فهرست کتاب


منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

مبارزه مسلم(رضى الله عنه) با كوفیان

علاّمه مجلسى (رضى الله عنه) در «جلاء» فرموده كه چون مسلم صداى پاى اسبان را شنید دانست كه به طلب او آمدند
گفت: اِنّا لِلّه وَ اِنّا اِلَیْه راجِعُونَ و شمشیر خود را برداشت و از خانه بیرون آمد چون نظرش بر ایشان افتاد شمشیر خود را كشید و بر ایشان حمله آورد و جمعى از ایشان را بر خاك هلاك افكند و به هر طرف كه رو مى آورد از پیش او مى گریختند تا آنكه در چند حمله چهل و پنج نفر ایشان را به عذاب الهى واصل گردانید، و شجاعت و قوّت آن شیر بیشه هیجاء به مرتبه اى بود كه مردى را به یك دست مى گرفت و بر بام بلند مى افكند تا آنكه بكر بن حمران ضربتى بر روى مكرّم او زد و لب بالا و دندان او را افكند و باز آن شیر خدا به هر سو كه رو مى آورد كسى در برابر او نمى ایستاد چون از محاربه او عاجز شدند بر بامها بر آمدند و سنگ و چوب بر او مى زدند و آتش برنى مى زدند و بر سر آن سرور مى انداختند، چون آن سیّد مظلوم آن حالت را مشاهده نمود و از حیات خود ناامید گردید شمشیر كشید و بر آن كافران حمله كرد و جمعى را از پا درآورد.
چون ابن اشعث دید كه به آسانى دست بر او نمى توان یافت گفت: اى مسلم! چرا خود را به كشتن مى دهى ما ترا امان مى دهیم و به نزد ابن زیاد مى بریم و او اراده قتل تو ندارد مسلم گفت: قول شما كوفیان را اعتماد نشاید و از منافقان بى دین وفا نمى آید، چون آن شیر بیشه هیجاء از كثرت مقاتله اعداء و جراحتهاى آن مكّاران بى وفا مانده شد و ضعف و ناتوانى بر او غالب گردید ساعتى پشت به دیوار داد.
چون ابن اشعث بار دیگر امان بر او عرض كرد به ناچار تن به امان در داد با آنكه مى دانست كه كلام آن بى دینان را فروغى از صدق نیست به ابن اشعث گفت: كه آیا من در امانم؟ گفت: بلى. پس به رفیقان او خطاب كرد آیا مرا امان داده اید؟ گفت: بلى دست از محاربه برداشت و دل بر كشته شدن گذاشت.
و به روایت سیّد بن طاوس هر چند امان بر او عرض كردند قبول نكرده در مقاتله اعدا اهتمام مى نمود تا آنكه جراحت بسیار یافت و نامردى از عقب او در آمد ونیزه بر پشت او زد و او را به روى انداخت آن كافران هجوم آوردند و او را دستگیر كردند انتهى.(1039) پس استرى آوردند و آن حضرت را بر او سوار كردند و بر دور او اجتماع نمودند و شمشیر او را گرفتند. مسلم در آن حال از حیات خود مأیوس شد و اشك از چشمان نازنینش جارى شد و فرمود: این اوّل مكر و غدر است كه با من نمودید، محمّد بن اشعث گفت: امیدوارم كه باكى بر تو نباشد، مسلم فرمود: پس امان شما چه شد؟! پس آه حسرت از دل پر درد بر كشید و سیلاب اشك (1040)از دیده بارید و گفت: اَنّالِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجعُونَ.
عبداللّه بن عبّاس سلمى گفت: اى مسلم! چرا گریه مى كنى آن مقصد بزرگى كه تو در نظر دارى این آزارها در تحصیل آن بسیار نیست. گفت: گریه من براى خودم نیست بلكه گریه ام بر آن سیّد مظلوم جناب امام حسین (علیه السلام) و اهل بیت او است كه به فریب این منافقان غدّار از یار و دیار خود جدا شده اند و روى به این جانب آورده اند نمى دانم بر سر ایشان چه خواهد آمد.
پس متو جّه ابن اشعث گردید و فرمود: مى دانم كه بر امان شما اعتمادى نیست و من كشته خواهم شد، التماس دارم كه از جانب من كسى بفرستى به سوى حضرت امام حسین (علیه السلام) كه آن جناب به مكر كوفیان و وعده هاى دروغ ایشان ترك دیار خود ننماید و بر احوال پسر عّم غریب و مظلوم خود مّطلع گردد؛ زیرا میدانم كه آن حضرت امروز یا فردا متوجّه این جانب مى گردد، و به او بگوید كه پسر عمّت مسلم مى گوید كه از این سفر برگرد پدر و مادرم فداى تو باد كه من در دست كوفیان اسیر شدم و مترصّد قتلم و اهل كوفه همان گروهند كه پدر تو آرزوى مرگ مى كرد كه از نفاق ایشان رهائى یابد؛ ابن اشعث تعهّد كرد. پس مسلم را به در قصر ابن زیاد برد و خود داخل قصر شد و احوال مسلم را به عرض آن ولد الزّنا رسانید. ابن زیاد گفت: تو را با امان چه كار بود من ترا نفرستادم كه او را امان بدهى، ابن اشعث ساكت ماند.
چون آن غریق بحر محنت و بلا را در قصر بازداشتند تشنگى بر او غلبه كرده بود و اكثر اعیان كوفه بر در دارالأماره نشسته منتظر اذن بار بودند در این وقت مسلم نگاهش افتاد بر كوزه اى از آب سرد كه بر در قصر نهاده بودند رو به آن منافقان كرده و فرمود: جرعه آبى به من دهید، مسلم بن عمرو گفت: اى مسلم! مى بینى آب این كوزه را چه سرد است به خدا قسم كه قطره اى از آن نخواهى چشید تا حمیم جهنّم را بیاشامى، جناب مسلم فرمود: واى بر تو كیستى تو؟ گفت: من آن كسم كه حقّ را شناختم و اطاعت امام خود یزید نمودم هنگامى كه تو عصیان او نمودى، منم مسلم بن عمرو باهلى.
حضرت مسلم فرمود: مادرت به عزایت بنشیند چقدر بد زبان و سنگین دل وجفا كار مى باشى هر آینه تو سزاوارترى از من به شُرب حمیم و خلود در جحیم.
پس جناب مسلم از غایت ضعف و تشنگى تكیه بر دیوار كرد و نشست، عمروبن حریث بر حال مسلم رقّتى كرد غلام خود را فرمان داد كه آب براى مسلم بیاورد و آن غلام كوزه پر آب با قدحى نزد مسلم آورد و آب در قدح ریخت و به مسلم داد چون خواست بیاشامد قدح از خون دهانش سرشار شد آن آب را ریخت و آب دیگر طلبید این دفعه نیز خوناب شد.
در مرتبه سوم خواست كه بیاشامد دندانهاى ثنایاى او در قدح ریخت. مسلم گفت: اْلحَمْدُ لِلِّهِ لوْ كانَ مِنَ الرِّزْقِ اْلَمقْسُوم لَشَرِبتُهُ. گفت: گویا مقدور نشده است كه من از آب دنیا بیاشامم.
در این حال رسول ابن زیاد آمد مسلم را طلبید، آن حضرت چون داخل مجلس ابن زیاد شد سلام نكرد یكى از ملازمان ابن زیاد بانگ بر مسلم زد كه بر امیر سلام كن، فرمود: واى بر تو! ساكت شو سوگند به خدا كه او بر من امیر نیست، و به روایت دیگر فرمود: اگر مرا خواهد كشت سلام كردن من بر او چه اقتضا دارد و اگر مرا نخواهد كشت بعد از این سلام من بر او بسیار خواهد شد، ابن زیاد گفت: خواه سلام بكنى و خواه نكنى من تو را خواهم كشت. پس مسلم فرمود: چون مرا خواهى كشت بگذار كه یكى از حاضرین را وصىّ خود كنم كه به وصیّتهاى من عمل نماید، گفت: مهلت ترا تا وصیت كنى، پس مسلم در میان اهل مجلس رو به عُمر بن سعد كرده گفت: میان من و تو قرابت و خویشى است من به تو حاجتى دارم مى خواهم وصیّت مرا قبول كنى، آن ملعون براى خوش آمد ابن زیاد گوش به سخن مسلم نداد.
عبیداللَّه گفت اى بى حمّیت ----- ز مسلم كن قبول این وصیّت
اى عُمر! مسلم با تو رابطه قرابت دارد چرا از قبول وصّیت او امتناع مى نمایى بشنو هر چه مى گوید. عُمر چون از ابن زیاد دستور یافت دست مسلم را گرفت به كنار برد، مسلم گفت: وصّیت هاى من آن است كه:
اولاً من در این شهر هفتصد درهم قرض دارم شمشیر و زره مرا بفروش و قرض مرا ادا كن.
دوم آنكه چون مرا مقتول ساختند بدن مرا از ابن زیاد رخصت بطلبى و دفن نمائى.
سوّم آنكه به حضرت امام حسین (علیه السلام) بنویسى كه به این جانب نیاید چون كه من نوشته ام كه مردم كوفه با آن حضرت اند و گمان مى كنم كه به این سبب آن حضرت به طرف كوفه مى آید؛ پس عمر سعد تمام وصیتهاى مسلم را براى ابن زیاد نقل كرد، عبیداللَّه كلامى گفت كه حاصلش آن است كه اى عُمر تو خیانت كردى كه راز او را نزد من افشا كردى امّا جواب وصیّتهاى او آن است كه ما را با مال او كارى نیست هر چه گفته است چنان كن، و امّا چون او را كشتیم در دفن بدن او مضایقه نخواهیم كرد.
و به روایت ابو الفرج ابن زیاد گفت: امّا در باب جثّه مسلم شفاعت ترا قبول نخواهم كرد چون كه او را سزاوار دفن كردن نمى دانم به جهت آنكه با من طاغى و در هلاك من ساعى بود.
امّا حسین اگر او اراده ما ننماید ما اراده او نخواهیم كرد، پس ابن زیاد رو به مسلم كرد و به بعضى كلمات جسارت آمیز با آن حضرت خطاب كرد مسلم هم با كمال قوّت قلب جواب او را مى داد و سخنان بسیار در میان ایشان گذشت تا آخر الأمر ابن زیاد علیه اللّعنة ولد الزّنا ناسزا به او و حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام) و عقیل گفت، پس بكر بن حمران را طلبید (1041)و این ملعون را مسلم ضربتى بر سرش زده بود پس او را امر كرد كه مسلم را ببر به بام قصر و او را گردن بزن، مسلم گفت به خدا قسم اگر در میان من و تو خویشى و قرابتى بود حكم به قتل من نمى كردى .(1042)
و مراد آن جناب از این سخن آن بود كه بیا گاهاند كه عبیداللَّه و پدرش زیاد بن ابیه زنا زادگانند و هیچ نسبى و نژادى از قریش ندارند. پس بكر بن حمران لعین دست آن سلاله اخیار را گرفت و بر بام قصر برد و در اثناى راه زبان آن مقرّب درگاه به حمد و ثناء و تكبیر و تهلیل و تسبیح و استغفار و صلوات بر رسول خدا (صلى الله علیه و آله) جارى بود و با حقّ تعالى مناجات مى كرد و عرضه مى داشت كه بارالها تو حكم كن میان ما و میان این گروهى كه ما را فریب دادند و دروغ گفتند و دست از یارى ما برداشتند پس بكر بن حمران لعنة اللَّه علیه آن مظلوم را در موضعى از بام قصر كه مشرف بر كفشگران بود برد و سر مباركش را از تن جدا كرد و آن سر نازنین به زمین افتاد پس بدن شریفش را دنبال سر از بام به زیر افكند و خود ترسان و لرزان به نزد عبیداللَّه شتافت. آن ملعون پرسید كه سبب تغییر حال تو چیست؟ گفت: در وقت قتل مسلم مرد سیاه مهیبى را دیدم در برابر من ایستاده بود و انگشت خویش را به دندان مى گزید و من چندان از او هول و ترس برداشتم كه تا به حال چنین نترسیده بودم، آن شقى گفت: چون مى خواستى به خلاف عادت كار كنى دهشت بر تو مستولى گردیده و خیال در نظر تو صورت بسته:
چه شد خاموش شمع بزم ایمان ----- بیاوردند هانى را ز زندان
گرفتندش سر از پیكر به زودى ----- به جرم آن كه مهماندار بودى
پس ابن زیاد هانى را براى كشتن طلبید و هر چند محمّد بن اشعث و دیگران براى او شفاعت كردند سودى نبخشید، پس فرمان داد هانى را به بازار برند و در مكانى كه گوسفندان را به بیع و شرا در مى آورند گردن زنند، پس هانى را كتف بسته از دارالإماره بیرون آوردند و او فریاد بر مى داشت كه وامَذْحِجاهُ وَ لا مَذحِجَ لِىَ الیَوْم یا مَذْحِجاهُ وَ اَیْنَ مَذْحِجُ.
از «حبیب السِیَّر» نقل است كه هانى بن عروه (1043) از اشراف كوفه و اعیان شیعه بشمار مى رفت و روایت شده كه به صحبت پیغمبر (صلى الله علیه و آله) تشرّف جسته و در روزى كه شهید شد هشتاد و نه سال داشت (1044). و در «مروج الذّهب» مسعودى است (1045) كه تشخّص و اعیانیّت هانى چندان بود كه چهار هزار مرد زره پوش با او سوار مى شد و هشت هزار پیاده فرمان پذیر داشت و چون اَحْلاف یعنى هم عهدان و هم سوگندان خود را از قبیله كِنْدَه و دیگر قبائل دعوت مى كرد سى هزار مرد زره پوش او را اجابت مى نمودند این هنگام كه او را به جانب بازار براى كشتن مى بردند چندان كه صیحه مى زد و مشایخ قبائل را به نام یاد مى كرد و وامَذْحِجاهُ مى گفت هیچ كس او را پاسخ نداد لاجرم قوّت كرد و دست خود را از بند رهائى داد و گفت: آیا عمودى یا كاردى یا سنگى یا استخوانى نیست كه من با آن جدال و مدافعه كنم، اعوان ابن زیاد كه چنین دیدند به سوى او دویدند و او را فرو گرفتند و این دفعه او را سخت ببستند و گفتند: گردن بكش! گفت: من به عطاى جان خود سخىّ نیستم و بر قتل خود اعانت شما نخواهم كرد پس یك تن غلام ابن زیاد كه «رشید تركى» نام داشت ضربتى بر او زد و در او اثر نكرد هانى گفت: اِلَى اللَّهِ الْمعاد اللّهم اِلى رَحْمَتِكَ وَ رِضْوانِكَ ؛
یعنى بازگشت همه به سوى خدا است،خداوندا! مرا ببر به سوى رحمت و خشنودى خود، پس ضربتى دیگر زد و او را به رحمت الهى واصل گردانید.
وچون مسلم وهانى كشته گشتند به فرمان ابن زیاد، عبدالاعلى كلبى را كه از شجعان كوفه بود و در روز خروج مسلم به یارى مسلم خروج كرده بود و كثیربن شهاب او را گرفته بود، و عمارةبن صلَخت ازدى را كه او نیز اراده یارى مسلم داشت ودستگیر شده بود هردو را آوردند وشهید كردند.
وموافق روایت بعضى از مقاتل معتبره،ابن زیاد امر كرد كه تن مسلم وهانى را به گرد كوچه وبازار بگردانیدند و در محلّه گوسفند فروشان به دار زدند. وسبط بن الجوزى گفته كه بدن مسلم را در كناسه به دار كشیدند. وبه روایت سابقه چون قبیله مَذْحِج چنین دیدند جُنْبشى كردند و تن ایشان را از داربه زیر آوردند و بر ایشان نماز گزاردند وبه خاك سپردند.(1046) پس ابن زیاد سرمسلم را به نزد یزید فرستاد و نامه ا به یزید نوشت و احوال مسلم و هانى را در آن درج كرد، چون نامه و سرها به یزید رسید شاد شد وامر كرد تا سر مسلم و هانى را بر دروازه دمشق آویختند وجواب نامه عبیداللّه را نوشت وافعال او را ستایش كردو اورا نوازش بسیار نمود ونوشت كه شنیده ام حسین (علیه السلام) متوجّه عراق گردیده است باید كه راهها را ضبط نمائى ودر ظفر یافتن به او سعى بلیغ به عمل آورى و به تهمت وگمان،مردم را به قتل رسانى و آنچه هر روز سانح مى شود براى من بنویسى. وخروج مسلم در روز سه شنبه ماه ذى الحجّه بود وشهادت او در روز چهارشنبه نهم كه روز عرفه باشد واقع شد.
وابو الفرج گفته مادَر مسلم ام ولد بود و «علیّه»نام داشت وعقیل اورا در شام ابتیاع نموده بود.(1047)
مؤلّف گوید: كه عدد اولاد مسلم رادر جائى نیافتم، لكن آنچه بر آن ظفر یافتم پنج تن شمار آوردم.
نخستین:عبداللَّه بن مسلم كه اوّل شهید از اولاد ابو طالب است در واقعه طَفّ بعد از علّى اكبر و مادَرِ او رقیّه دختر امیرالمؤمنین (علیه السلام) است .
دوّم: محمّدومادَرِ او امّ ولد است و بعد از عبداللَّه در كربلا شهید گشت.
و دوتن دیگر از فرزندان مسلم به روایت مناقب قدیم، محمّد و ابراهیم است كه مادَرِایشان از اولاد جعفر طیّار مى باشد، و كیفیّت حبس و شهادت ایشان بعد از این به شرح خواهد رفت.
فرزند پنجم: دختركى سیزده ساله به روایت اعثم كوفى و او با دختران امام حسین(علیه السلام) درسفر كربلا مصاحبت داشت.
و بدان كه مسلم بن عقیل را فضیلت وجلالت افزون است از آنكه در این مختصر ذكرشود كافى است در این مقام ملاحظه حدیثى كه در آخر فصل پنجم از باب اوّل به شرح رفت ومطالعه كاغذى كه حضرت امام حسین(علیه السلام) به كوفیان در جواب نامه هاى ایشان نوشت وقبر شریفش در جنب مسجد كوفه واقع وزیارتگاه حاضر وبادى وقاصى ودانى است.
و سیّدبن طاوس از براى او دو زیارت نقل فرمود واحقر هردو زیارت را در كتاب «هدیة الزّائرین» نقل نمودم.(1048) و قبر هانى(رضى الله عنه) مقابل قبر مسلم واقع است.
و عبداللَّه بن زبیر اسدى، هانى و مسلم را مرثیه گفته در اشعارى كه صدر آن این است: فَاِنْ كُنْت لاتَدرینَ مَا الْمُوتُ فَانْظُرى اِلى ----- ِالى هانِىٍّ فى السّوقِ وَابْنِ عَقیلٍ
(وَاِنّى لاََ سْتَحْسِنُ قَوْلَ بَعْضِ الّسادَةِالجَلیلِ فى رِثاءِ مُسْلِمِ بْنِ عقیلٍ):
سَقَتْكَ دَماً یا بْنَ عَمِّ الْحُسَیْنِ ----- مَدامِعُ شیعَتِكَ السّافِحَة
وَ لا بَرِحَتْ هاطِلاتُ الدُّمُوعِ ----- تُحَیِّكَ غادِیَةًرائِحَةً
لِأنّكَ لَم تُرْوَ مِنْ شَرْبَةٍ ----- ثنایاكَ فیها غَدَتْ طائِحَةً(1049)
رَمُوكَ مِنَ الْقَصْرِ اِذْ اَوْ ثَقُوكَ ----- فَهَلْ سَلِمَتْ فیكَ مِنْ جارِحَةٍ
تَجُرُّ بِاَسْواقِهِمْ فِى الْحِبالِ ----- اَلَسْتَ اَمیرَ هُمُ الْبارحَة
اَتَقضى وَ لَمْ تَبْكِكَ الْباكیاتُ ----- اَمالَكَ فِى الْمِصْر مِن نائِحة
لَئنْ تِقْضِ نَحْباً فَكَمْ فى زَرُوْد (1050)----- عَلَیْكَ العَشیّةُ مِنْ صائحةٍ

فصل پنجم :در كیفیت اسیرى و شهادت طفلان مسلم

چون ذكر شهادت مسلم شد مناسب دیدم كه شهادت طفلان او را نیز ذكر كنم اگر چه واقعه شهادت آنها بعد از یك سال از قتل مسلم گذشته واقع شده؛ شیخ صدوق به سند خود روایت كرده از یكى از شیوخ اهل كوفه كه گفت: چون امام حسین (علیه السلام) به درجه رفیعه شهادت رسید اسیر كرده شد از لشكرگاه آن حضرت دو طفل كوچك از جناب مسلم بن عقیل و آوردند ایشان را نزد ابن زیاد، آن ملعون طلبید زندانبان خود را و امر كرد او را كه این دو طفل را در زندان كن و بر ایشان تنگ بگیر و غذاى لذیذ و آب سرد به ایشان مده آن مرد نیز چنین كرده و آن كودكان در تنگناى زندان به سر مى بردند و روزها روزه مى داشتند، و چون شب مى شد دو قرص نان جوین با كوزه آبى براى ایشان پیرمرد زندانى مى آورد و به آن افطار مى كردند تا مدّت یك سال حبس ایشان به طول انجامید، پس از این مدّت طویل یكى از آن دو برادر دیگرى را گفت كه اى برادر مدّت حبس ما به طول انجامید و نزدیك شد كه عمر ما فانى و بدنهاى ما پوسیده و بالى شود پس هرگاه این پیرمرد زندانى بیاید حال ما را براى او نقل كن و نسبت ما را به پیغمبر (صلى الله علیه و آله) به او بگو تا آنكه شاید بر ما توسعه دهد، پس هنگامى كه شب داخل شد آن پیرمرد به حسب عادت هر شب آب و نان كودكان را آورد، برادر كوچك او را فرمود كه اى شیخ! محمّد (صلى الله علیه و آله) را مى شناسى؟ گفت: بلى چگونه نشناسم و حال آنكه آن جناب پیغمبر من است! گفت: جعفر بن ابى طالب را مى شناسى؟ گفت: بلى، جعفر همان كسى است كه حق تعالى دو بال به او عطا خواهد كرد كه در بهشت با ملائكه طیران كند. آن طفل فرمود كه على بن ابى طالب را مى شناسى؟ گفت: چگونه نشناسم او پسر عمّ و برادر پیغمبر من است.آنگاه فرمود: اى شیخ! ما از عترت پیغمبر تو مى باشیم، ما دو طفل مسلم بن عقیلیم اینك در دست تو گرفتاریم این قدر سختى بر ما روا مدار و پاس حرمت نبوى را در حقّ ما نگه دار. شیخ چون این سخنان را بشنید بر روى پاى ایشان افتاد و مى بوسید و مى گفت: جان من فداى جان شما اى عترت محمّد مصطفى (صلى الله علیه و آله) این در زندان است گشاده بر روى شما به هر جا كه خواهید تشریف ببرید.
پس چون تاریكى شب دنیا را فرا گرفت آن پیرمرد آن دو قرص نان جوین را با كوزه آب به ایشان داد و ایشان را ببرد تا سر راه و گفت: اى نوردیدگان! شما را دشمن بسیار است از دشمنان ایمن مباشید پس شب را سیر كنید و روز پنهان شوید تا آنكه حقّ تعالى براى شما فرجى كرامت فرماید. پس آن دو كودك نورس در آن تاریكى شب راه مى پیمودند تا هنگامى كه به منزل پیر زنى رسیدند پیر زن را دیدند نزد در ایستاده از كثرت خستگى دیدار او را غنیمت شمرده نزدیك او شتابیدند و فرمودند: اى زن! ما دو طفل صغیر و غریبیم و راه به جائى نمى بریم چه شود بر ما منّت نهى و ما را در این تاریكى شب در منزل خود پناه دهى چون صبح شود از منزلت بیرون شویم و به طریق خود رویم؟ پیرزن گفت: اى دو نوردیدگان! شما كیستید كه من بوى عطرى از شما مى شنوم كه پاكیزه تر از آن بوئى به مشامم نرسیده؟ گفتند: ما از عترت پیغمبر تو مى باشیم كه از زندان ابن زیاد گریخته ایم. آن زن گفت: اى نوردیدگان من! مرا دامادى است فاسق و خبیث كه در واقعه كربلا حضور داشته مى ترسم كه امشب به خانه من آید و شما را در اینجا ببیند و شما را آسیبى رساند. گفتند: شب است و تاریك است و امید مى رود كه آن مرد امشب اینجا نیاید ما هم بامداد از اینجا بیرون مى شویم. پس زن ایشان را به خانه در آورد و طعامى براى ایشان حاضر نمود و كودكان طعام تناول كردند و در بستر خواب بخفتند.و موافق روایت دیگر گفتند: ما را به طعام حاجتى نیست از براى ما جا نمازى حاضر كن كه قضاى فوائت خویش كنیم پس لختى نماز بگذاشتند و بعد از فراغ بخوابگاه خویش آرمیدند. طفل كوچك برادر بزرگ را گفت كه اى برادر چنین امید مى رود كه امشب راحت و ایمنى ما باشد بیا دست به گردن هم كنیم و استشمام رایحه یكدیگر نمائیم پیش از آنكه مرگ ما بین ما جدائى افكند. پس دست به گردن هم در آوردند و بخفتند چون پاسى از شب گذشت از قضا داماد آن عجوزه نیز به جانب منزل آن عجوزه آمد و در خانه را كوبید زن گفت: كیست؟ آن خبیث گفت: منم زن پرسید كه تا این ساعت كجا بودى؟ گفت: در باز كن كه نزدیك است از خستگى هلاك شوم، پرسید مگر ترا چه روى داده؟ گفت: دو طفل كوچك از زندان عبیداللَّه فرار كرده اند و منادى امیر ندا كرد كه هر كه سر یك تن از آن دو طفل بیاورد هزار درهم جایزه بگیرد و اگر هر دو تن را بكشد دو هزار درهم عطاى او باشد و من به طمع جایزه تا به حال اراضى كوفه را مى گردم و به جز تَعَب و خستگى اثرى از آن دو كودك ندیدم. زن او را پند داد كه اى مرد از این خیال بگذر وبپرهیز از آنكه پیغمبر (صلى الله علیه و آله) خصم تو باشد، نصایح آن پیر زن در قلب آن ملعون مانند آب در پرویزن مى نمود بلكه از این كلمات بر آشفت و گفت :تو حمایت از آن طفل مى نمائى شاید نزد تو خبرى باشد برخیز برویم نزد امیر همانا امیر ترا خواسته. عجوزه مسكین گفت: امیر را با من چكار است وحال آنكه من پیرزنى هستم در این بیابان به سر مى برم، مرد گفت: در را باز كن تا داخل شوم وفى الجمله استراحتى كنم تا صبح شود به طلب كودكان برآیم، پس آن زن در باز كرد وقدرى طعام وشراب براى او حاضر كرد، چون مرد از كار خوردن بپرداخت به بستر خواب رفت یك وقت از شب نفیر خواب آن دوطفل را در میان خانه بشنید مثل شتر مست بر آشفت ومانند گاو بانگ مى كرد و در تاریكى به جهت پیدا كردن آن دو طفل دست بر دیوار و زمین مى مالید تا هنگامى كه دست نحسش به پهلوى طفل صغیر رسید آن كودك مظلوم گفت تو كیستى؟گفت: من صاحب منزلم، شماكیستید؟ پس آن كودك برادر بزرگتر را پیدا كرد كه بر خیز اى حبیب من، ازآنچه مى ترسیدیم در همان واقع شدیم.
پس گفتند: اى شیخ! اگر ماراست گوئیم كه كیستیم در امانیم؟ گفت: بلى. گفتند: درامان خدا وپیغمبر؟ گفت :بلى! گفتند: خدا ورسول شاهد و وكیل است براى امان؟ گفت: بلى! بعد ازآنكه امان مغلّظ از او گرفتند، گفتند: اى شیخ !ما از عترت پیغمبر تو محمّد (صلى الله علیه و آله) مى باشیم كه از زندان عبیداللّه فرار كرده ایم، گفت: از مرگ فرار كرده اید و به گیر مرگ افتاده اید و حمد خدا را كه مرا برشما ظفر داد.
پس آن ملعون بى رحم در همان شب دو كتف ایشان را محكم ببست و آن كودكان مظلوم به همان حالت آن شب را به صُبح آوردند، همین كه شب به پایان رسید آن ملعون غلام خود را فرمان داد كه آن دو طفل را ببرد در كنار نهر فرات و گردن بزند، غلام حسب الأمر مولاى خویش ایشان را برد به نزد فرات چون مطّلع شد كه ایشان از عترت پیغمبر مى باشند اقدام در قتل ایشان ننمود و خود را در فرات افكند واز طرف دیگر بیرون رفت آن مرد این امر را به فرزند خویش ارجاع نمود، آن جوان نیز مخالفت حرف پدر كرده و طریق غلام را پیش داشت، آن مرد كه چنین دید، شمشیر بركشید به جهت كشتن آن دو مظلوم به نزد ایشان شد كودكان مسلم كه شمشیر كشیده دیده اشك از چشمشان جارى گشت و گفتند: اى شیخ! دست ما را بگیر و ببر بازار و ما را بفروش وبه قیمت ما انتفاع ببر ومارا مكش كه پیغمبر دشمن تو باشد، گفت :چاره نیست جز آنكه شمارا بكشم وسر شمارا براى عبیداللّه ببرم ودو هزار درهم جایزه بگیرم، گفتند: اى شیخ !قرابت و خویشى ما را با پیغمبر خدا (صلى الله علیه و آله) ملاحظه نما، گفت: شما را به آن حضرت هیچ قرابتى نیست، گفتند: پس مارا زنده ببر به نزد ابن زیاد تا هر چه خواهد در حقّ ما حكم كند، گفت: من باید به ریختن خون شما در نزد او تقّرب جویم. گفتند: پس بر صِغَرِ سنّ و كودكى ما رحم كن. گفت: خدا در دل من رحم قرار نداده. گفتند: الحال كه چنین است، ولابدّ ما را مى كشى پس ما را مهلت بده كه چند ركعت نماز كنیم؟
گفت: هر چه خواهید نماز كنید اگر شما را نفع بخشد، پس كودكان مسلم چهار ركعت نماز گزاردند .پس از آن سربه جانب آسمان بلند نمودند و با حقّ تعالى عرض كردند: یاحَىُ یاحَلیُم یا اَحْكَمَ الْحاكمینَ اُحْكُمْ بَیْنَنا وَ بَیْنَهُ بِاْلحَقّ.
آنگاه آن ظالم شمشیر به جانب برادر بزرگ كشید وآن كودك مظلوم را گردن زد و سر او را در توبره نهاد طِفل كوچك كه چنین دید خود را در خون برادر افكند ومى گفت به خون برادر خویش خضاب مى كنم تا به این حال رسول خدا (صلى الله علیه و آله) ملاقات كنم ،آن ملعون گفت: الحال ترا نیز به برادرت ملحق مى سازم پس آن كودك مظلوم را نیز گردن زد سر از تنش برداشت ودر توبره گذاشت وبدن هر دو تن را به آب افكند و سرهاى مبارك ایشان را براى ابن زیاد برده ،چون به دارالاماره رسید و سرها را نزد عبیداللّه بن زیاد نهاد، آن ملعون بالاى كرسى نشسته بود و قضیبى بر دست داشت چون نگاهش به آن سرهاى مانند قمر افتاد بى اختیار سه دفعه از جاى خود برخاست و نشست وآنگاه قاتل ایشان را خطاب كرد كه واى بر تو در كجا ایشان را یافتى؟ گفت: در خانه پیرزنى از ما ایشان مهمان بودند، ابن زیاد را این مطلب ناگوار آمد گفت: حقّ ضیافت ایشان را مراعات نكردى؟ گفت: بلى، مراعات ایشان نكردم، گفت: وقتى كه خواستى ایشان را بكشى با تو چه گفتند؟ آن ملعون یك یك سخنان آن دو كودكان را براى ابن زیاد نقل كرد تا آنكه گفت: آخر كلام ایشان این بود كه مهلت خواستند نماز خواندند پس از نماز دست نیاز به در گاه الهى برداشتند وگفتند: یاحُى یاحَلیُم یا اَحْكَمَ الْحاكمِینَ اُحْكُمْ بَیْنَاوَ بَیْنَهُ بِالْحّقِ.
عبیداللّه گفت: احكم الحاكمین حكم كرد. كیست كه بر خیزد واین فاسق را به درك فرستد؟ مردى از اهل شام گفت: اى امیر! این كار رابه من حوالت كن، عبیداللّه گفت كه این فاسق را ببر درهمان مكانى كه این كودكان در آنجاكشته شده اند گردن بزن ومگذار كه خون نحس او به خون ایشان مخلوط شود و سرش را زود به نزد من بیاور. آن مرد نیز چنین كرده و سر آن ملعون را بر نیزه زده به جانب عبیداللّه كوچ مى داد، كودكان كوفه سر آن ملعون راهدف تیر دستان خویش كرده ومى گفتند: این سر قاتل ذریّه پیغمبر (صلى الله علیه و آله) است (1051)
مؤلّف گوید: كه شهادت این دو طِفل به این كیفیّت نزد من مستبعد است لكن چون شیخ صَدوق كه رئیس محدّثین شیعه و مروّج اخبار و عُلوم ائمّه (علیهم السلام) است آن را نقل فرموده ودر سند آن جمله اى از عُلما و اجلاّء اصحاب ما واقع است لاجرم ما نیز متابعت ایشان كردیم و این قضیّه را ایراد نمودیم.واللّه تعالى العالم.

فصل ششم :درتوجّه حضرت سیّدالشّهداء(علیه السلام) به جانب كربلا

چون حضرت سیّدالشهداء (علیه السلام) درسوم ماه شعبان سال شصتم از هجرت از بیم آسیب مخالفان مكّه معظّمه را به نور قدوم خود منورّ گردانیده در بقیّه آن ماه و رمضان و شوال و ذى القعده در آن بلده محترمه به عبادت حقّ تعالى قیام داشت و در آن مدّت جمعى از شیعیان از اهل حجاز وبصره نزد آن حضرت جمع شدند، و چون ماه ذى الحجّه درآمد حضرت احرام به حجّ بستند، وچون روز ترویه یعنى هشتم ذى الحجّه شد عمرو بن سعیدبن العاص با جماعت بسیارى به بهانه حجّ به مكّه آمدند، و از جانب یزید مأمور بودند كه آن حضرت را گرفته به نزد او برند یا آن جناب را به قتل رسانند. حضرت چون بر مكنون ضمیرایشان مطلّع بود از اِحْرام حجّ به عُمره عدول نموده و طواف خانه و سعى مابین صفا و مروه به جا آورده و مُحِل شد و در همان روز متوجّه عراق گردید.
واز ابن عبّاس منقول است كه گفت دیدم حضرت امام حسین (علیه السلام) را پیش از آنكه متوجّه عراق گردد وبر در كعبه ایستاده بود و دست جبرئیل در دست او بود، و جبرئیل مردم را به بیعت آن حضرت دعوت مى كردندا مى داد كه: هَلُمُّوااِلى بَیْعَةِ اللّهِ؛
بشتابید اى مردم به سوى بیعت خدا! و سیّد بن طاوس روایت كرده است كه چون آن حضرت عزم توجّه به عراق نمود از براى خطبه خواندن به پاى خاست پس از ثناى خدا و درود بر حضرت مصطفى (صلى الله علیه و آله) فرمود كه مرگ بر فرزندان آدم ملازمت قلاّده دارد مانند گلوبند زنان جوان و سخت مشتاقم دیدار گذشتگان خود را چون اشتیاق یعقوب دیدار یوسف را، و اختیار شده است از براى من مَصْرَع ومَقْتَلى كه ناچار بایدم دیداركرد، وگویا مى بینم مفاصل و پیوندهاى خودم راكه گرگان بیابان، یعنى لشكر كوفه، پاره پاره نمایند در زمینى كه مابین «نواویس» و «كربلا» است، پس انباشته مى كنند از من شكمهاى آمال وانبانهاى خالى خود را چاره و گریزى نیست از روزى كه قلم قضا بركسى رقم رانده ومااهل بیت، رضا به قضاى خدا داده ایم و بر بلاى او شكیبا بوده ایم و خدا به ما عطا خواهد فرمود مزدهاى صبر كنند گان را، و دور نمى افتد از رسول خدا (صلى الله علیه و آله) پاره گوشت او و با او مجتمع خواهد شد در حظیره قدس یعنى در بهشت برین، روشن مى شود چشم رسول خدا(صلى الله علیه و آله) بدو و راست مى آید وعده او. اكنون كسى كه در راه ما از بذل جان نیندیشد، و در طلب لقاى حقّ از فداى نفس نپرهیزد باید با من كوچ دهد چه من با مدادان كوچ خواهم نمود ان شاءاللّه تعالى .(1052)
ایضاً به سند معتبر از حضرت صادق (علیه السلام) روایت كرده است:
درشبى كه حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) عازم بود كه صباح آن از مكّه بیرون رود محمّد بن حنفیّه به خدمت آن حضرت آمد و عرض كرد: اى برادر! همانا اهل كوفه كسانى هستند كه دانسته اى چگونه با پدر وبرادر تو غدر كردند و مكر نمودند من مى ترسم كه با شما نیز چنین كنند، پس اگر رأى شریفت قرار گیرد كه در مكّه بمانى كه حرم خدا است عزیز ومكرّم خواهى بود و كسى متعرّض جناب تو نخواهد شد، حضرت فرمود: اى برادر!من مى ترسم كه یزید مرا در مكّه ناگهان شهید گرداند وبا این سبب حرمت این خانه محترم ضایع گردد. محمّد گفت: اگر چنین است پس به جانب یمن برو و یا متوجّه بادیه مشو كه كسى بر تو دست نیابد، حضرت فرمود كه در این باب فكرى كنم. چون هنگام سحر شد حضرت از مكّه حركت فرمود، چون خبر به محمّد رسید بى تابانه آمد. و مهار ناقه آن حضرت را گرفت عرض كرد: اى برادر! به من وعده نكردى در آن عرضى كه دیشب كردم تأمل كنى؟ فرمود: بلى، عرض كرد: پس چه باعث شد شما را كه به این شتاب از مكه بیرون روى؟ فرمود كه چون تو از نزدم رفتى پیغمبر (صلى الله علیه و آله) نزد من آمد و فرمود كه اى حسین بیرون رو همانا خدا خواسته كه ترا كشته راه خود ببیند، محمّد گفت: اِنّالِلِِّه وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُون هر گاه به عزم شهادت مى روى پس چرا این زنها را با خود مى برى؟ فرمود كه خدا خواسته آنهارا اسیر ببیند پس محمّد با دل بریان و دیده گریان آن حضرت را وداع كرده برگشت.(1053) و موافق روایات معتبره از «عبادله»(1054) آمدند و آن حضرت رااز حركت كردن به سمت عراق منع مى كردند و مبالغه در ترك آن سفر مى نمودند حضرت هر كدام را جوابى داده و وداع كردند و برگشتند .و ابوالفرج اصبهانى و غیر او روایت كرده كه چون عبداللَّه بن عبّاس تصمیم عزم امام را بر سفر عراق دیده مبالغه بسیار نمود در اقامت به مكّه وترك سفر عراق و برخى مذمّت از اهل كوفه كرد و گفت كه اهل كوفه همان كسانى هستند، كه پدر تو را شهید كردند وبرادرت را زخم زدند و چنان پندارم كه با تو كنند ودست از یارى تو بردارند و جناب ترا تنها گذارند، فرمود: این نامه هاى ایشان است در نزد من واین نیز نامه مسلم است نوشته كه اهل كوفه دربیعت من اجتماع كرده اند. ابن عبّاس گفت: الحال كه رأى شریفت براین سفر قرار گرفته پس اولاد وزنهاى خود را بگذار وآنها را با خود حركت مده و یادآور آن روز را كه عثمان را كشتند وزنها عیالاتش او را بدان حال دیدند چه بر آنها گذشت، پس مبادا كه شما را نیز در مقابل اهل وعیال شهید كنند و آنها ترا به آن حالت مشاهده كنند، حضرت نصیحت اورا قبول نكرد واهل بیت خود را با خود به كربلا برد.(1055)
ونقل كرده بعض از كسانى كه در كربلا بود در روز شهادت آن حضرت كه آن جناب نظرى به زنها و خواهران خود افكند دید كه به حالت جزع واضطراب از خیمه ها بیرون مى آیند و كشتگان نظر مى كنند و جزع مى نمایند و آن حضرت را به آن حالت مظلومیّت مى بینند و گریه مى كنند، آن حضرت كلام ابن عبّاس را یاد آورد وفرمود: لِلّهِ دَرُّ ابْنُ عبّاس فیما اَشارَ عَلَىَّ بِهِ. (1056)
وبالجمله ؛ چون ابن عبّاس دید كه آن حضرت به عزم سفر عراق مصممّ است و به هیچ وجه منصرف نمى شود چشمان خویش به زیر افكند وبگریست وبا آن حضرت وداع كرد و برگشت، چون آن حضرت از مكّه بیرون شد ابن عبّاس، عبداللَّه بن زبیر را ملاقات كرد وگفت: یابنَ زُبیر! حسین بیرون رفت وملك حجاز از براى تو خالى و بى مانع شد و به مراد خود رسیدى، و خواند از براى او:
یالَكِ مِن قَنْبرَة بمَعْمَرٍ ----- خلاّلَكِ الْجَوُّفَبیضی وَاصْفِری
وَنَقّرِی ما شِئْتِ اَنْ تَنَقّرِی ----- هذَالْحُسَیْنُ خارِجٌ فَاسْتَبْشری (1057)
وبالجمله؛ چون حضرت امام حسین (علیه السلام) از مكّه بیرون رفت عمروبن سعید بن العاص برادر خود یحیى را با جماعتى فرستاد كه آن حضرت را از رفتن مانع شود، چون به آن حضرت رسیدند عرض كردند كجا مى روید بر گردید به جانب مكّه، حضرت قبول برگشتن نكرد وایشان ممانعت مى كردند از رفتن آن حضرت، و پیش از آنكه كار به مقاتله منتهى شود دست برداشتند وبرگشتند وحضرت روانه شد، چون به منزل «تنعیم» رسید شترهاى چند دید كه بار آنها هدیه اى چند بود كه عامل یمن براى یزید فرستاده بود، حضرت بارهاى ایشان را گرفت؛ زیرا كه حكم امور مسلمین با امام زمان است و آن حضرت به آنها اَحَقّ است، آنها را تصّرف نموده و با شتربانان فرمود كه هر كه با ما به جانب عراق مى آید كرایه او را تمام مى دهیم و با او احسان مى كنیم و هر كه نمى خواهد بیاید او را مجبور به آمدن نمى كنیم كرایه تا این مقدار راه را به او مى دهیم، پس بعضى قبول كرده با آن حضرت رفتند و بعضى مفارقت اختیار كردند.(1058)
شیخ مفید روایت كرده كه بعد از حركت جناب سیّد الشهّداء (علیه السلام) از مكّه عبداللّه بن جعفر پسر عمّ آن حضرت نامه اى براى آن جناب نوشت بدین مضمون:
امّا بعد؛ همانا من قسم مى دهم شما را به خداى متعال كه از این سفر منصرف شوید به درستى كه من بر شما ترسانم از توّجه به سمت این سفر مبادا آنكه شهید شوى و اهل بیت تو مستأصل شوند، اگر شما هلاك شوید نور اهل زمین خاموش خواهد شد؛ چه جناب تو امروز پشت و پناه مؤمنان و پیشوا و مقتداى هدایت یافتگانى، پس در این سفر تعجیل مفرمائید و خود از عقب نامه مُلحق خواهم شد.
پس آن نامه را با دو پسر خویش عون و محمّد به خدمت آن حضرت فرستاد و خود رفت به نزد عمروبن سعید و از او خواست كه نامه امان براى حضرت سیدالشهّداء (علیه السلام) بنویسد و از او بخواهد كه مراجعت از آن سفر كند.
عمرو خطّ امان بر آن حضرت نوشته و وعده صله و احسان داد كه آن حضرت برگردد و نامه را با برادر خود یحیى بن سعید روانه كرد و عبداللَّه بن جعفر با یحیى همراه شد بعد از آنكه فرزندان خویش را از پیش روانه كرده بود چون به آن حضرت رسیدند نامه به آن جناب دادند و مبالغه در مراجعت از آن سفر نمودند، حضرت فرمود كه من پیغمبر (صلى الله علیه و آله) را در خواب دیده ام مرا امرى فرموده كه در پى امتثال آن امر روانه ام، گفتند: آن خواب چیست؟ فرمود: تا به حال براى احدى نگفته ام و بعد از این هم نخواهم گفت تا خداى خود ملاقات كنم.
پس چون عبداللَّه مأیوس شده بود فرمود فرزند خود عون و محمّد را كه ملازم آن حضرت باشند و در سیر و جهاد در ركاب آن جناب باشند و خود با یحیى بن سعید در كمال حسرت برگشت و آن حضرت به سمت عراق حركت فرمود و به سرعت و شتاب سیر مى كرد تا در «ذات عِرْق» منزل فرمود.(1059)
و موافق روایت سیّد در آنجا بشربن غالب را ملاقات فرمود كه از عراق آمده بود آن حضرت از او پرسید كه چگونه یافتى اهل عراق را؟ عرض كرد: دلهاى آنها با شما است و شمشیر ایشان با بنى امیّه است! فرمود راست گفتى همانا حقّ تعالى به جا مى آورد آنچه مى خواهد و حكم مى كند در هر چه اراده مى فرماید. و شیخ مفید روایت كرده كه چون خبر توّجه امام حسین (علیه السلام) به ابن زیاد رسید حُصَیْن بن نمیر(1060) را با لشكر انبوه بر سر راه آن حضرت به قادسیّه فرستاد و از «قادسیّه» تا «خَفّان» و تا «قُطْقطانیّه» از لشكر ضلالت اثر خود پر كرد و مردم را اعلام كرد كه حسین (علیه السلام) متّوجه عراق شده است تا مطلع باشند، پس حضرت از «ذات عِرْق» حركت كرد به «حاجز» (به راء مهمله كه موضعى است از بطن الرّمه) رسید، پس قیس بن مسهر صیداوى و به روایتى عبداللَّه بن یَقْطُر برادر رضاعى خود را به رسالت به جانب كوفه فرستاد و هنوز خبر شهادت جناب مسلم (رضى الله عنه) به آن حضرت نرسید بود و نامه اى به اهل كوفه قلمى فرمود بدین مضمون: (1061)
بسم اللَّه الرّحمن الّرحیم ؛این نامه اى است از حسین بن على به سوى برادران خویش از مؤمنان و مسلمانان و بعد از حمد و سلام مرقوم داشت: به درستى كه نامه مسلم بن عقیل به من رسیده و در آن نامه مندَرَج بود كه اتفاق كرده اید بر نصرت ما و طلب حقّ از دشمنان ما، از خدا سؤال مى كنم كه احسان خود را بر ما تمام گرداند و شما را بر حُسن نیّت و خوبى كردار عطا فرماید بهترین جزاى ابرار، آگاه باشید كه من به سوى شما از مّكه بیرون آمدم در روز سه شنبه هشتم ذیحجّه چون پیك من به شما برسد كمر متابعت بر میان بندید و مهیّاى نصرت من باشید كه من در همین روزها به شما خواهم رسید و اَلسَّلامَ عَلَیْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّه وَ بَرَكاتُهُ
و سبب نوشتن این نامه آن بود كه مسلم (علیه السلام) بیست و هفت روز پیش از شهادت خود نامه اى به آن حضرت نوشته بود و اظهار اطاعت و انقیاد اهل كوفه نموده بود، و جمعى از اهل كوفه نیز نامه ها به آن حضرت نوشته بودند كه در اینجا صد هزار شمشیر براى نصرت تو مهیا گردیده است خود را به شیعیان خود برسان .(1062) چون پیك حضرت روانه شد به قادسیّه رسید حُصَین بن تمیم او را گرفت، و به روایت سیّد(1063)خواست او را تفتیش كند قیس نامه را بیرون آورد و پاره كرد، حصین او را به نزد ابن زیاد فرستاد، چون به نزد عبیداللَّه رسید آن لعین از او پرسید كه تو كیستى؟ گفت: مردى از شیعیان على و اولاد او مى باشم، ابن زیاد گفت: چرا نامه را پاره كردى؟ گفت: براى آن كه تو بر مضمون آن مطّلع نشوى، عبیداللَّه گفت: آن نامه از كى و براى كى بود؟ گفت: از جناب امام حسین (علیه السلام) به سوى جماعتى از اهل كوفه كه من نامهاى ایشان را نمى دانم، ابن زیاد در غضب شد و گفت: دست از تو بر نمى دارم تا آنكه نامهاى ایشان بگوئى یا آنكه بر منبر بالا روى و بر حسین و پدرش و برادرش ناسزاگوئى و گرنه ترا پاره پاره خواهم كرد، گفت: امّا نام آن جماعت را پس نخواهم گفت و امّا مطلب دیگر را روا خواهم نمود.
پس بر منبر بالا رفت و حمد و ثناى حقّ تعالى را ادا كرد و صَلَوات بر حضرت رسالت و درود بسیار بر حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) و امام حسن و امام حسین(علیهماالسلام) فرستاد و ابن زیاد و پدرش و طاغیان بنى امیّه را لعنت كرد پس گفت: اى اهل كوفه! من پیك جناب امام حسینم به سوى شما و او را در فلان موضع گذاشته ام و آمده ام هر كه خواهد یارى او نماید به سوى او بشتابد. چون خبر به ابن زیاد رسید امر كرد كه او را از بالاى قصر به زیرانداختند و به درجه شهادت فایز گردید.
و به روایت دیگر چون از قصر به زیر افتاد استخوانهایش در هم شكست و رمقى در او بود كه عبدالملك بن عمیر لحمى او را شهید كرد.
مؤلف گوید: كه قیس بن مُسْهِرِ صیداوى اَسَدى مردى شریف و شجاع و در محبّت اهل بیت(علیهم السلام) قدمى راسخ داشت. و بعد از این بیاید كه چون خبر شهادتش به حضرت امام حسین (علیه السلام) رسید بى اختیار اشك از چشم مباركش فرو ریخت و فرمود: «فَمِنْهُم مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَنْ یَنْتَظِرُ...».(1064)
و كُمَیْت بن زید اسدى اشاره به او كرده و تعبیر از او به شیخ بنى الصیّدا نموده در شعر خویش: وَ شَیْخ بَنى الصَّیداء قَدْ فاظَ بَینَهُمْ (فاظَ اى: ماتَ)
و شیخ مفید (رضى الله عنه) فرموده كه حضرت امام حسین (علیه السلام) از «حاجز» به جانب عراق كوچ نمودند به آبى از آبهاى عرب رسیدند، عبداللَّه بن مُطیع عَدَوى نزدیك آن آب منزل نموده بود و چون نظر عبداللَّه بر آن حضرت افتاد و به استقبال او شتافت و آن حضرت را در بر گرفته و از مركب خود پیاده نمود و عرض كرد: پدر و مادرم فداى تو باد! براى چه به این دیار آمده اى؟ حضرت فرمود: چون معاویه وفات كرد چنانچه خبرش به تو رسیده و دانسته اى اهل عراق به من نامه نوشتند و مرا طلبیدند. اِبن مطیع گفت: ترا به خدا سوگند مى دهم كه خود را در معرض تلف در نیاورى و حرمت اسلام و قریش و عرب رابرطرف نفرمائى؛ زیرا كه حرمت تمام به تو بسته است، به خدا سوگند كه اگر اراده نمائى كه سلطنت بنى امیّه را از ایشان بگیرى ترا به قتل مى رسانند و بعد از كشتن تو از قتل هیچ مسلمانى پروا نخواهند كرد و از هیچ كس نخواهند ترسید، پس زنهار كه به كوفه مرو و متعرّض بنى امیّه مشو. حضرت متعرّض سخنان او نگردید و از آنچه از جانب حقّ تعالى مأمور بود تقاعد نورزید این آیه را قرائت فرمود: «لَنْ یُصیبَنا اِلاّ ما كَتَبَ اللَّهُ لَنا»(1065) و از او گذشت.
و ابن زیاد از واقصه كه راه كوفه است تا راه شام و تا راه بصره را مسدود كرده بود و خبرى بیرون نمى رفت و كسى داخل نمى توانست شد و كسى بیرون نمى توانست رفت، و حضرت امام حسین (علیه السلام) بدین جهت از اخبار كوفه به ظاهر مطلع نبود و پیوسته در حركت و سیر بود تا آنكه در بین راه به جماعتى رسید و از ایشان خبر پرسید گفتند: به خدا قسم! ما خبرى نداریم جز آنكه راهها مسدود است و ما رفت و آمد نمى توانیم كرد .(1066)
و روایت كرده اند جماعتى از قبیله فَزاره و بَجیلَه كه ما با زُهَیْرین قَیْن بَجَلى رفیق بودیم در هنگام مراجعت از مكّه معظّمه و در منازل به حضرت امام حسین (علیه السلام) مى رسیدیم و از او دورى مى كردیم؛ زیرا كه كراهت و دشمن مى داشتیم سیر با آن حضرت را، لاجرم هر گاه امام حسین (علیه السلام) حركت مى كرد زهیر مى ماند و هر گاه آن حضرت منزل مى كرد زهیر حركت مى نمود، تا آنكه در یكى از منازل كه آن حضرت در جانبى منزل كرد ما نیز از باب لابُدّى در جانب دیگر منزل كردیم و نشسته بودیم و چاشت مى خوردیم كه ناگاه رسولى از جانب امام حسین (علیه السلام) آمده و سلام كرد و به زُهیر خطاب كرد كه ابا عبداللَّه الحسین (علیه السلام) ترا مى طلبد، ما از نهایت دهشت لقمه ها را كه در دست داشتیم افكندیم و متحیّر ماندیم به طریقى كه گویا در جاى خود خشك شدیم و حركت نتوانیم كرد.
زوجه زهیر كه «دلهم» نام داشت به زهیر گفت كه سبحان اللَّه! فرزند پیغمبر خدا ترا مى طلبد و تو در رفتن تأمل مى كنى؟ برخیز برو ببین چه مى فرماید.
زهیر به خدمت آن حضرت رفت و زمانى نگذشت كه شاد و خرّم با صورت برافروخته برگشت و فرمود كه خیمه او را كندند و نزدیك سراپرده هاى آن حضرت نصب كردند و زوجه خود را گفت كه تو از قید زوجیّت من یله و رهائى ملحق شو به اَهل خود كه نمى خواهم به سبب من ضررى به تو رسد.(1067)
و موافق روایت سیّد(1068)به زوجه خود گفت كه من عازم شده ام با امام حسین(علیه السلام) مصاحبت كنم و جان خود را فداى او نمایم پس مَهْر او را داده و سپرد او را به یكى از پسران عمّ خود كه اورا به اهلش رساند.
گفت جفتش اَلْفَراق اى خوش خِصال ----- گفت نى نى اَلْوِصال است اَلْوصال!
گفت آن رویت كجا بینیم ما ----- گفت اندر خلوت خاصّ خدا
زوجه اش با دیده گریان و دل بریان برخاست و با او وداع كرد و گفت: خدا خیر ترا میسّر گرداند از تو التماس دارم كه مرا در روز قیامت نزد جدّ حضرت حسین (علیه السلام) یاد كنى. پس زهیر با رفیقان خود خطاب كرد هر كه خواهد با من بیاید و هر كه نخواهد این آخرین ملاقات من است با او، پس با آنها وداع كرده و به آن حضرت پیوست. و بعضى ارباب سِیَر گفته اند كه پسر عمّش سلمان بن مضارب بن قیس نیز با او موافقت كرده و در كربلا بعدازظهر روز عاشورا شهید گردید.
شیخ مفید (رضى الله عنه) روایت كرده است از عبداللَّه بن سُلَیْمان اَسَدى و مُنْذِر بن مُشْمَعِلّ اسدى كه گفتند: چون ما از اعمال حجّ فارغ شدیم به سرعت مراجعت كردیم و غرض ما از سرعت و شتاب آن بود كه به حضرت حسین (علیه السلام) در راه ملحق شویم تا آنكه ببینیم عاقبت امر آن جناب چه خواهد شد. پس پیوسته به قدم عجل و شتاب طىّ طریق مى نمودیم تا به «زرود» كه نام موضعى است نزدیك ثَعْلَبیّه به آن حضرت رسیدیم چون خواستیم نزدیك آن جناب برویم ناگاه دیدیم كه مردى از جانب كوفه پیدا شد و چون سپاه آن حضرت را دید راه خود را گردانید و از جادّه به یك سوى شد و حضرت مقدارى مكث فرمود تا او را ملاقات كند چون مأیوس شد از آنجا گذشت. ما با هم گفتیم كه خوب است برویم این مرد را ببینیم و از او خبر بپرسیم؛ چه او اخبار كوفه را مى داند؛ پس ما خود را به او رساندیم و بر او سلام كردیم و پرسیدیم از چه قبیله مى باشى؟ گفت: از بنى اسد. گفتیم: ما نیز از همان قبیله ایم پس اسم او را پرسیده و خود را به او شناسانیدیم ؛ پس از اخبار تازه كوفه پرسیدیم، گفت: خبر تازه آنكه از كوفه بیرون نیامدم تا مسلم بن عقیل و هانى بن عروه را كشته دیدم و دیدم پاهاى ایشان گرفته بودند در بازارهامى گردانیدند پس از آن مرد گذشتیم و به لشكر امام حسین (علیه السلام) ملحق شدیم و رفتیم تا شب در آمد به ثعلبیهّ رسیدیم حضرت در آنجا منزل كرد، چون آن زبده اهل بیت عصمت و جلال در آنجا نزول اجلال فرمود، ما بر آن بزرگوار وارد شدیم وسلام كردیم و جواب شنیدیم پس عرض كردیم كه نزد ما خبرى است اگر خواسته باشید آشكارا گوئیم و اگر نه در پنهانى عرض كنیم، آن حضرت نظرى به جانب ما و به سوى اصحاب خود كرد فرمود كه من از این اصحاب خود چیزى پنهان نمى كنم آشكارا بگوئید، پس ما آن خبر وحشت اثر را كه از آن مرد اسدى شنیده بودیم در باب شهادت مُسلم و هانى بر آن حضرت عرض كردیم، آن جناب از استماع این خبر اندوهناك گردید و مكّرر فرمود: اِنّا لِلِّه وَانّااِلَیْه راجعُون، رَحْمَةُاللّهِ عَلَیْهِما.
خدا رحمت كند مسلم وهانى را، پس ما گفتیم: یابنَ رسول اللَّه! اهل كوفه اگر بر شما نباشند از براى شما نخواهند بود والتماس مى كنیم كه شما ترك این سفر نموده وبرگردید، پس حضرت متوجّه اولاد عقیل شد و فرمود: شما چه مصلحت مى بینید در برگشتن، مسلم شهید شده ؟گفتند: به خدا سوگند كه برنمى گردیم تا طلب خون خود نمائیم یا از آن شربت شهادت كه آن غریق بحر سعادت چشیده ما نیز بچشیم، پس حضرت رو به ما كرد و فرمود: بعد از اینها دیگر خیر و خوبى نیست در عیش دنیا.
ما دانستیم كه آن حضرت عازم به رفتن است گفتیم: خدا آنچه خیر است شما را نصیب كند، آن حضرت در حقّ ما دعا كرد. پس اصحاب گفتند كه كار شما از مسلم بن عقیل نیك است اگر كوفه بروید مردم به سوى جناب تو بیشتر سرعت خواهند كرد، حضرت سكوت فرمود و جوابى نداد؛ چه خاتمت امر در خاطر او حاضر بود.
به روایت سیّد چون حضرت خبر شهادت مسلم را شنید گریست و فرمود: خدا رحمت كند مسلم را هر آینه به سوى روح و ریحان و جنّت و رضوان رفت و به عمل آورد آنچه بر او بود و آنچه بر ما است باقیمانده است، پس اشعارى ادا كرد در بیان بیوفائى دنیا و زهد در آن و ترغیب در امر آخرت و فضیلت شهادت و تعریض بر آنكه تن به شهادت در داده اند و شربت ناگوار مرگ را براى رضاى الهى بر خود گوارا گردانیده اند.(1069)
و از بعض تواریخ نقل شده كه مسلم بن عقیل (علیه السلام) را دخترى بود سیزده ساله كه با دختران جناب امام حسین (علیه السلام) مى زیست و شبانه روز با ایشان مصاحبت داشت، چون امام حسین (علیه السلام) خبر شهادت مسلم بشنید به سراپرده خویش در آمد و دختر مسلم را پیش خواست و نوازشى به زیادت و مراعاتى بیرون عادت باوى فرمود، دختر مسلم را از آن حال صورتى در خیال مصوّر گشت عرض كرد: یا بن رسول اللَّه! با من ملاطفت بى پدران و عطوفت یتیمان مرعى مى دارى مگر پدرم مسلم را شهید كرده باشند؟ حضرت را نیروى شكیب رفت و بگریست و فرمود: اى دختر! اندوهگین مباش اگر مسلم نباشد من پدر تو باشم و خواهرم مادر تو و دخترانم خواهران تو باشند و پسرانم برادران تو باشند. دختر مسلم فریاد برآورد و زار زار بگریست، و پسرهاى مسلم سرها از عمامه عریان ساختند و به هاى هاى بانگ گریه در انداختند و اهل بیت(علیهم السلام) در این مصیبت با ایشان موافقت كردند و به سوگوارى پرداختند و امام حسین (علیه السلام) از شهادت مسلم سخت كوفته خاطر گشت.
و شیخ كلینى قدس سره روایت كرده است كه چون آن حضرت به ثَعْلبیّه رسید مردى به خدمت آن حضرت آمد و سلام كرد آن جناب فرمود كه از اهل كدام بلدى؟ گفت: از اهل كوفه ام. فرمود كه اگر در مدینه به نزد من مى آمدى هر آینه اثر پاى جبرئیل را در خانه خود به شما مى نمودم كه از چه راه داخل مى شده و چگونه وحى را به جدّ من مى رسانیده، آیا چشمه آب حَیَوان علم و عرفان در خانه ما و از نزد ما باشد پس مردم بدانند علوم الهى را و ما ندانیم؟ این هرگز نخواهد بود!. (1070)
و سیّد بن طاوس نیز نقل كرده كه آن حضرت در وقت نصف النّهار به ثَعْلَبیّه رسید در آن حال قیلوله فرمود، پس از خواب برخاست و فرمود: در خواب دیدم كه هاتفى ندا مى كرد كه شما سرعت مى كنید و حال آنكه مرگهاى شما، شما را به سوى بهشت سرعت مى دهد، حضرت على بن الحسین (علیه السلام) گفت:اى پدر! آیا ما بر حقّ نیستیم؟ فرمود: بلى مابر حقّیم به حقّ آن خداوندى كه بازگشت بندگان به سوى او است. پس على (علیه السلام) عرض كرد: اى پدر! الحال كه ما بر حقّیم پس، از مرگ چه باك داریم؟ حضرت فرمود كه خدا ترا جزاى خیر دهد اى فرزند جان من، پس آن حضرت آن شب را در آن منزل بیتوته فرمود، چون صبح شد مردى از اهل كوفه كه او را اَباهرّه اَزْدى مى گفتند به خدمت آن حضرت رسید وسلام كرد گفت: یابنَ رسول اللَّه! چه باعث شد شما را كه از حرم خدا واز حرم جّد بزرگوارت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) بیرون آمدى؟ حضرت فرمود كه اى اَباهرَّه بنى امیّه مالم را گرفتند صبر كردم و هتك حرمتم كردند صبر نمودم و چون خواستند خونم بریزند از آنها گریختم، و به خدا سوگند كه این گروه یاغى طاغى مرا شهید خواهند كرد و خداوند قهّار لباس ذلّت و خوارى و عار بر ایشان خواهد پوشانید و شمشیر انتقام برایشان خواهد كشید و برایشان مسلّط خواهد گردانید كسى را كه ایشان را ذلیل تر گرداند از قوم سبا كه زنى فرمانفرماى ایشان بود و حكم مى كند به گرفتن اموال وریختن خون ایشان. (1071)
و به روایت شیخ مفید وغیره: چون وقت سحر شد جوانان انصار خود را فرمود كه آب بسیار برداشتند و بار كردند و روانه شد تا به منزل «زُباله» رسیدند و در آنجا خبر شهادت عبداللَّه بن یَقْطُر به آن جناب رسید چون این خبر موحش را شنید اصحاب خود را جمع نمود كاغذى بیرون آورد و براى ایشان قرائت فرمود بدین مضمون:
بسم اللَّه الّرحمن الرّحیم ؛ اما بعد: به درستى كه به ما خبر شهادت مُسلم بن عقیل و هانى بن عُروه وعبداللَّه بن یَقْطُر رسیده و به تحقیق كه شیعیان ما دست از یارى ما برداشته اند پس هر كه خواهد از ما جدا شود بر او حرجى نیست.
پس جمعى كه براى طمع مال و غنیمت وراحت وعزّت دنیا با آن جناب همراه شده بودند از استماع این خبر متفرق گردیدند و اهل بیت و خویشان آن حضرت و جمعى روى یقین و ایمان اختیار ملازمت آن سرور اهل ایقان نموده بودند ماندند. پس چون سحر شد اصحاب خود را امر فرمود كه آب بردارند آب بسیار برداشتند وروانه شدند تا در بَطْن عَقَبهَ نزول نمودند، و در آنجا مرد پیرى از بَنى عِكْرَمه را ملاقات فرمودند، آن پیرمرد از آن حضرت پرسید كه كجا اراده دارید؟ فرمودند: كوفه مى روم. آن مرد عرض كرد: یا بنَ رَسوْلِ اللَّه!ترا سوگند مى دهم به خدا كه برگردى، به خدا سوگند كه نمى روى مگر رو به نوك نیزه ها و تیزى شمشیرها، و از این مقوله با آن حضرت تكلّم كرد آن جناب پاسخش داد كه اى مرد! آنچه تو خبر مى دهى بر من پوشیده نیست ولیكن اطاعت امر الهى واجب است و تقدیرات ربّانى واقع شدنى است. پس فرمود: به خدا سوگند كه دست از من بر نخواهند داشت تا آنكه دل پرخونم از اندرونم بیرون آورند و چون مرا شهید كنند حقّ تعالى برایشان مسلّط گرداند كسى را كه ایشان را ذلیلترین امّتها گرداند. و از آنجا كوچ فرمود و روانه شد.(1072)