فهرست کتاب


منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

فصل سوّم :در فرستادن آن حضرت سیّد جلیل مسلم بن عقیل را به جانب كوفه

و فرستادن نامه اى با رسول دیگر به اشراف بصره
چون رُسُل ورَسائل كوفیان بى وفا از حّدگذشت تاآنكه دوازده هزار نامه نزد حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) جمع شد لاجرم آن جناب نامه اى به این مضمون در جواب آنها نگاشت :
بسم الله الرحمن الرحیم
این نامه اى است از حسین بْن على به سوى گروه مسلمانان و مؤمنان كوفیان
اَمّا بعد؛ به درستى كه هانى و سعید آخر كس بودند از فرستادگان شمابرسیدند و مكاتیب شما را برسانیدند بعداز آنكه رسولان بسیار و نامه هاى بى شمار از شماها به من رسیده بود و برمضامین همه آنها اطلاع یافتم وحاصل جمیع آنها این بود:كه ماامامى نداریم به زودى به نزد مابیا شاید كه حقّ تعالى ما رابه بركت تو برحقّ وهدایت مجتمع گرداند.
اینك به سوى شما فرستادم برادر وپسر عّم وثقه اهل بیت خویش مُسلم بن عقیل را پس اگر بنویسد به سوى من كه مجتمع شده است رأى عُقَلاء ودانایان واشراف شما بر آنچه در نامه هادرج كرده بودید،همانا من به زودى به سوى شما خواهم آمد ان شاءاللّه ،پس قَسَم به جان خودم كه امام نیست مگر آن كسى كه حكم كند درمیان مردم به كتاب خدا وقیام نماید در میان مردم به عدالت وقدم از جّاده شریعت مقدّسه بیرون نگذارد ومردم را بردین حقّ مستقیم دارد،والسلام.
پس مسلم بن عقیل پسر عّم خویش راكه به وفور عقل وعلم وتدبیر و صلاح و سدادو شجاعت ممتاز بود. طلبید وبراى بیعت گرفتن از اهل كوفه باقیس بن مسهر صیداوى و عمارة بن عبداللَّه سلولى وعبدالرّحمن بن عبداللَّه اَرْحبى متوجّه آن صوب گردانید وامر كرد اورابه تقوى وپرهیزكارى وكتمان امر خویش از مخالفان و حُسن تدبیر ولطف ومدارا وفرمود كه اگر اهل كوفه بربیعت من اتفاق نمایند، حقیقت حال را براى من بنویس ،پس مسلم آن حضرت را وداع كرده ازمكّه بیرون شد.
سیّدبن طاوس و شیخ بن نما و دیگران نوشته اند كه حضرت امام حسین (علیه السلام) نامه نوشت به مشایخ واشراف بصره كه از جمله احنف بن قیس ومنذربن جارود ویزیدبن مسعود نهشلى وقیس بن هیثم (1028)بودند،بدین مضمون :
بسم اللَّه ارحمن الرحیم این نامه اى است از حسین بن على بن ابى طالب.
امّا بعد؛ همانا خداوند تبارك وتعالى محمّد مصطفى (صلى الله علیه و آله)رابه نبوّت و رسالت بر گزید تا مردمان را بذل نصیحت فرمود و ابلاغ رسالت پروردگار خود نمود آنگاه حقّ تعالى او را تكرّماً به سوى خود مقبوض داشت و بعد از آن اهل بیت آن حضرت به مقام او اَحَقّ واَوْلى بودند ولكن جماعتى بر ماغلبه كردند وحقّ مارا به دست گرفتند و ما به جهت آنكه فتنه انگیخته نشود و خونها ریخته نگردد خاموش نشستیم اكنون این نامه را به سوى شما نوشتم وشما را به سوى خدا و رسول مى خوانم پس به درستى كه شریعت نابود گشت وسنّت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) بر طرف شد،اگر اجابت كنید دعوت مرا واطاعت كنید فرمان مرا شما را از طریق ضلالت بگردانم وبه راه راست هدایت نمایم والسلام.
پس آن نامه را به مردى از موالیان خودسلیمان نام كه مُكّنى به ابو رزین بود سپرد كه به تعجیل تمام به صنادید بصره رساند، سلیمان چون نامه آن حضرت را به اشراف بصره رسانید از مضمون آن آگهى یافتند وشادمان شدند .
پس یزید بن مسعود نهشلى مردم بنى تمیم و جماعت بنى حنظله وگروه بنى سعد را طلب فرمود چون همگى حاضر شدند گفت: اى بنى تمیم !چگونه است مكانت و منزلت من در میان شما ؟گفتندبه به ! از براى مرتبت تو به خدا سوگند كه تو پشت وپشتوان مائى وهامه فخر وشرف ومركز عزّ وعلائى ودرشرف ومكانت بر همه پیشى گرفته اى ،یزید بن مسعود گفت: همانا من شما را انجمن ساختم تا با شما مشورتى كنم واز شما استعانتى جویم ،گفتند:ما هیچ دقیقه از نصیحت تو فرو نگذاریم وآنچه صلاح است در میان آریم اكنون هرچه خواهى بگوى تا بشنویم. گفت دانسته باشید كه معاویه هلاك گشته ورشته جوربگسیخت و قواعد ظلم وستم فرو ریخت ومعاویه پیش ازآنكه بمیرد براى پسرش بیعت گرفت و چنان دانست كه این كار بر یزید راست آید و بنیان خلافت او محكم گردد و هیهات از این اندیشه محال كه صورت بندد جز به خواب و خیال وبا این همه یزید شرابخوار فاجر درمیان است دعوى دار خلافت وآرزومند امارت است وحال آنكه از حلیه حلم برى و از زینت علم عرى است ،سوگند به خدا كه قتال با اواز جهاد با مشركین افضل است .
هان اى جماعت !حسین بن على پسر رسول خدا است (صلى الله علیه و آله) با شرافت اصل وحصافت عقل او را فضلى است از هندسه صفت بیرون وعلمى است از اندازه جهت افزون، او را به خلافت سلام كنید،یعنى محكم دست بیعت با او فرادهید كه با رسول خدا(صلى الله علیه و آله) قرابت دارد وعاِلم به سُنَن واحكام است ،صغیر راعطوفت كند وكبیر را ملاطفت فرماید ،و چه بسیار گرامى است رعّیت را رعایت او وامّت را امامت او لاجرم خداوند اورا بر خلق حجّت فرستاد وموعظت او را ابلاغ داد.
هان اى مردم! ملاحظه كنید تا كوركورانه از نور حقّ به یك سوى خیمه نزنید و خویشتن را در وادى ضلالت و باطل نیفكنید، همانا صخر بن قیس یعنى احنف در یوم جمل از ركاب امیرالمؤمنین (علیه السلام) تقاعد ورزید و شما را آلایش خذلان داد، اكنون آن آلودگى را به نصرت پسر رسول خدا (صلى الله علیه و آله) بشوئید.
سوگند به خداى كه هر كه از نصرت آن حضرت مسامحت آغازد خداوند او را در چاه مذلّت اندازد و ذلّت او در عترت و عشیرت او به وراثت سرایت كند و اینك من زره مبارزت در بر كرده ام و جوشن مشاجرت بر خود پوشیده ام، و بدانید آن كس كه كشته نشود هم سرانجام جان دهد و آن كس كه از مرگ بگریزد عاقبت به چنگ او گرفتار آید، خداوند شما را رحمت كند مرا پاسخ دهید و جواب نیكو در میان آرید. نخست بنوحنظله بانگ برداشتند و گفتند: یا ابا خالد! ما خدنگهاى كنایه توئیم و رزم آزمودگان عشیرت توئیم اگر ما از كمان گشاد دهى بر نشان زنیم و اگر بر قتال فرمائى نصرت كنیم چون به دریاى آتش زنى واپس نمانیم، و چند كه سیلاب بلا بر تو روى كند روى نگردانیم با شمشیرهاى خود به نصرت تو بپردازیم و جان و تن را در پیش تو سپر سازیم.
آنگاه بنوسعد بن یزید ندا در دادند كه یا ابا خالد! ما هیچ چیز را مبغوضتر از مخالفت تو ندانیم و بیرون تو گام نزنیم، همانا صخر بن قیس ما را به ترك قتال مأمور ساخت و هنر ما در ما مستور ماند، اكنون ما را لحظه اى مهلت ده تا با یكدیگر مشاورت كنیم پس از آن صورت حال را به عرض رسانیم. از پس ایشان بنو عامر بن تمیم آغاز سخن كردند و گفتند:یا ابا خالد! ما فرزندان پدران توئیم و خویشان و هم سوگندان توئیم، ما خشنود نگردیم از آنچه كه ترا به غضب آرد و ما رحل اقامت نیفكنیم آنجا كه میل تو روى به كوچ و سفر آورد دعوت ترا حاضر اجابتیم و فرمان ترا ساخته اطاعتیم.
ابو خالد گفت: اى بنو سعد! اگر گفتار شما با كردار شما راست آید خداوند همواره شما را محفوظ دارد و به نصرت خود محفوظ فرماید.
ابو خالد چون برمكنون خاطر آن جماعت اطّلاع یافت نامه اى براى جناب امام حسین (علیه السلام) بدین منوال نوشت:
بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم امّا بعد؛ پس به تحقیق كه نامه شما به من رسید و بر مضمون آن آگهى یافتم و دانستم كه مرا به سوى اطاعت خود خواندى و به یارى خویش طلب فرمودى، همانا خداوند تعالى خالى نگذارد جهان را از عالمى كه كار به نیكوئى كند و دلیلى كه به راه رشاد هدایت فرماید و شما حجّت خدائید بر خلق، و امان و امانت او در روى زمین، و شما شاخه هاى زیتونه احمدیّه اید و آن درخت را اصل رسول خدا (صلى الله علیه و آله) و فرع شمائیداكنون به فال نیك به سوى ما سفر كن كه من گردن بنى تمیم را در خدمت تو خاضع داشتم و چنان در طاعت و متابعت تو شایق گماشتم كه شتر تشنه مرآبگاه را، و قلاّده طاعت ترا در گردن بنى سعد انداختم و گردن ایشان را براى خدمت تو نرم و ذلیل ساختم و به زلال نصیحت ساحت ایشان را كه آلایش تقاعد و توانى در خدمت داشت بشستم و پاك و صافى ساختم.
چون این نامه به حضرت حسین (علیه السلام) رسید فرمود: خداوند در روز دهشت ایمن دارد و در روز تشنه كامى سیراب فرماید.امّا احنف بن قیس او نیز حضرت را به این نمط نامه كرد: «اَمّا بعد ؛ فَاصْبِرْ فَاِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَّقٌ وَ لا یَسْتَخِفَنَّكَ اَلذَّینَ لا یُوقنوُنَ»(1029)
از ایراد این آیه مباركه به كنایت اشارتى از بى وفائى اهل كوفه به عرض رسانید.امّا چون نامه امام حسین (علیه السلام) به منذربن جارود رسید بترسید كه مبادا این مكاتبت از مكیدتهاى عبیداللَّه بن زیاد باشد و همى خواهد اندیشه هاى مردم را باز داند و هر كس را به كیفر عمل خود رساند و دختر منذر كه «بحریّه» نام داشت نیز در حباله نكاح عبیداللَّه بود، لاجرم منذر آن مكتوب را با رسول آن حضرت به نزد ابن زیاد آورد و چون ابن زیاد آن مكتوب را قرائت كرد امر كرد كه رسول آن حضرت را گردن زدند و بعضى گفته اند كه به داركشید.
و این رسول همان ابو رزین سلیمان مولاى آن حضرت بوده كه جلالت شأنش بسیار بلكه شیخ ما در كتاب «لؤلؤ و مرجان» به مراتب عدیده رتبه او را از هانى بن عروه مقدم گرفته (1030) و چون ابن زیاد از قتل او بپرداخت بالاى منبر رفت و مردم بصره را به تهدید و تهویل تنبیهى بلیغ نمود و برادرش عثمان بن زیاد را جاى خود گذاشت و خود به جانب كوفه شتافت.
و بالجمله مردم بصره وقتى تجهیز لشكر كردند كه در كربلا به نصرت امام حسین(علیه السلام) حاضر شوند ایشان را آگهى رسید كه آن حضرت را شهید كردند، لاجرم بار بگشودند و به مصیبت و سوگوارى بنشستند.(1031)

فصل چهارم :درآمدن جناب مسلم به كوفه و كیفیّت بیعت مردم

در فصل سابق به شرح رفت كه حصرت امام حُسین (علیه السلام) جواب نامه هاى كوفیان را نوشت و مُسلم بن عقیل را فرمان داد تا به سمت كوفه سفر نماید و آن نامه را به كوفیان برساند. اكنون ، بدان كه جناب مسلم حسب الأمر آن حضرت مهیّاى كوفه شد،پس آن حضرت را وداع كرده از مكّه بیرون شد (موافق بعضى كلمات، مسلم نیمه شهر رَمَضان از مكّه بیرون شد وپنجم شوّال دركوفه واردشد ) وطىّ منازل كرده تا به مدینه رفت و در مسجد مدینه نماز كرد و حضرت رسالت (صلى الله علیه و آله) را زیارت كرده به خانه خود رفت و اهل و عشیرت خود را دیدار كرده و وداع آنها نموده و با دو دلیل از قبیله قیس متوجّه كوفه شد. ایشان راه را گم كرده و آبى كه با خود برداشته بودند به آخر رسید وتشنگى برایشان غلبه كرده تا آنكه آن دو دلیل هلاك شدند وجناب مسلم به مشقّت بسیار خود را در قریه مضیق به آب رسانید واز آنجا نامه اى در بیان حال خود و استعفاء از سفر كوفه براى جناب امام حسین (علیه السلام) نوشت وبه همراهى قیس بن مسهر براى آن حضرت فرستاد.
حضرت استعفاى او را قبول نفرموده واو را امر به رفتن كوفه نمود.چون نامه حضرت به مسلم رسید به تعجیل به سمت كوفه روانه شد تا آنكه به كوفه رسید و در خانه مختار بن ابى عبیده ثقفى كه معروف بود به خانه سالم بن مسیّب نزول اجلال فرمود به روایت طبرى بر مسلم بن عوسجه نازل شد و مردم كوفه از استماع قدوم مسلم اظهار مسرّت و خوشحالى نمودند و فوج فوج به خدمت آن حضرت مى آمدند و آن جناب نامه امام حسین (علیه السلام) را براى هر جماعتى از ایشان مى خواند و ایشان از استماع كلمات نامه گریه مى كردند و بیعت مى نمودند.
در «تاریخ طبرى» است كه میان آن جماعت عابس بن ابى شبیب شاكرى (رضى الله عنه) بوده برخاست و حمد ثناى الهى به جاى آورد و گفت: امّا بعد ؛ پس من خبر نمى دهم شما را از مردم و نمى دانم چه در دل ایشان است و مغرور نمى سازم. شما را با ایشان، به خدا سوگند كه من خبر مى دهم شما را از آنچه توطین نفس كرده ام بر آن ، به خدا قسم كه جواب دهم شما را هرگاه مرا بخوانید وكارزار خواهم كرد البتّه با دشمنان شما و پیوسته در یارى شما شمشیر بزنم تا خدا را ملاقات كنم ومزد خود نخواهم مگر ازخدا.
پس حبیب بن مظاهر برخاست وگفت :خدا ترا رحمت كند اى عابس همانا آنچه در دل داشتى به مختصر قولى ادا كردى، پس حبیب گفت :قَسَم به خداوندى كه نیست جز او خداوند بحقّ من نیز مثل عابس و بر همان عزمم. پس حنفى برخاست (ظاهراًمُراد سعید بن عبداللَّه حنفى است)(1032)
ومثل این بگفت. شیخ مفید(رضى الله عنه) و دیگران گفته اند كه بر دست مسلم هیجده هزارنفر از اهل كوفه به شرف بیعت آن حضرت سرافراز گردیدند و در این وقت مسلم نوشت به سوى آن حضرت كه تاكنون هیجده هزار نفر به بیعت شما در آمده اند اگر متوجّه این صوب گردید مناسب است .(1033)
چون خبر مُسلم وبیعت كوفیان در كوفه منتشر شد،نعمان بن بشیر كه از جانب معاویه ویزید در كوفه والى بود مردم راتهدید وتوعید نمود كه از مُسلم دست كشیده وبه خدمتش رفت و آمد ننماید،مردم كلام اورا وقعى ننهادند وبه سمع اطاعت نشنیدند.
عبداللَّه بن مسلم بن ربیعه كه هواخواه بنى اُمیّه بود چون ضعف نعمان را مشاهده نمود نامه به یزید نوشت مشتمل براخبار آمدن مسلم به كوفه وبیعت كوفیان وسعایت درامر نعمان وخواستن والى مقتدرى غیر ازآن و ابن سعد و دیگران نیز چنین نامه نوشتند ویزیدرا بر وقایع كوفه اِخبار دادند .
چون این مطالب گوشزد یزید پلید گردید به صوابدید «سر جون» كه در شمارعبید معاویه بود لكن به مرتبه بلند در نزد معاویه ویزید رسیده بود چنان صلاح دید كه علاوه برامارت بصره، حكومت كوفه را نیز به عهده عبیداللّه بن زیاد واگذارد و اصلاح این گونه وقایع رااز وى بخواهد. پس نامه نوشت به سوى عبیداللّه بن زیاد كه در آن وقت والى بصره بود،بدین مضمون:
كه یابن زیاد! شیعیان من از مردم كوفه مرا نامه نوشتند و آگهى دادند كه پسر عقیل وارد كوفه گشته ولشكر براى حسین جمع مى كند چون نامه من به تو رسید بى تَاَنّى به جانب كوفه كوچ كن وابن عقیل رابه هر حیله كه مقدور باشد به دست آورده و در بندش كن یا اینكه او رابه قتل رسان ویااز كوفه بیرونش كن .
چون نامه یزید به ابن زیادپلید رسید همان وقت تهیّه سفر كوفه دید، عثمان برادرخود را در بصره نایب الحكومه خویش نمود. و روز دیگر بامسلم بن عمروباهلى و شریك بن اعور حارثى و حشم واهل بیت خود به سمت كوفه روانه شد چون نزدیك كوفه رسید صبركرد تا هوا تاریك شد آنگاه داخل شهر شد در حالتى كه عمامه سیاه برسرنهاده ودهان خود را بسته بود،و مردم كوفه چون منتظر قدوم امام مظلوم بودند در شبى كه ابن زیاد داخل كوفه مى شد گمان كردند كه آن حضرت است كه به كوفه تشریف آورده اظهار فرح وشادى مى كردند و پیوسته بر او سلام مى كردند ومرحبا مى گفتند و آن ملعون را به واسطه ظلمت و تغییر هیئت نمى شناختند تا آنكه از كثرت جمعیّت مسلم بن عمرو به غضب در آمد وبانگ زد برایشان وگفت :دور شوید اى مردم كه این عبیداللّه بن زیاد است ،پس مردم متفرّق شدند و آن ملعون خود را به قصرالاماره رسانید وداخل قصر شد وآن شب رابیتوته نمود. چون روز دیگر شد مردم را آگهى داد كه جمع شوند آنگاه بر منبر رفت وخطبه خواند وكوفیان را تهویل وتهدید نمود و از معصیت سلطان، ایشان راسخت بترسانید ودر اطاعت یزید ایشان را وعده جایزه واحسان داد آنگاه از منبر فرود آمد و رؤساء قبائل و محلاّت را طلبید ومبالغه وتأكید نمود كه هر كه را گمان برید كه در مقام خلاف ونفاق است با یزید، نام اورا نوشته و بر من عرضه دارید،واگر در این امر توانى وسُستى كنید خون و مال شما بر من حلال خواهد گردید .
وبه روایت «طبرى» و «ابوالفرج» چون مسلم داخل باب خانه هانى شد پیغام فرستاد براى او كه بیرون بیا مرا با تو كارى است ،چون هانى بیرون آمد مسلم فرمود كه من به نزد تو آمده ام كه مرا پناه دهى ومیهمان خود گردانى ،هانى پاسخش داد كه مرابه امر سختى تكلیف كردى واگر نبود ملاحظه آنكه داخل خانه من شدى و اعتماد بر من نمودى دوست مى داشتم كه از من منصرف شوى لكن الحال غیرت من نگذارد كه ترا از دست دهم و ترا از خانه خویش بیرون كنم داخل شو ،پس مسلم داخل خانه هانى شد.(1034)
وبه روایت سابقه چون مسلم داخل خانه هانى شد شیعیان در پنهانى به خدمت آن جناب مى رفتند و بااو بیعت مى كردند و ازهر كه بیعت مى گرفت او را سوگند مى داد كه افشاى راز ننماید، و پیوسته كار بدین منوال بود تا آنكه به روایت ابن شهر آشوب بیست و پنج هزار تن با او بیعت كردند وابن زیاد نمى دانست كه مسلم در كجااست و بدین جهت جاسوس قرار داده بود كه بر احوال مسلم اطّلاع یابند تا آنكه به تدبیر وِحیَل به واسطه غلام خود معقل مطّلع شد كه آن جناب در خانه هانى است و معقل هر روز به خدمت مسلم مى رفت و بر خفایاى احوال شیعیان آگهى مى یافت و به ابن زیاد خبر مى داد و چون هانى از عبیداللّه بن زیاد متوهّم بود تمارض نمود و به بهانه بیمارى به مجلس ابن زیاد حاضر نمى شد .
روزى ابن زیاد محمّدبن اشعث واسماءبن خارجه و عمروبن الحجّاج پدر زن هانى را طلبید وگفت : چه باعث شده كه هانى نزد من نمى آید؟ گفتند: سبب ندانیم جز آنكه مى گویند او بیمار است. گفت: شنیده ام كه خوب شده واز خانه بیرون مى آید و در دَرِ خانه خود مى نشیند واگر بدانم كه او مریض است به عیادت او خواهم رفت اینك شما بشتابید به نزد هانى و او را تكلیف كنید كه به مجلس من بیاید و حقوق واجبه مرا تضییع ننماید، همانا من دوست ندارم كه میان من و هانى كه از اشراف عرب است غبار كدورتى مرتفع گردد.
پس ایشان به نزد هانى رفتند و او را به هر نحوى كه بود به سمت منزل ابن زیاد حركت دادند، هانى در بین راه به اسماء، گفت: اى پسر برادر من از ابن زیاد خائف و بیمناكم، اسماء گفت: مترس زیرا كه او بدى با تو در خاطر ندارد و او را تسلّى میداد تا آنكه هانى را به مجلس آن ملعون در آوردند به مكر و خدعه و تزو یر و حیله آن شیخ قبیله رانزد عبیداللَّه آورند، چون نظر عبیداللَّه به هانى افتاد گفت:
اَتتكَ بِخائنٍ رِجْلاُه ؛ مراد آن كه به پاى خود به سوى مرگ آمدى پس با او شروع كرد به عتاب و خطاب كه اى هانى! این چه فتنه اى است كه در خانه خود بر پا كرده اى و با یزید در مقام خیانت بر آمده اى و مسلم بن عقیل را در خانه خود جا داده اى و لشكر و سلاح براى او جمع مى كنى و گمان مى كنى كه این مطالب بر ما پنهان و مخفى خواهد ماند.
هانى انكار كرد پس ابن زیاد، مَعْقِل را كه بر خفایاى حال هانى و مسلم بن عقیل مطّلع بود طلبید چون نظر هانى بر معقل افتاد دانست كه آن ملعون جاسوس ابن زیاد بوده و آن لعین را بر اسرار ایشان آگاه كرده و دیگر نتوانست انكار كند. لا جرم گفت: به خدا سوگند كه من مسلم را نطلبیده ام و به خانه نیاورده ام بلكه به جبر به خانه من آمده و پناه طلبید و من حیا كردم كه او را از خانه خود بیرون كنم اكنون مرا مرخص كن تا بروم و او را از خانه خود بیرون كنم تا هر كجا كه خواهد برود و از پس آن به نزد تو بر گردم و اگر خواسته باشى رهنى به تو بسپارم كه نزد تو باشد تا مطمئن باشى به برگشتن من به نزد تو؛ ابن زیاد گفت: به خدا قسم كه دست از تو بر ندارم او تا را به نزد من حاضر گردانى، هانى گفت: به خدا سوگند هرگز نخواهد شد، من دخیل و مهمان خود را به دست تو دهم كه او را به قتل آورى ؛ و ابن زیاد مبالغه مى كرد در آوردن و او مضایقه مى كرد. پس چون سخن میان ایشان به طول انجامید مسلم بن عمر و باهلى برخاست و گفت: ایّها الأمیر! بگذار تا من در خلوت با او سخن گویم و دست او را گرفته به كنار قصر برد و در مكانى نشستند كه ابن زیاد ایشان رامى دید و كلام ایشان را مى شنید، پس مسلم بن عمرو گفت: اى هانى! ترا به خدا سوگند مى دهم كه خود را به كشتن مَدِه و عشیره و قبیله خود را در بلا میفكن، میان مسلم و ابن زیاد و یزید رابطه قربت و خویشى است و او را نخواهند كشت، هانى گفت: به خدا سوگند كه این ننگ را بر خود نمى پسندم كه میهمان خود را كه رسول فرزند رسول خدا است به دست دشمن دهم و حال آن كه من تندرست و توانا باشم و اعوان و یاوران من فراوان باشند، به خدا سوگند اگر هیچ یاور نداشته باشم مسلم را به او وا نخواهم گذاشت تا آن كه كشته شوم.
ابن زیاد چون این سخنان را بشنید هانى را به نزد خود طلبید چون او را به نزدیك او بردند هانى را تهدید كرد و گفت: به خدا سوگند كه اگر در این وقت مسلم را حاضر نكنى فرمان دهم كه سر از تنت بردارند، هانى گفت: ترا چنین قوّت و قدرت نیست كه مرا گردن زنى چه اگر پیرامون این اندیشه گردى در زمان سراى تو را با شمشیرهاى برهنه حصار دهند و ترا به دست طایفه مَذْحِج كیفر فرمایند، و چنان گمان مى كرد كه قوم و قبیله او با او همراهى دارند و در حمایت او سستى نمى نمایند، ابن زیاد گفت: و الهفاه عَلَیْكَ اَبا الْبارِقَهِ تُخَوفُنى ؛گفت: مرا به شمشیرهاى كشیده مى ترسانى. پس امر كرد كه هانى را نزدیك او آوردند. پس با آن چوب كه در دست داشت بر رو و بینى او بسیار زد تا بینى هانى شكست و خون بر جامه هاى او جارى شد و گوشت صورت او فرو ریخت تا چندان كه آن چوب شكست و هانى دلیرى كرده دست زد به قائمه شمشیر یكى از اعوانى كه در خدمت ابن زیاد بود و خواست آن شمشیر را به ابن زیاد بكشد آن مرد طرف دیگر آن تیغ را گرفت و مانع شد كه هانى تیغ براند، ابن زیاد كه چنین دید بانگ بر غلامان زد كه هانى را بگیرید و بر زمین بكشید و ببرید، غلامان او را بگرفتند و كشیدند و در اُطاقى از بیوت خانه اش افكندند و در بر او بستند، چون اسماءبن خارجه و به روایت شیخ مفید حسّان بن اسماء این حالت را مشاهده كرد روى به ابن زیاد آورد و گفت: تو ما را امر كردى و رفتیم و این مرد را به حیله آوردیم اكنون با او غدر نموده این نحو رفتار مى نمائى؟! ابن زیاد از كلام او در غضب شد و امر كرد كه او را مشت بر سینه زدند و به ضرب مشت و سیلى او را نشانیدند. و در این وقت محمّدبن الاشعث برخاست و گفت: امیر مؤدّب ما است آنچه خواهد بكند ما به كرده او راضى مى باشیم. پس خبر به عمروبن حجّاج رسید كه هانى كشته گشته، عمرو قبیله مَذْحج را جمع كرد و قصر الاماره آن لعین را احاطه كرد و فریاد زد كه منم عمروبن حجّاج اینك شجاعان قبیله مَذْحج جمع شدند و طلب خون هانى مى نمایند ابن زیاد متوهّم شد، شُریح قاضى را فرمان كرد كه به نزد هانى رو و او را دیدار كن آنگاه مردم را خبر ده كه او زنده است و كشته نگشته است. شُریح چون به نزد هانى رفت دید كه خون از روى او جارى است و مى گوید كجایند قبیله و خویشان من اگر ده نفر از ایشان به قصر در آیند مرا از چنگ ابن زیاد برهانند. پس شُریح از نزد هانى بیرون شد و مردم را آگهى داد كه هانى زنده است و خبر قتل او دروغ بوده، چون قبیله او بدانستند كه او زنده است خدا را حمد نموده و پراكنده شدند.
و چون خبر هانى به جناب مسلم رسید امر كرد كه در میان اصحاب خود ندا كنند كه بیرون آئید از براى قتال بى وفایان كوفه چون صداى را شنیدند بر دَرِ خانه هانى جمع شدند مسلم بیرون آمد براى هر قبیله عَلَمى ترتیب داد در اندك وقتى مسجد و بازار پر شد از اصحاب او و كار بر ابن زیاد تنگ شد و زیاده از پنجاه نفر در دارالإماره با او نبودند و بعضى از یاوران او كه بیرون بودند راهى نمى یافتند كه به نزد او روند پس اصحاب مُسلم قصر الاماره را در میان گرفتند و سنگ مى افكندند و بر ابن زیاد و مادرش دشنام مى دادند. ابن زیاد چون شورش كوفیان را دید، كثیربن شهاب را به نزد خود طلبید و گفت: ترا در قبیله مَذْحج دوستان بسیار است از دارالاماره بیرون شوبا هر كه ترا اطاعت نماید از مَذْحج مردم را از عقوبت یزید و سوُء عاقبت حرب شدید بترسانید و در معاونت مُسلم ایشان را سُست گردانید، و محمّدبن اشعث را فرستاد كه دوستان خود را از قبیله كِنْدَه در نزد خود جمع كند و رایت امان بگشاید و ندا كند كه هر كه در تحت این رایت درآید به جان و مال و عِرْض در امان باشد.
و همچنین قعقاع ذهلى و شَبَت بن رِبعى و حَجّاربن الجبر و شمرذى الجوشن را براى فریب دادن آن بى وفایان غدّار بیرون فرستاد.
پس محمّدبن اشعث عَلَمى بلند كرد و جمعى برگرد آن جمع شدند و آن گروه دیگر به وساوس شیطانى مردم را از موافقت مسلم پشیمان مى كردند و جمعیّت ایشان را به تفرّق مبدّل مى گردانیدند تا آنكه گروهى بسیار از آن غدّاران را گرد آوردند و از راه عقب قصر به دارالاماره در آمدند.
و چون ابن زیاد كثرتى در اتباع خود مشاهده كرد عَلَمى براى شَبثَ بن رِبعْى ترتیب داد و او را با گروهى از منافقان بیرون فرستاد و اشراف كوفه و بزرگان قبایل را امر كرد كه بر بام قصر بر آمده و اتباع مسلم را ندا كردند كه اى گروه بر خود رحم كنید و پراكنده شوید كه اینك لشكرهاى شام مى رسند و شما را تاب ایشان نیست و اگر اطاعت كنید، امیر متعهّد شده است كه عذر شما را از یزید بخواهد و عطاهاى شما را مضاعف گرداند، و سوگند یاد كرده است كه اگر متفّرق نشوید چون لشكرهاى شام برسند مردان شما را به قتل آورند و بى گناه را به جاى گناهكار بكشند و زنان و فرزندان شما بر اهل شام قسمت شود.
و كثیربن شهاب و اشرافى كه با ابن زیاد بودند نیز از این نحو كلمات مردم را تخویف و انذار مى دادند تا آنكه نزدیك شد غروب آفتاب، مردم كوفه را این سخنان وحشت آمیز دهشت انگیز شد بناى نفاق و تفرّق نهادند.

مُتفّرق شدن كوفیان بى وَفااز دور مُسْلِم بن عَقیل (رضى الله عنه)

اَبُومِخْنَف از یونس بن اسحاق روایت كرده و او از عبّاس جدلى كه گفت: ما چهار هزار نفر بودیم كه با مسلم بن عقیل براى دفع ابن زیاد خروج كردیم هنوز به قصر الاماره نرسیده بودیم كه سیصد نفر شدیم یعنى به این نحو مردم از دور مسلم متفرّق شدند.(1035)
و بالجمله؛ مردم كوفه پیوسته از دور مسلم پراكنده مى شدند و كار به جائى رسید كه زنها مى آمدند و دست فرزندان یا برادران خویش را گرفته و به خانه مى بردند، و مردان مى آمدند و فرزندان خود را مى گفتند كه سر خویش گیرید و پى كار خود روید كه چون فردا لشكر شام رسد ما تاب ایشان نیاوریم، پس پیوسته مردم، از دور مسلم پراكنده شدند تا آنكه وقت نماز شد و مسلم نماز مغرب را در مسجد ادا كرد، در حالتى كه از آن جماعت انبوه با او باقى نمانده جز سى نفر، مسلم چون این نحو بى وفائى از كوفیان دید خواست از مسجد بیرون آید هنوز به باب كِنْدَه نرسیده بود كه در مرافقت او زیاده از ده كس موافقت نداشت، چون پاى از در كِنْدِه بیرون نهاد هیچ كس با او نبود و یك تنه ماند، پس آن غریب مظلوم نگاه كرد یك نفر ندید كه او را به جائى دلالت كند یا او را به منزل خود برد یا او را معاونت كند اگر دشمنى قصد او نماید.
پس متحیّرانه در كوچه هاى كوفه مى گردید و نمى دانست كه كجا برود تا آنكه عبور او به خانه هاى بنى بَجیلَه از جماعت كِنْدَه افتاد چون پاره اى راه رفت به در خانه طَوْعَه رسید و او كنیز اشعث بن قیس بود كه او را آزاد كرده بود و زوجه اسید خضرمى گشته بود و از او پسرى به هم رسانیده بود، و چون پسرش به خانه نیامده بود طَوْعَه بر در خانه به انتظار او ایستاده بود، جناب مسلم چون او را دید نزدیك او تشریف برد و سلام كرد طوعه جواب سلام گفت پس مسلم فرمود: یا اَمَةَ اللَّهِ اِسْقنی مآءً.
شعر:
غریب كوفه با چشم پراختر ----- بدان زن گفت كاى فرخنده مادر
مرا سوز عطش بربوده از تاب ----- رَسان بر كام خشكم قطره آب
مرا به شربت آبى سیراب نما، طَوْعَه جام آبى براى آن جناب آورد، چون مسلم آب آشامید آنجا نشست، طوعه ظرف آب را برد به خانه گذاشت و برگشت دید آن حضرت را كه در خانه او نشسته گفت: اى بنده خدا! مگر آب نیاشامیدى؟ فرمود: بلى. گفت: بر خیز و به خانه خود برو، مسلم جواب نفرمود، دوباره طوعه كلام خود را اعاده كرد همچنان مسلم خاموش بود تا دفعه سوم آن زن گفت: سُبْحان اللَّه، اى بنده خدا! بر خیز به سوى اهل خود برو؛ چه بودن تو در این وقت شب بر در خانه من شایسته نیست و من هم حلال نمى كنم براى تو:
شب است و كوفه پر آشوب و تشویش ----- روان شو سوى آسایشگه خویش
مسلم بر خاست فرمود: یا اَمَة اللَّه! مرا در این شهر خانه و خویشى و یارى نیست غریبم و راه به جائى نمى برم آیا ممكن است به من احسان كنى ومرا در خانه خود پناه دهى و شاید من بعد از این روز مكافات كنم ترا،عرضه كرد قضیّه شما چیست؟ فرمود :من مُسلم بن عقیلم كه این كوفیان مرا فریب دادند و از دیار خود آواره كردند ودست از یارى من برداشتند و مرا تنها و بى كس گذاشتند ،طوعه گفت :توئى مسلم؟!فرمود بلى. عرض كرد:بفرما داخل خانه شو؛پس او را به خانه آورد و حجره نیكو براى او فرش كرد وطعام براى آن جناب حاضر كرد، مسلم میل نفرمود، آن زن مؤمنه به قیام خدمت اشتغال داشت، پس زمانى نگذشت پسرش بلال به خانه آمد چون دید مادرش به آن حجره رفت و آمد بسیار مى كند در خاطرش گذشت كه مطلب تازه اى است لهذا از مادر خویش از سبب آن حال سؤال نمود مادرش خواست پنهان دارد پسر اصرار والحاح كرد، طَوْعَه خبر آمدن مُسلم رابه او نقل كرد واو را سوگند دادكه افشاء آن راز نكند، پس بلال ساكت گردید وخوابید.
وامّا ابن زیاد لَعین چون نگریست كه غوغا وغُلواى (بالضّم وفتح اللاّم ویسكن،سركشى واز حدّ در گذشتن)
اصحاب مسلم دفعةً واحده فرونشست با خود اندیشید كه مبادا مسلم با اصحاب خویش در كید وكین من مكرى نهاده باشند تامُغافِصَةً بر من بتازند وكار خود را بسازند و بیمناك بود كه دَرِ دارالاماره بگشاید واز براى نماز به مسجد در آید.
لاجرم مردم خویش را فرمان داد كه از بام مسجد تختهاى سقف راكنده وروشن كنند وملاحظه نمایند مبادا مسلم واصحابش در زیر سقفها وزوایاى مسجد پنهان شده باشند، آنهابه دستور العمل خویش رفتار كردند وهرچه كاوش نمودند خبرى از مسلم نجستند،ابن زیاد را خبر دادند كه مردم متفرّق شده اند و كسى در مسجد نیست، پس آن لعین امر كردكه باب سدّه را مفتوح كردند و خود با اصحاب خویش داخل مسجد شد و منادى او در كوفه ندا كرد كه هر كه از بزرگان و رؤساء كوفه به جهت نماز خفتن در مسجد حاضر نشود خون او هدر است .پس در اندك وقتى مسجد از مردم مملو شد پس نماز راخواند وبر منبر بالا رفت بعداز حمد و ثنا گفت: همانا دیدید اى مردم كه ابن عقیل سفیه جاهل چه مایه خلاف و شقاق انگیخت، اكنون گریخته است پس هر كسى كه مسلم در خانه او پیدا شود و ما را خبر نداده باشد جان و مال او هدر است و هر كه او را به نزد ما آورد بهاى دیت مسلم را به او خواهم داد و ایشان را تهدید و تخویف نمود.
پس از آن رو كرد به حُصَیْن بن تَمیم وگفت.اى حُصَیْن! مادرت به عزایت بنشیند اگر كوچه هاى كوفه را محافظت نكنى و مسلم فرار كند، اینك ترا مسلّط برخانه هاى كوفه كردم و داروغه گرى شهر را به تو سپردم، غلامان واتباع خود رابفرست كه كوچه و دروازه هاى شهر را محافظت نمایند تا فردا شود خانه ها را گردش نموده و مسلم را پیدا كرده حاضرش نمایند.
پس از منبر به زیر آمد و داخل قصر گردید، چون صبح شد آن ملعون در مجلس نشست و مردم كوفه را رخصت داد كه داخل شوند و محمّد بن اشعث را نوازش نموده در پهلوى خود جاى داد، پس در آن وقت پسر طوعه به در خانه ابن زیاد آمد و خبر مسلم را به عبدالرّحمن پسر محمّد اشعث داد، آن ملعون به نزد پدر خود شتافت و این خبر را آهسته به او گفت، ابن زیاد چون در جنب محمّد اشعث جاى داشت بر مطلب آگهى یافت پس محمّد را امر كرد كه برخیزد و برود و مسلم را بیاورد و عبیداللّه بن عبّاس سلمى را با هفتاد كس از قبیله قیس همراه او كرد.
پس آن لشكر آمدند تا در خانه طوعه رسیدند مسلم چون صداى پاى اسبان را شنید دانست كه لشكر است و به طلب اوآمده اند، پس شمشیر خود را برداشت وبه سوى ایشان شتافت آن بى حیاها در خانه ریختند آن جناب برایشان حمله كرد وآنها را ازخانه بیرون نمود باز لشكر بر او هجوم آوردند مسلم نیز بر ایشان حمله نمود و از خانه بیرون آمد.
ودر «كامل بهائى» است كه چون صداى شیهه اسبان به گوش مسلم رسید مُسلم دعا مى خواند دعا را به تعجیل به آخر رسانید وسلاح بپوشید وگفت: آنچه برتو بود اى طَوْعَه از نیكى كردى واز شفاعت حضرت رسول (صلى الله علیه و آله) نصیب یافتى، من دوش در خواب بودم عمّم امیرالمؤمنین (علیه السلام) را دیدم مرا فرمود: فرداپیش من خواهى بود.(1036)
و «مسعُودى» و «ابوالفرج» گفته اند: چون مسلم از خانه بیرون شد وآن هنگامه واجتماع كوفیان را دید ونظاره كرد كه مردم از بالاى بامها سنگ بر او مى زنند و دسته هاى نى را آتش زده بر بدن او فرو مى ریزند فرمود:
اَكُلّما اَرى مِنَ الاَجْلابِ لِقَتْلِ ابْنِ عَقیلٍ یا نَفْسُ اُخْرُجی اِلَى الَمْوتِ الَّذی لَیْسَ مِنْهُ مَحیصٌ؛. یعنى آیا این هنگامه واجتماع لشكر براى ریختن خون فرزند عقیل شده ؟اى نفس بیرون شو به سوى مرگى كه از او چاره و گریزى نیست ،پس با شمشیر كشیده در میان كوچه شد و بر كوفیان حمله كرد و به كارزار مشغول شدو رجز خواند.
اَقْسَمْتُ لا اُقْتَلُ اِلاّحُرّاً ----- وَاِنْ رَاَیْتُ المَوْتَ شَیْئانُكْراً
كُلُّ امْرِءٍ یَوْماًمُلاقٍ شَرّاً ----- اَوْ یَخْلُطَ الْبارِد سُخْناً مُرّاً
رُدَّ شعاعِ (1037) النَفْسِ فَاسْتَقَرّا ----- اَخافُ اَنْ اُكْذَبَ اَوْ اُغَرّا (1038)