فهرست کتاب


منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

شهادت عبدالرحمن بن عقیل

و دیگر از شهداء اهل بیت (علیه السلام) عبدالرحمن بن عقیل است كه به مبارزت بیرون شد و رجز خواند:
اَبى، عَقیلٌ فَاعْرفوُا مَكانى ----- مِنْ هاشِمٍ وَ هاشِمٌ اِخْوانى
كُهُولُ صِدْقٍ سادَةُ الاَْقرانِ ----- هذا حُسَیْنٌ شامِخُ اْلبُنْیانِ
وَ سَیّدُ الشَّیْبِ مَعَ الشُبّانِ
پس هفده تن از فُرْسان لشكر را به خاك هلاك افكند، آنگاه به دست عثمان بن خالد جُهَنى به درجه رفیعه شهادت رسید. (1190)
طبرى گفته كه گرفت مختار در بیابان دو نفرى را كه شركت كرده بودند در خون عبدالرحمن بن عقیل و در برهنه كردن بدن او پس گردن زد ایشان را،آنگاه بدن نحسشان را به آتش سوزانید.
و دیگر جعفربن عقیل است (رضى الله عنه) كه به مبارزت بیرون شد و رجز خواند:
اَنَا اْلغُلامُ اْلاَبْطَحِىُّ الطالِبّى ----- مِنْ مَعْشَرٍ فى هاشِمٍ مِنْ غالِبٍ
وَنَحْنُ حَقّاً سادَةُ الذَّوائِبِ ----- هذا حُسَیْنٌ اَطْیَب اْلاَطایِبِ
پس دو نفر و به قولى پانزده سوار را به قتل رسانید و به دست بُشْرِ بن سَوْطِ هَمدانى به قتل رسید. (1191)
شهادت عبداللَّه الاكبر بن عقیل
و دیگر عبداللَّه الاكبر بن عقیل كه عثمان بن خالد و مردى از همدان او را به قتل رسانیدند. و محمّد بن مسلم بن عقیل رحمة اللَّه را اَبو مَرهم اَزْدى و لَقیطْ بْن ایاس جُهنى شهید كرد.
شهادت عمر بن ابى سعید بن عقیل
و محمّدبن ابى سعید بن عقیل (رضى الله عنه) را لَقیط بن یاسر جُهنى به زخم تیر شهید كرد.
مؤلف گوید: كه بعد از شهادت جناب علىّ اكبر(علیه السلام) ذكر شهادت عبداللَّه بن مسلم بن عقیل شد، پس آنچه از آل عقیل در یارى حضرت امام حسین(علیه السلام) به روایات معتبره شهید شدند با جناب مسلم هفت تن به شمار مى رود، و سلیمان بن قَتَّه نیز عدد آنها را هفت تن ذكر كرده، چنانچه گفته در مرثیه امام حسین (علیه السلام) :
عَینُ جُودی بِعَبْرةٍ وَ عَویلٍ ----- فَانْدُبى اِنْ بَكَیْتِ آلَ اَلرّسُولِ
سِتَّة كُلُّهُمْ لِصُلْبِ عَلِىٍّ ----- قَدْ اُصیبُوا وَسَبْعَةٌ لِعَقیلٍ

شهادت جناب قاسم بن الحسن بن على بن ابى طالب(علیهم السلام)

زبرج خیمه بر آمد چو قاسم بن حسن ----- سُهیل سر زده گفتى مگر زسمت یمن
زخیمگاه به میدان كین روان گردید ----- رخ چو ماه تمام و قدى چون سرو چمن
گرفت تیغ عدو سوز را به كف چو هلال ----- نمود در بر خود پیرهن به شكل كفن
قاسم بن الحسن(علیهماالسلام) به عزم جهاد قدم به سوى معركه نهاد، چون حضرت سیّدالشهداء (علیه السلام) نظرش بر فرزند برادر افتاد كه جان گرامى بر كف دست نهاده آهنگ میدان كرده، بى توانى پیش شد و دست به گردن قاسم در آورد و او را در بر كشید و هر دو تن چندان بگریستند كه روایت وارد شده حَتّى غُشِىَ عَلَیْهِما، پس قاسم به زبان ابتهال و ضراعت اجازت مبارزت طلبید، حضرت مضایقه فرمود، پس قاسم گریست و دست و پاى عمّ خود را چندان بوسید تا اذن حاصل نمود، پس جناب قاسم (علیه السلام) به میدان آمد در حالى كه اشكش به صورت جارى بود و مى فرمود:
اِنْ تُنْكرُونى فَاَنَا اْبنُ اْلحَسَنِ ----- سِبْطِ النَّبِىِّ الْمُصْطَفَى اْلمؤتَمَنِ
هذا حُسَیْنٌ كَالاَْسیِر اْلمُرْتَهَنِ ----- بَیْنَ اُناسٍ لا سُقُوا صَوْبَ الْمَزَنِ (1192)
پس كارزار سختى نمود و به آن صِغَر سنّ و خرد سالى، سى و پنج تن را به درك فرستاد. حُمَیْد بن مسلم گفته كه من در میان لشكر عمر سعد بودم پسرى دیدم به میدان آمده گویا صورتش پاره ماه است و پیراهن و ازارى در برداشت و نَعْلَینى در پا داشت كه بند یكى از آنها گسیخته شده بود و من فراموش نمى كنم كه بند نعلین چپش بود، عمرو بن سعد اَزدى گفت: به خدا سوگند كه من بر این پسر حمله مى كنم و او را به قتل مى رسانم، گفتم: سُبحان اللَّه! این چه اراده است كه نموده اى؟ این جماعت كه دور او را احاطه كرده اند از براى كفایت امر او بس است دیگر ترا چه لازم است كه خود را در خون او شریك كنى؟ گفت: به خدا قسم كه از این اندیشه بر نگردم، پس اسب بر انگیخت و رو بر نگردانید تا آنگاه كه شمشیرى بر فرق آن مظلوم زد و سر او را شكافت پس قاسم به صورت بر روى زمین افتاد و فریاد برداشت كه یا عمّاه! چون صداى قاسم به گوش حضرت امام حسین (علیه السلام) رسید تعجیل كرد مانند عقابى كه از بلندى به زیر آید صفها را شكافت و مانند شیر غضبناك حمله بر لشكر كرد تا به عمرو قاتل جناب قاسم رسید، پس تیغى حواله آن ملعون نمود، عمرو دست خود را پیش داد حضرت دست او را از مرفق جدا كرد پس آن ملعون صیحه عظیمى زد. لشكر كوفه جنبش كردند و حمله آوردند تا مگر عمرو را از چنگ امام (علیه السلام) بربایند همین كه هجوم آوردند بدن او پا مال سُمّ ستوران گشت و كشته شد. پس چون گرد و غبار معركه فرو نشست دیدند امام(علیه السلام) بالاى سر قاسم است و آن جوان در حال جان كندن است و پاى به زمین مى ساید و عزم پرواز به اَعلْى علّییّن دارد و حضرت مى فرماید: سوگند به خداى كه دشوار است بر عمّ تو كه او را بخوانى و اجابت نتواند و اگر اجابت كند اعانت نتواند و اگر اعانت كند ترا سودى نبخشد، دور باشند از رحمت خدا جماعتى كه ترا كشتند. هذا یَوْمٌ وَ اللَّهِ كَثُرَ واتِرُهُ وَ قَلَّ ناصِرُهُ.
آنگاه قاسم را از خاك برداشت و در بر كشید و سینه او را به سینه خود چسبانید و به سوى سراپرده روان گشت در حالى كه پاهاى قاسم در زمین كشیده مى شد. پس او را برد در نزد پسرش على بن الحسین (علیه السلام) در میان كشتگان اهل بیت خود جاى داد، آنگاه گفت: بارالها تو آگاهى كه این جماعت ما را دعوت كردند كه یارى ما كنند اكنون دست از نصرت ما برداشته و با دشمن ما یار شدند، اى داور داد خواه! این جماعت را نابود ساز و ایشان را هلاك كن و پراكنده گردان و یك تن از ایشان را باقى مگذار، و مغفرت و آمرزش خود را هرگز شامل حال ایشان مگردان.
آنگاه فرمود: اى عموزادگان من!(1193) صبر نمائید اى اهل بیت من، شكیبائى كنید و بدانید بعد از این روز، خوارى و خذلان هرگز نخواهید دید.(1194)
مخفى نماند كه قصّه دامادى جناب قاسم (علیه السلام) در كربلا و تزویج او فاطمه بنت الحسین (علیه السلام) را، صحّت ندارد ؛ چه آنكه در كتب معتبره به نظر نرسیده و بعلاوه آنكه حضرت امام حسین (علیه السلام) را دو دختر بوده چنانكه در كتب معتبره ذكر شده، یكى سكینه كه شیخ طبرسى فرموده: سیّد الشّهداء (علیه السلام) او را تزویج عبداللَّه كرده بود و پیش از آنكه زفاف حاصل شود عبداللَّه شهید گردید.(1195) و دیگر فاطمه كه زوجه حسن مُثَنّى بوده كه در كربلا حاضر بود چنانكه در احوال امام حسن (علیه السلام) به آن اشاره شد، و اگر استناداً به اخبار غیر معتبره گفته شود كه جناب امام حسین (علیه السلام) را فاطمه دیگر بوده گوئیم كه او فاطمه صغرى است و در مدینه بوده و او را نتوان با قاسم بن حسن (علیهماالسلام) [عقد ]بست واللَّه تعالى العالم.
شیخ اجلّ محدّث متتبّع ماهرثقة الإسلام آقاى حاج میرزا حسین نورى نَوَّرَ اللَّه مَرْقَدَهُ در كتاب «لؤلؤ و مرجان» فرموده به مقتضاى تمام كتب معتمده سالفه مؤلّفه در فنّ حدیث و اَنساب و سِیر نتوان براى حضرت سیّد الشّهداء (علیه السلام) دختر قابل تزویج بى شوهرى پیدا كرد كه این قضیه قطع نظر از صحّت و سقم آن به حسب نقل وقوعش ممكن باشد.
امّا قصّه زبیده و شهربانو و قاسم ثانى در خاك رى و اطراف آن كه در السنه عوام دائر شده، پس آن خیالات واهیه است كه باید در پشت كتاب «رموز حمزه» وسایر كتابهاى مجعوله نوشت، و شواهد كذب بودن آن بسیار است، و تمام علماى انساب متّفق اند كه قاسم بن الحسن (علیه السلام) عقب ندارد انتهى كلامه رفع مقامه.(1196)
بعضى از ارباب مَقاتل گفته اند كه بعد از شهادت جناب قاسم(علیه السلام)بیرون شد به سوى میدان، عبداللّه بْن الحَسَن(علیه السلام) و رَجَز خواند:
اِنْ تُنْكِرُونى فَاَنَاَ ابْنُ حَیْدَرَهْ ----- ضْرغامُ آجامٍ (1197)وَ لَیْثٌ قَسْوَرَهْ
عَلَى الْاَعادى مِثْلَ ریحٍ صَرْصَرةٍ ----- اَكیلُكُمْ بالسّیْف كَیْلَ السَّنْدَرة(1198)
و حمله كرد و چهارده تن را به خاك هلاك افكند، پس هانى بن ثُبَیْت حضرمى بر وى تاخت و او را مقتول ساخت پس صورتش سیاه گشت.(1199)
و ابوالفّرج گفته كه حضرت ابوجعفر باقر (علیه السلام) فرموده كه حرملة بن كاهل اسدى او را به قتل رسانید.(1200)
مؤلف گوید: كه ما مَقْتَل عبداللّه را در ضمن مقتل جناب امام حسین (علیه السلام) ایراد خواهیم كرد ان شاءاللّه تعالى.
شهادت ابوبكر بن حسن(علیه السلام)
و ابوبكر بن الحسن(علیه السلام) كه مادرش اُمّ وَلَد بوده و با جناب قاسم (علیه السلام) برادر پدر مادرى (1201) بود، عبداللَّه بن عُقبه غَنَوىّ او را به قتل رسانید. و از حضرت باقر (علیه السلام) مروى است كه عقبه غَنَوى او را شهید كرد، و سلیمان بن قَتّه اشاره به او نموده در این شعر:
وَ عِنْدَ غَنِىٍّ قَطْرَةٌ مِنْ دِمائِنا ----- وَ فى اَسَدٍ اُخْرى تُعَدُّ وَ تُذْكَرُ
مؤلّف گوید: كه دیدم در بعضى مشجّرات نوشته بود ابوبكربن الحسن بن على بن ابى طالب(علیه السلام) شهید گشت در طفّ و عقبى براى او نبود و تزویج نموده بود امام حسین(علیه السلام) دخترش سكینه را به او و خون او در بنى غنى است.

شهادت اولاد امیرالمومنین (علیه السلام)

جناب ابوالفضل العبّاس (علیه السلام) چون دید كه بسیارى از اهلبیتش شهید گردیدند رو كرد به برادران خود عبداللَّه و جعفر و عثمان فرزندان امیرالمومنین (علیه السلام) از خود امّ البنین و فرمود:
تَقَدَّموُا بِنَفسى اَنْتُمْ فَحاموُاعَنْ سَیِّدِ كُمْ حَتّى تَموُتوُا دُونَهُ فَتَقَدَّموُا جَمیعاً فَصارُوا اَمامَ اْلحُسَیْنِ (علیه السلام) یَقُونَهُمْ بِوُجُوهِهِمْ وَنُحُورِهِمْ؛یعنى جناب ابوالفضل (علیه السلام) با برادران خویش فرمود: اى برادران من! جان من فداى شماها باشد پیش بیفتید و بروید در جلو سیّد و آقایتان خود را سپر كنید و آقاى خود را حمایت كنید و از جاى خود حركت نكنید تا تمامى در مقابل او كشته گردید. برادران ابوالفضل (علیه السلام) اطاعت فرمایش برادر خود نموده تمامى رفتند در پیش روى امام حسین (علیه السلام) ایستادند و جان خود را وقایه جان آن بزرگوار نمودند، و هر تیر و نیزه و شمشیر كه مى آمد به صورت و گلوى خویش خریدند.
فَحَمَلَ هانىُ بْنُ ثُبَیْتِ الحَضْرَمِىِّ عَلى عبداللَّه بْنِ عَلِىّ (علیه السلام) فَقَتَلَهُ ثُمَّ حَمَلَ عَلى اَخیهِ جَعْفَربْن عَلِىّ (علیه السلام) فَقَتَلَهُ اَیْضَاً وَرَمى یَزیدُ الاَصْبَحِىُ عُثْمانَ بْنَ عَلِىّ (علیه السلام) بِسَهْمٍ َفقَتَلَهُ ثُمَّ خَرَج اِلَیْهِ فَاحْتَزَّ رَاْسَهُ و بَقَى اْلعبّاسُ بْنُ عَلِىّ قائماً اَمامَ اْلحُسَیْنِ یُقاتِلُ دُونَهُ و یَمیلُ مَعَهُ حَیْثُ مالَ حَتّى قُتِلَ. سلام اللَّه علیه.
مؤلّف گوید:این چند سطر كه در مقتل اولاد امیرالمومنین (علیه السلام) نقل كردم از كتاب ابوحنیفه دینورى بود(1202) كه هزار سال بیشتر است آن كتاب نوشته شده ولكن در مقاتل دیگر است كه عبداللَّه [بن على(علیه السلام) ]تقّدم جست و رجز خواند:
اَنا ابْنُ ذى النَّجْدَةِ و الاِفضالِ ----- ذاكَ علىُّ الخَیْر ذُوالْفِعالِ
سَیْفُ رسولِ اللّهِ ذوالنِّكالِ ----- فى كلِّ یَوْمٍ ظاهِرُ الاَهوالِ (1203)
پس كارزار شدیدى نمود تا آنكه هانى بن ثبیت حضرمى او را شهید كرد بعد از آنكه دو ضربت مابین ایشان ردّ و بدل شد. و ابوالفرج گفته كه سن آن جناب در آن روز به بیست و پنج سال رسیده بود.(1204)
پس از آن جعفر بن على (علیه السلام) به میدان آمد و رجز خواند:
اِنّى اَنا جَعْفَرُ ذُوالْمَعالى ----- ابْنُ عَلِىّ الخَیْرِ ذُوالنَّوالِ
حَسْبى بعَمّى جَعْفَر وَ الْخالِ ----- اَحْمی حُسَیْناً ذِى النَّدىَ الْمِفْضالِ (1205)
هانى بن ثُبَیْت بر او حمله كرد و او را شهید نمود. و ابن شهر آشوب فرمود كه خولى اصبحى تیرى به جانب او انداخت و آن بر شقیقه یا چشم او رسید.(1206) و ابو الَفرَج از حضرت باقر (علیه السلام) روایت كرده كه خولى، جعفر را شهید كرد.(1207)
پس عثمان بن على (علیه السلام) به مبارزَت بیرون شد و گفت:
اِنى اَنَا عُثْمانُ ذُوالْمَفاخِرِ ----- شَیْخى عَلِىٌّ ذُوالْفِعالِ الطّاهِرِ
هذا حُسَیْنٌ سَیّدُ الأخایِرِ ----- وَ سَیّدُ الصّغارِ وَ الأكابِرِ(1208)
و كارزار كرد تا خولى اصبحى تیرى بر پهلوى او زد و او را از اسب به زمین افكند، پس مردى از «بنى دارم» بر او تاخت و او را شهید ساخت(رضى الله عنه) و سر مباركش را از تن جدا كرد و نقل شده كه سن شریفش در آن روز به بیست و یك سال رسیده بود و وقتى كه متولّد شده بود امیرالمومنین (علیه السلام) فرمود كه او را به نام برادر خود عثمان بن مَظْعون نام نهادم.
علت نام گذارى على(علیه السلام) فرزندش را به نام «عثمان»
مؤلف گوید: عثمان بن مظعون (به ظاء معجمه و عین مهمله) یكى از اجلاء صحابه كبار و از خواصّ حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) است و حضرت او را خیلى دوست مى داشت و بسیار جلیل و عابد و زاهد بوده به حدّى كه روزها صائم و شبها به عبادت قائم، و جلالت شأنش زیاده از آن است كه ذكر شود، در ذى الحجّه سنه دو هجرى در مدینه طیبه وفات كرد، گویند او اوّل كسى است كه در بقیع مدفون شد. و روایت شده كه حضرت رسول (صلى الله علیه و آله) بعد از مردن او، او را بوسید، و چون ابراهیم فرزند آن حضرت وفات كرد فرمود: ملحق شو به سلف صالحت عثمان بن مظعون.
سیّد سَمهُودى در «تاریخ مدینه» گفته: ظاهر آن است كه دختران پیغمبر (صلى الله علیه و آله) جمیعاً در نزد عثمان بن مظعون مدفون شده باشند؛ زیرا كه حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) در وقت دفن عثمان بن مظعون سنگى بالاى سر قبرش براى علامت گذاشت و فرمود: به این سنگ نشان مى كنم قبر برادرم را و دفن مى كنم در نزد او هر كدام كه بمیرد از اولادم انتهى.(1209)