فهرست کتاب


منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

فصل (839) پنجم :در بیان طغیان معاویه در قتل و نهب شیعیان على(علیه السلام)

مخفى نماند كه حضرت امام حسن(علیه السلام) چندى كه در این جهان زندگانى داشت معاویه را آن نیرو به دست نمى شد كه شیعیان على(علیه السلام) را بر حسب آرزو عرضه دمار و هلاك دارد؛ چه قلوب دوست و دشمن از حشمت و هیبت امام حسن(علیه السلام) آكنده بود و مسلمانان را به حضرت او شعف و شفقّتى بود و از آن مصالحه كه با معاویه فرموده بود پیوسته جنابش را هدف سهام ملامت مى نمودند و در طلب حق خویش و مقاتله به معاویه انگیزش مى دادند. معاویه هراسناك بود و با شیعیان امیرالمؤمنین(علیه السلام) كار به رفق و مدارا مى كرد چندانكه شیعیان و خواصّ آنحضرت سفر شام مى كردند و معاویه را شتم و شناعت مى نمودند و با این همه عطایاى خود را از بیت المال مى گرفتند و به سلامت مى رفتند و معاویه را این تحمّل و عطا به حكم حلم و سخا نبود بلكه به حكم نَكْرى و شیطنت بود و به موجبات مصلحت و تدبیر مملكت كار مى كرد و این بود تا سال پنجاهم هجرى كه امام حسن(علیه السلام) به درجه رفیع شهادت رسید. پس معاویه با پسرش یزید به سفر حج از شام بیرون شد و چون روزى كه خواست وارد مدینه شود مردم به استقبال او رفتند معاویه نگران شد دید كه مردم كم به استقبال او شتافته اند و از طایفه انصار كمتر كس پدیدار است، گفت: چه افتاد انصار را كه به استقبال ما نیامدند؟ گفتند: ایشان درویشان و مسكینانند چندان كه مركوبى ندارند كه سوار شوند و به استقبال بیرون آیند؛ معاویه گفت: نواضح ایشان را چه رسید؟ و از این سخن تشنیع و تحقیر انصار را اراده كرد؛ چه «نواضح» شتران آبكش را گویند كنایه از آنكه انصار در شمار مزدورانند نه در حساب اكابر و اعیان. این سخن بر قیس بن عباده كه سیّد و بزرگ زاده انصار بود گران آمد و گفت: انصار شتران خود را فانى كردند در غزوه بدر و احد و دیگر غزوات رسول اللَّه(صلى الله علیه و آله) هنگامى كه شمشیر مى زدند برتو و بر پدر تو و پیوسته با شماها جنگ مى كردند تا آنكه اسلام به شمشیر ایشان ظاهر و غالب شد و شما نمى خواستید و از آن كراهت داشتید! معاویه ساكت شد؛ دیگر باره قیس گفت كه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) ما را خبر داده است كه بعد از او ستمكاران بر ما غالب خواهند شد؛ معاویه گفت: از پس این خبر شما را چه امر كرد؟ قیس گفت: ما را امر فرمود كه صبر كنیم تا گاهى كه او را ملاقات كنیم، گفت: پس صبر كنید تا او را دیدار كنید. و در این سخن به كنایه عقیدت ایشان را قرین شناعت ساخت یعنى چه ساده مردمى بوده اید كه گمان دارید در سراى دیگر پیغمبر را ملاقات خواهید كرد و دیگر باره قیس به سخن آمد و گفت: اى معاویه ما را به شتران آبكش سرزنش مى كنى؟ به خدا سوگند كه شما را در روز بدر به شتران آبكش دیدم كه جنگ مى كردید و مى خواستید نور خدا را خاموش كنید و سیرت شیطان را استوار كنید و تو و پدرت ابوسفیان از بیم شمشیر ما با كراهت تمام قبول اسلام كردید.
پس ازآن قیس زبان به فضائل و مناقب امیرالمؤمنین(علیه السلام) گشود و فراوان از فضائل آن جناب به شمار آورد تا آنكه گفت: هنگامى كه انصار جمع شدند و خواستند كه با پدر من بیعت كنند قریش با ما خصومت كردند و با قرابت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) احتجاج كردند و از پس آن با انصار و آل محمّد(علیهم السلام) ستم نمودند، قسم به جان خودم كه نه از انصار و نه از قریش و نه یك تن از عرب و عجم جز على مرتضى و اولاد او هیچ كس را در خلافت حقّى نیست. معاویه از این كلمات خشمناك گشت و گفت: اى پسر سعد از كدام كس این كلمات را آموختى، پدرت ترا به آنها خبر داد و از وى فرا گرفتى؟ قیس گفت: از كسى شنیدم كه بهتر از من و پدر من است و حق او بزرگتر از حق پدرم بر من، گفت: آن كس كیست؟ گفت: على بن ابى طالب(علیه السلام) عالم این امّت و صدیق این امّت و آن كسى كه خداوند متعال در حق او این آیه مباركه را فرستاد: «قُل كَفى باِللَّه شَهیداً بَیْنی وَبَیْنَكُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ».(840)
و بسیار از آیات قرآن كه در شأن امیرالمؤمنین(علیه السلام) نازل شده بود قرائت كرد، معاویه گفت: صدیق امّت، ابوبكر است و فاروق امّت، عمر است و آن كس كه در نزد اوست علم كتاب، عبداللَّه بن سلام است، قیس گفت: نه چنین است بلكه اَحَقّ و اَوْلى به این اسماء،آن كس است كه حق تعالى این آیه در شأن او فرستاد:
(اَفَمَنْ كانَ عَلى بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَیَتْلوُهُ شاهِدٌ مِنْهُ».(841)
و آن كس اَحَقّ و اولى است كه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) او را در غدیر خم نصب كرد و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ وَاَوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ فَعَلِىٌّ اَوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ.
و در غزوه تبوك به او فرمود:
اَنْتَ مِنّی بِمَنْرِلَةِ هارونَ مِنْ مُوسى اِلاّ اَنَّه لا نَبِىَّ بَعْدی.
چون قیس سخن بدینجا آورد، معاویه فرمان داد تا منادى مردم را خبر دهد كه در فضایل على(علیه السلام) سخن نگوید و هر كس كه زبان به مدح على(علیه السلام) گشاید و از او فضیلتى ذكر كند و از آن جناب برائت نجوید مالش هَباء و خونش هدر است.(842)
بالجمله؛ معاویه در مدینه بر جماعتى از قریش عبور كرد آن جماعت [از ]حشمت او به پاخاستند جز ابن عبّاس كه از جاى خود برنخاست، این معنى بر معاویه گران آمد گفت: یابن عبّاس! چه باز داشت تو را كه تكریم من نكردى چنانكه اصحاب تو به تكریم من برخاستند، همانا آن خشم و كین در نهاد دارى كه در صفّین با شما قتال دادم خشمگین و آزرده مباش یابن عبّاس كه ما طلب خون عثمان كردیم و او به ستم كشته شد، ابن عبّاس گفت: پس عمر نیز مظلوم مقتول گشت؛ چرا طلب خون او نكردى، گفت: او را كافرى كشت. ابن عبّاس گفت: عثمان را كى كشت؟ گفت: مسلمانان او را كشتند. ابن عبّاس گفت: این سخن حجّت ترا باطل كرد اگر عثمان را مسلمانان به اتّفاق كشتند چه سخن دارى؟ این وقت معاویه گفت: من به بلاد و اَمْصار نوشته ام كه مردم زبان از مناقب على(علیه السلام) ببندند تو نیز زبان خود را نگه دار؛ گفت: اى معاویه آیا ما را از قرائت قرآن نهى مى كنى؟ گفت: نهى نمى كنم، گفت از تأویل قرآن ما را نهى مى كنى؟ گفت: بلى، قرائت كن قرآن را لكن معنى مكن آنرا!؟ ابن عبّاس گفت: كدام یك واجبتراست، خواندن یا عمل كردن به احكام آن؟ گفت: عمل واجبتر است، ابن عبّاس گفت: اگر كس نداند كه خداى از كلمات قرآن چه خواسته است چگونه عمل مى كند؟ معاویه گفت: سؤال كن معنى قرآن را از كسى كه تأویل مى كند آن را به غیر آنچه تو و اهل بیت تو به آن تأویل مى كنید؛ ابن عبّاس گفت: اى معاویه! قرآن بر اهل بیت من نازل شده تو مى گوئى سؤال كنم معنى آن را از آل ابوسفیان و آل ابى معیط و از یهود و نصارى و مجوس؟! معاویه گفت: مرا با این طوایف قرین مى كنى؟ گفت: بلى، به سبب آنكه نهى مى كنى مردم را از عمل كردن به قرآن آیا نهى مى كنى ما را كه اطاعت كنیم خداى را به حكم قرآن و باز مى دارى ما را از عمل كردن به حلال و حرام قرآن و حال آنكه اگر امّت سؤال نكنند از معنى قرآن و ندانند مُراد آن را هلاك مى شوند در دین؛ معاویه گفت: قرآن را تلاوت كنید و تأویل كنید لكن آنچه خدا در حق شما نازل فرموده به مردم مگوئید!؟ ابن عبّاس گفت: خداوند در قرآن فرموده كه مى خواهند فرو نشانند نور خدا را به دهانهاى خود و نتوانند؛ چه خداوند اِبا دارد مگر آنكه نور خود را به كمال و تمام افروخته سازد هر چند بر كافران مكروه آید.(843)
معاویه گفت: یابن عبّاس! به حال خود باش و زبان از گفتن این گونه كلمات كوتاه كن و اگر ناچار خواهى گفت چنان بگوى كه آشكار نباشد و مردم نشنوند. این بگفت و به سراى خویش رفت و صد هزار درهم و به روایتى پنجاه هزار درهم براى ابن عبّاس فرستاد.(844) و فرمان كرد تا منادى در كوچه و بازار مدینه ندا در داد كه از عهد معاویه و امان او بیرون است كسى كه در مناقب على(علیه السلام) و اهل بیت او حدیثى روایت كند و منشور كرد تا هر مكانى كه خطیبى بر منبر بالا رود على(علیه السلام) را لعن فرستد و از او برائت جوید و اهل بیت آنحضرت را نیز به لعن یاد كند.(845)
وبالجمله، معاویه از مدینه به جانب مكّه كوچ داد و بعد از فراغ از حج به شام برگشت و به تشیید قواعد پادشاهى خویش و تمهید تباهى شیعه امیرالمؤمنین(علیه السلام) پرداخت و در نسخه واحده در تمام بُلْدان و اَمْصار به جانب حُكّام و عُمال بدین گونه منشور كرد كه نیك نگران باشید در حقّ هر كس كه استوار افتاد كه از دوستان على(علیه السلام) و محبّان اهل بیت اوست نام او را از دیوان عطایا كه از بیت المال مقرر است محو كنید و بدین قدر رضا نداد تا آنكه ثانیاً خطى دیگر نوشت كه هركس را به دوستى على(علیه السلام) و اهل بیت او متهم سازند اگر چند استوار نباشد به همان تهمت او را بكشید و سر از تنش بردارید(846)چون این حكم از معاویه پراكنده شد عمّال و حكّام او به قتل و غارت شیعیان على(علیه السلام) پرداختند و بسیار كس را به تهمت و گمان به قتل رسانیدند و خانه هاى ایشان را خراب و ویران نمودند و چنان كار بر شیعیان على(علیه السلام) تنگ شد كه اگر شیعه خواست با رفیقى موافق سخنى گوید او را به سراى خویش مى برد و از پس حجابها مى نشست و بر روى خادم و مملوك نیز در مى بست آنگاه او را به قسمهاى مغلّظه سوگند مى داد كه از مكنون ضمیر، سرّى بیرون نیفكند پس با تمام وحشت و خشیت حدیثى روایت مى كرد.
و از آن سوى احادیث كاذبه و اكاذیب كثیره وضع كردند و امیرالمؤمنین و اهل بیت او(علیهم السلام) را هدف بهتان و تهمت ساختند و مردمان به تعلیم و تعلّم آن مجعولات پرداختند و كار بدینگونه همى رفت تا قُرّاء ریاكار و فقهاء و قضات دنیا پرست این قانون به دست كردند و به جعل احادیث پرداختند و آن را وسیله قربت وُلات و حكّام دانستند و بدین سبب از اموال و عطایاى ایشان خود را بهره مند ساختند و در پایان كار چنان شد كه این احادیث مجعوله را مردم حقّ مى دانستند حتى دینداران كه هرگز ساحت ایشان به كذب آلوده نگشتى این روایات را باور مى داشتند و روایت مى كردند تا آنكه یكباره حقّ جلباب باطل پوشیده و باطل به لباس حقّ برآمد وبعد از وفات امام حسن(علیه السلام) فروغ این فتنه به زیادت گشت و شیعیان على(علیه السلام) را در هیچ موضعى از زمین ایمنى نبود بر جان و مال ترسنده و در پست و بلند زمین پراكنده بودند و اگر كسى را یهود و نصارى گفتى بهتر از آن بود كه او را شیعه على گویند!
و روایت شده كه در خلافت عبدالملك بن مروان مردى كه نقل شده جدّ اصمعى بوده (اصمعى نام و نسب او عبدالملك بن قریب بن عبدالملك بن على بن اصمع است و این شخص على بن اصمع بود چنانچه ابن خَلَّكان ذكر كرده) در پیش روى حجّاج حاضر شد و فریاد برداشت كه اى امیر! پدر و مادر مرا عاق كردند و مرا علىّ نامیدند و من مردى فقیر و مسكینم و به عطاى امیر حاجتمندم. حجّاج بخندید و او را خشنود ساخت.
خلاصه از تدبیر شوم معاویه كار به جائى رسید كه درهر بقعه و بلده كه خطیبى بر منبر عروج كردى نخستین زبان به لَعْن و شَتْم على و اهل بیت او(علیهم السلام) گشودى و برائت از حضرت او جستى، و بلیّه اهل كوفه از سایر بُلْدان شدیدتر بود به سبب آنكه شیعیان در آنجا از جاهاى دیگر بیشتر بودند. و زیادبن ابیه كه در آن وقت حكومت كوفه و بصره داشت شیعیان على(علیه السلام) را چه مرد و چه زن از كوچك و بزرگ نیكو مى شناخت چه سالهاى فراوان در شمار عمّال حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) بود و شیعیان آن حضرت را نیكو مى شناخت و منزل و مأواى ایشان را هر چند در زاویه ها و بیغوله ها بود نیك مى دانست؛ پس آن منافق ظالم عَلَم ظلم و ستم را برافراشت و همگان را دستگیر ساخت و با تیغ در گذرانید و جماعت را «میل» در چشم كشید و نابینا ساخت و گروهى را دست و پا ببرید و از شاخهاى نخل در آویخت و پیوسته تفحّص شیعیان مى كرد و ایشان را اگر چه در زیر سنگ و كلوخ بودند پیدا مى كرد و به قتل مى رسانید تا آنكه یك تن از شناختگان شیعیان على(علیه السلام) در عراق به جا نماند مگر كشته شده یا به دار كشیده شده یا محبوس یا پراكنده و آواره شده بود
و همچنان معاویه نوشت به عمّال و امراى خود در جمیع شهرها كه «شهادت» هیچ یك از شیعیان على و اهل بیت او را قبول نكنید و نظر كنید هر كه از شیعیان عثمان و محبّان او و محبّان خاندان او باشند و همچنین كسانى كه روایت مى كنند مناقب و فضایل عثمان را پس ایشان را مقرّب خود گردانید و نزدیك خود بنشانید و ایشان را گرامى دارید و هركه در مناقب او حدیث وضع كند یا روایت كند نام او و نام پدر و قبیله او را به من بنویسید تا من ایشان را خلعت دهم و نوازش كنم. پس منافقان و مردمان دنیا پرست احادیث بسیار وضع كردند در فضیلت عثمان و خلعتها و جایزه ها و بخشش هاى عظیم، معاویه براى ایشان مى فرستاد؛ پس بسیار شد از این احادیث در هر شهرى و رغبت مى كردند مردم در اموال و اعتبار دنیا و اَحادیث وضع مى كردند و هر كه مى آمد از شهرى از شهرها و در حق عثمان منقبتى و فضیلتى روایت مى كرد نامش را مى نوشتند و او را مقرّب مى كردند و جایزه ها به او مى بخشیدند و قطایع و املاك او را عطا مى كردند. و مدتى كار بدین منوال مى گذشت تا آنكه معاویه نوشت به عمّال خود كه حدیث درباب عثمان بسیار شد و در همه بلاد منتشر گردید، الحال مردم را ترغیب كنید به جعل احادیث در فضیلت معاویه كه این اَحَبّ است به سوى ما و ما را شادتر مى گرداند و بر اهل بیت محمّد(صلى الله علیه و آله) دشوارتر مى آید و حجّت ایشان را بیشتر مى شكند؛ پس امراء و عمّال معاویه كه در شهرها بودند نامه هاى او را بر مردم خواندند و مردم شروع كردند در وضع احادیث در فضایل معاویه و در هر دهى و شهرى مى نوشتند این احادیث مجعوله را و به مكتب داران مى دادند كه ایشان تعلیم اطفال كنند چنانچه قرآن را تعلیم ایشان مى كنند و زنان و دختران خود را نیز بیاموزند تا آنكه محبّت معاویه و خاندان او در دل همه جا كند(847)
و بالجمله؛ پیوسته كار بدین گونه مى رفت تا سال پنجاه و هفتم هجرى یا یك سال به وفات معاویه مانده، حضرت امام حسین(علیه السلام) اراده حج كرد و به مكّه شتافت و عبداللَّه بن جعفر و عبداللَّه بن عبّاس و از بنى هاشم زنان و مردان و جماعتى از موالیان و شیعیان ملازمت ركاب آن حضرت را داشتند تا آنكه یك روز در مِنى گروهى را كه افزون از هزار بودند از بنى هاشم و دیگر مردم انجمن ساخت و قبّه برافروخت، پس از مردم و صحابه و تابعین و انصار از معروفین به صلاح و سداد و از فرزندان ایشان هر چند كه دسترس بود طلب نمود آنگاه كه جمع گشتند آن حضرت به پاى خاست و خطبه آغاز نمود و بعد از حمد و ثناى الهى و درود بر حضرت رسالت پناهى(صلى الله علیه و آله) فرمود: معاویه از در طغیان و عصیان كرد با ما شیعیان ما آنچه دانستید و حاضر بودید و دیدید و خبر به شما رسید و شنیدید، اكنون مى خواهم از شما چیزى چند سؤال كنم اگر راست گویم مرا تصدیق كنید و اگر نه تكذیب نمائید، بشنوید تا چه گویم و كلمات مرا محفوظ دارید و هنگامى كه به شهرها و اقوام خود بازگشت نمودید جماعتى را كه به ایشان وثوق و اعتماد دارید بخوانید و بدانچه از من شنیدید براى آنها نقل كنید؛ چه من بیم دارم كه دین خدا مُنْدَرس گردد و كلمه حقّ مجهول ماند و حال آنكه خداوند شعشعه نور خود را تابش دهد و جگربند كافران را بر آتش نهد.
چون این وصیّت را به پایان برد آغاز سخن كرد و فضایل امیرالمؤمنین(علیه السلام) را یكان یكان تذكره فرمود وبه هر یك اشارتى فرمود و آیتى از قرآن كریم كه در فضیلت امیرالمؤمنین و اهل بیت او(علیهم السلام) نازل شده بود به جاى نگذاشت مگر آنكه قرائت كرد و همگان تصدیق كردند آنگاه فرمود: همانا شنیده باشید كه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) فرمود: هر كس گمان كند دوستدار من است و على(علیه السلام) را دشمن دارد دروغ گفته باشد، دشمن على(علیه السلام) دوست من نتواند بود، مردى گفت: یا رسول اللَّه! چگونه باشد؟ چه زیان دارد كه مردى محبّت تو داشته باشد و على(علیه السلام) را دشمن باشد؟ فرمود: این به آن جهت است كه من و على یك تنیم، على من است و من على ام، چگونه مى شود كه یك تن را كس هم دوست باشد و هم دشمن؟ لاجرم آن كس كه على(علیه السلام) را دوست دارد مرا دوست داشته وآن كس كه على(علیه السلام) را دشمن دارد مرا دشمن داشته است و آن كس كه مرا دشمن دارد خدا را دشمن بوده است. پس حاضران همه تصدیق آن حضرت كردند در آنچه فرمود. صحابه گفتند كه چنین است كه فرمودید ما شنیدیم و حاضر بودیم و تابعان گفتند: بلى ما شنیدیم از آنها كه به ما روایت كرده اند و اعتماد بر قول ایشان داشتیم. پس حضرت در آخر فرمود كه شما را به خدا سوگند مى دهم كه چون مراجعت كردید به شهرهاى خود آنچه گفتم نقل كنید براى هر كه اعتماد بر او داشته باشید، پس حضرت از خطبه ساكت شد و مردم متفرّق شدند.(848)

فصل ششم :در ذكر اولاد امام حسن(علیه السلام) و شرح حال جمله اى از آنها

بدان كه علماء فن خبر و ارباب تاریخ و سِیَر در شمار فرزندان امام حسن(علیه السلام) سبط اكبر حضرت سیدُالبَشر(صلى الله علیه و آله) فراوان سخن گفته اند و اختلاف بى حدّ نموده اند:
واقدى و كَلبى پانزده پسر و هشت دختر شمار كرده اند، و ابن جوزى شانزده پسر و چهار دختر ذكر نموده، و ابن شهر آشوب پانزده پسر و شش دختر گفته،(849) و شیخ مفید(رضى الله عنه) هشت پسر و هفت دختر رقم كرده، و ما مختار او را مقدّم داشته و بقیه را از دیگر كتب مى شماریم.
شیخ اجلّ در «ارشاد» فرموده: اولاد حسن بن على(علیهماالسلام)از ذُكور و اِناث پانزده تن به شمار مى رود:
1 و 2 و 3 زید بن الحسن و دوخواهر او امّ الحسن و امّ الحسین و مادر این سه تن امّ بشیر دختر ابى مسعود عُقْبه خَزرجى است. 4 حسن بن حسن كه او را حسن مثنّى گویند مادر او خَوْله دختر منظور فزاریّه است.
5 و 6 و 7 عمر بن الحسن و دو برادر اعیانى او قاسم و عبداللَّه و مادر ایشان امّ وَلَد است. 8 عبدالرحمن مادر او نیز امّ ولد است.
9 و 10 و 11 حسین اَثرم و طلحه و فاطمه و مادر این هر سه امّ اسحاق دختر طلحة بن عبیداللَّه تمیمى است. و بقیه چهار دختر دیگرند كه نام ایشان امّ عبداللَّه 12 و فاطمه 13 و امّ سلمه 14 و رقیّه 15 است. و هر یك را مادرى است.(850)
امّا آنچه از كتب دیگر جمع شده پسران امام حسن(علیه السلام) به بیست تن و دختران به یازده تن به شمار آمده به زیادتى على اكبر و على اصغر و جعفر و عبداللَّه اكبر و احمد و اسماعیل و یعقوب و عقیل و محمّد اكبر و محمّد اصغر و حمزه و ابوبكر و سكینه و امّ الخیر و امّ عبدالرحمن و رمله.
بالجمله؛ شرح حال بیشتر این جماعت مجهول مانده و كس در قلم نیاورده و امّا از آنانكه خبرى به جاى مانده این احقَر به طور مختصر به سیرت ایشان اشاره مى نمایم:

[شرح زید بن حسن(علیه السلام) ]

از جمله ابوالحسن زید بن الحسن(علیه السلام) است كه اوّل فرزند امام حسن(علیه السلام) است، شیخ مفید فرموده كه او متولّى صَدَقات رسول خدا(صلى الله علیه و آله) بود و اَسَنّ بنى الحسن بود و جلیل القدر و كریم الطبع و طیّب النفس و كثیر الإحسان بود و شعراء او را مدح نموده و در فضایل او بسیار سخن گفته اند و مردم به جهت طلب احسان او از آفاق قصد خدمتش مى نمودند. و صاحبان سِیَر ذكر نموده اند كه چون سلیمان بن عبدالملك بر مسند خلافت نشست به حاكم مدینه نوشت:
«اَمّا بعدُ فَاِذا جاءَكَ كِتابی هذا فَاَعْزِلْ زَیْداً عَنْ صَدَقاتِ رَسُولِ اللَّهِ وَادْفَعْها اِلى فُلانِ ابْنِ فلانٍ رَجُلٍ مِنْ قومِهِ وَاَعِنْهُ عَلى مَا اسْتَعانَكَ عَلَیهِ، وَالسَلامُ».
حاكم مدینه حسب الامر سلیمان زید رااز تولیت صدقات عزل كرد و دیگرى را متولّى ساخت آنگاه كه خلافت به عمر بن عبدالعزیز رسید به حاكم مدینه رقم كرد:
«اَمّا بعد فَاِنَّ زَیدَ بنَ الحسنِ شَریفُ بَنى هاشِمٍ وَذوُسِنِّهِمِ فَاِذا جآءَكَ كِتابی هذا فَارْدُدْ عَلَیْهِ صَدَقاتِ رَسُولِ اللَّهِ وَاَعِنْهُ عَلى مَا استَعانَكَ عَلَیْهِ، وَالسّلامُ». (851)
پس دیگر بار تولیت صدقات با زید تفویض یافت و زید بن الحسن نود سال عمر كرد و چون از دنیا رفت جماعتى از شعراء، او را مرثیه گفتند و مآثر او را در مراثى خود ذكر نمودند وقُدامة بن موسى قصیده اى در رثاء او گفته كه صدر آن این شعر است:
فَاِنْ یَكُ زَیْدٌ غابَتِ الْاَرضُ شَخْصَهُ ----- فَقَدْ بانَ مَعْروفُ هُناكَ وَجُودٌ (852)
مكشوف باد كه زید بن حسن هرگز دعوى دار امامت نگشت و از شیعه و جز شیعه كس این نسبت بدو نبست؛ چه آن كه مردم شیعه دو گروهند: یكى امامى و آن دیگرى زیدى؛ امّا امامى جز به احادیث منصوصه امامت كس را استوار نداند و به اتّفاق عُلما، در اولاد امام حسن(علیه السلام) نصّى نرسیده و هیچ كدام از ایشان دعوى دار این سخن نشده اند؛ و امّا زیدى بعد از على(علیه السلام) و حسن و حسین(علیهماالسلام) امام آن كس را داند كه در امر خلافت و امامت جهاد كند. و زید بن حسن با بنى اُمیّه هرگز جانب تقیّه را فرو نگذاشت و با بنى امیّه كار به رفق و مدارا مى داشت و متقلّد اعمال ایشان مى گشت و این كار با امامت نزد زیدى منافات و ضدیّت دارد و دیگر جماعت «حَشْویّه» جز بنى امیّه را امام نخوانند و ابداً در اولاد رسول خدا(صلى الله علیه و آله) كس را امام ندانند و معتزله امامت را به اختیار جماعت و حكم شورى استوار نمایند و خوارج آن كس را كه امیر المؤمنین(علیه السلام) را موالى و دوست باشد و او را امام داند امام نخوانند و بى خلاف زید بن حسن پدر و جدّ را مُوالى بود. لاجرم زید به اتّفاق این طوائف كه نام بردار شدند منصب امامت نتواند داشت؛ و بدان كه مشهور آن است كه زید در سفر عراق ملازمت ركاب عمّ خویش نداشت و پس از شهادت امام حسین(علیه السلام) هنگامى كه عبداللَّه بن زبیر بن العوام دعوى دار خلافت گشت با او بیعت كرد و به نزد او شتافت از بهر آن كه خواهرش امّ الحسن به عبداللَّه زبیر شوهرى كرد و چون عبداللَّه را بكشتند خواهر خود را برداشته از مكّه به مدینه آورد.
ابوالفرج اصبهانى گفته كه زید در كربلا ملازمت عمّ خود داشت و او را با سایر اهل بیت اسیر كرده به نزد یزید فرستادند و از پس آن با اهل بیت به مدینه رفتند انتهى.(853)
شرح حال اولاد زید بعد از این ذكر خواهد شد، و صاحب «عمدة الطالب» گفته كه زید صد سال و به قولى نود و پنج سال و به قولى نود سال زندگى كرد و در بین مكّه و مدینه در موضعى كه «حاجر» نام دارد وفات كرد.(854)