منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

فصل اوّل :در ورود آن حضرت به سرزمین كربلا

بدان كه در روز ورود آن حضرت به كربلا خلاف است واصح اقوال آن است كه ورود آن جناب به كربلا در روز دوم محرم الحرام سال شصت و یكم هجرت بوده و چون به آن زمین رسید پرسید كه این زمین چه نام دارد؟ عرض كردند: كربلا مى نامندش، چون حضرت نام كربلا شنید گفت: اَللّهُمَ اِنّى اَعُوذُبِكَ مِنَ الْكَربِ وَ الْبَلآءِ!
پس فرمود كه این موضع كَربْ و بَلا و محل محنت و عنا است، فرود آئید كه اینجا منزل و محل خِیام ما است، و این زمین جاى ریختن خون ما است. و در این مكان واقع خواهد شد قبرهاى ما، خبر داد جدّم رسول خدا (صلى الله علیه و آله) به اینها. پس درآنجا فرود آمدند.
و حرّ نیز با اصحابش در طرف دیگر نزول كردند و چون روز دیگر شد عمر بن سعد (ملعون) با چهار هزار مرد سوار به كربلا رسید و در برابر لشكر آن امام مظلوم فرود آمدند.
ابو الفرج نقل كرده پیش از آنكه ابن زیاد عمر سعد را به كربلا روانه كند او را ایالت رى داده و والى رى نموده بود چون خبر به ابن زیاد رسید كه امام حسین (علیه السلام) به عراق تشریف آورده پیكى به جانب عمر بن سعد فرستاد كه اوّلاً برو به جنگ حسین و او را بكش و از پس آن به جانب رى سفر كن. عمر سعد به نزد ابن زیاد آمده گفت: اى امیر! از این مطلب عفونما. گفت: ترا معفوّ مى دارم و ایالت رى از تو باز مى گیرم عمر سعد مردّد شد ما بین جنگ با امام حسین (علیه السلام) و دست برداشتن از ملك رى لاجرم گفت: مرا یك شب مهلت ده تا در كار خویش تأمّلى كنم پس شب را مهلت گرفته ودر امر خود فكر نمود، آخر الأمر شقاوت بر او غالب گشته جنگ سیّد الشهداء (علیه السلام) را به تمنّاى ملك رى اختیار كرد، روزى دیگر به نزد ابن زیاد رفت وقتل امام (علیه السلام) را بر عهده گرفت، پس ابن زیاد بالشكر عظیم او را به جنگ حضرت امام حسین(علیه السلام) روانه كرد.(1076)
سبط ابن الجوزى نیز قریب به همین مضمون را نقل كرده، پس از آن محمّد بن سیرین نقل كرده كه مى گفت: معجزه اى از امیرالمؤمنین (علیه السلام) در این باب ظاهر شد؛ چه آن حضرت گاهى كه عمر سعد را در ایّام جوانیش ملاقات مى كرد به او فرموده بود: واى بر تو یابن سعد! چگونه خواهى بود در روزى كه مُردّد شوى ما بین جنّت و نار و تو اختیار جهنّم كنى.(1077)
وبالجمله؛ چون عمرسعد وارد كربلا شد عُروةبن قیس اَحمسى را طلبید و خواست كه او را به رسالت به خدمت حضرت بفرستد واز آن جناب بپرسد كه براى چه به این جا آمده اى و چه اراده دارى؟ چون عُروه از كسانى بود كه نامه براى آن حضرت نوشته بود حیا مى كرد كه به سوى آن حضرت برود و چنین سخن گوید، گفت: مرامعفوّدار واین رسالت را به دیگرى واگذار، پس ابن سعد به هر یك از رؤساى لشكر كه مى گفت به این علّت ابا مى كردند؛ زیرا كه اكثر آنها از كسانى بودند كه نامه براى آن جناب نوشته بودند وحضرت را به عراق طلبیده بودند پس كثیربن عبداللَّه كه ملعونى شجاع و بى باك و بى حیائى فتّاك بود برخاست وگفت كه من براى این رسالت حاضرم واگر خواهى ناگهانى اورا به قتل در آورم، عمر سعد گفت: این را نمى خواهم ولیكن برو به نزد او وبپرس كه براى چه به این دیار آمده؟پس آن لعین متوجّه لشكرگاه آن حضرت شد. اَبُوثُمامه صائدى را چون نظر برآن پلید افتاد به حضرت عرض كرد كه این مرد كه به سوى شما مى آید بدترین اهل زمین و خونریزترین مردم است این بگفت و به سوى «كثیر» شتافت و گفت: اگربه نزد حسین(علیه السلام) خواهى شد شمشیر خود را بگذار وطریق خدمت حضرت راپیش دار. گفت: لاوَاللَّه! هرگز شمشیر خویش را فرو نگذارم، همانا من رسولم اگر گوش فرا دارید ابلاغ رسالت كنم و اگر نه طریق مراجعت گیرم. اَبُوثُمامه گفت: پس قبضه شمشیر ترا نگه مى دارم تاآنكه رسالت خود را بیان كنى و برگردى. گفت: به خدا قسم نخواهم گذاشت كه دست بر شمشیر گذارى. گفت: به من بگو آنچه دارى تا به حضرت عرض كنم ومن نمى گذرم كه چون تو مرد فاجر وفتّاكى با این حال به خدمت آن سرور روى، پس لختى با هم بد گفتند وآن خبیث به سوى عمر سعد بر گشت وحكایت حال را نقل كرد، عُمر، قُرّةبن قیس حَنْظَلى را براى رسالت روانه كرد. چون قُرّة نزدیك شد حضرت با اصحاب خود فرمود كه این مرد رامى شناسید؟ حبیب بن مظاهر عرض كرد: بلى مردى است از قبیله حَنْظَله و با ما خویش است ومردى است موسوم به حُسن رأى من گمان نمى كردم كه او داخل لشكر عمر سعد شود! پس آن مرد آمد به خدمت آن حضرت وسلام كرد وتبلیغ رسالت خود نمود، حضرت در جواب فرمود كه آمدن من بدین جا براى آن است كه اهل دیار شما نامه هاى بسیار به من نوشتند وبه مبالغه بسیار مرا طلبیدند، پس اگر از آمدن من كراهت دارید برمى گردم ومى روم پس حبیب رو كرد به قُرّه وگفت: واى بر تو! اى قرّة، از این امام به حق رومى گردانى و به سوى ظالمان مى روى؟ بیا یارى كن این امام را كه به بركت پدران او هدایت یافته اى، آن بى سعادت گفت: پیام ابن سعد را ببرم وبعد از آن باخود فكر مى كنم تا ببینم چه صلاح است. پس برگشت به سوى پسر سعد وجواب امام را نقل كرد، عمر گفت: امیدوارم كه خدا مرا از محاربه و مقاتله با او نجات دهد. پس نامه اى به ابن زیاد نوشت وحقیقت حال را در آن درج كرده براى ابن زیاد فرستاد .(1078)
حسّان بن فائد عَبَسى گفته كه من در نزد پسر زیاد حاضر بودم كه این نامه بدو رسید چون نامه را باز كرد وخواند گفت:
اَلاْنَ اِذْ عُلِقَتْ مَخاِلبُنا بِه ----- یَرجُوالنَّجاةَ وَلاتَ حِیْنَ مَناصٍ
یعنى الحال كه چنگالهاى ما بر حسین بند شده در صدد نجات خود بر آمده و حال آنكه مَلْجأ و مَناصى از براى رهائى او نیست. پس در جواب عمر نوشت كه نامه تو رسید به مضمون آن رسیدم،پس الحال بر حسین عرض كن كه او و جمیع اصحابش براى یزید بیعت كنند تا من هم ببینم رأى خود را در باب او بر چه قرار خواهد گرفت و السّلام (1079)
پس چون جواب نامه به عمر رسید آنچه عبیداللَّه نوشته بود به حضرت عرض نكرد ؛ زیرا كه مى دانست آن حضرت به بیعت یزید راضى نخواهد شد. ابن زیاد پس از این نامه، نامه دیگرى نوشت براى عمر سعد كه یابن سعد حایل شومیان حسین و اصحاب او و میان آب فرات و كار را بر ایشان تنگ كن و مگذار كه یك قطره آب بچشند چنانكه حائل شدند میان عثمان بن (1080)عّفان تقىّ زكىّ و آب در روزى كه او را محصور كردند.
پس چون این نامه به پسر سعد رسید همان وقت عمر بن حجّاج را با پانصد سوار بر شریعه موكّل گردانید و آن حضرت را از آب منع كردند، و این واقعه سه روز قبل از شهادت آن حضرت واقع شد و از آن روزى كه عمر سعد به كربلا رسید پیوسته ابن زیاد لشكر براى او روانه مى كرد، تا آنكه به روایت سیّد تا ششم محّرم بیست هزار نزد آن ملعون جمع شد.(1081)
و موافق بعضى از روایات پیوسته لشكر آمد تا به تدریج سى هزار سوار نزد عمر جمع شد،و ابن زیاد براى پسر سعد نوشت كه عذرى از براى تو نگذاشتم در باب لشكر باید مردانه باشى و آنچه واقع مى شود درهر صبح و شام مرا خبر دهى.
پس چون حضرت آمدن لشكر را براى مقاتله با او دید به سوى ابن سعد پیامى فرستاد كه من با تو مطلبى دارم و مى خواهم ترا ببینم پس شبانگاه یكدیگر را ملاقات نموده و گفتگوى بسیار با هم نمودند پس عمر به سوى لشكر خویش برگشت و نامه به عبیداللَّه بن زیاد نوشت كه اى امیر خداوند آتش برافروخته نزاع ما را با حسین خاموش كرد و امر امّت را اصلاح فرمود، اینك حسین (علیه السلام) با من عهد كرده كه بر گردد به سوى مكانى كه آمده یا برود در یكى از سرحدّات منزل كند و حكم او مثل یكى از سایر مسلمانان باشد در خیر و شرّ یا آنكه برود در نزد امیر یزید دست خود را در دست او نهد تا او هر چه خواهد بكند. و البته در این مطلب رضایت تو و صلاحیّت امّت است .
مؤلف گوید:اهل سِیَر و تواریخ از عُقْبَهِ بن سِمْعان غلام رباب زوجه امام حسین(علیه السلام) نقل كرده اند كه گفت: من با امام حسین(علیه السلام) بودم از مدینه تا مكّه و از مكّه تا عراق و از او مفارقت نكردم تا وقتى كه به درجه شهادت رسید، و هر فرمایشى كه در هر جا فرمود اگر چه یك كلمه باشد خواه در مدینه یا در مكه یا در راه عراق یا روز شهادتش تمام را حاضر بودم و شنیدم این كلمه را كه مردم مى گویند آن حضرت فرمود دست خود را در دست یزید بن معاویه گذارد، نفرمود.
فقیر گوید: پس ظاهر آن است كه این كلمه را عمر سعد از پیش خود در نامه درج كرده تا شاید اصلاح شود و كار به مقاتله نرسد؛ چه آنكه عمر سعد از ابتداء جنگ با آن حضرت را كراهت داشت و مایل نبود.
و بالجمله: چون نامه به عبیداللَّه رسید و خواند گفت: این نامه شخصى ناصح مهربانى است با قوم خود و باید قبول كرد. شِمر ملعون برخاست و گفت: اى امیر! آیا این مطلب را از حسین قبول مى كنى؟ به خدا سوگند كه اگر او خود را به دست تو ندهد و در پى كار خود رود، امر او قوّت خواهد گرفت و ترا ضعف فرو خواهد گرفت اگر خلاف كند دفع او را دیگر نتوانى كرد، لكن الحال به چنگ تو گرفتار است و آنچه رَأیت در باب او قرار گیرد از پیش مى رود. پس امر كن كه در مقام اطاعت و حكم تو بر آید، پس آنچه خواهى از عقوبت یا عفو در حقّ او و اصحابش به عمل آور. ابن زیاد حرف او را پسندید و گفت: نامه اى مى نویسم در این باب به عمر بن سعد و با تو آن را روانه مى كنم و باید ابن سعد آن را بر حسین و اصحابش عرض نماید اگر قبول اطاعت من نمود، ایشان را سالماً به نزد من بفرستد و اگر نه با ایشان كارزار كند و اگر پسر سعد از كارزار با حسین اِبا نماید تو امیر لشكر مى باش و گردن عمر را بزن و سرش را براى من روانه كن.
پس نامه اى نوشت به این مضمون:
اى پسر سعد! من ترا نفرستادم كه با حسین رفق و مدارا كنى و در جنگ او مسامحه و مماطله نمائى و نگفتم سلامت و بقاى او را متمنّى و مترجّى باشى و نخواستم گناه او را عذر خواه گردى و از براى او به نزد من شفاعت كنى، نگران باش اگر حسین و اصحاب او در مقام اطاعت و انقیاد حكم من مى باشند پس ایشان را به سلامت براى من روانه نما ؛ و اگر اباء و امتناع نمایند با لشكر خود ایشان را احاطه كن و با ایشان مقاتلت نما تا كشته شوند و آنها را مُثلْه كن، همانا ایشان مستحق این امر مى باشند و چون حسین كشته شد سینه و پشت او را پایمال ستوران كن ؛ چه او سركش و ستمكار است و من دانسته ام كه سُم ستوران مردگان را زیان نكند چون بر زبان رفته است كه اگر او را كشم اسب بر كشته او برانم این حكم باید انفاذ شود. پس اگر به تمام آنچه امرت كنم اقدام نمودى جزاى شنونده و پذیرنده به تو مى دهم و اگر نه از عطا محرومى و از امارات لشكر معزول و شِمر بر آنها امیر است و منصوب والسلام. آن نامه را به شمر داد و به كربلا روانه نمود.(1082)

فصل دوّم :در وقایع روز تاسوعا و ورود شمر ملعون

چون روز پنجشنبه نهم محّرم الحرام رسید شِمر ملعون با نامه ابن زیاد لعین در امر قتل امام (علیه السلام) به كربلا وارد شد و آن نامه را به ابن سعد نمود، چون آن پلید از مضمون نامه آگه گردید خطاب كرد به شمر و گفت :مالك وَ یْلَكَ، خداوند ترا از آبادانیها دور افكند و زشت كند چیزى را كه تو آورده اى، سوگند به خداى چنان گمان مى كنم كه تو بازداشتى ابن زیاد را از آنچه من بدو نوشتم و فاسد كردى امرى را كه اصلاح آن را امید مى داشتم، واللَّه! حسین آن كس نیست كه تسلیم شود و دست بیعت به یزید دهد ؛ چه جان پدرش على مرتضى در پهلوهاى او جا دارد؛ شمر گفت: اكنون با امر امیر چه خواهى كرد؟ یا فرمان او بپذیر و با دشمن او طریق مبارزت گیر و اگر نه دست از عمل بازدار و امر لشكر را با من گذار، عمر سعد گفت: لا وَلا كَرامَةَ لَكَ من این كار را انجام خواهم داد تو همچنان سرهنگ پیادگان باش و من امیر لشكرم، این بگفت و در تهیه قتال با جناب سیّد الشهّداء (علیه السلام) شد.
شمر چون دید كه ابن سعد مهیّاى قتال است به نزدیك لشكر امام (علیه السلام) آمد و بانگ زد كه كجایند فرزندان خواهر من عبداللَّه و جعفر و عثمان و عبّاس؛ چه آنكه مادر این چهار برادر امّ البنین از قبیله بنى كلاب بود كه شمر ملعون نیز از این قبیله بوده. جناب امام حسین (علیه السلام) بانگ او را شنید برادران خود را امر فرمود كه جواب اورا دهید اگر چه فاسق است لكن باشما قرابت وخویشى دارد، پس آن سعادتمندان با آن شقّى گفتند: چه بود كارت؟ گفت: اى فرزندان خواهر من! شماها در امانید با برادر خود حسین رزم ندهید از دَوْر برادر خود كناره گیرید وسر در طاعت امیر المؤمنین یزید در آورید.
جناب عبّاس بن على (علیه السلام) بانگ براو زد كه بریده باد دستهاى تو و لعنت باد بر امانى كه تو از براى ما آوردى، اى دشمن خدا!امرمى كنى مارا كه دست از برادر و مولاى خود حسین بن فاطمه(علیها السلام) برداریم و سر در طاعت ملعونان وفرزندان ملاعینان در آوریم آیا ما را امان مى دهى واز براى پسر رسول خدا(صلى الله علیه و آله) امان نیست؟ شمر از شنیدن این كلمات خشمناك شد وبه لشكر گاه خویش بازگشت.
پس ابن سعد لشكر خویش را بانگ زد كه یاخیل اللّه اركبى وبالجنّة ابشرى؛اى لشكرهاى خدا سوار شوید و مستبشر بهشت باشید، پس جنود نا مسعود او سوارگشته ورو به اصحاب حضرت سیّد الشّهداء(علیه السلام) آوردند در حالى كه حضرت سیّدالشّهداء (علیه السلام) در پیش خیمه شمشیر خود را بر گرفته بود وسر به زانوى اندوه گذاشته وبه خواب رفته بود واین واقعه در عصر روز نهم محرّم الحرام بود.
شیخ كلینى از حضرت صادق (علیه السلام) روایت فرموده كه آن جناب فرمود روز تاسوعا روزى بود كه جناب امام حسین (علیه السلام) واصحابش را در كربلا محاصره كردند و سپاه اهل شام بر قتال آن حضرت اجتماع كردند، و ابن مرجانه وعمر سعد خوشحال شدند به سبب كثرت سپاه و بسیارى لشكر كه براى آنها جمع شده بودند و حضرت حسین (علیه السلام) و اصحاب او را ضعیف شمردند و یقین كردند كه یاورى از براى آن حضرت نخواهد آمد و اهل عراق او را مدد نخواهند كرد، پس فرمود: پدرم فداى آن ضعیف وغریب!
وبالجمله ؛ چون جناب زینب (علیها السلام) صداى ضجّه و خروش لشكر را شنید نزد برادر دوید و عرض كرد: برادر مگر صداهاى لشكر را نمى شنوید كه نزدیك شده اند؟ پس حضرت سر از زانو برداشت و خواهر را فرمود كه اى خواهر اكنون رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را در خواب دیدم كه به من فرمود تو به سوى ما خواهى آمد، چون حضرت زینب (علیها السلام) این خبر وحشت اثر را شنید طپانچه بر صورت زد وصدا را به وا ویلا بلند كرد، حضرت فرمود كه اى خواهر وَیْل و عذاب از براى تو نیست ساكت باش خدا ترا رحمت كند. پس جناب عبّاس (علیه السلام) به خدمت آن حضرت آمد و عرض كرد: برادر! لشكر روى به شما آورده اند. حضرت برخاست و فرمود: اى برادر عباس، سوار شو جانم فداى تو باد و برو ایشان را ملاقات كن و بپرس چه شده كه ایشان رو به ما آورده اند. جناب عبّاس (علیه السلام) با بیست سوار كه از جمله زُهَیرْ و حبیب بودند به سوى ایشان شتافت و از ایشان پرسید كه غرض شما از این حركت و غوغا چیست؟ گفتند: از امیر حكم آمده كه بر شما عرض كنیم كه در تحت فرمان او در آئید و اطاعت او را لازم دانید و اگر نه با شما قتال و مبارزت كنیم، جناب عبّاس (علیه السلام) فرمود: پس تعجیل مكنید تا من برگردم و كلام شما را با برادرم عرضه دارم. ایشان توقف نمودند جناب عبّاس (علیه السلام) به سرعت تمام به سوى آن امام اَنام شتافت و خبر آن لشكر را بر آن جناب عرضه داشت.
حضرت فرمود: به سوى ایشان برگرد و از ایشان مهلتى بخواه كه امشب را صبر كنند و كارزاز را به فردا اندازند كه امشب قدرى نماز و دعا و استغفار كنم ؛ چه خدا مى داند كه من دوست مى دارم نماز و تلاوت قرآن و كثرت دعا و استغفار را، و از آن سوى اصحاب عبّاس در مقابل آن لشكر توقّف نموده بودند و ایشان را موعظه مى نمودند تا جناب عبّاس (علیه السلام) برگشت و از ایشان آن شب را مهلتى طلبید.
سیّد فرموده كه ابن سعد خواست مضایقه كند، عَمرو بن الحجّاج الزبیدى گفت: به خدا قسم! اگر ایشان از اهل تُرك و دیلم بودند و از ما چنین امرى را خواهش مى نمودند ما اجابت مى كردیم ایشان را، تا چه رسد به اهل بیت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) .(1083)
و در روایت طبرى است كه قیس بن اشعث گفت: اجابت كن خواهش ایشان را و مهلتشان ده لكن به جان خودم قسم است كه این جماعت فردا صبح با تو مقاتله خواهند كرد و بیعت نخواهند نمود.
عمر سعد گفت: به خدا قسم اگر این را بدانم امر ایشان را به فردا نخواهم افكند پس آن منافقان آن شب را مهلت دادند، و عمر سعد، رسولى در خدمت جناب عبّاس (علیه السلام) روان كرد و پیام داد براى آن حضرت كه یك امشب را به شما مهلت دادیم بامدادان اگر سر به فرمان در آورید شما را به نزد پسر زیاد كوچ خواهیم داد، و اگر نه دست از شما برنخواهیم داشت و فیصل امر را بر ذمّت شمشیر خواهیم گذاشت، این هنگام دو لشكر به آرامگاه خود باز شدند.(1084)

ذكر وقایع لیله عاشورا

پس همین كه شب عاشورا نزدیك شد حضرت امام حسین (علیه السلام) اصحاب خود راجمع كرد، حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) فرموده كه من در آن وقت مریض بودم با آن حال نزدیك شدم و گوش فرا داشتم تا پدرم چه مى فرماید، شنیدم كه با اصحاب خود گفت:
اُثْنی عَلَى اللَّهِ اَحْسَنَ الثَّناءِ تا آخر خطبه كه حاصلش به فارسى این است ثنا مى كنم خداوند خود را به نیكوتر ثناها و حمد مى كنم او را بر شدّت و رخاء، اى پروردگار من! سپاس مى گذارم ترا بر اینكه ما را به تشریف نبوّت تكریم فرمودى، و قرآن را تعلیم ما نمودى، و به معضلات دین ما را دانا كردى، و ما را گوش شنوا و دیده بینا و دل دانا عطا كردى، پس بگردان ما را از شكر گزاران خود.
پس فرمود: امّا بعد ؛ همانا من اصحابى باوفاتر و بهتر از اصحاب خود نمى دانم و اهل بیتى از اهل بیت خود نیكوتر ندانم، خداوند شما را جزاى خیر دهد و الحال آگاه باشید كه من گمان دیگر در حقّ این جماعت داشتم و ایشان را در طریق اطاعت و متابعت خود پنداشتم اكنون آن خیال دیگر گونه صورت بست لاجرم بیعت خود را از شما برداشتم و شما را به اختیار خود گذاشتم تا به هر جانب كه خواهید كوچ دهید و اكنون پرده شب شما را فرو گرفته شب را مطیّه رهوار خود قرار دهید و به هر سو كه خواهید بروید؛ چه این جماعت مرا مى جویند چون به من دست یابند به غیر من نپردازند.
چون آن جناب سخن بدین جا رسانید، برادران و فرزندان و برادرزادگان و فرزندان عبداللَّه جعفر عرض كردند: براى چه این كار كنیم آیا براى آنكه بعد از تو زندگى كنیم؟ خداوند هرگز نگذارد كه ما این كار ناشایسته را دیدار كنیم.
و اوّل كسى كه به این كلام ابتدا كرد عبّاس بن على (علیهماالسلام) بود پس از آن سایرین متابعت او كردند و بدین منوال سخن گفتند.
پس آن حضرت رو كرد به فرزندان عقیل و فرمود كه شهادت مسلم بن عقیل شما را كافى است زیاده بر این مصیبت مجوئید من شما را رخصت دادم هر كجا خواهید بروید. عرض كردند: سبحان اللَّه! مردم با ما چه گویند و ما به جواب چه بگوئیم؟ بگوئیم دست از بزرگ و سیّد و پسر عّم خود برداشتیم و او را در میان دشمن گذاشتیم بى آنكه تیر و نیزه و شمشیرى در نصرت او به كار بریم، نه به خدا سوگند! ما چنین كار ناشایسته نخواهیم كرد بلكه جان و مال و اهل و عیال خود را در راه تو فدا كنیم و با دشمن تو قتال كنیم تا بر ما همان آید كه بر شما آید، خداوند قبیح كند آن زندگانى را كه بعد از تو خواهیم .
این وقت مسلم بن عَوْسَجَه برخاست و عرض كرد:یا بن رسول اللَّه! آیا ما آن كس باشیم كه دست از تو بازداریم پس به كدام حجّت درنزد حقّ تعالى اداى حقّ ترا عذر بخواهیم، لاواللَّه! من از خدمت شما جدا نشوم تا نیزه خود را در سینه هاى دشمنان تو فرو برم و تا دسته شمشیر در دست من باشد اندام اَعدا را مضروب سازم و اگر مرا سلاح جنگ نباشد به سنگ با ایشان محاربه خواهم كرد، سوگند به خداى كه ما دست از یارى تو بر نمى داریم تا خداوند بداند كه ما حرمت پیغمبر را در حقّ تو رعایت نمودیم، به خدا سوگند كه من در مقام یارى تو به مرتبه اى مى باشم كه اگر بدانم كشته مى شوم آنگاه مرا زنده كنند و بكشند و بسوزانند و خاكستر مرا بر باد دهند و این كردار را هفتاد مرتبه با من به جاى آورند هرگز از تو جدا نخواهم شد تا هنگامى كه مرگ را در خدمت تو ملاقات كنم، و چگونه این خدمت را به انجام نرسانم و حال آنكه یك شهادت بیش نیست و پس از آن كرامت جاودانه و سعادت ابدیّه است.
پس زهیر بن قَیْن برخاست و عرضه داشت: به خدا سوگند كه من دوست دارم كه كشته شوم آنگاه زنده گردم پس كشته شوم تا هزار مرتبه مرا بكشند و زنده شوم و در ازاى آن خداى متعال دُور گرداند شهادت را از جان تو و جان این جوانان اهل بیت تو. و هر یك از اصحاب آن جناب بدین منوال شبیه به یكدیگر با آن حضرت سخن مى گفتند و زبان حال هر یك از ایشان این بود:
شاها من اَرْ به عرش رسانم سریر فضل ----- مملوك این جنابم و محتاج این درم
گر بر كنم دل از تو و بردارم از تو مهر ----- این مِهر بر كه افكند آن دل كجا بَرَم
پس حضرت همگى را دُعاى خیر فرمود.
و علاّمه مجلسى (رضى الله عنه) نقل كرده كه در آن وقت جاهاى ایشان را در بهشت به ایشان نمود و حور و قصور و نعیم خود را مشاهده كردند و بر یقین ایشان بیفزود و از این جهت احساس اَلم نیزه و شمشیر و تیر نمى كردند و در تقدیم شهادت تعجیل مى نمودند.(1085)
و سیّد بن طاوس روایت كرده كه در این وقت محمّد بن بشیر الحضرمى را خبر دادند كه پسرت را در سر حدّ مملكت رى اسیر گرفتند، گفت: عوض جان او و جان خود را از آفریننده جانها مى گیریم و من دوست ندارم كه او را اسیر كنند و من پس از او زنده و باقى بمانم.
چون حضرت كلام او را شنید فرمود: خدا ترا رحمت كند من بیعت خویش را از تو برداشتم برو و فرزند خود را از اسیرى برهان، محمّد گفت: مرا جانوران درنده زنده بدرند و طمعه خود كنند اگر از خدمت تو دور شوم! پس حضرت فرمود: این جامه هاى بُرد را بده به فرزندت تا اعانت جوید به آنها در رهانیدن برادرش، یعنى فدیه برادر خود كند، پس پنج جامه بُرد او را عطا كرد كه هزار دینار بها داشت (1086)
شیخ مفید (رضى الله عنه) فرموده كه آن حضرت پس از مكالمه با اصحاب به خیمه خود انتقال فرمود و جناب على بن الحسین (علیهماالسلام) حدیث كرده: در آن شبى كه پدرم در صباح آن شهید شد من به حالت مرض نشسته بودم و عمّه ام زینب پرستارى من مى كرد كه ناگاه پدرم كناره گرفت و به خیمه خود رفت و با آن جناب بود جَوْن (1087) آزاد كرده ابوذر و شمشیر آن حضرت را اصلاح مى نمود و پدرم این اشعار را قرائت مى فرمود:
یادَهْرُاُفٍّ لَكَ مِنْ خَلیلٍ ----- كَمْ لَكَ بالاِْشْراقِ وَ اْلأَ صیلِ
مِنْ صاحِبٍ و طالِبٍ قَتیلِ ----- وَ الدَّهْرُ لا یَقْنَعُ بالْبَدیلِ
و اِنَّما اْلاَمْرُ اِلَى الْجَلیلِ ----- و كُلُّ حَىٍ سالِكٌ سَبیلِ (1088)
چون من این اشعار محنت آثار را از آن حضرت شنیدم دانستم كه بَلیّه نازل شده است و آن سرور تن به شهادت داده است به این سبب گریه در گلوى من گرفت و بر آن صبر نمودم و اظهار جزع نكردم ولكن عمّه ام زینب چون این كلمات را شنید خویشتن دارى نتوانست ؛ چه زنها را حالت رقّت و جزع بیشتر است برخاست و بى خودانه به جانب آن حضرت شتافت و گفت: واثَكْلاُه! كاش مرگ مرا نابود ساختى و این زندگانى از من بپرداختى، این وقت زمانى را مانَدْ كه مادرم فاطمه و پدرم على و برادرم حسن از دنیا رفتند؛ چه اى برادر تو جانشین گذشتگانى و فریادرس بقیّه آنهائى، حضرت به جانب او نظر كرد و فرمود: اى خواهر! نگران باش كه شیطان حِلْم ترا نرباید. و اشك در چشمهاى مباركش بگشت و به این مثل عرب تمثّل جست
لَوْ تُرِكَ الْقِطا نامَ؛
یعنى اگر صیّاد مرغ قَطا را به حال خود گذاشتى آن حیوان در آشیانه خود شاد بخفتى؛ زینب خاتون (علیها السلام) گفت: یاوَیْلَتاه! كه این بیشتر دل ما را مجروح مى گرداند كه راه چاره از تو منقطع گردیده و به ضرورت شربت ناگوار مرگ مى نوشى و ما را غریب و بى كس و تنها در میان اهل نفاق و شقاق مى گذارى، پس لطمه بر صورت خود زد و دست برد گریبان خود را چاك نمود و بر روى افتاد و غش كرد. پس حضرت به سوى او برخاست و آب به صورت او بپاشید تا به هوش آمد، پس او رابه این كلمات تسلیت داد فرمود: اى خواهر! بپرهیز از خدا و شكیبائى كن به صبر، و بدان كه اهل زمین مى میرند و اهل آسمان باقى نمى مانند و هر چیزى در معرض هلاكت است جز ذات خداوندى كه خلق فرموده به قدرت، خلایق را و بر مى انگیزاند و زنده مى گرداند و اوست فرد یگانه.
جدّ و پدر و مادر و برادر من بهتر از من بودند و هر یك، دنیا را وداع نمودند، و از براى من و براى هر مسلمى است كه اقتدا و تأسى كند بر رسول خدا(صلى الله علیه و آله) ، و به امثال این حكایات زینب را تسلّى داد، پس از آن فرمود: اى خواهر من! ترا قسم مى دهم و باید به قسم من عمل كنى وقتى كه من كشته شوم گریبان در مرگ من چاك مزنى و چهره خویش را به ناخن مخراشى و از براى شهادت من به وَیْل و ثبور فریاد نكنى، پس حضرت سجّاد (علیه السلام) فرمود: پدرم عمّه ام را آورد در نزد من نشانید. انتهى.(1089)
و روایت شده كه حضرت امام حسین (علیه السلام) در آن شب فرمود كه خیمه هاى حرم رامتصل به یكدیگر بر پا كردند و بر دور آنها خندقى حفر كردند و از هیزم پر نمودند كه جنگ ازیك طرف باشد و حضرت على اكبر (علیه السلام) را با سى سوار و بیست پیاده فرستاد كه چند مشك آب با نهایت خوف و بیم آوردند، پس اهل بیت و اصحاب خود را فرمود كه از این آب بیاشامید كه آخر توشه شما است و وضو بسازید و غسل كنید و جامه هاى خود بشوئید كه كفنهاى شما خواهد بود، و تمام آن شب را به عبادت و دعا و تلاوت و تضرّع و مناجات به سر آوردند و صداى تلاوت و عبادت از عسكر سعادت اثر آن نوریده خَیرالبشر بلند بود.(1090)
فَباتُوا وَلَهُمْ دَوِىٌّ كَدَوِىِّ النَحْلِ ما بَیْنَ راكِعٍ وَ ساجِدٍ وَ قائمٍ و قاعِدٍ.
وَ باتُوا فَمِنْهُمْ ذاكِرٌ وَ مُسَبِّحٌ ----- وَ داعٍ وَ مِنْهُمْ رُكَّعٌ وَ سُجُودٌ
و روایت شده كه در آن شب سى و دو نفر از لشكر عُمر بد اَخْتَر به عسكر آن حضرت ملحق شدند و سعادت ملازمت آن حضرت را اختیار كردند و در هنگام سحر آن امام مطهّر براى تهیّه سفر آخرت فرمود كه نوره براى آن حضرت ساختند در ظرفى كه مُشك در آن بسیار بود و در خیمه مخصوصى در آمده مشغول نوره كشیدن شدند و در آن وقت بُریْر بن خضیر همدانى و عبدالرّحمن بن عَبْدَربه انصارى بر در خیمه محترمه ایستاده بودند منتظر بودند كه چون آن سرور فارغ شود ایشان نوره بكشند بُریر در آن وقت با عبدالرّحمن مضاحكه و مطایبه مى نمود، عبد الرّحمن گفت: اى بُریر! این هنگام، هنگام مطایبه نیست. بُریر گفت: قوم من مى دانند كه من هرگز در جوانى و پیرى مایل به لهو و لعب نبوده ام و در این حالت شادى مى كنم به سبب آنكه مى دانم كه شهید خواهم شد و بعد از شهادت حوریان بهشت را در بر خواهم كشید و به نعیم آخرت متنعّم خواهم گردید. (1091)