فهرست کتاب


منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

ذكر حال جعفر بن حسن مُثنّى و در بیان اولاد او

ابوالحسن جعفر بن حسن سیّدى با زلاقت زبان و طلاقت لسان بود و در شمار خُطباى بنى هاشم مى رفت و او اكبر برادران خود بود و او نیز به حبس منصور افتاد لكن او را رها كرد تا به مدینه مراجعت نمود، چون سنین عمرش به هفتاد رسید در مدینه وفات نمود، و او را چهار پسر و شش دختر بود:
1- عبداللَّه، 2- قاسم، 3- ابراهیم، 4- حسن، 5- فاطمه، 6- رقیّه، 7- زینب، 8- امّ الحسن، 9- امّ الحسین، 10- امّ القاسم. امّا عبداللَّه و قاسم بلاعقب بودند، و امّا ابراهیم مادرش امّ وَلَدى بوده از رومیّه و از اَحفاد او است: عبداللَّه بن جعفر بن ابراهیم كه مادر او آمنه دختر عبیداللَّه بن الحسین الأصغر بن على بن الحسین(علیهماالسلام) بوده. و این عبداللَّه در ایّام خلافت مأمون سفر فارس كرد هنگامى كه در سایه درختى خفته بود جمعى از خوارج بر او تاختند و او را مقتول ساختند و از وى جز دخترى به جاى نماند و او را محمّد بن جعفر بن عبیداللَّه بن حسین اصغر كابین بست و در سراى او وفات یافت و نسل ابراهیم بن جعفر منقرض شد.
امّا حسن بن جعفر؛ پس او آن كس است كه در واقعه فخّ تخلّف كرد و او را چند دختر و پنج پسر بود:
1- سلیمان، 2- ابراهیم، 3- محمّد، 4- عبداللَّه، 5- جعفر. و از دختران او است: فاطمة الكبرى معروف به امّ جعفر و او را عمر بن عبداللَّه بن محمّد بن عمران بن على بن ابى طالب(علیه السلام) تزویج كرد و سلیمان و ابراهیم در حیات پدر وفات كردند و محمّد معروف بود به سلیق و مادرش ملیكه دختر داود بن حسن بن حسن مثنّى بود و او را یك دختر و دو پسر بود: عایشه و محمّد و على. و على معروف به ابن المحمّدیّه و او را هفت تن اولاد بوده و احفاد او در بلاد متفرّق شدند جمعى در راوند و برخى در همدان و جمله اى در قزوین و مراغه ساكن گشتند. و از ایشان است در راوند كاشان سیّد عالم فاضل كامل ادیب محدّث مصنّف ضیاء الدّین ابوالرّضا فضل اللَّه بن على بن الحسین بن عبیداللَّه بن محمّد بن عبیداللَّه بن محمّد بن عبیداللَّه بن حسن بن على بن محمّد سلیق صاحب «ضوء الشّهاب» تلمیذ ابوعلى بن شیخ الطائفه.
امّا عبداللَّه بن حسن بن جعفر او را چهار پسر بود: محمّد و جعفر و حسن و عبداللَّه، و مادر ایشان زنى از علوییّن بوده. و محمّد را فرزندى بود على نام مُلَقَّب به «باغر» و این لقب بدان یافت كه با «باقر» غلام متوكّل عبّاسى كه مردى نیرومند بود و تیغ بر متوكّل راند و او را بكشت، مصارعت كرد و در كشتى بر او غلبه جست مردم در عجب شدند و سیّد را باغر لقب دادند و فرزندان او بسیار شدند. وامّا برادر محمّد بن عبداللَّه امیرى جلیل بود و او را مأمون، ولایت كوفه داد.
ابو نصر بخارى گفته كه در كاشان و نیشابور از اولاد عبداللَّه عدد كثیر است.(906) امّا جعفر بن حسن بن جعفر بن حسن مثنّى او را هفت پسر و سه دختر بود و اسامى پسران او تمام محمّد است و هركدام را كنیه اى است بدین طریق: ابوالفضل محمّد و ابوالحسن محمّد و ابو احمد محمّد و ابو جعفر محمّد و ابو على محمّد و ابوالحسین محمّد و ابوالعبّاس محمّد، و اسامى دختران: فاطمه و زینب و امّ محمّد است.(907)
ابوالفضل محمّد در ایام مستعین در كوفه خروج كرد و ابن طاهر او را به تولیت كوفه فریب داد تا او را مأخوذ داشت و به جانب سُرّمَن رَاى كوچ داد و در محبس افكند و او در حبس وفات نمود و اولاد او زیاد شدند و در بغداد امامت كردند. و امّا ابوالحسن محمّد او را ابوقیراط مى گفتند و او را نیز فرزندان بسیار شد و از احفاد اوست: ابوالحسن محمّد بن جعفر نقیب طالبییّن در بغداد مُلَقّب به ابوقیراط. و ابواحمد و ابوجعفر و ابوالعبّاس بلاعقب بودند و ابوعلى و ابوالحسین صاحب فرزندان بودند.

ذكر حال داود بن حسن مثنّى و اولاد او

داود بن حسن، كُنْیت او ابوسلیمان است و او از جانب برادرش عبداللَّه محض تولیت صدقات امیر المؤمنین(علیه السلام) را داشت او را نیز منصور به حبس افكند مادرش به نزد حضرت صادق(علیه السلام) آمد و بنالید، آن حضرت دعاى استفتاح را تعلیم او نمود كه معروف است به «دعاء ام داود» مادر داود بدانسان كه آن حضرت تعلیم او فرموده بود در نیمه رجب به جا آورد و سبب خلاص پسر گشت؛ داود به جانب مدینه آمد و در شصت سالگى از جهان درگذشت.
داود را دو پسر و دو دختر بوده: عبداللَّه و سلیمان، ملیكه و حماده و مادر این جمله، امّ كلثوم دختر امام زین العابدین(علیه السلام) بوده.
ملیكه به نكاح پسر عمّش حسن بن جعفر بن حسن مثّنى در آمد.
امّا عبداللَّه دو پسر آورد: یكى محمّد الأرزق و او مردى فاضل و پارسا بود و او را پسرى شد و منقرض شدند. و پسرى دیگر على نام داشت و او را ابن المحمّدیه مى گفتند و او را در حبس مهدى خلیفه وفات كرد و او را فرزندانى بود كه از جمله سلیمان بود و او مردى با مجد و بزرگوار بوده. و امّا سلیمان بن داود فرزندى آورد بنام محمّد و او در ایّام ابى السرایا در مدینه خروج كرد و به قولى مقتول گشت و او را از ذكور واناث هشت تن اولاد بود: سلیمان و موسى و داود و اسحاق و حسن و فاطمه و ملیكه و كلثم و ایشان را فرزندان فراوانند و حسن جدّ طاوس پدر قبیله آل طاوس است و شایسته است در اینجا ذكر آل طاوس كنیم.(908)

ذكر نسب طاوس و آل او و نبذى از حال بنى طاوس

الطاوس هو ابوعبداللَّه محمّد بن اسحاق بن حسن بن محمّد بن سلیمان بن داود بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب(علیهماالسلام) كه از حسن وجه و لطف شمایل مُلَقَّب به طاوس گشت و اولاد او در عراق همى زیستند و از ایشان است السیّد العالم الزّاهد المصنّف الجلیل القدر جمال الدّین احمد بن موسى بن جعفر بن محمّد بن احمد بن محمّد بن محمّد الطاوس صاحب كتاب «البشرى» و «الملاذ» و غیرهما و برادر او است السیّد الزّاهد العالم صاحب الكرامات نقیب النّقباء رضى الدّین على بن موسى و مادر ایشان دختر شیخ زاهد الأمیر ورّام (909) ابن ابى فراس و از اینجا است كه شاعر در این قصیده گوید:
وَرّامُ جَدُّهُمْ لِاُمِهِمْ ----- وَمحمّد لِاَبیهِم جَدُّ.(910)
على الجمله؛ بنى طاوس در میان عُلما جماعتى بودند از افاضل آل طاوس و اَشْهَر ایشان سیّد اجلّ رضى الدّین على بن موسى بن جعفر بن محمّد و آنچه در كتب ادعیه و زیارات و فضائل، ابن طاوس اطلاق كنند آن جناب مراد است؛
دوّم برادر او عالم جلیل جمال الدین احمد كه در فقه و رجال یگانه عصر بود، و مراد از ابن طاوس در كتب فقهیّه و رجالیّه او است؛
سوّم پسر جمال الدین احمد سیّد نبیل عبدالكریم صاحب كتاب «فرحة الغرى» است كه از اجله عُلما و یگانه روزگار بود و در حفظ وجودت فهم؛
چهارم پسر عبدالكریم رضى الدّین ابوالقاسم على بن عبدالكریم؛
پنجم سیّد رضى الدین على بن موسى بن جعفر بن محمّد صاحب كتاب «زوائد الفوائد» كه در اسم و كُنْیَت با پدر اَمْجَد خود شریك بود، و گاهى بر برادر او سیّد جلال الدین محمّد نیز، ابن طاوس اطلاق كنند كه پدر امجد او كتاب «كشف المحجّه» را براى او تصنیف فرمود.
صاحب كتاب «ناسخ التواریخ» در ذیل احوال آل طاوس گفته كه ایشان را جلالت قدرى به كمال بود، ناصر خلیفه خواست نقابت طالبیین را به رضى الدین تفویض نماید او به سبب اشتغال به عبادت و علم استعفا جست و هنگام غلبه هُلاكوخان بر بغداد و قتل مستعصم نقابت طالبیّین بر سیّد رضى الدین فرود آمد و خواست استعفا جوید خواجه نصیرالدین او را منع فرمود، رضى الدین بیم كرد كه اگر سر بتابد به دست هلاكو ناچیز شود و از درِ اكراه قبول نقابت نمود.
او را مصنّفات مفیده است مانند كتاب «مُهَجُ الدّعوات» و كتاب «تتمّات مِصباح المتهجّد و مهمّات صلاح المتعبّد» و كتاب «الملهوف على قتلى الطفوف». و او مستجاب الدعوة بود و بر صدق این معنى اخبار فراوان است. و گویند اسم اعظم دانست و فرزندان خود را گفت چند كرّت به استخارت كار كردم كه شما را بیاموزم اجازت نیافتم اینك در كتب من محفوظ و مكتوب است بر شما است كه به مطالعه ادارك نمائید.
امّا سیّد جمال الدین احمد، پسرى آورد به نام عبدالكریم غیاث الدین السیّد العالم الجلیل القدر در نزد خاصّ و عام مكانتى تمام داشت و از مصّنفات او است كتاب «الشّمل المنظوم فى اسماء مصنّفى العلوم» و جُز آن در كتابخانه او ده هزار مجلّد از كتب نفیسه بود.
امّا النقیب رضى الدین على بن موسى، دو پسر آورد یكى محمّد ملقّب به صفى الدین معروف به مصطفى و آن دیگر على مُلَقّب به رضى الدین معروف به مرتضى، و صفى الدین مردى نیرومند بود ولكن بلاعقب وفات یافت و منقرض شد.
و رضى الدین على بعد از پدر نقیب النّقباء شد و او دخترى آورد به حباله نكاح شیخ بدرالدین معروف به شیخ المشایخ در آمد و پسرى آورد به نام قوام الدین هنوز كودك بود كه پدرش وداع جهان گفت و او را سلطان سعید اولجایتو طلب فرمود و بر زانوى خویش نشانید و نیك بنواخت و هم در آن كودكى او را به جاى پدر نقیب النّقباء فرمود. امّا از رضىّ الدین على بن على بن موسى دختر دیگر به حباله فخرالدین محمّد بن كتیله حسینى (911)در آمد و پسرى آورد كه اورا على الهادى مى نامیدند و او بلاعقب در حیات پدر و مادر وفات نمود. و قوام الدین دو پسر آورد یكى عبداللَّه مُكَنّى به ابوبكر و ملقّب به نجم الدین و آن دیگر عمر. امّا نجم الدین نقابت بغداد و حلّه و سُرّ مَنْ رَاى یافت و بعد از پدر معروف به نقیب النقباء شد لكن مردى ضعیف الحال بود و بعضى اموال و املاك خانواده خود را قوام الدین به هدر داد و آنچه از وى به جاى ماند نجم الدین تلف كرد و در سال هفتصد و هفتاد و پنج هجرى وفات نمود و برادرش به جاى او نقابت یافت.
و دیگرى از بنى طاوس عراق سیّد مجدالدّین است صاحب كتاب البشارة و در آن ذكر اخبار و آثار وارده مى نماید و غلبه مغول را در بلاد و انقراض دولت بنى العبّاس را تذكره مى فرماید. چون هلاكوخان راه بغداد نزدیك كرد سیّد مجدالدین با جماعتى از سادات و علماى حلّه او را استقبال كرد و آن كتاب را به نظر سلطان رسانید هلاكو او را عظیم عظمت نهاد و حلّه و مشهدَیْن و آن نواحى را خطّ امان فرستاد چون به شهر بغداد در آمد فرمان كرد تا منادى ندا در داد كه هر كس از اهل حلّه و اعمال آن بلده است به سلامت بیرون شود و آن جماعت بى آسیبى و زیانى طریق مراجعت سپردند انتهى.(912)
ولكن شیخ جلیل حسن بن سلیمان حلّى تلمیذ شهید اوّل در كتاب «منتخب البصائر»، «كتاب البشارة» را نسبت داده به سیّد على بن طاوس. واللَّه تعالى هو العالم.