منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

ذكر حال برادر داعى، محمّد بن زید الحسنى

محمّد بن زید بعد از برادرش حسن ملقب شد به «داعى» امّا شوهر خواهر داعى كبیر كه ابوالحسین احمد بن محمّد بن ابراهیم بن على بن عبدالرحمن شجرى حسنى است؛ بعد از وفات داعى لِواءِ سلطنت برافراخت و بر ملك طبرستان استیلا یافت؛ محمّد بن زید از جرجان لشكر بر آورد و با ابوالحسین رزم داد تا او را بكشت و طبرستان در را تحت فرمان آورد و از سال دویست و هفتاد و یكم هجرى تا هفده سال و هفت ماه حكومت طبرستان بروى استقرار یافت و سلطنت او چنان محكم شد كه رافع بن هرثمه در نیشابور روزگارى به نام او خطبه مى خواند و ابومسلم محمّد اصفهانى كاتب معتزلى وزیر و دبیر او بود و در پایان كار محمّد بن هارون سرخسى صاحب اسماعیل بن احمد سامانى او را در جرجان مقتول ساخت و سر او را برگرفت و با پسرش كه اسیر شد به سوى مرو فرستاد و از آنجا به بخارا نقل كردند و جسدش را در گرگان در كنار قبر محمّد بن الامام جعفر الصادق(علیه السلام) كه ملقّب بود به «دیباج» به خاك سپردند.
و محمّد بن زید در علم و فضل فحلى و در سماحت و شجاعت مردى بزرگ بود، علما و شعرا، جنابش را ملجأ و مناص مى دانستند، و قانون او بود كه در پایان هر سال بیت المال را نگران مى شد آنچه افزون از مخارج به جاى مانده بود بر قریش و انصار و فُقها و قاریان و دیگر مردم بخش مى كرد و حبّه اى به جاى نمى گذاشت. چنان اتّقاق افتاد كه در سالى چون ابتداء كرد به عطاى بنى عبدمناف و از عطاى بنى هاشم فراغت جست طبقه دیگر را از بنى عبدمناف پیش خواند مردى به جهت اخذ عطا برخاست محمّد بن زید پرسید كه از كدام قبیله اى؟ گفت: از اولاد عبدمناف، فرمود: از كدام شعبه؟ گفت: از بنى امیّه، فرمود: از كدام سلسله؟ جواب نداد، فرمود همانا از بنى معاویه باشى، عرض كرد چنین است. فرمود نسبت به كدام یك از فرزندان معاویه مى رسانى؟ همچنان خاموش شد، فرمود: همانا از اولاد یزید باشى، عرض كرد چنین است. فرمود: چه احمق مردى تو بوده اى كه طمع بذل و عطا بر اولاد ابوطالب بسته اى و حال آنكه ایشان از تو خون خواهند اگر از كردار جدّت آگهى ندارى بسى جاهل و غافل بوده اى و اگر از كردار ایشان آگهى دارى دانسته خود را به هلاكت افكنده اى.
سادات علوى چون این كلمات بشنیدند به جانب او شر را نگریستند و قصد قتل او كردند، محمّد بن زید بانگ بر ایشان زد و گفت: اندیشه بد در حق وى مكنید چه هر كه او را بیازارد از من كیفر بیند مگر گمان دارید كه خون امام حسین(علیه السلام) را از وى باید جست، خداوند كس را به گناه دیگر كس عقاب نفرماید. اكنون گوش دارید تا شما را حدیثى گویم كه آن را به كار بندید.
همانا پدرم زید مرا خبر داد كه منصور خلیفه در ایّامى كه در مكّه معظمه رفته بود در ایّام توقّف او در آنجا گوهرى گرانبها به نزد او آوردند تا او را بیع كند، منصور نیك نگریست گفت: صاحب این گوهر هشام بن عبدالملك بوده و به من رسیده كه از وى پسرى محمّد نام باقى مانده و این گوهر را او به معرض بیع در آورده است. آنگاه ربیع حاجب را طلب كرد و گفت: فردا وقتى كه نماز بامداد را در مسجد الحرام با مردم به پاى بردى فرمان كن تا درهاى مسجد را ببندند پس از آن یك در آن را بگشاى و مردم را یك یك نیكو بشناس و رها كن تا هنگامى كه محمّد را بدانى و او را گرفته نزد من آورى، چون روز دیگر «ربیع» كار بدین گونه كرد محمّد دانست كه او را مى جویند دهشت زده و متحیّر به هر سو نگران بود، این وقت محمّد بن زید بن على بن الحسین بن على بن ابى طالب(علیهم السلام) با او برخورد و آشفتگى خاطر او را فهم كرد و گفت: هان اى مرد! ترا سخت حیرت زده مى بینم كیستى و از كجائى؟ گفت: مرا امان مى دهى؟ فرمود:امان دادم و خلاص ترا بر ذمّت نهادم، گفت: منم محمّد بن هشام بن عبدالملك اكنون بگو تو كیستى؟ گفت: منم محمّد بن زید بن على و توئى پسر عمّ، ایمن باش تو قاتل زید نبودى و در قتل تو ادراك خون زید نخواهد شد اكنون به جهت خلاصى تو تدبیرى مى اندیشم اگر چه بر تو مكروه آید باك مدار. این بگفت و رداى خود را بر سر و روى محمّد هشام افكند و كشان كشان او را ببرد و لطمه از پس لطمه بر وى همى زد تا در مسجد به نزد «ربیع» رسید فریاد برداشت كه یا اباالفضل این خبیث شتربانى است از اهل كوفه شترى به من كرایه داده ذاهباً و راجعاً و از من گریخته است و شتر را به دیگرى كرایه داده و مرا در این سخن دو شاهد عدل است دو تن از ملازمان و غلامان با من همراه كن تا او را به نزد قاضى حاضر كنند. ربیع دو نفر حارس با محمّد بن زید سپرد و ایشان از مسجد بیرون شدند چون لختى راه بپیمودند محمّد روى با محمّد بن هشام كرد و فرمود: اى خبیث! اگر حقّ مرا ادا مى كنى زحمت حارس و قاضى ندهم؟ محمّد بن هشام گفت: یابن رسول اللَّه! اطاعت مى كنم، محمّد بن زید با ملازمان ربیع فرمود اكنون كه بر ذمّت نهاد شما دیگر زحمت مكشید و مراجعت كنید. چون ایشان برگشتند محمّد بن هشام سر و روى محمّد بن زید را بوسه زد و گفت: پدر و مادرم فداى تو باد! خداوند دانا بود كه رسالت را در چنین خانواده نهاد و گوهرى بیرون آورد و عرض كرد كه به قبول این گوهر مرا تشریف فرماى. فرمود: اى پسر عمّ ما اهل بیتى هستیم كه در ازاى بذل معروف چیزى نمى گیریم من در حقّ تو از خون زید چشم پوشیدم گوهر چه مى كنم اكنون خویش را پوشیده دار كه منصور را در طلب تو جدّى تمام است (875). چون داعى سخن بدینجا آورد فرمان داد تا آن مرد اموى را مانند یك تن از عبدمناف عطا دادند و چند تن از مردم خود را فرمود تا او را به سلامت به ارض رى برسانند و با مكتوب او باز آیند، اموى برخاست و سر داعى را بوسه زد و برفت.(876)
و این داعى را كه محمّد بن زید نام است دو پسر بود: یكى زید ملقّب به رضى و او را نیز پسرى بود به نام محمّد و دیگر حسن نام داشت.
و چون از اولاد زید بن حسن فارغ گشتیم اكنون شروع مى كنیم به اولاد حسن مثنّى.

ذكر فرزندان حسن بن الحسن بن على بن ابى طالب(علیه السلام)

ابومحمّد حسن بن الحسن كه او را حسن مثنى گویند ده اولاد ذُكور و اِناث براى او به شمار رفته:
1- عبداللَّه، 2- ابراهیم، 3- حسن مثلث، 4- زینب، 5- ام كلثوم، و این پنج تن از فاطمه دختر امام حسین(علیه السلام) متولّد شدند، 6- داود، 7- جعفر، و مادر این دو پسر امّ ولدى بود حبیبه نام از اهل روم، 8 محمّد مادر او رمله نام داشت، 9- رقیّه، 10- فاطمه.
و ابوالحسن عُمَرى گفته كه حسن را دخترى دیگرى نیز بوده كه «قسیمه» نام داشت.(877) امّا دختران، شرح حال امّ كلثوم و رقیّه معلوم نیست و زینب راعبدالملك بن مروان كابین بست و فاطمه به حباله نكاح معاویة بن عبداللَّه بن جعفر طیّار در آمد و از وى چهار پسر و یك دختر آورد بدین طریق نام ایشان ثبت شده: یزید، صالح، حمّاد، حسین، زینب.
و امّا پسران حسن مثنّى، جز محمّد تمامى اولاد آوردند. و اكنون شروع كنیم به ذكر اولادهاى ایشان و در تتمه این ذكر مى كنیم مقتل معروفین ایشان را ان شاءاللَّه تعالى.

ذكر اولاد عبداللَّه بن الحسن بن الحسن المجتبى(علیه السلام) :

ابومحمّد عبداللَّه بن حسن را«عبداللَّه محض» مى نامند بدان جهت كه پدرش حسن بن الحسن(علیه السلام) و مادرش فاطمه بنت الحسین(علیه السلام) است و شبیه بوده به رسول خدا(صلى الله علیه و آله) و او شیخ بنى هاشم بود و اَجمَل و اكرم و اَسخاى ناس بود و قوىّ النفس و شجاع بود و او را منصور مقتول ساخت به شرحى كه در آخر باب ذكر خواهد شد ان شاء اللَّه.
عبداللَّه محض را شش پسر بود: اوّل محمّد بن عبداللَّه ملقّب به «نفس زكیه» مقتول و در احجار زیت مدینه در سال یكصد و چهل و پنجم هجرى و شرح شهادت او در آخر باب رقم خواهد شد ان شاءاللَّه، و او را یازده فرزند است: شش تن پسران و پنج تن دختران و نام ایشان چنین است: عبداللَّه، على، طاهر، ابراهیم، حسن، یحیى، فاطمه، زینب، امّ كلثوم، امّ سلمه، امّ سلمه ایضاً.
عبداللَّه ملقّب بود به «اشتر» و او را در بلاد هند شهید كردند و سرش را براى منصور فرستادند، و على بن محمّد بن عبداللَّه محض در مجلس منصور وفات یافت و در اولاد داشتن طاهر، خلاف است.
ابراهیم پسرى داشت محمّد نام با چند دختر و مادر ایشان زنى از اولاد امام حسین(علیه السلام) بوده و محمّد چند فرزند آورد و منقرض شدند، وامّا حسن پس در ركاب حسین بن على بود. در وقعه فخّ و در حربگاه زخم خدنگى یافت، عبّاسیین او را امان دادند چون دست از جنگ برداشت او را گردن بزدند چنانچه بعد از این حال او به شرح خواهد رفت و از وى فرزند نماند. و یحیى نیز بلا عقب بود و در مدینه بود تا وفات كرد.
فاطمه را محلّى منیع بود و به نكاح پسر عمّ خود حسن بن ابراهیم درآمد و زینب را محمّد بن سفاح تزویج كرد در همان شبى كه محمّد پدر او شهید گشت و از پس او عیسى بن على عبّاسى او را تزویج نمود و در آخر امر ابراهیم بن حسن بن زید بن حسن مجتبى(علیه السلام) او را كابین بست و تزویج نمود چنانچه در «تذكره سبط» به شرح رفته (878) و بالجمله؛ عقب نفس زكیّه و نسل او از عبداللَّه اشتر بماند.
پسر دوّم عبداللَّه محض، ابراهیم است و او را «قتیل باخمرى» گویند و شرح قتل او در آخر باب مذكور خواهد شد ان شاءاللَّه. و او را ده پسر بوده و اسامى ایشان چنین به شمار رفته: محمّد، اكبر، طاهر، على، جعفر، محمّد اصغر، احمد اكبر، احمد اصغر، عبداللَّه، حسن، ابو عبداللَّه،. امّا محمّد اكبر معروف به « قشاش» بلا عقب بوده و همچنین طاهر و على و ابوعبداللَّه و احمد اصغر، و عبداللَّه در مصر وفات یافت و او را پسرى بود محمّد شاعر و منقرض شد. و احمد اكبر دو فرزند آورد و منقرض شد. و جعفر پسرى آورد به نام زید و منقرض شد.
محمّد اصغر مادر او رقیّه دختر ابراهیم عمر فرزند حسن مثنّى بود و او را هفت فرزند بود: ابراهیم، عبداللَّه امّ على، زینب، فاطمه، رقیّه، صفیّه، واز ابراهیم فرزند آورد لكن منقرض شدند.
بالجمله؛ از فرزند زادگان ابراهیم قتیل باخمرى عقب نماند جز از حسن و او مردى بزرگوار و وجیه بود، و اگر بخواهیم ذكر فرزند و فرزند زادگان او نمائیم از وضع كتاب بیرون مى رویم، طالبین رجوع نمایند به كتب مشجّرات و انساب طالبیین.
پسر سوّم عبداللَّه محض، ابوالحسن موسى است، موسى بن عبداللَّه ملقب به «جون» است و این لقب از مادر یافت؛ چه آنكه او سیاه چرده متولّد گشت و مردى ادیب و شاعر بود و هنگامى كه منصور پدر او عبداللَّه را محبوس نمود موسى را حاضر كرد و امر نمود تا هزار تازیانه بر وى زدند از پس آن گفت: ترا به حجاز باید رفتن تا از برادرت محمّد و ابراهیم مرا آگهى دهى. موسى گفت: این چگونه مى شود كه محمّد و ابراهیم خود را به من نشان دهند و حال آنكه عیون و جواسیس تو با من مى باشند؟ منصور به حاكم حجاز منشورى فرستاد كه كسى متعرض موسى نباشد و او را به حجاز روانه كرد و موسى به راه حجاز رفت و به مكّه گریخت و در آنجا بود تا برادرانش محمّد و ابراهیم مقتول شدند و نوبت خلافت به مهدى رسید. هم در آن سال مهدى به زیارت مكّه شتافت هنگامى كه مشغول طواف بود موسى بانگ زد كه ایّها الامیر مرا امان ده تا موسى بن عبداللَّه را به تو بنمایانم، مهدى گفت: ترا به این شرط امان دادم. موسى گفت: منم موسى بن عبداللَّه محض، مهدى گفت: كیست كه ترا بشناسد و به صدق سخن تو گواهى دهد؟ گفت: اینك حسن بن زید و موسى بن جعفر(علیهماالسلام) و حسن بن عبیداللَّه بن عبّاس بن على بن ابى طالب(علیه السلام) شاهدند. پس همگى گواهى دادند كه اوست موسى الجون پسر عبداللَّه. پس مهدى او را خط امان داد و بود تا زمان رشید، یك روز بر هارون در آمد و بر بساط هارون لغزش كرد و در افتاد هارون بخندید، موسى گفت: این سستى از ضعف روزه است نه از ضعف پیرى. و حكایت او با عبداللَّه بن مصعب زبیرى در سعایت عبداللَّه از براى او نزد رشید و قسم دادن موسى او را و مردن عبداللَّه به جهت آن قسم در «مروج الذهب مسعودى» به شرح رفته (879) و موسى در سویقه مدینه وفات یافت و فرزندان و احفاد او را ریاست وعدّت بود.
واز جمله فرزند زادگان او، موسى بن عبداللَّه بن جون است كه او را «موسى ثانى» گویند مادرش امامه بنت طلحه فزارى است و مُكَنى است به ابو عمر و راوى حدیث است، در سنه دویست و پنجاه و شش به قتل رسید.
مسعودى فرموده كه سعید حاجب او را از مدینه حمل داد در ایام معتزّ باللَّه و موسى از زُهاد بود و با او بود پسرش ادریس بن موسى، همین كه به ناحیه زباله از اراضى عراق رسید جمع شدند جماعتى از بنى فزاره و غیر ایشان كه موسى را از سعید حاجب بگیرند سعید او را زهر داد و در همانجا وفات كرد. پس پسرش ادریس را از دست سعید خلاص كردند(880). و اولاد او بسیارند و در ایشان است امارت در حجاز و هم از فرزند زادگان موسى الجون است صالح بن عبداللَّه بن الجون و صالح را یك دختر بود كه دلفاء نام داشت و چهار پسر بود كه سه تن از ایشان بلاعقب بودند و یك پسر او كه ابوعبداللَّه محمّد و معروف به شهید است صاحب ولد بود و قبرش در بغداد زیارتگاه مسلمانان است.
ابن معیّه حسنى نسّابه گفته كه محمّد بن صالح است كه او را محمّد الفضل گفته اند و قبر او در بغداد مزار مسلمانان است و اینكه بعضى چنان دانند كه قبر محمّد بن اسماعیل بن جعفر الصادق(علیه السلام) است درست نباشد. و صاحب «عمدة الطّالب» گفته كه محمّد بن صالح مردى دلیر و دلاور بودو شعر نیكو توانست گفت و چون مردم را در بیعت و متابعت غاصبین حقوق اهل بیت مى نگریست از قتل و غارت ایشان دریغ نمى خورد وقتى در ایّام متوكّل عبّاسى بر مجتازان طریق مكّه بیرون آمد و در آن گیرودار مأخوذ شد او را اسیر كرده به نزد متوكّل بردند امر كردتا او را در «سُرَّمَن رَاى » محبوس داشتند و مدّت حبس او به دراز كشید و او در «حبس خانه» فراوان شعر گفت و متوكّل را به قصیده اى چند مدح كرد و سبب خلاصى او آن شد كه ابراهیم بن المدبّر كه یك تن از وزراى متوكّل بود یك قطعه از اشعار محمّد بن صالح را كه صدر آن این مطلع است:
طَرِبَ الْفُؤادُ وَ عادَهُ اَحْزانهُ ----- وَتَشَعَّثَتْ شُعَباتهُ اَشْجانُهُ
وَبَدالهُ مِنْ بَعدِ مَا انْدَمَلَ الهَوى ----- بَرْقٌ تَالَّقَ موُهِناً لَمَعَانُهُ
یَبْدوُا كَحاشِیَةِ الرِّدَآءِ وَ دُونَهُ ----- صَعْبُ الذُّرى مُتَمَتِّعٌ اَرْكانُهُ
فَدَنى لِیُنْطُرَ كَیْفَ لاحَ فَلَمْ یُطِقْ ----- نَظَراً اِلَیْهِ وَرَدَّهُ سَجّانُهُ
فَالنّارُ ما اشْتَمَلَتْ عَلَیْهِ ضُلوُعُهُ ----- وَالْماءُ ما سَمُحَتْ بِهِ اَجْفانُهُ
به یك تن از مغنّیهاى متوكّل بیاموخت و گفت كه بر متوكّل تغنّى كند. چون متوكّل آن اشعار را اصغاء نمود گفت: گوینده این شعر كیست؟ ابراهیم گفت: محمّد بن صالح بن موسى الجون و بر ذمّت گرفت كه محمّد از این پس خروج نكند، متوكّل او را رها ساخت لكن دیگر باره محمّد به مراجعت حجاز دست نیافت و در «سُرَّمَن رَاى » به جنان جاویدان شتافت.
سبب شفاعت ابراهیم در حقّ محمّد چنان است كه از محمّد بن صالح نقل شده كه گفت وقتى بر مجتازان حجاز بیرون شدم و قتال دادم و ایشان را مغلوب و مقهور ساختم برتلّى بر آمدم و نگران بودم كه چگونه اصحاب من به اخذ غنائم مشغولند ناگاه زنى در میان هودج به نزدیك من آمد و گفت: رئیس این لشكر كیست؟ گفتم: رئیس را چه مى كنى؟ گفت: دانسته ام كه مردى از اولاد رسول خدا(صلى الله علیه و آله) در این لشكراست و مرا با او حاجتى است. گفتم: اینك حاضرم بگوى تا چه خواهى، گفت: ایها الشریف! من دختر ابراهیم مدبّرم و در این قافله مال فراوان دارم از شتر و حریر و اشیاء دیگر و هم در این هودج از جواهر شاهوار با من بسیار است ترا سوگند مى دهم به جدت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) و مادرت فاطمه زهرا(علیها السلام) كه این اموال از طریق حلال از من بگیرى و نگذارى كسى به هودج من نزدیك شود و از این افزون آنچه از مال خواهى بر ذمّت من است كه از تجّار حجاز به وام گیرم و تسلیم دارم؛ چون كلمات او را شنیدم بانگ بر اصحاب خویش زدم كه دست از نهب و غارت باز گیرید و آنچه مأخوذ داشته اید به نزدیك من حاضر سازید، چون حاضر كردند گفتم: این جمله را با تو بخشیدم و از اموال دیگر مجتازان چشم پوشیدم و از قلیل و كثیر چیزى از آن اموال برنگرفتم و برفتم این وقت كه در «سُرّمن راى» محبوس بودم شبى زندانبان به نزد من آمد و گفت: زنى چند اجازت مى طلبند تا به نزد تو آیند، با خود اندیشیدم كه از خویشاوندان من كسى خواهد بود، رخصت دادم تا در آمدند و از مأكول و غیر مأكول اشیاء بسیار با خود حمل داشتند و اظهار مهر و حفادت كردند و زندانبان را عطا دادند تا با من به رفق و مدارا باشد و در میان ایشان زنى را دیدم كه از دیگران به حشمت افزون بود گفتم: كیست؟ گفت: مرا ندانى؟ گفتم: ندانم، گفت: من دختر ابراهیم بن مدبّر همانا فراموش نكرده ام نعمت ترا و شكر احسان ترا به ذمّت خویش فرض دانسته ام، آنگاه وداع گفت و برفت و چندى كه در زندان بودم از رعایت من دست باز نداشت و او پدر خویش را بگماشت تا سبب نجات من گشت.(881)
بالجمله؛ ابراهیم بن مدبّر دختر خویش را با محمّد بن صالح كابین بست و مناقب محمّد بن صالح فراوان است از فرزندان اوست عبداللَّه بن محمّد پدر حسن شهید و از اعقاب او در حجاز بسیارند ایشان را صالحیّون گویند و هم از این سلسله است آل ابى الضّحاك و آل هزیم و ایشان بنى عبداللَّه بن محمّد بن صالح اند.
پسر چهارم عبداللَّه محض، یحیى صاحب دیلم است، یحیى بن عبداللَّه را جلالت بسیار و فضایل بى شمار است و روایت بسیار از حضرت جعفر بن محمّد(علیهماالسلام) و ابان تغلب و غیرهما نموده و از او نیز جمعى روایت كرده اند و در واقعه فخّ با حسین بن على بود از پس شهادت حسین مدتى در بیابانها مى گردیدو بر جان خود ایمن نبود تا آنكه از خوف هارون الرشید به بلاد دیلم گریخت و در آنجا مردم را به خویشتن دعوت كرد جماعتى بزرگ با او بیعت كردند و كار او نیك بالا گرفت و هول و هرب عظیم در دل رشید پدید آمد پس مكتوبى به سوى فضل بن یحیى بن خالد برمكى كرد كه از یحیى بن عبداللَّه در چشم من خار خلیده و خواب برمیده كار او را چنانكه دانى كفایت كن و دل مرا از اندیشه او وا رهان.
فضل با لشكرى ساخته به سوى دیلم روان شد و جز بر طریق رفق و مدارا سلوك ننمودو نامه ها به تحذیر و ترغیب و بیم و امید به سوى یحیى متواتر كرد یحیى را نیز چون آن نیرو نبود كه با فضل رزم كند و او را بكشند طالب امان گشت و فضل خط امان از رشید بدو فرستاد و پیمان استوار نمود و مواثیق محكم كرد. لاجرم یحیى به اتّقاق فضل نزد رشید آمد در چهارم صفر سال یك صد و هفتادم هجرى و رشید او را ترحیب و تجلیل كرد و او را خلعتى با دویست هزار دینار و اموال دیگر بداد و یحیى با آن اموال قروض حسین بن على شهید فخّ را ادا كرد؛ چه او را دویست هزار دینار قرض بود.
بالجمله؛ رشید بعد از ورود یحیى بن عبداللَّه مدّتى چند خاموش بود لكن از كین یحیى آتش افروخته در خاطر داشت لاجرم هنگامى یحیى را حاضر ساخت و آغاز عتاب نمود یحیى آن خط امان را در آورد و گفت: با این سجلّ بهانه چیست و چرا پیمان خواهى شكست؟ رشید آن خط بگرفت و به محمّد حسن صاحب ابویوسف قاضى داد تا قرائت كرد و گفت این سجلّى است در امان یحیى جلى و از آلایش حیلت و خدیعت منزّه است، این وقت ابوالبَخْتَرىّ وهب بن وهب دست فرا برد و آن مكتوب را بگرفت و گفت: این خط از فلان و فلان جهت باطل است و در امان یحیى لاطائل و حكم كرد به ریختن خون یحیى و گفت خون او در گردن من باشد، رشید «مسرور خادم» را گفت كه ابوالبخترى را بگو كه اگر این سجلّ باطل است تو او را پاره كن؛ ابوالبخترى خط امان را بگرفت و كاردى به دست گرفت و آن سجل را پاره پاره همى ساخت و از غایت خشم دستش را لرزش و لغزش گرفته بود هارون را از این مطلب خوش آمد و امر كرد تا ابوالبخترى را هزار هزار و ششصد هزار درهم دادند و او را قاضى گردانید، پس امر كرد یحیى را به زندانخانه بردند و روزى چند باز داشتند آنگاه دیگر باره او را حاضر ساخت با قضات و شهود و خواست تا بنماید كه او را در زندان آسیبى نرسیده و قتل او رانخواسته و نفرموده، این وقت همگان روى به یحیى آوردند و هر كس سخنى گفت و یحیى خاموش بود و پاسخى نمى داد، گفتند: چرا سخن نگوئى؟ اشاره به دهان خود كرد و بنمود كه یاراى سخن گفتن ندارد و زبان خویش را در آورد چنان سیاه بود كه گفتى پاره ذغالى است.
رشید گفت: شما را به دروغ مى نماید كه مسموم است، دیگر باره او را به زندان فرستاد و ببود تا شهید گشت. و به روایت ابوالفرج هنوز آن جماعت شهود به وسط خانه نرسیده بود كه یحیى از شدّت و ثقالت زهر به روى زمین افتاد.(882)
در شهادت او به روایت مختلف سخن گفته اند بعضى گفته اند كه او را به زهر كشتند و بعضى دیگر گفته اند كه او را خورش و خوردنى ندادند تا جوعان بمرد و جماعتى گفته اند كه رشید امر كرد او را همچنان زنده بخوابانیدند و ستونى از سنگ و ساروج بر روى او بنا كردند تا جان بداد. ابوفراس درقصیده اى كه ذكر مثالب بنى عبّاس مى كند اشاره به شهادت یحیى نموده و در آنجا كه گفته:
یا جاحِداً فى مَساویها یُكَتّمِها ----- غَدْرُ الرّشیدِ بِیَحْیى كَیْفَ یُكْتَتَمُ
ذاقَ الزُبَیْرىّ غِبَّ الحَنْثِ وَانْكَشَفَتْ ----- عَنِ ابْنِ فاطِمَةَ الاَْقْوالُ وَالتُّهَمُ
در این شعر اشاره كرده به سعایت عبداللَّه بن مصعب بن ثابت بن عبداللَّه بن زبیر نزد رشید كه یحیى در طلب بیعت است و خواست از من بیعت بگیرد براى خودش یحیى او را قسم داد بعد از قسم خوردن بدنش ورم كرد و سیاه شد پس هلاك گردید.
یحیى را یازده فرزند بود چهار دختر و هفت پسر و فرزندزادگان او بسیارند و بسیارى از احفاد او را شهید كردند و از جمله فرزندان، محمّد بن یحیى است كه در ایّام سلطنت رشید، بكّار زبیرى او را در مدینه با بند و زنجیر در حبس كرد و پیوسته در حبس او بود تا وفات كرد.
و از جمله فرزند زادگان، محمّد بن جعفر بن یحیى است كه به جانب مصر سفر كرد و از آنجا به مغرب شتافت و جماعتى بر وى گرد آمدند و فرمان او را گردن نهادند و در میان ایشان كار به عدل و اقتصاد كرد و در پایان كار او را شربت سم خورانیدند و مقتول ساختند.
بالجمله؛ اعقاب یحیى از پسرش محمّد بود كه پیوسته در حبس رشید بود تا وداع جهان گفت.
پسر پنجم عبداللَّه محض، ابو محمّد سلیمان است، سلیمان بن عبداللَّه پنجاه و سه سال عمر داشت كه در ركاب حسین بن على در فخّ شهید گشت و او را دو پسر بود: یكى عبداللَّه، دوّم محمّد و عقب سلیمان از محمّد بود و محمّد در جنگ فخ حضور داشت. صاحب «عمده» گفته كه بعد از قتل پدرش فراركرده به مغرب رفت و در آنجا اولاد آورد. واز جمله اولاد اوست عبداللَّه بن سلیمان بن محمّد بن سلیمان كه وارد كوفه گشت و روایت حدیث كرد، و او مردى جلیل القدر و راوى حدیث بوده و ذكر سلسله اولاد سلیمان در این مختصر گنجایش ندارد(883)
پسر ششم عبداللَّه محض، ابوعبداللَّه ادریس است، همانا در شهادت ادریس بن عبداللَّه، به اختلاف سخن رانده اند و آن چه كه در این باب اصحّ گفته اند آن است كه ادریس در خدمت حسین بن على در فخّ با لشكرهاى عبّاسیین قتال داد و بعد از قتل حسین و برادر خود سلیمان از حربگاه فرار كرد و به اتّقاق غلام خود راشد كه مردى با حصافت عقل و رزانت رأى بود به شهر فاس (884) و طنجه (885) و مصر رفت و از آنجا به اراضى مغرب سفر كرد مردم مغرب با او بیعت كردند و سلطنت او عظیم گشت، چون این خبر به رشید رسید دنیا در چشمش تاریك گردید و از تجهز لشكر و مقاتلت با او بیمناك بود؛ چه آن شجاعت و حشمت كه ادریس داشت قتال با او صعب مى نمود لاجرم سلیمان بن جریر را كه متكلم زیدیّه بود از جانب خود متنكّراً به نزد او فرستاد با غالبه آمیخته به زهر كه ادریس را به آن مسموم نماید. سلیمان چون بر ادریس وارد شد ادریس مقدم او را مبارك شمرد؛ چه سلیمان مردى ادیب و زبان دان بود و منادمت مجلس را شایسته و شایان بود سلیمان طریق فرار را ساختگى اسبهاى رهوار كرده انتهاز فرصت مى داشت تا روزى مجلس را از راشد و غیر او پرداخته به دست كرد و آن غالیه مسموم را به ادریس هدیه داد ادریس قدرى از آن برخود بمالید واستشمام نمود سلیمان در زمان بیرون شد و بر اسب بر نشست و بجست. ادریس بیآشوفت و بغلطید و چون راشد رسید و این بدید چون باد از قفاى سلیمان بشتافت و او را دریافت و از گرد تیغ براند و چند زخمى بر سر و صورت و انگشتان زد و بازگشت و ادریس بن عبداللَّه در گذشت. و چون ادریس وفات كرد، زنى داشت امّ ولد از بربریّه و حامل بود مردم مغرب به صوابدید راشد تاج سلطنت را بر شكم امّ ولد گذاشتند تا هنگامى كه حمل بگذاشت و پسرى آورد آن پسر رابه نام پدر ادریس نام نهادند و او بعد از چهار ماه از فوت پدر متولّد گشت و جماعتى گفتند این كودك از راشد است حیلتى كرده كه این ملك بروى بیاید و این سخن استوار نیست؛ چه داود بن القاسم الجعفرى كه یك تن از بزرگان عُلما است و در معرفت اَنساب كمالى بسزا داشته حدیث كرده كه من حاضر بودم در وفات ادریس بن عبداللَّه و ولادت ادریس بن ادریس در فراش پدر و در مغرب با او بودم در جمال و جلادت و جود و جودت هیچ كس را مانند او ندیدم و از حضرت امام رضا(علیه السلام) روایتى نقل كرده اند كه فرمودند: خدا رحمت كند ادریس بن ادریس را كه او نجیب و شجاع اهل بیت است، به خدا سوگند كه انباز او در میان ما باقى نمانده است.(886)
لاجرم در صحّت نسب ادریس جاى شك نیست و ذكر سلطنت او و اولادهاى او در مواضع خود به شرح رفته و جماعتى از فرزندزادگان او در مصر اقامت كردند و ایشان معروف شدند به فواطم. و سیّد شهید قاضى نوراللَّه در «مجالس» در بیان شهادت ادریس بن عبداللَّه چنین نگاشته كه هارون شخصى داود نام كه به «شماح» اشتهار داشت بدانجا فرستاد و او به خدمت ادریس رسیده از روى مكر و تلبیس در سلك مخصوصان او در آمد تا آنكه ادریس روزى از درد دندان شكایت كرد، وى چیزى به او داده كه داروى دندان است و ادریس در سحر آن را به كار برد و بدان درگذشت و وى را جاریه حامله بود اولیاى دولت تاج خلافت بر شكم او نهادند. و در اسلام به غیر از او كسى دیگر را در شكم مادر به سلطنت موسوم نكرده اند حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) در حق او فرموده:
عَلَیْكُمْ بِاِدْریسِ بْنِ ادْریسٍ فَاِنَّهُ نَجیبُ اَهْلِ الْبَیْتِ وَ شُجاعهم.(887)