منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

فصل اول :در ولادت با سعادت حضرت سیّد الشّهداء(علیه السلام)

مشهور آن است كه ولادت آن حضرت در مدینه در سوم ماه شعبان بوده، وشیخ طوسى (رضى الله عنه) روایت كرده كه بیرون آمد توقیع شریف به سوى قاسم بن عَلاءِ همدانى وكیل امام حسن عسكرى (علیه السلام) كه مولاى ما حضرت حسین (علیه السلام) در روز پنجشنبه سوّم ماه شعبان متولّد شده، پس آن روز را روزه دار و این دعا را بخوان:«اَللّهَمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِحَقِ الْمَوْلوُدِ فى هذَا الْیَوْم (956)...» و ابن شهر آشوب(رضى الله عنه) ذكر كرده كه ولادت آن حضرت بعد از ده ماه و بیست روز از ولادت برادرش امام حسن (علیه السلام) بوده و آن روز سه شنبه یا پنجشنبه پنجم ماه شعبان سال چهارم از هجرت بوده، و فرموده روایت شده كه ما بین آن حضرت و برادرش فاصله نبوده،مگر به قدر مدّت حمل و مدّت حمل،شش ماه بوده است (957). و سیّد بن طاوس و شیخ ابن نما و شیخ مفید در«ارشاد»نیز ولادت آن حضرت را در پنجم شعبان ذكر فرموده اند،(958)و شیخ مفید در«مقنعه» و شیخ در «تهذیب» و شهید در «دروس»،آخر ماه ربیع الاوّل ذكر فرموده اند،(959) و به این قول درست مى شود روایت «كافى» ازحضرت صادق(علیه السلام) كه ما بین حسن و حُسین (علیهماالسلام) طُهرى فاصله شده و ما بین میلاد آن دو بزرگوار شش ماه و ده روز واقع شده (960)واللَّه العالِم. و بالجمله؛ اختلاف بسیار در باب روز ولادت آن حضرت است

امّا كیفیت ولادت آن جناب

شیخ طوسى(رضى الله عنه) و دیگران به سند معتبر از حضرت امام رضا (علیه السلام) نقل كرده اند كه چون حضرت امام حسین(علیه السلام) متولد شد، حضرت رسول (صلى الله علیه و آله) اَسْماء بنت عُمَیْس را فرمود كه بیاور فرزند مرا اى اَسْماء، اَسْماء گفت: آن حضرت را در جامه سفیدى پیچیده به خدمت حضرت رسالت (صلى الله علیه و آله) بردم، حضرت او را گرفت و در دامن گذاشت و در گوش راست او اذان و در گوش چپش اقامه گفت، پس جبرئیل نازل شد و گفت: حق تعالى ترا سلام مى رساند ومى فرماید كه چون على (علیه السلام) نسبت به تو به منزله هارون است نسبت به موسى (علیه السلام) پس او را به اسم پسر كوچك هارون نام كن كه شبیر است و چون لغت تو عربى است او را حسین نام كن. پس حضرت رسول (صلى الله علیه و آله) او را بوسید وگریست و فرمود كه ترا مصیبتى عظیم در پیش است خداوندا! لعنت كن كشنده او را پس فرمود كه اَسْماء،این خبر را به فاطمه مگو. چون روز هفتم شد حضرت رسول (صلى الله علیه و آله) فرمود كه بیاور فرزند مرا، چون او را به نزد آن حضرت بردم گوسفند سیاه وسفیدى از براى او عقیقه كرد یك رانش را به قابله داد و سرش را تراشید و به وزن موى سرش نقره تصدّق كرد و خلوق بر سرش مالید، پس او رابر دامن خود گذاشت و فرمود:اى ابا عبداللّه! چه بسیار گران است بر من كشته شدن تو، پس بسیار گریست. اَسماء گفت: پدر و مادرم فداى تو باد این چه خبر است كه در روز اوّل ولادت گفتى و امروز نیز مى فرمائى و گریه مى كنى؟! حضرت فرمود: كه مى گریم بر این فرزند دلبند خود كه گروهى كافر ستمكار از بنى امیّه او را خواهند كشت، خدا نرساند به ایشان شفاعت مرا، خواهد كشت او را مردى كه رخنه در دین من خواهد كرد و به خداوند عظیم كافر خواهد شد، پس گفت: خداوندا! سئوال مى كنم از تو در حقّ این دو فرزندم آنچه راكه سئوال كرد ابراهیم در حقّ ذُریّت خود، خداوندا! تو دوست دار ایشان را و دوست دار هر كه دوست مى دارد ایشان را و لعنت كن هر كه ایشان را دشمن دارد لعنتى چندان كه آسمان و زمین پر شود.(961)
شیخ صدوق و ابن قولویه و دیگران از حضرت صادق (علیه السلام) روایت كرده اند كه چون حضرت امام حسین (علیه السلام) متولّد شد حقّ تعالى جبرئیل را امر فرمود كه نازل شود با هزار ملك براى آنكه تهنیت گوید حضرت رسول (صلى الله علیه و آله) را از جانب خداوند و از جانب خود، چون جبرئیل نازل مى شد گذشت در جزیره اى از جزیره هاى دریا، به ملكى كه او را «فطرس» مى گفتند و از حاملان عرش الهى بود.وقتى حق تعالى او را امرى فرموده بود و او كندى كرده بود پس حقّ تعالى بالش را در هم شكسته بود و او را در آن جزیره انداخته بود پس فطرس هفتصد سال در آنجا عبادت حق تعالى كرد تا روزى كه حضرت امام حسین (علیه السلام) متولّد شد.
و به روایتى دیگر حقّ تعالى او را مخیّر گردانید میان عذاب دنیا و آخرت، او عذاب دنیا را اختیار كرد پس حقّ تعالى او را معلّق گردانید به مژگانهاى هر دو چشم در آن جزیره و هیچ حیوانى در آنجا عبور نمى كرد و پیوسته از زیر او دود بد بوئى بلند مى شد چون دید كه جبرئیل با ملائكه فرود مى آیند از جبرئیل پرسید كه اراده كجا دارید؟ گفت: چون حقّ تعالى نعمتى به محمّد (صلى الله علیه و آله) كرامت فرموده است، مرا فرستاده است كه او را مبارك باد بگویم، ملك محمّد (صلى الله علیه و آله) كرامت فرموده است، مرا فرستاده است كه او را مبارك باد بگویم، ملك گفت: اى جبرئیل! مرا نیز با خود ببر شاید كه آن حضرت براى من دعا كند تا حقّ تعالى از من بگذرد. پس جبرئیل او را با خود برداشت و چون به خدمت حضرت رسالت (صلى الله علیه و آله) رسید تهنیت و تحّیت گفت و شرح حال فطرس را به عرض رسانید. حضرت فرمود كه به او بگو كه خود را به این مولود مبارك بمالد و به مكان خود بر گردد. فطرس خویشتن را به امام حسین(علیه السلام) مالید،بال برآورد و این كلمات را گفت و بالا رفت عرض كرد: یا رسول اللَّه! همانا زود باشد كه این مولود را امّت تو شهید كنند و او را بر من به این نعمتى كه از او به من رسید مكافاتى است كه هر كه او را زیارت كند من زیارت او را به حضرت حسین (علیه السلام) برسانم، و هر كه بر او سلام كند من سلام او را برسانم، و هر كه بر او صلوات بفرستد من صلوات او را به او مى رسانم.(962)
و موافق روایت دیگر چون فطرس به آسمان بالا رفت مى گفت كیست مثل من حال آنكه من آزاد كرده حسین بن علىّ و فاطمه و محمّدم(علیهم السلام) .(963)
ابن شهر آشوب روایت كرده كه هنگام ولادت امام حسین (علیه السلام)فاطمه (علیها السلام) مریضه شد و شیر در پستان مباركش خشك گردید رسول خدا (صلى الله علیه و آله) مُرضِعى طلب كرد یافت نشد پس خود آن حضرت تشریف آورد به حجره فاطمه (علیها السلام) و انگشت ابهام خویش را در دهان حسین مى گذاشت و او مى مكید. بعضى گفته اند كه زبان مبارك را در دهان حسین (علیه السلام) مى گذاشت و او را زقه مى داد چنانچه مرغ جوجه خود را زقه مى دهد تا چهل شبانه روز رزق حسین (علیه السلام) را حقّ تعالى از زبان پیغمبر(صلى الله علیه و آله) گردانیده بود، پس روئید گوشت حسین (علیه السلام) از گوشت پیغمر (صلى الله علیه و آله) ، و روایات به این مضمون بسیار است.(964)
و در «علل الشّرایع» روایت شده كه حال امام حسین (علیه السلام) در شیر خوردن بدین منوال بود تا آنكه روئید گوشت او ازگوشت پیغمبر (صلى الله علیه و آله) و شیر نیاشامید از فاطمه(علیها السلام) و نه از غیر فاطمه .(965)
و شیخ كلینى در «كافى»از حضرت صادق (علیه السلام) روایت كرده كه حسین (علیه السلام) از فاطمه (علیها السلام) واز زنى دیگر شیر نیاشامید او را به خدمت پیغمبر (صلى الله علیه و آله) مى بردند حضرت ابهام مبارك را در دهان او مى گذاشت و او مى مكید واین مكیدن اورا، دو روز سه روز كافى بود.پس گوشت و خون حسین (علیه السلام) ازگوشت و خون حضرت رسول (صلى الله علیه و آله) پیدا شد و هیچ فرزندى جز عیسى بن مریم و حسین بن على(علیه السلام) شش ماهه از مادر متولّد نشد كه بماند ،(966) و در بعضى روایات به جاى عیسى، یحیى نام برده شده. عَرَبیّه: «قائل سیّد بحر العلوم است»
لِلّهِ مُرْتَضِعٌ لَمْ یَرْتَضِعْ اَبَداً ----- مِنْ ثَدْىِ اُنْثى وَ من طه مَراضِعُهُ

فصل دوّم :در بیان فضائل و مناقب و مكارم اخلاق آن حضرت(علیه السلام)

از«اربعین مؤذّن» و «تاریخ خطیب» و غیره نقل شده كه جابر روایت كرده كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله) فرمود: خداوند تبارك و تعالى فرزندان هر پیغمبرى را از صُلبْ او آورد وفرزندان مرا از صلب من و از صلب علىّ بن ابى طالب (علیه السلام) آفرید، به درستى كه فرزندان هر مادرى را نسبت به سوى پدر دهند مگر اولاد فاطمه كه من پدر ایشانم . مؤلف گوید: از این قبیل احادیث بسیار است كه دلالت دارد بر آنكه حسنین(علیهماالسلام) دو فرزند پیغمبر (صلى الله علیه و آله) مى باشند و امیرالمؤمنین (علیه السلام) در جنگ صفّین هنگامى كه حضرت حسن (علیه السلام) سرعت كرد از براى جنگ بامعاویه، فرمود: باز دارید حسن را و مگذارید كه به سوى جنگ رود؛ چه من دریغ دارم و بیمناكم كه حسن و حسین كشته شوند و نسل رسول خدا منقطع گردد. ابن ابى الحدید گفته: اگر گویند كه حسن و حسین پسران پیغمبرند، گویم هستند؛ چه خداوند كه در آیه مباهله فرماید:«اَبْآءنآ»(967) جز حسن و حسین را نخواسته، و خداوند عیسى را از ذرّیت ابراهیم شمرده اهل لغت خلافى ندارند كه فرزندان دختر ازنسل پدر دخترند، و اگر كسى گوید كه خداوند فرموده است : «ما كانَ محمّدٌ اَبا اَحَدٍ مِنْ رِجالكُمْ»(968) یعنى نیست محمّد (صلى الله علیه و آله) پدر هیچ یك از مردان شما؛ در جواب گوئیم كه محمّد را پدر ابراهیم ابن ماریه دانى یا ندانى؟ به هر چه جواب دهد جواب من در حقّ حسن و حسین همان است. همانا این آیه مباركه در حّق زید بن حارثه وارد شد؛ چه او را به سنّت جاهلیّت فرزند رسول خدا (صلى الله علیه و آله) مى شمردند و خداوند در بطلان عقیدت ایشان این آیه فرستاد كه محمّد (صلى الله علیه و آله) پدر هیچ یك از مردان شما نیست لكن نه آن است كه پدر فرزندان خود حسنین و ابراهیم نباشد.(969) در جمله اى از كتب عامّه روایت شده كه حضرت رسول (صلى الله علیه و آله) دست حسنین را گرفت و فرمود در حالى كه اصحابش جمع بودند :
اى قوم! آن كس كه مرا دوست دارد و ایشان را و پدر و مادر ایشان را دوست دارد، در قیامت با من در بهشت خواهد بود.(970) و بعضى این حدیث را نظم كرده اند:
اَخَذَ النَّبِىُّ یَدَ الْحُسَیْنِ وَصِنْوِهِ ----- یَوْماً وَ قالَ وَ صَحْبُهُ فى مَجْمَعً
مَنْ وَدَّنی یا قَومِ اَوْ هذیْن اَو ----- اَبَوَیْهما فَالْخُلْدُ مَسْكَنُهُ مَعی (971)
و روایت شده كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله) حسنین را بر پشت مبارك سوار كرد حسن را بر اَضلاع راست و حسین را بر اَضلاع چپ و رختى برفت و فرمود:بهترین شترها،شتر شما است و بهترین سوارها، شمائید و پدر شما فاضلتر از شما است.(972)
ابن شهر آشوب روایت كرده كه مردى در زمان رسول خدا (صلى الله علیه و آله) گناهى كرد و از بیم پنهان شد تا هنگامى كه حسنین را تنها یافت، پس ایشان را بر گرفت و بر دوش خود سوار كرد و به نزد حضرت رسول (صلى الله علیه و آله) آورد و عرض كرد: یا رسول اللَّه !اِنّى مُسْتَجیرٌ باللَّه وَ بِهِما؛ یعنى من پناه آورده ام به خدا و به این دو فرزندان تو از آن گناه كه كرده ام، رسول خدا (صلى الله علیه و آله) چنان بخندید كه دست به دهان مبارك گذاشت و فرمود بر او كه آزادى و حسنین را فرمود كه شفاعت شما را قبول كردم در حقّ او، پس این آیه نازل شد «وَ لَوْ اَنَّهُمْ اِذْ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ (973)...».(974)
و نیز ابن شهر آشوب از سلمان فارسى روایت كرده كه حضرت حسین (علیه السلام) بر ران رسول خداى (صلى الله علیه و آله) جاى داشت پیغمبر او را مى بوسید و مى فرمود:تو سیّد پسر سیّد و پدر ساداتى و امام و پسر امام و پدر امامانى وحجّت پسر حجّت و پدر حجّتهاى خدائى، از صُلب تو نُه تن امام پدید آیند و نُهم ایشان قائم آل محمّد (صلى الله علیه و آله) است.(975)
و شیخ طوسى به سند صحیح روایت كرده است كه حضرت امام حسین(علیه السلام) دیر به سخن آمد روزى حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) آن حضرت رابه مسجد برد در پهلوى خویش بازداشت و تكبیر نماز گفت ، امام حسین(علیه السلام) خواست موافقت نماید درست نگفت، حضرت از براى او بار دیگر تكبیر گفت و او نتوانست، باز حضرت مكرّر كرد تا آنكه در مرتبه هفتم درست گفت به این سبب هفت تكبیر در افتتاح نماز سنّت شد.(976)
وابن شهر آشوب روایت كرده است كه روزى جبرئیل به خدمت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) آمد به صورت دحیه كلبى و نزد آن حضرت نشسته بود كه ناگاه حسنین(علیهماالسلام) داخل شدند و چون جبرئیل را گمان دحیه مى كردند به نزدیك او آمدند و از او هدیّه مى طلبیدند، جبرئیل دستى به سوى آسمان بلند كرد سیبى و بهى و انارى براى ایشان فرود آورد و به ایشان داد. چون آن میوه ها را دیدند شاد گردیدند و نزدیك حضرت رسول (صلى الله علیه و آله) بردند حضرت از ایشان گرفت و بوئید و به ایشان ردّ كرد.
و فرمود كه به نزد پدر و مادر خویش ببرید و اگر اوّل به نزد پدر خود ببرید بهتر است پس آنچه آن حضرت فرموده بود به عمل آوردند و در نزد پدر و مادر خویش ماندند تا رسول خدا (صلى الله علیه و آله) نزد ایشان رفت و همگى از آن میوه ها تناول كردند و هر چه مى خوردند به حال اوّل برمى گشت و چیزى ازآن كم نمى شد و آن میوه ها به حال خود بود تاهنگامى كه حضرت رسول (صلى الله علیه و آله) از دنیا رفت و باز آنها نزد اهل بیت بود و تغییرى در آنهابه هم نرسید تا آنكه حضرت فاطمه (علیها السلام) رحلت فرمود پس انار بر طرف شد وچون حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) شهید شد بِهْ برطرف شد و سیب ماند، آن سیب را حضرت امام حسن(علیه السلام) داشت تاآنكه به زهر شهید شد و آسیبى به آن نرسید، بعد از آن نزد امام حسین (علیه السلام) بود.
حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) فرمود: وقتى كه پدرم در صحراى كربلا محصور اهل جور و جفابود آن سیب را در دست داشت و هر گاه كه تشنگى بر او غالب مى شد آن را مى بوئید تا تشنگى آن حضرت تخفیف مى یافت چون تشنگى بسیار بر آن حضرت غالب شد و دست ازحیات خود برداشت دندان بر آن سیب فرو برد چون شهید شد هر چند آن سیب را طلب كردند نیافتند، پس آن حضرت فرمود كه من بوى آن سیب را از مرقد مطّهر پدرم مى شنوم هنگامى كه به زیارت او مى روم وهر كه از شیعیان مخلص ما در وقت سحر به زیارت آن مرقد معطّر برود بوى سیب راازآن ضریح منور مى شنود.(977)
و از «امالى» مفید نیشابورى مروى است كه حضرت امام رضا (علیه السلام) فرمود: برهنه مانده بودند امام حضرت امام حسن وامام حسین (علیهماالسلام) ونزدیك عید بود پس حسنین (علیهماالسلام) به مادر خویش فاطمه (علیها السلام) گفتند: اى مادر! كودكان مدینه به جهت عید خود را آرایش و زینت كرده اند پس چراتو مارا به لباس آرایش نمى كنى وحال آنكه ما برهنه ایم چنانكه مى بینى؟ حضرت فاطمه (علیها السلام) فرمود: اى نوردیدگان من! همانا جامه هاى شمانزد خیّاط است هر گاه دوخت و آورد آرایش مى كنم شما را به آن در روز عید و مى خواست به این سخن خوشدل كند ایشان را، پس شب عید شد دیگر باره اعاده كردند كلام پیش را،گفتند امشب شب عید است پس چه شد جامه هاى ما؟ حضرت فاطمه گریست از حال ترحّم بر كودكان و فرمود: اى نوردیدگان! خوشدل باشید هر گاه خیّاط آورد جامه هارا زینت مى كنم شما را به آن ان شاءاللَّه،پس چون پاسى از شب گذشب ناگاه كوبید دَرِخانه را كوبنده اى، فاطمه(علیها السلام) فرمود: كیست؟ صدائى بلند شد كه اى دختر پیغمبر خدا!بگشا در را كه من خیّاط مى باشم جامه هاى حسنین (علیهماالسلام) را آورده ام، حضرت فاطمه (علیها السلام) فرمود چون در را گشودم مردى دیدم با هیبت تمام و بوى خوشى پس دستار بسته اى به من داد و برفت. پس فاطمه(علیها السلام) به خانه آمد گشود آن دستار را دید در وى بود دو پیراهن و دو ذراعه و دو زیر جامه و دو رداء و دو عمامه و دو كفش ، حضرت فاطمه(علیها السلام) بسى شاد و مسرور شد، پس حسنین (علیهماالسلام) را بیدار كرد و جامه ها را به ایشان پوشانید، پس چون روز عید شد پیغمر (صلى الله علیه و آله) بر ایشان وارد شد و حسنین را بدان زینت دید ایشان را ببوسید و مبارك باد گفت و بر دوش خویش حسنین را برداشت و به سوى مادرشان برد، فرمود: اى فاطمه! آن خیّاطى كه جامه ها را آورد شناختى؟ عرضه داشت نه به خدا سوگند نشناختم او را و نمى دانستم كه من جامه نزد خیّاط داشته باشم خدا و رسول داناترند به این مطلب، فرمود: اى فاطمه! آن خیّاط نبود بلكه او رِضْوان خازِن جنّت بوده و جامه ها از حلل بهشت بوده، خبر داد مرا جبرئیل ازنزد پرودگار جهانیان.(978)
و قریب به این حدیث است خبرى كه در«منتخب» روایت شده كه روز عید حسنین (علیهماالسلام) به حضور مبارك رسول خدا (صلى الله علیه و آله) آمدند و لباس نو خواستند جبرئیل جامه هاى دوخته سفید براى ایشان آورد و حسنین (علیهماالسلام) خواهش لباس رنگین نمودند.رسول خدا (صلى الله علیه و آله) طشت طلبید و حضرت جبرئیل آب ریخت حضرت مجتبى (علیه السلام) خواهش رنگ سبز نمود و حضرت سیّد الشّهداء خواهش رنگ سرخ نمود و جبرئیل گریه كرد و اخبار داد رسول خدا(صلى الله علیه و آله) رابه شهادت آن دو سبط واینكه حسن (علیه السلام) آغشته به زهر شهید مى شود وبدن مباركش سبز شود و حضرت امام حسین (علیه السلام) آغشته به خون شهید شود.(979)
عیّاشى و غیر او روایت كرده اند كه روزى امام حسین (علیه السلام) به جمعى از مساكین گذشت كه عباهاى خود را افكنده بودند ونان خشكى در پیش داشتند ومى خوردند چون حضرت را دیدند او را دعوت كردند، حضرت ازاسب خویش فرودآمدو فرمود: خداوند مّتكبران را دوست نمى دارد ونزد ایشان نشست وباایشان تناول فرمود، پس به ایشان فرمود كه من چون دعوت شمارا اجابت كردم شما نیز اجابت من كنید و ایشان را به خانه برد و به جاریه خویش فرمود كه هر چه براى مهمانان عزیز ذخیره كرده اى حاضر ساز وایشان را ضیافت كرد وانعامات و نوازش كرده وروانه فرمود.(980)
و از جود و سخاى آن حضرت روایت شده كه مرد عربى به مدینه آمد و پرسید كه كریمترین مردم كیست؟ گفتند حسین بن على (علیه السلام) ،پس به جستجوى آن حضرت شد تاداخل مسجد شد دید كه آن حضرت در نماز ایستاده پس شعرى (981) چند در مدح و سخاوت آن حضرت خواند. چون حضرت ازنماز فارغ شد فرمود كه اى قنبر آیا از مال حجاز چیزى به جاى مانده است؟ عرض كرد:بلى چهارهزاردینار، فرمود حاضر كن كه مردى كه اَحَقّ است از ما به تصّرف در آن حاضر گشته، پس به خانه رفت و رداى خود را كه از بُرد بود از تن بیرون كرد و آن دنانیر را در بُرد پیچید و پشت در ایستاد واز شرم روى اعرابى از قلّت زر از شكاف در دست خود را بیرون كرد و آن زرها را به اعرابى عطا فرمود و شعرى (982) چند در عذرخواهى از اعرابى خواند، اعرابى آن زرها را بگرفت و سخت بگریست، حضرت فرمود: اى اعرابى! گویا كم شمردى عطاى ما را كه مى گریى ،عرض كرد: بر این مى گریم كه دست با این جود و سخا چگونه در میان خاك خواهد شد!
و مثل این حكایت را از حضرت حسن (علیه السلام) نیز روایت كرده اند.
مؤلف گوید: كه بسیارى از فضائل است كه گاهى از امام حسن(علیه السلام) روایت مى شود وگاهى از امام حسین (علیه السلام) و این ناشى از شباهت آن دو بزرگوار است در نام كه اگر ضبط نشود تصحیف و اشتباه مى شود.
و در بعضى از كتب منقول است از عصام بن المصطلق شامى كه گفت: داخل شدم در مدینه معظّمه پس چون دیدم حسین بن على (علیهماالسلام) را پس تعّجب آورد مرا، روش نیكو ومنظر پاكیزه او، پس حسد مرا واداشت كه ظاهر كنم آن بغض و عداوتى را كه در سینه داشتم از پدراو، پس نزدیك او شدم و گفتم توئى پسر ابو تراب؟.
(مؤلّف گوید:كه اهل شام از امیرالمؤمنین (علیه السلام) به ابو تراب تعبیر مى كردند وگمان مى كردند كه تنقیص آن جناب مى كنندبه این لفظ و حال آنكه هر وقت ابو تراب مى گفتند گویا حُلى و حلل به آن حضرت مى پوشانیدند...).
بالجمله؛عصام گفت :گفتم به امام حسین (علیه السلام) توئى پسر ابوتراب ؟فرمود:بلى.
قال فَبالَغْتُ فى شَتْمِهِ وَ شَتْم اَبیِه؛ یعنى هر چه توانستم دشنام و ناسزا به آن حضرت گفتم.
فَنَظَرَ اِلَىَّ نَظْرَةَ عاطِفٍ رَؤُفٍ؛ پس نظرى از روى عطوفت و مهربانى بر من كرد و فرمود:
«اَعُوذُباِللّهِ مِنَ الشَیطانِ الَّرجیم بِسْمِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ خُذِ الْعَفْوَ وَ اْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ اَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلینَ الآیات الیه قوله ثُمَّ لا یُقْصِرُونَ».(983)
و این آیات اشارت است به مكارم اخلاق كه حقّ تعالى پیغمرش را به آن تأدیب فرموده از جمله آنكه به میسور از اخلاق مردم اكتفا كند و متوقّع زیادتر نباشد و بد را به بدى مكافات ندهد و از نادانان رو بگرداند و در مقام وسوسه شیطان پناه به خدا گیرد. ثُمَّ قالَ:خَفِّضْ عَلَیْكَ اِسْتَغْفِرِ اللّهَ لی وَلَكَ.
پس فرمود به من، آهسته كن و سبك و آسان كن كار را بر خود ،طلب آمرزش كن از خدا براى من و براى خودت، همانا اگر طلب یارى كنى از ما تو را یارى كنم و اگر عطا طلب كنى ترا عطا كنم و اگر طلب ارشاد كنى تو را ارشاد كنم. عصام گفت: من از گفته و تقصیر خود پشیمان شدم و آن حضرت به فراست یافت پشیمانى مرا فرمود:
«لا تَثْریبَ عَلَیْكُم الْیَوْمَ یَغْفِرُاللَّهُ لَكُمْ وَ هُوَ اَرْحَمُ الرّاحِمینَ».(984)
واین آیه شریفه از زبان حضرت یوسف پیغمبر است به برادران خود كه در مقام عفو از آنها فرمود كه عتاب و ملامتى نیست بر شما، بیامرزد خداوند شماها را و اوست ارحم الرّاحمین.
پس آن جناب فرمود به من كه از اهل شامى تو؟ گفتم: بلى. فرمود: شِنْشِنَة اِعْرِفُها مِنْ اَخْزَمٍ و این مثلى است كه حضرت به آن تمثل جُست: حاصل اینكه این دشنام و ناسزا گفتن به ما، عادت و خوئیست در اهل شام كه معاویه در میان آنهاسنّت كرده پس فرمود: حیّانآ اللّه وَ ایّاكَ هر حاجتى كه دارى به نحو انبساط و گشاده روئى حاجت خود را از ما بخواه كه مى یابى مرا در نزد افضل ظّن خود به من ان شاءاللّه تعالى. عصام گفت: از این اخلاق شریفه آن حضرت در مقابل آن جسارتها و دشنامها كه از من سر زد و چنان زمین بر من تنگ شد كه دوست داشتم به زمین فرو بروم، لا جرم از نزد آن حضرت آهسته بیرون شدم در حالى كه پناه به مردم مى بردم به نحوى كه آن جناب ملتفت من نشود لكن بعد از آن مجلس نبود نزد من شخصى دوست تر از آن حضرت و از پدرش.
از«مقتل خوارزمى» و «جامع الأخبار»روایت شده است كه مردى اعرابى به خدمت امام حسین (علیه السلام) آمد و گفت: یا بن رسول اللَّه! ضامن شده ام اداى دیت كامله را و اداى آن را قادر نیستم لا جرم با خود گفتم كه باید سئوال كرد از كریم ترین مردم و كسى كریمتر از اهل بیت رسالت (علیهم السلام) گمان ندارم. حضرت فرمود:یااَخا العرب! من سه مسأله از تو مى پرسم اگر یكى را جواب گفتى ثلث آن مال را به تو عطا مى كنم و اگر دو سئوال را جواب دادى دو ثُلث مال خواهى گرفت و اگر هر سه را جواب گفتى تمام آن مال را عطا خواهم كرد، اعرابى گفت:یابن رسول اللَّه! چگونه روا باشد كه مثل تو كسى كه از اهل علم و شرفى از این فدوى كه یك عرب بدوى بیش نیستم سؤال كند؟ حضرت فرمود كه از جدّم رسول خدا (صلى الله علیه و آله) شنیدم كه فرمود: الْمعروُف بِقَدْرِ الْمعرِفَةَ؛باب معروف و موهبت به اندازه معرفت به روى مردم گشاده باید داشت، اعرابى عرض كرد: هر چه خواهى سئوال كن اگر دانم جواب مى گویم و اگر نه از حضرت شما فرا مى گیرم و لا قُوَّة اِلاّ باِللَّهِ.
حضرت فرمود: كه افضل اعمال چیست؟ گفت: ایمان به خداوند تعالى.
فرمود:چه چیز مردم را از مهالك نجات مى دهد؟ عرض كرد: توكّل و اعتماد بر حقّ تعالى. زینت آدمى در چه چیز است؟ اعرابى گفت: علمى كه به آن عمل باشد. فرمود كه اگر بدین شرف دست نیابد؟ عرض كرد:مالى كه با مروّت و جوانمردى باشد.
فرمود كه اگر این را نداشته باشد؟ گفت: فقر و پریشانى كه با آن صبر و شكیبائى باشد.
فرمود:اگر این را نداشته باشد؟ اعرابى گفت كه صاعقه اى از آسمان فرود بیاید و او را بسوزاند كه او اهلیّت غیر این ندارد.
پس حضرت خندید و كیسه اى كه هزار دینار زر سرخ داشت نزد او افكند وانگشترى عطا كرد او را، كه نگین آن دویست درهم قیمت داشت و فرمود كه به این زرها ذمّه خود را برى كن و این خاتم را در نفقه خود صرف كن.اعرابى آن زرها را برداشت و این آیه مباركه را تلاوت كرد: «اَللَّهُ اَعُلَمُ حُیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَه (985) (986)
و ابن شهر آشوب روایت كرده كه چون امام حسین (علیه السلام) شهید شد بر پشت مبارك آن حضرت پینه ها دیدند از حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) پرسیدند كه این چه اثرى است؟ فرمود: از بس كه انبانهاى طعام و دیگر اشیاء چندان بر پشت مبارك كشید و به خانه زنهاى بیوه و كودكان یتیم و فقراء و مساكین رسانید این پینه ها پدید گشت.(987) و از زهد و عبادت آن حضرت روایت شده است كه بیست و پنج حجّ پیاده به جاى آورد و شتران و محملها از عقب او مى كشیدند و روزى به آن حضرت گفتند كه چه بسیار از پروردگار خود ترسانى؟ فرمود كه از عذاب قیامت ایمن نیست مگر آنكه در دنیا از خدا بترسد.(988)
و ابن عبدربّه در كتاب «عقد الفرید» روایت كرده است كه خدمت على بن الحسین (علیه السلام) عرض شد كه چرا كم است اولاد پدر بزرگوار شما؟ فرمود: تعجّب است كه چگونه مثل من اولادى از براى او باشد؛ چه آنكه پدرم در هر شبانه روز هزار ركعت نماز مى كرد پس چه زمان فرصت مى كرد كه نزد زنها برود!؟(989)
و سیّد شریف زاهد ابو عبداللَّه محمّد بن على بن الحسن ابن عبد الّرحمن علوى حسینى در كتاب «تغازى» روایت كرده از ابوحازم اعرج كه گفت: حضرت امام حسن (علیه السلام) تعظیم مى كرد امام حسین (علیه السلام) را چنانكه گویا آن حضرت بزرگتر است از امام حسن (علیه السلام) .
و از ابن عبّاس روایت كرده كه گفت: سبب آن را پرسیدم از امام حسن(علیه السلام) ؟ فرمود كه از امام حسین (علیه السلام) هیبت مى برم مانند هیبت امیرالمؤمنین (علیه السلام) ، و ابن عبّاس گفته كه امام حسن(علیه السلام) با ما در مجلس نشسته بود هرگاه كه امام حسین (علیه السلام) مى آمد در آن مجلس حالش را تغییر مى داد به جهت احترام امام حسین (علیه السلام) .
و به تحقیق بود حسین بن على (علیه السلام) زاهد در دنیا در زمان كودكى و صِغَر سنّ و ابتداء امرش و استقبال جوانیش، مى خورد با امیرالمؤمنین (علیه السلام) از قوت مخصوص او، و شركت و همراهى مى كرد با آن حضرت در ضیق و تنگى و صبر آن حضرت و نمازش نزدیك به نماز آن حضرت بود و خداوند قرار داده بود امام حسن وامام حسین (علیهماالسلام) را قُدوه و مقتداى امّت، لكن فرق گذاشته بود ما بین اراده آنها تا اقتدا كنند مردم به آن دو بزرگوار، پس اگر هر دو به یك نحو و یك روش بودند مردم در ضیق واقع مى شدند.
روایت شده از مسروق كه گفت: وارد شدم روز عرفه بر حسین بن على (علیه السلام) و قدح هاى سویق مقابل آن حضرت و اصحابش گذاشته شده بود و قرآنها در كنار ایشان بود یعنى روزه بودند و مشغول خواندن قرآن بودند، و منتظر افطار بودند كه به آن سویق افطار نمایند پس مسأله اى چند از آن حضرت پرسیدم جواب فرمود، آنگاه از خدمتش بیرون شدم؛ پس از آن خدمت امام حسن (علیه السلام) رفتم دیدم مردم خدمت آن جناب مى رسند و خوانهاى طعام موجود و بر آنها طعام مهیّا است و مردم از آنها مى خورند و با خود مى برند، من چون چنین دیدم متغیّر شدم حضرت مرا دید كه حالم تغییر كرده پرسید: اى مسروق چرا طعام نمى خورى؟ گفتم: اى آقاى من! من روزه دارم و چیزى را متذكّر شدم، فرمود: بگو آنچه در نظرت آمده، گفتم: پناه مى برم به خدا از آنكه شما یعنى تو و برادرت اختلاف پیدا كنید، داخل شدم بر حسین (علیه السلام) دیدم روزه است و منتظر افطار است و خدمت شما رسیدم شما رابه این حال مى بینم! حضرت چون این را شنید مرا به سینه چسبانید فرمود: یابن الأشرس! ندانستى كه خداوند تعالى ما را دو مقتداى امّت قرار داد، مرا قرار داد مقتداى افطار كنندگان از شما، و برادرم را مقتداى روزه داران شما تا در وسعت بوده باشید.
و روایت شده كه حضرت امام حسین (علیه السلام) در صورت و سیرت شبیه ترین مردم بود به حضرت رسالت (صلى الله علیه و آله) و در شبهاى تار نور از جبین مبین و پائین گردن آن حضرت ساطع بود و مردم آن حضرت را به آن نور مى شناختند.(990)
و در مناقب ابن شهر آشوب و دیگر كتب روایت شده كه حضرت فاطمه (علیها السلام) حسنین (علیهماالسلام) را به خدمت حضرت رسول (صلى الله علیه و آله) آورد و عرض كرد: یا رسول اللّه این دو فرزند را عطائى و میراثى بذل فرما، فرمود: هیبت و سیادت خود را به حسن گذاشتم و شجاعت وجود خود را به حسین عطا كردم، عرض كرد راضى شدم.(991)
و به روایتى فرمود حسن را هیبت و حلم دادم و حسین را جود و رحمت.
و ابن طاوس از حذیفه روایت كرده است كه گفت: شنیدم از حضرت حسین(علیه السلام) در زمان حضرت رسالت (صلى الله علیه و آله) در حالتى كه امام حسین (علیه السلام) كودك بود كه مى فرمود: به خدا سوگند! جمع خواهند شد براى ریختن خون من طاغیان بنى امّیه و سر كرده ایشان عمربن سعد خواهد بود، گفتم كه حضرت رسالت (صلى الله علیه و آله) ، ترا به این مطلب خبر داده است؟ فرمود كه نه، پس من رفتم به خدمت حضرت رسول (صلى الله علیه و آله) و سخن آن حضرت را نقل كردم، حضرت فرمود كه علم او علم من است.
وابن شهر آشوب از حضرت على بن الحسین (علیه السلام) روایت كرده است كه فرمود: در خدمت پدرم به جانب عراق بیرون شدیم و در هیچ منزلى فرود نیامد و از آنجا كوچ نكرد مگر اینكه یاد مى كرد یحیى بن زكّریا(علیهماالسلام) را و روزى فرمود كه خوارى و پستى دنیا است كه سر یحیى را براى زن زانیه از زنا كاران بنى اسرائیل به هدیّه فرستادند.(992)
و در احادیث معتبره از طریق خاصّه و عامّه روایت شده است كه بسیار بود كه حضرت فاطمه (علیها السلام) در خواب بود و حضرت امام حسین (علیه السلام) در گهواره مى گریست و جبرئیل گهواره آن حضرت را مى جنبانید و با او سخن مى گفت و او را ساكت مى گردانید، چون فاطمه (علیها السلام) بیدار مى شد مى دید كه گهواره حسین (علیه السلام) مى جنبد و كسى با او سخن مى گوید و لكن شخصى نمایان نیست چون از حضرت رسالت مى پرسید مى فرمود: اوجبرئیل است.(993)