منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

شهادت بُریر بن خضیر(رضى الله عنه)

بُرَیْرِ بْنِ خُضَیْر(رضى الله عنه) (1125) به میدان آمد و او مردى زاهد وعابد بود و او را «سیّدقُرّاء» مى نامیدند واز اشراف اهل كوفه از هَمْدانیین بود و اوست خالوى ابو اسحاق عمروبن عبداللَّه سبیعى كوفى تابعى كه در حقّ او گفته اند: چهل سال نماز صبح را به وضوى نماز عشا گزارد ودر هر شب یك ختم قرآن مى نمود، و در زمان او اَعْبَدى از او نبود، اَوْثَق در حدیث از او نزد خاصّه وعامّه نبود، و از ثِقات على بن الحسین (علیه السلام) بود.
وبالجمله؛ جناب بُریر چون به میدان تاخت از آن سوى، یزید بن معقل به نزد او شتافت وبا هم اتّفاق كردند كه مباهله كنند و از خدا بخواهند كه هر كه بر باطل است بر دست آن دیگر كشته شود، این بگفتند و بر هم تاختند. یزید ضربتى بر «بُرَیْر» زد او را آسیبى نرساند لكن بُریر او را ضربتى زد كه خُود او را دو نیمه كرد و سر او را شكافت تا به دماغ رسید یزید پلید بر زمین افتاد مثل آنكه از جاى بلندى بر زمین افتد.
رضىّ بن منقذ عبدى كه چنین دید بر«بُریر» حمله آورد و با هم دست به گردن شدند ویك ساعت باهم نبرد كردند آخرالأمر، بُریر او را بر زمین افكند و بر سینه اش نشست، رضىّ استغاثه به لشكر كرد كه او را خلاص كنند. كعب بن جابر حمله كرد و نیزه خود را گذاشت بر پشت بریر، «بُریر» كه احساس نیزه كرد همچنان كه بر سینه رضىّ نشسته بود خود را بر روى رضىّ افكند و صورت او را دندان گرفت و طرف دماغ اورا قطع كرد از آن طرف كعب بن جابر چون مانعى نداشت چندان به نیزه زور آورد تا در پشت بُریر فرو رفت و بریر را از روى رضى افكند و پیوسته شمشیر بر آن بزرگوار زد تا شهید شد .
راوى گفت: رضىّ از خاك برخاست در حالتى كه خاك از قباى خود مى تكانید وبه كعب گفت: اى برادر، بر من نعمتى عطاكردى كه تا زنده ام فراموش نخواهم نمود چون كعب بن جابر بر گشت زوجه اش یاخواهرش «نوار بنت جابر» با وى گفت كشتى «سّید قرّاء» را هر آینه امر عظیمى به جاى آوردى به خدا سوگند دیگر باتو تكلّم نخواهم كرد. (1126)

شهادت وهب (رضى الله عنه)

وهب (1127) بن عبداللَّه بن حباب كَلْبى كه با مادر و زن در لشكر امام حسین(علیه السلام) حاضر بود به تحریص مادر ساخته جهاد شد، اسب به میدان راند و رجز خواند:
اِنْ تَنْكُروُنى فَاَنَاابْنُ الْكَلْبِ ----- سَوْفَ تَرَوْنى وَتَرَوْنَ ضَرْبى
وَحَمْلَتى وَصَوْلَتى فى الْحَرْبِ ----- اُدْرِكُ ثارى بَعْدَ ثار صَحْبى
وَاَدْفَعُ الْكَرْبَ اَمامَ الْكَرْبِ ----- لَیْسَ جِهادى فىِ الْوَغى بِاللَّعْبِ
وجلادت و مبارزت نیكى به عمل آورد و جمعى را به قتل در آورد. پس از میدان باز شتافت و به نزدیك مادر و زوجه اش آمد و به مادر گفت: آیا از من راضى شدى؟ گفت راضى نشوم تا آنكه در پیش روى امام حسین (علیه السلام) كشته شوى، زوجه او گفت: ترابه خدا قسم مى دهم كه مرابیوه مگذار و به درد مصیبت خود مبتلا مساز، مادر گفت: اى فرزند! سخن زن را دور انداز به میدان رو در نصرت امام حسین (علیه السلام) خود را شهید ساز تا شفاعت جدّش در قیامت شامل حالت شود، پس وهب به میدان رجوع كرد در حالى كه مى خواند:
اِنّى زَعیمٌ لَكِ اُمَّ وَهَبٍ
بِالّطَعْنِ فیهِمْ تارَةً وَالضَّرْبِ ----- ضَرْبَ غُلامٍ مُؤْمِنٍ بِالرَّبِ ّ
پس نوزده سوار و دوازده پیاده را به قتل رسانید و لختى كارزار كرد تا دو دستش را قطع كردند، این وقت مادر او عمود خیمه بگرفت و به حربگاه در آمد و گفت: اى وهب! پدر و مادرم فداى تو باد چندانكه توانى رزم كن و حرم رسول خدا(صلى الله علیه و آله) از دشمن دفع نما، وهب خواست كه تا او را برگرداند مادرش جانب جامه او را گرفت و گفت: من روى باز پس نمى كنم تا به اّتفاق تو در خون خویش غوطه زنم، جناب امام حسین (علیه السلام) چون چنین دید فرمود: از اهل بیت من جزاى خیر بهره شما باد به سرا پرده زنان مراجعت كن خدا ترا رحمت كند. پس آن زن به سوى خِیام محترمه زنها برگشت و آن جوان كلبى پیوسته مقاتلت كرد تا شهید شد.
شهادت اولین زن در لشكر امام حسین(علیه السلام)
راوى گفت: كه زوجه وَهَب بعد از شهادت شوهرش بى تابانه به جانب او دوید و صورت بر صورت او نهاد شمر غلام خود را گفت تا عمودى بر سر او زد و به شوهرش ملحق ساخت، و این اوّل زنى بود كه در لشكر حضرت سیّد الشّهداء(علیه السلام) به قتل رسید.(1128)
پس از آن عمروبن خالد اَزْدى اسدى صیداوى عازم میدان شد خدمت امام حسین (علیه السلام) آمد و عرض كرد: فدایت شوم یا اباعبداللَّه! من قصد كرده ام كه ملحق شوم به شهداء از اصحاب تو و كراهت دارم از آنكه زنده بمانم و ترا وحید و قتیل بینم اكنون مرخّصم فرما، حضرت او را اجازت داد وفرمود: ما هم ساعت بعد تو ملحق خواهیم شد، آن سعادتمند به میدان آمد واین رجزَ خواند:
اِلَیْكَ یا نَفْسُ مِنَ الرَّحْمنِ ----- فَاَبْشِرى بِالرَّوْحِ وَالرَّیْحانِ اَلْیَوْمَ تَجْزَیْنَ عَلَى الاِْحْسانِ
پس كارزار كرد تا شهید شد، (رضى الله عنه) .
پس فرزندش خالدبن عمروبیرون شد ومى گفت:
صَبْراًعَلَى المَوتِ بَنى قَحْطانِ ----- كَىْ ما تَكوُنُوا فى رِضَى الرَّحْمنِ
یااَبَتا قَدْ صِرْتَ فىِ الْجِنانِ ----- فى قَصْرِ دُرٍ حَسَنِ الْبُنْیانِ
پس جهاد كرد تا شهید شد.
سعد بن حنظله تمیمى به میدان رفت و او از اعیان لشكر امام حسین (علیه السلام) بود رجز خواند و فرمود:
صَبْرًا عَلَى الاَْسْیافِ وَاْلاَسِنَّة ----- صَبْرًا عَلَیْها لِدُخُولِ الْجَنَّةِ
وَحُورِعَیْنٍ ناعِماتٍ هُنَّةٍ ----- یانَفْسُ لِلرّاحَةِ فَاجْهَدِ نَّهُ
و فى طِلابِ الْخَیْرِ فَارْغِبَنَّهُ
پس حمله كرد و كار زار سختى نمود تا شهید شد، (رضى الله عنه) پس عمیربن عبداللَّه مَذْحِجى به میدان رفت و این رجز خواند:
قَدْ عَلِمَتْ سَعْدٌ وَحَىُّ مَذْحِج (1129) ----- اِنّى لَدَى الْهَیْجاءِ لَیْثُ مُحْرِج (1130)
اَعْلُو بِسَیْفى هامَةَ الْدَجّجِ ----- وَاَترُكُ الْقَرْنَ لَدَى التَّعَرُّجِ
فَریسَة الضَّبْعِ (1131) الْاَزلِ (1132) الْاَعْرَجِ (1133)
پس كارزار كرد و بسیارى را كشت تا به دست مسلم ضَبابىّ و عبداللَّه بَجَلىّ كشته شد.
مبارزات نافع بن هلال و شهادت مسلم بن عوسجه
از اصحاب سیّد الشّهداء (علیه السلام) نافع بن هلال جَمَلى به مبارزت بیرون شد وبدین كلمات رجز خواند:
اَنَا اْبنُ هِلالِ الْجَمَلَى، اَنَا عَلى دینِ عَلىّ (علیه السلام) مزاحم بن حریث به مقابل او آمد وگفت: اَنَاعَلى دین عُثْمان ؛من بر دین عثمانم، نافع گفت: تو بر دین شیطانى و بر او حمله كرد و جهان را از لوث وجودش پاك نمود.
عمرو بن الحجّاج چون این دلاورى دید بانگ برلشكر زد و گفت: اى مردمِ احمق! آیا مى دانید با چه مردمى جنگ مى كنید همانا این جماعت فرسان اهل مصرند و از پستان شجاعت شیر مكیده اند و طالب مرگ اند احدى یك تنه به مبارزات ایشان نرود كه عرصه هلاك مى شود، و همانا این جماعت عددشان كم است و به زودى هلاك خواهند شد، واللَّه! اگر همگى جنبش كنید و كارى نكنید جز آنكه ایشان را سنگ باران نمائید تمام را مقتول مى سازید.
عمر بن سعد گفت: رأى محكم همان است كه تو دیده اى، پس رسولى به جانب لشكر فرستاد تا ندا كند كه هیچ كس از لشكر را اجازت نیست كه یك تنه به مبارزت بیرون شود، پس عمرو بن الحجّاج از كنار فرات با جماعت خود بر میمنه اصحاب امام حسین (علیه السلام) حمله كرد، بعد از آن كه آن منافقان را به این كلمات تحریص بر كشتن اصحاب امام حسین (علیه السلام) نمود: یا اَهْلَ الْكُوفَةِ اَلْزِمُواطاعَتَكُمْ وَ جَماعَتَكُمْ وَ لا تَرْتابُوا فى قَتْلِ مَنْ مَرَقَ مِنَ الدّینِ وَ خالَفَ الاِمام،
خداوند دهان عمرو بن الحجّاج را پر از آتش كند در ازاى این كلمات كه بر جناب امام حسین(علیه السلام) بسى سخت آمد و به حضرتش اثر كرد، پس ساعتى دو لشكر با هم نبرد كردند و در این گیرودار جنگ، مسلم بن عَوْسَجه اَسدى(رضى الله عنه) از پاى در آمد و از كثرت زخم و جراحت به خاك افتاد، لشكر عمر سعد از حمله دست كشیدند و به سوى لشكرگاه خود برگشتند، چون غبار معركه فرو نشست مسلم را بر روى زمین افتاده دیدند حضرت امام حسین (علیه السلام) به نزد او شتافت و در مسلم رمقى یافت پس او را خطاب كرد و فرمود: خدا رحمت كند ترا اى مسلم ؛ و این آیه كریمه را تلاوت نمود: «فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مِنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدیلاً».(1134)
حبیب بن مظاهر كه به ملازمت خدمت آن حضرت نیز حاضر بود نزدیك مسلم آمد و گفت: اى مسلم! گران است بر من این رنج و شكنج تو اكنون بشارت باد ترا به بهشت، مسلم به صداى بسیار ضعیفى گفت: خدا به خیر ترا بشارت دهد، حبیب گفت: اگر مى دانستم كه بعد از تو در دنیا زنده مى بودم دوست داشتم كه به من وصیّت كنى به آنچه قصد داشتى تا در انجام آن اهتمام كنم لكن مى دانم كه در همین ساعت من نیز كشته خواهم شد و به تو خواهم پیوست. مسلم گفت: ترا وصیّت مى كنم به این مرد و اشاره كرد به سوى امام حسین (علیه السلام) و گفت: تا جان در بدن دارى او را یارى كن و از نصرت او دست مكش تا وقتى كه كشته شوى، حبیب گفت: به پررودگار كعبه جز این نكنم و چشم ترا به این وصیّت روشن نمایم، پس مسلم جهان را وداع كرد در حالى كه بدن او روى دستها بود او را برداشته بودند كه در نزد كشتگان گذارند، پس صداى كنیزك او به نُدبه بلند شد كه یَابْنَ عَوْسَجَتاهُ یا سَیّداه.
و معلوم مى شود كه مسلم بن عوسجه از شجاعان نامى روزگار بود چنانكه شَبَث شجاعت او را در آذربایجان مشاهده كرده بود و آن را تذكره نمود، و در زمانى كه مسلم بن عقیل به كوفه آمده بود مسلم بن عوسجه وكیل او بود در قبض اموال و بیع اسلحه و اخذ بیعت. و با این حال از عُبّاد روزگار بود و پیوسته در مسجد كوفه در پاى ستونى از آن مشغول به عبادت و نماز بود چنانكه از «اَخبار الطّوال» دینورى معلوم مى شود، و او را اهل سِیَر اوّل اصحاب حسین (علیه السلام) گفته اند و كلمات او را در شب عاشورا شنیدى و در كربلا مقاتله سختى نمود و به این رجز مترنّم بود:
اِنْ تَسْأَلوُا عنّى فَّاِنّى ذوُلُبَدٍ ----- مِنْ فَرْعِ (1135)قَوْمٍ مِنْ ذُرى بنى اَسَدٍ
فَمَنْ بَغانا حآئِدٌ عَنِ الرَّشَدِ ----- وَ كافِرٌ بِدینِ جَبّارٍ صَمَدٍ
و كُنْیه آن بزرگوار ابو جَحْل است چنان كه كُمیت اسدى در شعر خود به آن اشاره كرده :
وَ اِنَّ اَبا جَحْلٍ قَلیلٌ مُجَحَّلٌ .
جَحْل به تقدیم جیم بر حاء مُهمله، یعنى مهتر زنبوران عسل و مُجَحَّل كمُّعَظَّم، یعنى صریع و بر زمین افكند شده، و قاتل او مسلم ضبابى و عبدالرّحمن بجلى است.
بالجمله؛ دوباره لشكر به هم پیوستند و شمر بن ذى الجوشن علیه اللّعنة از میسره بر میسره لشكر امام (علیه السلام) حمله كرد و آن سعادتمندان با آن اشقیا به قدم ثبات نبرد كردند و طعن نیزه دو لشكر و شمشیر به هم فرود آوردند و سپاه ابن سعد، حضرت امام حسین (علیه السلام) و اصحابش را از هر طرف احاطه كردند و اصحاب آن حضرت با آن لشكر قتال سختى نمودند و تمام جَلادت ظاهر نمودند و مجموع سواران لشكر آن حضرت سى و دو تن بودند كه مانند شعله جوّاله حمله مى افكندند و سپاه ابن سعد را از چپ و راست پراكنده مى نمودند.
عروة بن قیس كه یكى از سركردگان لشكر پسر سعد بود و چون این شجاعت و مردانگى از سپاه امام (علیه السلام) مشاهد كرد، به نزد ابن سعد فرستاد كه یا بن سعد آیا نمى بینى كه لشكر من امروز از این جماعت قلیل چه كشیدند؟ تیراندازان را امر كن كه ایشان را هدف تیر بلا سازند، ابن سعد كمانداران را به تیرانداختن امر نمود.
راوى گفت: اصحاب امام حسین (علیه السلام) قتال شدیدى نمودند تا نصف النّهار روز رسید، حصین بن تمیم كه سر كرده تیراندازان بود چون صبر اصحاب امام حسین(علیه السلام) مشاهده نمود لشكر خود را كه پانصد كماندار به شمار مى رفتند امر كرد كه اصحاب آن حضرت را تیر باران نمایند، آن منافقان حسب الأمر امیر خویش لشكر امام حسین (علیه السلام) را هدف تیر و سهام نمودند و اسبهاى ایشان را عَقْر (یعنى پى) و بدنهاى آنها را مجروح نمودند.
راوى گفت: كه مقاتله كردند اصحاب امام حسین (علیه السلام) با لشكر عمر سعد قتال بسیار سختى تا نصف النّهار و لشكر پسر سعد را توانائى نبود كه بر ایشان بتازد جز از یك طرف زیرا كه خیمه ها را به هم متصل كرده بودند و آنها را از عقب سر و یمین و یسار قرار داده بودند. عمر سعد كه چنین دید جمعى را فرستاد كه خیمه ها را بیفكنند تا بر آنها احاطه نمایند سه چهار نفر از اصحاب امام حسین (علیه السلام) در میان خیمه ها رفتند هنگامى كه آن ظالمان مى خواستند خیمه ها را خراب كنند بر آنها حمله مى كردند و هر كه را مى یافتند مى كشتند یا تیر به جانب او مى افكندند و او را مجروح مى نمودند، عمر سعد كه چنین دید فریاد كشید كه خیمه ها را آتش زنید و داخل خیمه ها نشوید، پس آتش آوردند خیمه را سوزانیدند، سیّد الشّهداء (علیه السلام) فرمود: بگذارید آتش زنند زیرا كه هر گاه خیمه ها را بسوزانند نتوانند از آن بگذرند و به سوى شما آیند و چنین شد كه آن حضرت فرموده بود.
راوى گفت: حمله كرد شمر بن ذى الجوشن علیه اللعّنة به خیمه حضرت امام حسین (علیه السلام) و نیزه اى كه در دست داشت بر آن خیمه مى كوبید و ندا در داد كه آتش بیاورید تا من این خیمه را با اهلش آتش زنم.
راوى گفت: زنها صیحه كشیدند و از خیمه بیرون دویدند، جناب امام حسین (علیه السلام) بر شمر صیحه زد كه اى پسر ذى الجوشن تو آتش مى طلبى كه خیمه را بر اهل من آتش زنى؟ خداوند بسوزاند ترا به آتش جهنّم. حُمَیْد بن مُسْلم گفت: كه من به شمر گفتم سبحان اللَّه! این صلاح نیست براى تو كه جمع كنى در خود دو خصلت را یكى آنكه عذاب كنى به عذاب خدا كه سوزانیدن باشد و دیگر آنكه بكشى كودكان و زنان را، بس است براى راضى كردن امیر كشتن تو مردان را، شمر به من گفت: تو كیستى؟ گفتم: نمى گویم با تو كیستم و ترسیدم كه اگر مرا بشناسد نزد سلطان براى من سعایت كند، پس آمد به نزد او شبث بن رِبْعى و گفت: من نشنیدم مقالى بدتر از مقال تو و ندیدم موقفى زشت تر از موقف تو، آیا كارت به جائى رسیده كه زنها را بترسانى، پس شهادت مى دهم كه شمر حیا كرد و خواست برگردد كه زُهیر بن قَین(رضى الله عنه) با ده نفر از اصحاب خود بر شمر و اصحابش حمله كردند و ایشان را از دور خِیام متفرق ساختند، و اباعزّه (به زاء معجمه) ضَبابى را كه از اصحاب شِمر بود به قتل رسانیدند، لشكر عمر سعد كه چنین دیدند بر ایشان هجوم آوردند و چون لشكر امام حسین (علیه السلام) عددى قلیل بودند اگر یك تن از ایشان كشته گشتى ظاهر و مبیّن گشتى و اگر از لشكر ابن سعد صد كس مقتول گشتى از كثرت عدد نمودار نگشتى.
و بالجمله؛جنگ سختى شد و قتلى و جریح بسیارى گشت تا آنكه وقت زوال رسید.

تذكره اَبو ثمامه نماز را در خدمت امام حسین(علیه السلام) و شهادت حبیب بن مظاهر

ابو ثُمامه صیداوى كه نام شریفش عمرو بن عبداللَّه است چون دید وقت زوال است به خدمت امام (علیه السلام) شتافت و عرض كرد: یا ابا عبداللَّه، جان من فداى تو باد! همانا مى بینم كه این لشكر به مقاتلت تو نزدیك گشته اند و لكن سوگند به خداى كه تو كشته نشوى تا من در خدمت تو كشته شوم و به خون خویش غلطان باشم و دوست دارم كه این نماز ظهر را با تو بگزارم آنگاه خداى خویش را ملاقات كنم، حضرت سر به سوى آسمان برداشت پس فرمود: یاد كردى نماز را خدا ترا از نماز گزاران و ذاكرین قرار دهد، بلى اینك وقت آن است، پس فرمود از این قوم بخواهید تا دست از جنگ بردارند تا ما نماز گزاریم، حُصَین بن تمیم چون این بشنید فریاد برداشت كه نماز شما مقبول در گاه اِله نیست، حبیب بن مظاهر فرمود: اى حِمار غدّار نماز پسر رسول خدا (صلى الله علیه و آله) قبول نمى شود و از تو قبول خواهد شد؟!!!
حُصَین بر حبیب حمله كرد حبیب نیز مانند شیر بر او تاخت و شمشیر بر او فرود آورد و بر صورت اسب او واقع شد حُصَین از روى اسب بر زمین افتاد پس اصحاب آن ملعون جلدى كردند و او را از چنگ حبیب ربودند پس حبیب رجز خواند فرمود:
اُقْسِمُ لَوْ كُنّا لَكُمْ اَعْداداً ----- اَوْشَطْرَكُمْ وَلّیْتُمُ الَاْكْتادا(1136)
یا شَرَّ قَوْمٍ حَسَباًوَ اَدّاً(1137)
ونیز مى فرمود:
اَنَا حبیبٌ وَاَبى مُظَهَّرٌ ----- فارسُ هَیْجآءٍوَ حَرْبٍ تَسْعَرُ
اَنْتُمْ اَعَدُّ عُدَّةً وَ اكْثَرُ ----- وَنَحْنُ اَوْ فی مِنْكُمْ وَاَصْبَرُ
وَنَحْنُ اَوْلى حُجَّةً وَاَظْهَرُ ----- حَقّاً وَاَتْقى مِنْكُمْ وَاَعْذَرُ (1138)
ببین اخلاص این پیر هنرمند ----- چه خواهد كرد در راه خداوند
رَجَز خواند و نسب فرمود آنگاه ----- مبارز خواست ازآن قوم گمراه
چنان رزمى نمود آن پیر هشیار ----- كه برنام آوران تنگ آمدى كار
سر شمشیر آن پیرجوانمرد ----- همى مرد از سر مركب جداكرد
به تیغ تیز در آن رزم و پیكار ----- فكنداز آن جماعت جمع بسیار
بالجمله،قتال سختى نمود تا آنكه به روایتى شصت و دو تن را به خاك هلاك انداخت، پس مردى از بنى تمیم كه او را بُدیْل بن صریم مى گفتند بر آن جناب حمله كرد و شمشیر بر سر مباركش زد وشخصى دیگر از بنى تمیم نیزه بر آن بزرگوار زد كه او را بر زمین افكند حبیب خواست تا برخیزد كه حُصَیْن بن تمیم شمشیر بر سر او زد كه او را از كار انداخت پس آن مرد تمیمى فرود آمد و سر مباركش را از تن جدا كرد، حصین گفت كه من شریك تواَم در قتل او سر را به من بده تابه گردن اسب خود آویزم و جولان دهم تا مردم بدانند كه من در قتل او شركت كرده ام آنگاه بگیر آن را وببر به نزد عبیداللَّه بن زیاد براى اخذ جایزه، پس سر حبیب را گرفت و به گردن اسب خویش آویخت و در لشكر جولانى داد و به او ردّكرد .
چون لشكر به كوفه برگشتند آن شخص تمیمى سر را به گردن اسب خویش آویخته روبه قصرالأماره ابن زیاد نهاده بود، قاسم پسر حبیب كه در آن روز غلامى مراهق بود سر پدر را دیدار كرد دنبال آن سوار را گرفت و از او مفارقت نمى نمود، هرگاه آن مرد داخل قصر الأماره مى شد او نیز داخل مى گشت و هر گاه بیرون مى آمد او نیز بیرون مى آمد.
آن مرد سوار از این كار به شكّ افتاده گفت: چه شده ترا اى پسر كه عقب مرا گرفته و از من جدا نمى شوى؟ گفت: چیزى نیست، گفت: بى جهت نیست مرا خبر بده، گفت: این سرى كه با تو است پدر من است آیا به من مى دهى تا او را دفن نمایم، گفت: اى پسر! امیر راضى نمى شود كه اودفن شود و من هم مى خواهم جائزه نیكى به جهت قتل او از امیر بگیرم، گفت: لكن خداوند به تو جزانخواهد داد مگر بدترین جزاها، به خدا سوگند كشتى او را در حالى كه او بهتر از تو بود، این بگفت و بگریست و پیوسته درصدد انتقام بود تازمان مصعب بن زبیر، كه قاتل پدر خود را بكشت (1139) اَبُومِخِنَف از محمّد بن قیس روایت كرده كه چون حبیب شهید گردید، درهم شكست قتل او حسین (علیه السلام) را، و در این حال فرمود:
اَحْتَسِبُ نَفسی وَحُماة اَصْحابی (1140)
ودربعض مَقاتل است كه فرمود :للَّه دَرُّكَ یا حَبیبُ!همانا تو مردى صاحب فضل بودى ختم قرآن در یك شب مى نمودى. و مخفى نماند كه حبیب از حَمَله علوم اهل بیت و از خواصّ اصحاب امیرالمؤمنین (علیه السلام) به شمار رفته.
و روایت شده كه وقتى میثم تمّار را ملاقات كرد و با یكدیگر سخنان بسیار گفتند، پس حبیب گفت كه گویا مى بینم شیخى را كه اَصْلَع است یعنى پیش سر او مو ندارد و شكم فربهى دارد و خربزه مى فروشد در نزد دارالرّزق او را بگیرند وبراى محّبت داشتن او به اهل بیت رسالت او را به دار كشند، و بر دار شكمش را بدرند. و غرضش میثم بود و چنان شد كه حبیب خبر داد.
و در آخر روایت است كه حبیب از جمله آن هفتاد نفر بود كه یارى آن امام مظلوم كردند و در برابر كوههاى آهن رفتند و سینه خود را در برابر چندین هزار شمشیر و تیر سپر كردند، و آن كافران ایشان را امان مى دادند و وعده مالهاى بسیار مى كردند و ایشان ابا مى نمودند و مى گفتند كه دیده ما حركت كند و آن امام مظلوم شهید شود ما را نزد خدا عذرى نخواهد بود تا آنكه، همه جانهاى خود را فداى آن حضرت(علیه السلام) كردند و همه بر دور آن حضرت كشته افتادند، رحمة اللَّه و بركاته علیهم اجمعین .
و در احوال حضرت مسلم (رحمهم الله) كلمات حبیب بعد از كلام عابس مذكور شد، وكُمَیْت اسدى اشاره به شهادت حبیب كرده در شعر خود به این بیت:
سِوى عُصْبَةٍفیهِمْ حَبیبٌ مُعَفَّرٌ ----- قَضى نَحْبَهُ وَالْكاهِلِىُّ مُرَمَّلٌ
و مرادش از كاهلى اَنَس ابن الحرث الأسدى الكاهلى است كه از صحابه كِبار است، و اهل سنّت در حال او نوشته اند كه وقتى از حضرت رسول (صلى الله علیه و آله) شنید در حالى كه حضرت سیّدالشهداء (علیه السلام) در كنار او بود كه فرمود: همانا این پسر من كشته مى شود در زمینى از زمینهاى عراق پس هر كه او را درك كرد یارى كند او را.پس اَنَس بود تا در كربلا در یارى حضرت سیّد الشّهداء (علیه السلام) شهید شد.
مؤلّف گوید: كه بعضى گفته اند حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه و هانى بن عروه و عبداللَّه بن یَقْطُرنیز از صحابه رسول خدا (صلى الله علیه و آله) بوده اند .و در شرح قصیده ابى فراس است كه در روز عاشورا جابر بن عُرْوَه غِفارىّ كه پیرمردى بود سالخورده و در خدمت پیغمبر (علیه السلام) بوده و در بَدر و حُنین حاضر شده بود براى یارى پسر پیغمبر (صلى الله علیه و آله) كَمَر خود را به عمامه اش بست محكم، پس ابروهاى خود را كه از پیرى به روى چشمانش واقع شده بود بلند كرد و با دستمال خود ببست حضرت امام حسین (علیه السلام) او را نظاره مى كرد و مى فرمود: شَكَرَ اللَّهُ سَعْیَكَ یا شیخ پس حمله كرد و پیوسته جهاد كرد تا شصت نفر را به قتل رسانید آنگاه شهید گردید. (رضى الله عنه)