منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

مُتفّرق شدن كوفیان بى وَفااز دور مُسْلِم بن عَقیل (رضى الله عنه)

اَبُومِخْنَف از یونس بن اسحاق روایت كرده و او از عبّاس جدلى كه گفت: ما چهار هزار نفر بودیم كه با مسلم بن عقیل براى دفع ابن زیاد خروج كردیم هنوز به قصر الاماره نرسیده بودیم كه سیصد نفر شدیم یعنى به این نحو مردم از دور مسلم متفرّق شدند.(1035)
و بالجمله؛ مردم كوفه پیوسته از دور مسلم پراكنده مى شدند و كار به جائى رسید كه زنها مى آمدند و دست فرزندان یا برادران خویش را گرفته و به خانه مى بردند، و مردان مى آمدند و فرزندان خود را مى گفتند كه سر خویش گیرید و پى كار خود روید كه چون فردا لشكر شام رسد ما تاب ایشان نیاوریم، پس پیوسته مردم، از دور مسلم پراكنده شدند تا آنكه وقت نماز شد و مسلم نماز مغرب را در مسجد ادا كرد، در حالتى كه از آن جماعت انبوه با او باقى نمانده جز سى نفر، مسلم چون این نحو بى وفائى از كوفیان دید خواست از مسجد بیرون آید هنوز به باب كِنْدَه نرسیده بود كه در مرافقت او زیاده از ده كس موافقت نداشت، چون پاى از در كِنْدِه بیرون نهاد هیچ كس با او نبود و یك تنه ماند، پس آن غریب مظلوم نگاه كرد یك نفر ندید كه او را به جائى دلالت كند یا او را به منزل خود برد یا او را معاونت كند اگر دشمنى قصد او نماید.
پس متحیّرانه در كوچه هاى كوفه مى گردید و نمى دانست كه كجا برود تا آنكه عبور او به خانه هاى بنى بَجیلَه از جماعت كِنْدَه افتاد چون پاره اى راه رفت به در خانه طَوْعَه رسید و او كنیز اشعث بن قیس بود كه او را آزاد كرده بود و زوجه اسید خضرمى گشته بود و از او پسرى به هم رسانیده بود، و چون پسرش به خانه نیامده بود طَوْعَه بر در خانه به انتظار او ایستاده بود، جناب مسلم چون او را دید نزدیك او تشریف برد و سلام كرد طوعه جواب سلام گفت پس مسلم فرمود: یا اَمَةَ اللَّهِ اِسْقنی مآءً.
شعر:
غریب كوفه با چشم پراختر ----- بدان زن گفت كاى فرخنده مادر
مرا سوز عطش بربوده از تاب ----- رَسان بر كام خشكم قطره آب
مرا به شربت آبى سیراب نما، طَوْعَه جام آبى براى آن جناب آورد، چون مسلم آب آشامید آنجا نشست، طوعه ظرف آب را برد به خانه گذاشت و برگشت دید آن حضرت را كه در خانه او نشسته گفت: اى بنده خدا! مگر آب نیاشامیدى؟ فرمود: بلى. گفت: بر خیز و به خانه خود برو، مسلم جواب نفرمود، دوباره طوعه كلام خود را اعاده كرد همچنان مسلم خاموش بود تا دفعه سوم آن زن گفت: سُبْحان اللَّه، اى بنده خدا! بر خیز به سوى اهل خود برو؛ چه بودن تو در این وقت شب بر در خانه من شایسته نیست و من هم حلال نمى كنم براى تو:
شب است و كوفه پر آشوب و تشویش ----- روان شو سوى آسایشگه خویش
مسلم بر خاست فرمود: یا اَمَة اللَّه! مرا در این شهر خانه و خویشى و یارى نیست غریبم و راه به جائى نمى برم آیا ممكن است به من احسان كنى ومرا در خانه خود پناه دهى و شاید من بعد از این روز مكافات كنم ترا،عرضه كرد قضیّه شما چیست؟ فرمود :من مُسلم بن عقیلم كه این كوفیان مرا فریب دادند و از دیار خود آواره كردند ودست از یارى من برداشتند و مرا تنها و بى كس گذاشتند ،طوعه گفت :توئى مسلم؟!فرمود بلى. عرض كرد:بفرما داخل خانه شو؛پس او را به خانه آورد و حجره نیكو براى او فرش كرد وطعام براى آن جناب حاضر كرد، مسلم میل نفرمود، آن زن مؤمنه به قیام خدمت اشتغال داشت، پس زمانى نگذشت پسرش بلال به خانه آمد چون دید مادرش به آن حجره رفت و آمد بسیار مى كند در خاطرش گذشت كه مطلب تازه اى است لهذا از مادر خویش از سبب آن حال سؤال نمود مادرش خواست پنهان دارد پسر اصرار والحاح كرد، طَوْعَه خبر آمدن مُسلم رابه او نقل كرد واو را سوگند دادكه افشاء آن راز نكند، پس بلال ساكت گردید وخوابید.
وامّا ابن زیاد لَعین چون نگریست كه غوغا وغُلواى (بالضّم وفتح اللاّم ویسكن،سركشى واز حدّ در گذشتن)
اصحاب مسلم دفعةً واحده فرونشست با خود اندیشید كه مبادا مسلم با اصحاب خویش در كید وكین من مكرى نهاده باشند تامُغافِصَةً بر من بتازند وكار خود را بسازند و بیمناك بود كه دَرِ دارالاماره بگشاید واز براى نماز به مسجد در آید.
لاجرم مردم خویش را فرمان داد كه از بام مسجد تختهاى سقف راكنده وروشن كنند وملاحظه نمایند مبادا مسلم واصحابش در زیر سقفها وزوایاى مسجد پنهان شده باشند، آنهابه دستور العمل خویش رفتار كردند وهرچه كاوش نمودند خبرى از مسلم نجستند،ابن زیاد را خبر دادند كه مردم متفرّق شده اند و كسى در مسجد نیست، پس آن لعین امر كردكه باب سدّه را مفتوح كردند و خود با اصحاب خویش داخل مسجد شد و منادى او در كوفه ندا كرد كه هر كه از بزرگان و رؤساء كوفه به جهت نماز خفتن در مسجد حاضر نشود خون او هدر است .پس در اندك وقتى مسجد از مردم مملو شد پس نماز راخواند وبر منبر بالا رفت بعداز حمد و ثنا گفت: همانا دیدید اى مردم كه ابن عقیل سفیه جاهل چه مایه خلاف و شقاق انگیخت، اكنون گریخته است پس هر كسى كه مسلم در خانه او پیدا شود و ما را خبر نداده باشد جان و مال او هدر است و هر كه او را به نزد ما آورد بهاى دیت مسلم را به او خواهم داد و ایشان را تهدید و تخویف نمود.
پس از آن رو كرد به حُصَیْن بن تَمیم وگفت.اى حُصَیْن! مادرت به عزایت بنشیند اگر كوچه هاى كوفه را محافظت نكنى و مسلم فرار كند، اینك ترا مسلّط برخانه هاى كوفه كردم و داروغه گرى شهر را به تو سپردم، غلامان واتباع خود رابفرست كه كوچه و دروازه هاى شهر را محافظت نمایند تا فردا شود خانه ها را گردش نموده و مسلم را پیدا كرده حاضرش نمایند.
پس از منبر به زیر آمد و داخل قصر گردید، چون صبح شد آن ملعون در مجلس نشست و مردم كوفه را رخصت داد كه داخل شوند و محمّد بن اشعث را نوازش نموده در پهلوى خود جاى داد، پس در آن وقت پسر طوعه به در خانه ابن زیاد آمد و خبر مسلم را به عبدالرّحمن پسر محمّد اشعث داد، آن ملعون به نزد پدر خود شتافت و این خبر را آهسته به او گفت، ابن زیاد چون در جنب محمّد اشعث جاى داشت بر مطلب آگهى یافت پس محمّد را امر كرد كه برخیزد و برود و مسلم را بیاورد و عبیداللّه بن عبّاس سلمى را با هفتاد كس از قبیله قیس همراه او كرد.
پس آن لشكر آمدند تا در خانه طوعه رسیدند مسلم چون صداى پاى اسبان را شنید دانست كه لشكر است و به طلب اوآمده اند، پس شمشیر خود را برداشت وبه سوى ایشان شتافت آن بى حیاها در خانه ریختند آن جناب برایشان حمله كرد وآنها را ازخانه بیرون نمود باز لشكر بر او هجوم آوردند مسلم نیز بر ایشان حمله نمود و از خانه بیرون آمد.
ودر «كامل بهائى» است كه چون صداى شیهه اسبان به گوش مسلم رسید مُسلم دعا مى خواند دعا را به تعجیل به آخر رسانید وسلاح بپوشید وگفت: آنچه برتو بود اى طَوْعَه از نیكى كردى واز شفاعت حضرت رسول (صلى الله علیه و آله) نصیب یافتى، من دوش در خواب بودم عمّم امیرالمؤمنین (علیه السلام) را دیدم مرا فرمود: فرداپیش من خواهى بود.(1036)
و «مسعُودى» و «ابوالفرج» گفته اند: چون مسلم از خانه بیرون شد وآن هنگامه واجتماع كوفیان را دید ونظاره كرد كه مردم از بالاى بامها سنگ بر او مى زنند و دسته هاى نى را آتش زده بر بدن او فرو مى ریزند فرمود:
اَكُلّما اَرى مِنَ الاَجْلابِ لِقَتْلِ ابْنِ عَقیلٍ یا نَفْسُ اُخْرُجی اِلَى الَمْوتِ الَّذی لَیْسَ مِنْهُ مَحیصٌ؛. یعنى آیا این هنگامه واجتماع لشكر براى ریختن خون فرزند عقیل شده ؟اى نفس بیرون شو به سوى مرگى كه از او چاره و گریزى نیست ،پس با شمشیر كشیده در میان كوچه شد و بر كوفیان حمله كرد و به كارزار مشغول شدو رجز خواند.
اَقْسَمْتُ لا اُقْتَلُ اِلاّحُرّاً ----- وَاِنْ رَاَیْتُ المَوْتَ شَیْئانُكْراً
كُلُّ امْرِءٍ یَوْماًمُلاقٍ شَرّاً ----- اَوْ یَخْلُطَ الْبارِد سُخْناً مُرّاً
رُدَّ شعاعِ (1037) النَفْسِ فَاسْتَقَرّا ----- اَخافُ اَنْ اُكْذَبَ اَوْ اُغَرّا (1038)

مبارزه مسلم(رضى الله عنه) با كوفیان

علاّمه مجلسى (رضى الله عنه) در «جلاء» فرموده كه چون مسلم صداى پاى اسبان را شنید دانست كه به طلب او آمدند
گفت: اِنّا لِلّه وَ اِنّا اِلَیْه راجِعُونَ و شمشیر خود را برداشت و از خانه بیرون آمد چون نظرش بر ایشان افتاد شمشیر خود را كشید و بر ایشان حمله آورد و جمعى از ایشان را بر خاك هلاك افكند و به هر طرف كه رو مى آورد از پیش او مى گریختند تا آنكه در چند حمله چهل و پنج نفر ایشان را به عذاب الهى واصل گردانید، و شجاعت و قوّت آن شیر بیشه هیجاء به مرتبه اى بود كه مردى را به یك دست مى گرفت و بر بام بلند مى افكند تا آنكه بكر بن حمران ضربتى بر روى مكرّم او زد و لب بالا و دندان او را افكند و باز آن شیر خدا به هر سو كه رو مى آورد كسى در برابر او نمى ایستاد چون از محاربه او عاجز شدند بر بامها بر آمدند و سنگ و چوب بر او مى زدند و آتش برنى مى زدند و بر سر آن سرور مى انداختند، چون آن سیّد مظلوم آن حالت را مشاهده نمود و از حیات خود ناامید گردید شمشیر كشید و بر آن كافران حمله كرد و جمعى را از پا درآورد.
چون ابن اشعث دید كه به آسانى دست بر او نمى توان یافت گفت: اى مسلم! چرا خود را به كشتن مى دهى ما ترا امان مى دهیم و به نزد ابن زیاد مى بریم و او اراده قتل تو ندارد مسلم گفت: قول شما كوفیان را اعتماد نشاید و از منافقان بى دین وفا نمى آید، چون آن شیر بیشه هیجاء از كثرت مقاتله اعداء و جراحتهاى آن مكّاران بى وفا مانده شد و ضعف و ناتوانى بر او غالب گردید ساعتى پشت به دیوار داد.
چون ابن اشعث بار دیگر امان بر او عرض كرد به ناچار تن به امان در داد با آنكه مى دانست كه كلام آن بى دینان را فروغى از صدق نیست به ابن اشعث گفت: كه آیا من در امانم؟ گفت: بلى. پس به رفیقان او خطاب كرد آیا مرا امان داده اید؟ گفت: بلى دست از محاربه برداشت و دل بر كشته شدن گذاشت.
و به روایت سیّد بن طاوس هر چند امان بر او عرض كردند قبول نكرده در مقاتله اعدا اهتمام مى نمود تا آنكه جراحت بسیار یافت و نامردى از عقب او در آمد ونیزه بر پشت او زد و او را به روى انداخت آن كافران هجوم آوردند و او را دستگیر كردند انتهى.(1039) پس استرى آوردند و آن حضرت را بر او سوار كردند و بر دور او اجتماع نمودند و شمشیر او را گرفتند. مسلم در آن حال از حیات خود مأیوس شد و اشك از چشمان نازنینش جارى شد و فرمود: این اوّل مكر و غدر است كه با من نمودید، محمّد بن اشعث گفت: امیدوارم كه باكى بر تو نباشد، مسلم فرمود: پس امان شما چه شد؟! پس آه حسرت از دل پر درد بر كشید و سیلاب اشك (1040)از دیده بارید و گفت: اَنّالِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجعُونَ.
عبداللّه بن عبّاس سلمى گفت: اى مسلم! چرا گریه مى كنى آن مقصد بزرگى كه تو در نظر دارى این آزارها در تحصیل آن بسیار نیست. گفت: گریه من براى خودم نیست بلكه گریه ام بر آن سیّد مظلوم جناب امام حسین (علیه السلام) و اهل بیت او است كه به فریب این منافقان غدّار از یار و دیار خود جدا شده اند و روى به این جانب آورده اند نمى دانم بر سر ایشان چه خواهد آمد.
پس متو جّه ابن اشعث گردید و فرمود: مى دانم كه بر امان شما اعتمادى نیست و من كشته خواهم شد، التماس دارم كه از جانب من كسى بفرستى به سوى حضرت امام حسین (علیه السلام) كه آن جناب به مكر كوفیان و وعده هاى دروغ ایشان ترك دیار خود ننماید و بر احوال پسر عّم غریب و مظلوم خود مّطلع گردد؛ زیرا میدانم كه آن حضرت امروز یا فردا متوجّه این جانب مى گردد، و به او بگوید كه پسر عمّت مسلم مى گوید كه از این سفر برگرد پدر و مادرم فداى تو باد كه من در دست كوفیان اسیر شدم و مترصّد قتلم و اهل كوفه همان گروهند كه پدر تو آرزوى مرگ مى كرد كه از نفاق ایشان رهائى یابد؛ ابن اشعث تعهّد كرد. پس مسلم را به در قصر ابن زیاد برد و خود داخل قصر شد و احوال مسلم را به عرض آن ولد الزّنا رسانید. ابن زیاد گفت: تو را با امان چه كار بود من ترا نفرستادم كه او را امان بدهى، ابن اشعث ساكت ماند.
چون آن غریق بحر محنت و بلا را در قصر بازداشتند تشنگى بر او غلبه كرده بود و اكثر اعیان كوفه بر در دارالأماره نشسته منتظر اذن بار بودند در این وقت مسلم نگاهش افتاد بر كوزه اى از آب سرد كه بر در قصر نهاده بودند رو به آن منافقان كرده و فرمود: جرعه آبى به من دهید، مسلم بن عمرو گفت: اى مسلم! مى بینى آب این كوزه را چه سرد است به خدا قسم كه قطره اى از آن نخواهى چشید تا حمیم جهنّم را بیاشامى، جناب مسلم فرمود: واى بر تو كیستى تو؟ گفت: من آن كسم كه حقّ را شناختم و اطاعت امام خود یزید نمودم هنگامى كه تو عصیان او نمودى، منم مسلم بن عمرو باهلى.
حضرت مسلم فرمود: مادرت به عزایت بنشیند چقدر بد زبان و سنگین دل وجفا كار مى باشى هر آینه تو سزاوارترى از من به شُرب حمیم و خلود در جحیم.
پس جناب مسلم از غایت ضعف و تشنگى تكیه بر دیوار كرد و نشست، عمروبن حریث بر حال مسلم رقّتى كرد غلام خود را فرمان داد كه آب براى مسلم بیاورد و آن غلام كوزه پر آب با قدحى نزد مسلم آورد و آب در قدح ریخت و به مسلم داد چون خواست بیاشامد قدح از خون دهانش سرشار شد آن آب را ریخت و آب دیگر طلبید این دفعه نیز خوناب شد.
در مرتبه سوم خواست كه بیاشامد دندانهاى ثنایاى او در قدح ریخت. مسلم گفت: اْلحَمْدُ لِلِّهِ لوْ كانَ مِنَ الرِّزْقِ اْلَمقْسُوم لَشَرِبتُهُ. گفت: گویا مقدور نشده است كه من از آب دنیا بیاشامم.
در این حال رسول ابن زیاد آمد مسلم را طلبید، آن حضرت چون داخل مجلس ابن زیاد شد سلام نكرد یكى از ملازمان ابن زیاد بانگ بر مسلم زد كه بر امیر سلام كن، فرمود: واى بر تو! ساكت شو سوگند به خدا كه او بر من امیر نیست، و به روایت دیگر فرمود: اگر مرا خواهد كشت سلام كردن من بر او چه اقتضا دارد و اگر مرا نخواهد كشت بعد از این سلام من بر او بسیار خواهد شد، ابن زیاد گفت: خواه سلام بكنى و خواه نكنى من تو را خواهم كشت. پس مسلم فرمود: چون مرا خواهى كشت بگذار كه یكى از حاضرین را وصىّ خود كنم كه به وصیّتهاى من عمل نماید، گفت: مهلت ترا تا وصیت كنى، پس مسلم در میان اهل مجلس رو به عُمر بن سعد كرده گفت: میان من و تو قرابت و خویشى است من به تو حاجتى دارم مى خواهم وصیّت مرا قبول كنى، آن ملعون براى خوش آمد ابن زیاد گوش به سخن مسلم نداد.
عبیداللَّه گفت اى بى حمّیت ----- ز مسلم كن قبول این وصیّت
اى عُمر! مسلم با تو رابطه قرابت دارد چرا از قبول وصّیت او امتناع مى نمایى بشنو هر چه مى گوید. عُمر چون از ابن زیاد دستور یافت دست مسلم را گرفت به كنار برد، مسلم گفت: وصّیت هاى من آن است كه:
اولاً من در این شهر هفتصد درهم قرض دارم شمشیر و زره مرا بفروش و قرض مرا ادا كن.
دوم آنكه چون مرا مقتول ساختند بدن مرا از ابن زیاد رخصت بطلبى و دفن نمائى.
سوّم آنكه به حضرت امام حسین (علیه السلام) بنویسى كه به این جانب نیاید چون كه من نوشته ام كه مردم كوفه با آن حضرت اند و گمان مى كنم كه به این سبب آن حضرت به طرف كوفه مى آید؛ پس عمر سعد تمام وصیتهاى مسلم را براى ابن زیاد نقل كرد، عبیداللَّه كلامى گفت كه حاصلش آن است كه اى عُمر تو خیانت كردى كه راز او را نزد من افشا كردى امّا جواب وصیّتهاى او آن است كه ما را با مال او كارى نیست هر چه گفته است چنان كن، و امّا چون او را كشتیم در دفن بدن او مضایقه نخواهیم كرد.
و به روایت ابو الفرج ابن زیاد گفت: امّا در باب جثّه مسلم شفاعت ترا قبول نخواهم كرد چون كه او را سزاوار دفن كردن نمى دانم به جهت آنكه با من طاغى و در هلاك من ساعى بود.
امّا حسین اگر او اراده ما ننماید ما اراده او نخواهیم كرد، پس ابن زیاد رو به مسلم كرد و به بعضى كلمات جسارت آمیز با آن حضرت خطاب كرد مسلم هم با كمال قوّت قلب جواب او را مى داد و سخنان بسیار در میان ایشان گذشت تا آخر الأمر ابن زیاد علیه اللّعنة ولد الزّنا ناسزا به او و حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام) و عقیل گفت، پس بكر بن حمران را طلبید (1041)و این ملعون را مسلم ضربتى بر سرش زده بود پس او را امر كرد كه مسلم را ببر به بام قصر و او را گردن بزن، مسلم گفت به خدا قسم اگر در میان من و تو خویشى و قرابتى بود حكم به قتل من نمى كردى .(1042)
و مراد آن جناب از این سخن آن بود كه بیا گاهاند كه عبیداللَّه و پدرش زیاد بن ابیه زنا زادگانند و هیچ نسبى و نژادى از قریش ندارند. پس بكر بن حمران لعین دست آن سلاله اخیار را گرفت و بر بام قصر برد و در اثناى راه زبان آن مقرّب درگاه به حمد و ثناء و تكبیر و تهلیل و تسبیح و استغفار و صلوات بر رسول خدا (صلى الله علیه و آله) جارى بود و با حقّ تعالى مناجات مى كرد و عرضه مى داشت كه بارالها تو حكم كن میان ما و میان این گروهى كه ما را فریب دادند و دروغ گفتند و دست از یارى ما برداشتند پس بكر بن حمران لعنة اللَّه علیه آن مظلوم را در موضعى از بام قصر كه مشرف بر كفشگران بود برد و سر مباركش را از تن جدا كرد و آن سر نازنین به زمین افتاد پس بدن شریفش را دنبال سر از بام به زیر افكند و خود ترسان و لرزان به نزد عبیداللَّه شتافت. آن ملعون پرسید كه سبب تغییر حال تو چیست؟ گفت: در وقت قتل مسلم مرد سیاه مهیبى را دیدم در برابر من ایستاده بود و انگشت خویش را به دندان مى گزید و من چندان از او هول و ترس برداشتم كه تا به حال چنین نترسیده بودم، آن شقى گفت: چون مى خواستى به خلاف عادت كار كنى دهشت بر تو مستولى گردیده و خیال در نظر تو صورت بسته:
چه شد خاموش شمع بزم ایمان ----- بیاوردند هانى را ز زندان
گرفتندش سر از پیكر به زودى ----- به جرم آن كه مهماندار بودى
پس ابن زیاد هانى را براى كشتن طلبید و هر چند محمّد بن اشعث و دیگران براى او شفاعت كردند سودى نبخشید، پس فرمان داد هانى را به بازار برند و در مكانى كه گوسفندان را به بیع و شرا در مى آورند گردن زنند، پس هانى را كتف بسته از دارالإماره بیرون آوردند و او فریاد بر مى داشت كه وامَذْحِجاهُ وَ لا مَذحِجَ لِىَ الیَوْم یا مَذْحِجاهُ وَ اَیْنَ مَذْحِجُ.
از «حبیب السِیَّر» نقل است كه هانى بن عروه (1043) از اشراف كوفه و اعیان شیعه بشمار مى رفت و روایت شده كه به صحبت پیغمبر (صلى الله علیه و آله) تشرّف جسته و در روزى كه شهید شد هشتاد و نه سال داشت (1044). و در «مروج الذّهب» مسعودى است (1045) كه تشخّص و اعیانیّت هانى چندان بود كه چهار هزار مرد زره پوش با او سوار مى شد و هشت هزار پیاده فرمان پذیر داشت و چون اَحْلاف یعنى هم عهدان و هم سوگندان خود را از قبیله كِنْدَه و دیگر قبائل دعوت مى كرد سى هزار مرد زره پوش او را اجابت مى نمودند این هنگام كه او را به جانب بازار براى كشتن مى بردند چندان كه صیحه مى زد و مشایخ قبائل را به نام یاد مى كرد و وامَذْحِجاهُ مى گفت هیچ كس او را پاسخ نداد لاجرم قوّت كرد و دست خود را از بند رهائى داد و گفت: آیا عمودى یا كاردى یا سنگى یا استخوانى نیست كه من با آن جدال و مدافعه كنم، اعوان ابن زیاد كه چنین دیدند به سوى او دویدند و او را فرو گرفتند و این دفعه او را سخت ببستند و گفتند: گردن بكش! گفت: من به عطاى جان خود سخىّ نیستم و بر قتل خود اعانت شما نخواهم كرد پس یك تن غلام ابن زیاد كه «رشید تركى» نام داشت ضربتى بر او زد و در او اثر نكرد هانى گفت: اِلَى اللَّهِ الْمعاد اللّهم اِلى رَحْمَتِكَ وَ رِضْوانِكَ ؛
یعنى بازگشت همه به سوى خدا است،خداوندا! مرا ببر به سوى رحمت و خشنودى خود، پس ضربتى دیگر زد و او را به رحمت الهى واصل گردانید.
وچون مسلم وهانى كشته گشتند به فرمان ابن زیاد، عبدالاعلى كلبى را كه از شجعان كوفه بود و در روز خروج مسلم به یارى مسلم خروج كرده بود و كثیربن شهاب او را گرفته بود، و عمارةبن صلَخت ازدى را كه او نیز اراده یارى مسلم داشت ودستگیر شده بود هردو را آوردند وشهید كردند.
وموافق روایت بعضى از مقاتل معتبره،ابن زیاد امر كرد كه تن مسلم وهانى را به گرد كوچه وبازار بگردانیدند و در محلّه گوسفند فروشان به دار زدند. وسبط بن الجوزى گفته كه بدن مسلم را در كناسه به دار كشیدند. وبه روایت سابقه چون قبیله مَذْحِج چنین دیدند جُنْبشى كردند و تن ایشان را از داربه زیر آوردند و بر ایشان نماز گزاردند وبه خاك سپردند.(1046) پس ابن زیاد سرمسلم را به نزد یزید فرستاد و نامه ا به یزید نوشت و احوال مسلم و هانى را در آن درج كرد، چون نامه و سرها به یزید رسید شاد شد وامر كرد تا سر مسلم و هانى را بر دروازه دمشق آویختند وجواب نامه عبیداللّه را نوشت وافعال او را ستایش كردو اورا نوازش بسیار نمود ونوشت كه شنیده ام حسین (علیه السلام) متوجّه عراق گردیده است باید كه راهها را ضبط نمائى ودر ظفر یافتن به او سعى بلیغ به عمل آورى و به تهمت وگمان،مردم را به قتل رسانى و آنچه هر روز سانح مى شود براى من بنویسى. وخروج مسلم در روز سه شنبه ماه ذى الحجّه بود وشهادت او در روز چهارشنبه نهم كه روز عرفه باشد واقع شد.
وابو الفرج گفته مادَر مسلم ام ولد بود و «علیّه»نام داشت وعقیل اورا در شام ابتیاع نموده بود.(1047)
مؤلّف گوید: كه عدد اولاد مسلم رادر جائى نیافتم، لكن آنچه بر آن ظفر یافتم پنج تن شمار آوردم.
نخستین:عبداللَّه بن مسلم كه اوّل شهید از اولاد ابو طالب است در واقعه طَفّ بعد از علّى اكبر و مادَرِ او رقیّه دختر امیرالمؤمنین (علیه السلام) است .
دوّم: محمّدومادَرِ او امّ ولد است و بعد از عبداللَّه در كربلا شهید گشت.
و دوتن دیگر از فرزندان مسلم به روایت مناقب قدیم، محمّد و ابراهیم است كه مادَرِایشان از اولاد جعفر طیّار مى باشد، و كیفیّت حبس و شهادت ایشان بعد از این به شرح خواهد رفت.
فرزند پنجم: دختركى سیزده ساله به روایت اعثم كوفى و او با دختران امام حسین(علیه السلام) درسفر كربلا مصاحبت داشت.
و بدان كه مسلم بن عقیل را فضیلت وجلالت افزون است از آنكه در این مختصر ذكرشود كافى است در این مقام ملاحظه حدیثى كه در آخر فصل پنجم از باب اوّل به شرح رفت ومطالعه كاغذى كه حضرت امام حسین(علیه السلام) به كوفیان در جواب نامه هاى ایشان نوشت وقبر شریفش در جنب مسجد كوفه واقع وزیارتگاه حاضر وبادى وقاصى ودانى است.
و سیّدبن طاوس از براى او دو زیارت نقل فرمود واحقر هردو زیارت را در كتاب «هدیة الزّائرین» نقل نمودم.(1048) و قبر هانى(رضى الله عنه) مقابل قبر مسلم واقع است.
و عبداللَّه بن زبیر اسدى، هانى و مسلم را مرثیه گفته در اشعارى كه صدر آن این است: فَاِنْ كُنْت لاتَدرینَ مَا الْمُوتُ فَانْظُرى اِلى ----- ِالى هانِىٍّ فى السّوقِ وَابْنِ عَقیلٍ
(وَاِنّى لاََ سْتَحْسِنُ قَوْلَ بَعْضِ الّسادَةِالجَلیلِ فى رِثاءِ مُسْلِمِ بْنِ عقیلٍ):
سَقَتْكَ دَماً یا بْنَ عَمِّ الْحُسَیْنِ ----- مَدامِعُ شیعَتِكَ السّافِحَة
وَ لا بَرِحَتْ هاطِلاتُ الدُّمُوعِ ----- تُحَیِّكَ غادِیَةًرائِحَةً
لِأنّكَ لَم تُرْوَ مِنْ شَرْبَةٍ ----- ثنایاكَ فیها غَدَتْ طائِحَةً(1049)
رَمُوكَ مِنَ الْقَصْرِ اِذْ اَوْ ثَقُوكَ ----- فَهَلْ سَلِمَتْ فیكَ مِنْ جارِحَةٍ
تَجُرُّ بِاَسْواقِهِمْ فِى الْحِبالِ ----- اَلَسْتَ اَمیرَ هُمُ الْبارحَة
اَتَقضى وَ لَمْ تَبْكِكَ الْباكیاتُ ----- اَمالَكَ فِى الْمِصْر مِن نائِحة
لَئنْ تِقْضِ نَحْباً فَكَمْ فى زَرُوْد (1050)----- عَلَیْكَ العَشیّةُ مِنْ صائحةٍ

فصل پنجم :در كیفیت اسیرى و شهادت طفلان مسلم

چون ذكر شهادت مسلم شد مناسب دیدم كه شهادت طفلان او را نیز ذكر كنم اگر چه واقعه شهادت آنها بعد از یك سال از قتل مسلم گذشته واقع شده؛ شیخ صدوق به سند خود روایت كرده از یكى از شیوخ اهل كوفه كه گفت: چون امام حسین (علیه السلام) به درجه رفیعه شهادت رسید اسیر كرده شد از لشكرگاه آن حضرت دو طفل كوچك از جناب مسلم بن عقیل و آوردند ایشان را نزد ابن زیاد، آن ملعون طلبید زندانبان خود را و امر كرد او را كه این دو طفل را در زندان كن و بر ایشان تنگ بگیر و غذاى لذیذ و آب سرد به ایشان مده آن مرد نیز چنین كرده و آن كودكان در تنگناى زندان به سر مى بردند و روزها روزه مى داشتند، و چون شب مى شد دو قرص نان جوین با كوزه آبى براى ایشان پیرمرد زندانى مى آورد و به آن افطار مى كردند تا مدّت یك سال حبس ایشان به طول انجامید، پس از این مدّت طویل یكى از آن دو برادر دیگرى را گفت كه اى برادر مدّت حبس ما به طول انجامید و نزدیك شد كه عمر ما فانى و بدنهاى ما پوسیده و بالى شود پس هرگاه این پیرمرد زندانى بیاید حال ما را براى او نقل كن و نسبت ما را به پیغمبر (صلى الله علیه و آله) به او بگو تا آنكه شاید بر ما توسعه دهد، پس هنگامى كه شب داخل شد آن پیرمرد به حسب عادت هر شب آب و نان كودكان را آورد، برادر كوچك او را فرمود كه اى شیخ! محمّد (صلى الله علیه و آله) را مى شناسى؟ گفت: بلى چگونه نشناسم و حال آنكه آن جناب پیغمبر من است! گفت: جعفر بن ابى طالب را مى شناسى؟ گفت: بلى، جعفر همان كسى است كه حق تعالى دو بال به او عطا خواهد كرد كه در بهشت با ملائكه طیران كند. آن طفل فرمود كه على بن ابى طالب را مى شناسى؟ گفت: چگونه نشناسم او پسر عمّ و برادر پیغمبر من است.آنگاه فرمود: اى شیخ! ما از عترت پیغمبر تو مى باشیم، ما دو طفل مسلم بن عقیلیم اینك در دست تو گرفتاریم این قدر سختى بر ما روا مدار و پاس حرمت نبوى را در حقّ ما نگه دار. شیخ چون این سخنان را بشنید بر روى پاى ایشان افتاد و مى بوسید و مى گفت: جان من فداى جان شما اى عترت محمّد مصطفى (صلى الله علیه و آله) این در زندان است گشاده بر روى شما به هر جا كه خواهید تشریف ببرید.
پس چون تاریكى شب دنیا را فرا گرفت آن پیرمرد آن دو قرص نان جوین را با كوزه آب به ایشان داد و ایشان را ببرد تا سر راه و گفت: اى نوردیدگان! شما را دشمن بسیار است از دشمنان ایمن مباشید پس شب را سیر كنید و روز پنهان شوید تا آنكه حقّ تعالى براى شما فرجى كرامت فرماید. پس آن دو كودك نورس در آن تاریكى شب راه مى پیمودند تا هنگامى كه به منزل پیر زنى رسیدند پیر زن را دیدند نزد در ایستاده از كثرت خستگى دیدار او را غنیمت شمرده نزدیك او شتابیدند و فرمودند: اى زن! ما دو طفل صغیر و غریبیم و راه به جائى نمى بریم چه شود بر ما منّت نهى و ما را در این تاریكى شب در منزل خود پناه دهى چون صبح شود از منزلت بیرون شویم و به طریق خود رویم؟ پیرزن گفت: اى دو نوردیدگان! شما كیستید كه من بوى عطرى از شما مى شنوم كه پاكیزه تر از آن بوئى به مشامم نرسیده؟ گفتند: ما از عترت پیغمبر تو مى باشیم كه از زندان ابن زیاد گریخته ایم. آن زن گفت: اى نوردیدگان من! مرا دامادى است فاسق و خبیث كه در واقعه كربلا حضور داشته مى ترسم كه امشب به خانه من آید و شما را در اینجا ببیند و شما را آسیبى رساند. گفتند: شب است و تاریك است و امید مى رود كه آن مرد امشب اینجا نیاید ما هم بامداد از اینجا بیرون مى شویم. پس زن ایشان را به خانه در آورد و طعامى براى ایشان حاضر نمود و كودكان طعام تناول كردند و در بستر خواب بخفتند.و موافق روایت دیگر گفتند: ما را به طعام حاجتى نیست از براى ما جا نمازى حاضر كن كه قضاى فوائت خویش كنیم پس لختى نماز بگذاشتند و بعد از فراغ بخوابگاه خویش آرمیدند. طفل كوچك برادر بزرگ را گفت كه اى برادر چنین امید مى رود كه امشب راحت و ایمنى ما باشد بیا دست به گردن هم كنیم و استشمام رایحه یكدیگر نمائیم پیش از آنكه مرگ ما بین ما جدائى افكند. پس دست به گردن هم در آوردند و بخفتند چون پاسى از شب گذشت از قضا داماد آن عجوزه نیز به جانب منزل آن عجوزه آمد و در خانه را كوبید زن گفت: كیست؟ آن خبیث گفت: منم زن پرسید كه تا این ساعت كجا بودى؟ گفت: در باز كن كه نزدیك است از خستگى هلاك شوم، پرسید مگر ترا چه روى داده؟ گفت: دو طفل كوچك از زندان عبیداللَّه فرار كرده اند و منادى امیر ندا كرد كه هر كه سر یك تن از آن دو طفل بیاورد هزار درهم جایزه بگیرد و اگر هر دو تن را بكشد دو هزار درهم عطاى او باشد و من به طمع جایزه تا به حال اراضى كوفه را مى گردم و به جز تَعَب و خستگى اثرى از آن دو كودك ندیدم. زن او را پند داد كه اى مرد از این خیال بگذر وبپرهیز از آنكه پیغمبر (صلى الله علیه و آله) خصم تو باشد، نصایح آن پیر زن در قلب آن ملعون مانند آب در پرویزن مى نمود بلكه از این كلمات بر آشفت و گفت :تو حمایت از آن طفل مى نمائى شاید نزد تو خبرى باشد برخیز برویم نزد امیر همانا امیر ترا خواسته. عجوزه مسكین گفت: امیر را با من چكار است وحال آنكه من پیرزنى هستم در این بیابان به سر مى برم، مرد گفت: در را باز كن تا داخل شوم وفى الجمله استراحتى كنم تا صبح شود به طلب كودكان برآیم، پس آن زن در باز كرد وقدرى طعام وشراب براى او حاضر كرد، چون مرد از كار خوردن بپرداخت به بستر خواب رفت یك وقت از شب نفیر خواب آن دوطفل را در میان خانه بشنید مثل شتر مست بر آشفت ومانند گاو بانگ مى كرد و در تاریكى به جهت پیدا كردن آن دو طفل دست بر دیوار و زمین مى مالید تا هنگامى كه دست نحسش به پهلوى طفل صغیر رسید آن كودك مظلوم گفت تو كیستى؟گفت: من صاحب منزلم، شماكیستید؟ پس آن كودك برادر بزرگتر را پیدا كرد كه بر خیز اى حبیب من، ازآنچه مى ترسیدیم در همان واقع شدیم.
پس گفتند: اى شیخ! اگر ماراست گوئیم كه كیستیم در امانیم؟ گفت: بلى. گفتند: درامان خدا وپیغمبر؟ گفت :بلى! گفتند: خدا ورسول شاهد و وكیل است براى امان؟ گفت: بلى! بعد ازآنكه امان مغلّظ از او گرفتند، گفتند: اى شیخ !ما از عترت پیغمبر تو محمّد (صلى الله علیه و آله) مى باشیم كه از زندان عبیداللّه فرار كرده ایم، گفت: از مرگ فرار كرده اید و به گیر مرگ افتاده اید و حمد خدا را كه مرا برشما ظفر داد.
پس آن ملعون بى رحم در همان شب دو كتف ایشان را محكم ببست و آن كودكان مظلوم به همان حالت آن شب را به صُبح آوردند، همین كه شب به پایان رسید آن ملعون غلام خود را فرمان داد كه آن دو طفل را ببرد در كنار نهر فرات و گردن بزند، غلام حسب الأمر مولاى خویش ایشان را برد به نزد فرات چون مطّلع شد كه ایشان از عترت پیغمبر مى باشند اقدام در قتل ایشان ننمود و خود را در فرات افكند واز طرف دیگر بیرون رفت آن مرد این امر را به فرزند خویش ارجاع نمود، آن جوان نیز مخالفت حرف پدر كرده و طریق غلام را پیش داشت، آن مرد كه چنین دید، شمشیر بركشید به جهت كشتن آن دو مظلوم به نزد ایشان شد كودكان مسلم كه شمشیر كشیده دیده اشك از چشمشان جارى گشت و گفتند: اى شیخ! دست ما را بگیر و ببر بازار و ما را بفروش وبه قیمت ما انتفاع ببر ومارا مكش كه پیغمبر دشمن تو باشد، گفت :چاره نیست جز آنكه شمارا بكشم وسر شمارا براى عبیداللّه ببرم ودو هزار درهم جایزه بگیرم، گفتند: اى شیخ !قرابت و خویشى ما را با پیغمبر خدا (صلى الله علیه و آله) ملاحظه نما، گفت: شما را به آن حضرت هیچ قرابتى نیست، گفتند: پس مارا زنده ببر به نزد ابن زیاد تا هر چه خواهد در حقّ ما حكم كند، گفت: من باید به ریختن خون شما در نزد او تقّرب جویم. گفتند: پس بر صِغَرِ سنّ و كودكى ما رحم كن. گفت: خدا در دل من رحم قرار نداده. گفتند: الحال كه چنین است، ولابدّ ما را مى كشى پس ما را مهلت بده كه چند ركعت نماز كنیم؟
گفت: هر چه خواهید نماز كنید اگر شما را نفع بخشد، پس كودكان مسلم چهار ركعت نماز گزاردند .پس از آن سربه جانب آسمان بلند نمودند و با حقّ تعالى عرض كردند: یاحَىُ یاحَلیُم یا اَحْكَمَ الْحاكمینَ اُحْكُمْ بَیْنَنا وَ بَیْنَهُ بِاْلحَقّ.
آنگاه آن ظالم شمشیر به جانب برادر بزرگ كشید وآن كودك مظلوم را گردن زد و سر او را در توبره نهاد طِفل كوچك كه چنین دید خود را در خون برادر افكند ومى گفت به خون برادر خویش خضاب مى كنم تا به این حال رسول خدا (صلى الله علیه و آله) ملاقات كنم ،آن ملعون گفت: الحال ترا نیز به برادرت ملحق مى سازم پس آن كودك مظلوم را نیز گردن زد سر از تنش برداشت ودر توبره گذاشت وبدن هر دو تن را به آب افكند و سرهاى مبارك ایشان را براى ابن زیاد برده ،چون به دارالاماره رسید و سرها را نزد عبیداللّه بن زیاد نهاد، آن ملعون بالاى كرسى نشسته بود و قضیبى بر دست داشت چون نگاهش به آن سرهاى مانند قمر افتاد بى اختیار سه دفعه از جاى خود برخاست و نشست وآنگاه قاتل ایشان را خطاب كرد كه واى بر تو در كجا ایشان را یافتى؟ گفت: در خانه پیرزنى از ما ایشان مهمان بودند، ابن زیاد را این مطلب ناگوار آمد گفت: حقّ ضیافت ایشان را مراعات نكردى؟ گفت: بلى، مراعات ایشان نكردم، گفت: وقتى كه خواستى ایشان را بكشى با تو چه گفتند؟ آن ملعون یك یك سخنان آن دو كودكان را براى ابن زیاد نقل كرد تا آنكه گفت: آخر كلام ایشان این بود كه مهلت خواستند نماز خواندند پس از نماز دست نیاز به در گاه الهى برداشتند وگفتند: یاحُى یاحَلیُم یا اَحْكَمَ الْحاكمِینَ اُحْكُمْ بَیْنَاوَ بَیْنَهُ بِالْحّقِ.
عبیداللّه گفت: احكم الحاكمین حكم كرد. كیست كه بر خیزد واین فاسق را به درك فرستد؟ مردى از اهل شام گفت: اى امیر! این كار رابه من حوالت كن، عبیداللّه گفت كه این فاسق را ببر درهمان مكانى كه این كودكان در آنجاكشته شده اند گردن بزن ومگذار كه خون نحس او به خون ایشان مخلوط شود و سرش را زود به نزد من بیاور. آن مرد نیز چنین كرده و سر آن ملعون را بر نیزه زده به جانب عبیداللّه كوچ مى داد، كودكان كوفه سر آن ملعون راهدف تیر دستان خویش كرده ومى گفتند: این سر قاتل ذریّه پیغمبر (صلى الله علیه و آله) است (1051)
مؤلّف گوید: كه شهادت این دو طِفل به این كیفیّت نزد من مستبعد است لكن چون شیخ صَدوق كه رئیس محدّثین شیعه و مروّج اخبار و عُلوم ائمّه (علیهم السلام) است آن را نقل فرموده ودر سند آن جمله اى از عُلما و اجلاّء اصحاب ما واقع است لاجرم ما نیز متابعت ایشان كردیم و این قضیّه را ایراد نمودیم.واللّه تعالى العالم.