فهرست کتاب


منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

فصل چهارم :در بیان شهادت حضرت مجتبى(علیه السلام) و ذكر خبر جناده

بدان كه در یوم شهادت آن امام مظلوم اختلاف است، بعضى در هفتم صفر سال پنجاهم هجرى و جمعى در بیست و هشتم آن ماه گفته اند و در مدّت عمر گرامى آن جناب نیز اختلاف است و مشهور چهل و هفت سال است، چنانچه صاحب «كشف الغمّه» به روایت ابن خشّاب از حضرت باقر و صادق(علیهماالسلام) روایت كرده است كه مدّت عمر شریف امام حسن(علیه السلام) در وقت وفات چهل و هفت سال بود و میان آن حضرت وبرادرش جناب امام حسین(علیه السلام) به قدر مدّت حمل فاصله بود و مدّت حمل امام حسین(علیه السلام) شش ماه بود و امام حسن(علیه السلام) با جدّ خود رسول اللَّه(صلى الله علیه و آله) هفت سال ماند و بعد از آن با حضرت امیرالمومنین(علیه السلام) سى سال ماند و بعد از شهادت پدر بزرگوار خود ده سال زندگانى كرد.(824)
قطب راوندى(رضى الله عنه) از حضرت صادق(علیه السلام) روایت كرده است كه حضرت امام حسن(علیه السلام) به اهل بیت خود مى فرمود كه من به زهر شهید خواهم شد مانند رسول خدا(صلى الله علیه و آله) ، پرسیدند كه خواهد كرد این كار را؟ فرمود كه زن من جَعْدَه دختر اَشْعَث بن قیس، معاویه پنهان زهرى براى او خواهد فرستاد و امر خواهد كرد او را كه آن زهر را به من بخوراند. گفتند: او را از خانه خود بیرون كن و از خود دور گردان، فرمود كه چگونه او را از خانه بیرون كنم هنوز كارى از او واقع نشده است، اگر او را بیرون كنم كسى به غیر او مرا نخواهد كشت و او را نزد مردم عذرى خواهد بود كه بى جرم و جنایت مرا اخراج كردند.
پس بعد از مدّتى معاویه مال بسیارى با زهر قاتلى براى جعده فرستاد و پیغام داد كه اگر این زهر را به حسن(علیه السلام) بخورانى من صد هزار درهم به تو مى دهم و ترا به حباله پسر خود یزید در مى آورم؛ پس آن زن تصمیم عزم نمود كه آن حضرت را مسموم نماید.
روزى جناب امام حسن(علیه السلام) روزه بود و روز بسیار گرمى بود و تشنگى بر آن جناب اثر كرده و در وقت افطار بسیار تشنه بود، آن زن شربت شیرى از براى آن حضرت آورد و آن زهر را داخل در آن كرده بود و به آن حضرت بیاشامید، چون آن حضرت بیاشامید و احساس سمّ فرمود كلمه استرجاع گفت و خداوند را حمد كرد كه از این جهان فانى به جنان جاودانى تحویل مى دهد و جدّ و پدر و مادر و دو عمّ خود جعفر و حمزه را دیدار مى فرماید، پس روى به جعده كرد و فرمود: اى دشمن خدا! كشتى مرا، خدا بكشد ترا، به خدا سوگند كه خلفى بعد از من نخواهى یافت، آن شخص ترا فریب داده خدا ترا و او را هر دو را به عذاب خود خوار فرماید؛ پس آن حضرت دو روز در درد و اَلَم ماند و بعد از آن به جدّ بزرگوار و پدر عالى مقدار خود ملحق گردید.
معاویه از براى آن ملعونه وفا به عهدهاى خود نكرد و به روایتى آن مالى كه وعده كرده بود به او داد ولیكن او را به حباله یزید درنیاورد و گفت: كسى كه با حسن(علیه السلام) وفا نكرد با یزید وفا نخواهد كرد.(825)
وشیخ مفید(رضى الله عنه) نقل كرده كه چون مابین امام حسن(علیه السلام) و معاویه مصالحه شد، آن حضرت به مدینه رفت و پیوسته كظم غیظ فرموده و ملازمت منزل خویش داشت و منتظر امر پروردگار خود بود تا آنكه ده سال از مدّت امارت معاویه بگذشت و معاویه عازم شد كه بیعت بگیرد از براى فرزند خود یزید و چون این خلاف شرایط معاهده و مصالحه بود كه با امام حسن(علیه السلام) كرده بود، لاجرم بدین سبب و هم به ملاحظه حشمت و جلال امام حسن(علیه السلام) و اقبال مردم به آن جناب از آن حضرت بیم داشت پس یك دل و یك جهت تصمیم عزم قتل آن حضرت نمود و زهرى از پادشاه روم طلبید با صد هزار درهم براى جعده دختر اشعث بن قیس فرستاد و ضامن شد اگر جعده آن حضرت را مسموم نموده و به زهر شهید كند او را در حباله یزید درآورد، لاجرم جعده به طمع مال و آن وعده كاذبه، امام حسن(علیه السلام) را به شربتى مسموم ساخت و آن حضرت چهل روز به حالت مرض مى زیست و پیوسته زهر در وجود مباركش اثر مى كرد تا در ماه صفر سال پنجاهم هجرى از دنیا رحلت فرمود و سنّ شریفش به چهل و هشت سال رسیده بود و مدّت خلافتش ده سال طول كشید و برادرش امام حسین(علیه السلام) متولّى تجهیز و تغسیل و تكفین او گشت و در نزد جدّه اش فاطمه بنت اسد(علیها السلام) در بقیع مدفون شد.(826)
و در كتاب «احتجاج» روایت شده كه مردى به خدمت امام حسن(علیه السلام) رفت و گفت: یابن رسول اللَّه! گردنهاى ما را ذلیل كردى و ما شیعیان را غلامان بنى امیّه گردانیدى، حضرت فرمود: به چه سبب؟ گفت: به سبب آنكه خلافت را به معاویه گذاشتى. حضرت فرمود: به خدا سوگند كه یاورى نیافتم و اگر یاورى مى یافتم شب و روز با او جنگ مى كردم تا خدا میان من و او حكم كند ولیكن شناختم اهل كوفه را و امتحان كردم ایشان را و دانستم كه ایشان به كار من نمى آیند عهد و پیمان ایشان را وفائى نیست و برگفتار و كردار ایشان اعتمادى نیست، زبانشان با من است و دل ایشان با بنى امیّه است، آن حضرت سخن مى گفت كه ناگاه خون از حلق مباركش فرو ریخت طشتى طلب كرد و در زیر آن خونها گذاشت و پیوسته خون از حلق شریفش مى آمد تا آنكه آن طشت مملوّ از آن خون شد. راوى گفت گفتم: یابن رسول اللَّه(صلى الله علیه و آله) ! این چیست؟ فرمود كه معاویه زهرى فرستاده بود و به خورد من داده اند آن زهر به جگر من رسیده است و این خونها كه در طشت مى بینى قطعه هاى جگر من است؛ گفتم: چرا مداوا نمى كنى؟ حضرت فرمود كه دو مرتبه دیگر مرا زهر داده و مداوا شده این مرتبه سوم است و قابل معالجه و دوا نیست.(827)
و صاحب «كفایة الاثر» به سند معتبر از جنادة بن ابى امیّه روایت كرده است كه در مرض حضرت امام حسن(علیه السلام) كه به آن مرض ارتحال فرمود به خدمت او رفتم دیدم در پیش روى او طشتى گذاشته بودند و پاره پاره جگر مباركش را در آن طشت مى ریخت پس گفتم: اى مولاى من! چرا خود را معالجه نمى كنى؟ فرمود: اى بنده خدا! مرگ را به چه چیز علاج مى توان كرد؟ گفتم:
اِنّا للَّه وَاِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ. پس به جانب من ملتفت شد و فرمود كه خبر داد ما را رسول خدا(صلى الله علیه و آله) كه بعد از او دوازده خلیفه و امام خواهند بود، یازده كس ایشان از فرزندان على و فاطمه باشند و همه ایشان به تیغ یا به زهر شهید شوند، پس طشت را از نزد آن حضرت برداشتند حضرت گریست، من گفتم: یابن رسول اللَّه! مرا موعظه كن! قال نعم: اِسْتَعِدَّ لِسَفَرِكَ وَحَصِّلْ زادَك قَبْلَ حُلُولِ اَجَلِكَ.
فرمود كه مهیاى سفر آخرت شو و توشه آن سفر را پیش از رسیدن اجل تحصیل نما و بدان كه تو طلب دنیا مى كنى و مرگ ترا طلب مى كند و بار مكن اندوه روزى را كه هنوز نیامده است بر روزى كه در آن هستى؛ و بدان كه هر چه از مال تحصیل نمائى زیاده از قوت خود بهره نخواهى داشت و خزینه دار دیگرى خواهى بود؛ و بدان كه در حلال دنیا حساب است و در حرام دنیا عقاب و مرتكب شبهه هاى آن شدن موجب عتاب است، پس دنیا را نزد خود به منزله مردارى فرض كن و از آن مگیر مگر به قدر آنچه ترا كافى باشد كه اگر حلال باشد زهد در آن ورزیده باشى و اگر حرام باشد در آن وِزْر و گناهى نداشته باشى؛ زیرا كه آنچه گرفته باشى بر تو حلال باشد چنانچه میته حلال مى شود در حال ضرورت و اگر عتابى باشد عتاب كمتر باشد و از براى دنیاى خود چنان كار كن كه گویا همیشه خواهى بود (828) و براى آخرت خود چنان كار كن كه گویا فردا خواهى مرد و اگر خواهى كه عزیز باشى بى قوم و قبیله، و مهابت داشته باشى بى سلطنت و حكمى، پس بیرون رو از مذلّت معصیت خدا به سوى عزّت اطاعت خدا و از این نوع مواعظ و سخنان اعجاز نشان فرمود تا آنكه نفس مقدسش منقطع گشت و رنگ مباركش زرد شد. پس حضرت امام حسین(علیه السلام) با اسود بن ابى الأسود از در درآمد برادر بزرگوار خود را در برگرفت و سر مبارك او را و میان دو دیده اش را بوسید و نزد او نشست و راز بسیار با یكدیگر گفتند پس اسود گفت: اِنّا للَّه وَاِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ. گویا كه خبر فوت امام حسن(علیه السلام) به او رسیده است، پس حضرت امام حسین(علیه السلام) را وصىّ خود گردانیده اسرار امامت را به او گفت و ودائع خلافت را به او سپرد و روح مقدّسش به ریاض قدس پرواز كرد در روز پنجشنبه آخر ماه صفر در سال پنجاهم هجرى و عمر مباركش در آن وقت چهل و هفت سال بود و در بقیع مدفون گردید(829).
و موافق روایت شیخ طوسى و دیگران، چون امام حسن(علیه السلام)مسموم شد و آثار ارتحال از دنیا بر آن جناب ظاهر گشت، امام حسین(علیه السلام) بر بالین آن حضرت حاضر شد و گفت: اى برادر! چگونه مى یابى خود را؟ حضرت فرمود كه مى بینم خود را در اوّل روزى از روزهاى آخرت و آخر روزى از روزهاى دنیا و مى دانم كه پیشى بر اجل خود نمى گیرم و به نزد پدر و جدّ خود مى روم و مكروه مى دارم مفارقت تو و دوستان و برادران را و استغفار مى كنم از این گفتار خود بلكه خواهان رفتنم براى آنكه ملاقات جدّ خود رسول خدا و پدرم امیرالمؤمنین و مادرم فاطمه زهرا و دو عمّ خود حمزه و جعفر را «صلوات اللَّه و سلامه علیهم» خدا عوض هر گذشته است و ثواب خدا تسلى دهنده هر مصیبت است و تدارك مى كند هرچه را فوت شده است، همانا دیدم اى برادر، جگر خود را در طشت و دانستم كدام كس این كار با من كرده است و اصلش از كجا شده است اگر به تو بگویم با او چه خواهى كرد؟ حضرت امام حسین(علیه السلام) گفت: به خدا سوگند! او را خواهم كشت. امام حسن(علیه السلام) فرمود: پس ترا خبر نمى دهم به او تا آن كه ملاقات كنم جدّم رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را ولیكن اى برادر، وصیّت نامه مرا بنویس به این نحو:

[وصیّت نامه امام حسن(علیه السلام) ]

«این وصیّتى است از حسن بن على بن ابى طالب(علیهم السلام) به سوى برادر خود حسین بن على(علیه السلام) . وصیّت مى كنم كه گواهى مى دهم به وحدانیّت خدا كه در خداوندى شریك ندارد و اوست سزاوار پرستیدن ودر معبودیت شریك ندارد و در پادشاهى كسى شریك او نیست و محتاج به معین و یاورى نیست و همه چیز را او خلق كرده است و هر چیز را او تقدیر كرده و او سزاوارترین معبودین است به عبادت و سزاوارترین محمودین است به حمد و ثنا هر كه اطاعت كند او را رستگار مى گردد و هركه معصیت و نافرمانى كند او را گمراه مى شود و هر كه توبه كند به سوى او هدایت مى یابد، پس وصیّت و سفارش مى كنم ترا اى حسین در حق آنها كه بعد از خود مى گذارم از اهل خود و فرزندان خود و اهل بیت تو، كه درگذرى از گناهكاران ایشان و قبول كنى احسان نیكوكاران ایشان را و خَلَف من باشى نسبت به ایشان و پدر مهربان باشى براى آنها، و آنكه دفن كنى مرا با حضرت رسالت پناه(صلى الله علیه و آله) همانا من اَحقّم به آن حضرت و خانه او از آنهائى كه بى رخصت او داخل خانه او شده اند و حال آنكه حق تعالى نهى كرده است از آن، چنانچه در كتاب مجید خود فرموده: «یا اَیُّهاَ الَّذینَ آمَنُوا لا تَدْخُلوُا بُیُوتَ النَّبِىِّ اِلاّ اَنْ یُوءْذَنَ لَكُم.»(830)
پس به خدا سوگند كه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) رخصت نداد ایشان را در حیات خود كه بى اذن داخل در خانه او شوند و هم رخصتى به ایشان نرسید بعداز وفات آن حضرت ولكن ما مأذونیم و رخصت داریم تصّرف نمائیم در آنچه از آن حضرت به میراث به ما رسیده است؛ پس اى برادر، اگر آن زن مانع شود سوگند مى دهم ترا به حق قرابت و رحم كه نگذارى در جنازه من به قدر محجمه از خون بر زمین ریخته شود تا حضرت رسالت(صلى الله علیه و آله) را ملاقات كنم و نزد او مخاصمه نمایم و شكایت كنم به آن حضرت از آنچه بعد از او از مردم كشیدم (831). و موافق روایت «كافى» وغیره فرمود: پس جنازه مرا حمل دهید به بقیع و در نزد مادرم فاطمه(علیها السلام) مرا دفن كنید.(832) چون از وصایاى خویش فارغ گردید دنیا را وداع كرده به سوى بهشت خرامید.
ابن عبّاس گفت كه چون آن حضرت به عالم بقا رحلت فرمود، امام حسین(علیه السلام) مرا و عبداللَّه بن جعفر و على پسر مرا طلبید و آن حضرت را غسل داد و خواست كه در روضه منوره حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) را بگشاید آن حضرت را داخل كند، پس مروان و آل ابى سفیان و فرزندان عثمان جمع گشتند ومانع شدند و گفتند: عثمان شهید مظلوم به بدترین مكانها در بقیع دفن شود و حسن(علیه السلام) با رسول خدا، این هرگز نخواهد شد تا نیزه ها و شمشیرها شكسته شود و جعبه ها از تیر خالى شود!؟ امام حسین(علیه السلام) فرمود به حق آن خداوندى كه مكّه را حرم محترم گردانیده كه حسن فرزند على و فاطمه اَحَقّ است به رسول خدا(صلى الله علیه و آله) و خانه او از آنها كه بى رخصت داخل خانه او گردیده اند، به خدا سوگند كه او سزاوارتر است از حمّال خطاها كه ابوذر را از مدینه بیرون كرد و با عمار و ابن مسعود كرد آنچه كرد و قُرُق كرد اطراف مدینه و چراگاه آن را و راندگان رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را پناه داد(833).
و موافق مضامین روایات دیگر، مروان بر استر خود سوار شد، به نزد آن زن رفت و گفت: حسین(علیه السلام) برادر خود حسن(علیه السلام) را آورده است كه با پیغمبر(صلى الله علیه و آله) دفن كند، بیا و مانع شو، گفت: چگونه مانع شوم؟ پس مروان از استر به زیر آمد و او را بر استر سوار كرده به نزد قبر حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) آورد و فریاد مى كرد و تحریص مى نمود بنى امیّه را كه مگذارید حسن(علیه السلام) را در پهلوى جدّش دفن كنند.
ابن عبّاس گفت: در این سخنان بودیم كه ناگاه صداها شنیدیم و شخصى را دیدیم كه اثر شر و فتنه از او ظاهر است مى آید، چون نظر كردم دیدم فلانه است با چهل كس سوار است و مى آید و مردم را تحریص بر قتال مى كند، چون نظرش بر من افتاد مرا پیش طلبید و گفت: یابن عبّاس! شما بر من جرئت به هم رسانیده اید هر روز مرا آزار مى كنید مى خواهید كسى را داخل خانه من كنید كه من او را دوست نمى دارم و نمى خواهم، من گفتم: واسَوْاَتاه! یك روز(834) بر شتر سوار مى شوى و یك روز بر استر و مى خواهى نور خدا را فرونشانى و با دوستان خدا جنگ كنى و حایل شوى میان رسول خدا و حبیب و دوست او؛ پس آن زن به نزد قبر آمد و خود را از استر افكند و فریاد زد به خدا سوگند كه نمى گذارم حسن(علیه السلام) را در این جا دفن كنید تا یك مو در سر من هست.(835)
و به روایت دیگر جنازه آن حضرت را تیر باران كردند تا آنكه هفتاد تیر از جنازه آن جناب بیرون كشیدند! پس بنى هاشم خواستند شمشیرها بكشند و جنگ كنند، حضرت امام حسین(علیه السلام) فرمود: به خدا سوگند مى دهم شما را كه وصیّت برادرم را ضایع نكنید و چنین مكنید كه خونى ریخته شود، پس به ایشان خطاب كرد كه اگر وصیّت برادرم نبود هر آینه مى دید چگونه او را نزد پیغمبر(صلى الله علیه و آله) دفن مى كردم و بینى هاى شما را برخاك مى مالیدم؛ پس جنازه آن حضرت را برداشتند وبه جانب بقیع حمل دادند و نزد جدّه او فاطمه بنت اسد(علیها السلام) دفن كردند.(836)
و ابوالفرج روایت كرده وقتى كه جنازه امام حسن(علیه السلام) را به سمت بقیع حركت دادند و آتش فتنه مُنطَفى گشت، مروان نیز مشایعت كرد و سریر امام حسن(علیه السلام) را بر دوش كشید، امام حسین(علیه السلام) فرمود كه آیا جنازه امام حسن(علیه السلام) را حمل مى كنى و حال آنكه به خدا قسم پیوسته در حال حیات برادرم دل او را پر از خون نمودى ولایزال جرعه هاى غیظ به او مى خورانیدى، مروان گفت كه من این كارها را با كسى به جا آوردم كه حلم و بردبارى او با كوهها معادل بود!(837)
و ابن شهر آشوب روایت كرده هنگامى كه بدن امام حسن(علیه السلام) را در لحد نهادند امام حسین(علیه السلام) اشعارى بگفت كه از جمله این دو بیت است:
یأَ اَدْهَنُ رَاْسى أمْ اَطیبُ مَحاسَنی ----- وَرَاْسُكَ مَعْفُورٌ وَاَنْتَ سَلیبٌ
بُكائی طَویلٌ وَالدُّمُوعُ غَزیرَة ----- وَاَنتَ بَعیدٌ وَالمَزارُ قَریبٌ
و در فضیلت گریه بر آن حضرت و زیارت آن بزرگوار از ابن عبّاس روایت شده كه حضرت رسول اكرم(صلى الله علیه و آله) فرمود كه چون فرزندم حسن را به زهر شهید كنند ملائكه آسمانها هفتگانه بر او گریه كنند و همه چیز بر او بگرید حتى مرغان هوا و ماهیان دریا و هركه بر او بگرید دیده اش كور نشود روزى كه دیده ها كور مى شود؛ وهر كه بر مصیبت او اندوهناك شود، اندوهناك نشود دل او در روزى كه دلها اندوهناك شوند، و هركه در بقیع او را زیارت كند قدمش بر صراط ثابت گردد در روزى كه قدم ها بر آن لرزان است.(838)

فصل (839) پنجم :در بیان طغیان معاویه در قتل و نهب شیعیان على(علیه السلام)

مخفى نماند كه حضرت امام حسن(علیه السلام) چندى كه در این جهان زندگانى داشت معاویه را آن نیرو به دست نمى شد كه شیعیان على(علیه السلام) را بر حسب آرزو عرضه دمار و هلاك دارد؛ چه قلوب دوست و دشمن از حشمت و هیبت امام حسن(علیه السلام) آكنده بود و مسلمانان را به حضرت او شعف و شفقّتى بود و از آن مصالحه كه با معاویه فرموده بود پیوسته جنابش را هدف سهام ملامت مى نمودند و در طلب حق خویش و مقاتله به معاویه انگیزش مى دادند. معاویه هراسناك بود و با شیعیان امیرالمؤمنین(علیه السلام) كار به رفق و مدارا مى كرد چندانكه شیعیان و خواصّ آنحضرت سفر شام مى كردند و معاویه را شتم و شناعت مى نمودند و با این همه عطایاى خود را از بیت المال مى گرفتند و به سلامت مى رفتند و معاویه را این تحمّل و عطا به حكم حلم و سخا نبود بلكه به حكم نَكْرى و شیطنت بود و به موجبات مصلحت و تدبیر مملكت كار مى كرد و این بود تا سال پنجاهم هجرى كه امام حسن(علیه السلام) به درجه رفیع شهادت رسید. پس معاویه با پسرش یزید به سفر حج از شام بیرون شد و چون روزى كه خواست وارد مدینه شود مردم به استقبال او رفتند معاویه نگران شد دید كه مردم كم به استقبال او شتافته اند و از طایفه انصار كمتر كس پدیدار است، گفت: چه افتاد انصار را كه به استقبال ما نیامدند؟ گفتند: ایشان درویشان و مسكینانند چندان كه مركوبى ندارند كه سوار شوند و به استقبال بیرون آیند؛ معاویه گفت: نواضح ایشان را چه رسید؟ و از این سخن تشنیع و تحقیر انصار را اراده كرد؛ چه «نواضح» شتران آبكش را گویند كنایه از آنكه انصار در شمار مزدورانند نه در حساب اكابر و اعیان. این سخن بر قیس بن عباده كه سیّد و بزرگ زاده انصار بود گران آمد و گفت: انصار شتران خود را فانى كردند در غزوه بدر و احد و دیگر غزوات رسول اللَّه(صلى الله علیه و آله) هنگامى كه شمشیر مى زدند برتو و بر پدر تو و پیوسته با شماها جنگ مى كردند تا آنكه اسلام به شمشیر ایشان ظاهر و غالب شد و شما نمى خواستید و از آن كراهت داشتید! معاویه ساكت شد؛ دیگر باره قیس گفت كه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) ما را خبر داده است كه بعد از او ستمكاران بر ما غالب خواهند شد؛ معاویه گفت: از پس این خبر شما را چه امر كرد؟ قیس گفت: ما را امر فرمود كه صبر كنیم تا گاهى كه او را ملاقات كنیم، گفت: پس صبر كنید تا او را دیدار كنید. و در این سخن به كنایه عقیدت ایشان را قرین شناعت ساخت یعنى چه ساده مردمى بوده اید كه گمان دارید در سراى دیگر پیغمبر را ملاقات خواهید كرد و دیگر باره قیس به سخن آمد و گفت: اى معاویه ما را به شتران آبكش سرزنش مى كنى؟ به خدا سوگند كه شما را در روز بدر به شتران آبكش دیدم كه جنگ مى كردید و مى خواستید نور خدا را خاموش كنید و سیرت شیطان را استوار كنید و تو و پدرت ابوسفیان از بیم شمشیر ما با كراهت تمام قبول اسلام كردید.
پس ازآن قیس زبان به فضائل و مناقب امیرالمؤمنین(علیه السلام) گشود و فراوان از فضائل آن جناب به شمار آورد تا آنكه گفت: هنگامى كه انصار جمع شدند و خواستند كه با پدر من بیعت كنند قریش با ما خصومت كردند و با قرابت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) احتجاج كردند و از پس آن با انصار و آل محمّد(علیهم السلام) ستم نمودند، قسم به جان خودم كه نه از انصار و نه از قریش و نه یك تن از عرب و عجم جز على مرتضى و اولاد او هیچ كس را در خلافت حقّى نیست. معاویه از این كلمات خشمناك گشت و گفت: اى پسر سعد از كدام كس این كلمات را آموختى، پدرت ترا به آنها خبر داد و از وى فرا گرفتى؟ قیس گفت: از كسى شنیدم كه بهتر از من و پدر من است و حق او بزرگتر از حق پدرم بر من، گفت: آن كس كیست؟ گفت: على بن ابى طالب(علیه السلام) عالم این امّت و صدیق این امّت و آن كسى كه خداوند متعال در حق او این آیه مباركه را فرستاد: «قُل كَفى باِللَّه شَهیداً بَیْنی وَبَیْنَكُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ».(840)
و بسیار از آیات قرآن كه در شأن امیرالمؤمنین(علیه السلام) نازل شده بود قرائت كرد، معاویه گفت: صدیق امّت، ابوبكر است و فاروق امّت، عمر است و آن كس كه در نزد اوست علم كتاب، عبداللَّه بن سلام است، قیس گفت: نه چنین است بلكه اَحَقّ و اَوْلى به این اسماء،آن كس است كه حق تعالى این آیه در شأن او فرستاد:
(اَفَمَنْ كانَ عَلى بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَیَتْلوُهُ شاهِدٌ مِنْهُ».(841)
و آن كس اَحَقّ و اولى است كه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) او را در غدیر خم نصب كرد و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ وَاَوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ فَعَلِىٌّ اَوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ.
و در غزوه تبوك به او فرمود:
اَنْتَ مِنّی بِمَنْرِلَةِ هارونَ مِنْ مُوسى اِلاّ اَنَّه لا نَبِىَّ بَعْدی.
چون قیس سخن بدینجا آورد، معاویه فرمان داد تا منادى مردم را خبر دهد كه در فضایل على(علیه السلام) سخن نگوید و هر كس كه زبان به مدح على(علیه السلام) گشاید و از او فضیلتى ذكر كند و از آن جناب برائت نجوید مالش هَباء و خونش هدر است.(842)
بالجمله؛ معاویه در مدینه بر جماعتى از قریش عبور كرد آن جماعت [از ]حشمت او به پاخاستند جز ابن عبّاس كه از جاى خود برنخاست، این معنى بر معاویه گران آمد گفت: یابن عبّاس! چه باز داشت تو را كه تكریم من نكردى چنانكه اصحاب تو به تكریم من برخاستند، همانا آن خشم و كین در نهاد دارى كه در صفّین با شما قتال دادم خشمگین و آزرده مباش یابن عبّاس كه ما طلب خون عثمان كردیم و او به ستم كشته شد، ابن عبّاس گفت: پس عمر نیز مظلوم مقتول گشت؛ چرا طلب خون او نكردى، گفت: او را كافرى كشت. ابن عبّاس گفت: عثمان را كى كشت؟ گفت: مسلمانان او را كشتند. ابن عبّاس گفت: این سخن حجّت ترا باطل كرد اگر عثمان را مسلمانان به اتّفاق كشتند چه سخن دارى؟ این وقت معاویه گفت: من به بلاد و اَمْصار نوشته ام كه مردم زبان از مناقب على(علیه السلام) ببندند تو نیز زبان خود را نگه دار؛ گفت: اى معاویه آیا ما را از قرائت قرآن نهى مى كنى؟ گفت: نهى نمى كنم، گفت از تأویل قرآن ما را نهى مى كنى؟ گفت: بلى، قرائت كن قرآن را لكن معنى مكن آنرا!؟ ابن عبّاس گفت: كدام یك واجبتراست، خواندن یا عمل كردن به احكام آن؟ گفت: عمل واجبتر است، ابن عبّاس گفت: اگر كس نداند كه خداى از كلمات قرآن چه خواسته است چگونه عمل مى كند؟ معاویه گفت: سؤال كن معنى قرآن را از كسى كه تأویل مى كند آن را به غیر آنچه تو و اهل بیت تو به آن تأویل مى كنید؛ ابن عبّاس گفت: اى معاویه! قرآن بر اهل بیت من نازل شده تو مى گوئى سؤال كنم معنى آن را از آل ابوسفیان و آل ابى معیط و از یهود و نصارى و مجوس؟! معاویه گفت: مرا با این طوایف قرین مى كنى؟ گفت: بلى، به سبب آنكه نهى مى كنى مردم را از عمل كردن به قرآن آیا نهى مى كنى ما را كه اطاعت كنیم خداى را به حكم قرآن و باز مى دارى ما را از عمل كردن به حلال و حرام قرآن و حال آنكه اگر امّت سؤال نكنند از معنى قرآن و ندانند مُراد آن را هلاك مى شوند در دین؛ معاویه گفت: قرآن را تلاوت كنید و تأویل كنید لكن آنچه خدا در حق شما نازل فرموده به مردم مگوئید!؟ ابن عبّاس گفت: خداوند در قرآن فرموده كه مى خواهند فرو نشانند نور خدا را به دهانهاى خود و نتوانند؛ چه خداوند اِبا دارد مگر آنكه نور خود را به كمال و تمام افروخته سازد هر چند بر كافران مكروه آید.(843)
معاویه گفت: یابن عبّاس! به حال خود باش و زبان از گفتن این گونه كلمات كوتاه كن و اگر ناچار خواهى گفت چنان بگوى كه آشكار نباشد و مردم نشنوند. این بگفت و به سراى خویش رفت و صد هزار درهم و به روایتى پنجاه هزار درهم براى ابن عبّاس فرستاد.(844) و فرمان كرد تا منادى در كوچه و بازار مدینه ندا در داد كه از عهد معاویه و امان او بیرون است كسى كه در مناقب على(علیه السلام) و اهل بیت او حدیثى روایت كند و منشور كرد تا هر مكانى كه خطیبى بر منبر بالا رود على(علیه السلام) را لعن فرستد و از او برائت جوید و اهل بیت آنحضرت را نیز به لعن یاد كند.(845)
وبالجمله، معاویه از مدینه به جانب مكّه كوچ داد و بعد از فراغ از حج به شام برگشت و به تشیید قواعد پادشاهى خویش و تمهید تباهى شیعه امیرالمؤمنین(علیه السلام) پرداخت و در نسخه واحده در تمام بُلْدان و اَمْصار به جانب حُكّام و عُمال بدین گونه منشور كرد كه نیك نگران باشید در حقّ هر كس كه استوار افتاد كه از دوستان على(علیه السلام) و محبّان اهل بیت اوست نام او را از دیوان عطایا كه از بیت المال مقرر است محو كنید و بدین قدر رضا نداد تا آنكه ثانیاً خطى دیگر نوشت كه هركس را به دوستى على(علیه السلام) و اهل بیت او متهم سازند اگر چند استوار نباشد به همان تهمت او را بكشید و سر از تنش بردارید(846)چون این حكم از معاویه پراكنده شد عمّال و حكّام او به قتل و غارت شیعیان على(علیه السلام) پرداختند و بسیار كس را به تهمت و گمان به قتل رسانیدند و خانه هاى ایشان را خراب و ویران نمودند و چنان كار بر شیعیان على(علیه السلام) تنگ شد كه اگر شیعه خواست با رفیقى موافق سخنى گوید او را به سراى خویش مى برد و از پس حجابها مى نشست و بر روى خادم و مملوك نیز در مى بست آنگاه او را به قسمهاى مغلّظه سوگند مى داد كه از مكنون ضمیر، سرّى بیرون نیفكند پس با تمام وحشت و خشیت حدیثى روایت مى كرد.
و از آن سوى احادیث كاذبه و اكاذیب كثیره وضع كردند و امیرالمؤمنین و اهل بیت او(علیهم السلام) را هدف بهتان و تهمت ساختند و مردمان به تعلیم و تعلّم آن مجعولات پرداختند و كار بدینگونه همى رفت تا قُرّاء ریاكار و فقهاء و قضات دنیا پرست این قانون به دست كردند و به جعل احادیث پرداختند و آن را وسیله قربت وُلات و حكّام دانستند و بدین سبب از اموال و عطایاى ایشان خود را بهره مند ساختند و در پایان كار چنان شد كه این احادیث مجعوله را مردم حقّ مى دانستند حتى دینداران كه هرگز ساحت ایشان به كذب آلوده نگشتى این روایات را باور مى داشتند و روایت مى كردند تا آنكه یكباره حقّ جلباب باطل پوشیده و باطل به لباس حقّ برآمد وبعد از وفات امام حسن(علیه السلام) فروغ این فتنه به زیادت گشت و شیعیان على(علیه السلام) را در هیچ موضعى از زمین ایمنى نبود بر جان و مال ترسنده و در پست و بلند زمین پراكنده بودند و اگر كسى را یهود و نصارى گفتى بهتر از آن بود كه او را شیعه على گویند!
و روایت شده كه در خلافت عبدالملك بن مروان مردى كه نقل شده جدّ اصمعى بوده (اصمعى نام و نسب او عبدالملك بن قریب بن عبدالملك بن على بن اصمع است و این شخص على بن اصمع بود چنانچه ابن خَلَّكان ذكر كرده) در پیش روى حجّاج حاضر شد و فریاد برداشت كه اى امیر! پدر و مادر مرا عاق كردند و مرا علىّ نامیدند و من مردى فقیر و مسكینم و به عطاى امیر حاجتمندم. حجّاج بخندید و او را خشنود ساخت.
خلاصه از تدبیر شوم معاویه كار به جائى رسید كه درهر بقعه و بلده كه خطیبى بر منبر عروج كردى نخستین زبان به لَعْن و شَتْم على و اهل بیت او(علیهم السلام) گشودى و برائت از حضرت او جستى، و بلیّه اهل كوفه از سایر بُلْدان شدیدتر بود به سبب آنكه شیعیان در آنجا از جاهاى دیگر بیشتر بودند. و زیادبن ابیه كه در آن وقت حكومت كوفه و بصره داشت شیعیان على(علیه السلام) را چه مرد و چه زن از كوچك و بزرگ نیكو مى شناخت چه سالهاى فراوان در شمار عمّال حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) بود و شیعیان آن حضرت را نیكو مى شناخت و منزل و مأواى ایشان را هر چند در زاویه ها و بیغوله ها بود نیك مى دانست؛ پس آن منافق ظالم عَلَم ظلم و ستم را برافراشت و همگان را دستگیر ساخت و با تیغ در گذرانید و جماعت را «میل» در چشم كشید و نابینا ساخت و گروهى را دست و پا ببرید و از شاخهاى نخل در آویخت و پیوسته تفحّص شیعیان مى كرد و ایشان را اگر چه در زیر سنگ و كلوخ بودند پیدا مى كرد و به قتل مى رسانید تا آنكه یك تن از شناختگان شیعیان على(علیه السلام) در عراق به جا نماند مگر كشته شده یا به دار كشیده شده یا محبوس یا پراكنده و آواره شده بود
و همچنان معاویه نوشت به عمّال و امراى خود در جمیع شهرها كه «شهادت» هیچ یك از شیعیان على و اهل بیت او را قبول نكنید و نظر كنید هر كه از شیعیان عثمان و محبّان او و محبّان خاندان او باشند و همچنین كسانى كه روایت مى كنند مناقب و فضایل عثمان را پس ایشان را مقرّب خود گردانید و نزدیك خود بنشانید و ایشان را گرامى دارید و هركه در مناقب او حدیث وضع كند یا روایت كند نام او و نام پدر و قبیله او را به من بنویسید تا من ایشان را خلعت دهم و نوازش كنم. پس منافقان و مردمان دنیا پرست احادیث بسیار وضع كردند در فضیلت عثمان و خلعتها و جایزه ها و بخشش هاى عظیم، معاویه براى ایشان مى فرستاد؛ پس بسیار شد از این احادیث در هر شهرى و رغبت مى كردند مردم در اموال و اعتبار دنیا و اَحادیث وضع مى كردند و هر كه مى آمد از شهرى از شهرها و در حق عثمان منقبتى و فضیلتى روایت مى كرد نامش را مى نوشتند و او را مقرّب مى كردند و جایزه ها به او مى بخشیدند و قطایع و املاك او را عطا مى كردند. و مدتى كار بدین منوال مى گذشت تا آنكه معاویه نوشت به عمّال خود كه حدیث درباب عثمان بسیار شد و در همه بلاد منتشر گردید، الحال مردم را ترغیب كنید به جعل احادیث در فضیلت معاویه كه این اَحَبّ است به سوى ما و ما را شادتر مى گرداند و بر اهل بیت محمّد(صلى الله علیه و آله) دشوارتر مى آید و حجّت ایشان را بیشتر مى شكند؛ پس امراء و عمّال معاویه كه در شهرها بودند نامه هاى او را بر مردم خواندند و مردم شروع كردند در وضع احادیث در فضایل معاویه و در هر دهى و شهرى مى نوشتند این احادیث مجعوله را و به مكتب داران مى دادند كه ایشان تعلیم اطفال كنند چنانچه قرآن را تعلیم ایشان مى كنند و زنان و دختران خود را نیز بیاموزند تا آنكه محبّت معاویه و خاندان او در دل همه جا كند(847)
و بالجمله؛ پیوسته كار بدین گونه مى رفت تا سال پنجاه و هفتم هجرى یا یك سال به وفات معاویه مانده، حضرت امام حسین(علیه السلام) اراده حج كرد و به مكّه شتافت و عبداللَّه بن جعفر و عبداللَّه بن عبّاس و از بنى هاشم زنان و مردان و جماعتى از موالیان و شیعیان ملازمت ركاب آن حضرت را داشتند تا آنكه یك روز در مِنى گروهى را كه افزون از هزار بودند از بنى هاشم و دیگر مردم انجمن ساخت و قبّه برافروخت، پس از مردم و صحابه و تابعین و انصار از معروفین به صلاح و سداد و از فرزندان ایشان هر چند كه دسترس بود طلب نمود آنگاه كه جمع گشتند آن حضرت به پاى خاست و خطبه آغاز نمود و بعد از حمد و ثناى الهى و درود بر حضرت رسالت پناهى(صلى الله علیه و آله) فرمود: معاویه از در طغیان و عصیان كرد با ما شیعیان ما آنچه دانستید و حاضر بودید و دیدید و خبر به شما رسید و شنیدید، اكنون مى خواهم از شما چیزى چند سؤال كنم اگر راست گویم مرا تصدیق كنید و اگر نه تكذیب نمائید، بشنوید تا چه گویم و كلمات مرا محفوظ دارید و هنگامى كه به شهرها و اقوام خود بازگشت نمودید جماعتى را كه به ایشان وثوق و اعتماد دارید بخوانید و بدانچه از من شنیدید براى آنها نقل كنید؛ چه من بیم دارم كه دین خدا مُنْدَرس گردد و كلمه حقّ مجهول ماند و حال آنكه خداوند شعشعه نور خود را تابش دهد و جگربند كافران را بر آتش نهد.
چون این وصیّت را به پایان برد آغاز سخن كرد و فضایل امیرالمؤمنین(علیه السلام) را یكان یكان تذكره فرمود وبه هر یك اشارتى فرمود و آیتى از قرآن كریم كه در فضیلت امیرالمؤمنین و اهل بیت او(علیهم السلام) نازل شده بود به جاى نگذاشت مگر آنكه قرائت كرد و همگان تصدیق كردند آنگاه فرمود: همانا شنیده باشید كه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) فرمود: هر كس گمان كند دوستدار من است و على(علیه السلام) را دشمن دارد دروغ گفته باشد، دشمن على(علیه السلام) دوست من نتواند بود، مردى گفت: یا رسول اللَّه! چگونه باشد؟ چه زیان دارد كه مردى محبّت تو داشته باشد و على(علیه السلام) را دشمن باشد؟ فرمود: این به آن جهت است كه من و على یك تنیم، على من است و من على ام، چگونه مى شود كه یك تن را كس هم دوست باشد و هم دشمن؟ لاجرم آن كس كه على(علیه السلام) را دوست دارد مرا دوست داشته وآن كس كه على(علیه السلام) را دشمن دارد مرا دشمن داشته است و آن كس كه مرا دشمن دارد خدا را دشمن بوده است. پس حاضران همه تصدیق آن حضرت كردند در آنچه فرمود. صحابه گفتند كه چنین است كه فرمودید ما شنیدیم و حاضر بودیم و تابعان گفتند: بلى ما شنیدیم از آنها كه به ما روایت كرده اند و اعتماد بر قول ایشان داشتیم. پس حضرت در آخر فرمود كه شما را به خدا سوگند مى دهم كه چون مراجعت كردید به شهرهاى خود آنچه گفتم نقل كنید براى هر كه اعتماد بر او داشته باشید، پس حضرت از خطبه ساكت شد و مردم متفرّق شدند.(848)