فهرست کتاب


منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

ذكر حال داعى كبیر امیر حسن بن زید بن محمّد بن اسماعیل بن حسن بن زید بن الحسن بن على بن ابى طالب(علیه السلام)

حسن بن زید را «داعى كبیر» و «داعى اوّل» گویند و مادرش دختر عبداللَّه بن عبیداللَّه الأعرج بن حسین الاصغر بن على بن الحسین بن على بن ابى طالب(علیهم السلام) است. در سال دویست و پنجاه هجرى در طبرستان خروج كرد و در سال دویست و هفتاد وفات نمود، مدّت سلطنتش بیست سال بوده. صاحب «ناسخ التواریخ» نگاشته كه «داعى كبیر» در سال دویست و پنجاه و دوّم هجرى بر سلیمان بن طاهر تاختن برد و او را از طبرستان اخراج كرد و در آن ممالك استیلا یافت و او در قتل عِباد و هَدْم بِلاد ملالتى نداشت. و در ایّام سلطنت او بسیار كس از وجوه ناس و اشراف سادات عرضه هلاك و دمار گشت از جمله، دو تن از سادات حسینى را مقتول ساخت: یكى حسین بن احمد بن محمّد اسماعیل بن محمّد بن عبداللَّه الباهر بن على بن الحسین بن على بن ابى طالب(علیهم السلام) بود؛ دوّم عبیداللَّه بن على بن الحسین بن حسین بن جعفر بن عبیداللَّه بن الحسین الأصغر بن على بن الحسین بن على بن ابى طالب(علیهم السلام) و ایشان از جانب داعى حكومت قزوین و زنجان داشتند هنگامى كه موسى بن بغا به عزم استخلاص زنجان و قزوین مأمور شد و با لشكرى لایق تاختن آورد ایشان را نیروى درنگ نماند لاجرم به طبرستان گریختند داعى به جنایت هزیمت هر دو تن را حاضر ساخت و در بركه آب غرقه ساخت تا جان بدادند آنگاه جسد ایشان را در سردابى در انداخت واین واقعه در سال دویست و پنجاه و هشتم هجرى بود و بالجمله؛ هنگامى كه یعقوب بن لیث به طبرستان آمد و داعى فرار به دیلم كرد جسد ایشان را از سرداب برآورد و به خاك سپرد.
دیگر از مقتولین داعى كبیر، عقیقى است و او پسر خاله داعى بود نامش حسن بن محمّد بن جعفر بن عبیداللَّه بن الحسین الأصغر بن على بن الحسین بن على بن ابى طالب(علیهم السلام) است و او از جانب داعى حكومت شهر سارى داشت. در غیبت داعى جامه سیاه كه شعار عبّاسیان بود بپوشید و خطبه به نام سلاطین خراسان كرد، چون داعى قوّت یافت و معاودت نمود سیّد عقیقى را دست به گردن بسته حاضر ساخت و گردن بزد و دیگر جماعتى از مردم طبرستان رابا خود از دركید و كین دانست و خواست تا همگان را با تیغ بگذراند پس خویش را به تمارض افكند و پس از چند روز آوازه مرگ خود در انداخت پس او را در جنازه جاى داده به مسجد حمل دادند تا بروى نماز گزارند، چون مردم در مسجد انجمن شدند ناگاه آن جماعتى كه با ایشان مواضعه نهاده بود از جاى بجستند وابواب مسجد را فرو بستند و تیغ بكشیدند و داعى شاكى السّلاح از جنازه بیرون جست و شمشیر بكشید و جماعتى كثیر را دستخوش شمشیر ساخت.
بالجمله؛ داعى با اینكه مردى خونریز و مغمور در ستیز و آویزبود در مراتب فضایل محلّى منیع داشت و جنابش مَحَطِّ رِحال علما و شعرا بود و به اتّقاق علماى نسّابه او را فرزندى نبود جز اینكه از كنیزكى دخترى آورد مسمّاة به كریمه او نیز قبل از آنكه شوى كند وفات یافت.

ذكر حال برادر داعى، محمّد بن زید الحسنى

محمّد بن زید بعد از برادرش حسن ملقب شد به «داعى» امّا شوهر خواهر داعى كبیر كه ابوالحسین احمد بن محمّد بن ابراهیم بن على بن عبدالرحمن شجرى حسنى است؛ بعد از وفات داعى لِواءِ سلطنت برافراخت و بر ملك طبرستان استیلا یافت؛ محمّد بن زید از جرجان لشكر بر آورد و با ابوالحسین رزم داد تا او را بكشت و طبرستان در را تحت فرمان آورد و از سال دویست و هفتاد و یكم هجرى تا هفده سال و هفت ماه حكومت طبرستان بروى استقرار یافت و سلطنت او چنان محكم شد كه رافع بن هرثمه در نیشابور روزگارى به نام او خطبه مى خواند و ابومسلم محمّد اصفهانى كاتب معتزلى وزیر و دبیر او بود و در پایان كار محمّد بن هارون سرخسى صاحب اسماعیل بن احمد سامانى او را در جرجان مقتول ساخت و سر او را برگرفت و با پسرش كه اسیر شد به سوى مرو فرستاد و از آنجا به بخارا نقل كردند و جسدش را در گرگان در كنار قبر محمّد بن الامام جعفر الصادق(علیه السلام) كه ملقّب بود به «دیباج» به خاك سپردند.
و محمّد بن زید در علم و فضل فحلى و در سماحت و شجاعت مردى بزرگ بود، علما و شعرا، جنابش را ملجأ و مناص مى دانستند، و قانون او بود كه در پایان هر سال بیت المال را نگران مى شد آنچه افزون از مخارج به جاى مانده بود بر قریش و انصار و فُقها و قاریان و دیگر مردم بخش مى كرد و حبّه اى به جاى نمى گذاشت. چنان اتّقاق افتاد كه در سالى چون ابتداء كرد به عطاى بنى عبدمناف و از عطاى بنى هاشم فراغت جست طبقه دیگر را از بنى عبدمناف پیش خواند مردى به جهت اخذ عطا برخاست محمّد بن زید پرسید كه از كدام قبیله اى؟ گفت: از اولاد عبدمناف، فرمود: از كدام شعبه؟ گفت: از بنى امیّه، فرمود: از كدام سلسله؟ جواب نداد، فرمود همانا از بنى معاویه باشى، عرض كرد چنین است. فرمود نسبت به كدام یك از فرزندان معاویه مى رسانى؟ همچنان خاموش شد، فرمود: همانا از اولاد یزید باشى، عرض كرد چنین است. فرمود: چه احمق مردى تو بوده اى كه طمع بذل و عطا بر اولاد ابوطالب بسته اى و حال آنكه ایشان از تو خون خواهند اگر از كردار جدّت آگهى ندارى بسى جاهل و غافل بوده اى و اگر از كردار ایشان آگهى دارى دانسته خود را به هلاكت افكنده اى.
سادات علوى چون این كلمات بشنیدند به جانب او شر را نگریستند و قصد قتل او كردند، محمّد بن زید بانگ بر ایشان زد و گفت: اندیشه بد در حق وى مكنید چه هر كه او را بیازارد از من كیفر بیند مگر گمان دارید كه خون امام حسین(علیه السلام) را از وى باید جست، خداوند كس را به گناه دیگر كس عقاب نفرماید. اكنون گوش دارید تا شما را حدیثى گویم كه آن را به كار بندید.
همانا پدرم زید مرا خبر داد كه منصور خلیفه در ایّامى كه در مكّه معظمه رفته بود در ایّام توقّف او در آنجا گوهرى گرانبها به نزد او آوردند تا او را بیع كند، منصور نیك نگریست گفت: صاحب این گوهر هشام بن عبدالملك بوده و به من رسیده كه از وى پسرى محمّد نام باقى مانده و این گوهر را او به معرض بیع در آورده است. آنگاه ربیع حاجب را طلب كرد و گفت: فردا وقتى كه نماز بامداد را در مسجد الحرام با مردم به پاى بردى فرمان كن تا درهاى مسجد را ببندند پس از آن یك در آن را بگشاى و مردم را یك یك نیكو بشناس و رها كن تا هنگامى كه محمّد را بدانى و او را گرفته نزد من آورى، چون روز دیگر «ربیع» كار بدین گونه كرد محمّد دانست كه او را مى جویند دهشت زده و متحیّر به هر سو نگران بود، این وقت محمّد بن زید بن على بن الحسین بن على بن ابى طالب(علیهم السلام) با او برخورد و آشفتگى خاطر او را فهم كرد و گفت: هان اى مرد! ترا سخت حیرت زده مى بینم كیستى و از كجائى؟ گفت: مرا امان مى دهى؟ فرمود:امان دادم و خلاص ترا بر ذمّت نهادم، گفت: منم محمّد بن هشام بن عبدالملك اكنون بگو تو كیستى؟ گفت: منم محمّد بن زید بن على و توئى پسر عمّ، ایمن باش تو قاتل زید نبودى و در قتل تو ادراك خون زید نخواهد شد اكنون به جهت خلاصى تو تدبیرى مى اندیشم اگر چه بر تو مكروه آید باك مدار. این بگفت و رداى خود را بر سر و روى محمّد هشام افكند و كشان كشان او را ببرد و لطمه از پس لطمه بر وى همى زد تا در مسجد به نزد «ربیع» رسید فریاد برداشت كه یا اباالفضل این خبیث شتربانى است از اهل كوفه شترى به من كرایه داده ذاهباً و راجعاً و از من گریخته است و شتر را به دیگرى كرایه داده و مرا در این سخن دو شاهد عدل است دو تن از ملازمان و غلامان با من همراه كن تا او را به نزد قاضى حاضر كنند. ربیع دو نفر حارس با محمّد بن زید سپرد و ایشان از مسجد بیرون شدند چون لختى راه بپیمودند محمّد روى با محمّد بن هشام كرد و فرمود: اى خبیث! اگر حقّ مرا ادا مى كنى زحمت حارس و قاضى ندهم؟ محمّد بن هشام گفت: یابن رسول اللَّه! اطاعت مى كنم، محمّد بن زید با ملازمان ربیع فرمود اكنون كه بر ذمّت نهاد شما دیگر زحمت مكشید و مراجعت كنید. چون ایشان برگشتند محمّد بن هشام سر و روى محمّد بن زید را بوسه زد و گفت: پدر و مادرم فداى تو باد! خداوند دانا بود كه رسالت را در چنین خانواده نهاد و گوهرى بیرون آورد و عرض كرد كه به قبول این گوهر مرا تشریف فرماى. فرمود: اى پسر عمّ ما اهل بیتى هستیم كه در ازاى بذل معروف چیزى نمى گیریم من در حقّ تو از خون زید چشم پوشیدم گوهر چه مى كنم اكنون خویش را پوشیده دار كه منصور را در طلب تو جدّى تمام است (875). چون داعى سخن بدینجا آورد فرمان داد تا آن مرد اموى را مانند یك تن از عبدمناف عطا دادند و چند تن از مردم خود را فرمود تا او را به سلامت به ارض رى برسانند و با مكتوب او باز آیند، اموى برخاست و سر داعى را بوسه زد و برفت.(876)
و این داعى را كه محمّد بن زید نام است دو پسر بود: یكى زید ملقّب به رضى و او را نیز پسرى بود به نام محمّد و دیگر حسن نام داشت.
و چون از اولاد زید بن حسن فارغ گشتیم اكنون شروع مى كنیم به اولاد حسن مثنّى.

ذكر فرزندان حسن بن الحسن بن على بن ابى طالب(علیه السلام)

ابومحمّد حسن بن الحسن كه او را حسن مثنى گویند ده اولاد ذُكور و اِناث براى او به شمار رفته:
1- عبداللَّه، 2- ابراهیم، 3- حسن مثلث، 4- زینب، 5- ام كلثوم، و این پنج تن از فاطمه دختر امام حسین(علیه السلام) متولّد شدند، 6- داود، 7- جعفر، و مادر این دو پسر امّ ولدى بود حبیبه نام از اهل روم، 8 محمّد مادر او رمله نام داشت، 9- رقیّه، 10- فاطمه.
و ابوالحسن عُمَرى گفته كه حسن را دخترى دیگرى نیز بوده كه «قسیمه» نام داشت.(877) امّا دختران، شرح حال امّ كلثوم و رقیّه معلوم نیست و زینب راعبدالملك بن مروان كابین بست و فاطمه به حباله نكاح معاویة بن عبداللَّه بن جعفر طیّار در آمد و از وى چهار پسر و یك دختر آورد بدین طریق نام ایشان ثبت شده: یزید، صالح، حمّاد، حسین، زینب.
و امّا پسران حسن مثنّى، جز محمّد تمامى اولاد آوردند. و اكنون شروع كنیم به ذكر اولادهاى ایشان و در تتمه این ذكر مى كنیم مقتل معروفین ایشان را ان شاءاللَّه تعالى.