منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

فصل دوّم :در وقایع روز تاسوعا و ورود شمر ملعون

چون روز پنجشنبه نهم محّرم الحرام رسید شِمر ملعون با نامه ابن زیاد لعین در امر قتل امام (علیه السلام) به كربلا وارد شد و آن نامه را به ابن سعد نمود، چون آن پلید از مضمون نامه آگه گردید خطاب كرد به شمر و گفت :مالك وَ یْلَكَ، خداوند ترا از آبادانیها دور افكند و زشت كند چیزى را كه تو آورده اى، سوگند به خداى چنان گمان مى كنم كه تو بازداشتى ابن زیاد را از آنچه من بدو نوشتم و فاسد كردى امرى را كه اصلاح آن را امید مى داشتم، واللَّه! حسین آن كس نیست كه تسلیم شود و دست بیعت به یزید دهد ؛ چه جان پدرش على مرتضى در پهلوهاى او جا دارد؛ شمر گفت: اكنون با امر امیر چه خواهى كرد؟ یا فرمان او بپذیر و با دشمن او طریق مبارزت گیر و اگر نه دست از عمل بازدار و امر لشكر را با من گذار، عمر سعد گفت: لا وَلا كَرامَةَ لَكَ من این كار را انجام خواهم داد تو همچنان سرهنگ پیادگان باش و من امیر لشكرم، این بگفت و در تهیه قتال با جناب سیّد الشهّداء (علیه السلام) شد.
شمر چون دید كه ابن سعد مهیّاى قتال است به نزدیك لشكر امام (علیه السلام) آمد و بانگ زد كه كجایند فرزندان خواهر من عبداللَّه و جعفر و عثمان و عبّاس؛ چه آنكه مادر این چهار برادر امّ البنین از قبیله بنى كلاب بود كه شمر ملعون نیز از این قبیله بوده. جناب امام حسین (علیه السلام) بانگ او را شنید برادران خود را امر فرمود كه جواب اورا دهید اگر چه فاسق است لكن باشما قرابت وخویشى دارد، پس آن سعادتمندان با آن شقّى گفتند: چه بود كارت؟ گفت: اى فرزندان خواهر من! شماها در امانید با برادر خود حسین رزم ندهید از دَوْر برادر خود كناره گیرید وسر در طاعت امیر المؤمنین یزید در آورید.
جناب عبّاس بن على (علیه السلام) بانگ براو زد كه بریده باد دستهاى تو و لعنت باد بر امانى كه تو از براى ما آوردى، اى دشمن خدا!امرمى كنى مارا كه دست از برادر و مولاى خود حسین بن فاطمه(علیها السلام) برداریم و سر در طاعت ملعونان وفرزندان ملاعینان در آوریم آیا ما را امان مى دهى واز براى پسر رسول خدا(صلى الله علیه و آله) امان نیست؟ شمر از شنیدن این كلمات خشمناك شد وبه لشكر گاه خویش بازگشت.
پس ابن سعد لشكر خویش را بانگ زد كه یاخیل اللّه اركبى وبالجنّة ابشرى؛اى لشكرهاى خدا سوار شوید و مستبشر بهشت باشید، پس جنود نا مسعود او سوارگشته ورو به اصحاب حضرت سیّد الشّهداء(علیه السلام) آوردند در حالى كه حضرت سیّدالشّهداء (علیه السلام) در پیش خیمه شمشیر خود را بر گرفته بود وسر به زانوى اندوه گذاشته وبه خواب رفته بود واین واقعه در عصر روز نهم محرّم الحرام بود.
شیخ كلینى از حضرت صادق (علیه السلام) روایت فرموده كه آن جناب فرمود روز تاسوعا روزى بود كه جناب امام حسین (علیه السلام) واصحابش را در كربلا محاصره كردند و سپاه اهل شام بر قتال آن حضرت اجتماع كردند، و ابن مرجانه وعمر سعد خوشحال شدند به سبب كثرت سپاه و بسیارى لشكر كه براى آنها جمع شده بودند و حضرت حسین (علیه السلام) و اصحاب او را ضعیف شمردند و یقین كردند كه یاورى از براى آن حضرت نخواهد آمد و اهل عراق او را مدد نخواهند كرد، پس فرمود: پدرم فداى آن ضعیف وغریب!
وبالجمله ؛ چون جناب زینب (علیها السلام) صداى ضجّه و خروش لشكر را شنید نزد برادر دوید و عرض كرد: برادر مگر صداهاى لشكر را نمى شنوید كه نزدیك شده اند؟ پس حضرت سر از زانو برداشت و خواهر را فرمود كه اى خواهر اكنون رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را در خواب دیدم كه به من فرمود تو به سوى ما خواهى آمد، چون حضرت زینب (علیها السلام) این خبر وحشت اثر را شنید طپانچه بر صورت زد وصدا را به وا ویلا بلند كرد، حضرت فرمود كه اى خواهر وَیْل و عذاب از براى تو نیست ساكت باش خدا ترا رحمت كند. پس جناب عبّاس (علیه السلام) به خدمت آن حضرت آمد و عرض كرد: برادر! لشكر روى به شما آورده اند. حضرت برخاست و فرمود: اى برادر عباس، سوار شو جانم فداى تو باد و برو ایشان را ملاقات كن و بپرس چه شده كه ایشان رو به ما آورده اند. جناب عبّاس (علیه السلام) با بیست سوار كه از جمله زُهَیرْ و حبیب بودند به سوى ایشان شتافت و از ایشان پرسید كه غرض شما از این حركت و غوغا چیست؟ گفتند: از امیر حكم آمده كه بر شما عرض كنیم كه در تحت فرمان او در آئید و اطاعت او را لازم دانید و اگر نه با شما قتال و مبارزت كنیم، جناب عبّاس (علیه السلام) فرمود: پس تعجیل مكنید تا من برگردم و كلام شما را با برادرم عرضه دارم. ایشان توقف نمودند جناب عبّاس (علیه السلام) به سرعت تمام به سوى آن امام اَنام شتافت و خبر آن لشكر را بر آن جناب عرضه داشت.
حضرت فرمود: به سوى ایشان برگرد و از ایشان مهلتى بخواه كه امشب را صبر كنند و كارزاز را به فردا اندازند كه امشب قدرى نماز و دعا و استغفار كنم ؛ چه خدا مى داند كه من دوست مى دارم نماز و تلاوت قرآن و كثرت دعا و استغفار را، و از آن سوى اصحاب عبّاس در مقابل آن لشكر توقّف نموده بودند و ایشان را موعظه مى نمودند تا جناب عبّاس (علیه السلام) برگشت و از ایشان آن شب را مهلتى طلبید.
سیّد فرموده كه ابن سعد خواست مضایقه كند، عَمرو بن الحجّاج الزبیدى گفت: به خدا قسم! اگر ایشان از اهل تُرك و دیلم بودند و از ما چنین امرى را خواهش مى نمودند ما اجابت مى كردیم ایشان را، تا چه رسد به اهل بیت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) .(1083)
و در روایت طبرى است كه قیس بن اشعث گفت: اجابت كن خواهش ایشان را و مهلتشان ده لكن به جان خودم قسم است كه این جماعت فردا صبح با تو مقاتله خواهند كرد و بیعت نخواهند نمود.
عمر سعد گفت: به خدا قسم اگر این را بدانم امر ایشان را به فردا نخواهم افكند پس آن منافقان آن شب را مهلت دادند، و عمر سعد، رسولى در خدمت جناب عبّاس (علیه السلام) روان كرد و پیام داد براى آن حضرت كه یك امشب را به شما مهلت دادیم بامدادان اگر سر به فرمان در آورید شما را به نزد پسر زیاد كوچ خواهیم داد، و اگر نه دست از شما برنخواهیم داشت و فیصل امر را بر ذمّت شمشیر خواهیم گذاشت، این هنگام دو لشكر به آرامگاه خود باز شدند.(1084)

ذكر وقایع لیله عاشورا

پس همین كه شب عاشورا نزدیك شد حضرت امام حسین (علیه السلام) اصحاب خود راجمع كرد، حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) فرموده كه من در آن وقت مریض بودم با آن حال نزدیك شدم و گوش فرا داشتم تا پدرم چه مى فرماید، شنیدم كه با اصحاب خود گفت:
اُثْنی عَلَى اللَّهِ اَحْسَنَ الثَّناءِ تا آخر خطبه كه حاصلش به فارسى این است ثنا مى كنم خداوند خود را به نیكوتر ثناها و حمد مى كنم او را بر شدّت و رخاء، اى پروردگار من! سپاس مى گذارم ترا بر اینكه ما را به تشریف نبوّت تكریم فرمودى، و قرآن را تعلیم ما نمودى، و به معضلات دین ما را دانا كردى، و ما را گوش شنوا و دیده بینا و دل دانا عطا كردى، پس بگردان ما را از شكر گزاران خود.
پس فرمود: امّا بعد ؛ همانا من اصحابى باوفاتر و بهتر از اصحاب خود نمى دانم و اهل بیتى از اهل بیت خود نیكوتر ندانم، خداوند شما را جزاى خیر دهد و الحال آگاه باشید كه من گمان دیگر در حقّ این جماعت داشتم و ایشان را در طریق اطاعت و متابعت خود پنداشتم اكنون آن خیال دیگر گونه صورت بست لاجرم بیعت خود را از شما برداشتم و شما را به اختیار خود گذاشتم تا به هر جانب كه خواهید كوچ دهید و اكنون پرده شب شما را فرو گرفته شب را مطیّه رهوار خود قرار دهید و به هر سو كه خواهید بروید؛ چه این جماعت مرا مى جویند چون به من دست یابند به غیر من نپردازند.
چون آن جناب سخن بدین جا رسانید، برادران و فرزندان و برادرزادگان و فرزندان عبداللَّه جعفر عرض كردند: براى چه این كار كنیم آیا براى آنكه بعد از تو زندگى كنیم؟ خداوند هرگز نگذارد كه ما این كار ناشایسته را دیدار كنیم.
و اوّل كسى كه به این كلام ابتدا كرد عبّاس بن على (علیهماالسلام) بود پس از آن سایرین متابعت او كردند و بدین منوال سخن گفتند.
پس آن حضرت رو كرد به فرزندان عقیل و فرمود كه شهادت مسلم بن عقیل شما را كافى است زیاده بر این مصیبت مجوئید من شما را رخصت دادم هر كجا خواهید بروید. عرض كردند: سبحان اللَّه! مردم با ما چه گویند و ما به جواب چه بگوئیم؟ بگوئیم دست از بزرگ و سیّد و پسر عّم خود برداشتیم و او را در میان دشمن گذاشتیم بى آنكه تیر و نیزه و شمشیرى در نصرت او به كار بریم، نه به خدا سوگند! ما چنین كار ناشایسته نخواهیم كرد بلكه جان و مال و اهل و عیال خود را در راه تو فدا كنیم و با دشمن تو قتال كنیم تا بر ما همان آید كه بر شما آید، خداوند قبیح كند آن زندگانى را كه بعد از تو خواهیم .
این وقت مسلم بن عَوْسَجَه برخاست و عرض كرد:یا بن رسول اللَّه! آیا ما آن كس باشیم كه دست از تو بازداریم پس به كدام حجّت درنزد حقّ تعالى اداى حقّ ترا عذر بخواهیم، لاواللَّه! من از خدمت شما جدا نشوم تا نیزه خود را در سینه هاى دشمنان تو فرو برم و تا دسته شمشیر در دست من باشد اندام اَعدا را مضروب سازم و اگر مرا سلاح جنگ نباشد به سنگ با ایشان محاربه خواهم كرد، سوگند به خداى كه ما دست از یارى تو بر نمى داریم تا خداوند بداند كه ما حرمت پیغمبر را در حقّ تو رعایت نمودیم، به خدا سوگند كه من در مقام یارى تو به مرتبه اى مى باشم كه اگر بدانم كشته مى شوم آنگاه مرا زنده كنند و بكشند و بسوزانند و خاكستر مرا بر باد دهند و این كردار را هفتاد مرتبه با من به جاى آورند هرگز از تو جدا نخواهم شد تا هنگامى كه مرگ را در خدمت تو ملاقات كنم، و چگونه این خدمت را به انجام نرسانم و حال آنكه یك شهادت بیش نیست و پس از آن كرامت جاودانه و سعادت ابدیّه است.
پس زهیر بن قَیْن برخاست و عرضه داشت: به خدا سوگند كه من دوست دارم كه كشته شوم آنگاه زنده گردم پس كشته شوم تا هزار مرتبه مرا بكشند و زنده شوم و در ازاى آن خداى متعال دُور گرداند شهادت را از جان تو و جان این جوانان اهل بیت تو. و هر یك از اصحاب آن جناب بدین منوال شبیه به یكدیگر با آن حضرت سخن مى گفتند و زبان حال هر یك از ایشان این بود:
شاها من اَرْ به عرش رسانم سریر فضل ----- مملوك این جنابم و محتاج این درم
گر بر كنم دل از تو و بردارم از تو مهر ----- این مِهر بر كه افكند آن دل كجا بَرَم
پس حضرت همگى را دُعاى خیر فرمود.
و علاّمه مجلسى (رضى الله عنه) نقل كرده كه در آن وقت جاهاى ایشان را در بهشت به ایشان نمود و حور و قصور و نعیم خود را مشاهده كردند و بر یقین ایشان بیفزود و از این جهت احساس اَلم نیزه و شمشیر و تیر نمى كردند و در تقدیم شهادت تعجیل مى نمودند.(1085)
و سیّد بن طاوس روایت كرده كه در این وقت محمّد بن بشیر الحضرمى را خبر دادند كه پسرت را در سر حدّ مملكت رى اسیر گرفتند، گفت: عوض جان او و جان خود را از آفریننده جانها مى گیریم و من دوست ندارم كه او را اسیر كنند و من پس از او زنده و باقى بمانم.
چون حضرت كلام او را شنید فرمود: خدا ترا رحمت كند من بیعت خویش را از تو برداشتم برو و فرزند خود را از اسیرى برهان، محمّد گفت: مرا جانوران درنده زنده بدرند و طمعه خود كنند اگر از خدمت تو دور شوم! پس حضرت فرمود: این جامه هاى بُرد را بده به فرزندت تا اعانت جوید به آنها در رهانیدن برادرش، یعنى فدیه برادر خود كند، پس پنج جامه بُرد او را عطا كرد كه هزار دینار بها داشت (1086)
شیخ مفید (رضى الله عنه) فرموده كه آن حضرت پس از مكالمه با اصحاب به خیمه خود انتقال فرمود و جناب على بن الحسین (علیهماالسلام) حدیث كرده: در آن شبى كه پدرم در صباح آن شهید شد من به حالت مرض نشسته بودم و عمّه ام زینب پرستارى من مى كرد كه ناگاه پدرم كناره گرفت و به خیمه خود رفت و با آن جناب بود جَوْن (1087) آزاد كرده ابوذر و شمشیر آن حضرت را اصلاح مى نمود و پدرم این اشعار را قرائت مى فرمود:
یادَهْرُاُفٍّ لَكَ مِنْ خَلیلٍ ----- كَمْ لَكَ بالاِْشْراقِ وَ اْلأَ صیلِ
مِنْ صاحِبٍ و طالِبٍ قَتیلِ ----- وَ الدَّهْرُ لا یَقْنَعُ بالْبَدیلِ
و اِنَّما اْلاَمْرُ اِلَى الْجَلیلِ ----- و كُلُّ حَىٍ سالِكٌ سَبیلِ (1088)
چون من این اشعار محنت آثار را از آن حضرت شنیدم دانستم كه بَلیّه نازل شده است و آن سرور تن به شهادت داده است به این سبب گریه در گلوى من گرفت و بر آن صبر نمودم و اظهار جزع نكردم ولكن عمّه ام زینب چون این كلمات را شنید خویشتن دارى نتوانست ؛ چه زنها را حالت رقّت و جزع بیشتر است برخاست و بى خودانه به جانب آن حضرت شتافت و گفت: واثَكْلاُه! كاش مرگ مرا نابود ساختى و این زندگانى از من بپرداختى، این وقت زمانى را مانَدْ كه مادرم فاطمه و پدرم على و برادرم حسن از دنیا رفتند؛ چه اى برادر تو جانشین گذشتگانى و فریادرس بقیّه آنهائى، حضرت به جانب او نظر كرد و فرمود: اى خواهر! نگران باش كه شیطان حِلْم ترا نرباید. و اشك در چشمهاى مباركش بگشت و به این مثل عرب تمثّل جست
لَوْ تُرِكَ الْقِطا نامَ؛
یعنى اگر صیّاد مرغ قَطا را به حال خود گذاشتى آن حیوان در آشیانه خود شاد بخفتى؛ زینب خاتون (علیها السلام) گفت: یاوَیْلَتاه! كه این بیشتر دل ما را مجروح مى گرداند كه راه چاره از تو منقطع گردیده و به ضرورت شربت ناگوار مرگ مى نوشى و ما را غریب و بى كس و تنها در میان اهل نفاق و شقاق مى گذارى، پس لطمه بر صورت خود زد و دست برد گریبان خود را چاك نمود و بر روى افتاد و غش كرد. پس حضرت به سوى او برخاست و آب به صورت او بپاشید تا به هوش آمد، پس او رابه این كلمات تسلیت داد فرمود: اى خواهر! بپرهیز از خدا و شكیبائى كن به صبر، و بدان كه اهل زمین مى میرند و اهل آسمان باقى نمى مانند و هر چیزى در معرض هلاكت است جز ذات خداوندى كه خلق فرموده به قدرت، خلایق را و بر مى انگیزاند و زنده مى گرداند و اوست فرد یگانه.
جدّ و پدر و مادر و برادر من بهتر از من بودند و هر یك، دنیا را وداع نمودند، و از براى من و براى هر مسلمى است كه اقتدا و تأسى كند بر رسول خدا(صلى الله علیه و آله) ، و به امثال این حكایات زینب را تسلّى داد، پس از آن فرمود: اى خواهر من! ترا قسم مى دهم و باید به قسم من عمل كنى وقتى كه من كشته شوم گریبان در مرگ من چاك مزنى و چهره خویش را به ناخن مخراشى و از براى شهادت من به وَیْل و ثبور فریاد نكنى، پس حضرت سجّاد (علیه السلام) فرمود: پدرم عمّه ام را آورد در نزد من نشانید. انتهى.(1089)
و روایت شده كه حضرت امام حسین (علیه السلام) در آن شب فرمود كه خیمه هاى حرم رامتصل به یكدیگر بر پا كردند و بر دور آنها خندقى حفر كردند و از هیزم پر نمودند كه جنگ ازیك طرف باشد و حضرت على اكبر (علیه السلام) را با سى سوار و بیست پیاده فرستاد كه چند مشك آب با نهایت خوف و بیم آوردند، پس اهل بیت و اصحاب خود را فرمود كه از این آب بیاشامید كه آخر توشه شما است و وضو بسازید و غسل كنید و جامه هاى خود بشوئید كه كفنهاى شما خواهد بود، و تمام آن شب را به عبادت و دعا و تلاوت و تضرّع و مناجات به سر آوردند و صداى تلاوت و عبادت از عسكر سعادت اثر آن نوریده خَیرالبشر بلند بود.(1090)
فَباتُوا وَلَهُمْ دَوِىٌّ كَدَوِىِّ النَحْلِ ما بَیْنَ راكِعٍ وَ ساجِدٍ وَ قائمٍ و قاعِدٍ.
وَ باتُوا فَمِنْهُمْ ذاكِرٌ وَ مُسَبِّحٌ ----- وَ داعٍ وَ مِنْهُمْ رُكَّعٌ وَ سُجُودٌ
و روایت شده كه در آن شب سى و دو نفر از لشكر عُمر بد اَخْتَر به عسكر آن حضرت ملحق شدند و سعادت ملازمت آن حضرت را اختیار كردند و در هنگام سحر آن امام مطهّر براى تهیّه سفر آخرت فرمود كه نوره براى آن حضرت ساختند در ظرفى كه مُشك در آن بسیار بود و در خیمه مخصوصى در آمده مشغول نوره كشیدن شدند و در آن وقت بُریْر بن خضیر همدانى و عبدالرّحمن بن عَبْدَربه انصارى بر در خیمه محترمه ایستاده بودند منتظر بودند كه چون آن سرور فارغ شود ایشان نوره بكشند بُریر در آن وقت با عبدالرّحمن مضاحكه و مطایبه مى نمود، عبد الرّحمن گفت: اى بُریر! این هنگام، هنگام مطایبه نیست. بُریر گفت: قوم من مى دانند كه من هرگز در جوانى و پیرى مایل به لهو و لعب نبوده ام و در این حالت شادى مى كنم به سبب آنكه مى دانم كه شهید خواهم شد و بعد از شهادت حوریان بهشت را در بر خواهم كشید و به نعیم آخرت متنعّم خواهم گردید. (1091)

فصل سوّم :در بیان وقایع روز عاشوراء

چون شب عاشورا به پایان رسید و سپیده روز دهم محرّم دمید حضرت سیّدالشّهداء(علیه السلام) نماز بگزاشت پس از آن به تَعْبیه صفوف لشكر خود پرداخت و به روایتى فرمود كه تمام شماها در این روز كشته خواهید شد و جز علىّ بن الحسین(علیه السلام) كس زنده نخواهد ماند. و مجموع لشكر آن حضرت سى دو نفر سوار و چهل تن پیاده بودند و به روایت دیگر هشتاد و دو پیاده، و به روایتى كه از جناب امام محمّد باقر (علیه السلام) وارد شده چهل و پنج سوار و صد تن پیاده بودند و سبط ابن الجوزى در «تذكره» نیز همین عدد را اختیار كرده (1092) و مجموع لشكر پسر سعد شش هزار تن و موافق بعضى مَقاتل بیست هزار؛ و بیست و دو هزار و به روایتى سى هزار نفر وارد شده است و كلمات ارباب سِیر و مقاتل در عدد سپاه آن حضرت و عسكر عمر سعد اختلاف بسیار دارد. پس حضرت صفوف لشكر را به این طرز آراست زهیر بن قین را در میمنه بازداشت، و حبیب بن مظاهر را در میسره اصحاب خود گماشت و رایت جنگ را به برادرش عبّاس عطا فرمود و موافق بعض كلمات بیست تن با زُهیر در میمنه و بیست تن با حبیب در میسره بازداشت و خود با سایر سپاه در قلب جا كرد و خِیام محترم را از پس پشت انداختند و امر فرمود كه هیزم و نى هائى را كه اندوخته بودند در خندقى كه اطراف خِیام كنده بودند ریختند و آتش در آنها افروختند براى آنكه آن كافران را مانعى باشد از آنكه به خِیام محترم بریزند. و از آن سوى نیز عمر سعد لشكر خود را مرتّب ساخت (1093) میمنه سپاه را به عمرو بن الحجّاج سپرد و شمر ملعون ذى الجوشن را در میسره جاى داد و عروة بن قیس را بر سواران گماشت وشَبث بن رِبعى را با رجّاله بازداشت، و رایت جنگ را با غلام خود در ید گذاشت.
و روایت است كه امام حسین (علیه السلام) دست به دعا برداشت و گفت:
اَللّهُمَ اَنْتَ ثِقَتی فی كُلِ كَرْبٍ و اَنْتَ رَجائی فی كُلِّ شِدَّةٍ وَ اَنْتَ لی فی كُلِّ اَمرٍ نَزَلَ بى ثِقَةٌ وَعُدَّةٌ كَمْ مِنْ هَمٍّ یَضْعُفُ فیهِ الْفؤادُ وَ تَقِلُّ فیهِ الْحیلَةُ وَ یَخْذُلُ فیهِ الصَدیقُ وَ یَشْمَتُ فیهِ اْلعَدُوُّ اَنزَلْتُهُ بِكَ وَ شَكَوْتُهُ اِلَیْكَ رَغْبةً مِنّى اِلَیكَ عَمَّنْ سِواكَ فَفَرَّجْتَهُ عَنّی وَ كَشَفْتَهُ فَاَنْتَ وَلِىُّ كُلِّ نِعْمَةٍ وَ صاحِبُ كُلّ حَسَنَةٍ وَ مُنْتَهى كُلِّ رَغْبَةٍ.(1094)
این وقت از آن سوى لشكرِ پسر سعد جنبش كردند و در گرداگرد معسكر امام حسین (علیه السلام) جولان دادند از هر طرف كه مى رفتند آن خندق و آتش افروخته را مى دیدند. پس شمر ملعون به صداى بلند فریاد برداشت كه اى حسین! پیش از آنكه قیامت رسد شتاب كردى به آتش، حضرت فرمود: این گوینده كیست؟ گویا شمر است، گفتند: بلى جز او نیست، فرمود: اى پسر آن زنى كه بز چرانى مى كرده، تو سزاوارترى به دخول در آتش.
مسلم بن عَوْسَجَه خواست تیرى به جانب آن ملعون افكند آن حضرت رضا نداد و منعش فرمود، عرض كرد: رخصت فرما تا او را هدف تیر سازم همانا او فاسق و از دشمنان خدا و از بزرگان ستمكاران است و خداوند مرا بر او تمكین داده.
حضرت فرمود: مكروه مى دارم كه من با این جماعت ابتدا به مقاتلت كنم.
این وقت حضرت امام حسین (علیه السلام) راحله خویش را طلبید و سوار شد و به صوت بلند فریاد برداشت كه مى شنیدند صداى آن حضرت را بیشتر مردم و فرمود آنچه حاصلش این است:
اى مردم! به هواى نفس عجلت مكنید و گوش به كلام من دهید تا شما را بدانچه سزاوار است موعظتى گویم و عذر خودم را بر شما ظاهر سازم پس اگر با من انصاف دهید سعادت خواهید یافت و اگر از دَرِ انصاف بیرون شوید، پس آراى پراكنده خود را مجتمع سازید و زیر و بالاى این امر را به نظر تأمل ملاحظه نمائید تا آنكه امر بر شما پوشیده و مستور نماند پس از آن بپردازید به من و مرا مهلتى مدهید؛ همانا ولىّ من خداوندى است كه قرآن را فرو فرستاده و اوست متّولى امور صالحان.
راوى گفت كه چون خواهران آن حضرت این كلمات را شنیدند صیحه كشیدند و گریستند و دختران آن جناب نیز به گریه در آمدند، پس بلند شد صداهاى ایشان حضرت امام حسین (علیه السلام) فرستاد به نزد ایشان برادر خود عبّاس بن على (علیه السلام) و فرزند خود على اكبر را و فرمود به ایشان كه ساكت كنید زنها را، سوگند به جان خودم كه بعد از این گریه ایشان بسیار خواهد شد.
و چون زنها ساكت شدند آن حضرت خداى را حمد و ثنا گفت به آنچه سزاوار اوست و درود فرستاد بر حضرت رسول و ملائكه و رسولان خدا(علیهم السلام) و شنیده نشد هرگز متكلّمى پیش از آن حضرت و بعد از او به بلاغت او. پس فرمود: اى جماعت! نیك تأمّل كنید و ببینید كه من كیستم و با كه نسبت دارم آنگاه به خویش آئید و خویشتن را ملامت كنید و نگران شوید كه آیا شایسته است براى شما قتل من و هتك حرمت من؟ آیا من نیستم پسر دختر پیغمبر شما؟ آیا من نیستم پسر وصى پیغمبر و ابن عمّ او و آن كسى كه اول مؤمنان بود كه تصدیق رسول خدا (صلى الله علیه و آله) نمود به آنچه از جانب خدا آورده بود؟ آیا حمزه سیّد الشّهدا عمّ من نیست؟ آیا جعفر كه با دو بال در بهشت پرواز مى كند عمّ من نیست؟ آ یا به شما نرسیده كه پیغمبر (صلى الله علیه و آله) د رحقّ من و برادرم حسن (علیه السلام) فرمود كه ایشان دو سیّد جوانان اهل بهشت اند؟ پس اگر سخن مرا تصدیق كنید اصابه حقّ كرده باشید، به خدا سوگند كه هرگز سخن دروغ نگفته ام از زمانى كه دانستم خداوند دروغگو را دشمن مى دارد، و با این همه اگر مرا تكذیب مى كنید پس در میان شما كسانى مى باشند كه از این سخن آگهى دارند، اگر از ایشان بپرسید به شما خبر مى دهند، بپرسید از جابربن عبداللَّه انصارى، و ابو سعید خُدرى و سهل بن سعد ساعدى، وزید بن ارقم، و اَنَس بن مالك تا شما را خبر دهند، همانا ایشان این كلام را در حقّ من و برادرم حسن از رسول خدا (صلى الله علیه و آله) شنیده اند. آیا این مطلب كافى نیست شما رادر آنكه حاجز ریختن خون من شود؟
شمر به آن حضرت گفت كه من خدا را از طریق شك و ریب بیرون صراط مستقیم عبادت كرده باشم اگر بدانم تو چه گوئى.
چون حبیب سخن شمر را شنید گفت: اى شمر! به خدا سوگند كه من ترا چنین مى بینم كه خداى را به هفتاد طریق از شكّ و ریب عبادت مى كنى، و من شهادت مى دهم كه این سخن را به جناب امام حسین (علیه السلام) راست گفتى كه من نمى دانم چه مى گوئى البتّه نمى دانى؛ چه آنكه خداوند قلب ترا به خاتمِ خشم مختوم داشته و به غشاوت غضب مستور فرموده. دیگر باره جناب امام حسین (علیه السلام) لشكر را خطاب نموده و فرمود: اگر بدانچه كه گفتم شما را شكّ و شبهه اى است آیا در این مطلب هم شكّ مى كنید كه من پسر دختر پیغمبر شما مى باشم؟ به خدا قسم كه در میان مشرق و مغرب پسر دختر پغمبرى جز من نیست، خواه در میان شما و خواه در غیر شما، واى بر شما! آیا كسى از شما را كشته ام كه خون او از من طلب كنید؟ یا مالى را از شما تباه كرده ام؟ یا كسى را به جراحتى آسیب زده ام تا قصاص جوئید؟ هیچ كس آن حضرت را پاسخ نگفت، دیگر باره ندا در داد كه اى شَبَث بن رِبْعى و اى حَجّار بن اَبْجَر و اى قیس بن اشعث و اى زید بن حارث مگر شما نبودید كه براى من نوشتید كه میوه هاى اشجار ما رسیده و بوستانهاى ما سبز و ریّان گشته است اگر به سوى ما آیى از براى یاریت لشكرها آراسته ایم؟ این وقت قیس بن اشعث آغاز سخن كرد و گفت: ما نمى دانیم چه مى گوئى ولكن حكم بنى عمّ خود یزید و ابن زیاد را بپذیر تا آنكه ترا جز به دلخواه تو دیدار نكند، حضرت فرمود: لا واللَّه هرگز دست مذلّت به دست شما ندهم و از شما هم نگریزم چنانكه عبید گریزند. آنگاه ندا كرد ایشان را و فرمود:
عِبادَ اللَّهِ! اِنى عُذْتُ بِرَبّی وَ رَبِّكُمْ اَن تَرْجُمُونِ وَ اَعُوذُ بِرَبّی وَ رَبِّكُمْ مِنْ كُلِّ مُتَكَبِّرٍ لا یُؤمِنُ بِیَوْمِ الْحِسابِ.(1095)
آنگاه از راحله خود فرود آمد و عقبة بن سمعان را فرمود تا آنرا عقال برنهاد ابوجعفر طبرى نقل كرده از على بن حنظلة بن اسعد شبامى از كثیر بن عبداللَّه شعبى كه گفت : چون روز عاشورا ما به جهت مقاتله با امام حسین (علیه السلام) به مقابل آن حضرت شدیم، بیرون آمد به سوى ما زُهیر بن القین در حالى كه سوار بود بر اسبى درازدُم غرق در اسلحه، پس فرمود: اى اهل كوفه! من انذار مى كنم شما را از عذاب خدا، همانا حقّ است بر هر مسلمانى نصیحت و خیرخواهى برادر مسلمانش و تا به حال بر یك دین و یك ملّتیم و برادریم با هم تا شمشیر در بین ما كشیده نشده، پس هر گاه بین ما شمشیرى واقع شد برادرى ما از هم گسیخته و مقطوع خواهد شد و ما یك امّت و شما امّت دیگر خواهید بود.
همانا مردم بدانید كه خداوند ما و شما را ممتحن و مبتلا فرموده به ذرّیه پیغمبرش تا بیند ما چه خواهیم كرد با ایشان، اینك من مى خوانم شما را به نصرت ایشان و مخذول گذاشتن طاغى پسر طاغى عبیداللَّه بن زیاد را؛ زیرا كه شما از این پدر و پسر ندیدید مگر بدى، چشمان شما را در آوردند و دستها و پاهاى شما را بریدند و شما را مُثْله كردند و بر تنه درختان خرما به دار كشیدند و اَشراف و قُرّاء شما را مانند حُجر بن عَدىّ و اصحابش و هانى بن عروه و امثالش را به قتل رسانیدند.
لشكر ابن سعد كه این سخنان شنیدند شروع كردند به ناسزا گفتن به زُهیر و مدح و ثنا گفتن بر ابن زیاد و گفتند: به خدا قسم كه ما حركت نكنیم تا آقایت حسین و هر كه با اوست بكشیم یا آنها را گرفته و زنده به نزد امیر عبیداللَّه بن زیاد بفرستیم. دیگر باره جناب زُهْیر بناى نصیحت را گذاشت و فرمود: اى بندگان خدا! اولاد فاطمه(علیها السلام) اَحَقّ و اَوْلى هستند به مودّت و نصرت از فرزند سُمَیه، هر گاه یارى نمى كنید ایشان را پس شما را در پناه خدا در مى آورم از آنكه ایشان را بكشید، بگذارید حسین را با پسر عمّش یزید بن معاویه هر آینه به جان خودم سوگند كه یزید راضى خواهد شد از طاعت شما بدون كشتن حسین (علیه السلام) . این هنگام شمر ملعون تیرى به جانب او افكند و گفت: ساكت شو خدا ساكن كند صداى ترا همانا ما را خسته كردى از بس كه حرف زدى: زهیر با وى گفت:
یَا بْنَ الْبَوّالِ عَلى عَقِبَیْه ما اِیاكَ اُخاطِبُ اِنَّما اَ نْتَ بَهیمَةٌ ؛
اى پسر آن كسى كه بر پاشنه هاى خود مى شاشید من با تو تكلّم نمى كنم تو انسان نیستى بلكه حیوان مى باشى ؛ به خدا سوگند گمان نمى كنم ترا كه دو آیه محكم از كتاب اللَّه را دانا باشى پس بشارت باد ترا به خزى و خوارى روز قیامت و عذاب دردناك. شمر گفت كه خداوند ترا و صاحبت را همین ساعت خواهد كشت. زهیر فرمود: آیا به مرگ مرا مى ترسانى؟ به خدا قسم مردن با آن حضرت نزد من محبوب تر است از مخلّد بودن در دنیا با شماها. پس رو كرد به مردم و صداى خود را بلند كرد و فرمود: اى بندگان خدا! مغرور نسازد شما را این جلف جانى و امثال او به خدا سوگند كه نخواهد رسید شفاعت پیغمبر (صلى الله علیه و آله) به قومى كه بریزند خون ذُریّه و اهل بیت او را و بكشند یاوران ایشان را.
راوى گفت: پس مردى او را ندا كرد و گفت: ابو عبداللَّه الحسین (علیه السلام) مى فرماید بیا به نزد ما. فَلَعَمْری لَئِنْ كانَ مؤمِنُ آلِ فِرعَوْنَ نَصَحَ لِقَوْمِهِ وَ اَبْلَغَ فِى الدُّعآءِ لَقَدْ نَصَحْتَ وَاَبْلَغْتَ لَو نَفَعَ النُّصْحُ وَ الاِْ بْلاغُ.
و سیّد بن طاوس (رضى الله عنه) روایت كرده كه چون اصحاب پسر سعد سوار گشتند و مهیاى جنگ با آن حضرت شدند آن جناب بُرَیْر بن خضیر را به سوى ایشان فرستاد كه ایشان را موعظتى نماید، بریر در مقابل آن لشكر آمد و ایشان را موعظه نمود. آن بدبختان سیه روزگار كلام او را اصغا ننمودند و از مواعظ او انتفاع نبردند.
پس خود آن جناب بر ناقه خویش و به قولى بر اسب خود سوار شد و به مقابل ایشان آمده و طلب سكوت نمود، ایشان ساكت شدند، پس آن حضرت حمد و ثناى الهى را به جاى آورد و بر حضرت رسالت پناهى و بر ملائكه و سایر انبیاء و رُسل درود بلیغى فرستاد پس از آن فرمود كه هلاكت و اندوه باد شما را اى جماعت غدّار و اى بى وفاهاى جفاكار در هنگامى كه به جهت هدایت خویش ما را به سوى خود طلبیدید و ما اجابت شما كرده و شتابان به سوى شما آمدیم پس كشیدید بر روى ما شمشیرهایى كه به جهت ما د ردست داشتید و برافروختید بر روى ما آتشى را كه براى دشمن ما و دشمن شماها مهیّا كرده بودیم پس شما به كین و كید دوستان خود به رضاى دشمنان خود همداستان شوید بدون آنكه عدلى در میان شما فاش و ظاهر كرده باشند و بى آنكه طمع و امید رحمتى باشد از شماها در ایشان پس چرا از براى شما بادویلها كه از ما دست كشیدید؟ و حال آنكه شمشیرها در حبس نیام بود و دلها مطمئن و آرام مى زیست و رأیها محكم شده و نیرو داشت لكن شما سرعت كردید و انبوه شدید در انگیزش نیران فتنه مانند ملخها و خویشتن را دیوانه وار در انداختید در كانون نار چون پروانه گان پس دور باشید از رحمت خدا اى معاندین امت و شاذ و شارد جمعیت و تارك قرآن و محرّف كلمات آن و گروه گناهكاران و پیروان وساوس شیطان و ماحیان شریعت و سنّت نبوى آیا ظالمان را معاونت مى كنید و از یارى ما دست برمى دارید؟ بلى سوگند به خداى كه غدر و مكر از قدیم در شماها بوده با او به هم پیچیده اصول شما و از او قوّت گرفته فروغ شما. لاجرم شما پلیدتر میوه اید گلوگاه ناظر را و كمتر لقمه اید غاصب را الحال آگاه باشید كه زنازاده فرزند زنازاده یعنى ابن زیاد علیه اللعنة مرا مردّد كرده میان دو چیز:
یا آنكه شمشیر كشیده و در میدان مبارزت بكوشم، و یا آنكه لباس مذلّت بر خود بپوشم و دور است از ما ذلّت و خداوند رضا ندهد و رسول نفرماید و مؤمنان و پروردگان دامنهاى طاهر و صاحبان حمیّت و اربابهاى غیرت ذلّت لئام را بر شهادت كرام اختیار نكنند، اكنون حجّت را بر شما تمام كردم و با قلّت اعوان و كمى یاران با شما رزم خواهم كرد. پس متصل فرمود كلام خود را به شعرهاى فَروة بن مُسَیْك مُرادى:
فَاِنْ نَهْزِمْ فَهَزّامونَ قِدْماً ----- وَ اِنَ نُغْلَبْ فَغَیْر مُغَلَّبینا
وَ ما اِن طِبُّنا جُبْنٌ وَ لَكِنْ ----- مَنایا نا وَ دَوْلَةَ(1096)آخریْنا
اِذا مَا المَوْتُ رَفَّعَ عَنْ اُناسٍ ----- كَلا كِلَهُ اَناخَ بِآخَرینا
فَاَفْنى ذلِكُمْ سَرَواتِ (1097)قومى ----- كَما اَفْنَى الْقروُنَ الاَْ وَّلینا
فَقُلْ لِلشّامِتیْنِ بِنا اَفیقوُا ----- سَیَلْقَى الشّامِتُونَ كَما لَقینا
آنگاه فرمود: سوگند به خداى كه شما بعد من فراوان و افزون از مقدار زمانى كه پیاده سوار اسب باشد زنده نمانید، روزگار، آسیاى مرگ بر سر شما بگرداند و شما مانند میله سنگ آسیا در اضطراب باشید، این عهدى است به من از پدرمن از جدّمن، اكنون رأى خود را فراهم كنید وبا اتباع خود همدست شوید ومشورت كنید تا امر برشما پوشیده نماند پس قصد من كنید ومرا مُهلت مدهید همانا من نیز توكّل كرده ام بر خداوندى كه پروردگار من وشما است كه هیچ متحرّك وجاندارى نیست مگر آنكه در قبضه قدرت اوست وهمانا پروردگار من بر طریق مستقیم وعدالت استوار است جزاى هر كسى را به مطابق كار او مى دهد.
پس زبان به نفرین آنها گشود و گفت: اى پروردگار من باران آسمان را از این جماعت قطع كن و برانگیز بر ایشان قحطى مانند قحطى زمان یوسف (علیه السلام) كه مصریان را به آن آزمایش فرمودى وغلام ثقیف (1098)را برایشان سلطنت ده تا آنكه برساند به كامهاى ایشان كاسه هاى تلخ مرگ را؛ زیرا كه ایشان فریب دادند مارا و دست از یارى ما برداشتند وتوئى پروردگار ما، برتو توكّل كردیم وبه سوى تو انابه نمودیم وبه سوى تو است بازگشت همه. پس از ناقه به زیر آمد وطلبید «مُرْتَجِز» اسب رسول خدا (صلى الله علیه و آله) را وبرآن سوار گشت ولشكر خود را تعبیه فرمود(1099)
طبرى از سَعد بن عُبَیْده روایت كرده كه پیر مردان كوفه بالاى تلّ ایستاده بودند و براى سیّد الشهداء(علیه السلام) مى گریستند و مى گفتند: اَلّلُهمَّ اَنْزِلْ نَصْرَكَ؛ یعنى بارالها! نصرت خود را بر حسین نازل فرما. من گفتم: اى دشمنان خدا چرا فرود نمى آئید او را یارى كنید؟ سعید گفت: دیدم حضرت سیّدالشّهداء (علیه السلام) كه موعظه فرمود مردم را در حالتى كه جُبّه اى از «بُرد» در بر داشت وچون رو كرد به سوى صفّ خویش مردى ازبَنى تَمیم كه او را عمر طُهَوَى مى گفتند تیرى به آن حضرت افكند كه در میان كتفش رسید وبر جُبّه اش آویزان شد وچون به لشكر خود ملحق شد نظر كردم به سوى آنها دیدم قریب صد نفر مى باشند كه در ایشان بود از صُلب على (علیه السلام) پنج نفر واز بنى هاشم شانزده نفر و مردى از بَنى سُلَیْم و مردى از بَنى كِنانه كه حلیف ایشان بود وابن عمیر بن زیاد انتهى. (1100)
و در بعضى مَقاتل است كه چون حضرت این خطبه مباركه راقرائت نمود فرمود: ابن سعدرا بخوانید تا نزد من حاضرشود، اگر چه ملاقات آن حضرت برابن سعد گران بود لكن دعوت آن حضرت را اجابت نمود و باكراهتى تمام به دیدار آن امام(علیه السلام) آمد حضرت فرمود: اى عُمر! تو مرا به قتل مى رسانى به گمان اینكه، ابن زیاد زنازاده پسر زنازاده ترا سلطنت مملكت رى و جرجان خواهد داد، به خدا سوگند كه تو به مقصود خود نخواهى رسید و روز تهنیت و مبارك باد این دو مملكت را نخواهى دید، این سخن عهدى است كه به من رسیده این را استوار مى دار و آنچه خواهى بكن همانا هیچ بهره از دنیا وآخرت نبرى، و گویا مى بینم سر ترا در كوفه بر نى نصب نموده اند وكودكان آن را سنگ مى زنند و هدف و نشانه خود كنند. از این كلمات عُمرسعد خشمناك شد و از آن حضرت روى بگردانید و سپاه خویش را بانگ زد كه چند انتظار مى برید، این تكاهل و توانى به یك سو نهید و حمله اى گران دردهید حسین واصحاب او افزون از لقمه اى نیستند.
این وقت امام حسین (علیه السلام) بر اسب رسول خدا (صلى الله علیه و آله) كه مُرْتَجِز نام داشت برنشست واز پیش روى صفّ درایستاد ودل بر حرب نهاد وفریاد به استغاثه برداشت وفرمود آیا فریاد رسى هست كه براى خدا یارى كند مارا؟آیا دافعى هست كه شّراین جماعت را از حریم رسول خدا (صلى الله علیه و آله) بگرداند؟