فهرست کتاب


منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

شهادت حنظله بن اسعد شِبامىّ(رضى الله عنه)

حنظله بن اسعد، قدّ مردى علم كرد و پیش آمد و در برابر امام (علیه السلام) بایستاد و در حفظ و حراست آن جناب خویشتن را سپر تیر و نیزه و شمشیر ساخت و هر زخم سیف و سنانى كه به قصد امام (علیه السلام) مى رسید به صورت و جان خود مى خرید و همى ندا در مى داد كه اى قوم! من مى ترسم بر شما كه مستوجب عذاب لشكر احزاب شوید، و مى ترسم بر شما برسد مثل آن عذابهائى كه بر امّتهاى گذشته وارد شده مانند عذاب قوم نوح و عاد و ثمود و آنان كه بعد از ایشان طریق كفر و جحود گرفتند و خدا نمى خواهد ستمى براى بندگان، اى قوم! من بر شما مى ترسم از روز قیامت، روزى كه رو از محشر بگردانید به سوى جهنّم و شما را از عذاب خدا نگاه دارنده اى نباشد، اى قوم مكشید حسین (علیه السلام) را پس مستأصل و هلاك گرداند خدا شما را به سبب عذاب، و به تحقیق كه بى بهره و ناامید است كسى كه به خدا افتراء بندد و از این كلمات اشاره كرد به نصیحتهاى مؤمن آل فرعون با آل فرعون .(1150) و موافق بعضى از مُقاتل، حضرت فرمود: اى حنظلة بن سعد! خدا ترا رحمت كند دانسته باش كه این جماعت مستوجب عذاب شدند، هنگامى كه سر بر تافتند از آنچه كه ایشان را به سوى حقّ دعوت كردى و بر تو بیرون شدند و ترا و اصحاب ترا ناسزا و بد گفتند و چگونه خواهد بود حال ایشان الان و حال آنكه برادران پارساى ترا كشتند. پس حنظله عرض كرد: راست فرمودى فدایت شوم، آیا من به سوى پروردگار خود نروم و به برادران خود ملحق نشوم ؟فرمود: بلى شتاب كن و برو به سوى آنچه كه از براى تو مهیّا شده است و بهتر از دنیا و آنچه در دنیا است و به سوى سلطنتى كه هرگز كهنه نشود و زوال نپذیرد، پس آن سعید نیك اختر حضرت را وداع كرد و گفت: الّسَّلامُ عَلَیْكَ یا اَبا عَبْدِاللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیكَ وَ عَلى اَهلِ بَیتِكَ وَ عَرَّفَ بَیْنَنا وَبَیْنَكَ فى جَنَّتِهِ.
فرمود: آمیَن آمیَن! پس آن جناب در جنگ با منافقان پیشى گرفت و نبرد دلیرانه كرد و شكیبائى در تحمل شدائد نمود تا آنكه بر او حمله كردند و او را به برادران شایسته اش ملحق نمودند.
مؤلف گوید: كه حنظلةبن اسعد از وجوه شیعه و از شجاعان و فُصَحاء تعداد شده و او را شِبامى گویند به جهت آنكه نسبتش به شبام (بروزن كتاب موضعى است به شام) مى رسد، و بنوشبام بطنى مى باشند از هَمْدان (به سكون میم).

شهادت شَوْذَب و عابِس (رحمهم الله)

عابس بن ابى شَبیب شاكرى هَمدانى چون از براى ادراك سعادت شهادت عزیمت درست كرد روى كرد با مصاحب خود شَوذب مولى شاكر كه از متقدّمین شیعه و حافظ حدیث و حامل آن و صاحب مقامى رفیع بلكه نقل شده كه او را مجلسى بود كه شیعیان به خدمتش مى رسیدند و از جنابش اخذ مى نمودند و كان رَحِمَهُ اللَّهُ وَجْهاً فیهِمْ.
بالجمله ؛ عابس با وى گفت: اى شَوْذَب! امروز چه در خاطر دارى؟ شوذب گفت: مى خواهى چه در خاطر داشته باشم؟ قصد كرده ام كه با تو در ركاب پسر پیغمبر (صلى الله علیه و آله) مبارزت كنم تا كشته شوم. عابس گفت: گمان من هم به تو همین بوده، الحال به خدمت آن حضرت بشتاب تا ترا چون دیگر كسان در شمار شهداء به حساب گیرد و دانسته باش كه از پس امروز چنین روز به دست هیچ كس نشود چه امروز روزیست كه مرد بتواند از تحت الثرى قدم بر فرق ثریا زند و همین یك روز، روز عمل و زحمت است و بعد از آن روز مزد و حساب و جنّت است. پس شَوذب به خدمت حضرت شتافت و سلام وداع گفت. پس به میدان رفت و مقاتله كرد تا شهید گشت، (رضى الله عنه) راوى گفت: پس از آن عابس به نزد جناب امام حسین (علیه السلام) شتافت و سلام كرد و عرض كرد: یا ابا عبداللَّه! هیچ آفریده اى چه نزدیك و چه دور، چه خویش و چه بیگانه در روى زمین روز به پاى نبرد كه در نزد من عزیز و محبوبتر از تو باشد و اگر قدرت داشتم كه دفع این ظلم و قتل را از تو بنمایم به چیزى كه از خون من و جان من عزیزتر بودى توانى و سستى در آن نمى كردم و این كار را به پایان مى رسانیدم آنگاه آن حضرت را سلام داد و گفت: گواه باش كه من بر دین تو و دین پدر تو مى گذرم، پس با شمشیر كشیده چون شیر شمیده به میدان تاخت در حالى كه ضربتى بر جبین او رسیده بود، ربیع بن تمیم كه مردى از لشكر عمر سعد بود گفت كه چون عابس را دیدم كه رو به میدان آورده او را شناختم، و من از پیش او را مى شناختم و شجاعت و مردانگى او را در جنگها مشاهده كرده بودم و شجاعتر از او كسى ندیده بودم، این وقت لشكر را ندا در دادم كه هان اى مردم!
هذا اَسَدُ الاُْسُودِ هذا ابنُ اَبى شَبیبٍ
ربیع ابن تمیم آواز برداشت ----- به سوى فوج اعدا گردن افراشت
كه مى آید هِزْبَرى جانب فوج ----- كه عمّان است از بحر كفش موج
فریاد كشید اى قوم این شیر شیران است، این عابس بن ابى شبیب است هیچ كس به میدان او نرود واگر نه از چنگ او به سلامت نرهد.
پس عابس چون شعله جوّاله در میدان جولان كرد و پیوسته ندا در داد كه اَلارَجُلٌ، اَ لارَجُلٌ! هیچ كس جرأت مبارزت او ننمود این كار بر ابن سعد ناگوار آمد ندا در داد كه عابس را سنگباران نمایند لشكریان از هر سو به جانب او سنگ افكندند، عابس كه چنین دید زره از تن دور كرد و خود از سر بیفكند.
وقت آن آمد كه من عریان شوم ----- جسم بگذارم سراسر جان شوم
آنچه غیراز شورش و دیوانگى است ----- اندرین ره روى دربیگانگى است
آزمودم مرگ من در زندگیست ----- چون رَهْم زین زندگى پایندگیست
آنكه مردن پیش چشمش تَهْلكه است ----- نهى لاتُلْقُوا بگیرد او به دست
وآنكه مردن شد مر او را فتح باب ----- سارِعُواآمد مر او رادر خطاب
الصّلا اى حشر بنیان سارِعُوا ----- الْبَلا اى مرگ بنیان دارِعُوا
و حمله بر لشكر نمود وگویا حسّان بن ثابت در این مقام گفته:
یَلْقَى الرِّماحَ الشّاجِراتِ بِنَحْرِهِ ----- وَیُیقیمُ هامَتَهُ مَقامَ الْمِغْفَرِ
ما اِنْ یُریدُ اِذِ الرّماحُ شَجَرْنَهُ ----- دِرْعاً سِوى سِرْبالِ طیبِ الْعُنْصِرِ
وَیَقْوُلُ لِلطَّرْفِ (1151)اصْطَبْرِلِشَبَاالْقَنا ----- فَهَدَمْتَ رُكْنَ الْمجْدِ اِنْ لَمْ تُعْقَرِ(1152)
وشاعر عجم در این مقام گفته:
جوشن زبر فكند كه ماهَم نه ماهیم ----- مِغْفَر زسر فكند كه بازم نیم خروس
بى خود و بى زره به در آمد مرگ را ----- در بَر برهنه مى كشم اینك چو نو عروس
ربیع گفت: قسم به خدا مى دیدم كه عابس به هر طرف كه حمله كردى زیاده از دویست تن از پیش او مى گریختند و بر روى یكدیگر مى ریختند، بدین گونه رزم كرد تا آنكه لشكر از هر جانب او را فرا گرفتند و از كثرت جراحت سنگ و زخم سیف و سنان او را از پاى در آوردند و سر او راببریدند و من سر او را در دست جماعتى از شجاعان دیدم كه هر یك دعوى مى كرد كه من اورا كشتم؛ عمر سعد گفت كه این مخاصمت به دور افكنید هیچ كس یك تنه او را نكشت بلكه همگى در كشتن او همدست شدید و او راشهید كردید.
مؤلّف گوید: نقل شده كه عابس از رجال شیعه و رئیس و شجاع و خطیب و عابد و متهجّد بوده و كلام او با مسلم بن عقیل در وقت ورود او به كوفه در سابق ذكر شد.
و طبرى نقل كرده كه مُسلم نامه به حضرت امام حسین (علیه السلام)نوشت بعد از آنكه كوفیان با او بیعت كردند و از حضرت خواست كه بیاید، كاغذ را عابس براى امام حسین (علیه السلام) ببرد.

شهادت ابى الشّعثاء البَهْدَلىّ الكندى (رضى الله عنه)

راوى گفت:یزیدبن زیاد بَهْدَلى كه او را ابوالشعثاء مى گفتند، شجاعى تیرانداز بود، مقابل حضرت سیّدالشّهداء(علیه السلام) به زانو در آمد و صد تیر بر دشمن افكند كه ساقط نشد از آنها مگر پنج تیر، در هر تیرى كه مى افكند مى گفت:
اَنَا ابْنُ بَهْدَلة، فُرسانُ الْعَرْجَله. و سیّدالشّهداء (علیه السلام) مى گفت: خداوندا! تیراو به نشان آشنا كن و پاداش او را بهشت عَطا كن. و رَجَز او در آن روز این بود:
اَنَا یَزیدٌ وَ اَبى مُهاصِرٌ ----- اَشْجَعُ مِنْ لَیْثٍ بِغِیْل (1153) خادِرٌ(1154)
یا رِبّ اِنّى لِلحُسَیْنِ ناصِرٌ ----- وَلاِبْنِ سَعْدٍ تارِكٌ وَهاجِرٌ(1155)
پس كارزار كرد تا شهید شد.
مؤلّف گوید:كه در «مناقب» ابن شهر آشوب مصرع ثانى چنین است:
لَیْثٌ هَصُورٌ فىِ الْعَرینِ خادِرٌ(1156) این لطفش زیادتر است به ملاحظه «هَصُور» با «مُهاصر» و هَصُور یعنى شیر بیشه. و فیروز آبادى گفته: كه یزیدبن مُهاصر از محدّثین است.