فهرست کتاب


منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

مقتل نافع بن هلال بن نافع بن جمل (رضى الله عنه)

نافع بن هلال كه یكى از شجاعان لشكر امام حسین (علیه السلام) بود، تیرهاى مسموم داشت و اسم خود را بر فاق تیرها نوشته بود شروع كرد به افكندن آن تیرها بر دشمن و مى گفت:
اَرْمی بِها مُعْلَمَةً اَفْواقُها ----- مَسْمومَةً تَجْرى بها اِخْفاقُها(1146)
لَیمْلاَنَّ اَرْضَها رَشاقُها ----- وَالنَّفْسُ لا یَنْفَعُها اَشفاقُها
و پیوسته با آن تیرها جنگ كرد تاتمام شد، آنگاه دست زد به شمشیر آبدار وشروع كرد به جهاد ومى گفت:
اَنَاالْغُلاُمُ الَْیمَنِىُّ الْجَمَلِىّ ----- دینى عَلى دینِ حُسَیْن بْنِ عَلِىٍ
اِنْ اُقْتَلِ الْیَوْمَ فَهذا اَمَلى ----- فَذاكَ رَأیى وَاُلاقى عَمَلى
پس دوازده نفر وبه روایتى هفتاد نفر از لشكر پسر سعد به قتل رسانید به غیر آنانكه مجروح كرده بود، پس لشكر بر او حمله كردند وبازوهاى او را شكستند واو را اسیر نمودند.
راوى گفت: شمربن ذى الجوشن او را گرفته بود و با او بود اصحاب او و نافع را مى بردند به نزد عمر سعد و خون بر محاسن شریفش جارى بود عُمر سعد چون او را دید به او گفت: وَیْحَك ،اى نافع! چه واداشت ترا بر نفس خود رحم نكردى و خود را به این حال رسانیدى؟ گفت: خداى مى داند كه من چه اراده كردم و ملامت نمى كنم خود را بر تقصیر در جنگ با شماها و اگر بازو وساعد مرابود اسیرم نمى كردند. شمر به ابن سعد، گفت: بكش او را اصلحَكَ اللَّه! گفت: تو او را آورده اى اگر مى خواهى تو بكش !پس شمر شمشیر خود را كشید براى كشتن او نافع گفت: به خدا سوگند! اگر تو از مسلمانان بودى عظیم بود بر تو كه ملاقات كنى خدا را به خونهاى ما. فَالْحَمْدُللَّه الَّذى جَعَلَ مَنا یا نا عَلى یَدَىْ شِرارِ خَلْقِهِ .
پس شمر او را شهید كرد.
مكشوف باد كه در بعض كتب به جاى این بزرگوار، هلال بن نافع ذكر شده، و مظنونم آن است كه نافع از اوّل اسم سقط شده، و سببش تكرار نافع بوده، و این بزرگوار خیلى شجاع و با بصیرت و شریف و بزرگ مرتبه بوده، و در سابق دانستى به دلالت طرماح از بیراهه به یارى حضرت سیّد الشّهداء (علیه السلام) از كوفه بیرون آمد و در بین راه به آن حضرت ملحق شد با مُجَمّع بن عبداللَّه و بعضى دیگر، و اسب نافع را كه «كامل» نام داشت كتل كرده بودند و همراه مى آوردند.
و طبرى نقل كرده كه در كربلا وقتى كه آب را بر روى سیّد الشّهداء (علیه السلام) و اصحابش بستند تشنگى بر ایشان خیلى شدّت كرد حضرت سیّد الشّهداء (علیه السلام) جناب عباس (علیه السلام) را با سى سوار و بیست نفر پیاده با بیست مشك فرستاد تا آب بیاورند. نافع بن هلال عَلَم به دست گرفت و جلو افتاد، عمرو بن حجّاج كه موكّل شریعه بود صدا زد كیستى؟ فرمود: منم نافع بن هلال! عمرو گفت: مرحبا به تو اى برادر براى چه آمدى؟ گفت: آمدم براى آشامیدن از این آب كه از ما منع كردید، گفت: بیاشام گوارا باد ترا! گفت: واللَّه! نمى آشامم قطره اى با آنكه مولایم حسین(علیه السلام) و این جماعت از اصحابش تشنه اند، در این حال اصحاب پیدا شدند، عمرو بن حجّاج گفت: ممكن نیست كه این جماعت آب بیاشامند، زیرا كه ما را براى منع از آب در این جا گذاشتند. نافع پیادگان را گفت كه اعتنا به ایشان نكنید و مشكها را پر كنید. عمرو بن حجّاج و اصحابش بر ایشان حمله آوردند، جناب ابوالفضل العباس و نافع بن هلال ایشان را متفرق كردند و آمدند نزد پیادگان و فرمودند: بروید ؛ پیوسته حمایت كرد از ایشان تا آبها را به خدمت امام حسین (علیه السلام) رسانیدند.(1147) و این نافع بن هلال همان است كه در جمله كلمات خود به سیّد الشّهدا (علیه السلام) عرض مى كند: وَ اِنّا على نیّا تِنا وَ بصائرِنا نُوالى مَنْ والاكَ وَ نُعادى مَنْ عاداكَ.

مقتل عبداللَّه و عبدالرّحمن غِفاریان «رحمهما اللَّه»

اصحاب امام حسین (علیه السلام) چون دیدند كه بسیارى از ایشان كشته شدند و توانائى ندارند كه جلوگیرى دشمن كنند عبداللَّه و عبد الّرحمن پسران عروه غِفارىّ كه از شجاعان كوفه و اشراف آن بلده بودند خدمت امام حسین (علیه السلام) آمدند وگفتند:
یااَباعَبْدِاللَّهِ! عَلیْكَ السَّلامُ حازَنَا الْعَدُوُّ اِلَیْكَ.
مستولى شدند دشمنان بر ما و ما كم شدیم به حدّى كه جلو دشمن را نمى توانیم بگیریم لا جرم از ما تجاوز كردند و به شما رسیدند پس ما دوست داریم كه دشمن را از تو دفع نمائیم و در مقابل تو كشته شویم، حضرت فرمود: مرحبا!پیش بیائید ایشان نزدیك شدند و در نزدیكى آن حضرت مقاتله كردند، و عبد الّرحمن مى گفت:
قَدْ عَلِمَتْ حَقّاً بَنُو غِفار ----- وَخِنْدِف بَعْدَ بَنى نِزارٍ
لَنَضْرِ بَنَّ مَعْشَرَ الْفُجّارِ ----- بِكُلِ ّ عَضْبٍ صارم بَتّارٍ
یاقَوْمِ زُودُوا عَنْ بَنىِ الَاْحْرارِ ----- بِالْمُشْرَفّىِّ وَالْقِنَاالْخَطّارِ(1148)
پس مقاتله كرد تا شهید شد. راوى گفت: آمدند جوانان جابریان سَیْف بن الحارث بن سریع و مالِك بن عبد بن سریع، و این دو نفر دو پسر عمّ و دو برادر مادرى بودند آمدند خدمت سیّد الشّهداء (علیه السلام) در حالى كه مى گریستند، حضرت فرمود: اى فرزندان برادر من براى چه مى گرئید؟ به خدا سوگند كه من امیدوارم بعد از ساعت دیگر دیده شما روشن شود، عرض كردند: خدا ما را فداى تو گرداند به خدا سوگند ما بر جان خویش گریه نمى كنیم بلكه بر حال شما مى گرییم كه دشمنان دور تو را احاطه كرده اند و چاره ایشان نمى توانیم نمود، حضرت فرمود كه خدا جزا دهد شما را به اندوهى كه بر حال من دارید و به مُواسات شما با من بهترین جزاى پرهیزكاران، پس آن حضرت را وداع كردند و به سوى میدان شتافتند و مقاتله كردند تا شهید گشتند.(1149)

شهادت حنظله بن اسعد شِبامىّ(رضى الله عنه)

حنظله بن اسعد، قدّ مردى علم كرد و پیش آمد و در برابر امام (علیه السلام) بایستاد و در حفظ و حراست آن جناب خویشتن را سپر تیر و نیزه و شمشیر ساخت و هر زخم سیف و سنانى كه به قصد امام (علیه السلام) مى رسید به صورت و جان خود مى خرید و همى ندا در مى داد كه اى قوم! من مى ترسم بر شما كه مستوجب عذاب لشكر احزاب شوید، و مى ترسم بر شما برسد مثل آن عذابهائى كه بر امّتهاى گذشته وارد شده مانند عذاب قوم نوح و عاد و ثمود و آنان كه بعد از ایشان طریق كفر و جحود گرفتند و خدا نمى خواهد ستمى براى بندگان، اى قوم! من بر شما مى ترسم از روز قیامت، روزى كه رو از محشر بگردانید به سوى جهنّم و شما را از عذاب خدا نگاه دارنده اى نباشد، اى قوم مكشید حسین (علیه السلام) را پس مستأصل و هلاك گرداند خدا شما را به سبب عذاب، و به تحقیق كه بى بهره و ناامید است كسى كه به خدا افتراء بندد و از این كلمات اشاره كرد به نصیحتهاى مؤمن آل فرعون با آل فرعون .(1150) و موافق بعضى از مُقاتل، حضرت فرمود: اى حنظلة بن سعد! خدا ترا رحمت كند دانسته باش كه این جماعت مستوجب عذاب شدند، هنگامى كه سر بر تافتند از آنچه كه ایشان را به سوى حقّ دعوت كردى و بر تو بیرون شدند و ترا و اصحاب ترا ناسزا و بد گفتند و چگونه خواهد بود حال ایشان الان و حال آنكه برادران پارساى ترا كشتند. پس حنظله عرض كرد: راست فرمودى فدایت شوم، آیا من به سوى پروردگار خود نروم و به برادران خود ملحق نشوم ؟فرمود: بلى شتاب كن و برو به سوى آنچه كه از براى تو مهیّا شده است و بهتر از دنیا و آنچه در دنیا است و به سوى سلطنتى كه هرگز كهنه نشود و زوال نپذیرد، پس آن سعید نیك اختر حضرت را وداع كرد و گفت: الّسَّلامُ عَلَیْكَ یا اَبا عَبْدِاللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیكَ وَ عَلى اَهلِ بَیتِكَ وَ عَرَّفَ بَیْنَنا وَبَیْنَكَ فى جَنَّتِهِ.
فرمود: آمیَن آمیَن! پس آن جناب در جنگ با منافقان پیشى گرفت و نبرد دلیرانه كرد و شكیبائى در تحمل شدائد نمود تا آنكه بر او حمله كردند و او را به برادران شایسته اش ملحق نمودند.
مؤلف گوید: كه حنظلةبن اسعد از وجوه شیعه و از شجاعان و فُصَحاء تعداد شده و او را شِبامى گویند به جهت آنكه نسبتش به شبام (بروزن كتاب موضعى است به شام) مى رسد، و بنوشبام بطنى مى باشند از هَمْدان (به سكون میم).