منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

[ذكر دیباج اصغر]

اَحفاد ابراهیم از اسماعیل دیباج است و محمّد اصغر مادرش امّ ولدى بوه مُسمّاة به عالیه و محمّد را به جهت كمال حُسن، دیباج اصغر مى گفتند و چون او را مأخوذ داشتند و در نزد منصور دوانیقى بردند منصور گفت: توئى دیباج اصغر؟ گفت: بلى، گفت: سوگند به خداى، ترا چنان بكشم كه هیچ یك از خویشاوندان تو را چنان نكشته باشم. پس امر كرد كه اسطوانه اى بنا كردند و او را در میان آن گذاشتند و اسطوانه بر روى او بنا نهادند و او همچنان زنده در میان اسطوانه به رحمت خدا رفت.

[ذكر دیباج اكبر]

امّا اسماعیل مُكَنى بود به ابوابراهیم و ملقّب به دیباج اكبر و او در جنگ فخّ حاضر بود و هم مدّتى در حبس منصور بود و او را یك دختر بود كه امّ اسحاق نام داشت و دو پسر بود كه یكى را حسن نام بود و دیگرى ابراهیم. و حسن بن اسماعیل از غازیان جنگ فخّ بود و او را هارون الرشید بیست و دو سال محبوس داشت و چون نوبت به مأمون رسید او را رها ساخت و او در شصت و سه سالگى دنیا را وداع كرد. و از اولاد اوست سیّد سند نسّابه عالم فاضل جلیل القدر واسع الروایه ابوعبداللَّه تاج الدین محمّد بن ابى جعفر القاسم بن الحسین الحسنى الدیباجى الحلّى معروف به «ابن معیّه» صاحب مصنّفات كثیره در انساب و معرفة الرجال و فقه و حساب و عروض و حدیث وغیره، اخذ كرده از او سیّد سند نسّابه جمال الملّة و الدّین احمد بن على بن الحسین الحسنى الدّاودى.
صاحب «عمدة الطالب» فرموده كه منتهى شده به او علم نسب در زمانش و از براى او است اسنادات عالیه و سماعات شریفه، درك كردم او را در زمان شیخوخیّتش و خدمت كردم او را قریب دوازده سال و خواندم نزد او آن چه ممكن بود از حدیث و نسب و فقه و حساب و ادب وتاریخ و شعر اِلى غَیْر ذلك، پس ذكر كرده مصنّفات او را با جمله اى از احوال او آنگاه فرموده كه تعداد فضائل نقیب تاج الدین محمّد محتاج است به شرحى كه این مختصر گنجایش آن را ندارد(888)
فقیر گوید: كه اِبْنُ مُعَیَّه سیّد جلیل استاد «شیخ شهید» است، نیز روایت مى كند شهید از او و در یكى از اجازات خود او را ذكر كرده و فرموده: اِنَّهُ اُعْجُوبَةُ الزَّمانِ فى جَمیع الفضائِل وَ الْمَآثِر.(889)و در مجموعه خود در حق او فرموده كه ابن مُعَیه در هشتم ربیع الآخر سنه هفتصد و هفتاد و شش در حلّه وفات كرد و جنازه اش را به مشهد امیرالمؤمنین(علیه السلام) حمل كردند و اجازه داده این سیّد مرا و هم اجازه داده به دو پسرم ابوطالب محمّد و ابوالقاسم على پیش از وفاتش.(890)
فقیر گوید: معیّه (891) مادر ابوالقاسم على بن حسن بن حسن بن اسماعیل الدیباج است و او بنت محمّد بن حارثة بن معاویة بن اسحاق از بنى عمرو بن عوف كوفیّه است و اصلش از بغداد است.
و امّا ابراهیم بن اسماعیل الدیباج بن ابراهیم الغمر مادر او امّ ولد بود و او ملقّب بود به «طبا طبا» از ابوالحسن عُمَرى منقول است كه هنگامى كه ابراهیم كودك بود پدرش اسماعیل خواست از بهر او جامه بدوزد او را گفت اگر خواهى از بهر تو پیراهنى كنم و اگر نه قبائى بدوزم. چون هنوز زبانش در اظهار مخارج حروف نارسا بود خواست بگوید «قبا قبا» گفت «طبا طبا» و بدین كلمه ملقّب گشت لكن اهل سواد گویند طبا طبا به زبان نبطیّه به معنى سیّد السادات است.(892)
بالجمله؛ ابراهیم مردى با رزانت و جلالت بود و عقاید خود را در خدمت حضرت امام رضا(علیه السلام) معروض داشت و از شوائب شكّ و شبهه پاكیزه ساخت و او را یازده پسر و دو دختر بوده و اسامى ایشان را چنین نگاشته اند:
1- جعفر، 2- ابراهیم، 3- اسماعیل، 4- موسى، 5- هارون، 6- على، 7- عبداللَّه، 8 - محمّد، 9- حسن، 10- احمد، 11- قاسم، 12 لبابه، 13- فاطمه.
و امّا عبداللَّه و احمد از یك مادرند كه نام او جمیله بنت موسى بن عیسى بن عبدالرحیم است و از فرزندان عبداللَّه است احمد كه در سال دویست و هفتاد هجرى در مصر خروج كرد و احمد بن طولون او را مقتول ساخت و اولاد او منقرض گشت و امّا محمّد بن ابراهیم كه مكنّى است به ابوعبداللَّه در سال صد و نود و نهم هجرى در ایّام خلافت مأمون به اعانت ابوالسّرایا در كوفه خروج كرد و كوفه را در تحت بیعت در آورد و كارش بالا گرفت و در همان سال در كوفه فجأةً وفات یافت و در اراضى غرىّ مدفون گشت. و ابوالفرج از حضرت باقر(علیه السلام) روایت كرده كه به جابر جعفى فرمود: همانا در سال صد و نود و نه در ماه جُمادى الأولى مردى از اهل بیت، كوفه را متصرّف شود و بر منبر كوفه خطبه بخواند حق تعالى با ملائكه خویش به او مباهات كند.(893)
و قاسم بن ابراهیم طباطبا مكنّى است به ابومحمّد و او را «رسىّ» گویند براى آنكه در جبل رس منزل كرده بود و او سیّدى بود عفیف و زاهد صاحب تصانیف و دعى الى الرضا مِن آل محمّد(علیهم السلام) وفات كرده در سنه دویست و چهل و شش.
اولاد و اعقاب او بسیارند و كثیرى از ایشان رئیس و مقدّم بوده اند و جمعى از ایشان از ائمّه زیدیه بودند؛ مانند بنوحمزه و ابوالحسن یحیى الهادى بن حسین بن قاسم الرّسىّ كه در ایّام معتضد در سنه دویست و هشتاد در یمن ظهور كرد و ملقب به هادى الى الحق شد، از براى اوست تصنیفات كِباردر فقه قریب به مذهب ابو حنیفه، وفات كرد سنه دویست و نود هشت و اولاد او ائمّه زیدیّه وملوك یمن بودند. و از اولاد قاسم رسىّ است زید الأسودبن ابراهیم بن محمّد بن الرسىّ كه عضدالدوله دیلمى او را از بیت المقدس طلبید و خواهرش را به او تزوج كرد و چون خواهرش وفات كرد دختر خود شاهاندخت را تزویج او كرد و از براى او اولاد بسیار است در شیراز كه از براى ایشان است وجاهت و ریاست و جمعى از ایشان نُقَباء و قضات شیرازند.
بالجمله؛ سلسله سادات طباطبا تا این زمان بحمداللَّه منقطع نگشته و در شرق و غرب عالم در هر قریه و بلدى بسیارند.

ذكر حال ابوعلى حسن بن الحسن بن الحسن المجتبى(علیه السلام)

و ذكر اولاد او و شرح واقعه فخّ و شهادت حسین بن علىّ و غیره
حَسَن بْن حَسَن مثنّى را «حَسَن مثلّث» گویند؛ چه او پسر سوّم است كه بلاواسطه حسن نام دارد و او برادر اعیانى عبداللَّه محض است و او نیز در حبس منصور در كوفه وفات یافت در ماه ذیقعده سنه یك صد و چهل و پنج و مدّت عمر او شصت و هشت سال بود.
ابوالفراج روایت كرده كه چون عبداللَّه برادر حسن مثلّث رامحبوس كردند حسن قسم یاد كرد كه مادامى كه عبداللَّه در محبس است روغن بر بدن خود نمالد و سرمه نكشد و جامه ناعم نپوشد و غذاى لذیذ نخورد از این جهت ابوجعفر منصور او را «حادّ» مى نامید، یعنى تارك زینت. و او مردى فاضل و متألّه و صاحب ورع بود، و در امر به معروف و نهى از منكر به مذهب زیدیّه مایل بود.
بالجمله؛ او را شش پسر بود: 1- طلحه، 2- عبّاس، 3- حمزه، 4- ابراهیم، 5- عبداللَّه، 6- على.
امّا طلحه را فرزندى نبود. و امّا عبّاس مادَرِ او عایشه دختر «طلحة الجود» است و او یكى از جوانان هاشمى بود و او را چون مأخوذ داشتند كه به حبس برند مادرش فریاد كشید كه بگذارید او را ببویم و او را در برگیرم، گفتند: به این مراد نخواهى رسید مادامى كه در دنیا زنده مى باشى. و عبّاس در محبس از دنیا رفت در بیست و سوم ماه رمضان سنه صد و چهل و پنج و مدّت عمر او سى و پنج سال بود و او صاحب ولد بود لكن منقرض شدند. و از اولاد او است على بن عبّاس كه در بغداد آمد و مردم را به خود دعوت مى كرد و جماعتى از زیدیّه دعوت او را اجابت كردند، مهدى عبّاسى او را حبس كرد تا به شفاعت حسین بن على صاحب فخّ او را از زندان بیرون كرد لكن مهدى شربت سمّ او را بداد تا بیاشامید و پیوسته زهر در او اثر مى كرد تا وارد مدینه شد گوشت بدن او از آثار زهر فاسد و اعضاى او از هم بپاشید و سه روز بیشتر در مدینه نبود كه دنیا را وداع كرد.
و امّا حمزه، پس در حیات پدر وفات كرد و ابراهیم، حال او معلوم نشد.
و امّا عبداللَّه، كُنْیَه او ابوجعفر و مادر او اُمّ عبداللَّه دختر عامر بن عبداللَّه بن بشر بن عامر ملاعب الأسنّه است و او را منصور دوانیقى با برادرش على و جمله اى از سادات بنى حسن مأخوذ داشت و چون از مدینه بیرون آوردند آنها را به جانب كوفه مى بردند در نزدیكى رَبَذه در قصر نفیس، كه سه میل راه است تا مدینه، حدّادین را امر كردند كه آنها را در قید و اغلال كنند پس هر یك از آنها را در قید و غلّ كردند و حلقه هاى قید عبداللَّه بسیار تنگ بود و او را ضجر بسیار مى داد عبداللَّه آهى كشید برادرش على چون این بدید او را قسم داد كه قیدش را با قید او عوض كند؛ چه حلقه هاى قید على فراختر بود. پس على قید او را گرفت و از خود را بدو داد عبداللَّه در سن چهل و شش سالگى بود كه در حبس وفات یافت در یوم أضحى سنه صد چهل و پنج.(894)
و امّا على بن الحسن، برادر اعیانى عبداللَّه مكنّى بود به ابوالحسن و ملقّب بود به على الخیر و علىّ العابد و به مرتبه اى در عبادت حضور قلب داشت كه وقتى در راه مكّه مشغول به نماز بود افعى داخل جامه او شد مردم بانگ زدند كه افعى داخل جامه هایت شده على همچنان به نماز خود مشغول بود تا افعى از جامه او بیرون شد در آن حال حركتى و تغییر حالتى از براى او پیدا نشد!(895)
روایت شده كه ابو جعفر منصور، بنى حسن را در زندانى حبس كرد كه از تاریكى شب و روز را تمیز نمى دادند و وقت نماز را نمى دانستند مگر به تسبیح و اوراد على بن الحسن؛ چه او پیوسته مشغول ذكر بود و به حسب اوراد خود كه موظف بود بر شبانه روز مى فهمید دخول اوقات را هنگامى عبداللَّه الحسن المثنّى از ضجرت حبس و ثقالت قید و بند على را گفت كه مى بینى ابتلا و گرفتارى ما را آیا از خدا نمى خواهى كه ما را از این زندان و بلا نجات دهد؟ على زمان طویلى پاسخ نداد آنگاه گفت كه اى عمّ! همانا براى ما در بهشت درجه اى است كه نمى رسیم به آن درجه مگر به این بلیّه یا به چیزى كه اعظم ازاین باشد، و نیز از براى منصور در جهنم مرتبه اى است كه نمى رسد به آن مگر آنكه به جا آورد بما آنچه مى بینى از بلایش اگر مى خواهى صبر مى كنیم بر این شداید و به این زودى راحت مى شویم؛ چه مرگ به ما نزدیك شده است و اگر مى خواهى دعا مى كنم به جهت خلاصى لكن منصور به آن مرتبه كه در آتش دارد نخواهد رسید، گفتند بلكه صبر مى كنیم. پس سه روز بیشتر نگذشت كه در زندان جان دادند و راحت شدند و على بن الحسن به حالت سجده از دنیا رخت كشید، عبداللَّه را گمان آنكه او را خواب ربوده گفت: فرزند برادرم را بیدار كنید، چون او را حركت دادند دیدند بیدار نمى شود دانستند كه وفات كرده. و وفات او در بیست و ششم محرم سال صد و چهل و شش واقع شد و مدّت عمر شریفش چهل و پنج سال بود.(896)
بعضى از سادات بنى حسن كه با او در محبس منصور بودند روایت كرده اند كه تمام ماها را در قید و بند كرده بودند و حلقه هاى قید ما فراخ بود چون نماز مى خواستیم بخوانیم یا هنگامى كه مى خواستیم بخوابیم پاهاى خود را از حلقه هاى كند بیرون مى كردیم و هنگامى كه زندانیان مى خواستند بیایند از ترس آنها پاهاى خود را در حلقه قید مى كردیم لكن على بن الحسن پیوسته پاهایش درقید بود عبداللَّه عمویش او را گفت كه اى فرزند چه باعث شده ترا كه مثل ما پاى خود را از قید بیرون نمى كنى؟ گفت: واللَّه! پاى خود را بیرون نمى كنم تا به این حال از دنیا بروم و خدا ما بین من و منصور جمع فرماید و در محضر الهى از او بپرسم كه به چه جهت مرا در قید و بند كرد.
بالجمله؛ على بن الحسن را پنج پسر و چهار دختر بوده و اسامى ایشان چنین رقم شده: 1- محمّد، 2- عبداللَّه، 3- عبدالرحمن، 4- حسن، 5- حسین، 6- رقیّه، 7- فاطمه، 8- امّ كلثوم، 9- امّ الحسن.
مادر ایشان زینب دختر عبداللَّه محض است، و زینب و زوج او على بن الحسن را زوج صالح مى گفتند به جهت عبادت و صلاح ایشان، و چون منصور پدر و برادران و عموها و پسران عمّ و شوهر او را شهید كرد پیوسته جامه هاى پلاس مى پوشید تا از دنیا رفت و همیشه در ندبه و گریه بود و هیچ گاهى بر منصور نفرین نكرد كه مبادا تشفّى نفسى براى او حاصل شود و از ثوابش كاسته گردد مگر آنكه مى گفت: یا فاطِرَ السَّمواتِ وَالاَْرْضِ یا عالِمَ الْغَیْبِ وَالشَّهادَةِ وَالْحاكِمُ بَیْنَ عِبادِهِ اُحْكُم بَیْنَنا وَبَیْنَ قَوْمِنا بِالْحَقِّ وَاَنْتَ خَیْرُ الْحاكِمینَ.
و محمّد و عبداللَّه در حیات پدر وفات كردند و عبدالرحمن دخترى آورد كه رقیّه نام داشت. و حسن معروف است به «مكفوف» و او صاحب ولد بود و اولاد حسن مثلّث جز از وى نیست.