فهرست کتاب


منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

ذكر وقایع لیله عاشورا

پس همین كه شب عاشورا نزدیك شد حضرت امام حسین (علیه السلام) اصحاب خود راجمع كرد، حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) فرموده كه من در آن وقت مریض بودم با آن حال نزدیك شدم و گوش فرا داشتم تا پدرم چه مى فرماید، شنیدم كه با اصحاب خود گفت:
اُثْنی عَلَى اللَّهِ اَحْسَنَ الثَّناءِ تا آخر خطبه كه حاصلش به فارسى این است ثنا مى كنم خداوند خود را به نیكوتر ثناها و حمد مى كنم او را بر شدّت و رخاء، اى پروردگار من! سپاس مى گذارم ترا بر اینكه ما را به تشریف نبوّت تكریم فرمودى، و قرآن را تعلیم ما نمودى، و به معضلات دین ما را دانا كردى، و ما را گوش شنوا و دیده بینا و دل دانا عطا كردى، پس بگردان ما را از شكر گزاران خود.
پس فرمود: امّا بعد ؛ همانا من اصحابى باوفاتر و بهتر از اصحاب خود نمى دانم و اهل بیتى از اهل بیت خود نیكوتر ندانم، خداوند شما را جزاى خیر دهد و الحال آگاه باشید كه من گمان دیگر در حقّ این جماعت داشتم و ایشان را در طریق اطاعت و متابعت خود پنداشتم اكنون آن خیال دیگر گونه صورت بست لاجرم بیعت خود را از شما برداشتم و شما را به اختیار خود گذاشتم تا به هر جانب كه خواهید كوچ دهید و اكنون پرده شب شما را فرو گرفته شب را مطیّه رهوار خود قرار دهید و به هر سو كه خواهید بروید؛ چه این جماعت مرا مى جویند چون به من دست یابند به غیر من نپردازند.
چون آن جناب سخن بدین جا رسانید، برادران و فرزندان و برادرزادگان و فرزندان عبداللَّه جعفر عرض كردند: براى چه این كار كنیم آیا براى آنكه بعد از تو زندگى كنیم؟ خداوند هرگز نگذارد كه ما این كار ناشایسته را دیدار كنیم.
و اوّل كسى كه به این كلام ابتدا كرد عبّاس بن على (علیهماالسلام) بود پس از آن سایرین متابعت او كردند و بدین منوال سخن گفتند.
پس آن حضرت رو كرد به فرزندان عقیل و فرمود كه شهادت مسلم بن عقیل شما را كافى است زیاده بر این مصیبت مجوئید من شما را رخصت دادم هر كجا خواهید بروید. عرض كردند: سبحان اللَّه! مردم با ما چه گویند و ما به جواب چه بگوئیم؟ بگوئیم دست از بزرگ و سیّد و پسر عّم خود برداشتیم و او را در میان دشمن گذاشتیم بى آنكه تیر و نیزه و شمشیرى در نصرت او به كار بریم، نه به خدا سوگند! ما چنین كار ناشایسته نخواهیم كرد بلكه جان و مال و اهل و عیال خود را در راه تو فدا كنیم و با دشمن تو قتال كنیم تا بر ما همان آید كه بر شما آید، خداوند قبیح كند آن زندگانى را كه بعد از تو خواهیم .
این وقت مسلم بن عَوْسَجَه برخاست و عرض كرد:یا بن رسول اللَّه! آیا ما آن كس باشیم كه دست از تو بازداریم پس به كدام حجّت درنزد حقّ تعالى اداى حقّ ترا عذر بخواهیم، لاواللَّه! من از خدمت شما جدا نشوم تا نیزه خود را در سینه هاى دشمنان تو فرو برم و تا دسته شمشیر در دست من باشد اندام اَعدا را مضروب سازم و اگر مرا سلاح جنگ نباشد به سنگ با ایشان محاربه خواهم كرد، سوگند به خداى كه ما دست از یارى تو بر نمى داریم تا خداوند بداند كه ما حرمت پیغمبر را در حقّ تو رعایت نمودیم، به خدا سوگند كه من در مقام یارى تو به مرتبه اى مى باشم كه اگر بدانم كشته مى شوم آنگاه مرا زنده كنند و بكشند و بسوزانند و خاكستر مرا بر باد دهند و این كردار را هفتاد مرتبه با من به جاى آورند هرگز از تو جدا نخواهم شد تا هنگامى كه مرگ را در خدمت تو ملاقات كنم، و چگونه این خدمت را به انجام نرسانم و حال آنكه یك شهادت بیش نیست و پس از آن كرامت جاودانه و سعادت ابدیّه است.
پس زهیر بن قَیْن برخاست و عرضه داشت: به خدا سوگند كه من دوست دارم كه كشته شوم آنگاه زنده گردم پس كشته شوم تا هزار مرتبه مرا بكشند و زنده شوم و در ازاى آن خداى متعال دُور گرداند شهادت را از جان تو و جان این جوانان اهل بیت تو. و هر یك از اصحاب آن جناب بدین منوال شبیه به یكدیگر با آن حضرت سخن مى گفتند و زبان حال هر یك از ایشان این بود:
شاها من اَرْ به عرش رسانم سریر فضل ----- مملوك این جنابم و محتاج این درم
گر بر كنم دل از تو و بردارم از تو مهر ----- این مِهر بر كه افكند آن دل كجا بَرَم
پس حضرت همگى را دُعاى خیر فرمود.
و علاّمه مجلسى (رضى الله عنه) نقل كرده كه در آن وقت جاهاى ایشان را در بهشت به ایشان نمود و حور و قصور و نعیم خود را مشاهده كردند و بر یقین ایشان بیفزود و از این جهت احساس اَلم نیزه و شمشیر و تیر نمى كردند و در تقدیم شهادت تعجیل مى نمودند.(1085)
و سیّد بن طاوس روایت كرده كه در این وقت محمّد بن بشیر الحضرمى را خبر دادند كه پسرت را در سر حدّ مملكت رى اسیر گرفتند، گفت: عوض جان او و جان خود را از آفریننده جانها مى گیریم و من دوست ندارم كه او را اسیر كنند و من پس از او زنده و باقى بمانم.
چون حضرت كلام او را شنید فرمود: خدا ترا رحمت كند من بیعت خویش را از تو برداشتم برو و فرزند خود را از اسیرى برهان، محمّد گفت: مرا جانوران درنده زنده بدرند و طمعه خود كنند اگر از خدمت تو دور شوم! پس حضرت فرمود: این جامه هاى بُرد را بده به فرزندت تا اعانت جوید به آنها در رهانیدن برادرش، یعنى فدیه برادر خود كند، پس پنج جامه بُرد او را عطا كرد كه هزار دینار بها داشت (1086)
شیخ مفید (رضى الله عنه) فرموده كه آن حضرت پس از مكالمه با اصحاب به خیمه خود انتقال فرمود و جناب على بن الحسین (علیهماالسلام) حدیث كرده: در آن شبى كه پدرم در صباح آن شهید شد من به حالت مرض نشسته بودم و عمّه ام زینب پرستارى من مى كرد كه ناگاه پدرم كناره گرفت و به خیمه خود رفت و با آن جناب بود جَوْن (1087) آزاد كرده ابوذر و شمشیر آن حضرت را اصلاح مى نمود و پدرم این اشعار را قرائت مى فرمود:
یادَهْرُاُفٍّ لَكَ مِنْ خَلیلٍ ----- كَمْ لَكَ بالاِْشْراقِ وَ اْلأَ صیلِ
مِنْ صاحِبٍ و طالِبٍ قَتیلِ ----- وَ الدَّهْرُ لا یَقْنَعُ بالْبَدیلِ
و اِنَّما اْلاَمْرُ اِلَى الْجَلیلِ ----- و كُلُّ حَىٍ سالِكٌ سَبیلِ (1088)
چون من این اشعار محنت آثار را از آن حضرت شنیدم دانستم كه بَلیّه نازل شده است و آن سرور تن به شهادت داده است به این سبب گریه در گلوى من گرفت و بر آن صبر نمودم و اظهار جزع نكردم ولكن عمّه ام زینب چون این كلمات را شنید خویشتن دارى نتوانست ؛ چه زنها را حالت رقّت و جزع بیشتر است برخاست و بى خودانه به جانب آن حضرت شتافت و گفت: واثَكْلاُه! كاش مرگ مرا نابود ساختى و این زندگانى از من بپرداختى، این وقت زمانى را مانَدْ كه مادرم فاطمه و پدرم على و برادرم حسن از دنیا رفتند؛ چه اى برادر تو جانشین گذشتگانى و فریادرس بقیّه آنهائى، حضرت به جانب او نظر كرد و فرمود: اى خواهر! نگران باش كه شیطان حِلْم ترا نرباید. و اشك در چشمهاى مباركش بگشت و به این مثل عرب تمثّل جست
لَوْ تُرِكَ الْقِطا نامَ؛
یعنى اگر صیّاد مرغ قَطا را به حال خود گذاشتى آن حیوان در آشیانه خود شاد بخفتى؛ زینب خاتون (علیها السلام) گفت: یاوَیْلَتاه! كه این بیشتر دل ما را مجروح مى گرداند كه راه چاره از تو منقطع گردیده و به ضرورت شربت ناگوار مرگ مى نوشى و ما را غریب و بى كس و تنها در میان اهل نفاق و شقاق مى گذارى، پس لطمه بر صورت خود زد و دست برد گریبان خود را چاك نمود و بر روى افتاد و غش كرد. پس حضرت به سوى او برخاست و آب به صورت او بپاشید تا به هوش آمد، پس او رابه این كلمات تسلیت داد فرمود: اى خواهر! بپرهیز از خدا و شكیبائى كن به صبر، و بدان كه اهل زمین مى میرند و اهل آسمان باقى نمى مانند و هر چیزى در معرض هلاكت است جز ذات خداوندى كه خلق فرموده به قدرت، خلایق را و بر مى انگیزاند و زنده مى گرداند و اوست فرد یگانه.
جدّ و پدر و مادر و برادر من بهتر از من بودند و هر یك، دنیا را وداع نمودند، و از براى من و براى هر مسلمى است كه اقتدا و تأسى كند بر رسول خدا(صلى الله علیه و آله) ، و به امثال این حكایات زینب را تسلّى داد، پس از آن فرمود: اى خواهر من! ترا قسم مى دهم و باید به قسم من عمل كنى وقتى كه من كشته شوم گریبان در مرگ من چاك مزنى و چهره خویش را به ناخن مخراشى و از براى شهادت من به وَیْل و ثبور فریاد نكنى، پس حضرت سجّاد (علیه السلام) فرمود: پدرم عمّه ام را آورد در نزد من نشانید. انتهى.(1089)
و روایت شده كه حضرت امام حسین (علیه السلام) در آن شب فرمود كه خیمه هاى حرم رامتصل به یكدیگر بر پا كردند و بر دور آنها خندقى حفر كردند و از هیزم پر نمودند كه جنگ ازیك طرف باشد و حضرت على اكبر (علیه السلام) را با سى سوار و بیست پیاده فرستاد كه چند مشك آب با نهایت خوف و بیم آوردند، پس اهل بیت و اصحاب خود را فرمود كه از این آب بیاشامید كه آخر توشه شما است و وضو بسازید و غسل كنید و جامه هاى خود بشوئید كه كفنهاى شما خواهد بود، و تمام آن شب را به عبادت و دعا و تلاوت و تضرّع و مناجات به سر آوردند و صداى تلاوت و عبادت از عسكر سعادت اثر آن نوریده خَیرالبشر بلند بود.(1090)
فَباتُوا وَلَهُمْ دَوِىٌّ كَدَوِىِّ النَحْلِ ما بَیْنَ راكِعٍ وَ ساجِدٍ وَ قائمٍ و قاعِدٍ.
وَ باتُوا فَمِنْهُمْ ذاكِرٌ وَ مُسَبِّحٌ ----- وَ داعٍ وَ مِنْهُمْ رُكَّعٌ وَ سُجُودٌ
و روایت شده كه در آن شب سى و دو نفر از لشكر عُمر بد اَخْتَر به عسكر آن حضرت ملحق شدند و سعادت ملازمت آن حضرت را اختیار كردند و در هنگام سحر آن امام مطهّر براى تهیّه سفر آخرت فرمود كه نوره براى آن حضرت ساختند در ظرفى كه مُشك در آن بسیار بود و در خیمه مخصوصى در آمده مشغول نوره كشیدن شدند و در آن وقت بُریْر بن خضیر همدانى و عبدالرّحمن بن عَبْدَربه انصارى بر در خیمه محترمه ایستاده بودند منتظر بودند كه چون آن سرور فارغ شود ایشان نوره بكشند بُریر در آن وقت با عبدالرّحمن مضاحكه و مطایبه مى نمود، عبد الرّحمن گفت: اى بُریر! این هنگام، هنگام مطایبه نیست. بُریر گفت: قوم من مى دانند كه من هرگز در جوانى و پیرى مایل به لهو و لعب نبوده ام و در این حالت شادى مى كنم به سبب آنكه مى دانم كه شهید خواهم شد و بعد از شهادت حوریان بهشت را در بر خواهم كشید و به نعیم آخرت متنعّم خواهم گردید. (1091)

فصل سوّم :در بیان وقایع روز عاشوراء

چون شب عاشورا به پایان رسید و سپیده روز دهم محرّم دمید حضرت سیّدالشّهداء(علیه السلام) نماز بگزاشت پس از آن به تَعْبیه صفوف لشكر خود پرداخت و به روایتى فرمود كه تمام شماها در این روز كشته خواهید شد و جز علىّ بن الحسین(علیه السلام) كس زنده نخواهد ماند. و مجموع لشكر آن حضرت سى دو نفر سوار و چهل تن پیاده بودند و به روایت دیگر هشتاد و دو پیاده، و به روایتى كه از جناب امام محمّد باقر (علیه السلام) وارد شده چهل و پنج سوار و صد تن پیاده بودند و سبط ابن الجوزى در «تذكره» نیز همین عدد را اختیار كرده (1092) و مجموع لشكر پسر سعد شش هزار تن و موافق بعضى مَقاتل بیست هزار؛ و بیست و دو هزار و به روایتى سى هزار نفر وارد شده است و كلمات ارباب سِیر و مقاتل در عدد سپاه آن حضرت و عسكر عمر سعد اختلاف بسیار دارد. پس حضرت صفوف لشكر را به این طرز آراست زهیر بن قین را در میمنه بازداشت، و حبیب بن مظاهر را در میسره اصحاب خود گماشت و رایت جنگ را به برادرش عبّاس عطا فرمود و موافق بعض كلمات بیست تن با زُهیر در میمنه و بیست تن با حبیب در میسره بازداشت و خود با سایر سپاه در قلب جا كرد و خِیام محترم را از پس پشت انداختند و امر فرمود كه هیزم و نى هائى را كه اندوخته بودند در خندقى كه اطراف خِیام كنده بودند ریختند و آتش در آنها افروختند براى آنكه آن كافران را مانعى باشد از آنكه به خِیام محترم بریزند. و از آن سوى نیز عمر سعد لشكر خود را مرتّب ساخت (1093) میمنه سپاه را به عمرو بن الحجّاج سپرد و شمر ملعون ذى الجوشن را در میسره جاى داد و عروة بن قیس را بر سواران گماشت وشَبث بن رِبعى را با رجّاله بازداشت، و رایت جنگ را با غلام خود در ید گذاشت.
و روایت است كه امام حسین (علیه السلام) دست به دعا برداشت و گفت:
اَللّهُمَ اَنْتَ ثِقَتی فی كُلِ كَرْبٍ و اَنْتَ رَجائی فی كُلِّ شِدَّةٍ وَ اَنْتَ لی فی كُلِّ اَمرٍ نَزَلَ بى ثِقَةٌ وَعُدَّةٌ كَمْ مِنْ هَمٍّ یَضْعُفُ فیهِ الْفؤادُ وَ تَقِلُّ فیهِ الْحیلَةُ وَ یَخْذُلُ فیهِ الصَدیقُ وَ یَشْمَتُ فیهِ اْلعَدُوُّ اَنزَلْتُهُ بِكَ وَ شَكَوْتُهُ اِلَیْكَ رَغْبةً مِنّى اِلَیكَ عَمَّنْ سِواكَ فَفَرَّجْتَهُ عَنّی وَ كَشَفْتَهُ فَاَنْتَ وَلِىُّ كُلِّ نِعْمَةٍ وَ صاحِبُ كُلّ حَسَنَةٍ وَ مُنْتَهى كُلِّ رَغْبَةٍ.(1094)
این وقت از آن سوى لشكرِ پسر سعد جنبش كردند و در گرداگرد معسكر امام حسین (علیه السلام) جولان دادند از هر طرف كه مى رفتند آن خندق و آتش افروخته را مى دیدند. پس شمر ملعون به صداى بلند فریاد برداشت كه اى حسین! پیش از آنكه قیامت رسد شتاب كردى به آتش، حضرت فرمود: این گوینده كیست؟ گویا شمر است، گفتند: بلى جز او نیست، فرمود: اى پسر آن زنى كه بز چرانى مى كرده، تو سزاوارترى به دخول در آتش.
مسلم بن عَوْسَجَه خواست تیرى به جانب آن ملعون افكند آن حضرت رضا نداد و منعش فرمود، عرض كرد: رخصت فرما تا او را هدف تیر سازم همانا او فاسق و از دشمنان خدا و از بزرگان ستمكاران است و خداوند مرا بر او تمكین داده.
حضرت فرمود: مكروه مى دارم كه من با این جماعت ابتدا به مقاتلت كنم.
این وقت حضرت امام حسین (علیه السلام) راحله خویش را طلبید و سوار شد و به صوت بلند فریاد برداشت كه مى شنیدند صداى آن حضرت را بیشتر مردم و فرمود آنچه حاصلش این است:
اى مردم! به هواى نفس عجلت مكنید و گوش به كلام من دهید تا شما را بدانچه سزاوار است موعظتى گویم و عذر خودم را بر شما ظاهر سازم پس اگر با من انصاف دهید سعادت خواهید یافت و اگر از دَرِ انصاف بیرون شوید، پس آراى پراكنده خود را مجتمع سازید و زیر و بالاى این امر را به نظر تأمل ملاحظه نمائید تا آنكه امر بر شما پوشیده و مستور نماند پس از آن بپردازید به من و مرا مهلتى مدهید؛ همانا ولىّ من خداوندى است كه قرآن را فرو فرستاده و اوست متّولى امور صالحان.
راوى گفت كه چون خواهران آن حضرت این كلمات را شنیدند صیحه كشیدند و گریستند و دختران آن جناب نیز به گریه در آمدند، پس بلند شد صداهاى ایشان حضرت امام حسین (علیه السلام) فرستاد به نزد ایشان برادر خود عبّاس بن على (علیه السلام) و فرزند خود على اكبر را و فرمود به ایشان كه ساكت كنید زنها را، سوگند به جان خودم كه بعد از این گریه ایشان بسیار خواهد شد.
و چون زنها ساكت شدند آن حضرت خداى را حمد و ثنا گفت به آنچه سزاوار اوست و درود فرستاد بر حضرت رسول و ملائكه و رسولان خدا(علیهم السلام) و شنیده نشد هرگز متكلّمى پیش از آن حضرت و بعد از او به بلاغت او. پس فرمود: اى جماعت! نیك تأمّل كنید و ببینید كه من كیستم و با كه نسبت دارم آنگاه به خویش آئید و خویشتن را ملامت كنید و نگران شوید كه آیا شایسته است براى شما قتل من و هتك حرمت من؟ آیا من نیستم پسر دختر پیغمبر شما؟ آیا من نیستم پسر وصى پیغمبر و ابن عمّ او و آن كسى كه اول مؤمنان بود كه تصدیق رسول خدا (صلى الله علیه و آله) نمود به آنچه از جانب خدا آورده بود؟ آیا حمزه سیّد الشّهدا عمّ من نیست؟ آیا جعفر كه با دو بال در بهشت پرواز مى كند عمّ من نیست؟ آ یا به شما نرسیده كه پیغمبر (صلى الله علیه و آله) د رحقّ من و برادرم حسن (علیه السلام) فرمود كه ایشان دو سیّد جوانان اهل بهشت اند؟ پس اگر سخن مرا تصدیق كنید اصابه حقّ كرده باشید، به خدا سوگند كه هرگز سخن دروغ نگفته ام از زمانى كه دانستم خداوند دروغگو را دشمن مى دارد، و با این همه اگر مرا تكذیب مى كنید پس در میان شما كسانى مى باشند كه از این سخن آگهى دارند، اگر از ایشان بپرسید به شما خبر مى دهند، بپرسید از جابربن عبداللَّه انصارى، و ابو سعید خُدرى و سهل بن سعد ساعدى، وزید بن ارقم، و اَنَس بن مالك تا شما را خبر دهند، همانا ایشان این كلام را در حقّ من و برادرم حسن از رسول خدا (صلى الله علیه و آله) شنیده اند. آیا این مطلب كافى نیست شما رادر آنكه حاجز ریختن خون من شود؟
شمر به آن حضرت گفت كه من خدا را از طریق شك و ریب بیرون صراط مستقیم عبادت كرده باشم اگر بدانم تو چه گوئى.
چون حبیب سخن شمر را شنید گفت: اى شمر! به خدا سوگند كه من ترا چنین مى بینم كه خداى را به هفتاد طریق از شكّ و ریب عبادت مى كنى، و من شهادت مى دهم كه این سخن را به جناب امام حسین (علیه السلام) راست گفتى كه من نمى دانم چه مى گوئى البتّه نمى دانى؛ چه آنكه خداوند قلب ترا به خاتمِ خشم مختوم داشته و به غشاوت غضب مستور فرموده. دیگر باره جناب امام حسین (علیه السلام) لشكر را خطاب نموده و فرمود: اگر بدانچه كه گفتم شما را شكّ و شبهه اى است آیا در این مطلب هم شكّ مى كنید كه من پسر دختر پیغمبر شما مى باشم؟ به خدا قسم كه در میان مشرق و مغرب پسر دختر پغمبرى جز من نیست، خواه در میان شما و خواه در غیر شما، واى بر شما! آیا كسى از شما را كشته ام كه خون او از من طلب كنید؟ یا مالى را از شما تباه كرده ام؟ یا كسى را به جراحتى آسیب زده ام تا قصاص جوئید؟ هیچ كس آن حضرت را پاسخ نگفت، دیگر باره ندا در داد كه اى شَبَث بن رِبْعى و اى حَجّار بن اَبْجَر و اى قیس بن اشعث و اى زید بن حارث مگر شما نبودید كه براى من نوشتید كه میوه هاى اشجار ما رسیده و بوستانهاى ما سبز و ریّان گشته است اگر به سوى ما آیى از براى یاریت لشكرها آراسته ایم؟ این وقت قیس بن اشعث آغاز سخن كرد و گفت: ما نمى دانیم چه مى گوئى ولكن حكم بنى عمّ خود یزید و ابن زیاد را بپذیر تا آنكه ترا جز به دلخواه تو دیدار نكند، حضرت فرمود: لا واللَّه هرگز دست مذلّت به دست شما ندهم و از شما هم نگریزم چنانكه عبید گریزند. آنگاه ندا كرد ایشان را و فرمود:
عِبادَ اللَّهِ! اِنى عُذْتُ بِرَبّی وَ رَبِّكُمْ اَن تَرْجُمُونِ وَ اَعُوذُ بِرَبّی وَ رَبِّكُمْ مِنْ كُلِّ مُتَكَبِّرٍ لا یُؤمِنُ بِیَوْمِ الْحِسابِ.(1095)
آنگاه از راحله خود فرود آمد و عقبة بن سمعان را فرمود تا آنرا عقال برنهاد ابوجعفر طبرى نقل كرده از على بن حنظلة بن اسعد شبامى از كثیر بن عبداللَّه شعبى كه گفت : چون روز عاشورا ما به جهت مقاتله با امام حسین (علیه السلام) به مقابل آن حضرت شدیم، بیرون آمد به سوى ما زُهیر بن القین در حالى كه سوار بود بر اسبى درازدُم غرق در اسلحه، پس فرمود: اى اهل كوفه! من انذار مى كنم شما را از عذاب خدا، همانا حقّ است بر هر مسلمانى نصیحت و خیرخواهى برادر مسلمانش و تا به حال بر یك دین و یك ملّتیم و برادریم با هم تا شمشیر در بین ما كشیده نشده، پس هر گاه بین ما شمشیرى واقع شد برادرى ما از هم گسیخته و مقطوع خواهد شد و ما یك امّت و شما امّت دیگر خواهید بود.
همانا مردم بدانید كه خداوند ما و شما را ممتحن و مبتلا فرموده به ذرّیه پیغمبرش تا بیند ما چه خواهیم كرد با ایشان، اینك من مى خوانم شما را به نصرت ایشان و مخذول گذاشتن طاغى پسر طاغى عبیداللَّه بن زیاد را؛ زیرا كه شما از این پدر و پسر ندیدید مگر بدى، چشمان شما را در آوردند و دستها و پاهاى شما را بریدند و شما را مُثْله كردند و بر تنه درختان خرما به دار كشیدند و اَشراف و قُرّاء شما را مانند حُجر بن عَدىّ و اصحابش و هانى بن عروه و امثالش را به قتل رسانیدند.
لشكر ابن سعد كه این سخنان شنیدند شروع كردند به ناسزا گفتن به زُهیر و مدح و ثنا گفتن بر ابن زیاد و گفتند: به خدا قسم كه ما حركت نكنیم تا آقایت حسین و هر كه با اوست بكشیم یا آنها را گرفته و زنده به نزد امیر عبیداللَّه بن زیاد بفرستیم. دیگر باره جناب زُهْیر بناى نصیحت را گذاشت و فرمود: اى بندگان خدا! اولاد فاطمه(علیها السلام) اَحَقّ و اَوْلى هستند به مودّت و نصرت از فرزند سُمَیه، هر گاه یارى نمى كنید ایشان را پس شما را در پناه خدا در مى آورم از آنكه ایشان را بكشید، بگذارید حسین را با پسر عمّش یزید بن معاویه هر آینه به جان خودم سوگند كه یزید راضى خواهد شد از طاعت شما بدون كشتن حسین (علیه السلام) . این هنگام شمر ملعون تیرى به جانب او افكند و گفت: ساكت شو خدا ساكن كند صداى ترا همانا ما را خسته كردى از بس كه حرف زدى: زهیر با وى گفت:
یَا بْنَ الْبَوّالِ عَلى عَقِبَیْه ما اِیاكَ اُخاطِبُ اِنَّما اَ نْتَ بَهیمَةٌ ؛
اى پسر آن كسى كه بر پاشنه هاى خود مى شاشید من با تو تكلّم نمى كنم تو انسان نیستى بلكه حیوان مى باشى ؛ به خدا سوگند گمان نمى كنم ترا كه دو آیه محكم از كتاب اللَّه را دانا باشى پس بشارت باد ترا به خزى و خوارى روز قیامت و عذاب دردناك. شمر گفت كه خداوند ترا و صاحبت را همین ساعت خواهد كشت. زهیر فرمود: آیا به مرگ مرا مى ترسانى؟ به خدا قسم مردن با آن حضرت نزد من محبوب تر است از مخلّد بودن در دنیا با شماها. پس رو كرد به مردم و صداى خود را بلند كرد و فرمود: اى بندگان خدا! مغرور نسازد شما را این جلف جانى و امثال او به خدا سوگند كه نخواهد رسید شفاعت پیغمبر (صلى الله علیه و آله) به قومى كه بریزند خون ذُریّه و اهل بیت او را و بكشند یاوران ایشان را.
راوى گفت: پس مردى او را ندا كرد و گفت: ابو عبداللَّه الحسین (علیه السلام) مى فرماید بیا به نزد ما. فَلَعَمْری لَئِنْ كانَ مؤمِنُ آلِ فِرعَوْنَ نَصَحَ لِقَوْمِهِ وَ اَبْلَغَ فِى الدُّعآءِ لَقَدْ نَصَحْتَ وَاَبْلَغْتَ لَو نَفَعَ النُّصْحُ وَ الاِْ بْلاغُ.
و سیّد بن طاوس (رضى الله عنه) روایت كرده كه چون اصحاب پسر سعد سوار گشتند و مهیاى جنگ با آن حضرت شدند آن جناب بُرَیْر بن خضیر را به سوى ایشان فرستاد كه ایشان را موعظتى نماید، بریر در مقابل آن لشكر آمد و ایشان را موعظه نمود. آن بدبختان سیه روزگار كلام او را اصغا ننمودند و از مواعظ او انتفاع نبردند.
پس خود آن جناب بر ناقه خویش و به قولى بر اسب خود سوار شد و به مقابل ایشان آمده و طلب سكوت نمود، ایشان ساكت شدند، پس آن حضرت حمد و ثناى الهى را به جاى آورد و بر حضرت رسالت پناهى و بر ملائكه و سایر انبیاء و رُسل درود بلیغى فرستاد پس از آن فرمود كه هلاكت و اندوه باد شما را اى جماعت غدّار و اى بى وفاهاى جفاكار در هنگامى كه به جهت هدایت خویش ما را به سوى خود طلبیدید و ما اجابت شما كرده و شتابان به سوى شما آمدیم پس كشیدید بر روى ما شمشیرهایى كه به جهت ما د ردست داشتید و برافروختید بر روى ما آتشى را كه براى دشمن ما و دشمن شماها مهیّا كرده بودیم پس شما به كین و كید دوستان خود به رضاى دشمنان خود همداستان شوید بدون آنكه عدلى در میان شما فاش و ظاهر كرده باشند و بى آنكه طمع و امید رحمتى باشد از شماها در ایشان پس چرا از براى شما بادویلها كه از ما دست كشیدید؟ و حال آنكه شمشیرها در حبس نیام بود و دلها مطمئن و آرام مى زیست و رأیها محكم شده و نیرو داشت لكن شما سرعت كردید و انبوه شدید در انگیزش نیران فتنه مانند ملخها و خویشتن را دیوانه وار در انداختید در كانون نار چون پروانه گان پس دور باشید از رحمت خدا اى معاندین امت و شاذ و شارد جمعیت و تارك قرآن و محرّف كلمات آن و گروه گناهكاران و پیروان وساوس شیطان و ماحیان شریعت و سنّت نبوى آیا ظالمان را معاونت مى كنید و از یارى ما دست برمى دارید؟ بلى سوگند به خداى كه غدر و مكر از قدیم در شماها بوده با او به هم پیچیده اصول شما و از او قوّت گرفته فروغ شما. لاجرم شما پلیدتر میوه اید گلوگاه ناظر را و كمتر لقمه اید غاصب را الحال آگاه باشید كه زنازاده فرزند زنازاده یعنى ابن زیاد علیه اللعنة مرا مردّد كرده میان دو چیز:
یا آنكه شمشیر كشیده و در میدان مبارزت بكوشم، و یا آنكه لباس مذلّت بر خود بپوشم و دور است از ما ذلّت و خداوند رضا ندهد و رسول نفرماید و مؤمنان و پروردگان دامنهاى طاهر و صاحبان حمیّت و اربابهاى غیرت ذلّت لئام را بر شهادت كرام اختیار نكنند، اكنون حجّت را بر شما تمام كردم و با قلّت اعوان و كمى یاران با شما رزم خواهم كرد. پس متصل فرمود كلام خود را به شعرهاى فَروة بن مُسَیْك مُرادى:
فَاِنْ نَهْزِمْ فَهَزّامونَ قِدْماً ----- وَ اِنَ نُغْلَبْ فَغَیْر مُغَلَّبینا
وَ ما اِن طِبُّنا جُبْنٌ وَ لَكِنْ ----- مَنایا نا وَ دَوْلَةَ(1096)آخریْنا
اِذا مَا المَوْتُ رَفَّعَ عَنْ اُناسٍ ----- كَلا كِلَهُ اَناخَ بِآخَرینا
فَاَفْنى ذلِكُمْ سَرَواتِ (1097)قومى ----- كَما اَفْنَى الْقروُنَ الاَْ وَّلینا
فَقُلْ لِلشّامِتیْنِ بِنا اَفیقوُا ----- سَیَلْقَى الشّامِتُونَ كَما لَقینا
آنگاه فرمود: سوگند به خداى كه شما بعد من فراوان و افزون از مقدار زمانى كه پیاده سوار اسب باشد زنده نمانید، روزگار، آسیاى مرگ بر سر شما بگرداند و شما مانند میله سنگ آسیا در اضطراب باشید، این عهدى است به من از پدرمن از جدّمن، اكنون رأى خود را فراهم كنید وبا اتباع خود همدست شوید ومشورت كنید تا امر برشما پوشیده نماند پس قصد من كنید ومرا مُهلت مدهید همانا من نیز توكّل كرده ام بر خداوندى كه پروردگار من وشما است كه هیچ متحرّك وجاندارى نیست مگر آنكه در قبضه قدرت اوست وهمانا پروردگار من بر طریق مستقیم وعدالت استوار است جزاى هر كسى را به مطابق كار او مى دهد.
پس زبان به نفرین آنها گشود و گفت: اى پروردگار من باران آسمان را از این جماعت قطع كن و برانگیز بر ایشان قحطى مانند قحطى زمان یوسف (علیه السلام) كه مصریان را به آن آزمایش فرمودى وغلام ثقیف (1098)را برایشان سلطنت ده تا آنكه برساند به كامهاى ایشان كاسه هاى تلخ مرگ را؛ زیرا كه ایشان فریب دادند مارا و دست از یارى ما برداشتند وتوئى پروردگار ما، برتو توكّل كردیم وبه سوى تو انابه نمودیم وبه سوى تو است بازگشت همه. پس از ناقه به زیر آمد وطلبید «مُرْتَجِز» اسب رسول خدا (صلى الله علیه و آله) را وبرآن سوار گشت ولشكر خود را تعبیه فرمود(1099)
طبرى از سَعد بن عُبَیْده روایت كرده كه پیر مردان كوفه بالاى تلّ ایستاده بودند و براى سیّد الشهداء(علیه السلام) مى گریستند و مى گفتند: اَلّلُهمَّ اَنْزِلْ نَصْرَكَ؛ یعنى بارالها! نصرت خود را بر حسین نازل فرما. من گفتم: اى دشمنان خدا چرا فرود نمى آئید او را یارى كنید؟ سعید گفت: دیدم حضرت سیّدالشّهداء (علیه السلام) كه موعظه فرمود مردم را در حالتى كه جُبّه اى از «بُرد» در بر داشت وچون رو كرد به سوى صفّ خویش مردى ازبَنى تَمیم كه او را عمر طُهَوَى مى گفتند تیرى به آن حضرت افكند كه در میان كتفش رسید وبر جُبّه اش آویزان شد وچون به لشكر خود ملحق شد نظر كردم به سوى آنها دیدم قریب صد نفر مى باشند كه در ایشان بود از صُلب على (علیه السلام) پنج نفر واز بنى هاشم شانزده نفر و مردى از بَنى سُلَیْم و مردى از بَنى كِنانه كه حلیف ایشان بود وابن عمیر بن زیاد انتهى. (1100)
و در بعضى مَقاتل است كه چون حضرت این خطبه مباركه راقرائت نمود فرمود: ابن سعدرا بخوانید تا نزد من حاضرشود، اگر چه ملاقات آن حضرت برابن سعد گران بود لكن دعوت آن حضرت را اجابت نمود و باكراهتى تمام به دیدار آن امام(علیه السلام) آمد حضرت فرمود: اى عُمر! تو مرا به قتل مى رسانى به گمان اینكه، ابن زیاد زنازاده پسر زنازاده ترا سلطنت مملكت رى و جرجان خواهد داد، به خدا سوگند كه تو به مقصود خود نخواهى رسید و روز تهنیت و مبارك باد این دو مملكت را نخواهى دید، این سخن عهدى است كه به من رسیده این را استوار مى دار و آنچه خواهى بكن همانا هیچ بهره از دنیا وآخرت نبرى، و گویا مى بینم سر ترا در كوفه بر نى نصب نموده اند وكودكان آن را سنگ مى زنند و هدف و نشانه خود كنند. از این كلمات عُمرسعد خشمناك شد و از آن حضرت روى بگردانید و سپاه خویش را بانگ زد كه چند انتظار مى برید، این تكاهل و توانى به یك سو نهید و حمله اى گران دردهید حسین واصحاب او افزون از لقمه اى نیستند.
این وقت امام حسین (علیه السلام) بر اسب رسول خدا (صلى الله علیه و آله) كه مُرْتَجِز نام داشت برنشست واز پیش روى صفّ درایستاد ودل بر حرب نهاد وفریاد به استغاثه برداشت وفرمود آیا فریاد رسى هست كه براى خدا یارى كند مارا؟آیا دافعى هست كه شّراین جماعت را از حریم رسول خدا (صلى الله علیه و آله) بگرداند؟

متنبّه شدن حرُّ بن یزید وانابت ورجوُع اوبه سوى آن امام شهید

حُرّ بن یزید چون تصمیم لشكر را برامر قتال دید و شنید صیحه امام حسین(علیه السلام) راكه مى فرمود:
اَما مِنْ مُغیثٍ یُغیثُنا لِوَجْهِ اللَّهِ، اَما مِنْ ذآبٍّ یَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللَّه (صلى الله علیه و آله) .
این استغاثه كریمه اورا از خواب غفلت بیدار كرد لاجرم به خویش آمد ورو به سوى پسر سعد آورد وگفت: اى عُمر! آیا با این مرد مقاتلت خواهى كرد؟ گفت: بلى! واللَّه، قتالى كنم كه آسانتر او آن باشد كه این سرها از تن پرد و دستها قلم گردد،گفت: آیانمى توانى كه این كار را از در مسالمت به خاتمت برسانى؟ عُمرگفت: اگر كار به دست من بود چنین مى كردم لكن امیر تو عبیداللَّه بن زیاد از صُلح اباكرد و رضا نداد.
حُرّ آزرده خاطر از وى بازگشت ودر موقفى ایستاد، قُرّة بن قیس كه یك تن از قوم حُرّبود بااو بود، پس حُرّ به او گفت كه اى قُرّه!اسب خود را امروز آب داده اى؟ گفت: آب نداده ام، گفت: نمى خواهى او را سقایت كنى؟ قرّه گفت كه چون حُرّ این سخن را به من گفت به خدا قسم من گمان كردم كه مى خواهد از میان حربگاه كنارى گیرد وقتال ندهد وكراهت دارد از آنكه من بر اندیشه او مطّلع شوم وبه خدا سوگند كه اگر مرا از عزیمت خود خبر داده بود من هم به ملازمت او حاضر خدمت حسین (علیه السلام) مى شدم.
بالجمله؛ حُرّ از مكان خود كناره گرفت واندك اندك به لشكر گاه حسین (علیه السلام) راه نزدیك مى كرد مُهاجر بْن اَوْس به وى گفت: اى حُرّ! چه اراده دارى مگر مى خواهى كه حمله افكنى؟ حُرّاو را پاسخ نگفت و رعده ولرزش اورا بگرفت، مُهاجر به آن سعید نیك اختر گفت: همانا امر تو مارا به شكّ وریب انداخت ؛زیرا كه سوگند به خداى در هیچ حربى این حال را از تو ندیده بودم، واگراز من مى پرسیدند كه شجاعترین اهل كوفه كیست از تو تجاوز نمى كردم وغیر ترا نام نمى بردم این لرزه ورعدى كه در تو مى بینم چیست؟ حُرّگفت: به خدا قسم كه من نفس خویش را در میان بهشت ودوزخ مخیّرمى بینم وسوگند به خداى كه اختیار نخواهم كرد بر بهشت چیزى را اگر چه پاره شوم وبه آتش سوخته گردم، پس اسب خود را دوانید وبه امام حسین (علیه السلام) ملحق گردید در حالتى كه دست بر سر نهاده بود ومى گفت: بار الها! به حضرت تو انابت و رجوع كردم پس بر من ببخشاى چه آنكه در بیم افكندم دلهاى اولیاى ترا واولادپیغمبر ترا.(1101)
ابو جعفرطبرى نقل كرده كه چون حُرّ (رضى الله عنه) به جانب امام حسین(علیه السلام) و اصحابش روان شد گمان كردند كه اراده كار زار دارد، چون نزدیك شد سپر خود را واژگونه كرد دانستند به طلب امان آمده است وقصد جنگ ندارد، پس نزدیك شد وسلام كرد.(1102)
مؤلف گوید: كه شایسته دیدم در این مقام از زبان حُرّ این چند شعر را نقل كنم خطاب به حضرت امام حسین (علیه السلام) ؛
اى درِ تو مقصد ومقصود ما ----- وى رخ تو شاهد ومشهود ما
نقدغمت مایه هرشادئى ----- بندگیت بهْ زهر آزادئى
یار شواى مونس غمخوارگان ----- چاره كن اى چاره بیچارگان
درگذر از جرم كه خواهنده ایم ----- چاره ماكن كه پناهنده ایم
چاره ما ساز كه بى یاوریم ----- گرتو برانى به كه رو آوریم
دارم از لطف ازل منظر فردوس طمع ----- گرچه دربانى میخانه فراوان كردم
سایه اى بر دل ریشم فكن اى گنج مراد ----- كه من این خانه به سوداى تو و یران كردم
پس حُرّ با حضرت امام حسین (علیه السلام) عرض كرد: فداى تو شوم، یابن رَسُول اللَّه(صلى الله علیه و آله) ! منم آن كسى كه ترا به راه خویش نگذاشتم وطریق بازگشت بر تو مسدود داشتم و ترا از راه وبیراه بگردانیدم تابدین زمین بلاانگیز رسانیدم وهرگز گمان نمى كردم كه این قوم با تو چنین كنند وسخن ترا برتو ردّكنند، قسم به خدا! اگر این بدانستم هرگز نمى كردم آنچه كردم. اكنون از آنچه كرده ام پشیمانم وبه سوى خدا تو به كرده ام آیا توبه وانابت مرا در حضرت حقّ به مرتبه قبول مى بینى؟ آن دریاى رحمت الهى در جواب حُرّ ریاحى فرمود: بلى، خداوند از تو مى پذیرد وتو را معفوّمى دارد.
گفت بازآ كه در تو به است باز ----- هین بگیر از عفو ما خطّ جواز
اى درآكه كس زاحرار وعبید ----- روى نومیدى در این در گه ندید
گردو صد جرم عظیم آورده اى ----- غم مخور رو بر كریم آورده اى
اكنون فرودآى وبیاساى، عرض كرد: اگر من در راه تو سواره جنگ كنم بهتر است از آنكه پیاده باشم وآخر امر من به پیاده شدن خواهد كشید. حضرت فرمود: خدا ترا رحمت كند بكن آنچه مى دانى. این وقت حُرّ از پیش روى امام(علیه السلام) بیرون شد و سپاه كوفه را خطاب كرد وگفت: اى مردم كوفه! مادر به عزاى شما بنشیند وبر شما بگرید این مرد صالح را دعوت كردید و به سوى خویش او را طلبیدید چون ملتمس شما را به اجابت مقرون داشت از یارى او برداشتید وبادشمنانش گذاشتید وحال آنكه بر آن بودید كه در راه او جهاد كنید وبذل جان نمائید، پس از درِ غدر ومكر بیرون آمدید وبه جهت كشتن او گرد آمدید و او را گریبان گیر شدید و از هر جانب او را احاطه نمودید تا مانع شوید او رااز توجّه به سوى بلاد وشهرهاى وسیع الهى، لاجرم مانند اسیر در دست شما گرفتار آمد كه جلب نفع و دفع ضرر را نتواند، منع كردید او را و زنان واطفال واهل بیتش را از آب جارى فرات كه مى آشامد از آن یهود ونصارى ومى غلطد در آن كِلاب و خَنازیر واینك آل پیغمبر ازآسیب عطش از پاى در افتادند.
لب تشنگان فاطمه ممنوع از فرات ----- بر مردمان طاغى و یاغى حلال شد
از باد ناگهان اجل گلشن نبى (صلى الله علیه و آله) ----- از پافتاده قامت هر نو نهال شد
چه بد مردم كه شما بودید بعد از پیغمبر، خداوند سیراب نگرداند شما را در روزى كه مردمان تشنه باشند
چون حُرّ كلام بدین جا رسانید گروهى تیر به جانب او افكندند واو بر گشت ودر پیش روى امام (علیه السلام) ایستاد. این هنگام عُمر سعد بانگ در آورد كه اى دُرَیْد(1103) رایت خویش را پیش دار، چون عَلَم رانزدیك آورد عُمر تیرى در چلّه كمان نهاد وبه سوى سپاه سیّدالشّهدا (علیه السلام) گشاد وگفت :اى مردم گواه باشید اوّل كسى كه تیر به لشكر حسین افكند من بودم!؟(1104)
سیّد بن طاوس روایت كرده: پس از آنكه ابن سعد به جانب آن حضرت تیر افكند لشكر او نیز عسكر امام حسین (علیه السلام) را تیر باران كردند ومثل باران بر لشكر آن امام مؤمنان بارید، پس حضرت رو به اصحاب خویش كرده فرمود: برخیزید ومهیّاشوید از براى مرگ كه چاره اى از آن نیست خدا شمارا رحمت كند، همانا این تیرها رسولان قوم اند به سوى شماها. پس آن سعادتمندان مشغول قتال شدند وبه مقدار یك ساعت باآن لشكر نبرد كردند و حمله بعد از حمله افكندند تاآنكه جماعتى از لشكر آن حضرت به روایت محمّد بن ابى طالب موسوى پنجاه نفر از پا در آمدند وشهدشهادت نوشیدند.(1105)
مؤلف گوید: كه چون اصحاب سّیدالشهداء(علیه السلام) حقوق بسیار برما دارند، فَاِنَّهُمْ عَلَیهِم السّلام.
اَلسّابقُونَ اِلَى المَكارِم وَالْعُلى ----- وَالْحائزوُنَ غَدًاحِیاضَ الْكَوْثَر
لَوْلا صَوارمُهُمْ وَ وَقْعُ نِبالِهِمْ ----- لَمْ یَسْمَعِ اْلآ ذانُ صَوْتَ مُكَبِّرٍ
و كعب بن جابر كه از دشمنان ایشان است در حقّ ایشان گفته:
فَلَمَ تَرَعَیْنى مِثْلَهُمْ فى زَمانِهِمْ ----- وَلا قَبْلَهُمْ فىِ النّاسِ اِذ اَنَا یافِعٌ
اَشَدَّ قِراعاً بالسُّیُوفِ لَدَى الْوَغا ----- اَلا كُلُّ مَنْ یَحْمِى الدِّمارُ مُقارعٌ
وَ قَدْ صَبَروُ الِلطَّعنِ وَ الضرْبِ حُسَّرا ----- وَقَدْ نازَلوا لوْ اَنَّ ذلِكَ نافِعٌ
پس شایسته باشد كه آن اشخاصى را كه در حمله اولى شهید شدند و من بر اسم شریفشان مطّلع شدم ذكر كنم و ایشان به ترتیبى كه در «مناقب» ابن شهر آشوب است این بزرگوارنند: (1106)
نُعَیْم بْن عَجلان و او برادر نعمان بن عجلان است كه از اصحاب امیرالمؤمنین(علیه السلام) و عامل آن حضرت بر بحرین و عمّان بوده و گویند این دو تن با نضر كه برادر سوم است از شجعان و از شعراء بوده اند و در صفّین ملازمت آن حضرت داشته اند.
عمران بن كعب حارث الاشجعى كه در رجال شیخ ذكر شده. حنظلة بن عمرو الشّیبانى قاسط بن زهیر و برادرش مُقْسِطْ و در رجال شیخ اسم والدشان را عبداللَّه گفته. كَنانَةِ بن عتیق تغلبى كه از ابطال و قُرا و عُبّاد كوفه به شمار رفته.
عمرو بن ضُبَیْعَة بن قیس التّمیمى و او فارسى شجاع بود، گویند اوّل با عمر سعد بوده پس داخل شده در انصار حسین(علیه السلام) . ضرغامة بن مالك تغلبى، و بعضى گفته اند كه او بعد از نماز ظهر به مبارزت بیرون شد و شهید گردید.
عامر بن مسلم العبدى، و مولاى اوسالم از شیعیان بصره بودند و با سیف بن مالك و ادهم بن امیّه به همراهى یزید بن ثبیط و پسرانش به یارى امام حسین (علیه السلام) آمدند و در حمله اولى شهید گشتند، و در حقّ عامر و زهیر بن سلیم و عثمان بن امیر المؤمنین (علیه السلام) و حّر و زهیر بن قین و عمرو صیداوى و بشر حضرمى فرموده فضل بن عبّاس بن ربیعة بن الحرث بن عبدالمطّلب(رحمهم الله) در خطاب بنى امیّه و طعن بر افعال ایشان:
اَرْجِعُوا عامِرًا وَرَدّوُازُهَیْرًا ----- ثُمَّ عُثْمانَ فَارْجِعُوا غارمینا
وَ ارْجِعُوا الحُرَّ وَ ابْنَ قَیْنٍ وَ قَوْمًا ----- قُتِلوُا حینَ جاوَزوُا اصِفّینًا
اَیْنَ عَمْروٌ وَ اَیْنَ بِشْرٌ وَقَتْلى ----- مِنْهُم بِالْعَراءِ مایُدْ فَنُونا(1107)
سیف بن عبدالّله بن مالك العبدى ،بعضى گفته اند كه او بعد از نماز ظهر به مبارزت بیرون و شهید شد(رضى الله عنه) . عبدالّرحمن بن عبد الّله الأرحبى الهمدانى و این همان كس است كه اهل كوفه او را با قیس بن مُسهر به سوى امام حسین (علیه السلام) به مكّه فرستادند با كاغذهاى بسیار روز دوازدهم ماه رمضان بود كه خدمت آن حضرت رسیدند.
حباب بن عامر التّیمى از شیعیان كوفه است با مسلم بیعت كرده و چون كوفیان با مسلم جفا كردند حباب به قصد خدمت امام حسین (علیه السلام) حركت كرده و در بین راه به آن حضرت ملحق شد .
عَمْرو الجُنْدُعى؛ ابن شهر آشوب او را از مقتولین در حمله اولّى شمرده و لكن بعض اهل سِیَر گفته اند كه او مجروح روى زمین افتاده بود و ضربتى سخت بر سر او رسیده بود قوم او، او را از معركه بیرون بردند، مدّت یك سال مریض و صاحب فراش بود در سر سال وفات كرد و تأئید مى كند این مطلب را آنچه در زیارت شهداء است: اَلسَّلامُ عَلَى الْمُرَتَّثِ مَعَهُ عَمْرو بْنِ عَبْدِاللَّهِ الْجُنْدُعى.
حُلاس (به حاء مهمله كغُراب)بن عمرو الازدى الرّاسبى، و برادرش نعمان بن عمرو از اهل كوفه و از اصحاب امیرالمؤمنین (علیه السلام) بوده، بلكه حلاس از سرهنگان لشكر آن حضرت در كوفه بوده.
سَوّارِ بنِ اَبى عُمَیْر النَّهْمى در حمله اولى مجروح در میان كشتگان افتاد او را اسیر كردند به نزد عمر سعد بردند. عمر خواست او را بكشد قوم او شفاعتش كردند او را نكشت لكن به حال اسیرى و مجروح بود تا شش ماه پس از آن وفات كرد مانند مُوَقَّع بن ثُمامه كه او نیز مجروح افتاده بود قوم او، او را به كوفه بردند و مخفى كردند، ابن زیاد مطلع شد فرستاد تا او را بكشند، قوم او از بنى اسد شفاعتش كردند او را نكشت لكن او را در قید آهن كرده فرستاد او را به زاره(موضعى به عمّان) موقّع از زحمت جراحتها مریض بود تا یك سال، پس از آن در همان زاره وفات فرمود.
و اشاره به او كرده كُمَیت اَسَدى در این مصراع: وَ اِنَّ اَبا موسى اَسیرٌ مُكَبَّلٌ.(ابو موسى كنیه مُوَقَّع است).
و بالجمله؛ در زیارت شهداء است: اَلسَّلامُ عَلَى الْجریحِ الْمَاْسُور سَوّارِ بن اَبى عُمیرِ النَهْمى.
عمار بن ابى سَلامة الدّالا نى الهمدانى از اصحاب امیرالمؤمنین(علیه السلام) و از مجاهدین در خدمتش به شمار رفته بلكه بعضى گفته اند كه او حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) را نیز درك كرده.
زاهر مولى عمرو بن الحَمِق جدّ محمّد بن سنان زاهرى در سنه شصتم به حج مشرّف شده و به شرف مصاحبت حضرت سیّدالشهداء نائل شده و در خدمتش بود تا در روز عاشوراء در حمله اولى شهید گشت.
از قاضى نعمان مصرى مروى است كه چون عمروبن الحَمِق از ترس معاویه گریخت به جانب جزیره و مردى از اصحاب امیرالمؤمنین (علیه السلام) كه نامش زاهر بود با او همراه بود، چون مار عمرو را گزید بدنش ورم كرد، زاهر را فرمود كه حبیبم رسول خدا (صلى الله علیه و آله) مرا خبر داده كه شركت مى كند در خون من جنّ و انس و ناچار من كشته خواهم گشت؛ در این وقت اسب سوارانى كه در جستجوى او بودند ظاهر شدند عمرو به زاهر فرمود كه تو خود را پنهان كن این جماعت به جستجوى من مى آیند و مرا مى یابند و مى كشند و سرم را با خود مى برند و چون رفتند تو خود را ظاهر كن و بدن مرا از زمین بردار و دفن كن. زاهر گفت: تا من تیر در تركش دارم با ایشان جنگ مى كنم تا آنگاه با تو كشته شوم، عمرو فرمود: آنچه من مى گویم بكن كه در امر من نفع مى دهد خدا ترا. زاهر چنان كرد كه عمرو فرموده بود و زنده بماند تا در كربلا شهید شد(رضى الله عنه)
جَبَلَة بنِ على الشّیبانى از شجاعان اهل كوفه بوده.
مسعود بن الحجّاج التیمى و پسرش عبدالرحمن از شجاعان معروفین بوده اند با ابن سعد آمده بود در ایامى كه جنگ نشده بود آمدند خدمت امام حسین (علیه السلام) سلام كنند بر آن حضرت پس سعادت شامل حالشان شده خدمت آن حضرت ماندند تا در حمله اولى شهید گشتند.
زهیر بن بشر الخثعمى. عمار بن حسّان بن شریح الطّائى از شیعیان مخلص بوده و با حضرت امام حسین(علیه السلام) از مكه مصاحبت كرده تا دركربلا.
و پدرش حسّان از اصحاب امیرالمؤمنین (علیه السلام) بوده و در صِفیِن در ركاب آن حضرت شهید شده. و در رجال، اسم عمّار را عامر گفته اند، و از اَحفاد اوست عبداللَّه بن احمد بن عامر بن سلیمان بن صالح بن وهب بن عامر مقتول به كربلا ،ابن حسّان و عبداللَّه مُكَنَّى است به ابوالقاسم و صاحب كتبى است كه از جمله آنها است «كتاب قضایا امیرالمؤمنین(علیه السلام) » روایت مى كند آن را از پدرش ابوالجعد احمد بن عامر و شیخ نجاشى روایت كرده از عبداللَّه بن احمد مذكور كه گفت: پدرم متولّد شد سنه صد و پنجاه و هفت و ملاقات كرد شیخ ما حضرت رضا (علیه السلام) را در سنه صد و نود و چهار و وفات كرد حضرت رضا (علیه السلام) در طوس سنه دویست و دو، روز سه شنبه هیجدهم جمادى الاولى و من ملاقات كردم حضرت ابوالحسن ابو محمّد (علیه السلام) را و پدرم مؤذن آن دو بزرگوار بود الخ (1108)پس معلوم شد كه ایشان بیت جلیلى بوده اند از شیعه قدّس اللَّه ارواحهم.
مسلم بن كثیر ازدىّ كوفى تابعى گویند از اصحاب امیرالمؤمنین (علیه السلام) بوده و در ركاب آن حضرت در بعضى حروب زخمى به پایش رسیده بود و خدمت سّیدالشهداء (علیه السلام) از كوفه به كربلاء مشرف شده در روز عاشورا در حمله اولى شهید شد و «نافع» مولاى او بعد از نماز ظهر شهید گردید.
زهیر بن سلیم ازدىّ و این بزرگوار از همان سعادتمندان است كه در شب عاشورا به اردوى همایونى حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) ملحق شدند.
عبداللَّه و عبیداللَّه پسران یزید بن ثُبَیْط(1109)عبدى بصرىّ.
ابو جعفر طبرى روایت كرده كه جماعتى از مردم شیعه بصره جمع شدند در منزل زنى از عبدالقیس كه نامش ماریه بنت منقذ و از شیعیان بود و منزلش مجمع شیعه بود و این در اوقاتى بود كه عبیداللَّه بن زیاد به كوفه رفته بود و خبر به او رسیده بود از اقبال و توجّه امام حسین (علیه السلام) به سمت عراق، ابن زیاد نیز راهها را گرفته و به عامل خود در بصره نوشته بود كه براى دیده بانها جائى درست كنند و دیده بان در آن قرار دهند و راهها را پاسبانان گذارند كه مبادا كسى ملحق به آن حضرت شود پس یزید بن ثبیط كه از قبیله عبدالقیس و از آن جماعت شیعه بود كه در خانه آن زن مؤمنه جمع شده بودند، عزم كرد كه به آن حضرت ملحق شود، او را ده پسر بود، پس به پسران خود فرمود كه كدام از شماها با من خواهید آمد؟ دو نفر از آن ده پسر مهیّاى مصاحبت او شدند، پس با آن جماعتى كه در خانه آن زن جمع بودند فرمود كه من قصد كرده ام ملحق شوم به امام حسین (علیه السلام) و اینك بیرون خواهم شد. شیعیان گفتند كه مى ترسیم بر تو از اصحاب پسر زیاد، فرمود: به خدا سوگند! هر گاه برسد شتران یا پاهاى ما به جادّه، و راه دیگر سهل است بر من و وحشتى نیست بر من از اصحاب ابن زیاد كه به طلب من بیایند؛ پس از بصره بیرون شد و از غیر راه بیابان قفر و خالى سیر كرد تا در ابطح به امام حسین (علیه السلام) رسید، فرود آمد و منزل و مأواى خود را درست كرد، پس رفت به سوى رحل و منزل آن حضرت و چون خبر او به حضرت امام حسین (علیه السلام) رسید به دیدن او بیرون شد به منزل او كه تشریف برد، گفتند: به قصد شما به منزل شما رفت، حضرت در منزل او نشست به انتظار او، از آن طرف آن مرد چون حضرت را در جایگاه خود ندید احوال پرسید، گفتند به منزل تو تشریف بردند. یزید برگشت به منزل خود، آن جناب را دید نشسته. پس آیه مباركه را خواند .
«بِفَضْلِ اللَّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذلِكَ فَلْیَفرَحوُا».(1110)
پس سلام كرد به آن حضرت و نشست در خدمتش و خبر داد آن حضرت را كه براى چه از بصره به خدمتش آمده، حضرت دعاى خیر فرمود براى او پس با آن حضرت بود تا در كربلا شهید شد با دو پسرش عبداللَّه و عبیداللَّه.(1111)
بعضى از اهل سِیَر ذكر كرده اند كه وقتى یزید از بصره حركت كرد عامر و مولاى او سالم و سیف بن مالك واَدْهم بن اُمیّه نیز با او همراه بودند و ایشان نیز در كربلا شهید شدند و در مرثیه یزید و دو پسرانش، پسرش عامر بن یزید گفته:
یا فَرْ وَ قُومی فَانْدُبی ----- خَیْرَ الْبَرِیَّةِ فِی الْقُبُورِ
وَ اَبْكى الشَّهیدَ بِعَبْرَةٍ ----- مِنْ فَیْضِ دَمْعٍ ذى دُروُرٍ
وَ ارْثِ الْحُسَیْنَ مَعَ التَّفَجُّعِ ----- وَالتَّأَوُّهِ وَالزَّفیرِ
قَتَلوُا الْحرامَ مِنَ الاَْئمَّةِ ----- فِی الحَرامِ مِنَ الشّهُوُرِ
وَابْكى یَزیدَ مُجَدَّلاً ----- وَ ابْنَیْهِ فى حَرِّ الهَجیرِ
مُتَرمِّلینَ دِمائُهُمْ ----- تَجْرى عَلى لَبَبِ النُّحُورِ
یا لَهْفَ نَفْسى لَم تَفُزْ ----- مَعَهُم بِجَنّاتٍ وَ حُورٍ
و نیز از اشخاصى كه در اوّل قتال شهید شدند:
جَنْدَب بن حُجرِ كِندىّ خَوْلانىّ است كه از اصحاب امیرالمؤمنین (علیه السلام) به شمار رفته. وجَنادَةِبن كعب انصارى است كه از مكّه با اهل و عیال خود در خدمت امام حسین (علیه السلام) بوده و پسرش: عمرو بن جنادة بعد از قتل پدر به امر مادرش به جهاد رفت و شهید شد. و سالم بن عمرو. قاسم بن الحبیب الازدى. بكربن حىّ التیّمى. جُوَیْنِ بن مالك التیّمى. اُمیّة بن سعد الطااّئى. عبداللَّه بن بشر كه از مشاهیر شجاعان بوده. بشر بن عمرو. حجّاج بن بدر بصرى حامل كتاب مسعود بن عمرو از بَصره به خدمت امام حسین(علیه السلام) رسید، و رفیقش. قَعْنَبِ بن عمرو نَمرىّ بصرىّ. عائذ بن مُجَمَّع بن عبداللَّه عائذى، «رضوان اللَّه علیهم اجمعین» و ده نفر از غلامان امام حسین (علیه السلام) ، و دو نفر از غلامان امیرالمؤمنین (علیه السلام) .
مؤلّف گوید: كه اسامى بعضى از این غلامان كه شهید شده اند از این قرار است:
اسلم بن عمرو و او پدرش تركى بود و خودش كاتب امام حسین (علیه السلام) ؛ و دیگر:
قارب بن عبداللَّه دئلى كه مادرش كنیز حضرت امام حسین (علیه السلام)بوده؛ و دیگر:
مُنْحِج بن سَهم غلام امام حسن (علیه السلام) . با فرزندان امام حسن (علیه السلام) به كربلا آمد و شهید شد. سعد بن الحرث غلام امیرالمؤمنین (علیه السلام) .
نصر بن ابى نیزر غلام آن حضرت نیز و این نصر پدرش همان است كه در نخلستان امیرالمؤمنین (علیه السلام) كار مى كرد. حرث بن نبهان غلام حمزه، الى غیر ذلك.
و بالجمله؛ چون در این حمله جماعت بسیارى از اصحاب سیّد الشهداء(علیه السلام) شهید شدند شهادتشان در حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) تأثیر كرد پس در آن وقت جناب امام حسین (علیه السلام) از روى تأسف دست فرا برد و بر محاسن شریف خود نهاد و فرمود: شدّت كرد غضب خدا بر یهود هنگامى كه از براى خدا فرزند قرار دادند، و شدّت كرد خشم خدا بر نصارى هنگامى كه سه خدا قائل شدند، و شدت كرد غضب خدا بر مجوس وقتى كه به پرستش آفتاب و ماه پرداختند، و شدید است غضب خدا بر قومى كه متّفق الكلمه شدند بر ریختن خون فرزند پیغمبر خودشان، به خدا سوگند! به هیچ گونه این جماعت را اجابت نكنم از آنچه در دل دارند تا هنگامى كه خدا را ملاقات كنم و به خون خویش مخضّب باشم. (1112)
مخفى و مستور نماند كه جماعتى از وجوه لشكر كوفه از دل رضا نمى دادند كه با جناب امام حسین (علیه السلام) رزم آغازند و خود را مطرود دارَیْن سازند، از این جهت كار مقاتلت به مماطلت مى رفت و امر مبارزت به مسامحت مى گذشت و در خلال این حال اِرسال رُسل و تحریر مَكاتیب تقریر یافت و روز عاشورا نیز تا قریب به چاشتگاه كار بدینگونه مى رفت، این هنگام بر مردم پر ظاهر گشت كه فرزند پیغمبر لباس ذلّت در بر نخواهد كرد و عبیداللَّه بن زیاد بَغْضاى آن حضرت را دست بر نخواهد داشت، لا جَرم از هر دو سوى رزم را تصمیم عزم دادند.
اول كس از سپاه ابن سعد كه به میدان مبارزت آمد یسار غلام زیاد بن ابیه و سالم غلام ابن زیاد بود كه با هم به میدان آمدند، از میان اصحاب امام حسین(علیه السلام) عبداللَّه بن عمیر كلبى به مبارزت ایشان بیرون شد، گفتند: تو كیستى كه به میدان ما آمده اى؟ گفت: منم عبداللَّه بن عمیر. گفتند: ترا نشناسیم برگرد و زُهَیر بن قین یا حَبیب بن مظاهر یا بریر را به سوى ما بفرست، و یسار مقدّم بر سالم بود، عبداللَّه با او گفت كه اى پسر زانیه! مگر اختیار ترا است كه هر كه بخواهى برگزینى؟ این بگفت و بر او حمله كرد و تیغ بر او راند و او را در افكند، سالم غلام ابن زیاد چون این را بدید تاخت تا یسار را یارى كند، اصحاب امام حسین (علیه السلام) عبداللَّه را بانگ زدند كه خویشتن را واپاى كه دشمن رسید، عبداللَّه چون مشغول مقتول خویش بود اصغاى این مطلب نفرمود، لاجرم «سالم» رسید و تیغ بر عبداللَّه فرود آورد عبداللَّه دست چپ را به جاى سپر وقایه سر ساخت لاجرم انگشتانش از كف جدا شد و عبداللَّه بدین زخم ننگریست و چون شیر زخم خورده عنان برتافت و سالم را به زخم شمشیر از قفاى یسار به دارالبوار فرستاد پس به این اشعار رَجز خواند:
اِنْ تُنكِرونى فَاَنَا اْبُن كلْبِ ----- حَسْبى بِبَیْتى فى عُلَیْمٍ (1113)حَسْبى
اِنّىِ امْرَءٌ ذُوُمِرَّةٍ(1114)وَ عَصْبٍ (1115)----- وَ لَسْتُ بِالْخَوّارِ (1116) عِنْدَ النَّكْبِ
پس عمرو بن الحجّاج با جماعت خودازسپاه كوفه برمیمنه لشكرامام حسین(علیه السلام) حمله كرد، اصحاب امام چون دیدند زانو بر زمین نهادند و نیزه هاى خود را به سوى ایشان دراز كردند، خیل دشمن چون رسیدند از سنان ایشان بترسیدند و پشت دادند، پس اصحاب امام حسین (علیه السلام) ایشان را تیر باران نمودند بعضى در افتادند و جان دادند و گروهى بخستند و بجستند.
این وقت مردى از قبیله بنى تمیم كه او را عبداللَّه بن حَوْزَه مى گفتند رو به لشكر امام حسین (علیه السلام) آورد و مقابل آن حضرت ایستاد و گفت: یا حسین! یا حسین! آن حضرت فرمود چه مى خواهى؟
قالَ: اَبْشِرْ بِالنّارِ فَقالَ: كَلاّ اِنّی اَقدَمُ عَلى رَبٍّ رَحیمٍ وَ شَفیعٍ مُطاعٍ
حضرت فرمود: این كیست؟ گفتند: ابن حَوزه تمیمى است، آن حضرت خداوند خویش را خواند و گفت: بارالها! او را به سوى آتش دوزخ بكش. در زمان، اسب اِبن حَوزه آغاز چموشى نهاد و او را از پشت خود انداخت چنانكه پاى چپش در ركاب بند بود و پاى راستش واژگونه برفراز بود، مسلم بن عَوسَجَه جلدى كرد و پیش تاخت و پاى راستش را به شمشیر از تن نحسش انداخت پس اسب او دویدن گرفت و سر او به هر سنگ و كلوخى و درختى مى كوبید تا هلاك شد و حقّ تعالى روحش را به آتش دوزخ فرستاد، پس امر كارزار شدّت كرد و از جمیع، جماعتى كشته گشت.(1117)
مبارزات حرّبن یزید ریاحى(رضى الله عنه) :
این وقت حُر بن یزید بر اصحاب عمر سعد چون شیر غضبناك حمله كرد و به شعر عَنْتَرَه تمثل جست:
مازِلْتُ اَرْمِیْهِمْ بِثُغْرَةِ(1118)نَحْرِهِ ----- وَ لَبانِهِ حَتّى تَسَرْبَلَ بالدَّمِ
و هم رجز مى خواند و مى گفت:
اِنّى اَنَا الْحُرُ وَ مَاْوَى الضَّیفِ ----- اَضْرِبُ فی اَعْناقِكُمْ بِالسَّیْفِ
عَنْ خَیْرِ مَنْ حَلَّ بِاَرْض الْخَیْفِ (1119) ----- اَضرِبُكُمْ وَ لا اَرى مِنْ حَیْفٍ
راوى گفت: دیدم اسب او را كه ضربت بر گوشها و حاجب او وارد شده بود و خون از او جارى بود حُصَین بن تمیم رو كرد به یزید بن سفیان و گفت: اى یزید! این همان حّر است كه تو آرزوى كشتن او را داشتى اینك به مبارزت او بشتاب. گفت: بلى و به سوى حرّ شتافت و گفت: اى حرّ میل مبارزت دارى؟ گفت: بلى! پس با هم نبرد كردند. حُصین بن تمیم گفت: به خدا قسم مثل آنكه جان یزید در دست حرّ بود او را فرصت نداد تا به قتل رسانید، پس پیوسته جنگ كرد تا آنكه عمرسعد امر كرد حصین بن تمیم را با پانصد كماندار اصحاب حسین را تیر باران كنند، پس لشكر عمر سعد ایشان را تیر باران كردند زمانى نكشید كه اسبهاى ایشان هلاك شدند و سواران پیاده گشتند. اَبو مِخنف از ایوب بن مشرح حیوانى نقل كرده كه گفت: واللَّه! من پى كردم اسب حرّ را و تیرى بر شكم اسب او زدم كه به لرزه و اضطراب در آمد آنگاه به سر در آمد.
مؤلف گوید: كه گویا حسّان بن ثابت در این مقام گفته:
وَ یَقوُلُ لِلطَّرْفِ (1120) اِصْطَبِرْلِشَبَأ(1121)الْقَنا ----- فَهَدَمْتُ رُكْنَ الْمجْدِ اِنْ لَمْ تُعْقَرِ
و چه قدر شایسته است در این مقام نقل این حدیث حضرت صادق (علیه السلام) :
قالَ:«اَلْحُرُّ، حُرٌّ عَلى جَمیع اَحْوالِهِ اِنْ نابَتْهُ نائِبَةٌ صَبَرَ لَها وَاِنْ تَداكَتْ عَلَیْهَا الْمَصائبُ لَمْ تَكْسِرْهُ و اِنْ اُسِرَ وَقُهِرَ وَ اسْتَبْدَلَ بِالْیُسْرِ عُسْرًا».
راوى گفت: پس حرّ از روى اسب مانند شیر جستن كرد و شمشیر برّانى در دستش بود و مى گفت:
اِنْ تَعْقِرُوابى (1122) فَاَنَا ابْنُ الْحُرِّ ----- اَشْجَعُ مِنْ ذى لِبَدٍ هِزَبْرِ
پس ندیدم احدى را هرگز مانند او سر از تن جدا كند و لشكر هلاك كند، اهل سِیرَ و تاریخ گفتنداند كه حرّ و زهیر با هم قرار داده بودند كه بر لشكر حمله كنند و مقاتله شدید و كارزار سختى نمایند و هر كدام گرفتار شدند دیگرى حمله كند و او را خلاص نماید و بدین گونه یك ساعتى نبرد كردند و حرّ رَجز مى خواند و مى گفت:
الَیْتُ لا اُقْتَلُ حَتّى اَقْتُلا ----- وَلَنْ اَصابَ الْیَوْمَ اِلاّ مُقْبِلاً
اَضْرِبُهُمْ بِالسَّیفِ ضَرْبًا مِقْصَلاً(1123)----- لا نا كِلاً مِنْهُمْ (1124)وَ لا مُهَلَّلاً
و در دست حرّ شمشیرى بود كه مرگ از دم او لایح بود و گویا ابن معتزّ در حقّ او گفته بود:
وَلى صارِمٌ فیهِ الْمَنایا كَوامِنٌ ----- فما یُنْتَضى اِلاّ لِسَفْكِ دِماءٍ
تَرى فَوْقَ مِنْبَتِهِ الْفِرِنْدَ كَاَنَّهُ ----- بَقِیَّةَ غَیمٍ رَقَّ دوُنَ سَماءٍ
پس جماعتى از لشكر عمر سعد بر او حمله آوردند و شهیدش نمودند.
بعضى گفته اند كه امام حسین (علیه السلام) به نزد او آمد و هنوز خون از او جستن داشت، پس فرمود: به به اى حُرّ! تو حُرّى همچنانكه نام گذاشته شدى به آن، حُرّى در دنیا وآخرت پس خواند آن حضرت:
لَنِعْمَ الْحُرُّ حُرُّبَنى رَیاحِ ----- وَنِعْمَ الْحُرُّ عِنْدَ مُخْتَلَفِ الرِّماحِ
وَنِعْمَ الْحُرُّ اِذْ نادى حُسَیْنًا ----- فَجادَ بِنَفْسِهِ عِنْد الصَّباحِ