منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

ذكر نسب طاوس و آل او و نبذى از حال بنى طاوس

الطاوس هو ابوعبداللَّه محمّد بن اسحاق بن حسن بن محمّد بن سلیمان بن داود بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب(علیهماالسلام) كه از حسن وجه و لطف شمایل مُلَقَّب به طاوس گشت و اولاد او در عراق همى زیستند و از ایشان است السیّد العالم الزّاهد المصنّف الجلیل القدر جمال الدّین احمد بن موسى بن جعفر بن محمّد بن احمد بن محمّد بن محمّد الطاوس صاحب كتاب «البشرى» و «الملاذ» و غیرهما و برادر او است السیّد الزّاهد العالم صاحب الكرامات نقیب النّقباء رضى الدّین على بن موسى و مادر ایشان دختر شیخ زاهد الأمیر ورّام (909) ابن ابى فراس و از اینجا است كه شاعر در این قصیده گوید:
وَرّامُ جَدُّهُمْ لِاُمِهِمْ ----- وَمحمّد لِاَبیهِم جَدُّ.(910)
على الجمله؛ بنى طاوس در میان عُلما جماعتى بودند از افاضل آل طاوس و اَشْهَر ایشان سیّد اجلّ رضى الدّین على بن موسى بن جعفر بن محمّد و آنچه در كتب ادعیه و زیارات و فضائل، ابن طاوس اطلاق كنند آن جناب مراد است؛
دوّم برادر او عالم جلیل جمال الدین احمد كه در فقه و رجال یگانه عصر بود، و مراد از ابن طاوس در كتب فقهیّه و رجالیّه او است؛
سوّم پسر جمال الدین احمد سیّد نبیل عبدالكریم صاحب كتاب «فرحة الغرى» است كه از اجله عُلما و یگانه روزگار بود و در حفظ وجودت فهم؛
چهارم پسر عبدالكریم رضى الدّین ابوالقاسم على بن عبدالكریم؛
پنجم سیّد رضى الدین على بن موسى بن جعفر بن محمّد صاحب كتاب «زوائد الفوائد» كه در اسم و كُنْیَت با پدر اَمْجَد خود شریك بود، و گاهى بر برادر او سیّد جلال الدین محمّد نیز، ابن طاوس اطلاق كنند كه پدر امجد او كتاب «كشف المحجّه» را براى او تصنیف فرمود.
صاحب كتاب «ناسخ التواریخ» در ذیل احوال آل طاوس گفته كه ایشان را جلالت قدرى به كمال بود، ناصر خلیفه خواست نقابت طالبیین را به رضى الدین تفویض نماید او به سبب اشتغال به عبادت و علم استعفا جست و هنگام غلبه هُلاكوخان بر بغداد و قتل مستعصم نقابت طالبیّین بر سیّد رضى الدین فرود آمد و خواست استعفا جوید خواجه نصیرالدین او را منع فرمود، رضى الدین بیم كرد كه اگر سر بتابد به دست هلاكو ناچیز شود و از درِ اكراه قبول نقابت نمود.
او را مصنّفات مفیده است مانند كتاب «مُهَجُ الدّعوات» و كتاب «تتمّات مِصباح المتهجّد و مهمّات صلاح المتعبّد» و كتاب «الملهوف على قتلى الطفوف». و او مستجاب الدعوة بود و بر صدق این معنى اخبار فراوان است. و گویند اسم اعظم دانست و فرزندان خود را گفت چند كرّت به استخارت كار كردم كه شما را بیاموزم اجازت نیافتم اینك در كتب من محفوظ و مكتوب است بر شما است كه به مطالعه ادارك نمائید.
امّا سیّد جمال الدین احمد، پسرى آورد به نام عبدالكریم غیاث الدین السیّد العالم الجلیل القدر در نزد خاصّ و عام مكانتى تمام داشت و از مصّنفات او است كتاب «الشّمل المنظوم فى اسماء مصنّفى العلوم» و جُز آن در كتابخانه او ده هزار مجلّد از كتب نفیسه بود.
امّا النقیب رضى الدین على بن موسى، دو پسر آورد یكى محمّد ملقّب به صفى الدین معروف به مصطفى و آن دیگر على مُلَقّب به رضى الدین معروف به مرتضى، و صفى الدین مردى نیرومند بود ولكن بلاعقب وفات یافت و منقرض شد.
و رضى الدین على بعد از پدر نقیب النّقباء شد و او دخترى آورد به حباله نكاح شیخ بدرالدین معروف به شیخ المشایخ در آمد و پسرى آورد به نام قوام الدین هنوز كودك بود كه پدرش وداع جهان گفت و او را سلطان سعید اولجایتو طلب فرمود و بر زانوى خویش نشانید و نیك بنواخت و هم در آن كودكى او را به جاى پدر نقیب النّقباء فرمود. امّا از رضىّ الدین على بن على بن موسى دختر دیگر به حباله فخرالدین محمّد بن كتیله حسینى (911)در آمد و پسرى آورد كه اورا على الهادى مى نامیدند و او بلاعقب در حیات پدر و مادر وفات نمود. و قوام الدین دو پسر آورد یكى عبداللَّه مُكَنّى به ابوبكر و ملقّب به نجم الدین و آن دیگر عمر. امّا نجم الدین نقابت بغداد و حلّه و سُرّ مَنْ رَاى یافت و بعد از پدر معروف به نقیب النقباء شد لكن مردى ضعیف الحال بود و بعضى اموال و املاك خانواده خود را قوام الدین به هدر داد و آنچه از وى به جاى ماند نجم الدین تلف كرد و در سال هفتصد و هفتاد و پنج هجرى وفات نمود و برادرش به جاى او نقابت یافت.
و دیگرى از بنى طاوس عراق سیّد مجدالدّین است صاحب كتاب البشارة و در آن ذكر اخبار و آثار وارده مى نماید و غلبه مغول را در بلاد و انقراض دولت بنى العبّاس را تذكره مى فرماید. چون هلاكوخان راه بغداد نزدیك كرد سیّد مجدالدین با جماعتى از سادات و علماى حلّه او را استقبال كرد و آن كتاب را به نظر سلطان رسانید هلاكو او را عظیم عظمت نهاد و حلّه و مشهدَیْن و آن نواحى را خطّ امان فرستاد چون به شهر بغداد در آمد فرمان كرد تا منادى ندا در داد كه هر كس از اهل حلّه و اعمال آن بلده است به سلامت بیرون شود و آن جماعت بى آسیبى و زیانى طریق مراجعت سپردند انتهى.(912)
ولكن شیخ جلیل حسن بن سلیمان حلّى تلمیذ شهید اوّل در كتاب «منتخب البصائر»، «كتاب البشارة» را نسبت داده به سیّد على بن طاوس. واللَّه تعالى هو العالم.

خاتمه در ذكر مقتل عبداللَّه بن الحسن بن الحسن [بن ] على بن ابى طالب(علیه السلام)

و مقتل پسران او محمّد و ابراهیم بر حسب آنچه وعده كردیم در هنگام تعداد فرزندان امام حسن(علیه السلام) :
مخفى نماند كه چون ولید بن یزید بن عبدالملك بن مروان كشته شد و سلطنت بنى امیّه رو به ضعف و زوال آورد جماعتى از بنى عبّاس و بنى هاشم كه از جمله ایشان بود ابو جعفر منصور و برادران او سفّاح و ابراهیم بن محمّد و عموى او صالح بن على و عبداللَّه محض (913) و دو پسران او محمّد و ابراهیم و برادرش محمّد دیباج و غیر ایشان در ابواء جمع گشتند و اتّقاق كردند كه با پسران عبداللَّه محض بیعت كنند و یك تن از ایشان را به خلافت بردارند از میانه محمّد بن عبداللَّه را اختیار كردند؛ چه او را مهدى گفتند و از خانواده رسالت گوشزد ایشان گشته بود كه مهدى آل محمّد(علیهم السلام) كه همنام پیغمبر است مالك ارض شود و شرق و غرب عالم را پر از عدل و داد كند بعد از آنكه از ظلم و جور مملوّ شده باشد. لاجرم ایشان دست بیعت با محمّد دادند و با او بیعت كردند پس كس فرستادند و عبداللَّه بن محمّد بن عمر بن على(علیه السلام) و حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) را طلبیدند، عبداللَّه محض گفت كه حضرت صادق(علیه السلام) را بیهوده طلبیدید، زیرا كه او رأى شما را به صواب نخواهد شمرد. چون آن جناب وارد شد عبداللَّه موضعى برایش گشود و آن جناب را نزد خود نشانید و صورت حال را مكشوف داشت. حضرت فرمود این كار نكنید؛ چه آنكه اگر بیعت شما به محمّد به گمان آن است كه او همان مهدى موعود است این گمان خطا است و این مهدى موعود نیست و این زمان، زمان خروج او نیست و اگر این بیعت به جهت آن است كه خروج كنید و امر به معروف و نهى از منكر نمائید باز هم بیعت با محمّد نكنیم؛ چه آنكه تو شیخ بنى هاشمى چگونه تورا بگذاریم و با پسرت بیعت كنیم؟ عبداللَّه گفت: چنین نیست كه تو مى گوئى لكن حسد ترا از بیعت با ایشان باز مى دارد، و حضرت دست بر پشت سفّاح گذاشت و فرمود: به خدا سوگند كه این سخن از در حسد نیست بلكه خلافت از براى این مرد و برادران او و اولاد ایشان است نه از براى شماها؛ پس دستى بر كتف عبداللَّه محض زد و فرمود: به خدا قسم كه خلافت بر تو و پسران تو فرود نخواهد آمد همانا هر دو پسران تو كشته خواهند شد، این بگفت و برخاست و تكیه فرمود بر دست عبدالعزیز بن عمران زهرى و بیرون شد و با عبدالعزیز فرمود كه صاحب رداى زرد یعنى منصور را نگریستى؟ گفت: بلى، فرمود: به خدا سوگند كه او عبداللَّه را خواهد كشت. عبدالعزیز گفت: محمّد رانیز خواهد كشت؟ فرمود: بلى. عبدالعزیز گفت: در دل خود گفتم به پرودگار كعبه كه این سخن از روى حسد است و از دنیا بیرون نرفتم تا دیدم چنان شد كه حضرت خبر داده بود.
بالجمله؛ اهل مجلس نیز بعد از رفتن آن حضرت متفرّق شدند، عبدالصمد و منصور در عقب آن حضرت رفتند تا به آن جناب رسیدند گفتند: آیا واقع دارد آنچه در مجلس گفتى؟ فرمود: بلى، واللّه و این از علومى است كه به ما رسیده. بنى عبّاس سخن آن حضرت را استوار دانستند و از آن روز دل بر سلطنت بستند و در اِعداد كار شدند تا هنگامى كه ادراك كردند.
رَوى شَیْخُنَا الْمُفید عَنْ عَنْبَسَةِ بْنِ نَجادِ الْعابِدِ قالَ: كانَ جَعفَرُ بْنُ محمّد(علیهماالسلام) اِذا رَاى مُحَمَّدَ بْنَ عَبْدِاللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ تَغَرْغَرَتْ عَیْناهُ ثُمَّ یَقُولُ:« بِنَفْسی هُوَ اِنَّ النّاسَ لَیَقُولُونَ فیهِ وَاِنَّهُ لَمَقْتُوُلٌ لَیْسَ هذا فی كِتابِ عَلىٍ (علیه السلام) مِنْ خُلَفآءِ هذِهِ الاُمَّةِ(914)
مؤلف گوید: اگر چه از مخاطبات عبداللَّه محض با حضرت صادق(علیه السلام) سوء رأى او ظاهر گشته لكن اخبار بسیارى در مدح ایشان وارد شده و بعد از این مذكور خواهد شد كه حضرت صادق(علیه السلام) براى ایشان بسیار گریست هنگامى كه ایشان را از مدینه اسیر كرده به جانب كوفه مى بردند و در حق انصار نفرین فرمود و از كثرت حزن و اندوه تب كرده و هم تعزیت نامه براى عبداللَّه و سایر اهل بیت او فرستاد و از عبداللَّه تعبیر فرمود به عبد صالح و دعا كرده در حق ایشان به سعادت و آن تعزیت نامه را سیّد بن طاوس (رضى الله عنه) در «اقبال» ایراد كرده آنگاه فرموده كه این مكتوب حضرت صادق(علیه السلام) براى عبداللَّه و اهل بیت او دلالت مى كند بر آنكه ایشان معذور و ممدوح و مظلوم بوده اند و به حقّ امام، عارف بوده اند و هم فرموده كه اگر در كتب حدیثى یافت شد كه ایشان از طریق آن حضرت مفارق بوده اند آن حدیث محمول بر تقیّه است به جهت آنكه مبادا خروج ایشان را به جهت نهى از منكر نسبت به ائمّه طاهرین(علیهم السلام) دهند و مؤیّد این مقال آنكه خلّاد بن عمیر كندى روایت كرده كه شرفیاب خدمت حضرت صادق(علیه السلام) شدم آن حضرت فرمود: آیا از آل حسین(علیه السلام) كه منصور ایشان را از مدینه بیرون برده خبر دارید؟ ما خبر داشتیم از شهادت ایشان لكن نخواستیم كه آن حضرت را به مصیبت ایشان خبر دهیم، گفتم: امیدوارم كه خدا ایشان را عافیت دهد، فرمود: كجا عافیت براى ایشان خواهد بود این بگفت و صدا به گریه بلند كرد و چندان گریست كه ما نیز از گریه آن حضرت گریستیم. آنگاه فرمود كه پدرم از فاطمه دختر امام حسین(علیه السلام) حدیث كرد كه گفت: از پدرم حسین بن على(علیهماالسلام) شنیدم كه مى فرمود: اى فاطمه! چند نفر از فرزندان تو به شطّ فرات مقتول خواهند شد كه: ما سَبَقَهُمُ الاَْوَّلوُنَ وَلَمْ یُدْرِكْهُمُ الآخِروُنَ.
پس حضرت صادق(علیه السلام) فرمود كه اینك از فرزندان فاطمه بنت الحسین(علیه السلام) جز ایشان كه در حبس شدند كسى دیگر نیست كه مصداق این حدیث باشند لاجرم ایشانند آن كسانى كه به شطّ فرات مقتول شوند؛ پس سیّد بن طاوس چند خبرى در جلالت ایشان و در بیان آنكه ایشان را اعتقاد نبود به آنكه مهدى ایشان همان مهدى موعود(علیه السلام) است ایراد فرموده هر كه خواهد رجوع كند به اعمال ماه محرم «اقبال الاعمال»(915)
بالجمله؛ محمّد و ابراهیم پسران عبداللَّه همواره در هواى خلافت مى زیستند و اِعداد خروج مى كردند تا هنگامى كه امر خلافت بر ابوالعبّاس سفّاح درست آمد این وقت فرار كردند و از مردم متوارى شدند امّا سفّاح، عبداللَّه محض را بزرگ مى داشت و فراوان اكرام مى كرد.
سبط ابن الجوزى گفته كه یك روز عبداللَّه گفت كه هیچگاه ندیدم كه هزار هزار درهم مجتمعاً در نزد من حاضر باشد. سفّاح گفت: الآن خواهى دید و بفرمود هزار هزار درهم حاضر كردند و به عبداللَّه عطا كرد.(916)
وابوالفرج روایت كرده كه چون سفّاح بر مسند خلافت نشست، عبداللَّه و برادرش حسن مثلّث بر سفّاح وفود كردند سفّاح ایشان را عطا داد و رعایت نمود و به زیاده عبداللَّه را تكریم مى نمود ولكن گاه گاهى از عبداللَّه پرسش مى كرد كه پسران تو محمّد و ابراهیم در كجایند و چرا با شما نزد من نیامدند؟ عبداللَّه مى گفت كه مستورى ایشان از خلیفه به جهت امرى نیست كه باعث كراهت او شود و پیوسته سفّاح این سخن را با عبداللَّه مى گفت و عیش او را منغص مى نمود تا یك دفعه با وى گفت كه اى عبدالله! پسران خود را پنهان كرده اى هر آینه محمّد و ابراهیم هر دو تن كشته خواهند شد؛ عبداللَّه چون این سخن بشنید به حالت حزن و كئابت از نزد سفّاح به منزل خود مراجعت كرد. حسن مثلث (در «عمدة الطالب» مكان حسن ابراهیم الغمر، برادرش را ذكر نموده) چون آثار حزن در عبداللَّه دید پرسید كه اى برادر سبب حزن تو چیست؟ عبداللَّه مطالبه سفّاح را در باب محمّد و ابراهیم براى او نقل كرد. حسن گفت: این دفعه كه سفّاح از حال ایشان پرسش كند بگو عمّ ایشان از حال ایشان خبر دارد تا من او را از این سخن ساكت كنم. این دفعه كه سفّاح صحبت پسران عبداللَّه را به میان آورد و عبداللَّه گفت كه عمّ ایشان از حال ایشان خبر دارد. سفّاح صبر كرد تا هنگامى كه عبداللَّه از منزل او بیرون شد حسن مثلث را بخواند و از محمّد و ابراهیم از او پرسش كرد، حسن گفت: اى امیر با شما چنان سخن گویم كه رعیّت با سلطان گوید یا چنان گویم كه مرد با پسر عمّ خود سخن مى گوید؟ گفت: چنان گوى كه با پسر عمّ خود گوئى، گفت: یا امیر! با من بگوى كه اگر خداوند مقدّر كرده كه محمّد و ابراهیم ادراك منصب خلافت كنند تو و تمامت مخلوق آسمان و زمین مى توانند ایشان را دفع دهند؟ گفت: لاواللّه! آنگاه گفت: اگر خداوند مقدّر نكرده باشد خلافت را براى ایشان تمام اهل ارض و سما اگر اتّفاق كنند مى توانند امر خلافت را بر ایشان فرود آورند؟ سفّاح گفت: لاوالله! حسن گفت: پس براى چه امیر از این پیرمرد این همه در این باب مطالبه مى كند و نعمت خود را بر او منغص مى فرماید؟ سفّاح گفت: از پس این دیگر نام ایشان را تذكره نخواهم نمود. و از آن پس تا زنده بود دیگر نام ایشان را نبرد پس سفّاح عبداللَّه را فرمان كرد كه به مدینه برگردد.
و این بود تا زمانى كه سفّاح وفات یافت و كار خلافت بر منصور دوانیقى راست آمد و منصور به جهت خبث طینت و پستى فطرت خویش یكباره دل بر قتل محمّد و ابراهیم بست و در سنه یك صدو چهلم سفر حجّ كرد و از طریق مدینه مراجعت نمود چون به مدینه رسید عبداللَّه را بخواست و از امر پسرانش از او پرسش كرد، عبداللَّه گفت: نمى دانم در كجایند. منصور سخنى چند از راه شتم و شناعت با عبداللَّه گفت و امر كرد تا او را در دار مروان در مدینه حبس نمودند و زندانبان او ریاح بن عثمان بود و از پس عبداللَّه جماعتى دیگر از آل ابوطالب را به تدریج بگرفتند و در محبس نمودند مانند حسن و ابراهیم و ابوبكر برادران عبداللَّه و حسن بن جعفر بن مثنّى و سلیمان و عبداللَّه و على و عبّاس پسران داود بن حسن مثنى و محمّد و اسحاق پسران ابراهیم بن حسن مثنّى و عبّاس و على عابد پسران حسن مثلّث و على فرزند محمّد نفس زكیه و غیر ایشان كه در ذكر اولاد امّام حسن(علیه السلام) بدین مطلب اشاره شد.
بالجمله؛ ریاح بن عثمان جماعت بنى حسن را در زندان در قید و بند كرده و بر ایشان كار را سخت تنگ كرده بود، و در این ایّامى كه در زندان بودند گاه گاهى ریاح بعضى از ناصحین رابه نزد عبداللَّه محض مى فرستاد كه او را نصیحت كند تا شاید عبداللَّه از مكان فرزندانش اطلاع دهد، چون ایشان این سخن را با عبداللَّه به میان مى آوردند و او را در كتمان امر پسرانش ملامت مى نمودند عبداللَّه مى گفت كه بلیّه من از بلیّه خلیل الرحمن بیشتر است؛ چه او مأمور شد به ذبح فرزند خود و آن ذبح فرزند طاعت خدا بود ولكن مرا امر مى كنند كه فرزندان خود را نشان دهم تا آنها را بكشند و حال آنكه كشتن ایشان معصیت خداى مى باشد.(917)
بالجمله؛ تا سه سال در مدینه در حبس بودند تا سال صد و چهل و چهارم رسید، منصور دیگر باره سفر حجّ كرد و چون از مكّه مراجعت نمود داخل مدینه نشد و به رَبَذه رفت چون به ربذه وارد شد ریاح بن عثمان به جهت دیدن منصور از مدینه به ربذه بیرون شد منصور هنگامى كه او را بدید امر كرد برگرد به مدینه و بنى حسن را كه در محبس مى باشند در این جا حاضر كن. پس ریاح بن عثمان به اتّفاق ابوالأزهر زندانبان منصور كه مردى بد كیش و خبیث بود به مدینه رفتند و بنو حسن را با محمّد دیباج برادر مادرى عبداللَّه محض در غل و قید كرده و سلاسل و اغلال ایشان را سخت تر نموده و به كمال شدت و سختى ایشان را به جانب ربذه حركت دادند و هنگامى كه ایشان را به ربذه كوچ مى دادند حضرت صادق(علیه السلام) از وراء سترى ایشان را نگریست و سخت بگریست چندانكه آب دیده اش بر محاسن شریفش جارى گشت و بر طائفه انصار نفرین كرد و فرمود كه انصار وفا نكردند به شرایط بیعت با رسول خدا(صلى الله علیه و آله) ؛ چه آنكه با آن حضرت بیعت كردند كه حفظ و حراست كنند او را و فرزندان او را از آنچه حفظ مى كنند خود را و فرزندان خود را. پس از آن بنا به روایتى آن حضرت داخل خانه شد و تب كرد و تا بیست شب در تب و تاب بود و شب و روز مى گریست تا آنكه بر آن حضرت ترسیدند.
بالجمله؛ بنى حسن را با محمّد دیباج در ربذه وارد كردند و ایشان را در آفتاب بداشتند و زمانى نگذشت و مردى از جانب منصور بیرون آمد و گفت: محمّد بن عبداللَّه بن عثمان كدام است؟ محمّد دیباج خود را نشان داد آن مرد او رابه نزد منصور برد. راوى گفت: زمانى نگذشت كه صداى تازیانه بلند شد و آن تازیانه هائى بود كه بر محمّد مى زدند چون محمّد را برگردانیدند دیدیم چندان او را تازیانه زده بودند كه چهره و رنگ او كه مانند سبیكه سیم بود به لون زنگیان شده بود ویك چشم او به واسطه تازیانه از كاسه بیرون شده بود؛ آنگاه محمّد را بیاوردند و در نزد برادرش عبداللَّه محض جاى دادند. و عبداللَّه، محمّد را بسیار دوست مى داشت در این حال تشنگى سخت بر محمّد غلبه كرده بود طلب آب مى كرد و مردمان به جهت حشمت منصور از ترحّم بر ایشان حذر مى كردند تا هنگامى كه عبداللَّه گفت كه كیست پسر رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را سیراب كند؟ این وقت یك تن از مردم خراسان او را به شربتى از آب سقایت كرد. و نقل شده كه جامه محمّد از صدمت تازیانه و آمدن خون چنان بر پشت او چسبیده بود كه از بدن او كنده نمى شد نخست او را با روغن زیت طلى كردند آنگاه جامه را با پوست از بدن او باز كردند.(918)
وسبط ابن جوزى روایت كرده كه چون محمّد را به نزد منصور بردند منصور از او پرسید كه دو كذّاب فاسق محمّد و ابراهیم در كجایند؟ و دختر محمّد دیباج رقیّه زوجه ابراهیم بود، محمّد گفت: به خدا سوگند كه نمى دانم در كجایند. منصور امر كرد تا چهارصد تازیانه بر وى زدند آنگاه امر كرد كه جامه درشتى بر اوپوشانیدند و به سختى آن جامه را از تن او بیرون كردند تا پوست تن او از بدن كنده شد. و محمّد در صورت و شمایل اَحْسَن ناس بود و بدین جهت او را «دیباج» مى گفتند و یك چشمش به صدمت تازیانه بیرون شد آنگاه او را در بند كردند و به نزد عبداللَّه جاى دادند و محمّد در آن وقت سخت تشنه بود و هیچ كس را جرئت آن نبود كه او را آب دهد عبداللَّه صیحه زد كه اى گروه مسلمانان آیا این مسلمانى است كه فرزندان پیغمبر از تشنگى بمیرند و شما ایشان را آب ندهید؟(919)
پس منصور از ربذه حركت كرد و خود در محملى نشسته بود و معادل او ربیع حاجب بود و بنو حسن را با لب تشنه و شكم گرسنه و سر و تن برهنه با غل و زنجیر بر شتران برهنه سوار كردند و در ركاب منصور به جانب كوفه حركت دادند. وقتى منصور از نزد ایشان عبور كرد در حالى كه در میان محملى بود كه روپوش آن از حریر و دیباج بود عبداللَّه بن حسن كه او را بدید فریاد كشید كه اى ابو جعفر! آیا ما با اسیران شما در بَدر چنین كردیم؟ و از این سخن اشارتى كرد به اسیرى عبّاس جد منصور در روز بدر و رحم كردن جدّ ایشان رسول خدا(صلى الله علیه و آله) به حال او هنگامى كه عبّاس از جهت بند و قید ناله مى كرد و حضرت فرمود كه ناله عبّاس نگذاشت امشب خواب كنم و امر فرمود كه قید و بند را از عبّاس بردارند.
ابوالفرج روایت كرده كه منصور خواست كه صدمه عبداللَّه به زیادت باشد امر كرد كه شتر محمّد را در پیش شتر او قرار دادند، عبداللَّه پیوسته نگاهش بر پشت محمّد مى افتاد و آثار تازیانه مى دید و جزع مى كرد و پیوسته ایشان را با سوء حال به كوفه بردند و در محبس هاشمیّه در سردابى حبس نمودند كه سخت تاریك بود و شب و روز معلوم نبود و عدد ایشان كه در حبس شدند موافق روایت سبط بیست تن از اولاد حسن(علیه السلام) بودند(920) و مسعودى فرموده كه منصور سلیمان و عبداللَّه فرزندان داودبن حسن مثنّى را با موسى بن عبداللَّه محض و حسن بن جعفر رها كرد و مابقى در حبس بماندند تا بمردند و محبس ایشان بر شاطى فرات به قرب و قنطره كوفه بود. والحال مواضع ایشان در كوفه در زمان ما كه سنه سیصد و سى و دو است معلوم است و زیارتگاه است و تمامى در آن موضع مى باشند و قبور ایشان همان زندان است كه سقف آن را بر روى ایشان خراب كردند و هنگامى كه ایشان در زندان بودند ایشان را براى قضاء حاجت بیرون نمى كردند لاجرم در همان محبس قضاء حاجت مى نمودند و به تدریج رائحه آن منتشر گشت و بر ایشان از این جهت سخت مى گذشت.
بعضى از موالى ایشان مقدارى غالیه بر ایشان بردند تا به بوى خوش او دفع بویهاى كریهه كنند. و بالجمله؛ به سبب آن رائحه كریهه و بودن در حبس و بند، وَرَم در پاهایشان پدید گشت و به تدریج به بالا سرایت مى كرد تا به دل ایشان مى رسید و صاحبش را هلاك مى كرد و چون محبس ایشان مظلم و تاریك بود اوقات نماز را نمى توانستند تعیین كنند لاجرم قرآن را پنج جزء كرده بودند و به نوبت در هر شبانه روز یك ختم قرآن قرائت مى كردند و هر خمسى كه تمام مى گشت یك نماز از نمازهاى پنجگانه به جا مى آوردند و هر گاه یكى از ایشان مى مرد جسدش پیوسته در بند و زنجیر بود تا هنگامى كه بو بر مى داشت و پوسیده مى گشت و آنها كه زنده بودند او را بدین حال مى دیدند و اذیّت مى كشیدند.(921)
و سبط ابن جوزى نیز شرحى از محبس ایشان بدون ذكر آوردن غالیه بر ایشان نقل نموده و ما نیز در سابق در ذكر حال حسن مثلّث و تعداد فرزندان او اشاره بدین محبس كردیم در میان ایشان على بن الحسن المثلّث كه معروف به علىّ عابد بوده در عبارت و ذكر و صبر بر شدائد ممتاز بود.
و در روایتى وارد شده كه بنو حسن اوقات نماز را نمى دانستند مگر به تسبیح و اَوْراد على بن الحسن؛ چه او پیوسته مشغول ذكر بود و بحسب اوراد خود كه موظف بود بر شبانه روز مى فهمید دخول اوقات نماز را.(922)
ابوالفرج از اسحاق بن عیسى روایت كرده كه روزى عبداللَّه محض از زندان براى پدرم پیغام داد كه نزد من بیا، پدرم از منصور اذن گرفت و به زندان نزد عبداللَّه رفت. عبداللَّه گفت: ترا طلبیدم براى آنكه قدرى آب براى من بیاورى؛ چه آنكه عطش بر من غلبه كرده؛ پدرم فرستاد از منزل سبوى آب براى عبداللَّه آوردند. عبداللَّه چون سبوى آب را بردهان نهاد كه بیاشامد ابوالأزهر زندانبان رسید دید كه عبداللَّه آب مى خورد، در غضب شد چنان پا بر آن سبو زد كه بر دندان عبداللَّه خورد و از صدمت آن دندانهاى ثنایاى او بریخت.(923)
و بالجمله؛ حال ایشان در زندان بدین گونه بود و به تدریج بعضى بمردند و بعضى كشته كشتند، و عبداللَّه با چند تن دیگر از اهل بیت خود زنده بود تا هنگامى كه محمّد و ابراهیم پسران او خروج كردند و مقتول گشتند و سَر ایشان را براى منصور فرستادند و منصور سر ابراهیم را براى عبداللَّه فرستاد آنگاه ایشان نیز در زندان بمردند و شهید گشتند.
سبط ابن الجوزى و غیره نقل كرده اند كه پیش از آنكه محمّد بن عبداللَّه كشته شود عامل منصور ابوعون از خراسان براى او نوشت كه مردم خراسان بیعت ما را مى شكنند به سبب خروج محمّد و ابراهیم پسران عبدالله، منصور امر كرد محمّد دیباج را گردن زدند و سر او را به جانب خراسان فرستاد كه اهل خراسان را بفریبند و قسم یاد كرد كه این سر محمّد بن عبداللَّه بن فاطمه بنت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) است تا مردم خراسان از خیال خروج با محمّد بن عبداللَّه بیفتند(924) اكنون شروع كنیم به مقتل محمّد بن عبداللَّه محض.

ذكر مقتل محمّد بن عبداللَّه بن الحسن بن على بن ابى طالب(علیه السلام) ملقّب به «نفس زكیه»

محمّد بن عبداللَّه مُكَنّى به ابو عبداللَّه و ملقّب به «صریح قریش» است؛ چه آنكه یك تن از امّهات و جدّات او امّ ولد نبودند، مادر او هند دختر ابى عبیدة بن عبداللَّه بن زمعة بن أسود بن مطلّب بوده و محمّد را از جهت كثرت زهد و عبادت «نفس زكیّه» لقب دادند و اهل بیت او به استظهار حدیث نبوى(صلى الله علیه و آله) : اِنَّ المَهْدِىَّ مِنْ وُلدْى اِسْمُهُ اِسْمى. او را مهدى مى گفتند و هم او را مقتول به احجار زیت گفته اند و او را به فقه و دانائى و شجاعت و سخاوت و كثرت فضائل ستایش نموده اند و در میان هر دو كتف او خالى سیاه به مقدار بیضه بوده و مردمان را اعتقاد چنان بوده كه او همان مهدى موعود از آل محمّد است«صلوات اللَّه علیهم اجمعین»؛ لهذا با وى بیعت كردند و پیوسته مترصّد ظهور و منتظر خروج او بودند و ابوجعفر منصور دو كرّت با او بیعت كرده بود: یك مرتبه در مكّه در مسجد الحرام و چون محمّد از مسجد بیرون شد ركاب او را بداشت تا بر نشست و زیاد احترام او را مرعى مى داشت مردى با منصور گفت: كه این كیست كه چندین حشمت او را نگاه مى دارى؟ گفت: واى بر تو مگر نمى دانى این مرد محمّد بن عبداللَّه محض و مهدى ما اهل بیت است و كرّت دیگر در ابواء با او بیعت كرد چنانكه در بیان حال عبداللَّه مرقوم گشت.
ابوالفرج و سیّد بن طاوس(رضى الله عنه) اخبار بسیارى نقل كرده اند كه عبداللَّه محض و سایر اهل بیت او انكار داشتند از آنكه محمّد نفس زكیّه مهدى موعود باشد و مى گفتند مهدى موعود(علیه السلام) غیر او است.(925)
بالجمله؛ چون خلافت بر بنى عبّاس مستقر شد محمّد و ابراهیم مخفى مى زیستند و در ایّام منصور گاهى چون یك دو تن از عرب بادیه پوشیده به نزد پدر در زندان آمدند و گفتند اگر اذن فرمائى آشكار شویم؛ چه اگر ما دو تن كشته شویم بهتر از آن است كه جماعتى از اهل بیت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) كشته شوند، عبداللَّه گفت: اِنْ مَنَعَكُما اَبُو جعفر اَنْ تَعیشا كَریمَیْن فَلا یَمْنَعكُما اَنْ تَمُوتا كَریْمَیْنِ.(926)
اگر ابوجعفر منصور رضا نمى دهد كه شما چون جوانمردان زندگانى كنید منع نمى كند كه چون جوانمردان بمیرید. كنایت از آنكه صواب آن است كه شما در اعداد كار بپردازید و بر منصور خروج كنید اگر نصرت جوئید نیكو باشد و اگر كشته شوید با نام نیك نكوهش نباشد. بالجمله؛ در ایّامى كه محمّد و ابراهیم مخفى بودند منصور را جز یافتن ایشان همى نبود و عیون و جواسیس در اطراف قرار داده بود تا شاید بر مكان ایشان اطلاع یابد.
ابوالفرج روایت كرده كه محمّد بن عبداللَّه گفته هنگامى كه در شعاب جبال مخفى بودم روزى در كوه رَضْوى جاى داشتم با امّ ولد خویش و مرا از وى پسرى رضیع بود ناگاه مكشوف افتاد كه غلامى از مدینه به طلب من مى رسد من فرار كردم اُمّ ولد نیز فرزندم را در آغوش كشیده و مى گریخت كه ناگاه آن كودك از دست مادرش رها شد و از كوه در افتاد و پاره پاره شد و نقل شده كه این وقت كه طفل محمّد از كوه بیفتاد و بمرد محمّد این اشعار را بگفت:
مُنخَرِق الخُفَّیْن یَشْكُو الْوَجى ----- تَنْكبُهُ (927) اَطْرافُ مَرْوٍ حِدادٍ
شَرَّدَهُ الْخَوْفُ فَاَزْرى بِهِ ----- كَذاكَ مَنْ یَكرَهُ حَرَّ الْجِلادِ
قَدْ كانَ فِی المَوْتِ لَهُ راحَةٌ ----- وَالمَوْتُ حَتْمٌ فی رِقابِ الْعِبادِ(928)
بالجمله؛ محمّد در سنه یك صد و چهل و پنج خروج كرد و به اتّفاق دویست و پنجاه نفر در ماه رجب داخل مدینه شد و صدا به تكبیر بلند كردند و رو به زندان منصور آوردند و در زندان را شكستند و محبوسین را بیرون كردند و ریاح بن عثمان زندانبان منصور را بگرفتند و حبس كردند آنگاه محمّد بر فراز منبر شد و خطبه بخواند و مقدارى از مثالب و مطاعن و خبث سیرت منصور را تذكره نمود مردمان از مالك بن انس استفتا كردند كه با آنكه بیعت منصور در گردن ما است ما توانیم با محمّد بیعت كنیم؟ مالك فتوى مى داد بلى؛ چه آنكه بیعت شما با منصور از روى كراهت بوده. پس مردم به بیعت محمّد شتاب كردند و محمّد بر مدینه و مكّه و یمن استیلا یافت ابوجعفر منصور چون این بدانست براى محمّد مكتوبى از در صلح و سِلم فرستاد او را امان داد؛ محمّد مكتوب او را جوابى شافى نوشت و در آخر نامه رقم كرد كه ترا كدام امان است كه بر من عرضه داشتى آیا امانى است كه به ابن هبیره دادى؟ یا امانى است كه به عمویت عبداللَّه بن على دادى؟ یا امانى است كه ابومسلم را به آن خرسند ساختى؟ یعنى بر امان تو چه اعتماد است چنانكه این سه نفر را امان دادى و به مقتضاى امان خود عمل نكردى.
ثانیاً ابوجعفر او را مكتوبى فرستاد و برخى از در حسب و نسب طریق معارضه سپرد و این مختصر را گنجایش ذكر این مكاتیب نیست طالبین رجوع كنند به «تذكرة سبط» و غیره و چون منصور مأیوس گشت از آنكه محمّد به طریق سلم و صلح در آید لاجرم عیسى بن موسى برادر زاده و ولیعهد خود را به تجهیز جنگ محمّد فرمان داد و در باطن گفت هر كدام كشته شوند باكى ندارم؛ چه آنكه منصور طالب حیات عیسى نبود به سبب آنكه سفّاح عهد كرده بود بعد از منصور، عیسى خلیفه باشد و منصور از خلافت او كراهت داشت. پس عیسى با چهار هزار سوار و دو هزار پیاده به دفع محمّد بیرون شد و منصور او را گفت كه اوّل دفعه قبل از قتال او را امان ده شاید بدون قتال او سر در طاعت ما آورد، عیسى كوچ كرد تا به «فید» كه نام منزلى است در طریق مكّه برسید كاغذى به سوى جماعتى از اصحاب محمّد نوشت و ایشان را از طریق یارى محمّد پراكنده كرد و محمّد چون مطلّع شد كه عیسى به دفع او بیرون شده در تهیّه جنگ برآمده و خندقى بر دور مدینه كند و در ماه رمضان بود كه عیسى با لشكر خود وارد شدند و دور مدینه را احاطه كردند.
سبط ابن جوزى روایت كرده كه چون لشكر منصور بر مدینه احاطه كردند محمّد را همّى نبود جز آنكه جریده اسامى كسانى كه با او بیعت كرده بودند و او را مكاتبه نموده بودند بسوزاند پس نامه هاى ایشان را سوزانید آنگاه گفت: الآن مرگ بر من گوارا است و اگر این كار نكرده بود هر آینه مردم در بلاء عظیم بودند؛ چه آنكه اگر آن دفتر به دست لشكر منصور مى رسید بر اسامى كسانى كه با او بیعت كرده بودند مطلّع مى شد و ایشان را مى كشتند.(929)
و بالجمله؛ عیسى بیامد و بر «سلع» كه اسم جبلى است در مدینه بایستاد و ندا كرد كه اى محمّد! از براى تو امان است، محمّد گفت كه امان شما را وفائى نیست و مردن به عزت بِه از زندگى به ذلّت و این وقت لشكر محمّد از دور او متفرّق شده بودند، و از صد هزار نفر كه با او بیعت كرده بودند سیصد و شانزده نفر با او بود به عدد اهل بدر. پس محمّد و اصحاب او غسل كردند و حنوط بر خود پاشیدند و ستوران خود را پى نمودند و حمله كردند بر عیسى و اصحاب او و سه دفعه ایشان را منهزم ساختند، لشكر عیسى اعداد كار كردند و به یك دفعه تمامى بر ایشان حمله نمودند و كار ایشان را ساختند و ایشان را مقتول نمودند، و حمید بن قحطبه، محمّد را شهید كرد و سرش را نزد عیسى برد و زینب خواهر محمّد و فاطمه دخترش جسد او را از خاك برداشتند و در بقیع دفن نمودند؛ پس سر محمّد را حمل داده به نزد منصور بردند منصور حكم كرد كه آن سر را در كوفه نصب كردند و در بُلدان بگردانیدند. و مقتل محمّد در اواسط ماه رمضان سنه یك صد و چهل و پنج واقع شد و مدت ظهور او تا وقت شهادتش دو ماه و هفده روز بوده و سنین عمرش به چهل و پنج رسیده بود و مقتل او در احجار زیت مدینه واقع شد؛ چنانكه امیرالمؤمنین(علیه السلام) در اخبار غیبیّه خود به آن اشاره فرموده بقولِهِ: وَاِنَّهُ یُقْتَلُ عِنْدِ اَحْجارِ الزَّیْتِ.(930)
ابوالفرج روایت كرده كه چون محمّد كشته گشت و لشكر او منهزم شدند ابن خضیر كه یك تن از اصحاب محمّد بود در زندان رفت و ریاح بن عثمان زندانبان منصور را بكشت و دیوان محمّد را كه مشتمل بر اسامى اصحاب و رجال او بود بسوزانید پس از آن به مقاتلت عبّاسیّین بیرون شد و پیوسته كار زار كرد تا كشته شد.(931)
و هم روایت كرده هنگامى كه وى را بكشتند چندان زخم و جراحت بر سر وى وارد شده بود كه ممكن نبود او را حركت دهند و مثل گوشت پخته و سرخ كرده شده بود كه بر هر موضع از آن كه دست مى نهادى متلاشى مى شد.