منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

فصل چهارم :درآمدن جناب مسلم به كوفه و كیفیّت بیعت مردم

در فصل سابق به شرح رفت كه حصرت امام حُسین (علیه السلام) جواب نامه هاى كوفیان را نوشت و مُسلم بن عقیل را فرمان داد تا به سمت كوفه سفر نماید و آن نامه را به كوفیان برساند. اكنون ، بدان كه جناب مسلم حسب الأمر آن حضرت مهیّاى كوفه شد،پس آن حضرت را وداع كرده از مكّه بیرون شد (موافق بعضى كلمات، مسلم نیمه شهر رَمَضان از مكّه بیرون شد وپنجم شوّال دركوفه واردشد ) وطىّ منازل كرده تا به مدینه رفت و در مسجد مدینه نماز كرد و حضرت رسالت (صلى الله علیه و آله) را زیارت كرده به خانه خود رفت و اهل و عشیرت خود را دیدار كرده و وداع آنها نموده و با دو دلیل از قبیله قیس متوجّه كوفه شد. ایشان راه را گم كرده و آبى كه با خود برداشته بودند به آخر رسید وتشنگى برایشان غلبه كرده تا آنكه آن دو دلیل هلاك شدند وجناب مسلم به مشقّت بسیار خود را در قریه مضیق به آب رسانید واز آنجا نامه اى در بیان حال خود و استعفاء از سفر كوفه براى جناب امام حسین (علیه السلام) نوشت وبه همراهى قیس بن مسهر براى آن حضرت فرستاد.
حضرت استعفاى او را قبول نفرموده واو را امر به رفتن كوفه نمود.چون نامه حضرت به مسلم رسید به تعجیل به سمت كوفه روانه شد تا آنكه به كوفه رسید و در خانه مختار بن ابى عبیده ثقفى كه معروف بود به خانه سالم بن مسیّب نزول اجلال فرمود به روایت طبرى بر مسلم بن عوسجه نازل شد و مردم كوفه از استماع قدوم مسلم اظهار مسرّت و خوشحالى نمودند و فوج فوج به خدمت آن حضرت مى آمدند و آن جناب نامه امام حسین (علیه السلام) را براى هر جماعتى از ایشان مى خواند و ایشان از استماع كلمات نامه گریه مى كردند و بیعت مى نمودند.
در «تاریخ طبرى» است كه میان آن جماعت عابس بن ابى شبیب شاكرى (رضى الله عنه) بوده برخاست و حمد ثناى الهى به جاى آورد و گفت: امّا بعد ؛ پس من خبر نمى دهم شما را از مردم و نمى دانم چه در دل ایشان است و مغرور نمى سازم. شما را با ایشان، به خدا سوگند كه من خبر مى دهم شما را از آنچه توطین نفس كرده ام بر آن ، به خدا قسم كه جواب دهم شما را هرگاه مرا بخوانید وكارزار خواهم كرد البتّه با دشمنان شما و پیوسته در یارى شما شمشیر بزنم تا خدا را ملاقات كنم ومزد خود نخواهم مگر ازخدا.
پس حبیب بن مظاهر برخاست وگفت :خدا ترا رحمت كند اى عابس همانا آنچه در دل داشتى به مختصر قولى ادا كردى، پس حبیب گفت :قَسَم به خداوندى كه نیست جز او خداوند بحقّ من نیز مثل عابس و بر همان عزمم. پس حنفى برخاست (ظاهراًمُراد سعید بن عبداللَّه حنفى است)(1032)
ومثل این بگفت. شیخ مفید(رضى الله عنه) و دیگران گفته اند كه بر دست مسلم هیجده هزارنفر از اهل كوفه به شرف بیعت آن حضرت سرافراز گردیدند و در این وقت مسلم نوشت به سوى آن حضرت كه تاكنون هیجده هزار نفر به بیعت شما در آمده اند اگر متوجّه این صوب گردید مناسب است .(1033)
چون خبر مُسلم وبیعت كوفیان در كوفه منتشر شد،نعمان بن بشیر كه از جانب معاویه ویزید در كوفه والى بود مردم راتهدید وتوعید نمود كه از مُسلم دست كشیده وبه خدمتش رفت و آمد ننماید،مردم كلام اورا وقعى ننهادند وبه سمع اطاعت نشنیدند.
عبداللَّه بن مسلم بن ربیعه كه هواخواه بنى اُمیّه بود چون ضعف نعمان را مشاهده نمود نامه به یزید نوشت مشتمل براخبار آمدن مسلم به كوفه وبیعت كوفیان وسعایت درامر نعمان وخواستن والى مقتدرى غیر ازآن و ابن سعد و دیگران نیز چنین نامه نوشتند ویزیدرا بر وقایع كوفه اِخبار دادند .
چون این مطالب گوشزد یزید پلید گردید به صوابدید «سر جون» كه در شمارعبید معاویه بود لكن به مرتبه بلند در نزد معاویه ویزید رسیده بود چنان صلاح دید كه علاوه برامارت بصره، حكومت كوفه را نیز به عهده عبیداللّه بن زیاد واگذارد و اصلاح این گونه وقایع رااز وى بخواهد. پس نامه نوشت به سوى عبیداللّه بن زیاد كه در آن وقت والى بصره بود،بدین مضمون:
كه یابن زیاد! شیعیان من از مردم كوفه مرا نامه نوشتند و آگهى دادند كه پسر عقیل وارد كوفه گشته ولشكر براى حسین جمع مى كند چون نامه من به تو رسید بى تَاَنّى به جانب كوفه كوچ كن وابن عقیل رابه هر حیله كه مقدور باشد به دست آورده و در بندش كن یا اینكه او رابه قتل رسان ویااز كوفه بیرونش كن .
چون نامه یزید به ابن زیادپلید رسید همان وقت تهیّه سفر كوفه دید، عثمان برادرخود را در بصره نایب الحكومه خویش نمود. و روز دیگر بامسلم بن عمروباهلى و شریك بن اعور حارثى و حشم واهل بیت خود به سمت كوفه روانه شد چون نزدیك كوفه رسید صبركرد تا هوا تاریك شد آنگاه داخل شهر شد در حالتى كه عمامه سیاه برسرنهاده ودهان خود را بسته بود،و مردم كوفه چون منتظر قدوم امام مظلوم بودند در شبى كه ابن زیاد داخل كوفه مى شد گمان كردند كه آن حضرت است كه به كوفه تشریف آورده اظهار فرح وشادى مى كردند و پیوسته بر او سلام مى كردند ومرحبا مى گفتند و آن ملعون را به واسطه ظلمت و تغییر هیئت نمى شناختند تا آنكه از كثرت جمعیّت مسلم بن عمرو به غضب در آمد وبانگ زد برایشان وگفت :دور شوید اى مردم كه این عبیداللّه بن زیاد است ،پس مردم متفرّق شدند و آن ملعون خود را به قصرالاماره رسانید وداخل قصر شد وآن شب رابیتوته نمود. چون روز دیگر شد مردم را آگهى داد كه جمع شوند آنگاه بر منبر رفت وخطبه خواند وكوفیان را تهویل وتهدید نمود و از معصیت سلطان، ایشان راسخت بترسانید ودر اطاعت یزید ایشان را وعده جایزه واحسان داد آنگاه از منبر فرود آمد و رؤساء قبائل و محلاّت را طلبید ومبالغه وتأكید نمود كه هر كه را گمان برید كه در مقام خلاف ونفاق است با یزید، نام اورا نوشته و بر من عرضه دارید،واگر در این امر توانى وسُستى كنید خون و مال شما بر من حلال خواهد گردید .
وبه روایت «طبرى» و «ابوالفرج» چون مسلم داخل باب خانه هانى شد پیغام فرستاد براى او كه بیرون بیا مرا با تو كارى است ،چون هانى بیرون آمد مسلم فرمود كه من به نزد تو آمده ام كه مرا پناه دهى ومیهمان خود گردانى ،هانى پاسخش داد كه مرابه امر سختى تكلیف كردى واگر نبود ملاحظه آنكه داخل خانه من شدى و اعتماد بر من نمودى دوست مى داشتم كه از من منصرف شوى لكن الحال غیرت من نگذارد كه ترا از دست دهم و ترا از خانه خویش بیرون كنم داخل شو ،پس مسلم داخل خانه هانى شد.(1034)
وبه روایت سابقه چون مسلم داخل خانه هانى شد شیعیان در پنهانى به خدمت آن جناب مى رفتند و بااو بیعت مى كردند و ازهر كه بیعت مى گرفت او را سوگند مى داد كه افشاى راز ننماید، و پیوسته كار بدین منوال بود تا آنكه به روایت ابن شهر آشوب بیست و پنج هزار تن با او بیعت كردند وابن زیاد نمى دانست كه مسلم در كجااست و بدین جهت جاسوس قرار داده بود كه بر احوال مسلم اطّلاع یابند تا آنكه به تدبیر وِحیَل به واسطه غلام خود معقل مطّلع شد كه آن جناب در خانه هانى است و معقل هر روز به خدمت مسلم مى رفت و بر خفایاى احوال شیعیان آگهى مى یافت و به ابن زیاد خبر مى داد و چون هانى از عبیداللّه بن زیاد متوهّم بود تمارض نمود و به بهانه بیمارى به مجلس ابن زیاد حاضر نمى شد .
روزى ابن زیاد محمّدبن اشعث واسماءبن خارجه و عمروبن الحجّاج پدر زن هانى را طلبید وگفت : چه باعث شده كه هانى نزد من نمى آید؟ گفتند: سبب ندانیم جز آنكه مى گویند او بیمار است. گفت: شنیده ام كه خوب شده واز خانه بیرون مى آید و در دَرِ خانه خود مى نشیند واگر بدانم كه او مریض است به عیادت او خواهم رفت اینك شما بشتابید به نزد هانى و او را تكلیف كنید كه به مجلس من بیاید و حقوق واجبه مرا تضییع ننماید، همانا من دوست ندارم كه میان من و هانى كه از اشراف عرب است غبار كدورتى مرتفع گردد.
پس ایشان به نزد هانى رفتند و او را به هر نحوى كه بود به سمت منزل ابن زیاد حركت دادند، هانى در بین راه به اسماء، گفت: اى پسر برادر من از ابن زیاد خائف و بیمناكم، اسماء گفت: مترس زیرا كه او بدى با تو در خاطر ندارد و او را تسلّى میداد تا آنكه هانى را به مجلس آن ملعون در آوردند به مكر و خدعه و تزو یر و حیله آن شیخ قبیله رانزد عبیداللَّه آورند، چون نظر عبیداللَّه به هانى افتاد گفت:
اَتتكَ بِخائنٍ رِجْلاُه ؛ مراد آن كه به پاى خود به سوى مرگ آمدى پس با او شروع كرد به عتاب و خطاب كه اى هانى! این چه فتنه اى است كه در خانه خود بر پا كرده اى و با یزید در مقام خیانت بر آمده اى و مسلم بن عقیل را در خانه خود جا داده اى و لشكر و سلاح براى او جمع مى كنى و گمان مى كنى كه این مطالب بر ما پنهان و مخفى خواهد ماند.
هانى انكار كرد پس ابن زیاد، مَعْقِل را كه بر خفایاى حال هانى و مسلم بن عقیل مطّلع بود طلبید چون نظر هانى بر معقل افتاد دانست كه آن ملعون جاسوس ابن زیاد بوده و آن لعین را بر اسرار ایشان آگاه كرده و دیگر نتوانست انكار كند. لا جرم گفت: به خدا سوگند كه من مسلم را نطلبیده ام و به خانه نیاورده ام بلكه به جبر به خانه من آمده و پناه طلبید و من حیا كردم كه او را از خانه خود بیرون كنم اكنون مرا مرخص كن تا بروم و او را از خانه خود بیرون كنم تا هر كجا كه خواهد برود و از پس آن به نزد تو بر گردم و اگر خواسته باشى رهنى به تو بسپارم كه نزد تو باشد تا مطمئن باشى به برگشتن من به نزد تو؛ ابن زیاد گفت: به خدا قسم كه دست از تو بر ندارم او تا را به نزد من حاضر گردانى، هانى گفت: به خدا سوگند هرگز نخواهد شد، من دخیل و مهمان خود را به دست تو دهم كه او را به قتل آورى ؛ و ابن زیاد مبالغه مى كرد در آوردن و او مضایقه مى كرد. پس چون سخن میان ایشان به طول انجامید مسلم بن عمر و باهلى برخاست و گفت: ایّها الأمیر! بگذار تا من در خلوت با او سخن گویم و دست او را گرفته به كنار قصر برد و در مكانى نشستند كه ابن زیاد ایشان رامى دید و كلام ایشان را مى شنید، پس مسلم بن عمرو گفت: اى هانى! ترا به خدا سوگند مى دهم كه خود را به كشتن مَدِه و عشیره و قبیله خود را در بلا میفكن، میان مسلم و ابن زیاد و یزید رابطه قربت و خویشى است و او را نخواهند كشت، هانى گفت: به خدا سوگند كه این ننگ را بر خود نمى پسندم كه میهمان خود را كه رسول فرزند رسول خدا است به دست دشمن دهم و حال آن كه من تندرست و توانا باشم و اعوان و یاوران من فراوان باشند، به خدا سوگند اگر هیچ یاور نداشته باشم مسلم را به او وا نخواهم گذاشت تا آن كه كشته شوم.
ابن زیاد چون این سخنان را بشنید هانى را به نزد خود طلبید چون او را به نزدیك او بردند هانى را تهدید كرد و گفت: به خدا سوگند كه اگر در این وقت مسلم را حاضر نكنى فرمان دهم كه سر از تنت بردارند، هانى گفت: ترا چنین قوّت و قدرت نیست كه مرا گردن زنى چه اگر پیرامون این اندیشه گردى در زمان سراى تو را با شمشیرهاى برهنه حصار دهند و ترا به دست طایفه مَذْحِج كیفر فرمایند، و چنان گمان مى كرد كه قوم و قبیله او با او همراهى دارند و در حمایت او سستى نمى نمایند، ابن زیاد گفت: و الهفاه عَلَیْكَ اَبا الْبارِقَهِ تُخَوفُنى ؛گفت: مرا به شمشیرهاى كشیده مى ترسانى. پس امر كرد كه هانى را نزدیك او آوردند. پس با آن چوب كه در دست داشت بر رو و بینى او بسیار زد تا بینى هانى شكست و خون بر جامه هاى او جارى شد و گوشت صورت او فرو ریخت تا چندان كه آن چوب شكست و هانى دلیرى كرده دست زد به قائمه شمشیر یكى از اعوانى كه در خدمت ابن زیاد بود و خواست آن شمشیر را به ابن زیاد بكشد آن مرد طرف دیگر آن تیغ را گرفت و مانع شد كه هانى تیغ براند، ابن زیاد كه چنین دید بانگ بر غلامان زد كه هانى را بگیرید و بر زمین بكشید و ببرید، غلامان او را بگرفتند و كشیدند و در اُطاقى از بیوت خانه اش افكندند و در بر او بستند، چون اسماءبن خارجه و به روایت شیخ مفید حسّان بن اسماء این حالت را مشاهده كرد روى به ابن زیاد آورد و گفت: تو ما را امر كردى و رفتیم و این مرد را به حیله آوردیم اكنون با او غدر نموده این نحو رفتار مى نمائى؟! ابن زیاد از كلام او در غضب شد و امر كرد كه او را مشت بر سینه زدند و به ضرب مشت و سیلى او را نشانیدند. و در این وقت محمّدبن الاشعث برخاست و گفت: امیر مؤدّب ما است آنچه خواهد بكند ما به كرده او راضى مى باشیم. پس خبر به عمروبن حجّاج رسید كه هانى كشته گشته، عمرو قبیله مَذْحج را جمع كرد و قصر الاماره آن لعین را احاطه كرد و فریاد زد كه منم عمروبن حجّاج اینك شجاعان قبیله مَذْحج جمع شدند و طلب خون هانى مى نمایند ابن زیاد متوهّم شد، شُریح قاضى را فرمان كرد كه به نزد هانى رو و او را دیدار كن آنگاه مردم را خبر ده كه او زنده است و كشته نگشته است. شُریح چون به نزد هانى رفت دید كه خون از روى او جارى است و مى گوید كجایند قبیله و خویشان من اگر ده نفر از ایشان به قصر در آیند مرا از چنگ ابن زیاد برهانند. پس شُریح از نزد هانى بیرون شد و مردم را آگهى داد كه هانى زنده است و خبر قتل او دروغ بوده، چون قبیله او بدانستند كه او زنده است خدا را حمد نموده و پراكنده شدند.
و چون خبر هانى به جناب مسلم رسید امر كرد كه در میان اصحاب خود ندا كنند كه بیرون آئید از براى قتال بى وفایان كوفه چون صداى را شنیدند بر دَرِ خانه هانى جمع شدند مسلم بیرون آمد براى هر قبیله عَلَمى ترتیب داد در اندك وقتى مسجد و بازار پر شد از اصحاب او و كار بر ابن زیاد تنگ شد و زیاده از پنجاه نفر در دارالإماره با او نبودند و بعضى از یاوران او كه بیرون بودند راهى نمى یافتند كه به نزد او روند پس اصحاب مُسلم قصر الاماره را در میان گرفتند و سنگ مى افكندند و بر ابن زیاد و مادرش دشنام مى دادند. ابن زیاد چون شورش كوفیان را دید، كثیربن شهاب را به نزد خود طلبید و گفت: ترا در قبیله مَذْحج دوستان بسیار است از دارالاماره بیرون شوبا هر كه ترا اطاعت نماید از مَذْحج مردم را از عقوبت یزید و سوُء عاقبت حرب شدید بترسانید و در معاونت مُسلم ایشان را سُست گردانید، و محمّدبن اشعث را فرستاد كه دوستان خود را از قبیله كِنْدَه در نزد خود جمع كند و رایت امان بگشاید و ندا كند كه هر كه در تحت این رایت درآید به جان و مال و عِرْض در امان باشد.
و همچنین قعقاع ذهلى و شَبَت بن رِبعى و حَجّاربن الجبر و شمرذى الجوشن را براى فریب دادن آن بى وفایان غدّار بیرون فرستاد.
پس محمّدبن اشعث عَلَمى بلند كرد و جمعى برگرد آن جمع شدند و آن گروه دیگر به وساوس شیطانى مردم را از موافقت مسلم پشیمان مى كردند و جمعیّت ایشان را به تفرّق مبدّل مى گردانیدند تا آنكه گروهى بسیار از آن غدّاران را گرد آوردند و از راه عقب قصر به دارالاماره در آمدند.
و چون ابن زیاد كثرتى در اتباع خود مشاهده كرد عَلَمى براى شَبثَ بن رِبعْى ترتیب داد و او را با گروهى از منافقان بیرون فرستاد و اشراف كوفه و بزرگان قبایل را امر كرد كه بر بام قصر بر آمده و اتباع مسلم را ندا كردند كه اى گروه بر خود رحم كنید و پراكنده شوید كه اینك لشكرهاى شام مى رسند و شما را تاب ایشان نیست و اگر اطاعت كنید، امیر متعهّد شده است كه عذر شما را از یزید بخواهد و عطاهاى شما را مضاعف گرداند، و سوگند یاد كرده است كه اگر متفّرق نشوید چون لشكرهاى شام برسند مردان شما را به قتل آورند و بى گناه را به جاى گناهكار بكشند و زنان و فرزندان شما بر اهل شام قسمت شود.
و كثیربن شهاب و اشرافى كه با ابن زیاد بودند نیز از این نحو كلمات مردم را تخویف و انذار مى دادند تا آنكه نزدیك شد غروب آفتاب، مردم كوفه را این سخنان وحشت آمیز دهشت انگیز شد بناى نفاق و تفرّق نهادند.

مُتفّرق شدن كوفیان بى وَفااز دور مُسْلِم بن عَقیل (رضى الله عنه)

اَبُومِخْنَف از یونس بن اسحاق روایت كرده و او از عبّاس جدلى كه گفت: ما چهار هزار نفر بودیم كه با مسلم بن عقیل براى دفع ابن زیاد خروج كردیم هنوز به قصر الاماره نرسیده بودیم كه سیصد نفر شدیم یعنى به این نحو مردم از دور مسلم متفرّق شدند.(1035)
و بالجمله؛ مردم كوفه پیوسته از دور مسلم پراكنده مى شدند و كار به جائى رسید كه زنها مى آمدند و دست فرزندان یا برادران خویش را گرفته و به خانه مى بردند، و مردان مى آمدند و فرزندان خود را مى گفتند كه سر خویش گیرید و پى كار خود روید كه چون فردا لشكر شام رسد ما تاب ایشان نیاوریم، پس پیوسته مردم، از دور مسلم پراكنده شدند تا آنكه وقت نماز شد و مسلم نماز مغرب را در مسجد ادا كرد، در حالتى كه از آن جماعت انبوه با او باقى نمانده جز سى نفر، مسلم چون این نحو بى وفائى از كوفیان دید خواست از مسجد بیرون آید هنوز به باب كِنْدَه نرسیده بود كه در مرافقت او زیاده از ده كس موافقت نداشت، چون پاى از در كِنْدِه بیرون نهاد هیچ كس با او نبود و یك تنه ماند، پس آن غریب مظلوم نگاه كرد یك نفر ندید كه او را به جائى دلالت كند یا او را به منزل خود برد یا او را معاونت كند اگر دشمنى قصد او نماید.
پس متحیّرانه در كوچه هاى كوفه مى گردید و نمى دانست كه كجا برود تا آنكه عبور او به خانه هاى بنى بَجیلَه از جماعت كِنْدَه افتاد چون پاره اى راه رفت به در خانه طَوْعَه رسید و او كنیز اشعث بن قیس بود كه او را آزاد كرده بود و زوجه اسید خضرمى گشته بود و از او پسرى به هم رسانیده بود، و چون پسرش به خانه نیامده بود طَوْعَه بر در خانه به انتظار او ایستاده بود، جناب مسلم چون او را دید نزدیك او تشریف برد و سلام كرد طوعه جواب سلام گفت پس مسلم فرمود: یا اَمَةَ اللَّهِ اِسْقنی مآءً.
شعر:
غریب كوفه با چشم پراختر ----- بدان زن گفت كاى فرخنده مادر
مرا سوز عطش بربوده از تاب ----- رَسان بر كام خشكم قطره آب
مرا به شربت آبى سیراب نما، طَوْعَه جام آبى براى آن جناب آورد، چون مسلم آب آشامید آنجا نشست، طوعه ظرف آب را برد به خانه گذاشت و برگشت دید آن حضرت را كه در خانه او نشسته گفت: اى بنده خدا! مگر آب نیاشامیدى؟ فرمود: بلى. گفت: بر خیز و به خانه خود برو، مسلم جواب نفرمود، دوباره طوعه كلام خود را اعاده كرد همچنان مسلم خاموش بود تا دفعه سوم آن زن گفت: سُبْحان اللَّه، اى بنده خدا! بر خیز به سوى اهل خود برو؛ چه بودن تو در این وقت شب بر در خانه من شایسته نیست و من هم حلال نمى كنم براى تو:
شب است و كوفه پر آشوب و تشویش ----- روان شو سوى آسایشگه خویش
مسلم بر خاست فرمود: یا اَمَة اللَّه! مرا در این شهر خانه و خویشى و یارى نیست غریبم و راه به جائى نمى برم آیا ممكن است به من احسان كنى ومرا در خانه خود پناه دهى و شاید من بعد از این روز مكافات كنم ترا،عرضه كرد قضیّه شما چیست؟ فرمود :من مُسلم بن عقیلم كه این كوفیان مرا فریب دادند و از دیار خود آواره كردند ودست از یارى من برداشتند و مرا تنها و بى كس گذاشتند ،طوعه گفت :توئى مسلم؟!فرمود بلى. عرض كرد:بفرما داخل خانه شو؛پس او را به خانه آورد و حجره نیكو براى او فرش كرد وطعام براى آن جناب حاضر كرد، مسلم میل نفرمود، آن زن مؤمنه به قیام خدمت اشتغال داشت، پس زمانى نگذشت پسرش بلال به خانه آمد چون دید مادرش به آن حجره رفت و آمد بسیار مى كند در خاطرش گذشت كه مطلب تازه اى است لهذا از مادر خویش از سبب آن حال سؤال نمود مادرش خواست پنهان دارد پسر اصرار والحاح كرد، طَوْعَه خبر آمدن مُسلم رابه او نقل كرد واو را سوگند دادكه افشاء آن راز نكند، پس بلال ساكت گردید وخوابید.
وامّا ابن زیاد لَعین چون نگریست كه غوغا وغُلواى (بالضّم وفتح اللاّم ویسكن،سركشى واز حدّ در گذشتن)
اصحاب مسلم دفعةً واحده فرونشست با خود اندیشید كه مبادا مسلم با اصحاب خویش در كید وكین من مكرى نهاده باشند تامُغافِصَةً بر من بتازند وكار خود را بسازند و بیمناك بود كه دَرِ دارالاماره بگشاید واز براى نماز به مسجد در آید.
لاجرم مردم خویش را فرمان داد كه از بام مسجد تختهاى سقف راكنده وروشن كنند وملاحظه نمایند مبادا مسلم واصحابش در زیر سقفها وزوایاى مسجد پنهان شده باشند، آنهابه دستور العمل خویش رفتار كردند وهرچه كاوش نمودند خبرى از مسلم نجستند،ابن زیاد را خبر دادند كه مردم متفرّق شده اند و كسى در مسجد نیست، پس آن لعین امر كردكه باب سدّه را مفتوح كردند و خود با اصحاب خویش داخل مسجد شد و منادى او در كوفه ندا كرد كه هر كه از بزرگان و رؤساء كوفه به جهت نماز خفتن در مسجد حاضر نشود خون او هدر است .پس در اندك وقتى مسجد از مردم مملو شد پس نماز راخواند وبر منبر بالا رفت بعداز حمد و ثنا گفت: همانا دیدید اى مردم كه ابن عقیل سفیه جاهل چه مایه خلاف و شقاق انگیخت، اكنون گریخته است پس هر كسى كه مسلم در خانه او پیدا شود و ما را خبر نداده باشد جان و مال او هدر است و هر كه او را به نزد ما آورد بهاى دیت مسلم را به او خواهم داد و ایشان را تهدید و تخویف نمود.
پس از آن رو كرد به حُصَیْن بن تَمیم وگفت.اى حُصَیْن! مادرت به عزایت بنشیند اگر كوچه هاى كوفه را محافظت نكنى و مسلم فرار كند، اینك ترا مسلّط برخانه هاى كوفه كردم و داروغه گرى شهر را به تو سپردم، غلامان واتباع خود رابفرست كه كوچه و دروازه هاى شهر را محافظت نمایند تا فردا شود خانه ها را گردش نموده و مسلم را پیدا كرده حاضرش نمایند.
پس از منبر به زیر آمد و داخل قصر گردید، چون صبح شد آن ملعون در مجلس نشست و مردم كوفه را رخصت داد كه داخل شوند و محمّد بن اشعث را نوازش نموده در پهلوى خود جاى داد، پس در آن وقت پسر طوعه به در خانه ابن زیاد آمد و خبر مسلم را به عبدالرّحمن پسر محمّد اشعث داد، آن ملعون به نزد پدر خود شتافت و این خبر را آهسته به او گفت، ابن زیاد چون در جنب محمّد اشعث جاى داشت بر مطلب آگهى یافت پس محمّد را امر كرد كه برخیزد و برود و مسلم را بیاورد و عبیداللّه بن عبّاس سلمى را با هفتاد كس از قبیله قیس همراه او كرد.
پس آن لشكر آمدند تا در خانه طوعه رسیدند مسلم چون صداى پاى اسبان را شنید دانست كه لشكر است و به طلب اوآمده اند، پس شمشیر خود را برداشت وبه سوى ایشان شتافت آن بى حیاها در خانه ریختند آن جناب برایشان حمله كرد وآنها را ازخانه بیرون نمود باز لشكر بر او هجوم آوردند مسلم نیز بر ایشان حمله نمود و از خانه بیرون آمد.
ودر «كامل بهائى» است كه چون صداى شیهه اسبان به گوش مسلم رسید مُسلم دعا مى خواند دعا را به تعجیل به آخر رسانید وسلاح بپوشید وگفت: آنچه برتو بود اى طَوْعَه از نیكى كردى واز شفاعت حضرت رسول (صلى الله علیه و آله) نصیب یافتى، من دوش در خواب بودم عمّم امیرالمؤمنین (علیه السلام) را دیدم مرا فرمود: فرداپیش من خواهى بود.(1036)
و «مسعُودى» و «ابوالفرج» گفته اند: چون مسلم از خانه بیرون شد وآن هنگامه واجتماع كوفیان را دید ونظاره كرد كه مردم از بالاى بامها سنگ بر او مى زنند و دسته هاى نى را آتش زده بر بدن او فرو مى ریزند فرمود:
اَكُلّما اَرى مِنَ الاَجْلابِ لِقَتْلِ ابْنِ عَقیلٍ یا نَفْسُ اُخْرُجی اِلَى الَمْوتِ الَّذی لَیْسَ مِنْهُ مَحیصٌ؛. یعنى آیا این هنگامه واجتماع لشكر براى ریختن خون فرزند عقیل شده ؟اى نفس بیرون شو به سوى مرگى كه از او چاره و گریزى نیست ،پس با شمشیر كشیده در میان كوچه شد و بر كوفیان حمله كرد و به كارزار مشغول شدو رجز خواند.
اَقْسَمْتُ لا اُقْتَلُ اِلاّحُرّاً ----- وَاِنْ رَاَیْتُ المَوْتَ شَیْئانُكْراً
كُلُّ امْرِءٍ یَوْماًمُلاقٍ شَرّاً ----- اَوْ یَخْلُطَ الْبارِد سُخْناً مُرّاً
رُدَّ شعاعِ (1037) النَفْسِ فَاسْتَقَرّا ----- اَخافُ اَنْ اُكْذَبَ اَوْ اُغَرّا (1038)

مبارزه مسلم(رضى الله عنه) با كوفیان

علاّمه مجلسى (رضى الله عنه) در «جلاء» فرموده كه چون مسلم صداى پاى اسبان را شنید دانست كه به طلب او آمدند
گفت: اِنّا لِلّه وَ اِنّا اِلَیْه راجِعُونَ و شمشیر خود را برداشت و از خانه بیرون آمد چون نظرش بر ایشان افتاد شمشیر خود را كشید و بر ایشان حمله آورد و جمعى از ایشان را بر خاك هلاك افكند و به هر طرف كه رو مى آورد از پیش او مى گریختند تا آنكه در چند حمله چهل و پنج نفر ایشان را به عذاب الهى واصل گردانید، و شجاعت و قوّت آن شیر بیشه هیجاء به مرتبه اى بود كه مردى را به یك دست مى گرفت و بر بام بلند مى افكند تا آنكه بكر بن حمران ضربتى بر روى مكرّم او زد و لب بالا و دندان او را افكند و باز آن شیر خدا به هر سو كه رو مى آورد كسى در برابر او نمى ایستاد چون از محاربه او عاجز شدند بر بامها بر آمدند و سنگ و چوب بر او مى زدند و آتش برنى مى زدند و بر سر آن سرور مى انداختند، چون آن سیّد مظلوم آن حالت را مشاهده نمود و از حیات خود ناامید گردید شمشیر كشید و بر آن كافران حمله كرد و جمعى را از پا درآورد.
چون ابن اشعث دید كه به آسانى دست بر او نمى توان یافت گفت: اى مسلم! چرا خود را به كشتن مى دهى ما ترا امان مى دهیم و به نزد ابن زیاد مى بریم و او اراده قتل تو ندارد مسلم گفت: قول شما كوفیان را اعتماد نشاید و از منافقان بى دین وفا نمى آید، چون آن شیر بیشه هیجاء از كثرت مقاتله اعداء و جراحتهاى آن مكّاران بى وفا مانده شد و ضعف و ناتوانى بر او غالب گردید ساعتى پشت به دیوار داد.
چون ابن اشعث بار دیگر امان بر او عرض كرد به ناچار تن به امان در داد با آنكه مى دانست كه كلام آن بى دینان را فروغى از صدق نیست به ابن اشعث گفت: كه آیا من در امانم؟ گفت: بلى. پس به رفیقان او خطاب كرد آیا مرا امان داده اید؟ گفت: بلى دست از محاربه برداشت و دل بر كشته شدن گذاشت.
و به روایت سیّد بن طاوس هر چند امان بر او عرض كردند قبول نكرده در مقاتله اعدا اهتمام مى نمود تا آنكه جراحت بسیار یافت و نامردى از عقب او در آمد ونیزه بر پشت او زد و او را به روى انداخت آن كافران هجوم آوردند و او را دستگیر كردند انتهى.(1039) پس استرى آوردند و آن حضرت را بر او سوار كردند و بر دور او اجتماع نمودند و شمشیر او را گرفتند. مسلم در آن حال از حیات خود مأیوس شد و اشك از چشمان نازنینش جارى شد و فرمود: این اوّل مكر و غدر است كه با من نمودید، محمّد بن اشعث گفت: امیدوارم كه باكى بر تو نباشد، مسلم فرمود: پس امان شما چه شد؟! پس آه حسرت از دل پر درد بر كشید و سیلاب اشك (1040)از دیده بارید و گفت: اَنّالِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجعُونَ.
عبداللّه بن عبّاس سلمى گفت: اى مسلم! چرا گریه مى كنى آن مقصد بزرگى كه تو در نظر دارى این آزارها در تحصیل آن بسیار نیست. گفت: گریه من براى خودم نیست بلكه گریه ام بر آن سیّد مظلوم جناب امام حسین (علیه السلام) و اهل بیت او است كه به فریب این منافقان غدّار از یار و دیار خود جدا شده اند و روى به این جانب آورده اند نمى دانم بر سر ایشان چه خواهد آمد.
پس متو جّه ابن اشعث گردید و فرمود: مى دانم كه بر امان شما اعتمادى نیست و من كشته خواهم شد، التماس دارم كه از جانب من كسى بفرستى به سوى حضرت امام حسین (علیه السلام) كه آن جناب به مكر كوفیان و وعده هاى دروغ ایشان ترك دیار خود ننماید و بر احوال پسر عّم غریب و مظلوم خود مّطلع گردد؛ زیرا میدانم كه آن حضرت امروز یا فردا متوجّه این جانب مى گردد، و به او بگوید كه پسر عمّت مسلم مى گوید كه از این سفر برگرد پدر و مادرم فداى تو باد كه من در دست كوفیان اسیر شدم و مترصّد قتلم و اهل كوفه همان گروهند كه پدر تو آرزوى مرگ مى كرد كه از نفاق ایشان رهائى یابد؛ ابن اشعث تعهّد كرد. پس مسلم را به در قصر ابن زیاد برد و خود داخل قصر شد و احوال مسلم را به عرض آن ولد الزّنا رسانید. ابن زیاد گفت: تو را با امان چه كار بود من ترا نفرستادم كه او را امان بدهى، ابن اشعث ساكت ماند.
چون آن غریق بحر محنت و بلا را در قصر بازداشتند تشنگى بر او غلبه كرده بود و اكثر اعیان كوفه بر در دارالأماره نشسته منتظر اذن بار بودند در این وقت مسلم نگاهش افتاد بر كوزه اى از آب سرد كه بر در قصر نهاده بودند رو به آن منافقان كرده و فرمود: جرعه آبى به من دهید، مسلم بن عمرو گفت: اى مسلم! مى بینى آب این كوزه را چه سرد است به خدا قسم كه قطره اى از آن نخواهى چشید تا حمیم جهنّم را بیاشامى، جناب مسلم فرمود: واى بر تو كیستى تو؟ گفت: من آن كسم كه حقّ را شناختم و اطاعت امام خود یزید نمودم هنگامى كه تو عصیان او نمودى، منم مسلم بن عمرو باهلى.
حضرت مسلم فرمود: مادرت به عزایت بنشیند چقدر بد زبان و سنگین دل وجفا كار مى باشى هر آینه تو سزاوارترى از من به شُرب حمیم و خلود در جحیم.
پس جناب مسلم از غایت ضعف و تشنگى تكیه بر دیوار كرد و نشست، عمروبن حریث بر حال مسلم رقّتى كرد غلام خود را فرمان داد كه آب براى مسلم بیاورد و آن غلام كوزه پر آب با قدحى نزد مسلم آورد و آب در قدح ریخت و به مسلم داد چون خواست بیاشامد قدح از خون دهانش سرشار شد آن آب را ریخت و آب دیگر طلبید این دفعه نیز خوناب شد.
در مرتبه سوم خواست كه بیاشامد دندانهاى ثنایاى او در قدح ریخت. مسلم گفت: اْلحَمْدُ لِلِّهِ لوْ كانَ مِنَ الرِّزْقِ اْلَمقْسُوم لَشَرِبتُهُ. گفت: گویا مقدور نشده است كه من از آب دنیا بیاشامم.
در این حال رسول ابن زیاد آمد مسلم را طلبید، آن حضرت چون داخل مجلس ابن زیاد شد سلام نكرد یكى از ملازمان ابن زیاد بانگ بر مسلم زد كه بر امیر سلام كن، فرمود: واى بر تو! ساكت شو سوگند به خدا كه او بر من امیر نیست، و به روایت دیگر فرمود: اگر مرا خواهد كشت سلام كردن من بر او چه اقتضا دارد و اگر مرا نخواهد كشت بعد از این سلام من بر او بسیار خواهد شد، ابن زیاد گفت: خواه سلام بكنى و خواه نكنى من تو را خواهم كشت. پس مسلم فرمود: چون مرا خواهى كشت بگذار كه یكى از حاضرین را وصىّ خود كنم كه به وصیّتهاى من عمل نماید، گفت: مهلت ترا تا وصیت كنى، پس مسلم در میان اهل مجلس رو به عُمر بن سعد كرده گفت: میان من و تو قرابت و خویشى است من به تو حاجتى دارم مى خواهم وصیّت مرا قبول كنى، آن ملعون براى خوش آمد ابن زیاد گوش به سخن مسلم نداد.
عبیداللَّه گفت اى بى حمّیت ----- ز مسلم كن قبول این وصیّت
اى عُمر! مسلم با تو رابطه قرابت دارد چرا از قبول وصّیت او امتناع مى نمایى بشنو هر چه مى گوید. عُمر چون از ابن زیاد دستور یافت دست مسلم را گرفت به كنار برد، مسلم گفت: وصّیت هاى من آن است كه:
اولاً من در این شهر هفتصد درهم قرض دارم شمشیر و زره مرا بفروش و قرض مرا ادا كن.
دوم آنكه چون مرا مقتول ساختند بدن مرا از ابن زیاد رخصت بطلبى و دفن نمائى.
سوّم آنكه به حضرت امام حسین (علیه السلام) بنویسى كه به این جانب نیاید چون كه من نوشته ام كه مردم كوفه با آن حضرت اند و گمان مى كنم كه به این سبب آن حضرت به طرف كوفه مى آید؛ پس عمر سعد تمام وصیتهاى مسلم را براى ابن زیاد نقل كرد، عبیداللَّه كلامى گفت كه حاصلش آن است كه اى عُمر تو خیانت كردى كه راز او را نزد من افشا كردى امّا جواب وصیّتهاى او آن است كه ما را با مال او كارى نیست هر چه گفته است چنان كن، و امّا چون او را كشتیم در دفن بدن او مضایقه نخواهیم كرد.
و به روایت ابو الفرج ابن زیاد گفت: امّا در باب جثّه مسلم شفاعت ترا قبول نخواهم كرد چون كه او را سزاوار دفن كردن نمى دانم به جهت آنكه با من طاغى و در هلاك من ساعى بود.
امّا حسین اگر او اراده ما ننماید ما اراده او نخواهیم كرد، پس ابن زیاد رو به مسلم كرد و به بعضى كلمات جسارت آمیز با آن حضرت خطاب كرد مسلم هم با كمال قوّت قلب جواب او را مى داد و سخنان بسیار در میان ایشان گذشت تا آخر الأمر ابن زیاد علیه اللّعنة ولد الزّنا ناسزا به او و حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام) و عقیل گفت، پس بكر بن حمران را طلبید (1041)و این ملعون را مسلم ضربتى بر سرش زده بود پس او را امر كرد كه مسلم را ببر به بام قصر و او را گردن بزن، مسلم گفت به خدا قسم اگر در میان من و تو خویشى و قرابتى بود حكم به قتل من نمى كردى .(1042)
و مراد آن جناب از این سخن آن بود كه بیا گاهاند كه عبیداللَّه و پدرش زیاد بن ابیه زنا زادگانند و هیچ نسبى و نژادى از قریش ندارند. پس بكر بن حمران لعین دست آن سلاله اخیار را گرفت و بر بام قصر برد و در اثناى راه زبان آن مقرّب درگاه به حمد و ثناء و تكبیر و تهلیل و تسبیح و استغفار و صلوات بر رسول خدا (صلى الله علیه و آله) جارى بود و با حقّ تعالى مناجات مى كرد و عرضه مى داشت كه بارالها تو حكم كن میان ما و میان این گروهى كه ما را فریب دادند و دروغ گفتند و دست از یارى ما برداشتند پس بكر بن حمران لعنة اللَّه علیه آن مظلوم را در موضعى از بام قصر كه مشرف بر كفشگران بود برد و سر مباركش را از تن جدا كرد و آن سر نازنین به زمین افتاد پس بدن شریفش را دنبال سر از بام به زیر افكند و خود ترسان و لرزان به نزد عبیداللَّه شتافت. آن ملعون پرسید كه سبب تغییر حال تو چیست؟ گفت: در وقت قتل مسلم مرد سیاه مهیبى را دیدم در برابر من ایستاده بود و انگشت خویش را به دندان مى گزید و من چندان از او هول و ترس برداشتم كه تا به حال چنین نترسیده بودم، آن شقى گفت: چون مى خواستى به خلاف عادت كار كنى دهشت بر تو مستولى گردیده و خیال در نظر تو صورت بسته:
چه شد خاموش شمع بزم ایمان ----- بیاوردند هانى را ز زندان
گرفتندش سر از پیكر به زودى ----- به جرم آن كه مهماندار بودى
پس ابن زیاد هانى را براى كشتن طلبید و هر چند محمّد بن اشعث و دیگران براى او شفاعت كردند سودى نبخشید، پس فرمان داد هانى را به بازار برند و در مكانى كه گوسفندان را به بیع و شرا در مى آورند گردن زنند، پس هانى را كتف بسته از دارالإماره بیرون آوردند و او فریاد بر مى داشت كه وامَذْحِجاهُ وَ لا مَذحِجَ لِىَ الیَوْم یا مَذْحِجاهُ وَ اَیْنَ مَذْحِجُ.
از «حبیب السِیَّر» نقل است كه هانى بن عروه (1043) از اشراف كوفه و اعیان شیعه بشمار مى رفت و روایت شده كه به صحبت پیغمبر (صلى الله علیه و آله) تشرّف جسته و در روزى كه شهید شد هشتاد و نه سال داشت (1044). و در «مروج الذّهب» مسعودى است (1045) كه تشخّص و اعیانیّت هانى چندان بود كه چهار هزار مرد زره پوش با او سوار مى شد و هشت هزار پیاده فرمان پذیر داشت و چون اَحْلاف یعنى هم عهدان و هم سوگندان خود را از قبیله كِنْدَه و دیگر قبائل دعوت مى كرد سى هزار مرد زره پوش او را اجابت مى نمودند این هنگام كه او را به جانب بازار براى كشتن مى بردند چندان كه صیحه مى زد و مشایخ قبائل را به نام یاد مى كرد و وامَذْحِجاهُ مى گفت هیچ كس او را پاسخ نداد لاجرم قوّت كرد و دست خود را از بند رهائى داد و گفت: آیا عمودى یا كاردى یا سنگى یا استخوانى نیست كه من با آن جدال و مدافعه كنم، اعوان ابن زیاد كه چنین دیدند به سوى او دویدند و او را فرو گرفتند و این دفعه او را سخت ببستند و گفتند: گردن بكش! گفت: من به عطاى جان خود سخىّ نیستم و بر قتل خود اعانت شما نخواهم كرد پس یك تن غلام ابن زیاد كه «رشید تركى» نام داشت ضربتى بر او زد و در او اثر نكرد هانى گفت: اِلَى اللَّهِ الْمعاد اللّهم اِلى رَحْمَتِكَ وَ رِضْوانِكَ ؛
یعنى بازگشت همه به سوى خدا است،خداوندا! مرا ببر به سوى رحمت و خشنودى خود، پس ضربتى دیگر زد و او را به رحمت الهى واصل گردانید.
وچون مسلم وهانى كشته گشتند به فرمان ابن زیاد، عبدالاعلى كلبى را كه از شجعان كوفه بود و در روز خروج مسلم به یارى مسلم خروج كرده بود و كثیربن شهاب او را گرفته بود، و عمارةبن صلَخت ازدى را كه او نیز اراده یارى مسلم داشت ودستگیر شده بود هردو را آوردند وشهید كردند.
وموافق روایت بعضى از مقاتل معتبره،ابن زیاد امر كرد كه تن مسلم وهانى را به گرد كوچه وبازار بگردانیدند و در محلّه گوسفند فروشان به دار زدند. وسبط بن الجوزى گفته كه بدن مسلم را در كناسه به دار كشیدند. وبه روایت سابقه چون قبیله مَذْحِج چنین دیدند جُنْبشى كردند و تن ایشان را از داربه زیر آوردند و بر ایشان نماز گزاردند وبه خاك سپردند.(1046) پس ابن زیاد سرمسلم را به نزد یزید فرستاد و نامه ا به یزید نوشت و احوال مسلم و هانى را در آن درج كرد، چون نامه و سرها به یزید رسید شاد شد وامر كرد تا سر مسلم و هانى را بر دروازه دمشق آویختند وجواب نامه عبیداللّه را نوشت وافعال او را ستایش كردو اورا نوازش بسیار نمود ونوشت كه شنیده ام حسین (علیه السلام) متوجّه عراق گردیده است باید كه راهها را ضبط نمائى ودر ظفر یافتن به او سعى بلیغ به عمل آورى و به تهمت وگمان،مردم را به قتل رسانى و آنچه هر روز سانح مى شود براى من بنویسى. وخروج مسلم در روز سه شنبه ماه ذى الحجّه بود وشهادت او در روز چهارشنبه نهم كه روز عرفه باشد واقع شد.
وابو الفرج گفته مادَر مسلم ام ولد بود و «علیّه»نام داشت وعقیل اورا در شام ابتیاع نموده بود.(1047)
مؤلّف گوید: كه عدد اولاد مسلم رادر جائى نیافتم، لكن آنچه بر آن ظفر یافتم پنج تن شمار آوردم.
نخستین:عبداللَّه بن مسلم كه اوّل شهید از اولاد ابو طالب است در واقعه طَفّ بعد از علّى اكبر و مادَرِ او رقیّه دختر امیرالمؤمنین (علیه السلام) است .
دوّم: محمّدومادَرِ او امّ ولد است و بعد از عبداللَّه در كربلا شهید گشت.
و دوتن دیگر از فرزندان مسلم به روایت مناقب قدیم، محمّد و ابراهیم است كه مادَرِایشان از اولاد جعفر طیّار مى باشد، و كیفیّت حبس و شهادت ایشان بعد از این به شرح خواهد رفت.
فرزند پنجم: دختركى سیزده ساله به روایت اعثم كوفى و او با دختران امام حسین(علیه السلام) درسفر كربلا مصاحبت داشت.
و بدان كه مسلم بن عقیل را فضیلت وجلالت افزون است از آنكه در این مختصر ذكرشود كافى است در این مقام ملاحظه حدیثى كه در آخر فصل پنجم از باب اوّل به شرح رفت ومطالعه كاغذى كه حضرت امام حسین(علیه السلام) به كوفیان در جواب نامه هاى ایشان نوشت وقبر شریفش در جنب مسجد كوفه واقع وزیارتگاه حاضر وبادى وقاصى ودانى است.
و سیّدبن طاوس از براى او دو زیارت نقل فرمود واحقر هردو زیارت را در كتاب «هدیة الزّائرین» نقل نمودم.(1048) و قبر هانى(رضى الله عنه) مقابل قبر مسلم واقع است.
و عبداللَّه بن زبیر اسدى، هانى و مسلم را مرثیه گفته در اشعارى كه صدر آن این است: فَاِنْ كُنْت لاتَدرینَ مَا الْمُوتُ فَانْظُرى اِلى ----- ِالى هانِىٍّ فى السّوقِ وَابْنِ عَقیلٍ
(وَاِنّى لاََ سْتَحْسِنُ قَوْلَ بَعْضِ الّسادَةِالجَلیلِ فى رِثاءِ مُسْلِمِ بْنِ عقیلٍ):
سَقَتْكَ دَماً یا بْنَ عَمِّ الْحُسَیْنِ ----- مَدامِعُ شیعَتِكَ السّافِحَة
وَ لا بَرِحَتْ هاطِلاتُ الدُّمُوعِ ----- تُحَیِّكَ غادِیَةًرائِحَةً
لِأنّكَ لَم تُرْوَ مِنْ شَرْبَةٍ ----- ثنایاكَ فیها غَدَتْ طائِحَةً(1049)
رَمُوكَ مِنَ الْقَصْرِ اِذْ اَوْ ثَقُوكَ ----- فَهَلْ سَلِمَتْ فیكَ مِنْ جارِحَةٍ
تَجُرُّ بِاَسْواقِهِمْ فِى الْحِبالِ ----- اَلَسْتَ اَمیرَ هُمُ الْبارحَة
اَتَقضى وَ لَمْ تَبْكِكَ الْباكیاتُ ----- اَمالَكَ فِى الْمِصْر مِن نائِحة
لَئنْ تِقْضِ نَحْباً فَكَمْ فى زَرُوْد (1050)----- عَلَیْكَ العَشیّةُ مِنْ صائحةٍ