منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

متنبّه شدن حرُّ بن یزید وانابت ورجوُع اوبه سوى آن امام شهید

حُرّ بن یزید چون تصمیم لشكر را برامر قتال دید و شنید صیحه امام حسین(علیه السلام) راكه مى فرمود:
اَما مِنْ مُغیثٍ یُغیثُنا لِوَجْهِ اللَّهِ، اَما مِنْ ذآبٍّ یَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللَّه (صلى الله علیه و آله) .
این استغاثه كریمه اورا از خواب غفلت بیدار كرد لاجرم به خویش آمد ورو به سوى پسر سعد آورد وگفت: اى عُمر! آیا با این مرد مقاتلت خواهى كرد؟ گفت: بلى! واللَّه، قتالى كنم كه آسانتر او آن باشد كه این سرها از تن پرد و دستها قلم گردد،گفت: آیانمى توانى كه این كار را از در مسالمت به خاتمت برسانى؟ عُمرگفت: اگر كار به دست من بود چنین مى كردم لكن امیر تو عبیداللَّه بن زیاد از صُلح اباكرد و رضا نداد.
حُرّ آزرده خاطر از وى بازگشت ودر موقفى ایستاد، قُرّة بن قیس كه یك تن از قوم حُرّبود بااو بود، پس حُرّ به او گفت كه اى قُرّه!اسب خود را امروز آب داده اى؟ گفت: آب نداده ام، گفت: نمى خواهى او را سقایت كنى؟ قرّه گفت كه چون حُرّ این سخن را به من گفت به خدا قسم من گمان كردم كه مى خواهد از میان حربگاه كنارى گیرد وقتال ندهد وكراهت دارد از آنكه من بر اندیشه او مطّلع شوم وبه خدا سوگند كه اگر مرا از عزیمت خود خبر داده بود من هم به ملازمت او حاضر خدمت حسین (علیه السلام) مى شدم.
بالجمله؛ حُرّ از مكان خود كناره گرفت واندك اندك به لشكر گاه حسین (علیه السلام) راه نزدیك مى كرد مُهاجر بْن اَوْس به وى گفت: اى حُرّ! چه اراده دارى مگر مى خواهى كه حمله افكنى؟ حُرّاو را پاسخ نگفت و رعده ولرزش اورا بگرفت، مُهاجر به آن سعید نیك اختر گفت: همانا امر تو مارا به شكّ وریب انداخت ؛زیرا كه سوگند به خداى در هیچ حربى این حال را از تو ندیده بودم، واگراز من مى پرسیدند كه شجاعترین اهل كوفه كیست از تو تجاوز نمى كردم وغیر ترا نام نمى بردم این لرزه ورعدى كه در تو مى بینم چیست؟ حُرّگفت: به خدا قسم كه من نفس خویش را در میان بهشت ودوزخ مخیّرمى بینم وسوگند به خداى كه اختیار نخواهم كرد بر بهشت چیزى را اگر چه پاره شوم وبه آتش سوخته گردم، پس اسب خود را دوانید وبه امام حسین (علیه السلام) ملحق گردید در حالتى كه دست بر سر نهاده بود ومى گفت: بار الها! به حضرت تو انابت و رجوع كردم پس بر من ببخشاى چه آنكه در بیم افكندم دلهاى اولیاى ترا واولادپیغمبر ترا.(1101)
ابو جعفرطبرى نقل كرده كه چون حُرّ (رضى الله عنه) به جانب امام حسین(علیه السلام) و اصحابش روان شد گمان كردند كه اراده كار زار دارد، چون نزدیك شد سپر خود را واژگونه كرد دانستند به طلب امان آمده است وقصد جنگ ندارد، پس نزدیك شد وسلام كرد.(1102)
مؤلف گوید: كه شایسته دیدم در این مقام از زبان حُرّ این چند شعر را نقل كنم خطاب به حضرت امام حسین (علیه السلام) ؛
اى درِ تو مقصد ومقصود ما ----- وى رخ تو شاهد ومشهود ما
نقدغمت مایه هرشادئى ----- بندگیت بهْ زهر آزادئى
یار شواى مونس غمخوارگان ----- چاره كن اى چاره بیچارگان
درگذر از جرم كه خواهنده ایم ----- چاره ماكن كه پناهنده ایم
چاره ما ساز كه بى یاوریم ----- گرتو برانى به كه رو آوریم
دارم از لطف ازل منظر فردوس طمع ----- گرچه دربانى میخانه فراوان كردم
سایه اى بر دل ریشم فكن اى گنج مراد ----- كه من این خانه به سوداى تو و یران كردم
پس حُرّ با حضرت امام حسین (علیه السلام) عرض كرد: فداى تو شوم، یابن رَسُول اللَّه(صلى الله علیه و آله) ! منم آن كسى كه ترا به راه خویش نگذاشتم وطریق بازگشت بر تو مسدود داشتم و ترا از راه وبیراه بگردانیدم تابدین زمین بلاانگیز رسانیدم وهرگز گمان نمى كردم كه این قوم با تو چنین كنند وسخن ترا برتو ردّكنند، قسم به خدا! اگر این بدانستم هرگز نمى كردم آنچه كردم. اكنون از آنچه كرده ام پشیمانم وبه سوى خدا تو به كرده ام آیا توبه وانابت مرا در حضرت حقّ به مرتبه قبول مى بینى؟ آن دریاى رحمت الهى در جواب حُرّ ریاحى فرمود: بلى، خداوند از تو مى پذیرد وتو را معفوّمى دارد.
گفت بازآ كه در تو به است باز ----- هین بگیر از عفو ما خطّ جواز
اى درآكه كس زاحرار وعبید ----- روى نومیدى در این در گه ندید
گردو صد جرم عظیم آورده اى ----- غم مخور رو بر كریم آورده اى
اكنون فرودآى وبیاساى، عرض كرد: اگر من در راه تو سواره جنگ كنم بهتر است از آنكه پیاده باشم وآخر امر من به پیاده شدن خواهد كشید. حضرت فرمود: خدا ترا رحمت كند بكن آنچه مى دانى. این وقت حُرّ از پیش روى امام(علیه السلام) بیرون شد و سپاه كوفه را خطاب كرد وگفت: اى مردم كوفه! مادر به عزاى شما بنشیند وبر شما بگرید این مرد صالح را دعوت كردید و به سوى خویش او را طلبیدید چون ملتمس شما را به اجابت مقرون داشت از یارى او برداشتید وبادشمنانش گذاشتید وحال آنكه بر آن بودید كه در راه او جهاد كنید وبذل جان نمائید، پس از درِ غدر ومكر بیرون آمدید وبه جهت كشتن او گرد آمدید و او را گریبان گیر شدید و از هر جانب او را احاطه نمودید تا مانع شوید او رااز توجّه به سوى بلاد وشهرهاى وسیع الهى، لاجرم مانند اسیر در دست شما گرفتار آمد كه جلب نفع و دفع ضرر را نتواند، منع كردید او را و زنان واطفال واهل بیتش را از آب جارى فرات كه مى آشامد از آن یهود ونصارى ومى غلطد در آن كِلاب و خَنازیر واینك آل پیغمبر ازآسیب عطش از پاى در افتادند.
لب تشنگان فاطمه ممنوع از فرات ----- بر مردمان طاغى و یاغى حلال شد
از باد ناگهان اجل گلشن نبى (صلى الله علیه و آله) ----- از پافتاده قامت هر نو نهال شد
چه بد مردم كه شما بودید بعد از پیغمبر، خداوند سیراب نگرداند شما را در روزى كه مردمان تشنه باشند
چون حُرّ كلام بدین جا رسانید گروهى تیر به جانب او افكندند واو بر گشت ودر پیش روى امام (علیه السلام) ایستاد. این هنگام عُمر سعد بانگ در آورد كه اى دُرَیْد(1103) رایت خویش را پیش دار، چون عَلَم رانزدیك آورد عُمر تیرى در چلّه كمان نهاد وبه سوى سپاه سیّدالشّهدا (علیه السلام) گشاد وگفت :اى مردم گواه باشید اوّل كسى كه تیر به لشكر حسین افكند من بودم!؟(1104)
سیّد بن طاوس روایت كرده: پس از آنكه ابن سعد به جانب آن حضرت تیر افكند لشكر او نیز عسكر امام حسین (علیه السلام) را تیر باران كردند ومثل باران بر لشكر آن امام مؤمنان بارید، پس حضرت رو به اصحاب خویش كرده فرمود: برخیزید ومهیّاشوید از براى مرگ كه چاره اى از آن نیست خدا شمارا رحمت كند، همانا این تیرها رسولان قوم اند به سوى شماها. پس آن سعادتمندان مشغول قتال شدند وبه مقدار یك ساعت باآن لشكر نبرد كردند و حمله بعد از حمله افكندند تاآنكه جماعتى از لشكر آن حضرت به روایت محمّد بن ابى طالب موسوى پنجاه نفر از پا در آمدند وشهدشهادت نوشیدند.(1105)
مؤلف گوید: كه چون اصحاب سّیدالشهداء(علیه السلام) حقوق بسیار برما دارند، فَاِنَّهُمْ عَلَیهِم السّلام.
اَلسّابقُونَ اِلَى المَكارِم وَالْعُلى ----- وَالْحائزوُنَ غَدًاحِیاضَ الْكَوْثَر
لَوْلا صَوارمُهُمْ وَ وَقْعُ نِبالِهِمْ ----- لَمْ یَسْمَعِ اْلآ ذانُ صَوْتَ مُكَبِّرٍ
و كعب بن جابر كه از دشمنان ایشان است در حقّ ایشان گفته:
فَلَمَ تَرَعَیْنى مِثْلَهُمْ فى زَمانِهِمْ ----- وَلا قَبْلَهُمْ فىِ النّاسِ اِذ اَنَا یافِعٌ
اَشَدَّ قِراعاً بالسُّیُوفِ لَدَى الْوَغا ----- اَلا كُلُّ مَنْ یَحْمِى الدِّمارُ مُقارعٌ
وَ قَدْ صَبَروُ الِلطَّعنِ وَ الضرْبِ حُسَّرا ----- وَقَدْ نازَلوا لوْ اَنَّ ذلِكَ نافِعٌ
پس شایسته باشد كه آن اشخاصى را كه در حمله اولى شهید شدند و من بر اسم شریفشان مطّلع شدم ذكر كنم و ایشان به ترتیبى كه در «مناقب» ابن شهر آشوب است این بزرگوارنند: (1106)
نُعَیْم بْن عَجلان و او برادر نعمان بن عجلان است كه از اصحاب امیرالمؤمنین(علیه السلام) و عامل آن حضرت بر بحرین و عمّان بوده و گویند این دو تن با نضر كه برادر سوم است از شجعان و از شعراء بوده اند و در صفّین ملازمت آن حضرت داشته اند.
عمران بن كعب حارث الاشجعى كه در رجال شیخ ذكر شده. حنظلة بن عمرو الشّیبانى قاسط بن زهیر و برادرش مُقْسِطْ و در رجال شیخ اسم والدشان را عبداللَّه گفته. كَنانَةِ بن عتیق تغلبى كه از ابطال و قُرا و عُبّاد كوفه به شمار رفته.
عمرو بن ضُبَیْعَة بن قیس التّمیمى و او فارسى شجاع بود، گویند اوّل با عمر سعد بوده پس داخل شده در انصار حسین(علیه السلام) . ضرغامة بن مالك تغلبى، و بعضى گفته اند كه او بعد از نماز ظهر به مبارزت بیرون شد و شهید گردید.
عامر بن مسلم العبدى، و مولاى اوسالم از شیعیان بصره بودند و با سیف بن مالك و ادهم بن امیّه به همراهى یزید بن ثبیط و پسرانش به یارى امام حسین (علیه السلام) آمدند و در حمله اولى شهید گشتند، و در حقّ عامر و زهیر بن سلیم و عثمان بن امیر المؤمنین (علیه السلام) و حّر و زهیر بن قین و عمرو صیداوى و بشر حضرمى فرموده فضل بن عبّاس بن ربیعة بن الحرث بن عبدالمطّلب(رحمهم الله) در خطاب بنى امیّه و طعن بر افعال ایشان:
اَرْجِعُوا عامِرًا وَرَدّوُازُهَیْرًا ----- ثُمَّ عُثْمانَ فَارْجِعُوا غارمینا
وَ ارْجِعُوا الحُرَّ وَ ابْنَ قَیْنٍ وَ قَوْمًا ----- قُتِلوُا حینَ جاوَزوُا اصِفّینًا
اَیْنَ عَمْروٌ وَ اَیْنَ بِشْرٌ وَقَتْلى ----- مِنْهُم بِالْعَراءِ مایُدْ فَنُونا(1107)
سیف بن عبدالّله بن مالك العبدى ،بعضى گفته اند كه او بعد از نماز ظهر به مبارزت بیرون و شهید شد(رضى الله عنه) . عبدالّرحمن بن عبد الّله الأرحبى الهمدانى و این همان كس است كه اهل كوفه او را با قیس بن مُسهر به سوى امام حسین (علیه السلام) به مكّه فرستادند با كاغذهاى بسیار روز دوازدهم ماه رمضان بود كه خدمت آن حضرت رسیدند.
حباب بن عامر التّیمى از شیعیان كوفه است با مسلم بیعت كرده و چون كوفیان با مسلم جفا كردند حباب به قصد خدمت امام حسین (علیه السلام) حركت كرده و در بین راه به آن حضرت ملحق شد .
عَمْرو الجُنْدُعى؛ ابن شهر آشوب او را از مقتولین در حمله اولّى شمرده و لكن بعض اهل سِیَر گفته اند كه او مجروح روى زمین افتاده بود و ضربتى سخت بر سر او رسیده بود قوم او، او را از معركه بیرون بردند، مدّت یك سال مریض و صاحب فراش بود در سر سال وفات كرد و تأئید مى كند این مطلب را آنچه در زیارت شهداء است: اَلسَّلامُ عَلَى الْمُرَتَّثِ مَعَهُ عَمْرو بْنِ عَبْدِاللَّهِ الْجُنْدُعى.
حُلاس (به حاء مهمله كغُراب)بن عمرو الازدى الرّاسبى، و برادرش نعمان بن عمرو از اهل كوفه و از اصحاب امیرالمؤمنین (علیه السلام) بوده، بلكه حلاس از سرهنگان لشكر آن حضرت در كوفه بوده.
سَوّارِ بنِ اَبى عُمَیْر النَّهْمى در حمله اولى مجروح در میان كشتگان افتاد او را اسیر كردند به نزد عمر سعد بردند. عمر خواست او را بكشد قوم او شفاعتش كردند او را نكشت لكن به حال اسیرى و مجروح بود تا شش ماه پس از آن وفات كرد مانند مُوَقَّع بن ثُمامه كه او نیز مجروح افتاده بود قوم او، او را به كوفه بردند و مخفى كردند، ابن زیاد مطلع شد فرستاد تا او را بكشند، قوم او از بنى اسد شفاعتش كردند او را نكشت لكن او را در قید آهن كرده فرستاد او را به زاره(موضعى به عمّان) موقّع از زحمت جراحتها مریض بود تا یك سال، پس از آن در همان زاره وفات فرمود.
و اشاره به او كرده كُمَیت اَسَدى در این مصراع: وَ اِنَّ اَبا موسى اَسیرٌ مُكَبَّلٌ.(ابو موسى كنیه مُوَقَّع است).
و بالجمله؛ در زیارت شهداء است: اَلسَّلامُ عَلَى الْجریحِ الْمَاْسُور سَوّارِ بن اَبى عُمیرِ النَهْمى.
عمار بن ابى سَلامة الدّالا نى الهمدانى از اصحاب امیرالمؤمنین(علیه السلام) و از مجاهدین در خدمتش به شمار رفته بلكه بعضى گفته اند كه او حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) را نیز درك كرده.
زاهر مولى عمرو بن الحَمِق جدّ محمّد بن سنان زاهرى در سنه شصتم به حج مشرّف شده و به شرف مصاحبت حضرت سیّدالشهداء نائل شده و در خدمتش بود تا در روز عاشوراء در حمله اولى شهید گشت.
از قاضى نعمان مصرى مروى است كه چون عمروبن الحَمِق از ترس معاویه گریخت به جانب جزیره و مردى از اصحاب امیرالمؤمنین (علیه السلام) كه نامش زاهر بود با او همراه بود، چون مار عمرو را گزید بدنش ورم كرد، زاهر را فرمود كه حبیبم رسول خدا (صلى الله علیه و آله) مرا خبر داده كه شركت مى كند در خون من جنّ و انس و ناچار من كشته خواهم گشت؛ در این وقت اسب سوارانى كه در جستجوى او بودند ظاهر شدند عمرو به زاهر فرمود كه تو خود را پنهان كن این جماعت به جستجوى من مى آیند و مرا مى یابند و مى كشند و سرم را با خود مى برند و چون رفتند تو خود را ظاهر كن و بدن مرا از زمین بردار و دفن كن. زاهر گفت: تا من تیر در تركش دارم با ایشان جنگ مى كنم تا آنگاه با تو كشته شوم، عمرو فرمود: آنچه من مى گویم بكن كه در امر من نفع مى دهد خدا ترا. زاهر چنان كرد كه عمرو فرموده بود و زنده بماند تا در كربلا شهید شد(رضى الله عنه)
جَبَلَة بنِ على الشّیبانى از شجاعان اهل كوفه بوده.
مسعود بن الحجّاج التیمى و پسرش عبدالرحمن از شجاعان معروفین بوده اند با ابن سعد آمده بود در ایامى كه جنگ نشده بود آمدند خدمت امام حسین (علیه السلام) سلام كنند بر آن حضرت پس سعادت شامل حالشان شده خدمت آن حضرت ماندند تا در حمله اولى شهید گشتند.
زهیر بن بشر الخثعمى. عمار بن حسّان بن شریح الطّائى از شیعیان مخلص بوده و با حضرت امام حسین(علیه السلام) از مكه مصاحبت كرده تا دركربلا.
و پدرش حسّان از اصحاب امیرالمؤمنین (علیه السلام) بوده و در صِفیِن در ركاب آن حضرت شهید شده. و در رجال، اسم عمّار را عامر گفته اند، و از اَحفاد اوست عبداللَّه بن احمد بن عامر بن سلیمان بن صالح بن وهب بن عامر مقتول به كربلا ،ابن حسّان و عبداللَّه مُكَنَّى است به ابوالقاسم و صاحب كتبى است كه از جمله آنها است «كتاب قضایا امیرالمؤمنین(علیه السلام) » روایت مى كند آن را از پدرش ابوالجعد احمد بن عامر و شیخ نجاشى روایت كرده از عبداللَّه بن احمد مذكور كه گفت: پدرم متولّد شد سنه صد و پنجاه و هفت و ملاقات كرد شیخ ما حضرت رضا (علیه السلام) را در سنه صد و نود و چهار و وفات كرد حضرت رضا (علیه السلام) در طوس سنه دویست و دو، روز سه شنبه هیجدهم جمادى الاولى و من ملاقات كردم حضرت ابوالحسن ابو محمّد (علیه السلام) را و پدرم مؤذن آن دو بزرگوار بود الخ (1108)پس معلوم شد كه ایشان بیت جلیلى بوده اند از شیعه قدّس اللَّه ارواحهم.
مسلم بن كثیر ازدىّ كوفى تابعى گویند از اصحاب امیرالمؤمنین (علیه السلام) بوده و در ركاب آن حضرت در بعضى حروب زخمى به پایش رسیده بود و خدمت سّیدالشهداء (علیه السلام) از كوفه به كربلاء مشرف شده در روز عاشورا در حمله اولى شهید شد و «نافع» مولاى او بعد از نماز ظهر شهید گردید.
زهیر بن سلیم ازدىّ و این بزرگوار از همان سعادتمندان است كه در شب عاشورا به اردوى همایونى حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) ملحق شدند.
عبداللَّه و عبیداللَّه پسران یزید بن ثُبَیْط(1109)عبدى بصرىّ.
ابو جعفر طبرى روایت كرده كه جماعتى از مردم شیعه بصره جمع شدند در منزل زنى از عبدالقیس كه نامش ماریه بنت منقذ و از شیعیان بود و منزلش مجمع شیعه بود و این در اوقاتى بود كه عبیداللَّه بن زیاد به كوفه رفته بود و خبر به او رسیده بود از اقبال و توجّه امام حسین (علیه السلام) به سمت عراق، ابن زیاد نیز راهها را گرفته و به عامل خود در بصره نوشته بود كه براى دیده بانها جائى درست كنند و دیده بان در آن قرار دهند و راهها را پاسبانان گذارند كه مبادا كسى ملحق به آن حضرت شود پس یزید بن ثبیط كه از قبیله عبدالقیس و از آن جماعت شیعه بود كه در خانه آن زن مؤمنه جمع شده بودند، عزم كرد كه به آن حضرت ملحق شود، او را ده پسر بود، پس به پسران خود فرمود كه كدام از شماها با من خواهید آمد؟ دو نفر از آن ده پسر مهیّاى مصاحبت او شدند، پس با آن جماعتى كه در خانه آن زن جمع بودند فرمود كه من قصد كرده ام ملحق شوم به امام حسین (علیه السلام) و اینك بیرون خواهم شد. شیعیان گفتند كه مى ترسیم بر تو از اصحاب پسر زیاد، فرمود: به خدا سوگند! هر گاه برسد شتران یا پاهاى ما به جادّه، و راه دیگر سهل است بر من و وحشتى نیست بر من از اصحاب ابن زیاد كه به طلب من بیایند؛ پس از بصره بیرون شد و از غیر راه بیابان قفر و خالى سیر كرد تا در ابطح به امام حسین (علیه السلام) رسید، فرود آمد و منزل و مأواى خود را درست كرد، پس رفت به سوى رحل و منزل آن حضرت و چون خبر او به حضرت امام حسین (علیه السلام) رسید به دیدن او بیرون شد به منزل او كه تشریف برد، گفتند: به قصد شما به منزل شما رفت، حضرت در منزل او نشست به انتظار او، از آن طرف آن مرد چون حضرت را در جایگاه خود ندید احوال پرسید، گفتند به منزل تو تشریف بردند. یزید برگشت به منزل خود، آن جناب را دید نشسته. پس آیه مباركه را خواند .
«بِفَضْلِ اللَّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذلِكَ فَلْیَفرَحوُا».(1110)
پس سلام كرد به آن حضرت و نشست در خدمتش و خبر داد آن حضرت را كه براى چه از بصره به خدمتش آمده، حضرت دعاى خیر فرمود براى او پس با آن حضرت بود تا در كربلا شهید شد با دو پسرش عبداللَّه و عبیداللَّه.(1111)
بعضى از اهل سِیَر ذكر كرده اند كه وقتى یزید از بصره حركت كرد عامر و مولاى او سالم و سیف بن مالك واَدْهم بن اُمیّه نیز با او همراه بودند و ایشان نیز در كربلا شهید شدند و در مرثیه یزید و دو پسرانش، پسرش عامر بن یزید گفته:
یا فَرْ وَ قُومی فَانْدُبی ----- خَیْرَ الْبَرِیَّةِ فِی الْقُبُورِ
وَ اَبْكى الشَّهیدَ بِعَبْرَةٍ ----- مِنْ فَیْضِ دَمْعٍ ذى دُروُرٍ
وَ ارْثِ الْحُسَیْنَ مَعَ التَّفَجُّعِ ----- وَالتَّأَوُّهِ وَالزَّفیرِ
قَتَلوُا الْحرامَ مِنَ الاَْئمَّةِ ----- فِی الحَرامِ مِنَ الشّهُوُرِ
وَابْكى یَزیدَ مُجَدَّلاً ----- وَ ابْنَیْهِ فى حَرِّ الهَجیرِ
مُتَرمِّلینَ دِمائُهُمْ ----- تَجْرى عَلى لَبَبِ النُّحُورِ
یا لَهْفَ نَفْسى لَم تَفُزْ ----- مَعَهُم بِجَنّاتٍ وَ حُورٍ
و نیز از اشخاصى كه در اوّل قتال شهید شدند:
جَنْدَب بن حُجرِ كِندىّ خَوْلانىّ است كه از اصحاب امیرالمؤمنین (علیه السلام) به شمار رفته. وجَنادَةِبن كعب انصارى است كه از مكّه با اهل و عیال خود در خدمت امام حسین (علیه السلام) بوده و پسرش: عمرو بن جنادة بعد از قتل پدر به امر مادرش به جهاد رفت و شهید شد. و سالم بن عمرو. قاسم بن الحبیب الازدى. بكربن حىّ التیّمى. جُوَیْنِ بن مالك التیّمى. اُمیّة بن سعد الطااّئى. عبداللَّه بن بشر كه از مشاهیر شجاعان بوده. بشر بن عمرو. حجّاج بن بدر بصرى حامل كتاب مسعود بن عمرو از بَصره به خدمت امام حسین(علیه السلام) رسید، و رفیقش. قَعْنَبِ بن عمرو نَمرىّ بصرىّ. عائذ بن مُجَمَّع بن عبداللَّه عائذى، «رضوان اللَّه علیهم اجمعین» و ده نفر از غلامان امام حسین (علیه السلام) ، و دو نفر از غلامان امیرالمؤمنین (علیه السلام) .
مؤلّف گوید: كه اسامى بعضى از این غلامان كه شهید شده اند از این قرار است:
اسلم بن عمرو و او پدرش تركى بود و خودش كاتب امام حسین (علیه السلام) ؛ و دیگر:
قارب بن عبداللَّه دئلى كه مادرش كنیز حضرت امام حسین (علیه السلام)بوده؛ و دیگر:
مُنْحِج بن سَهم غلام امام حسن (علیه السلام) . با فرزندان امام حسن (علیه السلام) به كربلا آمد و شهید شد. سعد بن الحرث غلام امیرالمؤمنین (علیه السلام) .
نصر بن ابى نیزر غلام آن حضرت نیز و این نصر پدرش همان است كه در نخلستان امیرالمؤمنین (علیه السلام) كار مى كرد. حرث بن نبهان غلام حمزه، الى غیر ذلك.
و بالجمله؛ چون در این حمله جماعت بسیارى از اصحاب سیّد الشهداء(علیه السلام) شهید شدند شهادتشان در حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) تأثیر كرد پس در آن وقت جناب امام حسین (علیه السلام) از روى تأسف دست فرا برد و بر محاسن شریف خود نهاد و فرمود: شدّت كرد غضب خدا بر یهود هنگامى كه از براى خدا فرزند قرار دادند، و شدّت كرد خشم خدا بر نصارى هنگامى كه سه خدا قائل شدند، و شدت كرد غضب خدا بر مجوس وقتى كه به پرستش آفتاب و ماه پرداختند، و شدید است غضب خدا بر قومى كه متّفق الكلمه شدند بر ریختن خون فرزند پیغمبر خودشان، به خدا سوگند! به هیچ گونه این جماعت را اجابت نكنم از آنچه در دل دارند تا هنگامى كه خدا را ملاقات كنم و به خون خویش مخضّب باشم. (1112)
مخفى و مستور نماند كه جماعتى از وجوه لشكر كوفه از دل رضا نمى دادند كه با جناب امام حسین (علیه السلام) رزم آغازند و خود را مطرود دارَیْن سازند، از این جهت كار مقاتلت به مماطلت مى رفت و امر مبارزت به مسامحت مى گذشت و در خلال این حال اِرسال رُسل و تحریر مَكاتیب تقریر یافت و روز عاشورا نیز تا قریب به چاشتگاه كار بدینگونه مى رفت، این هنگام بر مردم پر ظاهر گشت كه فرزند پیغمبر لباس ذلّت در بر نخواهد كرد و عبیداللَّه بن زیاد بَغْضاى آن حضرت را دست بر نخواهد داشت، لا جَرم از هر دو سوى رزم را تصمیم عزم دادند.
اول كس از سپاه ابن سعد كه به میدان مبارزت آمد یسار غلام زیاد بن ابیه و سالم غلام ابن زیاد بود كه با هم به میدان آمدند، از میان اصحاب امام حسین(علیه السلام) عبداللَّه بن عمیر كلبى به مبارزت ایشان بیرون شد، گفتند: تو كیستى كه به میدان ما آمده اى؟ گفت: منم عبداللَّه بن عمیر. گفتند: ترا نشناسیم برگرد و زُهَیر بن قین یا حَبیب بن مظاهر یا بریر را به سوى ما بفرست، و یسار مقدّم بر سالم بود، عبداللَّه با او گفت كه اى پسر زانیه! مگر اختیار ترا است كه هر كه بخواهى برگزینى؟ این بگفت و بر او حمله كرد و تیغ بر او راند و او را در افكند، سالم غلام ابن زیاد چون این را بدید تاخت تا یسار را یارى كند، اصحاب امام حسین (علیه السلام) عبداللَّه را بانگ زدند كه خویشتن را واپاى كه دشمن رسید، عبداللَّه چون مشغول مقتول خویش بود اصغاى این مطلب نفرمود، لاجرم «سالم» رسید و تیغ بر عبداللَّه فرود آورد عبداللَّه دست چپ را به جاى سپر وقایه سر ساخت لاجرم انگشتانش از كف جدا شد و عبداللَّه بدین زخم ننگریست و چون شیر زخم خورده عنان برتافت و سالم را به زخم شمشیر از قفاى یسار به دارالبوار فرستاد پس به این اشعار رَجز خواند:
اِنْ تُنكِرونى فَاَنَا اْبُن كلْبِ ----- حَسْبى بِبَیْتى فى عُلَیْمٍ (1113)حَسْبى
اِنّىِ امْرَءٌ ذُوُمِرَّةٍ(1114)وَ عَصْبٍ (1115)----- وَ لَسْتُ بِالْخَوّارِ (1116) عِنْدَ النَّكْبِ
پس عمرو بن الحجّاج با جماعت خودازسپاه كوفه برمیمنه لشكرامام حسین(علیه السلام) حمله كرد، اصحاب امام چون دیدند زانو بر زمین نهادند و نیزه هاى خود را به سوى ایشان دراز كردند، خیل دشمن چون رسیدند از سنان ایشان بترسیدند و پشت دادند، پس اصحاب امام حسین (علیه السلام) ایشان را تیر باران نمودند بعضى در افتادند و جان دادند و گروهى بخستند و بجستند.
این وقت مردى از قبیله بنى تمیم كه او را عبداللَّه بن حَوْزَه مى گفتند رو به لشكر امام حسین (علیه السلام) آورد و مقابل آن حضرت ایستاد و گفت: یا حسین! یا حسین! آن حضرت فرمود چه مى خواهى؟
قالَ: اَبْشِرْ بِالنّارِ فَقالَ: كَلاّ اِنّی اَقدَمُ عَلى رَبٍّ رَحیمٍ وَ شَفیعٍ مُطاعٍ
حضرت فرمود: این كیست؟ گفتند: ابن حَوزه تمیمى است، آن حضرت خداوند خویش را خواند و گفت: بارالها! او را به سوى آتش دوزخ بكش. در زمان، اسب اِبن حَوزه آغاز چموشى نهاد و او را از پشت خود انداخت چنانكه پاى چپش در ركاب بند بود و پاى راستش واژگونه برفراز بود، مسلم بن عَوسَجَه جلدى كرد و پیش تاخت و پاى راستش را به شمشیر از تن نحسش انداخت پس اسب او دویدن گرفت و سر او به هر سنگ و كلوخى و درختى مى كوبید تا هلاك شد و حقّ تعالى روحش را به آتش دوزخ فرستاد، پس امر كارزار شدّت كرد و از جمیع، جماعتى كشته گشت.(1117)
مبارزات حرّبن یزید ریاحى(رضى الله عنه) :
این وقت حُر بن یزید بر اصحاب عمر سعد چون شیر غضبناك حمله كرد و به شعر عَنْتَرَه تمثل جست:
مازِلْتُ اَرْمِیْهِمْ بِثُغْرَةِ(1118)نَحْرِهِ ----- وَ لَبانِهِ حَتّى تَسَرْبَلَ بالدَّمِ
و هم رجز مى خواند و مى گفت:
اِنّى اَنَا الْحُرُ وَ مَاْوَى الضَّیفِ ----- اَضْرِبُ فی اَعْناقِكُمْ بِالسَّیْفِ
عَنْ خَیْرِ مَنْ حَلَّ بِاَرْض الْخَیْفِ (1119) ----- اَضرِبُكُمْ وَ لا اَرى مِنْ حَیْفٍ
راوى گفت: دیدم اسب او را كه ضربت بر گوشها و حاجب او وارد شده بود و خون از او جارى بود حُصَین بن تمیم رو كرد به یزید بن سفیان و گفت: اى یزید! این همان حّر است كه تو آرزوى كشتن او را داشتى اینك به مبارزت او بشتاب. گفت: بلى و به سوى حرّ شتافت و گفت: اى حرّ میل مبارزت دارى؟ گفت: بلى! پس با هم نبرد كردند. حُصین بن تمیم گفت: به خدا قسم مثل آنكه جان یزید در دست حرّ بود او را فرصت نداد تا به قتل رسانید، پس پیوسته جنگ كرد تا آنكه عمرسعد امر كرد حصین بن تمیم را با پانصد كماندار اصحاب حسین را تیر باران كنند، پس لشكر عمر سعد ایشان را تیر باران كردند زمانى نكشید كه اسبهاى ایشان هلاك شدند و سواران پیاده گشتند. اَبو مِخنف از ایوب بن مشرح حیوانى نقل كرده كه گفت: واللَّه! من پى كردم اسب حرّ را و تیرى بر شكم اسب او زدم كه به لرزه و اضطراب در آمد آنگاه به سر در آمد.
مؤلف گوید: كه گویا حسّان بن ثابت در این مقام گفته:
وَ یَقوُلُ لِلطَّرْفِ (1120) اِصْطَبِرْلِشَبَأ(1121)الْقَنا ----- فَهَدَمْتُ رُكْنَ الْمجْدِ اِنْ لَمْ تُعْقَرِ
و چه قدر شایسته است در این مقام نقل این حدیث حضرت صادق (علیه السلام) :
قالَ:«اَلْحُرُّ، حُرٌّ عَلى جَمیع اَحْوالِهِ اِنْ نابَتْهُ نائِبَةٌ صَبَرَ لَها وَاِنْ تَداكَتْ عَلَیْهَا الْمَصائبُ لَمْ تَكْسِرْهُ و اِنْ اُسِرَ وَقُهِرَ وَ اسْتَبْدَلَ بِالْیُسْرِ عُسْرًا».
راوى گفت: پس حرّ از روى اسب مانند شیر جستن كرد و شمشیر برّانى در دستش بود و مى گفت:
اِنْ تَعْقِرُوابى (1122) فَاَنَا ابْنُ الْحُرِّ ----- اَشْجَعُ مِنْ ذى لِبَدٍ هِزَبْرِ
پس ندیدم احدى را هرگز مانند او سر از تن جدا كند و لشكر هلاك كند، اهل سِیرَ و تاریخ گفتنداند كه حرّ و زهیر با هم قرار داده بودند كه بر لشكر حمله كنند و مقاتله شدید و كارزار سختى نمایند و هر كدام گرفتار شدند دیگرى حمله كند و او را خلاص نماید و بدین گونه یك ساعتى نبرد كردند و حرّ رَجز مى خواند و مى گفت:
الَیْتُ لا اُقْتَلُ حَتّى اَقْتُلا ----- وَلَنْ اَصابَ الْیَوْمَ اِلاّ مُقْبِلاً
اَضْرِبُهُمْ بِالسَّیفِ ضَرْبًا مِقْصَلاً(1123)----- لا نا كِلاً مِنْهُمْ (1124)وَ لا مُهَلَّلاً
و در دست حرّ شمشیرى بود كه مرگ از دم او لایح بود و گویا ابن معتزّ در حقّ او گفته بود:
وَلى صارِمٌ فیهِ الْمَنایا كَوامِنٌ ----- فما یُنْتَضى اِلاّ لِسَفْكِ دِماءٍ
تَرى فَوْقَ مِنْبَتِهِ الْفِرِنْدَ كَاَنَّهُ ----- بَقِیَّةَ غَیمٍ رَقَّ دوُنَ سَماءٍ
پس جماعتى از لشكر عمر سعد بر او حمله آوردند و شهیدش نمودند.
بعضى گفته اند كه امام حسین (علیه السلام) به نزد او آمد و هنوز خون از او جستن داشت، پس فرمود: به به اى حُرّ! تو حُرّى همچنانكه نام گذاشته شدى به آن، حُرّى در دنیا وآخرت پس خواند آن حضرت:
لَنِعْمَ الْحُرُّ حُرُّبَنى رَیاحِ ----- وَنِعْمَ الْحُرُّ عِنْدَ مُخْتَلَفِ الرِّماحِ
وَنِعْمَ الْحُرُّ اِذْ نادى حُسَیْنًا ----- فَجادَ بِنَفْسِهِ عِنْد الصَّباحِ

شهادت بُریر بن خضیر(رضى الله عنه)

بُرَیْرِ بْنِ خُضَیْر(رضى الله عنه) (1125) به میدان آمد و او مردى زاهد وعابد بود و او را «سیّدقُرّاء» مى نامیدند واز اشراف اهل كوفه از هَمْدانیین بود و اوست خالوى ابو اسحاق عمروبن عبداللَّه سبیعى كوفى تابعى كه در حقّ او گفته اند: چهل سال نماز صبح را به وضوى نماز عشا گزارد ودر هر شب یك ختم قرآن مى نمود، و در زمان او اَعْبَدى از او نبود، اَوْثَق در حدیث از او نزد خاصّه وعامّه نبود، و از ثِقات على بن الحسین (علیه السلام) بود.
وبالجمله؛ جناب بُریر چون به میدان تاخت از آن سوى، یزید بن معقل به نزد او شتافت وبا هم اتّفاق كردند كه مباهله كنند و از خدا بخواهند كه هر كه بر باطل است بر دست آن دیگر كشته شود، این بگفتند و بر هم تاختند. یزید ضربتى بر «بُرَیْر» زد او را آسیبى نرساند لكن بُریر او را ضربتى زد كه خُود او را دو نیمه كرد و سر او را شكافت تا به دماغ رسید یزید پلید بر زمین افتاد مثل آنكه از جاى بلندى بر زمین افتد.
رضىّ بن منقذ عبدى كه چنین دید بر«بُریر» حمله آورد و با هم دست به گردن شدند ویك ساعت باهم نبرد كردند آخرالأمر، بُریر او را بر زمین افكند و بر سینه اش نشست، رضىّ استغاثه به لشكر كرد كه او را خلاص كنند. كعب بن جابر حمله كرد و نیزه خود را گذاشت بر پشت بریر، «بُریر» كه احساس نیزه كرد همچنان كه بر سینه رضىّ نشسته بود خود را بر روى رضىّ افكند و صورت او را دندان گرفت و طرف دماغ اورا قطع كرد از آن طرف كعب بن جابر چون مانعى نداشت چندان به نیزه زور آورد تا در پشت بُریر فرو رفت و بریر را از روى رضى افكند و پیوسته شمشیر بر آن بزرگوار زد تا شهید شد .
راوى گفت: رضىّ از خاك برخاست در حالتى كه خاك از قباى خود مى تكانید وبه كعب گفت: اى برادر، بر من نعمتى عطاكردى كه تا زنده ام فراموش نخواهم نمود چون كعب بن جابر بر گشت زوجه اش یاخواهرش «نوار بنت جابر» با وى گفت كشتى «سّید قرّاء» را هر آینه امر عظیمى به جاى آوردى به خدا سوگند دیگر باتو تكلّم نخواهم كرد. (1126)

شهادت وهب (رضى الله عنه)

وهب (1127) بن عبداللَّه بن حباب كَلْبى كه با مادر و زن در لشكر امام حسین(علیه السلام) حاضر بود به تحریص مادر ساخته جهاد شد، اسب به میدان راند و رجز خواند:
اِنْ تَنْكُروُنى فَاَنَاابْنُ الْكَلْبِ ----- سَوْفَ تَرَوْنى وَتَرَوْنَ ضَرْبى
وَحَمْلَتى وَصَوْلَتى فى الْحَرْبِ ----- اُدْرِكُ ثارى بَعْدَ ثار صَحْبى
وَاَدْفَعُ الْكَرْبَ اَمامَ الْكَرْبِ ----- لَیْسَ جِهادى فىِ الْوَغى بِاللَّعْبِ
وجلادت و مبارزت نیكى به عمل آورد و جمعى را به قتل در آورد. پس از میدان باز شتافت و به نزدیك مادر و زوجه اش آمد و به مادر گفت: آیا از من راضى شدى؟ گفت راضى نشوم تا آنكه در پیش روى امام حسین (علیه السلام) كشته شوى، زوجه او گفت: ترابه خدا قسم مى دهم كه مرابیوه مگذار و به درد مصیبت خود مبتلا مساز، مادر گفت: اى فرزند! سخن زن را دور انداز به میدان رو در نصرت امام حسین (علیه السلام) خود را شهید ساز تا شفاعت جدّش در قیامت شامل حالت شود، پس وهب به میدان رجوع كرد در حالى كه مى خواند:
اِنّى زَعیمٌ لَكِ اُمَّ وَهَبٍ
بِالّطَعْنِ فیهِمْ تارَةً وَالضَّرْبِ ----- ضَرْبَ غُلامٍ مُؤْمِنٍ بِالرَّبِ ّ
پس نوزده سوار و دوازده پیاده را به قتل رسانید و لختى كارزار كرد تا دو دستش را قطع كردند، این وقت مادر او عمود خیمه بگرفت و به حربگاه در آمد و گفت: اى وهب! پدر و مادرم فداى تو باد چندانكه توانى رزم كن و حرم رسول خدا(صلى الله علیه و آله) از دشمن دفع نما، وهب خواست كه تا او را برگرداند مادرش جانب جامه او را گرفت و گفت: من روى باز پس نمى كنم تا به اّتفاق تو در خون خویش غوطه زنم، جناب امام حسین (علیه السلام) چون چنین دید فرمود: از اهل بیت من جزاى خیر بهره شما باد به سرا پرده زنان مراجعت كن خدا ترا رحمت كند. پس آن زن به سوى خِیام محترمه زنها برگشت و آن جوان كلبى پیوسته مقاتلت كرد تا شهید شد.
شهادت اولین زن در لشكر امام حسین(علیه السلام)
راوى گفت: كه زوجه وَهَب بعد از شهادت شوهرش بى تابانه به جانب او دوید و صورت بر صورت او نهاد شمر غلام خود را گفت تا عمودى بر سر او زد و به شوهرش ملحق ساخت، و این اوّل زنى بود كه در لشكر حضرت سیّد الشّهداء(علیه السلام) به قتل رسید.(1128)
پس از آن عمروبن خالد اَزْدى اسدى صیداوى عازم میدان شد خدمت امام حسین (علیه السلام) آمد و عرض كرد: فدایت شوم یا اباعبداللَّه! من قصد كرده ام كه ملحق شوم به شهداء از اصحاب تو و كراهت دارم از آنكه زنده بمانم و ترا وحید و قتیل بینم اكنون مرخّصم فرما، حضرت او را اجازت داد وفرمود: ما هم ساعت بعد تو ملحق خواهیم شد، آن سعادتمند به میدان آمد واین رجزَ خواند:
اِلَیْكَ یا نَفْسُ مِنَ الرَّحْمنِ ----- فَاَبْشِرى بِالرَّوْحِ وَالرَّیْحانِ اَلْیَوْمَ تَجْزَیْنَ عَلَى الاِْحْسانِ
پس كارزار كرد تا شهید شد، (رضى الله عنه) .
پس فرزندش خالدبن عمروبیرون شد ومى گفت:
صَبْراًعَلَى المَوتِ بَنى قَحْطانِ ----- كَىْ ما تَكوُنُوا فى رِضَى الرَّحْمنِ
یااَبَتا قَدْ صِرْتَ فىِ الْجِنانِ ----- فى قَصْرِ دُرٍ حَسَنِ الْبُنْیانِ
پس جهاد كرد تا شهید شد.
سعد بن حنظله تمیمى به میدان رفت و او از اعیان لشكر امام حسین (علیه السلام) بود رجز خواند و فرمود:
صَبْرًا عَلَى الاَْسْیافِ وَاْلاَسِنَّة ----- صَبْرًا عَلَیْها لِدُخُولِ الْجَنَّةِ
وَحُورِعَیْنٍ ناعِماتٍ هُنَّةٍ ----- یانَفْسُ لِلرّاحَةِ فَاجْهَدِ نَّهُ
و فى طِلابِ الْخَیْرِ فَارْغِبَنَّهُ
پس حمله كرد و كار زار سختى نمود تا شهید شد، (رضى الله عنه) پس عمیربن عبداللَّه مَذْحِجى به میدان رفت و این رجز خواند:
قَدْ عَلِمَتْ سَعْدٌ وَحَىُّ مَذْحِج (1129) ----- اِنّى لَدَى الْهَیْجاءِ لَیْثُ مُحْرِج (1130)
اَعْلُو بِسَیْفى هامَةَ الْدَجّجِ ----- وَاَترُكُ الْقَرْنَ لَدَى التَّعَرُّجِ
فَریسَة الضَّبْعِ (1131) الْاَزلِ (1132) الْاَعْرَجِ (1133)
پس كارزار كرد و بسیارى را كشت تا به دست مسلم ضَبابىّ و عبداللَّه بَجَلىّ كشته شد.
مبارزات نافع بن هلال و شهادت مسلم بن عوسجه
از اصحاب سیّد الشّهداء (علیه السلام) نافع بن هلال جَمَلى به مبارزت بیرون شد وبدین كلمات رجز خواند:
اَنَا اْبنُ هِلالِ الْجَمَلَى، اَنَا عَلى دینِ عَلىّ (علیه السلام) مزاحم بن حریث به مقابل او آمد وگفت: اَنَاعَلى دین عُثْمان ؛من بر دین عثمانم، نافع گفت: تو بر دین شیطانى و بر او حمله كرد و جهان را از لوث وجودش پاك نمود.
عمرو بن الحجّاج چون این دلاورى دید بانگ برلشكر زد و گفت: اى مردمِ احمق! آیا مى دانید با چه مردمى جنگ مى كنید همانا این جماعت فرسان اهل مصرند و از پستان شجاعت شیر مكیده اند و طالب مرگ اند احدى یك تنه به مبارزات ایشان نرود كه عرصه هلاك مى شود، و همانا این جماعت عددشان كم است و به زودى هلاك خواهند شد، واللَّه! اگر همگى جنبش كنید و كارى نكنید جز آنكه ایشان را سنگ باران نمائید تمام را مقتول مى سازید.
عمر بن سعد گفت: رأى محكم همان است كه تو دیده اى، پس رسولى به جانب لشكر فرستاد تا ندا كند كه هیچ كس از لشكر را اجازت نیست كه یك تنه به مبارزت بیرون شود، پس عمرو بن الحجّاج از كنار فرات با جماعت خود بر میمنه اصحاب امام حسین (علیه السلام) حمله كرد، بعد از آن كه آن منافقان را به این كلمات تحریص بر كشتن اصحاب امام حسین (علیه السلام) نمود: یا اَهْلَ الْكُوفَةِ اَلْزِمُواطاعَتَكُمْ وَ جَماعَتَكُمْ وَ لا تَرْتابُوا فى قَتْلِ مَنْ مَرَقَ مِنَ الدّینِ وَ خالَفَ الاِمام،
خداوند دهان عمرو بن الحجّاج را پر از آتش كند در ازاى این كلمات كه بر جناب امام حسین(علیه السلام) بسى سخت آمد و به حضرتش اثر كرد، پس ساعتى دو لشكر با هم نبرد كردند و در این گیرودار جنگ، مسلم بن عَوْسَجه اَسدى(رضى الله عنه) از پاى در آمد و از كثرت زخم و جراحت به خاك افتاد، لشكر عمر سعد از حمله دست كشیدند و به سوى لشكرگاه خود برگشتند، چون غبار معركه فرو نشست مسلم را بر روى زمین افتاده دیدند حضرت امام حسین (علیه السلام) به نزد او شتافت و در مسلم رمقى یافت پس او را خطاب كرد و فرمود: خدا رحمت كند ترا اى مسلم ؛ و این آیه كریمه را تلاوت نمود: «فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مِنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدیلاً».(1134)
حبیب بن مظاهر كه به ملازمت خدمت آن حضرت نیز حاضر بود نزدیك مسلم آمد و گفت: اى مسلم! گران است بر من این رنج و شكنج تو اكنون بشارت باد ترا به بهشت، مسلم به صداى بسیار ضعیفى گفت: خدا به خیر ترا بشارت دهد، حبیب گفت: اگر مى دانستم كه بعد از تو در دنیا زنده مى بودم دوست داشتم كه به من وصیّت كنى به آنچه قصد داشتى تا در انجام آن اهتمام كنم لكن مى دانم كه در همین ساعت من نیز كشته خواهم شد و به تو خواهم پیوست. مسلم گفت: ترا وصیّت مى كنم به این مرد و اشاره كرد به سوى امام حسین (علیه السلام) و گفت: تا جان در بدن دارى او را یارى كن و از نصرت او دست مكش تا وقتى كه كشته شوى، حبیب گفت: به پررودگار كعبه جز این نكنم و چشم ترا به این وصیّت روشن نمایم، پس مسلم جهان را وداع كرد در حالى كه بدن او روى دستها بود او را برداشته بودند كه در نزد كشتگان گذارند، پس صداى كنیزك او به نُدبه بلند شد كه یَابْنَ عَوْسَجَتاهُ یا سَیّداه.
و معلوم مى شود كه مسلم بن عوسجه از شجاعان نامى روزگار بود چنانكه شَبَث شجاعت او را در آذربایجان مشاهده كرده بود و آن را تذكره نمود، و در زمانى كه مسلم بن عقیل به كوفه آمده بود مسلم بن عوسجه وكیل او بود در قبض اموال و بیع اسلحه و اخذ بیعت. و با این حال از عُبّاد روزگار بود و پیوسته در مسجد كوفه در پاى ستونى از آن مشغول به عبادت و نماز بود چنانكه از «اَخبار الطّوال» دینورى معلوم مى شود، و او را اهل سِیَر اوّل اصحاب حسین (علیه السلام) گفته اند و كلمات او را در شب عاشورا شنیدى و در كربلا مقاتله سختى نمود و به این رجز مترنّم بود:
اِنْ تَسْأَلوُا عنّى فَّاِنّى ذوُلُبَدٍ ----- مِنْ فَرْعِ (1135)قَوْمٍ مِنْ ذُرى بنى اَسَدٍ
فَمَنْ بَغانا حآئِدٌ عَنِ الرَّشَدِ ----- وَ كافِرٌ بِدینِ جَبّارٍ صَمَدٍ
و كُنْیه آن بزرگوار ابو جَحْل است چنان كه كُمیت اسدى در شعر خود به آن اشاره كرده :
وَ اِنَّ اَبا جَحْلٍ قَلیلٌ مُجَحَّلٌ .
جَحْل به تقدیم جیم بر حاء مُهمله، یعنى مهتر زنبوران عسل و مُجَحَّل كمُّعَظَّم، یعنى صریع و بر زمین افكند شده، و قاتل او مسلم ضبابى و عبدالرّحمن بجلى است.
بالجمله؛ دوباره لشكر به هم پیوستند و شمر بن ذى الجوشن علیه اللّعنة از میسره بر میسره لشكر امام (علیه السلام) حمله كرد و آن سعادتمندان با آن اشقیا به قدم ثبات نبرد كردند و طعن نیزه دو لشكر و شمشیر به هم فرود آوردند و سپاه ابن سعد، حضرت امام حسین (علیه السلام) و اصحابش را از هر طرف احاطه كردند و اصحاب آن حضرت با آن لشكر قتال سختى نمودند و تمام جَلادت ظاهر نمودند و مجموع سواران لشكر آن حضرت سى و دو تن بودند كه مانند شعله جوّاله حمله مى افكندند و سپاه ابن سعد را از چپ و راست پراكنده مى نمودند.
عروة بن قیس كه یكى از سركردگان لشكر پسر سعد بود و چون این شجاعت و مردانگى از سپاه امام (علیه السلام) مشاهد كرد، به نزد ابن سعد فرستاد كه یا بن سعد آیا نمى بینى كه لشكر من امروز از این جماعت قلیل چه كشیدند؟ تیراندازان را امر كن كه ایشان را هدف تیر بلا سازند، ابن سعد كمانداران را به تیرانداختن امر نمود.
راوى گفت: اصحاب امام حسین (علیه السلام) قتال شدیدى نمودند تا نصف النّهار روز رسید، حصین بن تمیم كه سر كرده تیراندازان بود چون صبر اصحاب امام حسین(علیه السلام) مشاهده نمود لشكر خود را كه پانصد كماندار به شمار مى رفتند امر كرد كه اصحاب آن حضرت را تیر باران نمایند، آن منافقان حسب الأمر امیر خویش لشكر امام حسین (علیه السلام) را هدف تیر و سهام نمودند و اسبهاى ایشان را عَقْر (یعنى پى) و بدنهاى آنها را مجروح نمودند.
راوى گفت: كه مقاتله كردند اصحاب امام حسین (علیه السلام) با لشكر عمر سعد قتال بسیار سختى تا نصف النّهار و لشكر پسر سعد را توانائى نبود كه بر ایشان بتازد جز از یك طرف زیرا كه خیمه ها را به هم متصل كرده بودند و آنها را از عقب سر و یمین و یسار قرار داده بودند. عمر سعد كه چنین دید جمعى را فرستاد كه خیمه ها را بیفكنند تا بر آنها احاطه نمایند سه چهار نفر از اصحاب امام حسین (علیه السلام) در میان خیمه ها رفتند هنگامى كه آن ظالمان مى خواستند خیمه ها را خراب كنند بر آنها حمله مى كردند و هر كه را مى یافتند مى كشتند یا تیر به جانب او مى افكندند و او را مجروح مى نمودند، عمر سعد كه چنین دید فریاد كشید كه خیمه ها را آتش زنید و داخل خیمه ها نشوید، پس آتش آوردند خیمه را سوزانیدند، سیّد الشّهداء (علیه السلام) فرمود: بگذارید آتش زنند زیرا كه هر گاه خیمه ها را بسوزانند نتوانند از آن بگذرند و به سوى شما آیند و چنین شد كه آن حضرت فرموده بود.
راوى گفت: حمله كرد شمر بن ذى الجوشن علیه اللعّنة به خیمه حضرت امام حسین (علیه السلام) و نیزه اى كه در دست داشت بر آن خیمه مى كوبید و ندا در داد كه آتش بیاورید تا من این خیمه را با اهلش آتش زنم.
راوى گفت: زنها صیحه كشیدند و از خیمه بیرون دویدند، جناب امام حسین (علیه السلام) بر شمر صیحه زد كه اى پسر ذى الجوشن تو آتش مى طلبى كه خیمه را بر اهل من آتش زنى؟ خداوند بسوزاند ترا به آتش جهنّم. حُمَیْد بن مُسْلم گفت: كه من به شمر گفتم سبحان اللَّه! این صلاح نیست براى تو كه جمع كنى در خود دو خصلت را یكى آنكه عذاب كنى به عذاب خدا كه سوزانیدن باشد و دیگر آنكه بكشى كودكان و زنان را، بس است براى راضى كردن امیر كشتن تو مردان را، شمر به من گفت: تو كیستى؟ گفتم: نمى گویم با تو كیستم و ترسیدم كه اگر مرا بشناسد نزد سلطان براى من سعایت كند، پس آمد به نزد او شبث بن رِبْعى و گفت: من نشنیدم مقالى بدتر از مقال تو و ندیدم موقفى زشت تر از موقف تو، آیا كارت به جائى رسیده كه زنها را بترسانى، پس شهادت مى دهم كه شمر حیا كرد و خواست برگردد كه زُهیر بن قَین(رضى الله عنه) با ده نفر از اصحاب خود بر شمر و اصحابش حمله كردند و ایشان را از دور خِیام متفرق ساختند، و اباعزّه (به زاء معجمه) ضَبابى را كه از اصحاب شِمر بود به قتل رسانیدند، لشكر عمر سعد كه چنین دیدند بر ایشان هجوم آوردند و چون لشكر امام حسین (علیه السلام) عددى قلیل بودند اگر یك تن از ایشان كشته گشتى ظاهر و مبیّن گشتى و اگر از لشكر ابن سعد صد كس مقتول گشتى از كثرت عدد نمودار نگشتى.
و بالجمله؛جنگ سختى شد و قتلى و جریح بسیارى گشت تا آنكه وقت زوال رسید.