فهرست کتاب


منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

فصل دوم :در ورود آن حضرت به مكّه و آمدن نامه هاى اهل كوفه

در سابق گذشت كه خروج سیّد الشّهداء (علیه السلام) از مدینه در شب یكشنبه دو روز به آخر رجب مانده بود. پس بدان كه آن حضرت در شب جمعه كه سوم ماه شعبان بود وارد مكّه معظّمه شد و چون داخل مكّه شد به این آیه مباركه تمثّل جست: «وَ لَمّا تَوَجَّهَ تِلْقآءَ مَدْیَنَ قالَ عَسى رَبّى اَنْ یَهْدِیَنی سَوآءَ السَّبیل»؛(1024)
یعنى چون حضرت موسى (علیه السلام) متوجّه شهر مدین شد گفت: امید است كه پرودگار من هدایت كند مرا به راه راست كه مرا به مقصود برساند.
واز آن سوى چون ولید بن عتبه والى مدینه بدانست كه امام حسین (علیه السلام) نیز به جانب مكّه شتافت كسى به طلب عبداللَّه بن عمر فرستاد كه حاضر شود براى یزید بیعت كند، عبداللّه در پاسخ گفت: چون دیگران تقدیم بیعت كردند من نیز متابعت خواهم كرد، چون ولید در بیعت ابن عمر نگران سود و زیانى نبود مصلحت بتوانى دید و او را به حال خود گذاشت، عبداللّه بن عمر نیز طریق مكّه پیش داشت.
و بالجمله؛ چون اهل مكّه و جمعى كه از اطراف به عمره آمده بودند خبر قدوم مسرّت لزوم حضرت حسین (علیه السلام) را شنیدند، به خدمت آن جناب مبادرت نمودند و هر صبح و شام به ملازمت آن حضرت مى شتافتند و عبداللّه بن زبیر در آن وقت رحل اقامت به مكّه افكنده بود و ملازمت كعبه نموده بود و پیوسته براى فریب دادن مردم در جانب كعبه ایستاده مشغول به نماز بود و اكثر روزها بلكه در هر دو روز یك دفعه به خدمت آن حضرت مى رسید ولكن بودن آن حضرت در مكّه بر او گران مى نمود؛ زیرا مى دانست كه تا آن حضرت در مكّه است كسى از اهل حجاز با او بیعت نخواهد كرد.
و چون خبر وفات معاویه به كوفه رسید و كوفیان از فوت او مطّلع شدند و خبر امتناع امام حسین (علیه السلام) و ابن زبیر از بیعت یزید و رفتن ایشان به مكّه به آنها رسید شیعیان كوفه در منزل سلیمان بن صُرد خزاعى جمع شدند و حمد و ثناى الهى اداكردند و در باب فوت معاویه و بیعت یزید سخن گفتند، سلیمان گفت كه اى جماعت شیعه! همانا بدانید كه معاویه ستمكاره رخت بربست و یزید شرابخواره به جاى او نشست و حضرت امام حسین (علیه السلام) سر از بیعت او بر تافت و به جانب مكّه معظّمه شتافت و شما شیعیان او و از پیش شیعه پدر بزرگوار او بوده اید پس اگر مى دانید كه او را یارى خواهید كرد و با دشمنان او جهاد خواهید نمود نامه به سوى او نویسید و او را طلب نمائید، و اگر ضعف و جُبْن بر شما غالب است و در یارى او سستى خواهید ورزید و آنچه شرط نیك خواهى و متابعت است به عمل نخواهید آورد او را فریب ندهید و در مهلكه اش نیفكنید. ایشان گفتند كه اگر حضرت او به سوى ما بیاید همگى به دست ارادت با او بیعت خواهیم كرد، و در یارى او با دشمنانش جان فشانیها به ظهور خواهیم رسانید. پس كاغذى به اسم سلیمان بن صُرد و مُسَیّب بن نَجَبَه (1025) و رفاعة بن شدّاد بجَلى (1026) و حبیب بن مظاهر(رضى الله عنه) و سایر شیعیان به سوى او نوشتند و در آن نامه بعد از حمد و ثنا، بیان هلاكت معاویه درج كردند كه یابن رسول اللّه! ما در این وقت امام و پیشوایى نداریم به سوى ما توجّه نما و به شهر ما قدم رنجه فرما تا آنكه شاید از بركت جناب شما حقّ تعالى حقّ را بر ما ظاهر گرداند و نعمان بن بشیر حاكم كوفه در قصر الإماره در نهایت ذلّت نشسته و خود را امیر جماعت دانسته لكن ما او را امیر نمى دانیم و به امارت نمى خوانیم و به نماز جمعه او حاضر نمى شویم و در عید با او به جهت نماز بیرون نمى رویم، و اگر خبر به ما رسد كه حضرت تو متوجّه این صوب گردیده او را از كوفه بیرون مى كنیم تا به اهل شام ملحق گردد والسلام.
پس آن نامه را با عبداللّه بن مِسْمعَ همدانى و عبداللّه بن وال به خدمت آن زبده اهلبیت عِصمت و جلال فرستادند و مبالغه كردند كه ایشان آن نامه را با نهایت سرعت به خدمت آن حضرت برسانند، پس ایشان به قدم عجل و شتاب راه در نور دیدند تا دهم ماه رمضان به مكّه معظّمه رسیدند و نامه كوفیان را به خدمت آن امام معظّم رسانیدند.
مردم كوفه بعد از دو روز از فرستادن آن قاصدان، قیس بن مُسْهِر صیداوى و عبداللَّه بن شدّاد و عُمارَةبْنِ سلولى را به سوى آن حضرت فرستادند بانامه هاى بسیار كه قریب به صد و پنجاه نامه باشد كه هر نامه اى از آن را عظماى اهل كوفه از یك كس و دو كس و سه و چهار كس نوشته بودند، و دیگر باره صنادید كوفه بعد از دو روز هانى بن هانى سبیعى و سعیدبن عبداللَّه حنفى را به خدمت آن حضرت روان داشتند با نامه اى كه در آن این مضمون را نوشتند:
بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم؛ این عریضه اى است به خدمت حسین بن على (علیه السلام) از شیعیان و فدویان آن حضرت.
امّا بعد، به زودى خود را به دوستان و هوا خواهان خود برسان كه همه مردم این ولایت منتظر قدوم مسّرت لزوم تواند و به غیر تو نظر ندارند البتّه البتّه شتاب فرموده و به تعجیل تمام خود را به این مشتاقان مستهام برسان والسّلام.
پس شَبَث بن رِبعْى و حَجّارْبْنِ اَبْجَرْ و یزید بن حارث بن رُوَیْم وعُرْوةبن قیس و عمروبن حَجّاج زبیدى و محمّدبن عمروتیمى نامه اى نوشتند به این مضمون:
امّا بعد؛ صحراها سبز شده و میوها رسیده پس اگر مشیّت حضرت تو تعلّق گیرد به سوى ما بیا كه لشكر بسیارى از براى یارى تو حاضرند و شب و روز به انتظار مقدم شریف تو به سر مى برند والسلام.
و پیوسته این نامه ها به آن حضرت مى رسید تا آنكه در یك روز ششصد نامه از آن بى وفایان به آن حضرت رسید و آن جناب تأمّل مى نمود و جواب ایشان را نمى نوشت تا آنكه جمع شد نزد آن حضرت دوازده هزار نامه.(1027)

فصل سوّم :در فرستادن آن حضرت سیّد جلیل مسلم بن عقیل را به جانب كوفه

و فرستادن نامه اى با رسول دیگر به اشراف بصره
چون رُسُل ورَسائل كوفیان بى وفا از حّدگذشت تاآنكه دوازده هزار نامه نزد حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) جمع شد لاجرم آن جناب نامه اى به این مضمون در جواب آنها نگاشت :
بسم الله الرحمن الرحیم
این نامه اى است از حسین بْن على به سوى گروه مسلمانان و مؤمنان كوفیان
اَمّا بعد؛ به درستى كه هانى و سعید آخر كس بودند از فرستادگان شمابرسیدند و مكاتیب شما را برسانیدند بعداز آنكه رسولان بسیار و نامه هاى بى شمار از شماها به من رسیده بود و برمضامین همه آنها اطلاع یافتم وحاصل جمیع آنها این بود:كه ماامامى نداریم به زودى به نزد مابیا شاید كه حقّ تعالى ما رابه بركت تو برحقّ وهدایت مجتمع گرداند.
اینك به سوى شما فرستادم برادر وپسر عّم وثقه اهل بیت خویش مُسلم بن عقیل را پس اگر بنویسد به سوى من كه مجتمع شده است رأى عُقَلاء ودانایان واشراف شما بر آنچه در نامه هادرج كرده بودید،همانا من به زودى به سوى شما خواهم آمد ان شاءاللّه ،پس قَسَم به جان خودم كه امام نیست مگر آن كسى كه حكم كند درمیان مردم به كتاب خدا وقیام نماید در میان مردم به عدالت وقدم از جّاده شریعت مقدّسه بیرون نگذارد ومردم را بردین حقّ مستقیم دارد،والسلام.
پس مسلم بن عقیل پسر عّم خویش راكه به وفور عقل وعلم وتدبیر و صلاح و سدادو شجاعت ممتاز بود. طلبید وبراى بیعت گرفتن از اهل كوفه باقیس بن مسهر صیداوى و عمارة بن عبداللَّه سلولى وعبدالرّحمن بن عبداللَّه اَرْحبى متوجّه آن صوب گردانید وامر كرد اورابه تقوى وپرهیزكارى وكتمان امر خویش از مخالفان و حُسن تدبیر ولطف ومدارا وفرمود كه اگر اهل كوفه بربیعت من اتفاق نمایند، حقیقت حال را براى من بنویس ،پس مسلم آن حضرت را وداع كرده ازمكّه بیرون شد.
سیّدبن طاوس و شیخ بن نما و دیگران نوشته اند كه حضرت امام حسین (علیه السلام) نامه نوشت به مشایخ واشراف بصره كه از جمله احنف بن قیس ومنذربن جارود ویزیدبن مسعود نهشلى وقیس بن هیثم (1028)بودند،بدین مضمون :
بسم اللَّه ارحمن الرحیم این نامه اى است از حسین بن على بن ابى طالب.
امّا بعد؛ همانا خداوند تبارك وتعالى محمّد مصطفى (صلى الله علیه و آله)رابه نبوّت و رسالت بر گزید تا مردمان را بذل نصیحت فرمود و ابلاغ رسالت پروردگار خود نمود آنگاه حقّ تعالى او را تكرّماً به سوى خود مقبوض داشت و بعد از آن اهل بیت آن حضرت به مقام او اَحَقّ واَوْلى بودند ولكن جماعتى بر ماغلبه كردند وحقّ مارا به دست گرفتند و ما به جهت آنكه فتنه انگیخته نشود و خونها ریخته نگردد خاموش نشستیم اكنون این نامه را به سوى شما نوشتم وشما را به سوى خدا و رسول مى خوانم پس به درستى كه شریعت نابود گشت وسنّت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) بر طرف شد،اگر اجابت كنید دعوت مرا واطاعت كنید فرمان مرا شما را از طریق ضلالت بگردانم وبه راه راست هدایت نمایم والسلام.
پس آن نامه را به مردى از موالیان خودسلیمان نام كه مُكّنى به ابو رزین بود سپرد كه به تعجیل تمام به صنادید بصره رساند، سلیمان چون نامه آن حضرت را به اشراف بصره رسانید از مضمون آن آگهى یافتند وشادمان شدند .
پس یزید بن مسعود نهشلى مردم بنى تمیم و جماعت بنى حنظله وگروه بنى سعد را طلب فرمود چون همگى حاضر شدند گفت: اى بنى تمیم !چگونه است مكانت و منزلت من در میان شما ؟گفتندبه به ! از براى مرتبت تو به خدا سوگند كه تو پشت وپشتوان مائى وهامه فخر وشرف ومركز عزّ وعلائى ودرشرف ومكانت بر همه پیشى گرفته اى ،یزید بن مسعود گفت: همانا من شما را انجمن ساختم تا با شما مشورتى كنم واز شما استعانتى جویم ،گفتند:ما هیچ دقیقه از نصیحت تو فرو نگذاریم وآنچه صلاح است در میان آریم اكنون هرچه خواهى بگوى تا بشنویم. گفت دانسته باشید كه معاویه هلاك گشته ورشته جوربگسیخت و قواعد ظلم وستم فرو ریخت ومعاویه پیش ازآنكه بمیرد براى پسرش بیعت گرفت و چنان دانست كه این كار بر یزید راست آید و بنیان خلافت او محكم گردد و هیهات از این اندیشه محال كه صورت بندد جز به خواب و خیال وبا این همه یزید شرابخوار فاجر درمیان است دعوى دار خلافت وآرزومند امارت است وحال آنكه از حلیه حلم برى و از زینت علم عرى است ،سوگند به خدا كه قتال با اواز جهاد با مشركین افضل است .
هان اى جماعت !حسین بن على پسر رسول خدا است (صلى الله علیه و آله) با شرافت اصل وحصافت عقل او را فضلى است از هندسه صفت بیرون وعلمى است از اندازه جهت افزون، او را به خلافت سلام كنید،یعنى محكم دست بیعت با او فرادهید كه با رسول خدا(صلى الله علیه و آله) قرابت دارد وعاِلم به سُنَن واحكام است ،صغیر راعطوفت كند وكبیر را ملاطفت فرماید ،و چه بسیار گرامى است رعّیت را رعایت او وامّت را امامت او لاجرم خداوند اورا بر خلق حجّت فرستاد وموعظت او را ابلاغ داد.
هان اى مردم! ملاحظه كنید تا كوركورانه از نور حقّ به یك سوى خیمه نزنید و خویشتن را در وادى ضلالت و باطل نیفكنید، همانا صخر بن قیس یعنى احنف در یوم جمل از ركاب امیرالمؤمنین (علیه السلام) تقاعد ورزید و شما را آلایش خذلان داد، اكنون آن آلودگى را به نصرت پسر رسول خدا (صلى الله علیه و آله) بشوئید.
سوگند به خداى كه هر كه از نصرت آن حضرت مسامحت آغازد خداوند او را در چاه مذلّت اندازد و ذلّت او در عترت و عشیرت او به وراثت سرایت كند و اینك من زره مبارزت در بر كرده ام و جوشن مشاجرت بر خود پوشیده ام، و بدانید آن كس كه كشته نشود هم سرانجام جان دهد و آن كس كه از مرگ بگریزد عاقبت به چنگ او گرفتار آید، خداوند شما را رحمت كند مرا پاسخ دهید و جواب نیكو در میان آرید. نخست بنوحنظله بانگ برداشتند و گفتند: یا ابا خالد! ما خدنگهاى كنایه توئیم و رزم آزمودگان عشیرت توئیم اگر ما از كمان گشاد دهى بر نشان زنیم و اگر بر قتال فرمائى نصرت كنیم چون به دریاى آتش زنى واپس نمانیم، و چند كه سیلاب بلا بر تو روى كند روى نگردانیم با شمشیرهاى خود به نصرت تو بپردازیم و جان و تن را در پیش تو سپر سازیم.
آنگاه بنوسعد بن یزید ندا در دادند كه یا ابا خالد! ما هیچ چیز را مبغوضتر از مخالفت تو ندانیم و بیرون تو گام نزنیم، همانا صخر بن قیس ما را به ترك قتال مأمور ساخت و هنر ما در ما مستور ماند، اكنون ما را لحظه اى مهلت ده تا با یكدیگر مشاورت كنیم پس از آن صورت حال را به عرض رسانیم. از پس ایشان بنو عامر بن تمیم آغاز سخن كردند و گفتند:یا ابا خالد! ما فرزندان پدران توئیم و خویشان و هم سوگندان توئیم، ما خشنود نگردیم از آنچه كه ترا به غضب آرد و ما رحل اقامت نیفكنیم آنجا كه میل تو روى به كوچ و سفر آورد دعوت ترا حاضر اجابتیم و فرمان ترا ساخته اطاعتیم.
ابو خالد گفت: اى بنو سعد! اگر گفتار شما با كردار شما راست آید خداوند همواره شما را محفوظ دارد و به نصرت خود محفوظ فرماید.
ابو خالد چون برمكنون خاطر آن جماعت اطّلاع یافت نامه اى براى جناب امام حسین (علیه السلام) بدین منوال نوشت:
بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم امّا بعد؛ پس به تحقیق كه نامه شما به من رسید و بر مضمون آن آگهى یافتم و دانستم كه مرا به سوى اطاعت خود خواندى و به یارى خویش طلب فرمودى، همانا خداوند تعالى خالى نگذارد جهان را از عالمى كه كار به نیكوئى كند و دلیلى كه به راه رشاد هدایت فرماید و شما حجّت خدائید بر خلق، و امان و امانت او در روى زمین، و شما شاخه هاى زیتونه احمدیّه اید و آن درخت را اصل رسول خدا (صلى الله علیه و آله) و فرع شمائیداكنون به فال نیك به سوى ما سفر كن كه من گردن بنى تمیم را در خدمت تو خاضع داشتم و چنان در طاعت و متابعت تو شایق گماشتم كه شتر تشنه مرآبگاه را، و قلاّده طاعت ترا در گردن بنى سعد انداختم و گردن ایشان را براى خدمت تو نرم و ذلیل ساختم و به زلال نصیحت ساحت ایشان را كه آلایش تقاعد و توانى در خدمت داشت بشستم و پاك و صافى ساختم.
چون این نامه به حضرت حسین (علیه السلام) رسید فرمود: خداوند در روز دهشت ایمن دارد و در روز تشنه كامى سیراب فرماید.امّا احنف بن قیس او نیز حضرت را به این نمط نامه كرد: «اَمّا بعد ؛ فَاصْبِرْ فَاِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَّقٌ وَ لا یَسْتَخِفَنَّكَ اَلذَّینَ لا یُوقنوُنَ»(1029)
از ایراد این آیه مباركه به كنایت اشارتى از بى وفائى اهل كوفه به عرض رسانید.امّا چون نامه امام حسین (علیه السلام) به منذربن جارود رسید بترسید كه مبادا این مكاتبت از مكیدتهاى عبیداللَّه بن زیاد باشد و همى خواهد اندیشه هاى مردم را باز داند و هر كس را به كیفر عمل خود رساند و دختر منذر كه «بحریّه» نام داشت نیز در حباله نكاح عبیداللَّه بود، لاجرم منذر آن مكتوب را با رسول آن حضرت به نزد ابن زیاد آورد و چون ابن زیاد آن مكتوب را قرائت كرد امر كرد كه رسول آن حضرت را گردن زدند و بعضى گفته اند كه به داركشید.
و این رسول همان ابو رزین سلیمان مولاى آن حضرت بوده كه جلالت شأنش بسیار بلكه شیخ ما در كتاب «لؤلؤ و مرجان» به مراتب عدیده رتبه او را از هانى بن عروه مقدم گرفته (1030) و چون ابن زیاد از قتل او بپرداخت بالاى منبر رفت و مردم بصره را به تهدید و تهویل تنبیهى بلیغ نمود و برادرش عثمان بن زیاد را جاى خود گذاشت و خود به جانب كوفه شتافت.
و بالجمله مردم بصره وقتى تجهیز لشكر كردند كه در كربلا به نصرت امام حسین(علیه السلام) حاضر شوند ایشان را آگهى رسید كه آن حضرت را شهید كردند، لاجرم بار بگشودند و به مصیبت و سوگوارى بنشستند.(1031)

فصل چهارم :درآمدن جناب مسلم به كوفه و كیفیّت بیعت مردم

در فصل سابق به شرح رفت كه حصرت امام حُسین (علیه السلام) جواب نامه هاى كوفیان را نوشت و مُسلم بن عقیل را فرمان داد تا به سمت كوفه سفر نماید و آن نامه را به كوفیان برساند. اكنون ، بدان كه جناب مسلم حسب الأمر آن حضرت مهیّاى كوفه شد،پس آن حضرت را وداع كرده از مكّه بیرون شد (موافق بعضى كلمات، مسلم نیمه شهر رَمَضان از مكّه بیرون شد وپنجم شوّال دركوفه واردشد ) وطىّ منازل كرده تا به مدینه رفت و در مسجد مدینه نماز كرد و حضرت رسالت (صلى الله علیه و آله) را زیارت كرده به خانه خود رفت و اهل و عشیرت خود را دیدار كرده و وداع آنها نموده و با دو دلیل از قبیله قیس متوجّه كوفه شد. ایشان راه را گم كرده و آبى كه با خود برداشته بودند به آخر رسید وتشنگى برایشان غلبه كرده تا آنكه آن دو دلیل هلاك شدند وجناب مسلم به مشقّت بسیار خود را در قریه مضیق به آب رسانید واز آنجا نامه اى در بیان حال خود و استعفاء از سفر كوفه براى جناب امام حسین (علیه السلام) نوشت وبه همراهى قیس بن مسهر براى آن حضرت فرستاد.
حضرت استعفاى او را قبول نفرموده واو را امر به رفتن كوفه نمود.چون نامه حضرت به مسلم رسید به تعجیل به سمت كوفه روانه شد تا آنكه به كوفه رسید و در خانه مختار بن ابى عبیده ثقفى كه معروف بود به خانه سالم بن مسیّب نزول اجلال فرمود به روایت طبرى بر مسلم بن عوسجه نازل شد و مردم كوفه از استماع قدوم مسلم اظهار مسرّت و خوشحالى نمودند و فوج فوج به خدمت آن حضرت مى آمدند و آن جناب نامه امام حسین (علیه السلام) را براى هر جماعتى از ایشان مى خواند و ایشان از استماع كلمات نامه گریه مى كردند و بیعت مى نمودند.
در «تاریخ طبرى» است كه میان آن جماعت عابس بن ابى شبیب شاكرى (رضى الله عنه) بوده برخاست و حمد ثناى الهى به جاى آورد و گفت: امّا بعد ؛ پس من خبر نمى دهم شما را از مردم و نمى دانم چه در دل ایشان است و مغرور نمى سازم. شما را با ایشان، به خدا سوگند كه من خبر مى دهم شما را از آنچه توطین نفس كرده ام بر آن ، به خدا قسم كه جواب دهم شما را هرگاه مرا بخوانید وكارزار خواهم كرد البتّه با دشمنان شما و پیوسته در یارى شما شمشیر بزنم تا خدا را ملاقات كنم ومزد خود نخواهم مگر ازخدا.
پس حبیب بن مظاهر برخاست وگفت :خدا ترا رحمت كند اى عابس همانا آنچه در دل داشتى به مختصر قولى ادا كردى، پس حبیب گفت :قَسَم به خداوندى كه نیست جز او خداوند بحقّ من نیز مثل عابس و بر همان عزمم. پس حنفى برخاست (ظاهراًمُراد سعید بن عبداللَّه حنفى است)(1032)
ومثل این بگفت. شیخ مفید(رضى الله عنه) و دیگران گفته اند كه بر دست مسلم هیجده هزارنفر از اهل كوفه به شرف بیعت آن حضرت سرافراز گردیدند و در این وقت مسلم نوشت به سوى آن حضرت كه تاكنون هیجده هزار نفر به بیعت شما در آمده اند اگر متوجّه این صوب گردید مناسب است .(1033)
چون خبر مُسلم وبیعت كوفیان در كوفه منتشر شد،نعمان بن بشیر كه از جانب معاویه ویزید در كوفه والى بود مردم راتهدید وتوعید نمود كه از مُسلم دست كشیده وبه خدمتش رفت و آمد ننماید،مردم كلام اورا وقعى ننهادند وبه سمع اطاعت نشنیدند.
عبداللَّه بن مسلم بن ربیعه كه هواخواه بنى اُمیّه بود چون ضعف نعمان را مشاهده نمود نامه به یزید نوشت مشتمل براخبار آمدن مسلم به كوفه وبیعت كوفیان وسعایت درامر نعمان وخواستن والى مقتدرى غیر ازآن و ابن سعد و دیگران نیز چنین نامه نوشتند ویزیدرا بر وقایع كوفه اِخبار دادند .
چون این مطالب گوشزد یزید پلید گردید به صوابدید «سر جون» كه در شمارعبید معاویه بود لكن به مرتبه بلند در نزد معاویه ویزید رسیده بود چنان صلاح دید كه علاوه برامارت بصره، حكومت كوفه را نیز به عهده عبیداللّه بن زیاد واگذارد و اصلاح این گونه وقایع رااز وى بخواهد. پس نامه نوشت به سوى عبیداللّه بن زیاد كه در آن وقت والى بصره بود،بدین مضمون:
كه یابن زیاد! شیعیان من از مردم كوفه مرا نامه نوشتند و آگهى دادند كه پسر عقیل وارد كوفه گشته ولشكر براى حسین جمع مى كند چون نامه من به تو رسید بى تَاَنّى به جانب كوفه كوچ كن وابن عقیل رابه هر حیله كه مقدور باشد به دست آورده و در بندش كن یا اینكه او رابه قتل رسان ویااز كوفه بیرونش كن .
چون نامه یزید به ابن زیادپلید رسید همان وقت تهیّه سفر كوفه دید، عثمان برادرخود را در بصره نایب الحكومه خویش نمود. و روز دیگر بامسلم بن عمروباهلى و شریك بن اعور حارثى و حشم واهل بیت خود به سمت كوفه روانه شد چون نزدیك كوفه رسید صبركرد تا هوا تاریك شد آنگاه داخل شهر شد در حالتى كه عمامه سیاه برسرنهاده ودهان خود را بسته بود،و مردم كوفه چون منتظر قدوم امام مظلوم بودند در شبى كه ابن زیاد داخل كوفه مى شد گمان كردند كه آن حضرت است كه به كوفه تشریف آورده اظهار فرح وشادى مى كردند و پیوسته بر او سلام مى كردند ومرحبا مى گفتند و آن ملعون را به واسطه ظلمت و تغییر هیئت نمى شناختند تا آنكه از كثرت جمعیّت مسلم بن عمرو به غضب در آمد وبانگ زد برایشان وگفت :دور شوید اى مردم كه این عبیداللّه بن زیاد است ،پس مردم متفرّق شدند و آن ملعون خود را به قصرالاماره رسانید وداخل قصر شد وآن شب رابیتوته نمود. چون روز دیگر شد مردم را آگهى داد كه جمع شوند آنگاه بر منبر رفت وخطبه خواند وكوفیان را تهویل وتهدید نمود و از معصیت سلطان، ایشان راسخت بترسانید ودر اطاعت یزید ایشان را وعده جایزه واحسان داد آنگاه از منبر فرود آمد و رؤساء قبائل و محلاّت را طلبید ومبالغه وتأكید نمود كه هر كه را گمان برید كه در مقام خلاف ونفاق است با یزید، نام اورا نوشته و بر من عرضه دارید،واگر در این امر توانى وسُستى كنید خون و مال شما بر من حلال خواهد گردید .
وبه روایت «طبرى» و «ابوالفرج» چون مسلم داخل باب خانه هانى شد پیغام فرستاد براى او كه بیرون بیا مرا با تو كارى است ،چون هانى بیرون آمد مسلم فرمود كه من به نزد تو آمده ام كه مرا پناه دهى ومیهمان خود گردانى ،هانى پاسخش داد كه مرابه امر سختى تكلیف كردى واگر نبود ملاحظه آنكه داخل خانه من شدى و اعتماد بر من نمودى دوست مى داشتم كه از من منصرف شوى لكن الحال غیرت من نگذارد كه ترا از دست دهم و ترا از خانه خویش بیرون كنم داخل شو ،پس مسلم داخل خانه هانى شد.(1034)
وبه روایت سابقه چون مسلم داخل خانه هانى شد شیعیان در پنهانى به خدمت آن جناب مى رفتند و بااو بیعت مى كردند و ازهر كه بیعت مى گرفت او را سوگند مى داد كه افشاى راز ننماید، و پیوسته كار بدین منوال بود تا آنكه به روایت ابن شهر آشوب بیست و پنج هزار تن با او بیعت كردند وابن زیاد نمى دانست كه مسلم در كجااست و بدین جهت جاسوس قرار داده بود كه بر احوال مسلم اطّلاع یابند تا آنكه به تدبیر وِحیَل به واسطه غلام خود معقل مطّلع شد كه آن جناب در خانه هانى است و معقل هر روز به خدمت مسلم مى رفت و بر خفایاى احوال شیعیان آگهى مى یافت و به ابن زیاد خبر مى داد و چون هانى از عبیداللّه بن زیاد متوهّم بود تمارض نمود و به بهانه بیمارى به مجلس ابن زیاد حاضر نمى شد .
روزى ابن زیاد محمّدبن اشعث واسماءبن خارجه و عمروبن الحجّاج پدر زن هانى را طلبید وگفت : چه باعث شده كه هانى نزد من نمى آید؟ گفتند: سبب ندانیم جز آنكه مى گویند او بیمار است. گفت: شنیده ام كه خوب شده واز خانه بیرون مى آید و در دَرِ خانه خود مى نشیند واگر بدانم كه او مریض است به عیادت او خواهم رفت اینك شما بشتابید به نزد هانى و او را تكلیف كنید كه به مجلس من بیاید و حقوق واجبه مرا تضییع ننماید، همانا من دوست ندارم كه میان من و هانى كه از اشراف عرب است غبار كدورتى مرتفع گردد.
پس ایشان به نزد هانى رفتند و او را به هر نحوى كه بود به سمت منزل ابن زیاد حركت دادند، هانى در بین راه به اسماء، گفت: اى پسر برادر من از ابن زیاد خائف و بیمناكم، اسماء گفت: مترس زیرا كه او بدى با تو در خاطر ندارد و او را تسلّى میداد تا آنكه هانى را به مجلس آن ملعون در آوردند به مكر و خدعه و تزو یر و حیله آن شیخ قبیله رانزد عبیداللَّه آورند، چون نظر عبیداللَّه به هانى افتاد گفت:
اَتتكَ بِخائنٍ رِجْلاُه ؛ مراد آن كه به پاى خود به سوى مرگ آمدى پس با او شروع كرد به عتاب و خطاب كه اى هانى! این چه فتنه اى است كه در خانه خود بر پا كرده اى و با یزید در مقام خیانت بر آمده اى و مسلم بن عقیل را در خانه خود جا داده اى و لشكر و سلاح براى او جمع مى كنى و گمان مى كنى كه این مطالب بر ما پنهان و مخفى خواهد ماند.
هانى انكار كرد پس ابن زیاد، مَعْقِل را كه بر خفایاى حال هانى و مسلم بن عقیل مطّلع بود طلبید چون نظر هانى بر معقل افتاد دانست كه آن ملعون جاسوس ابن زیاد بوده و آن لعین را بر اسرار ایشان آگاه كرده و دیگر نتوانست انكار كند. لا جرم گفت: به خدا سوگند كه من مسلم را نطلبیده ام و به خانه نیاورده ام بلكه به جبر به خانه من آمده و پناه طلبید و من حیا كردم كه او را از خانه خود بیرون كنم اكنون مرا مرخص كن تا بروم و او را از خانه خود بیرون كنم تا هر كجا كه خواهد برود و از پس آن به نزد تو بر گردم و اگر خواسته باشى رهنى به تو بسپارم كه نزد تو باشد تا مطمئن باشى به برگشتن من به نزد تو؛ ابن زیاد گفت: به خدا قسم كه دست از تو بر ندارم او تا را به نزد من حاضر گردانى، هانى گفت: به خدا سوگند هرگز نخواهد شد، من دخیل و مهمان خود را به دست تو دهم كه او را به قتل آورى ؛ و ابن زیاد مبالغه مى كرد در آوردن و او مضایقه مى كرد. پس چون سخن میان ایشان به طول انجامید مسلم بن عمر و باهلى برخاست و گفت: ایّها الأمیر! بگذار تا من در خلوت با او سخن گویم و دست او را گرفته به كنار قصر برد و در مكانى نشستند كه ابن زیاد ایشان رامى دید و كلام ایشان را مى شنید، پس مسلم بن عمرو گفت: اى هانى! ترا به خدا سوگند مى دهم كه خود را به كشتن مَدِه و عشیره و قبیله خود را در بلا میفكن، میان مسلم و ابن زیاد و یزید رابطه قربت و خویشى است و او را نخواهند كشت، هانى گفت: به خدا سوگند كه این ننگ را بر خود نمى پسندم كه میهمان خود را كه رسول فرزند رسول خدا است به دست دشمن دهم و حال آن كه من تندرست و توانا باشم و اعوان و یاوران من فراوان باشند، به خدا سوگند اگر هیچ یاور نداشته باشم مسلم را به او وا نخواهم گذاشت تا آن كه كشته شوم.
ابن زیاد چون این سخنان را بشنید هانى را به نزد خود طلبید چون او را به نزدیك او بردند هانى را تهدید كرد و گفت: به خدا سوگند كه اگر در این وقت مسلم را حاضر نكنى فرمان دهم كه سر از تنت بردارند، هانى گفت: ترا چنین قوّت و قدرت نیست كه مرا گردن زنى چه اگر پیرامون این اندیشه گردى در زمان سراى تو را با شمشیرهاى برهنه حصار دهند و ترا به دست طایفه مَذْحِج كیفر فرمایند، و چنان گمان مى كرد كه قوم و قبیله او با او همراهى دارند و در حمایت او سستى نمى نمایند، ابن زیاد گفت: و الهفاه عَلَیْكَ اَبا الْبارِقَهِ تُخَوفُنى ؛گفت: مرا به شمشیرهاى كشیده مى ترسانى. پس امر كرد كه هانى را نزدیك او آوردند. پس با آن چوب كه در دست داشت بر رو و بینى او بسیار زد تا بینى هانى شكست و خون بر جامه هاى او جارى شد و گوشت صورت او فرو ریخت تا چندان كه آن چوب شكست و هانى دلیرى كرده دست زد به قائمه شمشیر یكى از اعوانى كه در خدمت ابن زیاد بود و خواست آن شمشیر را به ابن زیاد بكشد آن مرد طرف دیگر آن تیغ را گرفت و مانع شد كه هانى تیغ براند، ابن زیاد كه چنین دید بانگ بر غلامان زد كه هانى را بگیرید و بر زمین بكشید و ببرید، غلامان او را بگرفتند و كشیدند و در اُطاقى از بیوت خانه اش افكندند و در بر او بستند، چون اسماءبن خارجه و به روایت شیخ مفید حسّان بن اسماء این حالت را مشاهده كرد روى به ابن زیاد آورد و گفت: تو ما را امر كردى و رفتیم و این مرد را به حیله آوردیم اكنون با او غدر نموده این نحو رفتار مى نمائى؟! ابن زیاد از كلام او در غضب شد و امر كرد كه او را مشت بر سینه زدند و به ضرب مشت و سیلى او را نشانیدند. و در این وقت محمّدبن الاشعث برخاست و گفت: امیر مؤدّب ما است آنچه خواهد بكند ما به كرده او راضى مى باشیم. پس خبر به عمروبن حجّاج رسید كه هانى كشته گشته، عمرو قبیله مَذْحج را جمع كرد و قصر الاماره آن لعین را احاطه كرد و فریاد زد كه منم عمروبن حجّاج اینك شجاعان قبیله مَذْحج جمع شدند و طلب خون هانى مى نمایند ابن زیاد متوهّم شد، شُریح قاضى را فرمان كرد كه به نزد هانى رو و او را دیدار كن آنگاه مردم را خبر ده كه او زنده است و كشته نگشته است. شُریح چون به نزد هانى رفت دید كه خون از روى او جارى است و مى گوید كجایند قبیله و خویشان من اگر ده نفر از ایشان به قصر در آیند مرا از چنگ ابن زیاد برهانند. پس شُریح از نزد هانى بیرون شد و مردم را آگهى داد كه هانى زنده است و خبر قتل او دروغ بوده، چون قبیله او بدانستند كه او زنده است خدا را حمد نموده و پراكنده شدند.
و چون خبر هانى به جناب مسلم رسید امر كرد كه در میان اصحاب خود ندا كنند كه بیرون آئید از براى قتال بى وفایان كوفه چون صداى را شنیدند بر دَرِ خانه هانى جمع شدند مسلم بیرون آمد براى هر قبیله عَلَمى ترتیب داد در اندك وقتى مسجد و بازار پر شد از اصحاب او و كار بر ابن زیاد تنگ شد و زیاده از پنجاه نفر در دارالإماره با او نبودند و بعضى از یاوران او كه بیرون بودند راهى نمى یافتند كه به نزد او روند پس اصحاب مُسلم قصر الاماره را در میان گرفتند و سنگ مى افكندند و بر ابن زیاد و مادرش دشنام مى دادند. ابن زیاد چون شورش كوفیان را دید، كثیربن شهاب را به نزد خود طلبید و گفت: ترا در قبیله مَذْحج دوستان بسیار است از دارالاماره بیرون شوبا هر كه ترا اطاعت نماید از مَذْحج مردم را از عقوبت یزید و سوُء عاقبت حرب شدید بترسانید و در معاونت مُسلم ایشان را سُست گردانید، و محمّدبن اشعث را فرستاد كه دوستان خود را از قبیله كِنْدَه در نزد خود جمع كند و رایت امان بگشاید و ندا كند كه هر كه در تحت این رایت درآید به جان و مال و عِرْض در امان باشد.
و همچنین قعقاع ذهلى و شَبَت بن رِبعى و حَجّاربن الجبر و شمرذى الجوشن را براى فریب دادن آن بى وفایان غدّار بیرون فرستاد.
پس محمّدبن اشعث عَلَمى بلند كرد و جمعى برگرد آن جمع شدند و آن گروه دیگر به وساوس شیطانى مردم را از موافقت مسلم پشیمان مى كردند و جمعیّت ایشان را به تفرّق مبدّل مى گردانیدند تا آنكه گروهى بسیار از آن غدّاران را گرد آوردند و از راه عقب قصر به دارالاماره در آمدند.
و چون ابن زیاد كثرتى در اتباع خود مشاهده كرد عَلَمى براى شَبثَ بن رِبعْى ترتیب داد و او را با گروهى از منافقان بیرون فرستاد و اشراف كوفه و بزرگان قبایل را امر كرد كه بر بام قصر بر آمده و اتباع مسلم را ندا كردند كه اى گروه بر خود رحم كنید و پراكنده شوید كه اینك لشكرهاى شام مى رسند و شما را تاب ایشان نیست و اگر اطاعت كنید، امیر متعهّد شده است كه عذر شما را از یزید بخواهد و عطاهاى شما را مضاعف گرداند، و سوگند یاد كرده است كه اگر متفّرق نشوید چون لشكرهاى شام برسند مردان شما را به قتل آورند و بى گناه را به جاى گناهكار بكشند و زنان و فرزندان شما بر اهل شام قسمت شود.
و كثیربن شهاب و اشرافى كه با ابن زیاد بودند نیز از این نحو كلمات مردم را تخویف و انذار مى دادند تا آنكه نزدیك شد غروب آفتاب، مردم كوفه را این سخنان وحشت آمیز دهشت انگیز شد بناى نفاق و تفرّق نهادند.