فهرست کتاب


منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

فصل اوّل :دربیان توجّه ابى عبداللَّه(علیه السلام) به جانب مكّه معظّمه

بیان امُورى كه متعلّق به حضرت سیّدالشّهداء (علیه السلام) است از زمان حركت آن حضرت از مدینه تا ورود به كربلا و شهادت مسلم بن عقیل و شهادت دو كودك او: چون در كتب فَریقَیْن این واقعه هائله به طور مختلف ایراد شده دراین رساله اكتفاءمى شود به مختصرى ازآنچه اعاظم عُلما در كتب معتبره ذكرنموده اند وما تاممكن باشد ازروایت شیخ مفید وسیّدبن طاوس وابن نما و طبرى تجاوز نمى كنیم وروایت ایشان رابه روایت سایرین اختیار مى كنیم ، وغالباًدر صدر مطلب اشاره به محلّ اختلاف وناقِل آن مى رود. الحال مى گوئیم :
بدان كه چون حضرت امام حَسَن (علیه السلام) به ریاض قدس ارتحال نمود شیعیان در عراق به حركت در آمده عریضه به حضرت امام حسین (علیه السلام) نوشتند كه ما معاویه را از خلافت خلع كرده با شما بیعت مى كنیم حضرت در آن وقت صلاح در آن امر ندانسته امتناع از آن فرموده وایشان را به صبر امر فرمود تا انقضاء مدّت خلافت معاویه پس چون معاویه علیه اللّعنه در شب نیمه ماه رجب سال شصتم هجرى از دنیا رخت بر بست فرزندش یزید علیه اللّعنه به جاى او نشست و به اِعداد امر خلافت خود پرداخت نامه اى نوشت به ولید بن عتبة بن ابى سفیان كه از جانب معاویه حاكم مدینه بود به این مضمون كه: اى ولید! باید بیعت بگیرى از براى من از ابو عبداللَّه الحسین و عبداللَّه بن عمر (1018) و عبداللَّه بن زبیر و عبد الرحمن بن ابى بكر، و باید كار بر ایشان تنگ گیرى و عذر از ایشان قبول ننمائى و هر كدام از بیعت امتناع نماید سر از تن او برگیرى و به زودى براى من روانه دارى.
چون این نامه به ولید رسید مروان را طلبید و با او در این امر مشورت كرد. مروان گفت:كه تا ایشان از مردن معاویه خبر دار نشده اند به زودى ایشان را بطلب و بیعت از براى یزید از ایشان بگیر و هر كدام كه قبول بیعت نكند او را به قتل رسان. پس درآن شب ولیدایشان را طلب نمود و ایشان در آن وقت در روضه منوّره حضرت رسول (صلى الله علیه و آله) مجتمع بودند، چون پیغام ولید به ایشان رسید امام حسین(علیه السلام) فرمود كه چون به سراى خود باز شدم من دعوت ولید را اجابت خواهم كرد.
پیك ولید كه عمر بن عثمان بود برگشت عبد اللَّه زبیر گفت كه یا ابا عبد اللَّه! دعوت ولید در این وقت بى هنگام مى نماید و مرا پریشان خاطر ساخت در خاطر شما چه مى گذرد؟ حضرت فرمود: گمان مى كنم كه معاویه طاغیه مرده است و ولید ما را از براى بیعت یزید دعوت نموده. چون آن جماعت بر مكنون خاطر ولید مطّلع گردیدند عبداللَّه عمر و عبدالرّحمن بن ابى بكر گفتند كه ما به خانه هاى خود مى رویم و در به روى خود مى بندیم.
و ابن زبیر گفت كه من هرگز با یزید بیعت نخواهم كرد. حضرت امام حسین (علیه السلام) فرمود كه مرا چاره اى نیست جز رفتن به نزد ولید پس حضرت به سراى خویش تشریف برد و سى نفر از اهل بیت و موالى خود را طلبید و امر فرمود كه سلاح بر خود بستند وآنها را با خود برد و فرمود كه شما بر در خانه بنشینید و اگر صداى من بلند شود به خانه در آئید. پس حضرت داخل خانه شد چون وارد مجلس گردید دید كه مروان نیز در نزد ولید است پس حضرت نشست. ولید خبر مرگ معاویه را به حضرت داد آن جناب كلمه استرجاع گفت پس ولید نامه یزید را كه در باب گرفتن بیعت نوشته بود براى آن حضرت خواند، آن جناب فرمود: من گمان نمى كنم كه تو راضى شوى به آنكه من پنهان با یزید بیعت كنم بلكه خواهى خواست از من كه آشكارا در حضور مردم بیعت كنم كه مردم بدانند، ولید گفت: بلى چنین است.
حضرت فرمود: پس امشب تأخیر كن تا صبح تا ببینى رأى خود را در این امر. ولید گفت: برو خداوند با تو همراه تا آنكه در مجمع مردم ترا ملاقات نمائیم.
مروان به ولید گفت كه دست از او بر مدار اگر الحال از او بیعت نگیرى دیگر دست بر او نمى یابى مگر آنكه خون بسیار از جانِبَین ریخته شود اكنون دست بر او یافته اى او را رها مكن تا بیعت كند و اگرنه او را گردن بزن. حضرت از سخن آن پلید در غضب شد و فرمود كه یابن الزّرقاء! تو مرا خواهى كشت یا او، به خدا سوگند كه دروغ گفتى و تو و او هیچ یك قادر بر قتل من نیستید. پس رو كرد به ولید و فرمود: اى امیر! مائیم اهل بیت نبوّت و معدن رسالت و ملائكه در خانه ما آمد و شد مى كنند و خداوند ما را در آفرینش مقدّم داشت و ختام خاتمیّت بر ما گذاشت و یزید مردى است فاسق و شرابخوار و كشنده مردم به ناحقّ و علانیه به انواع فسوق و معاصى اقدام مى نماید و مثل من كسى با مثل او هرگز بیعت نمى كند و دیگر تا ترا ببینم گوئیم و شنویم. این را فرمود و بیرون آمد و با یاران خود به خانه مراجعت نمود و این واقعه درشب شنبه سه روز به آخر ماه رجب مانده بود، چون حضرت بیرون رفت مروان با ولید گفت كه سخن مرا نشنیدى به خدا سوگند دیگر دست بر او نخواهى یافت.
ولید گفت: واى بر تو! رأیى كه براى من پسندیده بودى موجب هلاكت دین و دنیاى من بود، به خدا سوگند كه راضى نیستم جمیع دنیا از من باشد و من در خون حسین (علیه السلام) داخل شوم، سُبحان اللَّه تو راضى مى شوى كه من حسین رابكشم براى آنكه گوید با یزید بیعت نكنم؛ به خدا قسم هر كه در خون او شریك شود او را در قیامت هیچ حسنه نباشد و نخواهد بود، مروان در ظاهر گفت كه اگر از براى این ملاحظه بود خوب كردى ولكن در دل رأى ولید را نپسندید . ولید در همان شب در بیعت ابن زبیر مبالغه نمود و او امتناع مى كرد تا آنكه درهمان شب از مدینه فرار نموده متوجّه مكّه شد چون ولید بر فرار او مطّلع شد مردى از بنى امیّه را با هشتاد سوار از پى او فرستاد چون از راه غیر متعارف رفته بود چندان كه او را طلب كردند نیافتند و برگشتند.
چون صبح شد حضرت امام حسین (علیه السلام) از خانه بیرون آمده و در بعضى از كوچه هاى مدینه مروان آن حضرت را ملا قات كرد و گفت: یا ابا عبداللَّه! من ترا نصیحت مى كنم مرا اطاعت كن و نصیحت مرا قبول فرما. حضرت فرمود: نصیحت تو چیست؟ گفت: من امر مى كنم ترا به بیعت یزید كه بیعت او بهتر است از براى دین و دنیاى تو!؟ حضرت فرمود: اِنّا لِلهِ وَ اِنّا اِلَیهِ راجِعُونَ وَ عَلَى اْلأِسْلامِ السَّلام...
كلمات حیرت انگیز مروان باعث این شد كه حضرت كلمه استرجاع بر زبان راند و فرمود: بر اسلام سلام باد هنگامى كه امّت مبتلا شدند به خلیفه اى مانند یزید و به تحقیق كه من شنیدم از جدّم رسول خدا (صلى الله علیه و آله) كه مى فرمود خلافت حرام است بر آل ابى سفیان و سخنان بسیار در میان حضرت و مروان جارى شد پس مروان گذشت از آن حضرت به حالت غضبان چون آخر روز شنبه شد باز ولید كسى به خدمت حضرت امام حسین (علیه السلام) فرستاد و در امر بیعت تأكید كرد حضرت فرمود: صبر كنید تا امشب اندیشه كنم و در همان شب كه شب یكشنبه دو روز به آخر رجب مانده بود متوجّه مكّه شد و چون عازم خروج از مدینه شد سر قبر جدّش پیغمبر و مادرش فاطمه و برادرش حسن (علیهم السلام) رفت و با آنها وداع كرد و با خود برداشت فرزندان خود و فرزندان برادر و برادران خود و تمام اهل بیت خود را مگر محمّد بن الحنفیه (رضى الله عنه) كه چون دانست كه آن حضرت عازم خروج است به خدمت آن حضرت آمد وگفت: اى برادر گرامى! تو عزیزترین خلقى نزد من و از همه كس به سوى من محبوب ترى و من آن كس نیستم كه نصیحت خود را از احدى دریغ دارم و تو سزاوارترى در باب آنچه صلاح شما دانم عرض كنم؛ زیرا كه تو ممازجى با اصل من و نفس من و جسم من و جان من و توئى امروز سند و سیّد اهل بیت و تو آن كسى كه طاعتت بر من واجب است؛ چه آنكه خداوند ترا برگزیده است و در شمار سادات بهشت مقررّ داشته است.
اى برادر من، صلاح شما را چنین مى دانم كه از بیعت یزید كناره جوئى و از بلاد و شهرهائى كه درتحت فرمان او است دورى گزینى و به بادیه ملحق شوى و رسولان به سوى مردم بفرستى و ایشان را به بیعت خویش دعوت نمائى پس اگر بیعت تو را اختیار نمایند خدا را حمد كنى و اگر با غیر تو بیعت كردند به این دین و عقل تو نكاهد و به مروّت و فضل تو كاهش نرسد. همانا من مى ترسم بر تو كه داخل یكى از بلاد شوى و اهل آن مختلف الكلمه شوند گروهى با تو و طایفه اى مخالف تو باشند و كار به جدال و قتال منتهى شود آن وقت اوّل كس توئى كه هدف تیر و نشان شمشیر شوى و خون تو كه بهترین مردمى از جهت نفس و از قبل پدر و مادر ضایع شود و اهل بیت شریف، ذلیل و خوار شوند. حضرت فرمود كه اى برادر، پس به كجا سفر كنم؟ گفت: برو به مكّه و در همانجا قرار گیر و اگر اهل مكّه با تو شیوه بى وفائى مسلوك دارند متوجّه بلاد یمن شو كه اهل آن بلاد شیعیان پدر و جّد تواَند و دلهاى رحیم و عزمهاى صمیم دارند و بلاد ایشان گشاده است و اگر در آنجا نیز كار تو استقامت نیابد متوجّه كوهستانها و ریگستانها و درّه ها شو و پیوسته از جائى به جائى منتقل شو تا ببینى كه عاقبت كار مردم به كجا منتهى شود.
حضرت فرمود كه اى برادر هر آینه نصیحت و مهربانى كردى و امید دارم كه رأیت محكم و متین باشد و موافق بعضى روایات پس محمّد بن حنفیّه سخن را قطع كرد و بسیار گریست و آن امام مظلوم نیز گریست پس فرمود كه اى برادر، خدا ترا جزاى خیر دهد نصیحت كردى و خیرخواهى نمودى اكنون عازم مكّه معظّمه گردیده ام و مهیّاى این سفر شده ام و برادران و فرزندان برادران و شیعیان خود را با خود مى برم و اگر تو خواهى در مدینه باش و دیده بان و عین من باش و آنچه سانح شود به من بنویس. پس آن حضرت دوات و قلم طلبیده وصیّت نامه نوشت و آن را در هم پیچیده و مهر كرد و به دست او داد و درآن میان شب روانه شد. (1019)
و موافق روایت شیخ مفید در وقت بیرون رفتن از مدینه این آیه را آن حضرت تلاوت نمود كه در بیان قصّه بیرون رفتن حضرت موسى است از ترس فرعون به سوى مَدْیَن.
«فَخَرَجَ مِنْها خآئَفاً یَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنی مِنَ الْقَوْم الظّالِمینَ»؛(1020)
یعنى پس بیرون رفت از شهر در حالتى كه ترسان و مترقَب رسیدن دشمنان بود گفت پروردگارا نجات بخش مرا از گروه ستمكاران. و از راه متعارف آن حضرت روانه شد پس اهل بیت آن حضرت گفتند كه مناسب آن است كه از بیراهه تشریف ببرید چنانكه ابن زبیر رفت تا آنكه اگر كسى به طلب شما بیاید شما را در نیابد، حضرت فرمود كه من از راه راست به در نمى روم تا حق تعالى آنچه خواهد میان من و ایشان حكم كند.(1021)
و از جناب سكینه (علیها السلام) مروى است كه فرمود وقتى ما از مدینه بیرون شدیم هیچ اهل بیتى از ما اهل بیت رسول خدا (صلى الله علیه و آله) ترسان و هراسان تر نبود.
از حضرت امام محمّد باقر (علیه السلام) روایت است كه چون حضرت امام حسین (علیه السلام) اراده نمود كه از مدینه طیّبه بیرون رود مخدّرات و زنهاى بنى عبدالمطّلب از عزیمت آن حضرت آگهى یافتند پس به خدمت آن حضرت شتافتند و صدا را به نوحه و زارى بلند كردند تا آن كه آن حضرت در میان ایشان عبور فرمود وایشان را قسم داد كه صداهاى خود را از گریه و نوحه ساكت كنند وصبر پیش آورند. آن محنت زدگان جگر سوخته گفتند: پس ما نوحه وزارى را براى چه روزبگذاریم به خدا سوگند كه این زمان نزد ما مانند روزى است كه حضرت رسول (صلى الله علیه و آله) ازدنیا رفت ومثل روزى است كه امیرالمؤمنین (علیه السلام) وفاطمه(علیها السلام) ورقّیه وزینب وامّ كلثوم دختران پیغمبر از دنیا رفتند، خدا جان مارا فداى تو گرداند اى محبوب قلوب مؤمنان واى یادگار بزرگواران ، پس یكى ازعمّه هاى آن حضرت آمد وشیون كرد و گفت: گواهى مى دهم اى نور دیده من كه دراین وقت شنیدم كه جنّیان برتو نوحه مى كردند و مى گفتند:
وَاِنَ قَتیلَ الطَّفّ مِنْ آلِ هاشِمٍ ----- اَذَلُّ رقابًا مِنْ قُریْشٍ فَذَلَّتِ (1022)
و موافق روایت قطب راوندى و دیگران، امّ سلمه زوجه طاهره حضرت رسالت(صلى الله علیه و آله) دروقت خروج آن حضرت به نزد آن جناب آمد عرض كرد:اى فرزند، مرا اندوهناك مگردان به بیرون رفتن به سوى عراق ؛ زیرا كه من شنیدم ازجدّبزرگوار تو كه مى فرمود كه فرزند دلبند من حسین در زمین عراق كشته خواهد شد در زمینى كه آن راكربلا گویند. حضرت فرمود كه اى مادر به خدا سوگند كه من نیز این مطلب رامى دانم ومن لامحاله باید كشته شوم و مرا از رفتن چاره اى نیست و به فرموده خدا عمل مى نمایم، به خدا قسم كه مى دانم درچه روزى كشته خواهم شد و مى شناسم كشنده خود را و مى دانم آن بقعه را كه در آن مدفون خواهم شد و مى شناسم آنان را كه با من كشته مى شوند از اهل بیت و خویشان و شیعیان خودم واگر خواهى اى مادر به تو بنمایم جائى راكه در آن كشته و مدفون خواهم گردید.
پس آن حضرت به جانب كربلا اشاره فرمود به اعجاز آن حضرت زمینها پست شد وزمین كربلانمودار گشت وامّ سلمه محلّ شهادت آن حضرت راومضجع ومدفن او را و لشكرگاه او را بدید و هاى هاى بگریست .
پس حضرت فرمود:كه اى مادر! خداوند مقدّر فرموده و خواسته مرا ببیند كه من به جور و ستم شهید گردم و اهل بیت و زنان و جماعت مرا متفّرق و پراكنده دیدار كند و اطفال مرا مذبوح و اسیر در غُل و زنجیر نظاره فرماید در حالتى كه ایشان استغاثه كنند و هیچ ناصرى و معینى نیابند.
پس فرمود: اى مادر! قَسَم به خدا من چنین كشته خواهم شد اگر چه به سوى عراق نروم نیز مرا خواهند كشت. آنگاه امّ سلمه گفت كه در نزد من تربتى است كه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) مرا داده است و اینك در شیشه آن را ضبط كردم. پس حضرت امام حسین (علیه السلام) دست فراز كرد و كفى از خاك كربلا بر گرفت و به امّ سلمه داد و فرمود: اى مادر! این خاك را نیز با تربتى كه جدّم به تو داده ضبط كن و در هر هنگامى كه این هر دو خاك خون شود بدان كه مرا در كربلا شهید كرده اند.
علاّمه مجلسى (رضى الله عنه) در «جلاء» فرموده و به سند معتبر از حضرت صادق (علیه السلام) روایت كرده اند (شیخ مفید و دیگران) كه چون حضرت سیّدالشّهدا (علیه السلام) از مدینه معلّى بیرون رفت فوجهاى بسیار از ملائكه با علامتهاى محاربه و نیزه ها در دست و بر اسبهاى بهشت سوار، بر سر راه آن حضرت آمدند و سلام كردند و گفتند: اى حجّت خدا بر جمیع خلایق بعد از جدّ و پدر و برادر خود، به درستى كه حقّ تعالى جدّ ترا در مواطن بسیار به ما مَدَد و یارى كرد اكنون ما را به یارى تو فرستاده است. حضرت فرمود: وعده گاه ما و شما آن موضعى است كه حقّ تعالى براى شهادت و دفن من مقرّر فرموده است، و آن كربلا است، چون به آن بقعه شریفه برسم به نزد من آئید، ملائكه گفتند: اى حجّت خدا! هر حكمى كه خواهى بفرما كه ما اطاعت مى كنیم و اگر از دشمنى مى ترسى ما همراه توئیم و دفع ضرر ایشان از تو مى كنیم حضرت فرمود كه ایشان ضررى به من نمى توانند رسانید تا به محل شهادت خود برسم، پس افواج بى شمار از مسلمانان جنّیان ظاهر شده چون به خدمت آن حضرت آمدند گفتند: اى سیّد و بزرگ ما، ما شیعیان و یاوران توئیم آنچه خواهى در باب دشمنان خود و غیر آن بفرما تا ما اطاعت كنیم و اگر بفرمائى جمیع دشمنان ترا در همین ساعت هلاك كنیم بى آنكه خود تعبى بكشى و حركتى بكنى به عمل آوریم ؛ حضرت ایشان را دعا كرد و فرمود: مگر نخوانده اید این آیه را: اَیْنَما تَكوُنُوا یُدرِكْكُمُ اْلَمْوتُ وَلَوْكُنْتُمْ فی بُروُج مُشَیَّدَةٍ. در قرآن كه حقّ تعالى بر جدّمن فرستاد.
یعنى در هر جا باشید در مى یابد شما را مرگ و هر چند بوده باشید در قلعه هاى محكم.
و باز فرموده است:قُلْ لَوْ كُنْتُم فی بُیُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَذینَ كُتِبَ عَلَیْهِمُ اْلقَتْلُ اِلى مَضاجِعِهم؛
یعنى بگو اى محمّد به منافقان كه اگر مى بودید در خانه هاى خود البتّه بیرون مى آمدند آنها كه برایشان كشته شدن نوشته شده بود به سوى محلّ كشته شدن و استراحت ایشان ،اگر من توقّف نمایم و بیرون نروم به جهاد به كه امتحان خواهند كرد این خلق گمراه را و به چه چیز ممتحن خواهند كرد این گروه تباه را و كه ساكن خواهد شد درقبر دركربلا كه حقّ تعالى بر گزیده است آن را در روزى كه زمین راپهن كرده است و آن مكان شریف را پناه شیعیان من گردانیده و بازگشت به سوى آن بقعه مقدّسه راموجب ایمنى دنیا و آخرت ایشان ساخته ولیكن به نزد من آئید در روز عاشوراء كه در آخر آن روز من شهید خواهم شد در كربلا در وقتى كه احدى از اهل بیت من نمانده باشد كه قصد كشتن او نمایند و سر مرا براى یزید پلید ببرند. پس جنّیان گفتند كه اى حبیب خدا، اگر نه آن بود كه اطاعت امر تو واجب است ومخالفت تو ما راجایز نیست هرآینه مى كشتیم جمیع دشمنان تراپیش از آنكه به تو برسند. حضرت فرمود كه به خدا سوگند كه قدرت ما بر ایشان زیاده از قدرت شما است ولیكن مى خواهیم كه حجّت خدا را بر خلق تمام كنیم وقضاى حقّ تعالى را انقیاد نمائیم .(1023)
شیخ ممجّد آقاى حاجى میرزا محمّد قمى صاحب (اربعین حسینیه) دراین مقام فرمود:
گفت من با این گروه بد ستیز ----- دادخواهى دارم اندر رستخیز
كربلا گردیده قربانگاه من ----- هست هفتاد ودوتن همراه من
بقعه من كعبه اهل دل است ----- مر گروه شیعیان را معقل است
گربمانم من به جاى خویشتن ----- پس كه مدفون گردد اندر قبر من
تاپناه خیل زَوّ اران شود ----- شافع جرم گنهكاران شود
امتحان مردم برگشته خو ----- كى شود گر من گریزم از عدو
موعد من با شما در كربلا است ----- روزعاشورا كه روز ابتلا است

فصل دوم :در ورود آن حضرت به مكّه و آمدن نامه هاى اهل كوفه

در سابق گذشت كه خروج سیّد الشّهداء (علیه السلام) از مدینه در شب یكشنبه دو روز به آخر رجب مانده بود. پس بدان كه آن حضرت در شب جمعه كه سوم ماه شعبان بود وارد مكّه معظّمه شد و چون داخل مكّه شد به این آیه مباركه تمثّل جست: «وَ لَمّا تَوَجَّهَ تِلْقآءَ مَدْیَنَ قالَ عَسى رَبّى اَنْ یَهْدِیَنی سَوآءَ السَّبیل»؛(1024)
یعنى چون حضرت موسى (علیه السلام) متوجّه شهر مدین شد گفت: امید است كه پرودگار من هدایت كند مرا به راه راست كه مرا به مقصود برساند.
واز آن سوى چون ولید بن عتبه والى مدینه بدانست كه امام حسین (علیه السلام) نیز به جانب مكّه شتافت كسى به طلب عبداللَّه بن عمر فرستاد كه حاضر شود براى یزید بیعت كند، عبداللّه در پاسخ گفت: چون دیگران تقدیم بیعت كردند من نیز متابعت خواهم كرد، چون ولید در بیعت ابن عمر نگران سود و زیانى نبود مصلحت بتوانى دید و او را به حال خود گذاشت، عبداللّه بن عمر نیز طریق مكّه پیش داشت.
و بالجمله؛ چون اهل مكّه و جمعى كه از اطراف به عمره آمده بودند خبر قدوم مسرّت لزوم حضرت حسین (علیه السلام) را شنیدند، به خدمت آن جناب مبادرت نمودند و هر صبح و شام به ملازمت آن حضرت مى شتافتند و عبداللّه بن زبیر در آن وقت رحل اقامت به مكّه افكنده بود و ملازمت كعبه نموده بود و پیوسته براى فریب دادن مردم در جانب كعبه ایستاده مشغول به نماز بود و اكثر روزها بلكه در هر دو روز یك دفعه به خدمت آن حضرت مى رسید ولكن بودن آن حضرت در مكّه بر او گران مى نمود؛ زیرا مى دانست كه تا آن حضرت در مكّه است كسى از اهل حجاز با او بیعت نخواهد كرد.
و چون خبر وفات معاویه به كوفه رسید و كوفیان از فوت او مطّلع شدند و خبر امتناع امام حسین (علیه السلام) و ابن زبیر از بیعت یزید و رفتن ایشان به مكّه به آنها رسید شیعیان كوفه در منزل سلیمان بن صُرد خزاعى جمع شدند و حمد و ثناى الهى اداكردند و در باب فوت معاویه و بیعت یزید سخن گفتند، سلیمان گفت كه اى جماعت شیعه! همانا بدانید كه معاویه ستمكاره رخت بربست و یزید شرابخواره به جاى او نشست و حضرت امام حسین (علیه السلام) سر از بیعت او بر تافت و به جانب مكّه معظّمه شتافت و شما شیعیان او و از پیش شیعه پدر بزرگوار او بوده اید پس اگر مى دانید كه او را یارى خواهید كرد و با دشمنان او جهاد خواهید نمود نامه به سوى او نویسید و او را طلب نمائید، و اگر ضعف و جُبْن بر شما غالب است و در یارى او سستى خواهید ورزید و آنچه شرط نیك خواهى و متابعت است به عمل نخواهید آورد او را فریب ندهید و در مهلكه اش نیفكنید. ایشان گفتند كه اگر حضرت او به سوى ما بیاید همگى به دست ارادت با او بیعت خواهیم كرد، و در یارى او با دشمنانش جان فشانیها به ظهور خواهیم رسانید. پس كاغذى به اسم سلیمان بن صُرد و مُسَیّب بن نَجَبَه (1025) و رفاعة بن شدّاد بجَلى (1026) و حبیب بن مظاهر(رضى الله عنه) و سایر شیعیان به سوى او نوشتند و در آن نامه بعد از حمد و ثنا، بیان هلاكت معاویه درج كردند كه یابن رسول اللّه! ما در این وقت امام و پیشوایى نداریم به سوى ما توجّه نما و به شهر ما قدم رنجه فرما تا آنكه شاید از بركت جناب شما حقّ تعالى حقّ را بر ما ظاهر گرداند و نعمان بن بشیر حاكم كوفه در قصر الإماره در نهایت ذلّت نشسته و خود را امیر جماعت دانسته لكن ما او را امیر نمى دانیم و به امارت نمى خوانیم و به نماز جمعه او حاضر نمى شویم و در عید با او به جهت نماز بیرون نمى رویم، و اگر خبر به ما رسد كه حضرت تو متوجّه این صوب گردیده او را از كوفه بیرون مى كنیم تا به اهل شام ملحق گردد والسلام.
پس آن نامه را با عبداللّه بن مِسْمعَ همدانى و عبداللّه بن وال به خدمت آن زبده اهلبیت عِصمت و جلال فرستادند و مبالغه كردند كه ایشان آن نامه را با نهایت سرعت به خدمت آن حضرت برسانند، پس ایشان به قدم عجل و شتاب راه در نور دیدند تا دهم ماه رمضان به مكّه معظّمه رسیدند و نامه كوفیان را به خدمت آن امام معظّم رسانیدند.
مردم كوفه بعد از دو روز از فرستادن آن قاصدان، قیس بن مُسْهِر صیداوى و عبداللَّه بن شدّاد و عُمارَةبْنِ سلولى را به سوى آن حضرت فرستادند بانامه هاى بسیار كه قریب به صد و پنجاه نامه باشد كه هر نامه اى از آن را عظماى اهل كوفه از یك كس و دو كس و سه و چهار كس نوشته بودند، و دیگر باره صنادید كوفه بعد از دو روز هانى بن هانى سبیعى و سعیدبن عبداللَّه حنفى را به خدمت آن حضرت روان داشتند با نامه اى كه در آن این مضمون را نوشتند:
بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم؛ این عریضه اى است به خدمت حسین بن على (علیه السلام) از شیعیان و فدویان آن حضرت.
امّا بعد، به زودى خود را به دوستان و هوا خواهان خود برسان كه همه مردم این ولایت منتظر قدوم مسّرت لزوم تواند و به غیر تو نظر ندارند البتّه البتّه شتاب فرموده و به تعجیل تمام خود را به این مشتاقان مستهام برسان والسّلام.
پس شَبَث بن رِبعْى و حَجّارْبْنِ اَبْجَرْ و یزید بن حارث بن رُوَیْم وعُرْوةبن قیس و عمروبن حَجّاج زبیدى و محمّدبن عمروتیمى نامه اى نوشتند به این مضمون:
امّا بعد؛ صحراها سبز شده و میوها رسیده پس اگر مشیّت حضرت تو تعلّق گیرد به سوى ما بیا كه لشكر بسیارى از براى یارى تو حاضرند و شب و روز به انتظار مقدم شریف تو به سر مى برند والسلام.
و پیوسته این نامه ها به آن حضرت مى رسید تا آنكه در یك روز ششصد نامه از آن بى وفایان به آن حضرت رسید و آن جناب تأمّل مى نمود و جواب ایشان را نمى نوشت تا آنكه جمع شد نزد آن حضرت دوازده هزار نامه.(1027)

فصل سوّم :در فرستادن آن حضرت سیّد جلیل مسلم بن عقیل را به جانب كوفه

و فرستادن نامه اى با رسول دیگر به اشراف بصره
چون رُسُل ورَسائل كوفیان بى وفا از حّدگذشت تاآنكه دوازده هزار نامه نزد حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) جمع شد لاجرم آن جناب نامه اى به این مضمون در جواب آنها نگاشت :
بسم الله الرحمن الرحیم
این نامه اى است از حسین بْن على به سوى گروه مسلمانان و مؤمنان كوفیان
اَمّا بعد؛ به درستى كه هانى و سعید آخر كس بودند از فرستادگان شمابرسیدند و مكاتیب شما را برسانیدند بعداز آنكه رسولان بسیار و نامه هاى بى شمار از شماها به من رسیده بود و برمضامین همه آنها اطلاع یافتم وحاصل جمیع آنها این بود:كه ماامامى نداریم به زودى به نزد مابیا شاید كه حقّ تعالى ما رابه بركت تو برحقّ وهدایت مجتمع گرداند.
اینك به سوى شما فرستادم برادر وپسر عّم وثقه اهل بیت خویش مُسلم بن عقیل را پس اگر بنویسد به سوى من كه مجتمع شده است رأى عُقَلاء ودانایان واشراف شما بر آنچه در نامه هادرج كرده بودید،همانا من به زودى به سوى شما خواهم آمد ان شاءاللّه ،پس قَسَم به جان خودم كه امام نیست مگر آن كسى كه حكم كند درمیان مردم به كتاب خدا وقیام نماید در میان مردم به عدالت وقدم از جّاده شریعت مقدّسه بیرون نگذارد ومردم را بردین حقّ مستقیم دارد،والسلام.
پس مسلم بن عقیل پسر عّم خویش راكه به وفور عقل وعلم وتدبیر و صلاح و سدادو شجاعت ممتاز بود. طلبید وبراى بیعت گرفتن از اهل كوفه باقیس بن مسهر صیداوى و عمارة بن عبداللَّه سلولى وعبدالرّحمن بن عبداللَّه اَرْحبى متوجّه آن صوب گردانید وامر كرد اورابه تقوى وپرهیزكارى وكتمان امر خویش از مخالفان و حُسن تدبیر ولطف ومدارا وفرمود كه اگر اهل كوفه بربیعت من اتفاق نمایند، حقیقت حال را براى من بنویس ،پس مسلم آن حضرت را وداع كرده ازمكّه بیرون شد.
سیّدبن طاوس و شیخ بن نما و دیگران نوشته اند كه حضرت امام حسین (علیه السلام) نامه نوشت به مشایخ واشراف بصره كه از جمله احنف بن قیس ومنذربن جارود ویزیدبن مسعود نهشلى وقیس بن هیثم (1028)بودند،بدین مضمون :
بسم اللَّه ارحمن الرحیم این نامه اى است از حسین بن على بن ابى طالب.
امّا بعد؛ همانا خداوند تبارك وتعالى محمّد مصطفى (صلى الله علیه و آله)رابه نبوّت و رسالت بر گزید تا مردمان را بذل نصیحت فرمود و ابلاغ رسالت پروردگار خود نمود آنگاه حقّ تعالى او را تكرّماً به سوى خود مقبوض داشت و بعد از آن اهل بیت آن حضرت به مقام او اَحَقّ واَوْلى بودند ولكن جماعتى بر ماغلبه كردند وحقّ مارا به دست گرفتند و ما به جهت آنكه فتنه انگیخته نشود و خونها ریخته نگردد خاموش نشستیم اكنون این نامه را به سوى شما نوشتم وشما را به سوى خدا و رسول مى خوانم پس به درستى كه شریعت نابود گشت وسنّت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) بر طرف شد،اگر اجابت كنید دعوت مرا واطاعت كنید فرمان مرا شما را از طریق ضلالت بگردانم وبه راه راست هدایت نمایم والسلام.
پس آن نامه را به مردى از موالیان خودسلیمان نام كه مُكّنى به ابو رزین بود سپرد كه به تعجیل تمام به صنادید بصره رساند، سلیمان چون نامه آن حضرت را به اشراف بصره رسانید از مضمون آن آگهى یافتند وشادمان شدند .
پس یزید بن مسعود نهشلى مردم بنى تمیم و جماعت بنى حنظله وگروه بنى سعد را طلب فرمود چون همگى حاضر شدند گفت: اى بنى تمیم !چگونه است مكانت و منزلت من در میان شما ؟گفتندبه به ! از براى مرتبت تو به خدا سوگند كه تو پشت وپشتوان مائى وهامه فخر وشرف ومركز عزّ وعلائى ودرشرف ومكانت بر همه پیشى گرفته اى ،یزید بن مسعود گفت: همانا من شما را انجمن ساختم تا با شما مشورتى كنم واز شما استعانتى جویم ،گفتند:ما هیچ دقیقه از نصیحت تو فرو نگذاریم وآنچه صلاح است در میان آریم اكنون هرچه خواهى بگوى تا بشنویم. گفت دانسته باشید كه معاویه هلاك گشته ورشته جوربگسیخت و قواعد ظلم وستم فرو ریخت ومعاویه پیش ازآنكه بمیرد براى پسرش بیعت گرفت و چنان دانست كه این كار بر یزید راست آید و بنیان خلافت او محكم گردد و هیهات از این اندیشه محال كه صورت بندد جز به خواب و خیال وبا این همه یزید شرابخوار فاجر درمیان است دعوى دار خلافت وآرزومند امارت است وحال آنكه از حلیه حلم برى و از زینت علم عرى است ،سوگند به خدا كه قتال با اواز جهاد با مشركین افضل است .
هان اى جماعت !حسین بن على پسر رسول خدا است (صلى الله علیه و آله) با شرافت اصل وحصافت عقل او را فضلى است از هندسه صفت بیرون وعلمى است از اندازه جهت افزون، او را به خلافت سلام كنید،یعنى محكم دست بیعت با او فرادهید كه با رسول خدا(صلى الله علیه و آله) قرابت دارد وعاِلم به سُنَن واحكام است ،صغیر راعطوفت كند وكبیر را ملاطفت فرماید ،و چه بسیار گرامى است رعّیت را رعایت او وامّت را امامت او لاجرم خداوند اورا بر خلق حجّت فرستاد وموعظت او را ابلاغ داد.
هان اى مردم! ملاحظه كنید تا كوركورانه از نور حقّ به یك سوى خیمه نزنید و خویشتن را در وادى ضلالت و باطل نیفكنید، همانا صخر بن قیس یعنى احنف در یوم جمل از ركاب امیرالمؤمنین (علیه السلام) تقاعد ورزید و شما را آلایش خذلان داد، اكنون آن آلودگى را به نصرت پسر رسول خدا (صلى الله علیه و آله) بشوئید.
سوگند به خداى كه هر كه از نصرت آن حضرت مسامحت آغازد خداوند او را در چاه مذلّت اندازد و ذلّت او در عترت و عشیرت او به وراثت سرایت كند و اینك من زره مبارزت در بر كرده ام و جوشن مشاجرت بر خود پوشیده ام، و بدانید آن كس كه كشته نشود هم سرانجام جان دهد و آن كس كه از مرگ بگریزد عاقبت به چنگ او گرفتار آید، خداوند شما را رحمت كند مرا پاسخ دهید و جواب نیكو در میان آرید. نخست بنوحنظله بانگ برداشتند و گفتند: یا ابا خالد! ما خدنگهاى كنایه توئیم و رزم آزمودگان عشیرت توئیم اگر ما از كمان گشاد دهى بر نشان زنیم و اگر بر قتال فرمائى نصرت كنیم چون به دریاى آتش زنى واپس نمانیم، و چند كه سیلاب بلا بر تو روى كند روى نگردانیم با شمشیرهاى خود به نصرت تو بپردازیم و جان و تن را در پیش تو سپر سازیم.
آنگاه بنوسعد بن یزید ندا در دادند كه یا ابا خالد! ما هیچ چیز را مبغوضتر از مخالفت تو ندانیم و بیرون تو گام نزنیم، همانا صخر بن قیس ما را به ترك قتال مأمور ساخت و هنر ما در ما مستور ماند، اكنون ما را لحظه اى مهلت ده تا با یكدیگر مشاورت كنیم پس از آن صورت حال را به عرض رسانیم. از پس ایشان بنو عامر بن تمیم آغاز سخن كردند و گفتند:یا ابا خالد! ما فرزندان پدران توئیم و خویشان و هم سوگندان توئیم، ما خشنود نگردیم از آنچه كه ترا به غضب آرد و ما رحل اقامت نیفكنیم آنجا كه میل تو روى به كوچ و سفر آورد دعوت ترا حاضر اجابتیم و فرمان ترا ساخته اطاعتیم.
ابو خالد گفت: اى بنو سعد! اگر گفتار شما با كردار شما راست آید خداوند همواره شما را محفوظ دارد و به نصرت خود محفوظ فرماید.
ابو خالد چون برمكنون خاطر آن جماعت اطّلاع یافت نامه اى براى جناب امام حسین (علیه السلام) بدین منوال نوشت:
بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم امّا بعد؛ پس به تحقیق كه نامه شما به من رسید و بر مضمون آن آگهى یافتم و دانستم كه مرا به سوى اطاعت خود خواندى و به یارى خویش طلب فرمودى، همانا خداوند تعالى خالى نگذارد جهان را از عالمى كه كار به نیكوئى كند و دلیلى كه به راه رشاد هدایت فرماید و شما حجّت خدائید بر خلق، و امان و امانت او در روى زمین، و شما شاخه هاى زیتونه احمدیّه اید و آن درخت را اصل رسول خدا (صلى الله علیه و آله) و فرع شمائیداكنون به فال نیك به سوى ما سفر كن كه من گردن بنى تمیم را در خدمت تو خاضع داشتم و چنان در طاعت و متابعت تو شایق گماشتم كه شتر تشنه مرآبگاه را، و قلاّده طاعت ترا در گردن بنى سعد انداختم و گردن ایشان را براى خدمت تو نرم و ذلیل ساختم و به زلال نصیحت ساحت ایشان را كه آلایش تقاعد و توانى در خدمت داشت بشستم و پاك و صافى ساختم.
چون این نامه به حضرت حسین (علیه السلام) رسید فرمود: خداوند در روز دهشت ایمن دارد و در روز تشنه كامى سیراب فرماید.امّا احنف بن قیس او نیز حضرت را به این نمط نامه كرد: «اَمّا بعد ؛ فَاصْبِرْ فَاِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَّقٌ وَ لا یَسْتَخِفَنَّكَ اَلذَّینَ لا یُوقنوُنَ»(1029)
از ایراد این آیه مباركه به كنایت اشارتى از بى وفائى اهل كوفه به عرض رسانید.امّا چون نامه امام حسین (علیه السلام) به منذربن جارود رسید بترسید كه مبادا این مكاتبت از مكیدتهاى عبیداللَّه بن زیاد باشد و همى خواهد اندیشه هاى مردم را باز داند و هر كس را به كیفر عمل خود رساند و دختر منذر كه «بحریّه» نام داشت نیز در حباله نكاح عبیداللَّه بود، لاجرم منذر آن مكتوب را با رسول آن حضرت به نزد ابن زیاد آورد و چون ابن زیاد آن مكتوب را قرائت كرد امر كرد كه رسول آن حضرت را گردن زدند و بعضى گفته اند كه به داركشید.
و این رسول همان ابو رزین سلیمان مولاى آن حضرت بوده كه جلالت شأنش بسیار بلكه شیخ ما در كتاب «لؤلؤ و مرجان» به مراتب عدیده رتبه او را از هانى بن عروه مقدم گرفته (1030) و چون ابن زیاد از قتل او بپرداخت بالاى منبر رفت و مردم بصره را به تهدید و تهویل تنبیهى بلیغ نمود و برادرش عثمان بن زیاد را جاى خود گذاشت و خود به جانب كوفه شتافت.
و بالجمله مردم بصره وقتى تجهیز لشكر كردند كه در كربلا به نصرت امام حسین(علیه السلام) حاضر شوند ایشان را آگهى رسید كه آن حضرت را شهید كردند، لاجرم بار بگشودند و به مصیبت و سوگوارى بنشستند.(1031)