آن جناب مانند شیر غضبناك در روى ایشان در آمد و شمشیر در ایشان نهاد و آن گروه انبوه را چنان به خاك مى افكند كه باد خزان برگ درختان را، و به هر سو كه روى مى كرد لشكریان پشت مى دادند. پس، از كثرت تشنگى راه فرات در پیش گرفت، كوفیان دانسته بودند كه اگر آن جناب شربتى آب بنوشد ده چندان از این بكوشد و بكشد. لاجرم در طریق شریعه صف بستند و راه آب را مسدود نمودند و هر گاه آن حضرت قصد فرات مى نمود بر او حمله مى كردند و او را برمى گردانیدند، اَعْور سلمى و عمروبن حجّاج كه با چهار هزار مرد كماندار نگهبان شریعه بودند بانگ بر سپاه زدند كه حسین را راه بر شریعه مگذارید، آن حضرت مانند شیر غضبان بر ایشان حمله مى افكند و صفوف لشكر را بشكافت و راه شریعه را از دشمن بپرداخت و اسب را به فرات راند و سخت تشنه بود و اسب آن جناب نیز تشنگى از حدّ افزون داشت سر به آب گذاشت؛ حضرت فرمود كه تو تشنه و من نیز تشنه ام به خدا قسم كه آب نیاشامم تا تو بیاشامى، كَاَنَّه اسب فهم كلام آن حضرت كرد، سر از آب برداشت یعنى در شُرب آب من بر تو پیشى نمى گیرم، پس حضرت فرمود: آب بخور من مى آشامم و دست فرا برد و كفى آب بر گرفت تا آن حیوان بیاشامد كه ناگاه سوارى فریاد برداشت كه اى حسین تو آب مى نوشى و لشكر به سراپرده ات مى روند و هتك حرمت تو مى كنند.
چون آن معدن حمیّت و غیرت این كلام را از آن ملعون شنید آب از كف بریخت و به سرعت از شریعه بیرون تاخت و بر لشكر حمله كرد تا به سرا پرده خویش رسید معلوم شد كه كسى متعرّض خِیام نگشته و گوینده این خبر مَكرْى كرده بوده. پس دگر باره اهل بیت را وداع گفت، اهل بیت همگان با حال آشفته و جگرهاى سوخته و خاطرهاى خسته و دلهاى شكسته در نزد آن حضرت جمع آمدند و در خاطر هیچ آفریده صورت نبندد كه ایشان به چه حالت بودند و هیچ كس نتواند كه صورت حال ایشان را تقریر یا تحریر نماید.
من از تحریر این غم ناتوانم ----- كه تصویرش زده آتش به جانم
ترا طاقت نباشد از شنیدن ----- شنیدن كى بود مانند دیدن
بالجمله؛ ایشان را وداع كرد و به صبر و شكیبائى ایشان را وصیّت نمود و فرمان داد تا چادر اسیرى بر سر كنند و آماده لشكر مصیبت و بلا گردند، و فرمود بدانید كه خداوند شما را حفظ و حمایت كند و از شرّ دشمنان نجات دهد و عاقبت امر شما را به خیر كند و دشمنان شما را به انواع عذاب و بلا مبتلا سازد و شما را به انواع نِعَم و كرم مُزد و عوض كرامت فرماید، پس زبان به شكوه مگشائید و سخنى مگوئید كه از مرتبت و منزلت شما بكاهد، این سخنان بفرمود و روبه میدان نمود.
شاعر در این مقام گفته:
آمد به خیمگاه و وداع حرم نمود ----- بر كودكان نمود به حسرت همى نگاه
این را نشاند در بر و بر رخ فشانداشك ----- آن را گذاشت بر دل و از دل كشیده آه
در اهل بیت شور قیامت به پا نمود ----- و ز خیمگاه گشت روان سوى حربگاه
او سُوى رزمگاه شد و در قفاى او ----- فریاد وا اخاه شد و بانگ وا اَباه
پس عنان مركب به سوى میدان بگردانید و بر صف لشكر مخالفان تاخت مى زد و مى انداخت و با لب تشنه از كشته پشته مى ساخت و مانند برگ خزان سرهان آن منافقان را بر زمین مى ریخت و به ضرب شمشیر آبدار خون اشرار و فجّار را با خاك معركه مى ریخت و مى آمیخت، لشكر از هر طرف او را تیرباران نمودند، آن حضرت در راه حق آن تیرها را بر رو و گلو و سینه مبارك خود مى خرید و از كثرت خدنگ كه بر چشمه هاى زره آن حضرت نشست سینه مباركش چون پشت خارپشت گشت.
و به روایت منقوله از حضرت باقر(علیه السلام) زیاده از سیصد و بیست جراحت یافت و زیادتر نیز روایت شده و جمیع آن زخمها در پیش روى آن حضرت بود، در این وقت حضرت از بسیارى جراحت و كثرت تشنگى و بسیارى ضعف و خستگى توقف فرمود تا ساعتى استراحت كرده باشد كه ناگاه ظالمى سنگى انداخت به جانب آن حضرت، آن سنگ بر جبین مباركش رسید و خون از جاى او بر صورت نازنینش جارى گردید. حضرت جامه خویش را برداشت تا چشم و چهره خود را از خون پاك كند كه ناگاه تیرى كه پیكانش زهرآلوده و سه شعبه بود بر سینه مباركش و به قولى بر دل پاكش رسید و آن سوى سر به در كرد و حضرت در آن حال گفت:
بِسْمِ اللَّهِ وَ باللَّهِ وَ عَلى مِلَّةِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ.
آنگاه رو به سوى آسمان كرد و گفت: اى خداوند من! تو مى دانى كه این جماعت مى كشند مردى را كه در روى زمین پسر پیغمبرى جز او نیست. پس دست بُرد و آن تیر را از قفا بیرون كشید و از جاى آن تیر مسموم مانند ناودان خون جارى گردید، حضرت دست به زیر آن جراحت مى داشت چون از خون پر مى شد به جانب آسمان مى افشاند و از آن خون شریف قطره اى بر نمى گشت، دیگر باره كف دست را از خون پر كرد و بر سر و روى و محاسن خود مالید و فرمود كه با سر روى خون آلوده و به خون خویش خضاب كرده، جدّم رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را دیدار خواهم كرد و نام كشندگان خود را به او عرضه خواهم داشت.(1242)
مؤلف گوید: كه صاحب «معراج المحبّة» این مصیبت را نیكو به نظم آورده است، شایسته است كه من آن را در اینجا ذكر كنم، فرموده:
به مركز باز شد سلطان ابرار ----- كه آساید دمى از زخم پیكار
فلك سنگى فكند از دست دشمن ----- به پیشانى وَجْهُ اللَّه اَحْسَن
چه زد از كینه، آن سنگ جفا را ----- شكست آیینه ایزدنما را
كه گلگون گشت روى عشق سرمد ----- چه در روز اُحُد روى مُحمّد
به دامان كرامت خواست آن شاه ----- كه خون از چهره بزداید به ناگاه
دلى روشنتر از خورشید روشن ----- نمایان شد ز زیر چرخ جوشن
یكى الماس وش تیرى زلشكر ----- گرفت اندر دل شه جاى تا پر
كه از پشت و پناه اهل ایمان ----- عیان گردید زهر آلوده پیكان
مقام خالق یكتاى بیچون ----- ززهر آلوده پیكان گشت پر خون
سنان زد نیزه بر پهلو چنانش ----- كه جَنْبُ اللَّه بدرید از سنانش
به دیدارش دل آرا رایت افراخت ----- سمند عشق بار عشق بگذاشت
به شكر وصل فخر نَسْل آدم ----- برو اُفتاد و مى گفت اندر آن دم
تَرَكْتُ الْخَلْقَ طُرّّاً فى هَواكا ----- وَاَیْتَمْتُ الْعِیالَ لِكَىْ اَراكا
وَلَوْ قَطّعْتَنى فىِ الْحُبِّ اِرْباً ----- لَما حَنَّ الْفُؤادُ اِلى سِواكا(1243)
این وقت ضعف و ناتوانى بر آن حضرت غلبه كرد و از كارزار باز ایستاد و هر كه به قصد او نزدیك مى آمد یا از بیم یااز شرم كناره مى كرد و برمى گشت. تا آنكه مردى از قبیله كنده كه نام نحسش مالك بن یسر(1244) بود به جانب آن حضرت روان شد و ناسزا و دشنام به آن جناب گفت و با شمشیر ضربتى بر سر مباركش زد كلاهى كه بر سر مقدس آن حضرت بود شكافته شد و شمشیر بر سر مقدسش رسید و خون جارى شد به حدى كه آن كلاه از خون پرشد .
حضرت در حق او نفرین كرد و فرمود: بااین دست نخورى ونیاشامى و خداوندترابا ظالمان محشور كند. پس آن كلاه پر خون را از فرق مبارك بیفكند و دستمالى طلبید و زخم سر را ببست و كلاه دیگر بر سر گذاشت و عمامه بر روى آن بست. مالك بن یسر آن كلاه پر خون را كه از خز بود بر گرفت و بعد از واقعه عاشورا به خانه خویش برد و خواست او را از آلایش خون بشوید زوجه اش اُمّ عبدالله بنت الحرّالبدّى كه آگه شد بانگ بر او زد كه در خانه من لباس مأخوذى فرزند پیغمبر را مى آورى؟ بیرون شو از خانه من خداوند قبرت را از آتش پر كند. وپیوسته آن ملعون فقیر و بد حال بود و از دعاى امام حسین(علیه السلام) هر دو دست او از كار افتاده بود و در تابستان مانند دو چوب خشك مى گردید و در زمستان خون از آنها مى چكید و بر این حال خسران مآل بود تابه جهنم واصل شد .
و به روایت سیّد(رضى الله عنه) و مفید (رضى الله عنه) لشكر لحظه اى از جنگ آن حضرت درنگ كردند پس از آن رو به او آوردند و او را دائره وار احاطه كردند(1245)این هنگام عبدالله بن حسن كه در میان خِیام بود و كودكى غیر مراهق بود چون عمّ بزرگوار خود را بدین حال دید تاب و توان از وى برفت وبه آهنگ خدمت آن حضرت از خیمه بیرون دوید تا مگر خود را به عموى بزرگوار رساند. جناب زینب(علیها السلام) از عقب او به شتاب بیرون شد و او را بگرفت و از آن سوى امام(علیه السلام) نیز ندا در داد كه اى خواهر، عبدالله را نگاه دار مگذار كه در این میدان بلاانگیز آید و خود را هدف تیر و سنان بى رحمان نماید. جناب زینب(علیها السلام) هر چه در منع او اهتمام كرد فایده نبخشید و عبدلله از برگشتن به سوى خیمه امتناع سختى نمود و گفت: به خدا قسم! از عموى خویش مفارقت نكنم و خود را از چنگ عمه اش رهانید و به تعجیل تمام خود را به عموى خود رسانید، در این وقت اَبْجَر بن كعب شمشیر خود را بلند كرده بود كه به حضرت امام حسین(علیه السلام) فرود آورد كه آن شاهزاده رسید و به آن ظالم فرمود: واى بر تو! اى پسر زانیه، مى خواهى عموى مرا بكشى؟ آن ملعون چون تیغ فرود آورد عبدالله دست خود را سپر ساخت و در پیش شمشیر داد، شمشیر دست آن مظلوم را قطع كرد چنانكه صداى قطع گردنش بلند شد و به نحوى بریده شد كه با پوست زیرین بیاویخت .آن طفل فریاد برداشت كه یا ابتاه! یا عمّاه! حضرت او را بگرفت و برسینه خود چسبانید و فرمود: اى فرزند برادر! صبر كن بر آنچه بر تو فرود آید و آن را از در خیر و خوبى به شمارگیر، هم اكنون خداوند ترا به پدران بزرگوارنت ملحق خواهد نمود. پس حرمله تیرى به جانب آن كودك انداخت و او را در بغل عمّ خویش شهید كرد. (1246)
حمیدبن مسلم گفته كه شنیدم حسین(علیه السلام) در آن وقت مى گفت: اَللَّهُمَّ اَمْسِكْ عَنْهُمْ فَطْرَ السَّماءِ وَامْنَعْهُمْ بَرَكاتِ الاَرْضِ الخ.(1247)
شیخ مفید(رضى الله عنه) فرموده كه رجّاله حمله كردند از یمین و شمال بر كسانى كه باقیمانده بودند با امام حسین(علیه السلام) پس ایشان را به قتل رسانیدند و باقى نماند با آن حضرت جز سه نفر یا چهارنفر.
سیدبن طاوس(رضى الله عنه) (1248) و دیگران فرموده اند كه حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) فرمود: بیاورید براى من جامه اى كه كسى در آن رغبت نكند كه آن را در زیر جامه هایم بپوشم تا چون كشته شوم و جامه هایم را بیرون كنند آن جامه را كسى از تن من بیرون نكند. پس جامه اى برایش حاضر كردند، چون كوچك بود و بر بدن مباركش تنگ مى افتاد آن را نپوشید، فرمود این جامه اهل ذلّت است جامه ازاین گشادتر بیاورید ؛ پس جامه وسیعتر آوردند آنگاه در پوشید .و به روایت سید(رضى الله عنه)جامه كهنه آوردند حضرت چند موضع آن را پاره كرد تا از قیمت بیفتد و آن را در زیر جامه هاى خود پوشید، فَلَمّا قُتِلَ جَرَّدُوهُ مِنْهُ چون شهید شد آن كهنه جامه را نیز از تن شریفش بیرون آوردند.
لباس كهنه بپوشید زیر پیرهنش ----- كه تا برون نكند خصم بدمنش زتنش
لباس كهنه چه حاجت كه زیر سُمّ ستور ----- تنى نماند كه پوشند جامه یا كفنش
شیخ مفید (رضى الله عنه) فرموده كه چون باقى نماند با آن حضرت احدى مگر سه نفر از اهلش یعنى از غلامانش، رو كرد بر آن قوم و مشغول مدافعه گردید، و آن سه نفر حمایت او مى كردند تا آن سه نفر شهید شدند و آن حضرت تنها ماند و از كثرت جراحت كه بر سر و بدنش رسیده بود سنگین شده بود و با این حال شمشیر بر آن قوم كشیده وایشان را به یمین و شمال متفّرق مى نمود شمر كه خمیر مایه هر شر وبدى بود چون این بدید سواران را طلبید و امر كرد كه در پشت پیادگان صف كشند و كمانداران را امر كرد كه آن حضرت را تیر باران كنند، پس كمانداران آن مظلوم بى كس را هدف تیر نمودند و چندان تیر بر بدنش رسید كه آن تیرها مانند خارِ خار پشت بر بدن مباركش نمایان گردید. این هنگام آن حضرت از جنگ باز ایستاد و لشكر نیز در مقابلش توقف نمودند، خواهرش زینب(علیها السلام) كه چنین دید بر در خیمه آمد و عمر سعد را ندا كرد و فرمود:
وَیْحَكَ یا عُمَر أَیُقْتَلُ اَبُو عَبْدِ اللَّه وَ اَنْتَ تَنْظَرُ اِلَیْهِ! عمر سعد جوابش نداد. و به روایت طبرى اشكش به صورت و ریش نحسش جارى گردید و صورت خود را از آن مخدره برگردانید (1249) پس جناب زینب(علیها السلام) رو به لشكر كرد و فرمود: واى بر شما آیا در میان شما مسلمانى نیست؟ احدى او را جواب نداد .
سیدبن طاوس (رضى الله عنه) روایت كرده كه چون از كثرت زخم و جراحت اندامش سست شد و قوت كارزار از او برفت و مثل خارپشت بدنش پر از تیر شده بود، این وقت صالح بن وهب المُزَنى وقت را غنیمت شمرده از كنار حضرت در آمد و با قوت تمام نیزه بر پهلوى مباركش زد چنانكه از اسب در افتاد وروى مباركش از طرف راست بر زمین آمد (1250) در این حال فرمود :
بِسْمِ اللَّهِ وَبِاللَّهِ وَ عَلى مِلَّةِ رَسُولِ اللَّهِ.
پس برخاست و ایستاد. فَلَمّا خَلى سَرْجُ الْفَرَسِ مِنْ هَیْكَل الْوَحْى وَالتَّنْزیلِ وَ هَوى عَلَى الاَرْضِ عَرْشُ الْمَلِكِ الْجَلیل جَعَلَ یُقاتِلُ وَ هُوَ راجِلٌ قِتالاً اَقْعَدَ الْفَوارِسَ وَ اَرْعَدَ الْفَرائِصَ وَ اَذْهَلَ عُقُولَ فُرْسانِ الْعَرَبِ وَ اَطارَعَنِ الرُّؤُسِ الاَلْبابَ وَ اللُّبَبَ.
حضرت زینب(علیها السلام) كه تمام توجّهش به سمت برادر بود چون این بدید از در خیمه بیرون دوید و فریاد برداشت كه وااخاه و اسیّداهُ وا اهلبیتاهُ اى كاش آسمان خراب مى شد و برزمین مى افتاد و كاش كوهها از هم مى پاشید و بر روى بیابانها پراكنده مى شد.
راوى گفت: كه شمربن ذى الجوشن لشكر خود را ندا در داد براى چه ایستاده اید وانتظار چه مى برید؟ چرا كار حسین را تمام نمى كنید؟ پس همگى بر آن حضرت از هر سو حمله كردند، حصین بن تمیم تیرى بر دهان مباركش زد، ابوایوب غَنَوى تیرى بر حلقوم شریفش زد و زُرْعَه بن شریك بر كف چپش زد و قطعش كرد و ظالمى دیگر بردوش مباركش زخمى زد كه آن حضرت به روى در افتاد و چنان ضعف بر آن حضرت غالب شده بود كه گاهى به مشقت زیاد برمى خاست، طاقت نمى آورد و بر روى مى افتاد تا اینكه سِنان ملعون نیز به برگلوى مباركش فروبرد پس بیرون آورده و فرو برد در استخوانهاى سینه اش و بر این هم اكتفا نكرد آنگاه كمان بگرفت وتیرى بر نحر شریف آن حضرت افكند كه آن مظلوم در افتاد.(1251)
در روایت ابن شهر آشوب است كه آن تیر بر سینه مباركش رسید پس آن حضرت برزمین واقع شد،و خون مقدسّش را باكفهاى خود مى گرفت و مى ریخت بر سر خود چند مرتبه. پس عمر سعد گفت به مردى كه در طرف راست او بود از اسب پیاده شو وبه سوى حسین رو و او را راحت كن. خَوْلى بن یزید چون این بشنید به سوى قتل آن حضرت سبقت كرد و دوید چون پیاده شد و خواست كه سر مبارك آن حضرت را جدا كند رعد و لرزشى او را گرفت و نتوانست؛ شمر به وى گفت خدا بازویت را پاره پاره گرداند چرا مى لرزى ؟
پس خود آن ملعون كافر،سر مقّدس آن مظلوم را جدا كرد.(1252)
سیّد بن طاوس(رضى الله عنه) فرموده كه سنان بن اَنَس لَعَنهُ اللَّه پیاده شد و نزد آن حضرت آمد و شمشیرش را برحلقوم شریفش زد و مى گفت:واللَّه كه من سر ترا جدا مى كنم و مى دانم كه تو پسر پیغمبرى و از همه مردم از جهت پدر و مادر بهترى، پس سر مقدّسش را برید!(1253)
در روایت طبرى است كه هنگام شهادت جناب امام حسین علیه السّلام هر كه نزدیك او مى آمد سِنان بر او حمله مى كرد و او را دور مى نمود براى آنكه مبادا كس دیگر سر آن جناب را ببرد تا آنكه خود او سر را از تن جدا كرد وبه خَوْلى سپرد.
فَاجِعَةُاِنْ اَرَدْتُ اَكْتُبُها ----- مُجْمَلَةًذِكْرُهالِمُدّكّرٍ
جَرَتْ دُمُوعى وَحالَ حائِلُها ----- مابَیْنَ لَحْظِ الْجُفُونِ وَالزُّبُرِ
پس در این هنگام غبار سختى كه سیاه و تاریك بود در هوا پیدا شد وبادى سرخ ورزیدن گرفت و چنان هوا تیره و تارشد كه هیچ كس عین واثرى از دیگرى نمى دید، مردمان منتظر عذاب و مترّصد عقاب بودند تا اینكه پس از ساعتى هواروشن شد وظلمت مرتفع گردید.
ابن قولویه قمى(رضى الله عنه) روایت كرده است كه حضرت صادق (علیه السلام) فرمود:در آن هنگامى كه حضرت امام حسین (علیه السلام) شهید گشت، لشكریان شخصى را نگریستند كه صیحه و نعره مى زند گفتند:بس كن اى مرد!این همه ناله و فریاد براى چیست ؟ گفت: چگونه صیحه نزنم و فریاد نكنم و حال آنكه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) رامى بینم ایستاده گاهى نظر به سوى آسمان مى كند و زمانى حربگاه شما را نظاره مى فرماید، از آن مى ترسم كه خدا را بخواند ونفرین كند و تمام اهل زمین را هلاك نماید و من هم در میان ایشان هلاك شوم. بعضى از لشكر باهم گفتند كه این مردى است دیوانه وسخن سفیهانه مى گوید، و گروهى دیگر كه توّابون آنها راگویند از این كلام متنبّه شدند و گفتند به خدا قسم كه ستمى بزرگ بر خویشتن كردیم و به جهت خشنودى پسر سُمیّه سیّد جوانان اهل بهشت را كشتیم و همان جا توبه كردند و بر ابن زیاد خروج كردند و واقع شد از امر ایشان آنچه واقع شد.
راوى گفت: فدایت شوم آن صیحه زننده چه كس بود؟فرمود:ما او راجز جبرئیل ندانیم.(1254)
شیخ مفید(رضى الله عنه) در «ارشاد» فرموده كه حضرت سید الشهداء (علیه السلام) از دنیا رفت در روز شنبه دهم محرّم سال شصت و یكم هجرى بعد از نماز ظهر آن روز در حالى كه شهید گشت و مظلوم و عطشان و صابر بر بلایا بود به نحوى كه به شرح رفت و سنّ شریف آن جناب در آن وقت پنجاه و هشت سال بود كه هفت سال از آن را با جد بزرگوارش رسول خدا(صلى الله علیه و آله) بودو سى و هفت سال با پدرش امیرالمؤمنین(علیه السلام) و با بردرش امام حسن(علیه السلام) چهل و هفت سال و مدّت امامتش بعد از امام حسن(علیه السلام) یازده سال بود، و خضاب مى فرمود با حنا و رنگ و در وقتى كه كشته شد خضاب از عارضش بیرون شده بود.(1255)
روایات بسیار در فضیلت زیارت آن حضرت بلكه در وجوب آن وارد شده چنانكه از حضرت صادق (علیه السلام) مروى است كه فرمودند: زیارت حُسین بن على(علیه السلام) واجب است بر هر كه اعتقاد و اقرار به امامت حسین(علیه السلام) دارد. و نیز فرموده زیارت حسین (علیه السلام) معادل است با صد حج مبرور و صد عمره مقبوله. و حضرت رسول (علیه السلام) فرموده كه هر كه زیارت كند حسین(علیه السلام) را بعد از شهادت او بهشت براى او لازم ست و اخبار در باب فضیلت زیارت آن حضرت بسیار است و ما جمله اى از آن را در كتاب «مناسك المزار» ایراد كرده ایم. انتهى.(1256)

فصل چهارم :در بیان وقایعى كه بعد از شهادت واقع شد

چون حضرت سید الشهداء(علیه السلام) به درجه رفیعه شهادت رسید، اسب آن حضرت در خون آن حضرت غلطید و سر و كاكُل خود را به آن خون شریف آلایش داد و به اَعلى صورت بانگ و عَویلى برآورد و روانه به سوى سرا پرده شد چون نزد خیمه آن حضرت رسید چندان صیحه كرد و سرخود را بر زمین زد تا جان داد، دختران امام(علیه السلام) چون صداى آن حیوان را شنیدند از خیمه بیرون دویدند دیدند اسب آن حضرت است كه بى صاحب غرقه به خون مى آید پس دانستند كه آن جناب شهید شده، آن وقت غوغاى رستخیز از پردگیان سرادق عصمت بالا گرفت و فریاد واحسیناه و وااماماه بلند شد.(1257)
شاعر عرب در این مقام گفته:
وَراحَ جَوادُ السِّبْطِ نَحْوَ نِسائِهِ ----- یَنُوحُ وَیَنْعى الظّامِى ءَ الْمُتَرَمِّلا
خَرَجْنَ بُنَیّاتُ الرَّسُولِ حَوا سِراً ----- فَعایَنَّ مُهْرَ السِّبْطِ وَالسَّرْجُ قَدْ خَلا
فاَدْمَیْنَ بلَّلطْمِ الْخُدود لِفَقْدِهِ ----- وَاَسْكَبْنَ دَمْعاً حَرُّهُ لَیْسَ یَصْطَلى
و شاعر عجم گفته:
به نا گه رفرف معراج آن شاه ----- كه با زین نگون شد سوى خرگاه
پروبالش پر از خون دیده گریان ----- تن عاشق كُشش آماج پیكان
به رویش صیحه زد دخت پیمبر ----- كه چون شد شهسوار رُوز محشر
كجا افكندیش چونست حالش ----- چه با او كرد خصم بدسگالش
مرآن آدم وَش پیكربهیمه ----- همى گفت الظلیمه الظلیمه
سوى میدان شد آن خاتون محشر ----- كه جویا گردد از حال برادر
ندانم چُون بُدى حالش در آن حال ----- نداند كس بجز داناى احوال
راوى گفت: پس اُم كلثوم دست بر سر گذاشت و بانگ ندبه و عویل برداشت و مى گفت:
وامُحَمَّداه واجَدّاه و انبِیّاه وا اَبَا الْقاسِماه وا عَلِیّاه وا جَعْفَراه وا حَمْزَتاه وا حَسَناه هذا حُسَیْنٌ بِالْعَراء صَریحٌ بِكَرْبَلا مَحزُوزُ الرَّاْسِ مِنَ الْقَفا مَسْلوبُ الْعِمامَةِ وَالرِداء.(1258)
و آن قدر ندبه و گریه كرد تا غشّ كرد. و حال دیگر اهل بیت نیز چنین بوده و خدا داند حال اهل بیت آن حضرت را كه در آن هنگام چه بر آنها گذشت كه احدى را یاراى تصوّر و بیان تقریر و تحریر آن نیست.
وَفِى الزّیارَةِ الْمَرْوِیَّةِ عَنِ النّاحِیَةِ الْمُقَدَّسَةِ:
وَاَسْرَعَ فَرَسُكَ شارِداً اِلى خِیامِكَ قاصِداً مُهَمْهِماً باِكیاً فَلَمّا رَاَیْنَ النِّساءُ جَوادَكَ مَخْزِیّاً وَنَظَرْنَ سَرْجِكَ عَلَیْهِ مَلْوِیّاً بَرَزْنَ مِنَ الْخُدُورِ ناشِراتِ الّشُعُورِ عَلَى الْخُدُودِ لاطِماتٍ وَ عَنْ الوُجُوهِ سافِراتٍ وَبِالْعَویلِ داعِیاتٍ وَبَعْدَ الْعِزِّ مُذَلَّلاتٍ وَاِلى مَصْرَعِكَ مُبادِراتٍ وَالشِّمرُ جالِسٌ عَلى صَدْرِكَ مُوْلِعٌ سَیْفَهُ عَلى نَحْرِكَ قابِضٌ عَلى شَیْبَتِكَ بِیَدِهِ ذابِحٌ لَكَ بُمهَنَّدِهِ قَدْ سَكَنَتْ حَواسُّكَ وَ خَفِیَتْ اَنْفاسُكَ وَ رُفِعَ عَلَى الْقَناةِ رَاْسُكَ.
راوى گفت: چون لشكر، آن حضرت را شهید كردند به جهت طمعِ رُبودن لباس او بر جَسَد مقدّس آن شهید مظلوم روى آوردند، پیراهن شریفش را اسحاق بن حَیْوَة(1259)حَضْرَمى برداشت و بر تن پوشید و مبروص شد و مُوى سر و رویش ریخت، و در آن پیراهن زیاده از صد و ده سوراخ تیر و نیزه و شمشیر بود.
عِمامه آن حضرت را اَخْنَس بن مَرْثَد و به روایت دیگر جابربن یزید اَزْدى برداشت و بر سر بست دیوانه یا مجذوم شد. و نعلین مباركش را اَسْوَد بن خالد ربود. و انگشتر آن حضرت را بحدل بن سلیم با انگشت مباركش قطع كرد و ربود.
مختار به سزاى این كار دستها و پاهاى او را قطع نمود و گذاشت او را در خون خود بغلطید تا به جهنم واصل گردید. و قطیفه خز آن حضرت را قیس بن اشعث برد و از این جهت او را «قیس القطیفه» نامیدند.(1260)
روایت شده كه آن ملعون مجذو م شد و اهل بیت او از او كناره كردند و او را در مَزابل افكندند و هنوز زنده بود كه سگها گوشتش را مى دریدند.
زره آن حضرت را عمر سعد برگرفت و وقتى كه مختار او را بكشت آن زره را به قاتل او ابوعمره بخشید، و چنین مى نماید كه آن حضرت را دو زره بوده زیرا گفته اند كه زره دیگرش را مالك بن یسر ربود و دیوانه شد. و شمشیر آن حضرت را جُمَیْع بن الْخَلِق أَوْدی، و به قولى اَسْوَد بن حَنْظَله تَمیمى، و به روایتى فَلافِس نَهْشَلى برداشت، و این شمشیر غیر از ذوالفقار است زیرا كه ذوالفقار یا امثال خُودْ از ذخایر نبوت و امامت مصون و محفوظ است.(1261)
مؤلّف گوید: كه در كتب مقاتل ذكرى از ربودن جامه و اسلحه سایر شهداءرضى الله عنهم نشده لكن آنچه به نظر مى رسد آن است كه اَجلاف كوفه اِبقاء بر احدى نكردند و آنچه بر بدن آنها بود ربودند.
ابن نما گفته كه حكیم بن طُفَیلْ جامه و اسلحه حضرت عباس(علیه السلام)را ربود.(1262)
در زیارت مرویّه صادقیّه شهداء است «وسَلَبُوكُمْ لاِبْنِ سُمَیَّةَ وَابْنِ آكِلَةِ الْاَكْبادِ.»
در بیان شهادت عبداللَّه بن مُسلم دانستى كه قاتل او از تیرى كه به پیشانى آن مظلوم رسیده بود نتوانست بگذرد و به آن زحمت آن تیر را بیرون آورد چگونه تصور مى شود كسى كه از یك تیر نگذرد از لباس و سلاح مقتول خود بگذرد.
در حدیث معتبر مروى از «زائده» از على بن الحسین(علیه السلام) تصریح به آن شده در آنجا كه فرموده:
وَكَیفَ لا اَجْزَعُ وَاَهْلَعُ وَقَدْ اَرَى سَیِّدى وَ إخْوَتى و عُمُومَتى وَ وَلَدِ عَمّى وَاَهْلى مُصْرَعینَ بِدِمائِهِمْ مُرَمَّلین بِالْعَراءِ مُسْلَبینَ لا یُكْفَنُونَ وَ لا یُوارُونَ. (1263)

فصل پنجم :در بیان غارت نمودن لشكر، خِیام حرم را

قال الرّاوى: وتَسابَقَ الْقَوْمُ عَلى نَهْبِ بُیوُتِ آلِ الرّسُولِ و قُرّةِ عَیْنِ الْبَتُولِ.(1264)
چون لشكر از كار جناب امام حسین(علیه السلام) پرداختند آهنگ خِیام مقدسه و سَرادق اهل بیت عصمت نمودند و در رفتن از هم سبقت مى كردند، چون به خِیام محترم رسیدند مشغول به تاراج و یغما شدند و آنچه اسباب و اثقال بود غارت كردند و جامه ها را به منازعت و مغالبت ربودند و از وَرِس و حُلّى و حُلَل چیزى به جاى نگذاشتند و اسب و شتر و مواشى آنچه دیدار شد ببردند، و تفصیل این واقعه شایسته ذكر نباشد.
به هر حال؛ زنها گریه و ندبه آغاز كردند و احدى از آن سنگدلان دلش به حال آن شكسته دلان نسوخت جز زنى از قبیله بكربن وائل كه با شوهر خود در لشكر عمر سعد بود چون دید كه آن بى دینان متعرض دختران پیغمبر(صلى الله علیه و آله) شده اند و لباس آنها را غارت و تاراج مى كنند دلش به حال آن بینوایان سوخت شمشیرى برداشت رو به خیمه كرد و گفت:
یا آلَ بَكْربْن وائِل اَتُسْلَبُ بَناتُ رَسُولِ اللَّه(صلى الله علیه و آله) ؟!
اى آل بكربن وائِل! آیا این مردانگى و غیرت است كه شما تماشا كنید و ببینید كه دختران پیغمبر را چنین غارتگرى كنند و شما اعانت ایشان نكنید؟ پس به حمایت اهل بیت رو به لشكر كرد و گفت:
لا حُكْمَ اِلا للَّهِ یا لَثاراتِ رَسُولِ اللَّهِ.
شوهرش كه چنین دید دست او را گرفت و به جاى خودش برگردانید. راوى گفت: پس بیرون نمودند زنها را از خیمه پس آتش زدند خیمه ها را.
فَخَرَجْنَ حَواسِرَ مُسْلَباتٍ حافِیاتٍ باكِیاتٍ یَمْشینَ سَبایا فى اَسْرِ الذِّلَّةِ.(1265)
و چه نیكو سروده در این مقام صاحب «معراج المحبة» اَسْكَنَهُ اللَّهُ فى دارِ السَّلام:
چُه كار شاه لشكر بر سر آمد ----- سوى خرگه سپه غارتگر آمد
به دست آن گروه بى مروّت ----- به یغما رفت میراث نبوّت
هر آن چیزى كه بُد در خرگه شاه ----- فتاد اندر كف آن قوم گمراه
زدند آتش همه آن خیمه گه را ----- كه سوزانید دودش مهر و مه را
به خرگه شد محیط آن شعله نار ----- همى شد تا به خیمه شاه بیمار
بتول دومین شد در تلاطم ----- نمودى دست و پاى خویشتن گم
گهى در خیمه و گاهى برون شد ----- دل از آن غصه اش دریاى خون شد
من از تحریر این غم ناتوانم ----- كه تصویرش زده آتش به جانم
مگر آن عارف پاكیزه نیرو ----- در این معنى بگفت كه آن شِعر نیكو
اگر دردم یكى بودى چه بودى ----- وگر غم اندكى بودى چه بودى (1266)
حُمَیْد بن مُسلم گفته كه ما به اتفاق شمر بن ذى الجوشن در خِیام عبور مى كردیم تا به على بن الحسین(علیهماالسلام) رسیدیم. دیدیم كه در شدّت مرض و بستر غم و بیمارى و ناتوانى خفته است و با شمر جماعتى از رجّاله بودند گفتند: آیا این بیمار را بكشیم؟ من گفتم: سبحان اللَّه! چگونه بى رحم مردمید شماها، آیا این كودكِ ناتوان را هم مى خواهید بكشید؟ همین مرض كه دارد شما را كافى است و او را خواهد كشت؛ و شرّ ایشان را(1267) از آن حضرت برگردانیدم. پس آن بى رحمان پوستى را كه در زیر بدن آن حضرت بود بكشیدند و ببردند و آن جناب را بر روى در افكندند.
این هنگام عمر سعد در رسید، زنان اهل بیت نزد او جمع شدند و بر روى او صیحه زدند و سخت بگریستند كه آن شقى بر حال آنها رقّت كرد و به اصحاب خود فرمان دا كه دیگر كسى به خیمه زنان داخل نشود و آن جوان بیمار را متعرّض نگردد. زنها كه حال رقّتى از او مشاهده كردند از آن خبیث استدعا نمودند كه حكم كن آنچه از ما برده اند به ما ردّ كنند تا ما خود را مستور كنیم. ابن سعد لشكر را گفت كه هر كس آنچه ربوده به ایشان ردّ نماید، سوگند به خدا كه هیچ كس امتثال امر او نكرد و چیزى ردّ نكردند. پس اِبْن سعد جماعتى را امر كرد كه موكّل بر حفظ خِیام باشند كه كسى از زنها بیرون نشود و لشكر هم متعرض حال آنها نگردند، پس روى به خیمه خود آورد و لشكر را ندا در داد كه مَنْ یَنْتَدِبُ لِلْحُسَیْنِ؟ كیست كه ساختگى كند و اسب بر بدن حسین براند؟
ده تن حرام زاده ساختگى [= مهیّا] این كار شدند و بر اسبهاى خود برنشستند و بر آن بدن شریف بتاختند و استخوانهاى سینه و پشت و پهلوى مباركش را در هم شكستند و این جماعت چون به كوفه آمدند در برابر ابن زیاد ملعون ایستادند، اُسَیْد بن مالك كه یكى از آن حرام زاده ها بود خواست اظهار خدمت خود كند تا جایزه بسیار بگیرد این شعر را مُفاَخَرة خواند:
نَحْنُ رَضَضْنَا الصَّدْرَ بَعْدَ الظَّهْرِ ----- بِكُلّ یَعْبوُبٍ شَدید الأسْرِ(1268)
ابن زیاد گفت چه كسانید؟ گفتند: اى امیر! ما آن كسانیم كه امیر را نیكو خدمت كردیم، اسب بر بدن حسین راندیم به حدّى كه استخوانهاى سینه او را به زیر سُم ستور مانند آرد نرم كردیم؛ ابن زیاد وَقْعى برایشان نگذاشت و امر كرد كه و در زیارتى كه به روایت سیّد بن طاوس از ناحیه مقدّسه بیرون آمده از فرزندان امام حسین(علیه السلام) على و عبداللَّه مذكور است، و از فرزندان امیرالمؤمنین(علیه السلام) عبداللَّه و عبّاس جعفر و عثمان و محمد، و از فرزندان امام حسن(علیه السلام) : ابوبكر و عبداللَّه و قاسم، و از فرزندان عبداللَّه بن جعفر: عون و محمّدو از فرزندان عقیل: جعفر و عبدالرحمن و محمّدبن ابى سعید بن عقیل و عبداللَّه و ابى عبداللَّه و فرزندان مسلم، و ایشان با حضرت سیّدالشهداء(علیه السلام) هیجده نفر مى شوند و شصت و چهار نفر دیگر از شهداء در آن زیارت به اسم مذكورند(1269).
شیخ طوسى (رضى الله عنه) در «مصباح» از عبداللَّه بن سنان روایت كرده است كه گفت: من در روز عاشورا به خدمت آقاى خود حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) رفتم دیدم كه رنگ مبارك آن حضرت متغیّر گردیده و آثار حُزن و اندوه از روى شریفش ظاهر است و مانند مروارید آب از دیده هاى مبارك او مى ریزد؛ گفتم: یابن رسول اللَّه! سبب گریه شما چیست؟ هرگز دیده شما گریان مباد، فرمود: مگر غافلى كه امروز چه روزى است؟ مگر نمى دانى كه در مثل این روز حسین(علیه السلام) شهید شده است؟ گفتم: اى آقاى من! چه مى فرمائى در روزه این روز؟ فرمود كه «روزه بدار بى نیّت روزه، و در روز افطار بكن نه از روى شماتت. و در تمام روز روزه مدار و بعد از عصر به یك ساعت به شربتى از آب افطار بكن كه در مثل این وقت از این روز جنگ از آل رسُول(صلى الله علیه و آله) منقضى شد و سى نفر از ایشان و آزاد كرده هاى ایشان بر زمین افتاده بودند كه دشوار بود بر رسول خدا(صلى الله علیه و آله) شهادت ایشان و اگر حضرت در آن روز زنده بود همانا آن حضرت صاحب تعزیه ایشان بود». پس حضرت آن قدر گریست كه ریش مباركش ترشد (1270).
از این حدیث شریف استفاده مى شود كه آل رسول(صلى الله علیه و آله) كه در كربلا شهید شدند هیجده تن بودند؛ زیرا كه ابن شهر آشوب در «مناقب» فرموده كه ده نفر از موالیان امام حسین(علیه السلام) و دو نفر از موالیان امیرالمؤمنین(علیه السلام) در كربلا شهید شدند (1271)، پس از این جمله با هیجده تن از آل رسول(صلى الله علیه و آله) سى نفر مى شوند.
بالجمله؛ در عدد شهداء طالبییّن اختلاف است و آنچه اقوى مى نماید آن است كه هیجده تن در ملازمت حضرت سیّدالشهداء(علیه السلام) از آل پیغمبر شهید شده اند؛ چنانچه در روایت معتبر «عیون» و «امالى» است كه حضرت امام رضا(علیه السلام) به ریّان فرموده (1272) و مطابق است با قول زحر بن قیس كه در آن رزمگاه حاضر بود و بیاید كلام او و موافق است با روایتى كه از حضرت سجاد(علیه السلام) مروى است كه فرمود: من، پدر و بردارم و هفده تن ازاهل بیت خود را صریع و مقتول دیدم كه به خاك افتاده بودند الى غیر ذلك و همین است مختار صاحب «كامل بهائى»(1273) و مى توان گفت آنانكه هفده تن شمار كرده اند طفل رضیع را در شمار نیاورده باشند پس راجع به این قول مى شود، و خبر معاویة بن وهب را كه در اوایل باب ذكر كردیم هم به این مطلب حمل كنیم. واللَّه تعالى هو العالم.