منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

در بیان شهادت جوانان هاشمى در روز عاشورا

چون از اصحاب كس نماند جز آنكه كشته شده بود، نوبت به جوانان هاشمى رسید .پس فرزندان امیرالمؤمنین (علیه السلام) و اولاد جعفر و عقیل و فرزندان امام حسن و امام حسین (علیهماالسلام) ساخته جنگ شدند و با یكدیگر وداع كردند.
وَ لَنِعْمَ ما قیلَ:
آئید تا بگرییم چون اَبر در بهاران ----- كز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
با ساربان بگوئید احوال اشك چشمم ----- تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
لَوْ كُنْتَ ساعَةَ بَینِنا ما بَینَنا ----- وَ شَهِدْتَ كَیْفَ نُكَرِّرُالتَّوْدیعا
اَیْقَنْتَ اَنَّ مِنَ الدُّمُوعِ مُحَدِّثاً ----- وَ عَلِمْتَ اَنَّ مِنَ الْحَدیثِ دُموعاً
گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود ----- آنچنان جاى گرفته است كه مشگل برود
پس به عزم جهاد قدم جوانمردى در پیش نهاد.

جناب ابوالحسن على بن الحسین الاكبر سلام اللَّه علیه

مادَر آن جناب، لیلى بنت أبى مرّة بن عروة بن مسعود ثقفى است، و عروة بن مسعود یكى از سادات اربعه در اسلام و از عظماى معروفین است و او را مثل صاحب یاسین و شبیه ترین مردم به عیسى بن مریم گفته اند.و على اكبر (علیه السلام) جوانى خوش صورت و زیبا در طلاقت لسان و صباحت رخسار و سیرت و خلقت اَشْبَه مردم بود به حضرت رسالت(صلى الله علیه و آله) ، شجاعت از على مرتضى (علیه السلام) داشت، و به جمیع محامد و محاسن معروف بود چنانكه ابوالفَرج از مغیره روایت كرده كه یك روز معاویه در ایّام خلافت خویش گفت: سزاوارتر مردم به امر خلافت كیست؟ گفتند: جز تو كسى را سزاوارتر ندانیم، معاویه گفت: نه چنین است بلكه سزاوارتر براى خلافت على بن الحسین(علیه السلام) است كه جدّش رسول خدا (صلى الله علیه و آله) است، و جامع است شجاعت بنى هاشم و سخاوت بنى امیّه و حسن منظر و فخر و فخامت ثقیف را.(1171)
بالجمله؛ آن نازنین جوان عازم میدان گردید، و از پدر بزرگوار خود رخصت جهاد طلبید، حضرت او را اذن كارزار داد. على (علیه السلام) چون به جانب میدان روان گشت آن پدر مهربان نگاه مأیوسانه به آن جوان كرد و بگریست و محاسن شریفش را به جانب آسمان بلند كرد و گفت:
اى پروردگار من! گواه باش بر این قوم هنگامى كه به مبارزت ایشان مى رود جوانى كه شبیه ترین مردم است در خِلقت و خُلق و گفتار با پیغمبر تو، و ما هر وقت مشتاق مى شدیم به دیدار پیغمبر تو نظر به صورت این جوان مى كردیم، خداوندا! بازدار از ایشان بركات زمین را و ایشان را متفرّق و پراكنده ساز و در طُرق متفرّقه بیفكن ایشان را و والیان را از ایشان هرگز راضى مگردان؛ چه این جماعت ما را خواندند كه نصرت ما كنند چون اجابت كردیم آغاز عدوات نمودند و شمشیر مقاتلت بر روى ما كشیدند. آنگاه بر ابن سعد صیحه زد كه چه مى خواهى از ما، خداوند قطع كند رحم ترا و مبارك نفرماید بر تو امر ترا و مسلّط كند بر تو بعد از من كسى را كه ترا در فراش بكشد براى آنكه قطع كردى رحم مرا و قرابت مرا با رسول خدا (صلى الله علیه و آله) مراعات نكردى، پس به صوت بلند این آیه مباركه را تلاوت فرمود:
«اِنَّ اللَّهَ اصْطفى آدمَ وَنُوحاً وَ آلَ اِبراهیمَ وَ آلَ عِمرانَ عَلىَ العالَمینَ ذُرِّیَةً بَعضُها مِن بَعضٍ وَاللَّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ.»(1172)
و از آن سوى جناب على اكبر (علیه السلام) چون خورشید تابان از افق میدان طالع گردید و عرصه نبرد را به شعشه طلعتش كه از جمال پیغمبر (صلى الله علیه و آله) خبر مى داد منوّر كرد
ذَكَروُا بِطَلْعَتِهِ النَّبىَّ فَهَلَّلوُا ----- لَمّا بَدا بَیْنَ الصُّفُوفِ وَ كَبَّرَوُا
فَافْتَنَّ فیهِ الناظِرُونَ فَاِصْبَعٌ ----- یُؤْمى اِلَیْهِ بِها وَ عَیْنٌ تَنْظُرُوا پس حمله كرد، و قوّت بازویش كه تذكره شجاعت حیدر صفدر مى كرد در آن لشكر اثر كرد و رَجز خواند:
اَنَا عَلىُّ بْنَ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلی ----- نَحْنُ وَبَیْتِ اللَّهِ أَوْلى بِالنَّبِىِ
اَضْرِبُكُمْ بِالسَّیْفِ حَتّى یَنْثَنی ----- ضَرْبَ غُلامٍ هاشِمِىّ عَلَوِىٍ
وَ لا یَزالُ الْیَوْمَ اَحْمی عَن اَبی ----- تَا للَّهِ لا یَحْكُمُ فینَا ابْنُ الدَّعی (1173)
همى حمله كرد و آن لئیمان شقاوت انجام را طعمه شمشیر آتشبار خود گردانید. به هر جانب كه روى مى كرد گروهى را به خاك هلاك مى افكند، آن قدر از ایشان كشت تا آنكه صداى ضجّه و شیون از ایشان بلند شد، و بعضى روایت كرده اند كه صد و بیست تن را به خاك هلاك افكند. این وقت حرارت آفتاب و شدّت عطش و كثرت جراحت و سنگینى اسلحه او را به تعب در آورد، على اكبر (علیه السلام) از میدان به سوى پدر شتافت عرض كرد كه اى پدر! تشنگى مرا كشت و سنگینى اسلحه مرا به تعَب عظیم افكند آیا ممكن است كه به شربت آبى مراسقایت فرمائى تا در مقاتله با دشمنان قوّتى پیدا كنم؟ حضرت سیلاب اشك از دیده بارید و فرمود: واغَوْثاه! اى فرزند مقاتله كن زمان قلیلى پس زود است كه ملاقات كنى جدّت محمّد (صلى الله علیه و آله) را پس سیراب كند ترا به شربتى كه تشنه نشوى هرگز. و در روایت دیگر است كه فرمود اى پسرك من! بیاور زبانت را، پس زبان علىّ را در دهان مبارك گذاشت و مكید و انگشتر خویش را بدو داد و فرمود كه در دهان خود بگذار و برگرد به جهاد دشمنان.
فَاِنّى اَرْجُواَنَّكَ لا تُمسْى حَتّى یَسْقیكَ جَدُّكَ بِكَاْسِه الاَْوْفى شَرْبَةً لا تَظْمَأُ بَعْدَها اَبَداً(1174)
پس جناب على اكبر (علیه السلام) دست از جان شسته ودل بر خداى بسته به میدان برگشت واین رَجَر خواند:
الْحَربُ قَدْبانَتْ لَهاَالْحَقائقُ ----- وَظَهَرَتْ مِنْ بَعْدِها مَصادِقُ
وَاللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ لانُفارقُ ----- جُمُوعَكُمْ اَوْتُغْمَدَ الْبَوارِقُ
پس خویشتن را در میان كفّار افكند واز چپ وراست همى زد وهمى كشت تا هشتاد تن را به درك فرستاد، این وقت مُرّة بن مُنْقِذ عبدى لعین فرصتى به دست كرده شمشیرى بر فرق همایونش زد كه فرقش شكافته گشت و ازكارزار افتاد. و
موافق روایتى مرة بن منقذ چون على اكبر(علیه السلام) را دید كه حمله مى كند و رجز مى خواند گفت: گناهان عرب بر من باشد اگر عبور این جوان از نزد من افتاد پدرش را به عزایش ننشانم، پس همین طور كه جناب على اكبر(علیه السلام) حمله مى كرد به مرّةبن منقذ برخورد، مرّه لعین نیزه بر آن جناب زد و او را از پاى درآورد. و به روایت سابقه پس سواران دیگر نیز على را به شمشیرهاى خویش مجروح كردند تا یك باره توانائى از او برفت دست در گردن اسب درآورد و عنان رها كرد اسب، او را در لشكر اعداء از این سوى بدان سوى مى برد و به هر بى رحمى كه عبور مى كرد زخمى بر على مى زد تا اینكه بدنش را با تیغ پاره پاره كردند.(1175)
وَ قالَ اَبُوالْفَرَجُ وَ جَعَلَ یَكِرُّ بَعْدَ كَرَّةَ حتّى رُمِىَ بِسَهْمٍ فَوَقَعَ فى حَلْقِهِ فَخَرَقَهُ وَ اَقْبَلَ یَنْقَلِبُ فى دَمِهِ.
وبه روایت ابوالفرج همین طور كه شهزاده حمله مى كرد بر لشكر تیرى به گلوى مباركش رسید وگلوى نازنینش را پاره كرد. آن جناب از كار افتاد ودرمیان خون خویش مى غلطیدودراین اوقات تحمّل مى كرد، تاآنگاه كه رُوح به گودى گلوى مباركش رسید و نزدیك شد كه به بهشت عنبر سرشت شتابد صدا بلند كرد.
یااَبَتاه عَلَیْكَ مِنّىِ السَّلامُ هذا جَدّی رَسُولُ اللَّهِ یَقْرَؤُك السَّلام وَیَقوُلُ عَجّلِ الْقُدُومَ اِلَیْنا.(1176) وبه روایت دیگر ندا كرد:
یااَبَتاه هذا جدّى رَسُولُ اللَّهِ صلى اللَّه علیه و آله قَدْسَقانى بِكَاْسِهِ اْلاَوْفى شَرْبَةً لااَظْمَاُ بَعْدَها اَبَداً وَهُوَ یَقوُلُ: اَلْعَجَلَ اَلْعَجَلَ فَاِنَّ لَكَ كَأْساً مَذْخوُرَةً حَتّى تَشْرِبَهَا السّاعَة؛
یعنى اینك جدّمن رسول خدا(صلى الله علیه و آله) حاضر است ومرا از جام خویش شربتى سقایت فرمود كه هرگز پس از آن تشنه نخواهم شد ومى فرماید: اى حسین! تعجیل كن در آمدن كه جام دیگر از براى توذخیره كرده ام تا دراین ساعت بنوشى. پس حضرت سیّدالشّهداء(علیه السلام) بالاى سر آن كشته تیغ ستم وجفاآمد، به روایت سیّدبن طاوس صورت برصورت اونهاد. شاعرگفته :
چهر عالمتاب بنهادش به چهر ----- شد جهان تار از قران ماه ومهر
سر نهادش بر سر زانوى ناز ----- گفت كاى بالیده سرو سرفراز
این بیابان جاى خواب نازنیست ----- كایمن از صیّاد تیر اندازنیست
تو سفر كردى وآسودى زغم ----- من در این وادى گرفتاراَلم
و فرمود خدا بكشد جماعتى راكه ترا كشتند، چه چیزایشان را جرى كرده كه از خدا و رسول نترسیدند و پرده حرمت رسول را چاك زدند، پس اشك از چشمهاى نازنینش جارى شد وگفت: اى فرزند! عَلَى الدُّنْیا بَعدَك الْعَفا؛ بعدازتو خاك بر سر دنیا و زندگانى دنیا. شیخ مفید(رضى الله عنه) فرموده: این وقت حضرت زینب(علیها السلام) از سراپرده بیرون آمد وباحال اضطراب و سرعت به سوى نعش جناب على اكبر مى شتافت و ندبه بر فرزند برادر مى كرد، تا خود را به آن جوان رسانید وخویش را بر روى او افكند، حضرت سر خواهر را از روى جسد فرزند خویش بلند كرد و به خیمه اش باز گردانید و رو كرد به جوانان هاشمى و فرمود كه بردارید برادر خود را؛ پس جسد نازنینش را از خاك برداشتند و در خیمه اى كه درپیش روى آن جنگ مى كردند گذاشتند. (1177)
مؤلّف گوید: كه در باب حضرت على اكبر (علیه السلام) دو اختلاف است:
یكى : آنكه در چه وقت شهید گشته، شیخ مفید وسیّدبن طاوس وطبرى وابن اثیر وابو الفَرَج وغیره ذكر كرده اند (1178)كه اوّل شهید از اهل بیت (علیهم السلام) على اكبر بوده و تأیید مى كند كلام ایشان را زیارت شهداء معروفه اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا اَوَّلَ قَتیلٍ مِنْ نَسْلِ خَیْرِ سَلیلٍ ولكن بعضى از ارباب مقاتل اوّل شهید از اهل بیت را عبداللَّه بن مسلم گرفته اند و شهادت على اكبر را در اواخر شهداء ذكر كرده اند.
دوم: اختلاف در سنّ شریف آن جناب است كه آیا در وقت شهادت هیجده ساله یا نوزده ساله بوده و از حضرت سیّد سجّاد (علیه السلام) كوچكتر بوده یا بزرگتر و به سنّ بیست وپنج سالگى بوده؟ و ما بین فحولِ عُلما در این باب اختلاف است، و ما در جاى دیگرى اشاره به این اختلاف و مختار خود را ذكر كردیم و به هر تقدیر، این مدّتى كه در دنیا بود عمر شریف خود را صرف عبادت و زهادت و اطعام مساكین و اكرام وافدین وسعه در اخلاق و توسعه در ارزاق فرموده به حدى كه در مدحش گفته شده:
لَمْ تَرَعَیْنٌ نَظَرَتْ مِثْلَهُ ----- مِنْ مُحْتَفٍ یَمْشی ولا ناعلٍ
و در زیارتش خوانده مى شود:
الَسَّلامُ عَلَیْكَ اَیُّهَا الصِّدیقُ وَ الشَّهیّدُ اْلمُكَرَّمُ وَ السَّیّدُ اْلمُقَدَّمُ الّذّى عاشَ سَعیداً وَ ماتَ شَهیداً وَ ذَهَبَ فَقیداً فَلَمْ تَتَمَتَّعْ مِنَ الدُّنْیا اِلاّ باِلْعَمَلِ الصّالِحِ وَلَمْ تَتَشاغَلْ اِلاّ بِالْمَتْجَرِ الرّابِحِ.
و چگونه چنین نباشد آن جوانى كه اَشْبَه مردم باشد به حضرت رسالت پناه(صلى الله علیه و آله) و اخذ آداب كرده باشد از دو سیّد جوانان اهل جنّت ؛ چنانچه خبر مى دهد از این مطلب عبارت زیارت مرویّه معتبره آن حضرت الَسَّلام عَلَیْكَ یَا بْنَ اْلحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ و آیا والده آن جناب در كربلا بوده یا نبوده؟ ظاهر آن است كه نبوده و در كتب معتبره نیافتم در این باب چیزى. و امّا آنچه مشهور است كه بعد از رفتن على اكبر (علیه السلام) به میدان، حضرت حسین (علیه السلام) نزد مادرش لیلى رفت و فرمود: بر خیز و برو در خلوت دعا كن براى فرزندت كه من از جدّم شنیدم كه مى فرمود: دعاى مادر در حقّ فرزند مستجاب مى شود... به فرمایش شیخ (1179) ما تمام دروغ است.

شهادت عبداللَّه بن مسلم بن عقیل (رضى الله عنه)

محمّد بن ابوطالب فرموده: اوّل كسى كه از اهل بیت امام حسین (علیه السلام) به مبارزت بیرون شد، عبداللَّه بن مسلم بود و رجز مى خواند و مى فرمود:
اَلْیَوْمَ اَلْقى مُسْلِماً وَ هُوَأَبی ----- وَفِتْیَةً بادُواعلى دینِ النَّبِىِّ
لَیْسُوا بِقَوْمٍ عُرِفُوا باِلْكَذِبِ ----- لكِنْ خِیارٌ وَ كِرامُ النَّسَبِ
مِنْ هاشِمِ السّاداتِ اَهْلِ النَّسَبِ
پس كارزار كرد و نود وهشت نفر را در سه حمله به درك فرستاد، پس عمروبن صبیح او را شهید كرد.(رضى الله عنه) (1180)
ابوالفَرَج گفته كه مادرش رقیّه دختر امیرالمؤمنین على بن ابى طالب (علیه السلام) بوده، و شیخ مفید و طبرى روایت كرده اند كه عَمروبن صبیح تیرى به جانب عبداللَّه انداخت و عبداللَّه دست خود را سپر پیشانى خود كرد آن تیر آمد و كف او را بر پیشانى او بدوخت، عبداللَّه نتوانست دست خود را حركت دهد پس ملعونى دیگر نیزه بر قلب مباركش زد و او را شهید كرد. (1181)
ابن اثیر گفته كه فرستاد مختار جمعى را براى گرفتن زید بن رُقاد، و این زید مى گفت كه من جوانى از اهل بیت امام حسین (علیه السلام) را كه نامش عبداللَّه بن مسلم بود تیرى زدم در حالى كه دستش بر پیشانیش بود و وقتى او را تیر زدم شنیدم كه گفت: خدایا! این جماعت ما را قلیل و ذلیل شمردند، خدایا بكش ایشان را همچنان كه كشتند ایشان ما را ؛ پس تیر دیگرى به او زده شد پس من رفتم نزد او دیدم او را كه مرده است تیر خود را بر دل او زده بودم از دل او بیرون كشیدم و خواستم آن تیر را كه بر پیشانیش جاى كرده بود بیرون آورم، بیرون نمى آمد.وَ لَمْ اَزَلْ اَتَضَنَّضُ الآخَرَ عَنْ جَبْهتِهِ حَتّى اَخَذْتُهُ وَ بَقِىَ النَّصْل پس پیوسته او را حركت دادم تا بیرون آوردم چون نگاه كردم دیدم پیكان تیر در پیشانیش مانده و تیر از میان پیكان بیرون آمده.
بالجمله ؛ اصحاب مختار به جهت گرفتن او آمدند زیدبن رقاد باشمشیر به سوى ایشان بیرون آمد، ابن كامل كه رئیس لشكر مختار بود لشكر را گفت كه او را نیزه و شمشیر نزنید بلكه او را تیر باران و سنگ باران نمائید، پس چندان تیر و سنگ بر او زدند كه بر زمین افتاد پس بدن نحسش را آتش زدند در حالى كه زنده بود و نمرده بود.(1182)
و بعضى از مورّخین گفته اند كه بعد از شهادت عبداللّه بن مسلم آل ابوطالب جملگى به لشكر حمله آوردند، جناب سیّد الشهداء (علیه السلام) كه چنین دید ایشان را صیحه زد و فرمود:
صَبْراً عَلَى المْوتِ یابَنى عمومتى.
هنوز از میدان بر نگشته بود كه از بین ایشان محمّدبن مسلم به زمین افتاد و كشته شد. رضوان اللَّه علیه، و قاتل او ابومرهم اَزْدىّ و لقیط بن ایاس جهنى بود.(1183)