منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

ذكر مقتل ابراهیم بن عبداللَّه بن الحسن بن الحسن بن على بن ابى طالب(علیه السلام) معروف به «قتیل باخمرى»

در «مروج الذهب مسعودى» نگارش یافته كه هنگامى كه محمّد بن عبداللَّه محض داعیه خروج داشت برادران و فرزندان خود را در بلاد و اَمصار متفرّق كرد تا مردم را به بیعت او بخوانند از جمله پسرش على را به بصره فرستاد و در مصر كشته گشت.
و موافق روایت «تذكره سبط» در زندان بمرد و فرزند دیگرش عبداللَّه را به خراسان فرستاد و لشكر منصور خواستند او را مأخوذ دارند به بلاد سِنْد گریخت و در همانجا شهید گشت و فرزند دیگرش حسن را به جانب یمن فرستاد او را گرفتند و در حبس كردند تا در حبس وفات یافت.(932)
فقیر گوید: این كلام مسعودى است، لكن آنچه از كتب دیگر منقول است حسن بن محمّد در وقعه فخّ در ركاب حسین بن على بود و عیسى بن موسى عبّاسى او را شهید ساخت؛ چنانكه در سابق در ذكر اولاد امام حسن(علیه السلام) به شرح رفت. و برادر محمّد، موسى به بلاد جزیره رفت، و برادر دیگرش یحیى به جانب رىّ و طبرستان سفر كرد و آخر الأمر به دست رشید كشته گردید؛ چنانچه در سابق به شرح رفت و برادر دیگر محمّد، ادریس به جانب مغرب سفر كرد و جماعتى را در بیعت خویش در آورد، آخر الامر رشید كس فرستاد و او را غلیةً بكشت پس از آن ادریس بن ادریس به جاى پدر نشست و بلد ایشان را به نام او مسمى كردند و گفتند: بلد ادریس بن ادریس، و مقتل ادریس نیز در سابق گذشت.
و برادر دیگر محمّد، ابراهیم به جانب بصره سفر كرد و در بصره خروج كرد و جماعت بسیارى از اهل فارس و اهواز و غیره و جمع كثیرى از زیدیه واز معتزله بغدادیین و غیرهم با او بیعت كردند، و از طالبیین عیسى بن زید بن على بن الحسین(علیهماالسلام) نیز با او بود.
منصور، عیسى بن موسى و سعید بن مسلم را با لشكر بسیار به جنگ او فرستاد، در زمین باخمرى كه از اراضى طفّ است و در شش فرسخى كوفه واقع است ابراهیم را شهید كردند و از شیعیان او از جماعت زیدّیه چهار صد نفر و به قولى پانصد تن كشته گشت، و كیفیّت مقتل ابراهیم چنانچه در «تذكره سبط» مسطور است بدین نحو است كه در غرّه شهر شوال و به قولى شهر رمضان سنه یك صد و چهل و پنج ابراهیم در بصره خروج كرد و جماعتى بى شمار با او بیعت كردند و منصور نیز در همین سال ابتداء كرده بود به بناء شهر بغداد و در این اوقاتى كه مشغول به عمارت بغداد بود او را خبر دادند كه ابراهیم بن عبداللَّه در بصره خروج كرده و بر اهواز و فارس غلبه كرده و جماعت بسیارى دور او را گرفته اند و مردمان نیز به طوع و رغبت با وى بیعت مى كنند و همّى جز خونخواهى برادرش محمّد و كشتن ابو جعفر منصور ندارد.
منصور چون این بشنید جهان روشن در چشمش تاریك گردید واز بناء شهر بغداد دست بكشید و یك باره ترك لذّات و مضاجعت با نِسوان گفت و سوگند یاد كه كرد كه هیچگاهى نزدیك زنان نروم و به عیش و لذّت مشغول نشوم تا هنگامى كه سر ابراهیم را براى من آورند، یا سر مرا را به نزد او حمل دهند.
و بالجمله؛ هول و هربى عظیم در دل منصور پدید آمد، چه ابراهیم را صد هزار تن لشكر ملازم ركاب بود و منصور به غیر از دو هزار سوار لشكرى حاضر نداشت و عساكر و جیوش او در ممكلت شام و اَفریقیّه و خراسان متفرّق شده بودند، این هنگام منصور عیسى بن موسى بن على بن عبداللَّه بن عبّاس را به جنگ ابراهیم فرستاد و از آن طرف نیز ابراهیم فریفته كوفیان شده از بصره به جانب كوفه بیرون شد؛ چه آنكه جماعتى از اهل كوفه در بصره به خدمت ابراهیم رسیدند، و معروض وى داشتند كه در كوفه صد هزار تن انتظار مقدم شریف ترا دارند و هر گاه به جانب ایشان شوى جانهاى خود را نثار رهت كنند.
مردمان بصره ابراهیم را از رفتن به كوفه مانع گشتند لكن سخن ایشان مفید نیفتاد. ابراهیم به جانب كوفه شد، شانزده فرسخ به كوفه مانده در ارض طفّ معروف به با خَمرى تلاقى شد ما بین او و لشكر منصور، پس دو لشكر از دو سوى صف آراستند و جنگ پیوسته شد، لشكر ابراهیم بر لشكر منصور ظفر یافتند و ایشان را هزیمت دادند(933) و به روایت ابوالفرج هزیمتى شنیع كردند و چنان بگریختند كه اوایل لشكر ایشان داخل كوفه شد.
و به روایت «تذكره» عیسى بن موسى كه سپهسالار لشكر منصور بود با صد تن از اهل بیت خویش و خواصّ خود پاى اصطبار محكم نهادند و از قتال رو بر نتافتند و نزدیك شد كه ابراهیم نیز بر ایشان ظفر یابد و ایشان را به صحراى عدم راند كه ناگاه در غلواى جنگ تیرى كه رامى آن معلوم نبود و هم معلوم نگشت كه از كجا آمد بر ابراهیم رسید، ابراهیم از اسب بر زمین افتاد و مى گفت:
وَكانَ اَمْرُ اللَّهِ قَدَراً ----- اَرَدْنا اَمْراً وَاَرادَ اللَّهُ غَیْرَهُ (934)
و ابوالفرج روایت كرده كه مقتل ابراهیم هنگامى بود كه عیسى نیز پشت به معركه كرده بود و فرار مى نمود، ابراهیم را گرمى و حرارت معركه به تعب افكنده بود، تكمه هاى قباى خود را گشود و جامه از سینه باز كرد تا شاید كسر سورت حرارت كند كه ناگاه تیرى مَیْشوم از رامى غیر معلوم بر گودى گلوى وى آمد، بى اختیار دست به گردن اسب درآورد و طایفه زیدیّه كه ملازم ركاب او بودند دور او را احاطه كردند، و به روایت دیگر بشیر رحّال او را برسینه خود گرفت.(935)
و بالجمله؛ به همان تیر كار ابراهیم ساخته شد و وفات كرد، اصحاب عیسى نیز از فرار برگشتند و تنور حرب افروخته گشت تا هنگامى كه نصرت براى لشكر منصور شد، و لشكر ابراهیم بعضى كشته و بعضى به طریق هزیمت شدند و بشیر رحّال نیز مقتول شد.
آنگاه اصحاب عیسى سر ابراهیم را بریدند و به نزد عیسى بردند، عیسى سر به سجده نهاد و سجده شكر به جاى آورد و سر را از براى منصور فرستاد.
و قتل ابراهیم در وقت ارتفاع نهار از روز دوشنبه ذى حجه سنه یك صد و چهل و پنج واقع شد، و به روایت ابونصر بخارى و سبط ابن جوزى در بیست و پنجم ذیقعده روز دَحْوالأرض واقع شد و سنین عمرش به چهل و هشت رسیده بود.(936)
و حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام) در اخبار غیبیه خود از مآل ابراهیم خبر داده در آنجا كه فرموده: بِبا خَمْرى یُقْتَلُ بَعدَ اَنْ یَظْهَرَ وَیُقْهَرُ بَعدَ اَنْ یَقْهَرَ.
و هم در حق او فرموده:
یَأتیهِ سَهْمٌ غَرْبٌ یَكوُنُ فیهِ مَنِیَّتُهُ فَیا بُؤس الرّامىِ شَلَّتْ یَدُهُ وَوَهَنَ عَضُدُهُ.(937)
و نقل شده كه چون لشكر منصور منهزم شدند و خبر به منصور بردند جهان در چشمش تاریك شد و گفت:
اَیْنَ قَوْلُ صادِقِهِمْ اَیْنَ لَعْبُ الْغِلمانِ وَالصِبیانِ؛
یعنى چه شد قول صادق بنى هاشم كه مى گفت كودكان بنى عبّاس با خلافت بازى خواهند كرد و كلام منصور اشاره است به اخبارات حضرت صادق(علیه السلام) از خلافت بنى عبّاس و شهادت عبداللَّه و پسران او محمّد و ابراهیم. و پیش از این نیز دانستى كه چون بنى هاشم و بنى عبّاس در «ابواء» جمع گشتند و با محمّد بن عبداللَّه بیعت كردند، چون حضرت صادق(علیه السلام) وارد شد رأى ایشان را تصویب نكرد و فرمود: خلافت از براى سفّاح و منصور خواهد بود و عبداللَّه و ابراهیم را در آن بهره نیست و منصور ایشان را خواهد كشت. منصور از آن روز دل بر خلافت بست تا هنگامى كه ادراك كرد و چون مى دانست كه آن حضرت جز به صدق سخن نگوید این هنگام كه هزیمت لشكرش مكشوف افتاد در عجب شد و گفت: خبر صادق ایشان چه شد و سخت مضطرب گشت كه زمانى دیر نگذشت كه خبر شهادت ابراهیم بدو رسید و سر ابراهیم را به نزد او حمل دادند و در پیش او نهادند، منصور چون ابراهیم را نگریست سخت بگریست چندانكه اشك بر گونه هاى آن سر جارى شد و گفت به خدا سوگند كه دوست نداشتم كار تو بدین جا منتهى شود.
و از حسن بن زید بن حسن بن على بن ابى طالب(علیهماالسلام) مروى است كه گفت: من در نزد منصور بودم كه سر ابراهیم را در میان سپرى گذاشته بودند و به نزد وى حاضر كردند، چون نگاه من بر آن سر افتاد غصّه مرا فرا گرفت و جوشش گریه راه حلق مرا بست و چندان منقلب شدم كه نزدیك شد صدا به گریه بلند كنم لكن خوددارى كردم و گریه سر ندادم كه مبادا منصور ملتفت من شود كه ناگاه منصور روى به من آورد و گفت: یا ابا محمّد! سر ابراهیم همین است؟
گفتم: بلى، یا امیر و من دوست مى داشتم كه اطاعت تو كند تا كارش بدین جا منتهى نشود. منصور نیز سوگند یاد كرد كه من دوست مى داشتم كه سر در اطاعت من در آورد و چنین روزى را ملاقات ننماید، لكن او از در خلاف بیرون شد خواست سر مرا گیرد چنان افتاد كه سر او را براى من آوردند.(938)
پس امر كرد كه آن سر را در كوفه آویختند كه مردمان نیز او را مشاهده بنمایند پس از آن ربیع را گفت كه سر ابراهیم را به زندان براى پدرش بَرَد، ربیع آن سر را گرفت و به زندان برد، عبداللَّه در آن وقت مشغول نماز بود و توجّه او به جانب حق تعالى بود، او را گفتند كه اى عبداللَّه! نماز را سرعت كن و تعجیل نما كه تو را چیزى در پیش است؛ چون عبداللَّه سلام نماز را بداد نگاه كرد سر فرزند خود ابراهیم را دید سر را بگرفت و برسینه چسباند و گفت:
رَحِمَكَ اللَّهُ یا اَبَاالْقاسِمِ وَاَهْلاً بِكَ وَسَهْلاً لَقَد وَفَیْتَ بِعَهْدِاللَّهِ وَمیثاقِهِ.
اى نور دیده من ابراهیم خوش آمدى خدا ترا رحمت كند هر آینه توئى از آن كسانى كه خدا در حق ایشان فرموده: «الذَینَ یُوفُونَ بِعَهْدِاللَّهِ وَلایَنْقُضُونَ المیثاقَ....»(939)
ربیع، عبداللَّه را گفت كه ابراهیم چگونه بود؟ فرمود: چنان بود كه شاعر گفته:
فَتىً كان تَحْمیهِ مِنَ الذُّلِ نَفسُهُ ----- وَیَكْفیهِ سَوْءاتِ الذُّنُوبِ اجتِنابُها
آنگاه با ربیع فرمود كه با منصور بگو كه ایّام سختى و شدّت ما به آخر رسید و ایّام نعمت تو نیز چنین است و پاینده نخواهد ماند و محل ملاقات ما و تو روز قیامت است و خداوند حكیم ما، بین ما و تو حكم خواهد فرمود.
ربیع گفت: وقتى كه این رسالت را به منصور رسانیدم چنان شكستگى در او پدیدار گشت كه هیچگاهى او را به چنین حالى ندیده بودم. و بسیار كس از شعراء محمّد و ابراهیم را مرثیه گفته اند.
و دِعبِل خزاعى در «قصیده تائیّه» كه جماعتى از اهل بیت رسول خدا صلوات اللَّه علیه وآله را مرثیه گفته اشاره بدیشان نموده چنانكه گفته:
قُبُورٌ بِكُوفانٍ وَاُخرى بِطیْبَةٍ ----- وَاُخرى بَفَخٍّ نالَها صَلَواتی
وَاُخرى بِاَرْضِ الْجَوْزِجانِ مَحِلُّها ----- وَ قَبْرٌ بِباخَمْرى لَدَى الْقُرُباتِ (940)
و ابراهیم را پنجه قوى و بازوئى توانا بوده و در فنون علم صاحب مقامى معلوم بوده و هنگامى كه در بصره پوشیده مى زیست در سراى مفضّل ضبّى بود و از مفضّل كتبى طلب نمود كه با او انس گیرد، و مفضّل دواوین اشعار عرب را به نزد او آورد و او هفتاد قصیده از آنها برگزید و از بر كرد و بعد از قتل او، مفضّل آن قصاید را جمع كرد و «مفضلیّات و اختیار الشعراء» نام كرد.
و مفضّل در روز شهادت ابراهیم ملازمت ركاب او را داشته و شجاعتهاى بسیار از ابراهیم و اشعار چند از او نقل كرده كه مقام را گنجایش ذكر آن نیست و ابراهیم هنگامى كه خروج نمود و مردم با او بیعت كردند به عدالت و سیرت نیكى با مردمان رفتار مى كرد و گفته شده كه در واقعه باخَمْرى شبى در میان لشكر خود طواف مى كرد صداى ساز و غنا از ایشان شنید همّ و غمّ او را فرو گرفت و فرمود: گمان نمى كنم لشكرى كه اینگونه كارها كنند ظفر یابند.
و جماعت بسیارى از اهل علم و نقله آثار با ابراهیم بیعت كردند و مردم را به یارى وى تحریص مى نمودند مانند عیسى بن زید بن على بن الحسن(علیها السلام) و بشیر رحّال و سلام بن ابى واصل و هارون بن سعید فقیه با جمعى كثیر از وجوه و اعیان و اصحاب و تابعیین او و عبّادبن منصور قاضى بصره و مفضّل بن محمّد و مسعر بن كدام و غیر ایشان.
و نقل شده كه اعمش بن مهران مردم را به یارى ابراهیم تحریص مى كرد و مى گفت اگر من اعمى نبودم خودم نیز در ركاب او بیرون مى شدم.
«و لنختم الكلام بذكر قصیدة غرّاء لبعض الأدباء رثّى بها الحسن المجتبى(علیه السلام) »
اَتَرى یَسُوغُ عَلَى الظَّمالِىَ مَشْرَعٌ ----- وَارَى اَنابیبَ الْقِنا لاتَشْرَعُ
ما انَ اَنْ تَغْتادَها عَرَبیةٌ ----- لایَسْتَمیلُ بِهَا الرَّوى (941) وَالمَرْتَعُ
تَعْلُوا عَلَیْها فِتْیَةٌ مِن هاشمٍ ----- بِالصَّبْرِ لا بالسّابِغاتِ تَدَرَّعُوا
فَلَقَدْ رَمَتْنا النّائِباتِ فَلَمْ تَدَعْ ----- قَلْباً تَقیهِ اَدْرُعٌ اَوْ اَذْرُعٌ
فَاِلى مَ لا الْهِنْدىّ مُنْصَلِتٌ ولا ----- الْخَطّى فى رَهْجِ الْعِجاجِ مُزَعْزَعٌ
وَ مَتى نَرى لَكَ نَهْضَةً مِنْ دُونِها ----- الْهاماتِ تَسْجُدُ لِلْمَنُونِ وَتَرْكَعُ
یَابنَ الْأولى وَشَجَتْ برابیهِ الْعُلى (942) ----- كَرَماً عُروُقَ اُصُولِهم فَتَفَرَّعُوا
جَحَدَتْ وُجُودَكَ عُصْبَة فَتتابَعَت ----- فِرقاً بِها شَمْلُ الضَّلالِ مُجَمَّعٌ
جَهِلَتْكَ فَاْنبَعَثَتْ وَدائدُ جَهْلِها ----- اَضْحى عَلى سَفَهٍ یَبُوعُ وَیَذْرَعُ
تاهَتْ عَنِ النَّهَجِ الْقَویمِ فَضایعٌ ----- لاتَسْتَقیمُ وَعاثِرٌ لایُقْلَعُ
فَاَنِرْ بِطَلْعَتِكَ الْوُجُودَ فَقَدْ دَجى ----- وَالْبَدْرُ عادَتُهُ یَغیبُ وَیَطْلَعُ
مُتَطَلِّباً اَوْ تارَكُمْ مِنْ اُمَّةٍ ----- خَفُّو الداعِیَةِ النِّفاقِ وَ اَسْرَعوا
خانُوا بِعِتْرَةِ اَحْمَدَ مِنْ بَعْدِهِ ----- ظُلْماً وَما حَفَظُوا بِهِمْ مَااسْتُودِعُوا
فَكَاَنَّما اَوْصى النَّبىُّ بِثِقْلِهِ ----- اَنْ لایُصانَ فَمارَعَوْهُ وَضَیَّعُوا
جَحَدُوا وَلاءَ المُرْتَضى وَلكُمْ وَعى ----- مِنْهُمْ لَهُ قَلْبٌ وَاَصغى مَسْمَعُ
وَبما جَرىَ مِن حِقْدِهِمْ وَنِفاقِهِمْ ----- فی بَیْتِهِ كُسِرَتْ لِفاطِمَ اَضْلُعُ
وعَدَوْا(943) عَلَى الْحَسَنِ الزَّكِىِّ بِسالف ----- الْاَحقادِ حینَ تَاَلَّبُوا وَتَجَمَّعُوا
وَتَنَكّبوا سُنَنَ الطَّریقِ وَاِنّما ----- هامُوا بِغاشِیَةِ الْعَمى وَتَوَلَّعُوا
نَبَذوا كِتابَ اللَّهِ خَلْفَ ظُهُورِهِمْ ----- وَسَعَوْا لِداعِیَةِ الشِّقا لَما دُعُوا
عَجَباً لِحِلمِ اللَّهِ كَیفَ تَاَمَّرُوا ----- جَنَفاً وَاَبْناءِ النُّبُوَةِ تُخْلَعُ
وَتَحَكَّمُوا فىِ المُسْلمینَ وَطالَما ----- مَرَقُوا عَنِ الدّینِ الْحَنیفِ وَاَبْدَعُوا
اَضْحى یُؤَلَّبُ (944) لاِبْن هِنْدٍ حِزْ بُهُ ----- بَغْیاً وَسِرْبُ ابْنُ النَّبِّىِ مُذَعْذَعُ (945)
غَدَروُا بهِ بَعْدَ الْعُهُودِ فَغُودِرَتْ (946) ----- اَثْقالُهُ بَیْنَ الِلّئامِ تُوَزَّعُ (947)
اَللّهُ اَىُّ فَتىً یُكابِدُ مِحْنَةً ----- یَشْجى لَهَا الصَّخْرُ الاَْصَمُّ وَیَجْزَعُ
وَرَزیَّةٌ حَزَّتْ لِقَلْبِ محمّد ----- حُزْناً تَكادُ لَهَا السَّما تَتَزَعْزَعُ
كَیْفَ ابْنُ وَحْىِ اللَّهِ وَهُوَ بِهِ الهُدى ----- اَرْسى فقامَ لَهُ الْعِمادُ الاَْرْفَعُ
اَضْحى یُسالِمُ عُصْبَةً اُمَویَّةً ----- مِنْ دوُنِها كَفَروُاثَمُودَ وَتُبَّعُ
ساموهُ (948)قَهْراًاَنْ یُضامَ وَمالَوى (949) ----- لَوْلاَ الْقَضاءُ بِهِ عِنانٌ طَیِّعُ
اَمْسى مُضاما تُسْتَباحُ حَریمُهُ ----- هَتْكاً وَجانِبُهُ الاَْعَزُّ الاَْمْنَعُ
وَیَرى بَنى حَرْبٍ عَلى اَعْوادِها ----- جَهْراً تَنالُ مِنَ الْوَصِىّ وَیَسْمَعُ (950)
مازالَ مُضْطَهِداً یُقاسى مِنْهُمُ ----- غُصَصاً بِهِ كَاْسُ الّرِدى یَتَجَرَّعُ
حَتّى اِذا نَفَذَ الْقَضاُء مَحَتَّماً ----- اَضْحى یُدَسُّ اِلَیْهِ سَمٌ (951)مُنْقَعُ
وَغَدا بِرَغْمِ الدّین وَهُوَ مُكابِدٌ ----- بِالصَّبْرِ غُلَّةُ مُكْمَدٍ لا تُنْقَعُ
وَتَفَتَّتَتْ بِالسَّمِّ مِنْ اَحْشائِهِ ----- كَبِدٌ لَها حَتَّى الصَّفا یَتَصَدَّعُ
وَقَضى بِعَیْنِ اللّهِ یَقْذِفُ قَلْبَهُ ----- قِطَعاً غَدَتْ مِمّا بِها تَتَقَّطَعُ
وَسَرى بِهِ نَعْشٌ تَوَدُّ بَناتُهُ ----- لَوْیَرْتَقى لِلْفَرْقَدَیْنِ وَیُرْفَعُ
نَعْشٌ لَهُ الرّوُحُ الاَْمینُ مُشَیِّعٌ ----- وَلَهُ الْكِتابُ الْمُسْتَبین مُوَدِّعُ
نَعْشٌ اَعَزَّ اللَّهُ جانِبَ قُدْسِهِ ----- فَغَدَتْ لَهُ زُمَرُ الْمَلائِكَ تَخْضَعُ
نَعْشٌ بِهِ قَلْبُ الْبَتُولِ وَمُهْجَةُ ----- الْهادِى الرَّسُولِ وَ ثِقْلُهُ الْمُسْتَوْدَعُ
نَثَلُوا لَهُ حِقْدَ الصُّدُورِ فَما یُرى ----- مِنْها لِقَوْسٍ بِالْكِنانَةِ مُنْزَعُ
وَرَمَوْا جَنازَتَهُ فَعادَ وَجِسْمُهُ ----- غَرَضٌ لِرامِیَةِ السَّهامِ وَمَوْقِعُ
شَكّوهُ (952) حَتى اَصْبَحَتْ مِنْ نَعْشِهِ ----- تُسْتَلُّ غاشیة النِّبالِ وَتُنْزَعُ
لَمْ تَرْمِ نَعْشَكَ اِذْ رَمَتْكَ عِصابَةٌ ----- نَهَضَتْ بِها اَضْغانُها تَتَسَرَّعُ
لكِنَّها عَلِمَتْ باَنَّكَ مُهْجَةُ ----- الزَّهْراءِ فَابْتَدَرَتْ لِحَرْبِكَ تَهْرَعُ
وَرَمَتْكَ كَىْ تُصْمی (953) حَشاشَةَ فَاطِم ----- حَتّى تَبیتَ وَقَلْبُها مُتَوَجَّعُ
ما اَنْتَ اِلاّ هَیْكَلُ الْقُدْسِ الَّذی ----- بِضَمیرِهِ سِرُّ النُّبُوَّةِ مُودَعُ
جَلَبَتْ عَلَیْهِ بَنُوا الدَّعىِّ حُقُودَها ----- وَاَتَتْهُ تَمْرَحُ بِالضَّلال وَتَتْلَعُ (954)
مَنَعَتْهُ عَنْ حَرَمِ النَّبِىِّ ضَلالَةً ----- وَهُوَ ابْنُهُ فَلاَىِّ اَمْرٍ یُمْنَعُ
وَكَاَنَّهُ رُوحُ النَّبِىّ وَقَدْرَاَتْ ----- بِالْبُعْدِ بَیْنَهُما الْعَلائق تَقْطَعُ
فَلِذا قَضَتْ اَنْ لا یَحُطَّ لِجِسْمِهِ ----- بِالْقُربِ مِنْ حَرَمِ النُّبُوَّةِ مَضْجَعُ
لِلّهِ اَىُّ رَزِیَّةٍ كادَتْ لَها ----- اَرْكانُ شامِخَةِ الهُدى تَتَضَعْضَعُ
رُزْءٌ بَكَتْ عَیْنُ الْحُسَیْنِ لَهُ وَمِنْ ----- ذَوْبِ الْحَشاعَبَراتُهُ تَتَدَفَّعُ
یَوْمَ اْثنَتى یَدْعُو وَلكِنْ قَلْبُهُ ----- راوٍ وَمُقْلَتُهُ تَفیضُ وَتَدْمَعُ
اَتَرى یَطیفُ بِىَ السُّلُوُّ وَناظِرى ----- مِنْ بَعْدِ فَقْدِكَ بِالْكَرى لا یَهْجَعُ
ءَ اُخَىَّ لا عَیْشی یَجُوسُ خِلالَهُ ----- رَغَدٌ وَلا یَصْفُو لِوردِی مَشْرَعُ
خَلَّفْتَنى مَرْمَى النَّوائِبِ لَیْسَ لی ----- عَضُدٌ اَرُدُّبِهِ الخُطُوبَ و اَدْفَعُ
وَتَرَكْتَنى اَسَفاً اُرَدِّدُ بِالشَّجى ----- نَفْساً تُصَعِّدُهُ الدُّمُوعُ الهُمَّعُ (955)
اَبْكیكَ یارَىَّ الْقُلوُبِ لَوْاَنَّهُ ----- یُجْدی البُكاءُ لِضامِى ءٍ اَوْ یَنْفَعُ
تمام شد احوال حضرت ثانى ائمّة الهدى سبط اكبر سید الورى جناب امام حسن مجتبى صلوات اللَّه علیه و بعد از این شروع مى شود به ذكر احوال سید مظلومان حضرت ابوعبداللَّه الحسین صلوات اللَّه علیه
* * *
كَتَبَ هذِهِ الكلمات بِیُمناهُ الوازِرَة المتمسّك بِأذیالهم الطاهرة عبّاس بن محمّد رضا القمى فی رجب الأصَبّ مِنْ سَنَة 1353 ه ق. ملتمس از برادران دینى كه این حقیر را در حیات و ممات از دعاى خیر فراموش نفرمایند. إن شاء اللَّه تعالى.

باب پنجم :در تاریخ حضرت اباعبدالله الحسین (علیه السلام)

در تاریخ حضرت اباعبداللَّه الحسین(علیه السلام)
[مشتمل بر چهار مقصد و یك خاتمه است ]

مقصد اوّل در بیان ولادت حُسین بْن عَلى (علیهماالسلام) و برخى از فضائل آن حضرت