منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

[ذكر دیباج اكبر]

امّا اسماعیل مُكَنى بود به ابوابراهیم و ملقّب به دیباج اكبر و او در جنگ فخّ حاضر بود و هم مدّتى در حبس منصور بود و او را یك دختر بود كه امّ اسحاق نام داشت و دو پسر بود كه یكى را حسن نام بود و دیگرى ابراهیم. و حسن بن اسماعیل از غازیان جنگ فخّ بود و او را هارون الرشید بیست و دو سال محبوس داشت و چون نوبت به مأمون رسید او را رها ساخت و او در شصت و سه سالگى دنیا را وداع كرد. و از اولاد اوست سیّد سند نسّابه عالم فاضل جلیل القدر واسع الروایه ابوعبداللَّه تاج الدین محمّد بن ابى جعفر القاسم بن الحسین الحسنى الدیباجى الحلّى معروف به «ابن معیّه» صاحب مصنّفات كثیره در انساب و معرفة الرجال و فقه و حساب و عروض و حدیث وغیره، اخذ كرده از او سیّد سند نسّابه جمال الملّة و الدّین احمد بن على بن الحسین الحسنى الدّاودى.
صاحب «عمدة الطالب» فرموده كه منتهى شده به او علم نسب در زمانش و از براى او است اسنادات عالیه و سماعات شریفه، درك كردم او را در زمان شیخوخیّتش و خدمت كردم او را قریب دوازده سال و خواندم نزد او آن چه ممكن بود از حدیث و نسب و فقه و حساب و ادب وتاریخ و شعر اِلى غَیْر ذلك، پس ذكر كرده مصنّفات او را با جمله اى از احوال او آنگاه فرموده كه تعداد فضائل نقیب تاج الدین محمّد محتاج است به شرحى كه این مختصر گنجایش آن را ندارد(888)
فقیر گوید: كه اِبْنُ مُعَیَّه سیّد جلیل استاد «شیخ شهید» است، نیز روایت مى كند شهید از او و در یكى از اجازات خود او را ذكر كرده و فرموده: اِنَّهُ اُعْجُوبَةُ الزَّمانِ فى جَمیع الفضائِل وَ الْمَآثِر.(889)و در مجموعه خود در حق او فرموده كه ابن مُعَیه در هشتم ربیع الآخر سنه هفتصد و هفتاد و شش در حلّه وفات كرد و جنازه اش را به مشهد امیرالمؤمنین(علیه السلام) حمل كردند و اجازه داده این سیّد مرا و هم اجازه داده به دو پسرم ابوطالب محمّد و ابوالقاسم على پیش از وفاتش.(890)
فقیر گوید: معیّه (891) مادر ابوالقاسم على بن حسن بن حسن بن اسماعیل الدیباج است و او بنت محمّد بن حارثة بن معاویة بن اسحاق از بنى عمرو بن عوف كوفیّه است و اصلش از بغداد است.
و امّا ابراهیم بن اسماعیل الدیباج بن ابراهیم الغمر مادر او امّ ولد بود و او ملقّب بود به «طبا طبا» از ابوالحسن عُمَرى منقول است كه هنگامى كه ابراهیم كودك بود پدرش اسماعیل خواست از بهر او جامه بدوزد او را گفت اگر خواهى از بهر تو پیراهنى كنم و اگر نه قبائى بدوزم. چون هنوز زبانش در اظهار مخارج حروف نارسا بود خواست بگوید «قبا قبا» گفت «طبا طبا» و بدین كلمه ملقّب گشت لكن اهل سواد گویند طبا طبا به زبان نبطیّه به معنى سیّد السادات است.(892)
بالجمله؛ ابراهیم مردى با رزانت و جلالت بود و عقاید خود را در خدمت حضرت امام رضا(علیه السلام) معروض داشت و از شوائب شكّ و شبهه پاكیزه ساخت و او را یازده پسر و دو دختر بوده و اسامى ایشان را چنین نگاشته اند:
1- جعفر، 2- ابراهیم، 3- اسماعیل، 4- موسى، 5- هارون، 6- على، 7- عبداللَّه، 8 - محمّد، 9- حسن، 10- احمد، 11- قاسم، 12 لبابه، 13- فاطمه.
و امّا عبداللَّه و احمد از یك مادرند كه نام او جمیله بنت موسى بن عیسى بن عبدالرحیم است و از فرزندان عبداللَّه است احمد كه در سال دویست و هفتاد هجرى در مصر خروج كرد و احمد بن طولون او را مقتول ساخت و اولاد او منقرض گشت و امّا محمّد بن ابراهیم كه مكنّى است به ابوعبداللَّه در سال صد و نود و نهم هجرى در ایّام خلافت مأمون به اعانت ابوالسّرایا در كوفه خروج كرد و كوفه را در تحت بیعت در آورد و كارش بالا گرفت و در همان سال در كوفه فجأةً وفات یافت و در اراضى غرىّ مدفون گشت. و ابوالفرج از حضرت باقر(علیه السلام) روایت كرده كه به جابر جعفى فرمود: همانا در سال صد و نود و نه در ماه جُمادى الأولى مردى از اهل بیت، كوفه را متصرّف شود و بر منبر كوفه خطبه بخواند حق تعالى با ملائكه خویش به او مباهات كند.(893)
و قاسم بن ابراهیم طباطبا مكنّى است به ابومحمّد و او را «رسىّ» گویند براى آنكه در جبل رس منزل كرده بود و او سیّدى بود عفیف و زاهد صاحب تصانیف و دعى الى الرضا مِن آل محمّد(علیهم السلام) وفات كرده در سنه دویست و چهل و شش.
اولاد و اعقاب او بسیارند و كثیرى از ایشان رئیس و مقدّم بوده اند و جمعى از ایشان از ائمّه زیدیه بودند؛ مانند بنوحمزه و ابوالحسن یحیى الهادى بن حسین بن قاسم الرّسىّ كه در ایّام معتضد در سنه دویست و هشتاد در یمن ظهور كرد و ملقب به هادى الى الحق شد، از براى اوست تصنیفات كِباردر فقه قریب به مذهب ابو حنیفه، وفات كرد سنه دویست و نود هشت و اولاد او ائمّه زیدیّه وملوك یمن بودند. و از اولاد قاسم رسىّ است زید الأسودبن ابراهیم بن محمّد بن الرسىّ كه عضدالدوله دیلمى او را از بیت المقدس طلبید و خواهرش را به او تزوج كرد و چون خواهرش وفات كرد دختر خود شاهاندخت را تزویج او كرد و از براى او اولاد بسیار است در شیراز كه از براى ایشان است وجاهت و ریاست و جمعى از ایشان نُقَباء و قضات شیرازند.
بالجمله؛ سلسله سادات طباطبا تا این زمان بحمداللَّه منقطع نگشته و در شرق و غرب عالم در هر قریه و بلدى بسیارند.

ذكر حال ابوعلى حسن بن الحسن بن الحسن المجتبى(علیه السلام)

و ذكر اولاد او و شرح واقعه فخّ و شهادت حسین بن علىّ و غیره
حَسَن بْن حَسَن مثنّى را «حَسَن مثلّث» گویند؛ چه او پسر سوّم است كه بلاواسطه حسن نام دارد و او برادر اعیانى عبداللَّه محض است و او نیز در حبس منصور در كوفه وفات یافت در ماه ذیقعده سنه یك صد و چهل و پنج و مدّت عمر او شصت و هشت سال بود.
ابوالفراج روایت كرده كه چون عبداللَّه برادر حسن مثلّث رامحبوس كردند حسن قسم یاد كرد كه مادامى كه عبداللَّه در محبس است روغن بر بدن خود نمالد و سرمه نكشد و جامه ناعم نپوشد و غذاى لذیذ نخورد از این جهت ابوجعفر منصور او را «حادّ» مى نامید، یعنى تارك زینت. و او مردى فاضل و متألّه و صاحب ورع بود، و در امر به معروف و نهى از منكر به مذهب زیدیّه مایل بود.
بالجمله؛ او را شش پسر بود: 1- طلحه، 2- عبّاس، 3- حمزه، 4- ابراهیم، 5- عبداللَّه، 6- على.
امّا طلحه را فرزندى نبود. و امّا عبّاس مادَرِ او عایشه دختر «طلحة الجود» است و او یكى از جوانان هاشمى بود و او را چون مأخوذ داشتند كه به حبس برند مادرش فریاد كشید كه بگذارید او را ببویم و او را در برگیرم، گفتند: به این مراد نخواهى رسید مادامى كه در دنیا زنده مى باشى. و عبّاس در محبس از دنیا رفت در بیست و سوم ماه رمضان سنه صد و چهل و پنج و مدّت عمر او سى و پنج سال بود و او صاحب ولد بود لكن منقرض شدند. و از اولاد او است على بن عبّاس كه در بغداد آمد و مردم را به خود دعوت مى كرد و جماعتى از زیدیّه دعوت او را اجابت كردند، مهدى عبّاسى او را حبس كرد تا به شفاعت حسین بن على صاحب فخّ او را از زندان بیرون كرد لكن مهدى شربت سمّ او را بداد تا بیاشامید و پیوسته زهر در او اثر مى كرد تا وارد مدینه شد گوشت بدن او از آثار زهر فاسد و اعضاى او از هم بپاشید و سه روز بیشتر در مدینه نبود كه دنیا را وداع كرد.
و امّا حمزه، پس در حیات پدر وفات كرد و ابراهیم، حال او معلوم نشد.
و امّا عبداللَّه، كُنْیَه او ابوجعفر و مادر او اُمّ عبداللَّه دختر عامر بن عبداللَّه بن بشر بن عامر ملاعب الأسنّه است و او را منصور دوانیقى با برادرش على و جمله اى از سادات بنى حسن مأخوذ داشت و چون از مدینه بیرون آوردند آنها را به جانب كوفه مى بردند در نزدیكى رَبَذه در قصر نفیس، كه سه میل راه است تا مدینه، حدّادین را امر كردند كه آنها را در قید و اغلال كنند پس هر یك از آنها را در قید و غلّ كردند و حلقه هاى قید عبداللَّه بسیار تنگ بود و او را ضجر بسیار مى داد عبداللَّه آهى كشید برادرش على چون این بدید او را قسم داد كه قیدش را با قید او عوض كند؛ چه حلقه هاى قید على فراختر بود. پس على قید او را گرفت و از خود را بدو داد عبداللَّه در سن چهل و شش سالگى بود كه در حبس وفات یافت در یوم أضحى سنه صد چهل و پنج.(894)
و امّا على بن الحسن، برادر اعیانى عبداللَّه مكنّى بود به ابوالحسن و ملقّب بود به على الخیر و علىّ العابد و به مرتبه اى در عبادت حضور قلب داشت كه وقتى در راه مكّه مشغول به نماز بود افعى داخل جامه او شد مردم بانگ زدند كه افعى داخل جامه هایت شده على همچنان به نماز خود مشغول بود تا افعى از جامه او بیرون شد در آن حال حركتى و تغییر حالتى از براى او پیدا نشد!(895)
روایت شده كه ابو جعفر منصور، بنى حسن را در زندانى حبس كرد كه از تاریكى شب و روز را تمیز نمى دادند و وقت نماز را نمى دانستند مگر به تسبیح و اوراد على بن الحسن؛ چه او پیوسته مشغول ذكر بود و به حسب اوراد خود كه موظف بود بر شبانه روز مى فهمید دخول اوقات را هنگامى عبداللَّه الحسن المثنّى از ضجرت حبس و ثقالت قید و بند على را گفت كه مى بینى ابتلا و گرفتارى ما را آیا از خدا نمى خواهى كه ما را از این زندان و بلا نجات دهد؟ على زمان طویلى پاسخ نداد آنگاه گفت كه اى عمّ! همانا براى ما در بهشت درجه اى است كه نمى رسیم به آن درجه مگر به این بلیّه یا به چیزى كه اعظم ازاین باشد، و نیز از براى منصور در جهنم مرتبه اى است كه نمى رسد به آن مگر آنكه به جا آورد بما آنچه مى بینى از بلایش اگر مى خواهى صبر مى كنیم بر این شداید و به این زودى راحت مى شویم؛ چه مرگ به ما نزدیك شده است و اگر مى خواهى دعا مى كنم به جهت خلاصى لكن منصور به آن مرتبه كه در آتش دارد نخواهد رسید، گفتند بلكه صبر مى كنیم. پس سه روز بیشتر نگذشت كه در زندان جان دادند و راحت شدند و على بن الحسن به حالت سجده از دنیا رخت كشید، عبداللَّه را گمان آنكه او را خواب ربوده گفت: فرزند برادرم را بیدار كنید، چون او را حركت دادند دیدند بیدار نمى شود دانستند كه وفات كرده. و وفات او در بیست و ششم محرم سال صد و چهل و شش واقع شد و مدّت عمر شریفش چهل و پنج سال بود.(896)
بعضى از سادات بنى حسن كه با او در محبس منصور بودند روایت كرده اند كه تمام ماها را در قید و بند كرده بودند و حلقه هاى قید ما فراخ بود چون نماز مى خواستیم بخوانیم یا هنگامى كه مى خواستیم بخوابیم پاهاى خود را از حلقه هاى كند بیرون مى كردیم و هنگامى كه زندانیان مى خواستند بیایند از ترس آنها پاهاى خود را در حلقه قید مى كردیم لكن على بن الحسن پیوسته پاهایش درقید بود عبداللَّه عمویش او را گفت كه اى فرزند چه باعث شده ترا كه مثل ما پاى خود را از قید بیرون نمى كنى؟ گفت: واللَّه! پاى خود را بیرون نمى كنم تا به این حال از دنیا بروم و خدا ما بین من و منصور جمع فرماید و در محضر الهى از او بپرسم كه به چه جهت مرا در قید و بند كرد.
بالجمله؛ على بن الحسن را پنج پسر و چهار دختر بوده و اسامى ایشان چنین رقم شده: 1- محمّد، 2- عبداللَّه، 3- عبدالرحمن، 4- حسن، 5- حسین، 6- رقیّه، 7- فاطمه، 8- امّ كلثوم، 9- امّ الحسن.
مادر ایشان زینب دختر عبداللَّه محض است، و زینب و زوج او على بن الحسن را زوج صالح مى گفتند به جهت عبادت و صلاح ایشان، و چون منصور پدر و برادران و عموها و پسران عمّ و شوهر او را شهید كرد پیوسته جامه هاى پلاس مى پوشید تا از دنیا رفت و همیشه در ندبه و گریه بود و هیچ گاهى بر منصور نفرین نكرد كه مبادا تشفّى نفسى براى او حاصل شود و از ثوابش كاسته گردد مگر آنكه مى گفت: یا فاطِرَ السَّمواتِ وَالاَْرْضِ یا عالِمَ الْغَیْبِ وَالشَّهادَةِ وَالْحاكِمُ بَیْنَ عِبادِهِ اُحْكُم بَیْنَنا وَبَیْنَ قَوْمِنا بِالْحَقِّ وَاَنْتَ خَیْرُ الْحاكِمینَ.
و محمّد و عبداللَّه در حیات پدر وفات كردند و عبدالرحمن دخترى آورد كه رقیّه نام داشت. و حسن معروف است به «مكفوف» و او صاحب ولد بود و اولاد حسن مثلّث جز از وى نیست.

شرح واقعه فخّ و شهادت حسین بن علی و ذکر اولاد او

امّا حسین بن على شهید فخّ، پس او را جلالت و فضیلت بسیار است و مصیبت او در قلوب دوستان خیلى اثر كرد.
و «فخّ» نام موضعى است در یك فرسخى مكّه كه حسین با اهل بیت اش در آنچا شهید گشتند.
از ابونصر بخارى نقل شده كه او از حضرت جواد(علیه السلام) نقل كرده كه فرمود از براى ما اهل بیت بعد از كربلا قتلگاهى بزرگتر از فخّ دیده نشده.(897)
ابوالفرج به سند خود از حضرت ابوجعفر محمّد بن على(علیه السلام)روایت كرده كه فرمود هنگامى پیغمبر خدا(صلى الله علیه و آله) به فخّ عبور مى فرمودند در آنجا نزول فرمود مشغول به نماز شد چون به ركعت دوّم رسید گریه آغاز كرد مردم نیز به جهت گریه آن حضرت گریستند، چون آن حضرت از نماز فارغ شد سبب گریه ایشان را پرسید، عرضه داشتند كه گریه ما به جهت گریه شما بود، حضرت فرمود: سبب گریه من آن بود كه جبرئیل بر من نازل شد هنگامى كه در ركعت اوّل نماز خود بودم و مرا گفت كه یا محمّد در این موضع یكى از فرزندان تو شهید خواهد شد كه شهید با او اجر دو شهید خواهد برد.(898)
و نیز از نصربن قرواش روایت كرده كه گفت: من مالى به جعفر بن محمّد(علیهماالسلام) كرایه دادم از مدینه براى مكّه چون از بطن مرو كه نام منزلى است حركت كردیم حضرت مرا فرمود كه چون به فخّ رسیدیم مرا خبر كن، گفتم مگر شما نمى دانید كه فخّ كدام موضع است؟ فرمود: چرا لكن مى ترسم كه مرا خواب بگیرد و از فخّ بگذریم. راوى گفت: پس چون به موضع فخّ رسیدیم من نزدیك محمل آن حضرت رفتم و تَنَحْنُح كردم معلوم شد كه آن حضرت در خواب است، پس محمل آن حضرت را حركتى دادم كه از خواب انگیخته شد عرض كردم كه این موضع زمین فخّ است. فرمود: شتر مرا از قطار بیرون كن و قطار شتران را به هم متصل كن، پس چنین كردم و شتر آن حضرت را از جادّه بیرون بردم و خوابانیدم حضرت از محمل بیرون آمد فرمود: ظرف آبخورى را بیاور، چون رِكْوَه آب را آوردم وضوء گرفت و نماز خواند پس از آن سوار شد و از آنجا حركت كردیم من عرض كردم: فدایت شوم این نماز جزء مناسك حجّ بود كه به جا آوردید؟ فرمود: نه ولیكن در این موضع مردى از اهل بیت، شهید مى شود با جماعتى دیگر كه ارواح ایشان بر اجسادشان به سوى بهشت سبقت خواهد كرد. (899)
بالجمله؛ حسین بن على مردى بود جلیل القدر سخى الطبع و حكایت جود و بخششهاى او معروف است.
از حسن بن هذیل مروى است كه حسین بن على را بستانى بود كه به چهل هزار دینار فروخت و آن پولها را بر در خانه خویش ریخت و مشت مشت زر به من مى داد كه براى فقراء اهل مدینه ببرم و برآنها قسمت كنم و تمام آن زرها را بر فقراء بخش نمود و یك حبّه از آنها را داخل خانه خویش نكرد.(900)
و نیز روایت شده كه مردى خدمت آن جناب آمد و از او چیزى سؤال كرد، حسین را چیزى نبود آن مردرا گفت: بنشین تا براى تو چیزى تحصیل كنم پس فرستاد نزد اهل خانه خویش كه جامه هاى مرا بیرون آور كه شسته شود، چون رختهاى او را بیرون آوردند كه بشویند آنها را جمع كرد و براى آن مرد سائل آورد و به او عطا فرمود!(901)
امّا كیفیّت مقتل او به طور اختصار چنین است كه چون موسى هادى عبّاسى بر سریر سلطنت نشست اسحاق بن عیسى بن على را والى مدینه كرد اسحاق نیز مردى از اولاد عمر بن خطّاب را كه معروف بود به عبدالعزیز بن عبداللَّه در مدینه خلیفه خود گردانید، آن مرد عُمَرى نسبت به علویّین سخت گیرى و بدرفتارى مى كرد، و قرار داده بود كه علویّین در هر روز نزد او حاضر شوند و هر یك از ایشان را كفیل دیگرى نموده بود از جمله حسین بن على و یحیى بن عبداللَّه محض و حسن بن محمّد بن عبداللَّه محض كفالت و ضمانت كرده بودند كه هر یك از علویّین را كه عُمَرى خواسته باشد حاضر گردانند. و این بود تا هفتاد نفر از شیعیان به جهت حجّ از بلاد خویش حركت كردند و به مدینه آمدند و در بقیع در خانه ابن افلح منزل نمودند و پیوسته حسین بن على و دیگر علویّین را ملاقات مى كردند این خبر به عُمرى رسید این كار را نیكو ندانست و از پیش نیز عمرى حسن بن محمّد بن عبداللَّه را با ابن جندب هذلى شاعر و غلامى از عمر بن خطاب مأخوذ داشته بود ومعروف كرده بود كه شُرب خَمْر كرده اند و ایشان را حدّ خمر زده بود حسن بن محمّد را هشتاد تازیانه و به روایت ابن اثیر دویست تازیانه و ابن جندب را پانزده تازیانه و غلام عمر را هفت تازیانه زده بود و امر كرده بود كه ریسمانى بر گردن ایشان كنند و ایشان را مكشوف الظّهر در مدینه بگردانند تا رسوا شوند.
بالجمله؛ چون عمرى خبر ورود شیعیان را به مدینه شنید در باب عرض علویّین غلظت و سختى كرد و ابى بكر بن عیسى الحائك را بر ایشان گماشت، پس روز جمعه ایشان را به جهت عرض حاضر كرد و ایشان را اذن نداد كه به خانه هاى خود روند تا وقت نماز رسید پس رخصت داد كه بیرون شدند و وضو گرفتند و به مسجد به جهت نماز حاضر شدند بعد از نماز دیگر باره ابن حائك ایشان را جمع نموده و در مقصوره حبس كرد تا وقت عصر، آنگاه ایشان را طلبید و حسن بن محمّد را ندید یحیى و حسین را گفت كه باید حسن را حاضر كنید و اگر نه شما را حبس خواهم نمود و ما بین ایشان و ابن الحائك گفتگو بسیار شد، آخر الأمر یحیى او را شتم داد و بیرون شد، ابن الحائك این خبر را به عمرى رسانید. عمرى، حسین و یحیى را طلبید و تهدید كرد ایشان را و بعد از گفتگوهاى بسیار كه ما بین ایشان رّد و بدل شد گفت: البته باید حسن بن محمّد را حاضر سازید و اگر نه امر مى كنم كه سویقه را خراب كنند یا آتش زنند و حسین را هزار تازیانه خواهم زد و حسن بن محمّد را گردن خواهم زد، یحیى قسم یاد كرد كه امشب خواب نخواهم كرد تا حسن را در خانه تو حاضر كنم، پس حسین و یحیى از نزد عمرى بیرون شدند حسین، یحیى را فرمود كه بد كردى كه قسم خوردى حسن را نزد عمرى حاضر سازى، یحیى گفت: مرادم آن بود كه حسن را حاضر كنم لكن با شمشیر خود و عمرى را گردن زنم، حسین فرمود: این كار نیز خوب نیست؛ چه میعاد خروج ما هنوز باقى است.
بالجمله؛ حسین، حسن را طلبید و حكایت حال را براى او نقل كرد آنگاه فرمود: الحال هر كجا مى خواهى برو و خود را از دست این فاسق پنهان كن. حسن گفت: نه، واللَّه! من چنین نخواهم كرد كه شما را در سختى گذارم و خود راحت شوم بلكه من نیز با شما بیایم و دست خود را در دست عُمرى خواهم نهاد. حسین فرمود كه ما راضى نخواهیم شد كه عمرى ترا اذیّت كند و پیغمبر خدا(صلى الله علیه و آله) روز قیامت با ما خصمى كند بلكه جان خود را فداى تو خواهیم نمود.
پس حسین فرستاد به نزد یحیى و سلیمان و ادریس فرزندان عبداللَّه محض و عبداللَّه بن حسن بن على بن على بن الحسین معروف به «افطس» و ابراهیم بن اسماعیل طباطبا و عمر پسر برادر خود حسن و عبداللَّه بن اسحاق بن ابراهیم غمر و عبداللَّه پسر امام جعفر صادق(علیه السلام) و از فتیان و موالى خودشان تا آنكه جمع شدند بیست و سه تن از اولاد على(علیه السلام) و جمعى ازموالى و ده نفر از خارج، پس چون وقت نماز صبح شد مؤذّن بالاى مناره رفت كه اذان گوید عبداللَّه افطس با شمشیر كشیده بالاى مناره رفت و مؤذّن را گفت كه در اذان حَىَّ عَلى خَیْر الْعَمَل بگو، مؤذن چون شمشیر كشیده را دیدحَىَّ عَلى خَیْر الْعَمَل بگفت، عمرى كه این كلمه را در اذان شنید احساس شرّ كرد دهشت زده فریاد برداشت كه استر مرا در خانه حاضر كنید و از كثرت وحشت و دهشت گفت: كه مرا به دو حبّه آب طعام دهید این بگفت و از منزل خویش بیرون شد و پیوسته به تعجیل تمام فرار مى كرد و از ترس ضرطه مى داد تا هنگامى كه خود را از فتنه علویّین نجات داد پس حسن مقدّم ایستاد و فرض صبح را ادا كردند آنگاه حسن بن محمّد را طلبید و شهودى را كه عمرى بر ایشان گماشته بود طلبید كه اینك حسن را حاضر كرده ام عمرى را حاضر كنید تا حسن را بر او عرضه داریم.
بالجمله؛ جمیع علویّین بجز حسن بن جعفر بن حسن مثنّى و حضرت موسى بن جعفر(علیهماالسلام) در این واقعه حاضر شده بودند. پس حسین بعد از نماز صبح بالاى منبر رفت و خطبه خواند در تحریص مردم به جهاد پس این وقت «كمادبریدى»(902)كه از جانب سلطان در مدینه به جهت نگاهبانى با سلاح مى زیست با اصحاب خود در «باب جبرئیل» حاضر شد و نگاهش افتاد بر یحیى كه در دست او شمشیر است كماد خواست كه پیاده شود و با او قتال كند كه یحیى او را فرصت نداد و چنان شمشیرى بر جبین او زد كه كاسه سر او برداشته شد و از اسب خود بر خاك هلاك افتاد، پس یحیى بر اصحاب او حمله كرد لشكر كه چنین دیدند منهزم شدند.
در همین سال جماعتى از عبّاسیّین مانند عبّاس بن محمّد و سلیمان بن ابى جعفر دوانیقى و جعفر و محمّد فرزندان سلیمان و موسى بن عیسى عمّ دوانیقى با اسلحه و لشكرى بسیار به سفر مكّه كوچ كردند و موسى، هادى محمّد بن سلیمان را متولّى حرب كرده بود، و از آن طرف حسین بن على نیز با اصحاب و اهل بیت خود كه سیصد نفر بودند به قصد حجّ از مدینه بیرون شدند، چون نزدیك مكّه شدند در زمین فخّ كه وادى است به مكّه با عبّاسیّین تلاقى كردند. اوّل مرتبه عبّاس بر حسین بن على عرض امان كرد، حسین از امان امتناع نمود، و مردم را به بیعت خویش طلبید طریق سلم و صلح گذاشته شد و بناى جنگ شد. صبح روز ترویه بود كه دو لشكر در مقابل هم صف كشیدند موسى بن عیسى تعبیه لشكر نموده و محمّد بن سلیمان در میمنه و موسى در میسره و سلیمان و عبّاس در قلب جاى گرفتند پس موسى ابتدا كرد به جنگ و با لشكر خود كه در میسره جاى داشت بر علوییّن حمله نمود ایشان نیز با عبّاسیّین حمله كردند موسى براى فریفتن ایشان رو به هزیمت نهادند و داخل وادى شدند علوییّن نیز تعاقب نموده داخل وادى شدند محمّد بن سلیمان با لشكر خود از عقب ایشان حمله كرد و علوییّن را در میان آن وادى احاطه كردند و به یك حمله بیشتر اصحاب حسین شهید شدند و یحیى مثل شیر آشفته بر ایشان حمله مى كرد تا آنكه سلیمان بن عبداللَّه محض و عبداللَّه بن اسحاق بن ابراهیم غمر، شهید گشت. و در میان معركه تیرى بر چشم حسن بن محمّد رسید و او اعتنائى به آن تیر نكرد و پیوسته كارزار مى كرد تا آن كه محمّد بن سلیمان فریاد كرد كه اى پسر خال! از براى تو امان است خود را به كشتن مده، حسن گفت: واللَّه كه دروغ مى گوئید لكن من قبول امان كردم پس شمشیر خود را شكست و به نزد ایشان رفت، عبّاس فرزند خود را گفت: خدا ترا بكشد اگر حسن را نكشى؛ موسى بن عیسى نیز تحریص كرد بر كشتن او پس عبداللَّه و به روایتى موسى بن عیسى حسن را گردن زد و او را شهید كرد.
روایت كرده شخصى كه حاضر در واقعه فخّ بوده كه دیدم حسین بن على را كه در گیر و دار حرب بر زمین نشست و چیزى را در خاك دفن كرد پس برگشت و به حرب مشغول شد، من گمان كردم كه چیزى قیمتى داشته نخواسته كه بعد از كشته شدن او به عبّاسیّین برسد او را دفن نموده من صبر كردم تا هنگامى كه جنگ بر طرف شد به تفحّص آن مدفون برآمدم چون آن موضع را یافتم خاك از روى آن برداشت دیدم قطعه اى از جانب صورت او بوده كه قطع شده بود و حسین آنرا دفن نموده.
بالجمله؛ حماد تركى كه در میان لشكر عبّاسیّین بود فریاد كرد كه اى قوم! حسین بن على را به من بنمائید تا كار او را بسازم، چون حسین را نشان او دادند تیرى به جانب حسین رها كرد و او را شهید نمود(رضى الله عنه) . پس محمّد بن سلیمان او را صد جامه و صد هزار درهم جایزه داد.
و بالجمله؛ لشكر حسین منهزم شدند و برخى مجروح و اسیر گشتند، پس سرهاى شهدا را از تن جدا كردند و آن ها زیاده از صد رأس به شمار مى رفت و آن سرها را با اسیران براى موسى هادى بردند. موسى امر كرد كه اسیران را گردن زدند پس سر حسین را نزد موسى هادى گذاشتند موسى گفت: گویا سر طاغوتى از طواغیت براى من آورید همانا كمتر پاداش شما آن است كه شما را از جایزه و عطا محروم خواهم نمود.
بالجمله؛ چون خبر شهادت حسین در مدینه به عُمرى رسید امر كرد كه خانه حسین و خانه هاى اهل بیت و خویشاوندان او را آتش زدند و اموال ایشان را مأخوذ داشتند.
ابوالفرج از ابراهیم قطّان روایت كرد كه گفت: شنیدم از حسین بن على و یحیى بن عبداللَّه كه مى گفتند: ما خروج نكردیم مگر از پس آنكه مشورت كردیم با اهل بیت خود با موسى بن جعفر(علیهماالسلام) پس امر فرمود آن حضرت ما را به خروج. و نقل شده كه چون محمّد بن سلیمان عبّاسى را مرگ در رسید حاضرین در نزد او، او را تلقین شهادت مى كردند او در عوض شهادت همى این شعر بگفت تا هلاك شد:
اَلا لَیْتَ اُمیّ لَمْ تَلِدْنی وَلَم اَكُنْ ----- لَقَیْتُ حُسَیناً یَومَ فَخٍّ وَلا الْحَسَنَ (903)
و وقعه فخّ در سال صد و شصت و نهم هجرى واقع شد و حسین را جماعتى بسیار از شعراء مرثیه گفتند، و در شب شهادت او پیوسته در مِیاه غطفان صداى هاتفى به مرثیه بلند بود و همى گفت:
اَلا یا لِقَومٍ لِلسَّوادِ المُصَبَّحِ ----- وَمَقْتَلِ اَوْلادِ النَّبِىِ بِبَلْدَحٍ
لِیَبْكِ حُسَیْناً كُلُّ كَهْلٍ وَاَمْرَدٍ ----- مِنَ الْجِنِّ اِنْ لَمْ یَبْكِ مِنَ الْاِنْسِ نُوِّحٍ
فَاِنّی لَجِنّی وَاِنَّ مُعَرَّسی ----- لَبِالْبِرقَةِ السَّوداءِ مِنْ دُونِ زَحْزَحٍ
مردم این اشعار مى شنیدند و نمى دانستند چه خبر است تا هنگامى كه خبر شهادت حسین آمد دانستند كه طایفه جن بودند كه براى حسین مرثیه مى خواندند. و كسانى كه با حسین بن على از طالبّیین در وقعه فخّ بودند یحیى و سلیمان و ادریس فرزندان عبداللَّه محض وعلى بن ابراهیم بن حسن و ابراهیم بن اسماعیل طباطبا و حسن بن محمّد بن عبداللَّه محض و عبداللَّه و عمر پسران اسحاق بن حسن بن على بن الحسین و عبداللَّه بن اسحاق بن ابراهیم بن حسن مثنّى چنانچه ابوالفرج از مداینى نقل كرده است. (904) و به روایت مسعودى اجساد شهداى فخّ سه روز بر روى زمین باقى بود كه كس آنها را دفن ننمود تا آنكه درندگان و طیور از اجساد ایشان بخورند.(905)