منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

فصل سوّم :در بیان بعضى از احوال امام حسن(علیه السلام) و صلح آن حضرت با معاویه

بعد از شهادت حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) و سبب صلح كردن آن حضرت با معاویه:
بدان كه بعد از ثبوت عِصْمت و جلالت ائمه هدى(علیهم السلام) باید كه آنچه از ایشان واقع شود مؤمنان تسلیم و انقیاد نمایند و در مقام شبهه و اعتراض در نیایند؛ زیرا كه آنچه ایشان مى كنند از جانب خداوند عالمیان است و اعتراض بر ایشان اعتراض بر خدا است؛ چه به روایت معتبر رسیده كه حق تعالى صحیفه اى از آسمان براى حضرت رسالت(صلى الله علیه و آله) فرستاده و بر آن صحیفه دوازده مُهر بود، هر امامى مُهر خود را برمى داشت و به آنچه در تحت آن مهر نوشته بود عمل مى كرد، چگونه روا باشد به عقل ناقص خود اعتراض كردن برگروهى كه حجّتهاى خداوند عالمیانند در زمین، گفته ایشان گفته خداست و كرده ایشان كرده خداست.(810)
شیخ صدوق و مفید و دیگران روایت كرده اند كه بعد از شهادت امیرالمؤمنین(علیه السلام) حضرت امام حسن(علیه السلام) بر منبر برآمد، خطبه بلیغى مشتمل بر معارف ربّانى و حقایق سبحانى ادا نمود فرمود كه مائیم حزب اللَّه كه غالبیم، مائیم عترت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) كه از همه كس به آن حضرت نزدیكتریم، مائیم اهل بیت رسالت كه از گناه و بدیها معصوم و مطهریم، مائیم از دو چیز بزرگ كه حضرت رسالت(صلى الله علیه و آله) به جاى خود در میان امّت گذاشت و فرمود كه:
اِنّی تارِكٌ فیكُمُ الثِّقْلَیْن كِتابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتی. مائیم كه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) ما را جفت كتاب خدا گردانید و علم تنزیل و تأویل قرآن را به ما داد و در قرآن به یقین سخن مى گوئیم و به ظنّ و گمان تأویل آیات آن نمى كنیم؛ پس اطاعت كنید ما را كه اطاعت ما از جانب خدا بر شما واجب شده است و اطاعت ما را به اطاعت خود و رسول خود مقرون گردانیده است و فرموده است: «یا اَیُّهَا الَّذینَ آمنُوا اَطیعُوا اللَّهَ وَاَطیعُوا الرَّسولَ وَأُولِى الاَْمْر مِنْكُم.»(811)
پس حضرت فرمود كه در این شب مردى از دنیا برفت كه پیشینیان براو سبقت نگرفتند به عمل خیرى، و به او نمى توانند رسید بندگان در هیچ سعادتى، به تحقیق كه جهاد مى كرد با حضرت رسالت(صلى الله علیه و آله) و جان خود را فداى او مى كرد و حضرت او را با رایت خود به هر طرف كه مى فرستاد، جبرئیل از جانب راست و میكائیل از جانب چپ او بود، برنمى گشت تا حق تعالى فتح مى كرد بر دست او، و در شبى به عالم بقا رحلت كرد كه حضرت عیسى در آن شب به آسمان رفت و در آن شب یوشع بن نون وصىّ حضرت موسى از دنیا رفت، از طلا و نقره از او نماند مگر هفتصد درهم كه از بخششهاى او زیاد آمده بود و مى خواست كه خادمى از براى اهل خود بخرد؛ پس گریه در گلوى آن حضرت گرفت و خروش از مردم برآمد، پس فرمود كه منم فرزند بشیر، منم فرزند نذیر، منم فرزند دعوت كننده به سوى خدا، منم فرزند سراج منیر، منم از اهل بیتى كه حق تعالى در كتاب خود مودّت ایشان را واجب گردانیده است، فرموده است كه:
«قُلْ لا اَسْئَلُكُمْ عَلَیْهِ اَجْراً إلاَّ الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبى وَمَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فیها حُسْناً.»(812)
حسنه اى كه حق تعالى در این آیه فرمود محبّت ما است، پس حضرت بر منبر نشست و عبداللَّه بن عبّاس برخاست و گفت: اى گروه مردمان! این فرزند پیغمبر شما است و وصىّ امام شما است، با او بیعت كنید؛ پس مردم اجابت او كردند و گفتند: چه بسیار محبوب است او به سوى ما، چه بسیار واجب است حق او برما؛ و مبادرت نمودند و با آن حضرت بیعت به خلافت كردند، آن حضرت با ایشان شرط كرد كه با هر كه من صلحم شما صلح كنید و با هركه من جنگ كنم شما جنگ كنید، ایشان قبول كردند و این واقعه در روز جمعه بیست ویكم ماه مبارك رمضان بود در سال چهلم هجرت و عمر شریف آن حضرت به سى و هفت سال رسیده بود، پس حضرت امام حسن(علیه السلام) از منبر به زیر آمد و عُمّال خود را به اطراف و نواحى فرستاد و حُكّام و اُمراء در هر محل نصب كرد وعبداللَّه بن عبّاس را به بصره فرستاد.(813)
و موافق روایت شیخ مفید و دیگران از محدّثین عِظام، چون خبر شهادت حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) و بیعت كردن مردم با حضرت امام حسن(علیه السلام) به معاویه رسید دو جاسوس فرستاد یكى از مردم بنى القین به سوى بصره و دیگر از قبیله حِمْیَر به سوى كوفه كه آنچه واقع شود به او بنویسند و امر خلافت را بر امام حسن(علیه السلام) فاسد گردانند. چون حضرت امام حسن(علیه السلام) بر این امر مطّلع شد، جاسوس حمیرى را طلبید و گردن زد و مكتوبى فرستاد به بصره كه آن جاسوس قینى را نیز پیدا نموده گردن زنند و نامه به معاویه نوشت و در آن نامه درج فرمود كه جواسیس مى فرستى و مكرها و حیله ها بر مى انگیزى، گمان دارم كه اراده جنگ دارى، اگر چنین است من نیز مهیاى آن هستم. چون نامه به معاویه رسید جوابهاى ناملایم نوشت و به خدمت حضرت فرستاد و پیوسته بین آن حضرت و معاویه كار به مكاتبه و مراسله مى گذشت تا آنكه معاویه لشكر گرانى برداشت و متوجّه عراق شد و جاسوسى چند به كوفه فرستاد به نزد جمعى از منافقان و خارجیان كه در میان اصحاب حضرت امام حسن(علیه السلام) بودند و از ترس شمشیر حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) به جبر اطاعت مى كردند مثل عمرو بن حریث و اشعث بن قیس و شَبَث بن رِبعى و امثال ایشان از منافقان و خارجیان و به هریك از ایشان نوشت كه اگر حسن(علیه السلام) را به قتل رسانى، من دویست هزار درهم به تو مى دهم و یك دختر خود را به تو تزویج مى نمایم. و لشكرى از لشكرهاى شام را تابع تو مى كنم و به این حیله ها اكثر منافقان را به جانب خود مایل گردانیده از آن حضرت منحرف ساخت، حتّى آنكه حضرت زرهى در زیر جامه هاى خو مى پوشید براى محافظت خود از شر ایشان و به نماز حاضر مى شد.
روزى در اثناى نماز، یكى از آن خارجیان تیرى انداخت به جانب آن حضرت، چون زره پوشیده بود اثرى در آن حضرت نكرد، آن منافقان نامه ها به سوى معاویه نوشتند پنهان از آن حضرت و اظهار موافقت با او نمودند، پس خبر حركت كردن معاویه به جانب عراق به سمع شریف حضرت حسن(علیه السلام) رسید، بر منبر آمد حمد و ثناى الهى ادا كرد و ایشان را به جنگ با معاویه دعوت نمود، هیچ یك از اصحاب آن حضرت جواب نگفتند! پس عدىّ بن حاتم از زیر منبر برخاست و گفت: سبحان اللَّه! چه بد گروهى هستید شما، امام شما و فرزند پیغمبر شما، شما را به سوى جهاد دعوت مى كند اجابت او نمى كنید! كجا رفتند شجاعان شما؟ آیا از غضب حق تعالى نمى ترسید، از ننگ و عار پروا نمى كنید؟ پس جماعت دیگر برخاستند با او موافقت كردند، حضرت فرمود: اگر راست مى گوئید به سوى نخیله كه لشكرگاه من آنجا است بیرون روید و مى دانم كه وفا به گفته خود نخواهید كرد چنانچه وفا نكردید براى كسى كه از من بهتر بود و چگونه اعتماد كنم بر گفته هاى شما و حال آنكه دیدم كه با پدرم چه كردید! پس از منبر به زیر آمد سوار شد و متوجّه لشكرگاه گردید، چون به آنجا رسید اكثر آنها كه اظهار اطاعت كرده بودند وفا نكردند و حاضر نشدند؛ پس حضرت خطبه خواند و فرمود كه مرا فریب دادید چنانچه امام پیش از من را فریب دادید، ندانم كه بعد از من با كدام امام مقاتله خواهید كرد؟ آیا جهاد خواهید كرد با كسى كه هرگز ایمان به خدا و رسول نیاورده است و از ترس شمشیر [ایمان ] اظهار كرده است؟ پس از منبر به زیر آمد و مردى از قبیله كِندَه را كه «حكم» نام داشت با چهار هزار كس بر سر راه معاویه فرستاد و امر كرد كه در منزل «انبار» توقف كند تا فرمان حضرت به او رسد، چون به «انبار» رسید، معاویه مطّلع شد پیكى به نزد او فرستاد و نامه نوشت كه اگر بیائى به سوى من، ولایتى از ولایات شام را به تو مى دهم و پانصد هزار درهم براى او فرستاد. آن ملعون چون زر را دید و حكومت را شنید دین را به دنیا فروخت، زر را بگرفت و با دویست نفر از خویشان و مخصوصان خود رو از حضرت گردانید و به معاویه ملحق شد؛ چون این خبر به حضرت رسید خطبه خواند و فرمود كه این مرد كِنْدى با من مكر كرد و به نزد معاویه رفت و من مكرّر گفتم به شما كه عهد شما را وفائى نیست، همه شما بنده دنیائید، اكنون مرد دیگر را مى فرستم و مى دانم كه او نیز چنین خواهد كرد، پس مردى را از قبیله بنى مراد پیش طلبید و فرمود: طریق «انبار» پیش دار و با چهار هزار كس برو در «انبار» مى باش و در محضر جماعت مردم از او عهدها و پیمانها گرفت كه غدر و مكر نكند، او سوگندها یاد كرد كه چنین نكند. با این همه چون او روانه شد امام حسن(علیه السلام) فرمود كه زود باشد او نیز غدر كند و چنان بود كه آن جناب فرمود. چون به «انبار» رسید و معاویه از آمدن او آگاه شد، رسولان و نامه ها به سوى او فرستاد و پنج هزار درهم براى او بفرستاد و وعده حكومت هر ولایت كه خواهد به او نوشت پس آن مرد نیز از حضرت برگشت و به سوى معاویه شتاب نمود؛ چون خبر او نیز به حضرت رسید باز خطبه خواند و فرمود كه مكرّر گفتم به شما كه شما را وفائى نیست اینك آن مرد مُرادى نیز با من مكر كرد و به نزد معاویه رفت.(814)
بالجمله؛ چون حضرت امام حسن(علیه السلام) تصمیم عزم فرمود كه از كوفه به جنگ معاویه بیرون شود مُغیرة بن نَوْفل بن الحارث بن عبدالمطّلب را در كوفه به نیابت خویش بازداشت و نخیله را لشكرگاه خود قرار داد و فرمان كرد مغیره را كه مردم را انگیزش دهد تا به لشكر آن حضرت پیوسته شوند و مردم اِعْداد كار كرده فوج از پس فوج روان شد و امام حسن(علیه السلام) از نخیله كوچ داده تا به دیر عبدالرحمن رسید و در آنجا سه روز اقامت فرمود تا سپاه جمع شد این وقت عرض لشكر داده شد چهل هزار نفر سواره و پیاده به شمار رفت، پس حضرت، عبیداللَّه بن عبّاس را با قیس بن سعد و دوازده هزار كس از دیر عبدالرحمن به جنگ معاویه فرستاد و فرمود كه عبیداللَّه امیر لشكر باشد و اگر او را عارضه اى رو دهد، قیس بن سعد امیر باشد و اگر او را نیز عارضه رو دهد، سعید پسر قیس امیر باشد؛ پس عبیداللَّه را وصیّت فرمود كه از مصحلت قیس بن سعد و سعید بن قیس بیرون نرود و خود از آن جا بار كرد و به ساباط مداین تشریف برد و در آنجا خواست كه اصحاب خودرا امتحان كند و كفر و نفاق و بى وفائى آن منافقان را بر عالمیان ظاهر گرداند، پس مردم را جمع كرد و حمد و ثناى الهى به جاى آورد پس فرمود: به خدا سوگند كه من بحمداللَّه و المنّة امیدم آن است كه خیرخواه ترین خلق باشم از براى خلق او و كینه از هیچ مسلمانى در دل ندارم و اراده بدى نسبت به كسى به خاطر نمى گذرانم، هان اى مردم! آنچه شما مكروه مى دارید در جماعت و اجتماع مسلمانان، این بهتر است از براى شما از آنچه دوست مى دارید از پراكندگى و تفرّق و آنچه من صلاح شما را در آن مى بینم، نیكوتر است از آنچه شما صلاح خود در آن مى دانید، پس مخالفت امر من مكنید و رأیى كه من براى شما اختیار كنم بر من ردّ مكنید، حق تعالى ما و شما را بیامرزد و به هر چه موجب محبّت و خشنودى اوست هدایت نماید.
و چون این خطبه به پاى برد از منبر فرود آمد، آن منافقان كه این سخنان را از آن حضرت شنیدند به یكدیگر نظر كردند و گفتند: از كلمات حسن ((علیه السلام) ) معلوم مى شود كه مى خواهد با معاویه صلح كند و خلافت را به او گذارد، پس آن منافقان كه گروهى از ایشان در باطن مذهب خوارج داشتند بر خاستند و گفتند: كَفَرَ وَاللَّهِ الرَجُّل؛ به خدا قسم كه این مرد كافر شد! پس بر آن حضرت بشوریدند و به خیمه آن جناب ریختند و اسباب و هر چه یافتند غارت كردند حتّى مصلاى آن جناب را از زیر پایش كشیدند و عبدالرحمن بن عبداللَّه اَزْدى پیش تاخت و رداى آن حضرت را از دوشش بكشید و ببرد، آن حضرت متقلّد السیف بنشست و رداء بر دوش مبارك نداشت، پس اسب خود را طلبید و سوار شد و اهل بیت آن جناب با قلیلى از شیعیان دور آن حضرت را گرفتند و دشمنان را از آن حضرت دفع مى كردند و آن جناب طریق مدائن پیش داشت، چون خواست از تاریكیهاى ساباط مداین عبور كند ملعونى از قبیله بنى اسد كه او را جرّاح بن سنان مى گفتند ناگهان بیامد و لجام مركب آن حضرت را گرفت و گفت: اى حسن! كافر شدى چنانكه پدرت كافر شد و مِغْوَلى در دست داشت كه ظاهراً مراد آن تیغ در میان عصا باشد بر ران آن حضرت زد. و به قولى خنجرى مسموم بر ران مباركش زد كه تا استخوان بشكافت، پس حضرت از هول درد، دست به گردن او افكند و هر دو بر زمین افتادند، پس شیعیان و موالیان، آن ظالم رابكشتند و آن حضرت را برداشتند و در سریرى گذاشتند به مدائن به خانه سعد بن مسعود ثَقَفى بردند و این سعد از جانب آن حضرت و از پیش از جانب امیر المؤمنین(علیه السلام) والى مدائن بود و عموى مختار بود، پس مختار به نزد عمّ خود آمد و گفت: بیا حسن(علیه السلام) را به دست معاویه دهیم شاید معاویه ولایت عراق را به ما دهد، سعد گفت: واى بر تو! خدا قبیح كند روى ترا و رأى ترا، من از جانب او و از پیش، از جانب پدر او والى بودم و حقّ نعمت ایشان را فراموش كنم!؟ فرزند رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را به دست معاویه بدهم!؟
شیعیان كه چنین سخن را از مختار شنیدند خواستند او را به قتل رسانند، آخر به شفاعت عمّ او از تقصیر مختار گذشتند؛ پس سعد جرّاحى آورد و جراحت آن حضرت را به اصلاح آورد. و امّا بى وفائى اصحاب آن حضرت به مرتبه اى رسید كه اكثر رؤساى لشكرش به معاویه نوشتند كه ما مطیع و منقاد توئیم زود متوجه عراق شو چون نزدیك شوى ما حسن(علیه السلام) را گرفته به تو تسلیم مى كنیم و خبر این مطالب به حضرت امام حسن(علیه السلام) مى رسید و هم كاغذ قیس بن سعد كه با عبیداللَّه بن عبّاس به جنگ معاویه رفته بود به آن حضرت رسید مشتمل بر این فقرات:
كه چون عبیداللَّه در قریه حبوبیّه كه در ازاء اراضى مِسْكَن (815) است متقابل لشكرگاه معاویه لشكرگاه كرد و فرود آمد، معاویه رسولى به نزد عبیداللَّه فرستاد و او را به جانب خود طلبید و بر ذمّت نهاد كه هزار هزار درهم به او بدهد و نصف آن را مُعَجّلاً و نقد به او تسلیم كند و نصف دیگر را بعد از داخل شدن به كوفه به او برساند؛ پس در همان شب عبیداللَّه از لشكرگاه خود گریخت و به لشكر گاه معاویه رفت، چون صبح شد لشكر، امیر خود را در خیمه نیافتند پس با قیس بن سعد نماز صبح كردند،او براى مردم خطبه خواند و گفت: اگر این خائن بر امام خود خیانت كرد شما خیانت نكنید و از غضب خدا و رسول اندیشه نمائید و با دشمنان خدا جنگ نمائید، ایشان به ظاهر قبول كردند و هر شب جمعى از ایشان مى گریختند و به لشكر معاویه ملحق مى شدند.
پس بالكلّیه مكنون ضمیر مردم و بى وفائى ایشان بر حضرت امام حسن(علیه السلام) ظاهر شد و دانست كه اكثر مردم بر طریق نفاق اند و جمعى كه شیعه خاص و مؤمن اند قلیل اند كه مقاومت لشكرهاى شام را ندارند و هم معاویه نامه در باب صلح و سازش براى آن حضرت نوشت و نامه هاى منافقان آن حضرت را كه به او نوشته بودند و اظهار اطاعت و انقیاد او كرده بودند با نامه خود به نزد آن حضرت فرستاد و در نامه نوشت كه اصحاب تو با پدرت موافقت نكردند و با تو نیز موافقت نخواهند كرد، اینك نامه هاى ایشان است كه براى تو فرستادم؛ امام حسن(علیه السلام) چون آن نامه ها را دید دانست كه معاویه به طلب صلح شده، ناچار در مصالحه با معاویه اقدام فرمود با شروط بسیارى كه معاویه بر خود قرار داده بود و اگر چه امام حسن(علیه السلام) مى دانست كه سخنان او جز كذب و دروغ فروغى ندارد لكن چاره نداشت؛ زیرا كه از آن مردان كه به یارى او جمع شده بودند جز معدودى تمام بر طریق نفاق بودند و اگر كار به جنگ مى رفت در اوّل حمله، آن قلیل شیعه خونشان ریخته مى شد و یك تن به سلامت نمى ماند.(816)
علّامه مجلسى(رضى الله عنه) در «جلاء العیون» فرمود كه چون نامه معاویه به امام حسن(علیه السلام) رسید و حضرت نامه معاویه و نامه هاى منافقان اصحاب خود را خواند و بر گریختن عبیداللَّه و سستى لشكر او و نفاق لشكر خود مطّلع گردید باز براى اتمام حجّت بر ایشان فرمود:
مى دانم كه شما با من در مقام مكرید و لیكن حجّت خود را بر شما تمام مى كنم، فردا در فلان موضع جمع شوید و نقض بیعت نكنید و از عقوبات الهى بترسید. پس ده روز در مقام آن موضع توقّف فرمود، زیاده از چهار هزار كس بر سر آن حضرت جمع نشدند، پس حضرت بر منبر برآمد فرمود كه عجب دارم از گروهى كه نه حیا دارند و نه دین، واى بر شما! به خدا سوگند كه معاویه وفا نخواهد كرد به آنچه ضامن شده است از براى شما در كشتن من، مى خواستم براى شما دین حق را برپا دارم یارى من نكردید من عبادت خدا را تنها مى توانم كرد ولیكن به خدا سوگند كه چون من امر رابه معاویه بگذارم شما در دولت بنى امیّه هرگز فرح و شادى نخواهید دید و انواع عذابها بر شما وارد خواهند ساخت و گویا مى بینم فرزندان شما را كه بر در خانه هاى فرزندان ایشان ایستاده باشند آب و طعام طلبند و به ایشان ندهند، به خدا سوگند كه اگر یاورى مى داشتم كار را به معاویه نمى گذاشتم؛ زیرا كه به خدا و رسول سوگند یاد مى كنم كه خلافت بر بنى امیّه حرام است، پس اُفّ باد بر شما اى بندگان دنیا! به زودى وَبال اعمال خود را خواهید یافت؛ چون حضرت از اصحاب خود مأیوس گردید در جواب معاویه نوشت كه من مى خواستم حق را زنده گردانم و باطل را بمیرانم و كتاب خدا و سنّت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) را جارى گردانم، مردم با من موافقت نكردند اكنون با تو صلح مى كنم به شرطى چند كه مى دانم به آن شرطها وفا نخواهى كرد، شاد مباش به این پادشاهى كه براى تو میسّر شد به زودى پشیمان خواهى شد چنانچه دیگران كه غصب خلافت كردند پشیمان شده اند و پشیمانى بر ایشان سودى نمى بخشد، پس پسر عمّ خود عبداللَّه بن (817) الحارث را فرستاد به نزد معاویه كه عهدها و پیمانها از او بگیرد و نامه صلح را بنویسد.
نامه را چنین نوشتند:
بسم اللَّه الرّحمن الرحیم
«صُلح كرد حسن بن على بن ابى طالب(علیه السلام) با معاویةبن ابى سفیان كه متعرّض او نگردد به شرط آنكه او عمل كند در میان مردم به كتاب خدا و سنّت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) و سیرت خلفاى شایسته به شرط آنكه بعد از خود احدى را بر این امر تعیین ننماید و مردم در هر جاى عالم كه باشند از شام و عراق و حجاز و یمن، از شرّ او ایمن باشند و اصحاب على بن ابى طالب(علیه السلام) و شیعیان او ایمن باشند بر جانها و مالها و زنان و اولاد خود از معاویه و به این شرطها عهد و پیمان خدا گرفته شد و برآنكه براى حسن بن على [(علیهماالسلام) ] و برادرش حسین [(علیه السلام) ]و سایر اهل بیت و خویشان رسول خدا(صلى الله علیه و آله) مكرى نیندیشد و در آشكار و پنهان ضررى به ایشان نرساند و احدى از ایشان را در افقى از آفاق زمین نترساند و آنكه سَبْ امیرالمؤمنین [(علیه السلام) ]نكنند و در قنوت نماز ناسزا به آن حضرت و شیعیان او نگویند چنانچه مى كردند».(818)
چون نامه نوشته شد خدا و رسول را بدان گواه گرفتند و شهادت عبداللَّه بن الحارث و عمرو بن ابى سَلَمه و عبداللَّه بن عامر و عبدالرحمن بن سمره (819)و دیگران را بر آن نامه نوشتند چون صلح منعقد شد معاویه متوجّه كوفه گردید تا آنكه روز جمعه به نخیله فرود آمد و در آنجا نماز كرد و خطبه خواند و در آخر خطبه اش گفت كه من با شما قتال نكردم براى آنكه نماز كنید یا روزه بگیرید یا زكات بدهید ولیكن با شما قتال كردم كه امارت بر شما به هم رسانم خدا به من داد هر چند شما نمى خواستید و شرطى چند با حسن(علیه السلام) كرده ام همه در زیر پاى من است به هیچ یك از آنها وفا نخواهم كرد!؟ پس داخل كوفه شد وبعد از چند روز كه در كوفه ماند به مسجد آمد، حضرت امام حسن(علیه السلام) را بر منبر فرستاد و گفت: بگو براى مردم كه خلافت حق من است، چون حضرت بر منبر آمد، حمد و ثناى الهى ادا كرد و دُرود بر حضرت رسالت پناهى و اهل بیت او فرستاد و فرمود:
ایّها الناس! بدانید كه بهترین زیركى ها تقوى و پرهیزكارى است بدترین حماقتها فجور و مَعصیت الهى است، ایّها الناس! اگر طلب كنید در میان جابلقا و جابلسا مردى را كه جدّش رسول خدا باشد نخواهید یافت به غیر از من و برادرم حسین، خدا شما را به محمّد(صلى الله علیه و آله) هدایت كرد، شما دست از اهل بیت او برداشتید؛ به درستى كه معاویه با من منازعه كرد در امرى كه مخصوص من بود و من سزاوار آن بودم، چو یاورى نیافتم دست از آن برداشتم از براى صلاح این امّت و حفظ جانهاى ایشان، شما با من بیعت كرده بودید كه من با هر كه صلح كنم صلح كنید و با هر كه جنگ كنم شما با او جنگ كنید، من مصلحت امّت را در این دیدم كه با او صلح كنم و حفظ خونها را بهتر از ریختن خون دانستم، غرض صلاح شما بود و آنچه من كردم حجّتى است بر هر كه مرتكب این امر مى شود، این فتنه اى است براى مسلمانان و تمتّع قلیلى است براى منافقان تا وقتى كه حق تعالى غلبه حق را خواهد و اسباب آن را میسر گرداند.
پس معاویه برخاست و خطبه خواند و ناسزا به حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) گفت، حضرت امام حسین(علیه السلام) برخاست كه معترض جواب او گردد حضرت امام حسن(علیه السلام) دست او را گرفت و او را نشانید و خود برخاست فرمود: اى آن كسى كه على(علیه السلام) را یاد مى كنى و به من ناسزا مى گوئى، منم حسن، پدرم على بن ابى طالب(علیه السلام) است؛ توئى معاویه و پدرت صَخْر است؛ مادر من فاطمه(علیها السلام) است و مادر تو «هند» است؛ جدّ من رسول خدا است(صلى الله علیه و آله) و جدّ تو حَرْب است؛ جدّه من خدیجه است و جده تو فتیله؛ پس خدا لعنت كند هر كه از من و تو گمنام تر باشد و حسبش پست تر و كفرش قدیمتر و نفاقش بیشتر باشد و حقّش بر اسلام و اهل اسلام كمتر باشد، پس اهل مجلس همه خروش برآوردند و گفتند: آمین.(820) (821).
و روایت شده كه چون صلح میان معاویه و حضرت امام حسن(علیه السلام) منعقد شد، معاویه حضرت امام حسین(علیه السلام) را تكلیف بیعت كرد، حضرت امام حسن(علیه السلام) به معاویه فرمود كه او را كارى مدار كه بیعت نمى كند تا كشته شود و او كشته نمى شود تا همه اهل بیت او كشته شوند و اهل بیت او كشته نمى شوند تا اهل شام را نكشند، پس قیس بن سعد را طلبید كه بیعت كند و او مردى بود بسیار قوى و تنومند و بلند قامت چون بر اسب بلند سوار مى شد پاى او بر زمین مى كشید، پس قیس بن سعد گفت كه من سوگند یاد كرده ام كه او را ملاقات نكنم مگر آنكه میان من و او نیزه و شمشیر باشد. معاویه براى ابراء قسم او نیزه و شمشیر حاضر كرد و او را طلبید، او با چهار هزار كس به كنارى رفته بود و با معاویه در مقام مخالفت بود، چون دید كه حضرت صلح كرد مضطرب شد به مجلس معاویه درآمد و متوجّه حضرت امام حسین(علیه السلام) شد و از آن جناب پرسید كه بیعت بكنم؟ حضرت اشاره به حضرت امام حسن(علیه السلام) كرد و فرمود كه او امام من است و اختیار با اوست و هر چند مى گفتند دست دراز نمى كرد تا آنكه معاویه از كرسى به زیر آمد دست بر دست او گذاشت و به روایتى دیگر بعد از آنكه حضرت امام حسن(علیه السلام) او را امر كرد بیعت كرد.(822)
شیخ طبرسى در «احتجاج»روایت كرده كه چون حضرت امام حسن(علیه السلام) با معاویه صلح كرد مردم به خدمت آن حضرت آمدند بعضى ملامت كردند او را به بیعت معاویه، حضرت فرمود: واى بر شما! نمى دانید كه من چكار كرده ام براى شما، به خدا سوگند كه آنچه كرده ام بهتر است از براى شیعیان من از آن چه آفتاب بر آن طلوع مى كند، آیا نمى دانید كه من واجب الإطاعة شمایم و یكى از بهترین جوانان بهشتم به نصّ حضرت رسالت(صلى الله علیه و آله) ؟ گفتند: بلى، پس فرمود: آیا نمى دانید كه آنچه خِضْر كرد موجب غضب حضرت موسى شد، چون وجه حكمت بر او مخفى بود و آنچه خضر كرده بود نزد حق تعالى عین حكمت و صواب بود؟ آیا نمى دانید كه هیچ یك از ما نیست مگر آنكه در گردن او بیعتى از خلیفه جورى كه در زمان اوست واقع مى شود مگر قائم ما (علیه السلام) كه حضرت عیسى(علیه السلام) در عقب او نماز خواهد كرد؟...(823)

فصل چهارم :در بیان شهادت حضرت مجتبى(علیه السلام) و ذكر خبر جناده

بدان كه در یوم شهادت آن امام مظلوم اختلاف است، بعضى در هفتم صفر سال پنجاهم هجرى و جمعى در بیست و هشتم آن ماه گفته اند و در مدّت عمر گرامى آن جناب نیز اختلاف است و مشهور چهل و هفت سال است، چنانچه صاحب «كشف الغمّه» به روایت ابن خشّاب از حضرت باقر و صادق(علیهماالسلام) روایت كرده است كه مدّت عمر شریف امام حسن(علیه السلام) در وقت وفات چهل و هفت سال بود و میان آن حضرت وبرادرش جناب امام حسین(علیه السلام) به قدر مدّت حمل فاصله بود و مدّت حمل امام حسین(علیه السلام) شش ماه بود و امام حسن(علیه السلام) با جدّ خود رسول اللَّه(صلى الله علیه و آله) هفت سال ماند و بعد از آن با حضرت امیرالمومنین(علیه السلام) سى سال ماند و بعد از شهادت پدر بزرگوار خود ده سال زندگانى كرد.(824)
قطب راوندى(رضى الله عنه) از حضرت صادق(علیه السلام) روایت كرده است كه حضرت امام حسن(علیه السلام) به اهل بیت خود مى فرمود كه من به زهر شهید خواهم شد مانند رسول خدا(صلى الله علیه و آله) ، پرسیدند كه خواهد كرد این كار را؟ فرمود كه زن من جَعْدَه دختر اَشْعَث بن قیس، معاویه پنهان زهرى براى او خواهد فرستاد و امر خواهد كرد او را كه آن زهر را به من بخوراند. گفتند: او را از خانه خود بیرون كن و از خود دور گردان، فرمود كه چگونه او را از خانه بیرون كنم هنوز كارى از او واقع نشده است، اگر او را بیرون كنم كسى به غیر او مرا نخواهد كشت و او را نزد مردم عذرى خواهد بود كه بى جرم و جنایت مرا اخراج كردند.
پس بعد از مدّتى معاویه مال بسیارى با زهر قاتلى براى جعده فرستاد و پیغام داد كه اگر این زهر را به حسن(علیه السلام) بخورانى من صد هزار درهم به تو مى دهم و ترا به حباله پسر خود یزید در مى آورم؛ پس آن زن تصمیم عزم نمود كه آن حضرت را مسموم نماید.
روزى جناب امام حسن(علیه السلام) روزه بود و روز بسیار گرمى بود و تشنگى بر آن جناب اثر كرده و در وقت افطار بسیار تشنه بود، آن زن شربت شیرى از براى آن حضرت آورد و آن زهر را داخل در آن كرده بود و به آن حضرت بیاشامید، چون آن حضرت بیاشامید و احساس سمّ فرمود كلمه استرجاع گفت و خداوند را حمد كرد كه از این جهان فانى به جنان جاودانى تحویل مى دهد و جدّ و پدر و مادر و دو عمّ خود جعفر و حمزه را دیدار مى فرماید، پس روى به جعده كرد و فرمود: اى دشمن خدا! كشتى مرا، خدا بكشد ترا، به خدا سوگند كه خلفى بعد از من نخواهى یافت، آن شخص ترا فریب داده خدا ترا و او را هر دو را به عذاب خود خوار فرماید؛ پس آن حضرت دو روز در درد و اَلَم ماند و بعد از آن به جدّ بزرگوار و پدر عالى مقدار خود ملحق گردید.
معاویه از براى آن ملعونه وفا به عهدهاى خود نكرد و به روایتى آن مالى كه وعده كرده بود به او داد ولیكن او را به حباله یزید درنیاورد و گفت: كسى كه با حسن(علیه السلام) وفا نكرد با یزید وفا نخواهد كرد.(825)
وشیخ مفید(رضى الله عنه) نقل كرده كه چون مابین امام حسن(علیه السلام) و معاویه مصالحه شد، آن حضرت به مدینه رفت و پیوسته كظم غیظ فرموده و ملازمت منزل خویش داشت و منتظر امر پروردگار خود بود تا آنكه ده سال از مدّت امارت معاویه بگذشت و معاویه عازم شد كه بیعت بگیرد از براى فرزند خود یزید و چون این خلاف شرایط معاهده و مصالحه بود كه با امام حسن(علیه السلام) كرده بود، لاجرم بدین سبب و هم به ملاحظه حشمت و جلال امام حسن(علیه السلام) و اقبال مردم به آن جناب از آن حضرت بیم داشت پس یك دل و یك جهت تصمیم عزم قتل آن حضرت نمود و زهرى از پادشاه روم طلبید با صد هزار درهم براى جعده دختر اشعث بن قیس فرستاد و ضامن شد اگر جعده آن حضرت را مسموم نموده و به زهر شهید كند او را در حباله یزید درآورد، لاجرم جعده به طمع مال و آن وعده كاذبه، امام حسن(علیه السلام) را به شربتى مسموم ساخت و آن حضرت چهل روز به حالت مرض مى زیست و پیوسته زهر در وجود مباركش اثر مى كرد تا در ماه صفر سال پنجاهم هجرى از دنیا رحلت فرمود و سنّ شریفش به چهل و هشت سال رسیده بود و مدّت خلافتش ده سال طول كشید و برادرش امام حسین(علیه السلام) متولّى تجهیز و تغسیل و تكفین او گشت و در نزد جدّه اش فاطمه بنت اسد(علیها السلام) در بقیع مدفون شد.(826)
و در كتاب «احتجاج» روایت شده كه مردى به خدمت امام حسن(علیه السلام) رفت و گفت: یابن رسول اللَّه! گردنهاى ما را ذلیل كردى و ما شیعیان را غلامان بنى امیّه گردانیدى، حضرت فرمود: به چه سبب؟ گفت: به سبب آنكه خلافت را به معاویه گذاشتى. حضرت فرمود: به خدا سوگند كه یاورى نیافتم و اگر یاورى مى یافتم شب و روز با او جنگ مى كردم تا خدا میان من و او حكم كند ولیكن شناختم اهل كوفه را و امتحان كردم ایشان را و دانستم كه ایشان به كار من نمى آیند عهد و پیمان ایشان را وفائى نیست و برگفتار و كردار ایشان اعتمادى نیست، زبانشان با من است و دل ایشان با بنى امیّه است، آن حضرت سخن مى گفت كه ناگاه خون از حلق مباركش فرو ریخت طشتى طلب كرد و در زیر آن خونها گذاشت و پیوسته خون از حلق شریفش مى آمد تا آنكه آن طشت مملوّ از آن خون شد. راوى گفت گفتم: یابن رسول اللَّه(صلى الله علیه و آله) ! این چیست؟ فرمود كه معاویه زهرى فرستاده بود و به خورد من داده اند آن زهر به جگر من رسیده است و این خونها كه در طشت مى بینى قطعه هاى جگر من است؛ گفتم: چرا مداوا نمى كنى؟ حضرت فرمود كه دو مرتبه دیگر مرا زهر داده و مداوا شده این مرتبه سوم است و قابل معالجه و دوا نیست.(827)
و صاحب «كفایة الاثر» به سند معتبر از جنادة بن ابى امیّه روایت كرده است كه در مرض حضرت امام حسن(علیه السلام) كه به آن مرض ارتحال فرمود به خدمت او رفتم دیدم در پیش روى او طشتى گذاشته بودند و پاره پاره جگر مباركش را در آن طشت مى ریخت پس گفتم: اى مولاى من! چرا خود را معالجه نمى كنى؟ فرمود: اى بنده خدا! مرگ را به چه چیز علاج مى توان كرد؟ گفتم:
اِنّا للَّه وَاِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ. پس به جانب من ملتفت شد و فرمود كه خبر داد ما را رسول خدا(صلى الله علیه و آله) كه بعد از او دوازده خلیفه و امام خواهند بود، یازده كس ایشان از فرزندان على و فاطمه باشند و همه ایشان به تیغ یا به زهر شهید شوند، پس طشت را از نزد آن حضرت برداشتند حضرت گریست، من گفتم: یابن رسول اللَّه! مرا موعظه كن! قال نعم: اِسْتَعِدَّ لِسَفَرِكَ وَحَصِّلْ زادَك قَبْلَ حُلُولِ اَجَلِكَ.
فرمود كه مهیاى سفر آخرت شو و توشه آن سفر را پیش از رسیدن اجل تحصیل نما و بدان كه تو طلب دنیا مى كنى و مرگ ترا طلب مى كند و بار مكن اندوه روزى را كه هنوز نیامده است بر روزى كه در آن هستى؛ و بدان كه هر چه از مال تحصیل نمائى زیاده از قوت خود بهره نخواهى داشت و خزینه دار دیگرى خواهى بود؛ و بدان كه در حلال دنیا حساب است و در حرام دنیا عقاب و مرتكب شبهه هاى آن شدن موجب عتاب است، پس دنیا را نزد خود به منزله مردارى فرض كن و از آن مگیر مگر به قدر آنچه ترا كافى باشد كه اگر حلال باشد زهد در آن ورزیده باشى و اگر حرام باشد در آن وِزْر و گناهى نداشته باشى؛ زیرا كه آنچه گرفته باشى بر تو حلال باشد چنانچه میته حلال مى شود در حال ضرورت و اگر عتابى باشد عتاب كمتر باشد و از براى دنیاى خود چنان كار كن كه گویا همیشه خواهى بود (828) و براى آخرت خود چنان كار كن كه گویا فردا خواهى مرد و اگر خواهى كه عزیز باشى بى قوم و قبیله، و مهابت داشته باشى بى سلطنت و حكمى، پس بیرون رو از مذلّت معصیت خدا به سوى عزّت اطاعت خدا و از این نوع مواعظ و سخنان اعجاز نشان فرمود تا آنكه نفس مقدسش منقطع گشت و رنگ مباركش زرد شد. پس حضرت امام حسین(علیه السلام) با اسود بن ابى الأسود از در درآمد برادر بزرگوار خود را در برگرفت و سر مبارك او را و میان دو دیده اش را بوسید و نزد او نشست و راز بسیار با یكدیگر گفتند پس اسود گفت: اِنّا للَّه وَاِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ. گویا كه خبر فوت امام حسن(علیه السلام) به او رسیده است، پس حضرت امام حسین(علیه السلام) را وصىّ خود گردانیده اسرار امامت را به او گفت و ودائع خلافت را به او سپرد و روح مقدّسش به ریاض قدس پرواز كرد در روز پنجشنبه آخر ماه صفر در سال پنجاهم هجرى و عمر مباركش در آن وقت چهل و هفت سال بود و در بقیع مدفون گردید(829).
و موافق روایت شیخ طوسى و دیگران، چون امام حسن(علیه السلام)مسموم شد و آثار ارتحال از دنیا بر آن جناب ظاهر گشت، امام حسین(علیه السلام) بر بالین آن حضرت حاضر شد و گفت: اى برادر! چگونه مى یابى خود را؟ حضرت فرمود كه مى بینم خود را در اوّل روزى از روزهاى آخرت و آخر روزى از روزهاى دنیا و مى دانم كه پیشى بر اجل خود نمى گیرم و به نزد پدر و جدّ خود مى روم و مكروه مى دارم مفارقت تو و دوستان و برادران را و استغفار مى كنم از این گفتار خود بلكه خواهان رفتنم براى آنكه ملاقات جدّ خود رسول خدا و پدرم امیرالمؤمنین و مادرم فاطمه زهرا و دو عمّ خود حمزه و جعفر را «صلوات اللَّه و سلامه علیهم» خدا عوض هر گذشته است و ثواب خدا تسلى دهنده هر مصیبت است و تدارك مى كند هرچه را فوت شده است، همانا دیدم اى برادر، جگر خود را در طشت و دانستم كدام كس این كار با من كرده است و اصلش از كجا شده است اگر به تو بگویم با او چه خواهى كرد؟ حضرت امام حسین(علیه السلام) گفت: به خدا سوگند! او را خواهم كشت. امام حسن(علیه السلام) فرمود: پس ترا خبر نمى دهم به او تا آن كه ملاقات كنم جدّم رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را ولیكن اى برادر، وصیّت نامه مرا بنویس به این نحو:

[وصیّت نامه امام حسن(علیه السلام) ]

«این وصیّتى است از حسن بن على بن ابى طالب(علیهم السلام) به سوى برادر خود حسین بن على(علیه السلام) . وصیّت مى كنم كه گواهى مى دهم به وحدانیّت خدا كه در خداوندى شریك ندارد و اوست سزاوار پرستیدن ودر معبودیت شریك ندارد و در پادشاهى كسى شریك او نیست و محتاج به معین و یاورى نیست و همه چیز را او خلق كرده است و هر چیز را او تقدیر كرده و او سزاوارترین معبودین است به عبادت و سزاوارترین محمودین است به حمد و ثنا هر كه اطاعت كند او را رستگار مى گردد و هركه معصیت و نافرمانى كند او را گمراه مى شود و هر كه توبه كند به سوى او هدایت مى یابد، پس وصیّت و سفارش مى كنم ترا اى حسین در حق آنها كه بعد از خود مى گذارم از اهل خود و فرزندان خود و اهل بیت تو، كه درگذرى از گناهكاران ایشان و قبول كنى احسان نیكوكاران ایشان را و خَلَف من باشى نسبت به ایشان و پدر مهربان باشى براى آنها، و آنكه دفن كنى مرا با حضرت رسالت پناه(صلى الله علیه و آله) همانا من اَحقّم به آن حضرت و خانه او از آنهائى كه بى رخصت او داخل خانه او شده اند و حال آنكه حق تعالى نهى كرده است از آن، چنانچه در كتاب مجید خود فرموده: «یا اَیُّهاَ الَّذینَ آمَنُوا لا تَدْخُلوُا بُیُوتَ النَّبِىِّ اِلاّ اَنْ یُوءْذَنَ لَكُم.»(830)
پس به خدا سوگند كه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) رخصت نداد ایشان را در حیات خود كه بى اذن داخل در خانه او شوند و هم رخصتى به ایشان نرسید بعداز وفات آن حضرت ولكن ما مأذونیم و رخصت داریم تصّرف نمائیم در آنچه از آن حضرت به میراث به ما رسیده است؛ پس اى برادر، اگر آن زن مانع شود سوگند مى دهم ترا به حق قرابت و رحم كه نگذارى در جنازه من به قدر محجمه از خون بر زمین ریخته شود تا حضرت رسالت(صلى الله علیه و آله) را ملاقات كنم و نزد او مخاصمه نمایم و شكایت كنم به آن حضرت از آنچه بعد از او از مردم كشیدم (831). و موافق روایت «كافى» وغیره فرمود: پس جنازه مرا حمل دهید به بقیع و در نزد مادرم فاطمه(علیها السلام) مرا دفن كنید.(832) چون از وصایاى خویش فارغ گردید دنیا را وداع كرده به سوى بهشت خرامید.
ابن عبّاس گفت كه چون آن حضرت به عالم بقا رحلت فرمود، امام حسین(علیه السلام) مرا و عبداللَّه بن جعفر و على پسر مرا طلبید و آن حضرت را غسل داد و خواست كه در روضه منوره حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) را بگشاید آن حضرت را داخل كند، پس مروان و آل ابى سفیان و فرزندان عثمان جمع گشتند ومانع شدند و گفتند: عثمان شهید مظلوم به بدترین مكانها در بقیع دفن شود و حسن(علیه السلام) با رسول خدا، این هرگز نخواهد شد تا نیزه ها و شمشیرها شكسته شود و جعبه ها از تیر خالى شود!؟ امام حسین(علیه السلام) فرمود به حق آن خداوندى كه مكّه را حرم محترم گردانیده كه حسن فرزند على و فاطمه اَحَقّ است به رسول خدا(صلى الله علیه و آله) و خانه او از آنها كه بى رخصت داخل خانه او گردیده اند، به خدا سوگند كه او سزاوارتر است از حمّال خطاها كه ابوذر را از مدینه بیرون كرد و با عمار و ابن مسعود كرد آنچه كرد و قُرُق كرد اطراف مدینه و چراگاه آن را و راندگان رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را پناه داد(833).
و موافق مضامین روایات دیگر، مروان بر استر خود سوار شد، به نزد آن زن رفت و گفت: حسین(علیه السلام) برادر خود حسن(علیه السلام) را آورده است كه با پیغمبر(صلى الله علیه و آله) دفن كند، بیا و مانع شو، گفت: چگونه مانع شوم؟ پس مروان از استر به زیر آمد و او را بر استر سوار كرده به نزد قبر حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) آورد و فریاد مى كرد و تحریص مى نمود بنى امیّه را كه مگذارید حسن(علیه السلام) را در پهلوى جدّش دفن كنند.
ابن عبّاس گفت: در این سخنان بودیم كه ناگاه صداها شنیدیم و شخصى را دیدیم كه اثر شر و فتنه از او ظاهر است مى آید، چون نظر كردم دیدم فلانه است با چهل كس سوار است و مى آید و مردم را تحریص بر قتال مى كند، چون نظرش بر من افتاد مرا پیش طلبید و گفت: یابن عبّاس! شما بر من جرئت به هم رسانیده اید هر روز مرا آزار مى كنید مى خواهید كسى را داخل خانه من كنید كه من او را دوست نمى دارم و نمى خواهم، من گفتم: واسَوْاَتاه! یك روز(834) بر شتر سوار مى شوى و یك روز بر استر و مى خواهى نور خدا را فرونشانى و با دوستان خدا جنگ كنى و حایل شوى میان رسول خدا و حبیب و دوست او؛ پس آن زن به نزد قبر آمد و خود را از استر افكند و فریاد زد به خدا سوگند كه نمى گذارم حسن(علیه السلام) را در این جا دفن كنید تا یك مو در سر من هست.(835)
و به روایت دیگر جنازه آن حضرت را تیر باران كردند تا آنكه هفتاد تیر از جنازه آن جناب بیرون كشیدند! پس بنى هاشم خواستند شمشیرها بكشند و جنگ كنند، حضرت امام حسین(علیه السلام) فرمود: به خدا سوگند مى دهم شما را كه وصیّت برادرم را ضایع نكنید و چنین مكنید كه خونى ریخته شود، پس به ایشان خطاب كرد كه اگر وصیّت برادرم نبود هر آینه مى دید چگونه او را نزد پیغمبر(صلى الله علیه و آله) دفن مى كردم و بینى هاى شما را برخاك مى مالیدم؛ پس جنازه آن حضرت را برداشتند وبه جانب بقیع حمل دادند و نزد جدّه او فاطمه بنت اسد(علیها السلام) دفن كردند.(836)
و ابوالفرج روایت كرده وقتى كه جنازه امام حسن(علیه السلام) را به سمت بقیع حركت دادند و آتش فتنه مُنطَفى گشت، مروان نیز مشایعت كرد و سریر امام حسن(علیه السلام) را بر دوش كشید، امام حسین(علیه السلام) فرمود كه آیا جنازه امام حسن(علیه السلام) را حمل مى كنى و حال آنكه به خدا قسم پیوسته در حال حیات برادرم دل او را پر از خون نمودى ولایزال جرعه هاى غیظ به او مى خورانیدى، مروان گفت كه من این كارها را با كسى به جا آوردم كه حلم و بردبارى او با كوهها معادل بود!(837)
و ابن شهر آشوب روایت كرده هنگامى كه بدن امام حسن(علیه السلام) را در لحد نهادند امام حسین(علیه السلام) اشعارى بگفت كه از جمله این دو بیت است:
یأَ اَدْهَنُ رَاْسى أمْ اَطیبُ مَحاسَنی ----- وَرَاْسُكَ مَعْفُورٌ وَاَنْتَ سَلیبٌ
بُكائی طَویلٌ وَالدُّمُوعُ غَزیرَة ----- وَاَنتَ بَعیدٌ وَالمَزارُ قَریبٌ
و در فضیلت گریه بر آن حضرت و زیارت آن بزرگوار از ابن عبّاس روایت شده كه حضرت رسول اكرم(صلى الله علیه و آله) فرمود كه چون فرزندم حسن را به زهر شهید كنند ملائكه آسمانها هفتگانه بر او گریه كنند و همه چیز بر او بگرید حتى مرغان هوا و ماهیان دریا و هركه بر او بگرید دیده اش كور نشود روزى كه دیده ها كور مى شود؛ وهر كه بر مصیبت او اندوهناك شود، اندوهناك نشود دل او در روزى كه دلها اندوهناك شوند، و هركه در بقیع او را زیارت كند قدمش بر صراط ثابت گردد در روزى كه قدم ها بر آن لرزان است.(838)