منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

فصل اول :در ولادت با سعادت حضرت امام حسن(علیه السلام)

مشهور آن است كه ولادت حضرت امام حسن(علیه السلام) در شب سه شنبه نیمه ماه مبارك رمضان سالم سوّم هجرت واقع شد و بعضى سال دوّم گفته اند. اسم شریف آن حضرت حَسَن بود و در تورات شَبَّر است؛ زیرا كه «شَبَّر» در لغت عبرى حسن است و نام پسر بزرگ هارون نیز شبّر بود، كُنیَت آن حضرت ابومحمّد است، و القاب آن بزرگوار: سیّد و سبط و امین و حجت و برّ و نقىّ و زكىّ و مجتبى و زاهد وارد شده است.(788)
و ابن بابویه به سندهاى معتبر از حضرت امام زین العابدین(علیه السلام)روایت كرده است كه چون امام حسن(علیه السلام) متوّلد شد، حضرت فاطمه(علیها السلام) به حضرت امیر(علیه السلام) گفت كه او را نامى مى بگذار، گفت: سبقت نمى گیرم در نام او بر حضرت رسالت(صلى الله علیه و آله) پس او را در جامه زردى پیچیدند به خدمت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) آوردند، آن حضرت فرمود: مگر من شما را نهى نكردم كه در جامه زرد نپیچید او را؟ پس آن جامه زرد را انداخت و آن حضرت را در جامه سفیدى پیچید.(789) و به روایت دیگر زبان خود را در دهان حضرت كرد و زبان آن حضرت را مى مكید پس از امیرالمؤمنین(علیه السلام) پرسید كه او را نامى گذاشته اى؟ آن حضرت فرمود كه برتو سبقت نخواهم گرفت در نام، حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) فرمود كه من نیز سبقت بر پروردگار خود نمى گیرم پس حق تعالى امر كرد به جبرئیل كه از براى محمّد(صلى الله علیه و آله) پسرى متولّد شده است برو به سوى زمین سلام مرا به او برسان و تهنیت و مبارك باد بگوى و بگو كه على نسبت به تو به منزله هارون است به موسى، پس او را مسمّى كن به اسم پسر هارون.
پس جبرئیل بر آن حضرت نازل شد و آن حضرت را مبارك باد گفت و گفت كه حق تعالى فرموده كه این مولود را به اسم پسر هارون نام كن؛ حضرت فرمود كه اسم او چه بوده؟ جبرئیل گفت اسم او شَبَّر، آن حضرت فرمود كه لغت من عربى است. جبرئیل گفت: او را حسن نام كن؛ پس او را حسن نام نهاد و چون امام حسین(علیه السلام) متولد شد حق تعالى به جبرئیل وحى كرد كه پسرى از براى محمّد(صلى الله علیه و آله) متولّد شده است برو او را تهنیت و مبارك باد بگو و بگو كه على از تو به منزله هارون است از موسى پس او را به نام پسر دیگر هارون مسمّى گردان.
چون جبرئیل نازل شد بعد از تهنیت، پیغام ملك عَلاّم را به حضرت خیر الاَنام«علیه و على آله آلاف التحیّة والسلام» رسانید حضرت فرمود كه نام آن پسر چه بود؟ جبرئیل گفت: شبیر، حضرت فرمود: زبان من عربى است، جبرئیل گفت: او را حسین نام كن كه به معنى شبیر است پس او را حسین نام كرد.(790)
و شیخ جلیل على بن عیسى اربلى(علیه السلام) در «كشف الغمّه» روایت كرده است كه رنگ مبارك جناب امام حسن(علیه السلام) سرخ و سفید بود و دیده هاى مباركش گشاده و بسیار سیاه بود و خدّ مباركش هموار بود و برآمده نبود و خط مو باریكى در میان شكم آن حضرت بود و ریش مباركش انبوه بود و موى سر خود را بلند مى گذاشت و گردن آن حضرت در نور و صفا مانند نقره صیقل زده بود و سرهاى استخوان آن حضرت درشت بود و میان دوشهایش گشاده بود و میانه بالا بود و از همه مردم خوشروتر بود و خضاب به سیاهى مى كرد و موهایش مُجَعّد بود وبدن شریفش در نهایت لطافت بود.(791)
و ایضاً از حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) روایت كرده است كه جناب امام حسن(علیه السلام) از سر تا به سینه به حضرت رسالت شبیه تر بود از سایر مردم و جناب امام حسین(علیه السلام) در سایر بدن به آن حضرت شبیه تر بود و ثقةالاسلام كلینى(رضى الله عنه) به سند معتبر از حسین بن خالد روایت كرده است كه گفت: از حضرت امام رضا(علیه السلام) پرسیدم كه در چه وقت براى مولود مبارك باد باید گفت؟ حضرت فرمود: چون امام حسن(علیه السلام) متولّد شد جبرئیل براى تهنیت در روز هفتم نازل شد و امر كرد آن حضرت را كه او را نام و كنیت بگذارد و سرش را بتراشد و عقیقه از براى او بكُشد و گوشش را سوراخ كند؛ و در وقتى كه امام حسین(علیه السلام) متولّد شد جبرئیل نیز نازل شد و به اینها امر كرد، آن حضرت به عمل آورد و فرمود كه دو گیسو گذاشتند ایشان را در جانب چپ سر و سوراخ كردند گوش راست را در نرمه گوش و گوش چپ را در بالاى گوش.
و در روایت دیگر وارد شده است كه آن دو گیسو را در میان سر ایشان گذاشته بودند و این اصحّ است.(792)

فصل دوم :در بیان مختصرى از فضائل و مكارم اخلاق آن سرور

صاحب «كشف الغمّه» از كتاب «حلیة الاولیاء» روایت كرده است كه روزى رسول خدا(صلى الله علیه و آله) حضرت حسن(علیه السلام) را بر دوش خود سوار كرد و فرمود هر كه مرا دوست دارد باید كه این را دوست دارد، و از ابوهریره روایت كرده است كه مى گفت هیچ وقت حسن(علیه السلام) را نمى بینم مگر آنكه اشك چشمم جارى مى شود و سببش آن است كه روزى حاضر بودم در خدمت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) كه حضرت حسن(علیه السلام) دوید و آمد تا در دامان حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) نشست، پس آن حضرت دهان او را باز كرد و دهان خود را به دهان او برد و مى گفت: خداوندا! من دوست مى دارم حسن را و دوست مى دارم دوست او را و این را سه مرتبه فرمود.(793)
و ابن شهر آشوب فرموده كه در اكثر تفاسیر وارد شده كه پیغمبر(صلى الله علیه و آله) حسنین(علیهماالسلام) را به دو سوره «قُل اَعُوذ بِرَبِّ النّاسِ» و «قُل اَعُوذ بِرَبِّ الْفَلَق» تعویذ مى كرد و به این سبب آن دو سوره را مُعَوِّذَتَیْن نامیدند.(794)
و از ابى هریره روایت كرده كه دیدم حضرت رسول(صلى الله علیه و آله)لعاب دهن حسنین(علیهماالسلام) را مى مكید چنانچه كسى خرما را بمكد(795). و روایت شده كه روزى حضرت رسالت پناه(صلى الله علیه و آله) نماز مى كرد كه حسنین(علیهماالسلام) آمدند بر پشت آن حضرت سوار شدند، چون سر از سجده برداشت با نهایت لطف و مدارا گرفت و بر زمین گذاشت، چون باز به سجده رفت دیگر بار ایشان سوار شدند، چون از نماز فارغ شد هر یكى را بر یكى از رانهاى خود نشانید و فرمود: هر كه مرا دوست بدارد باید كه این دو فرزند مرا دوست بدارد.(796) و نیز از آن حضرت روایت شده كه فرمود حسنَیْن(علیهماالسلام) دو گوشواره عرش اند و فرمود كه بهشت به حق تعالى عرض كرد كه مرا مسكن ضُعَفاء و مساكین قرار داده، حق تعالى او را ندا فرمود كه آیا راضى نیستى كه من ركن هاى ترا زینت داده ام به حسن و حسین(علیهماالسلام) ؟ پس بهشت بر خود بالید چنانكه عروس برخود مى بالد!(797).
و از ابوهریره روایت شده كه روزى حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) بر فراز منبر بود كه صداى گریه دو ریحانه خود حسنین(علیهماالسلام) را شنید، پس بى تابانه از منبر به زیر آمد و رفت ایشان را ساكت گردانید و برگشت و فرمود كه از صداى گریه ایشان چندان بى تاب شدم كه گویا عقل از من برطرف شد!(798) و احادیث در باب محبّت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) نسبت به حسنین(علیهماالسلام) و سوار كردن ایشان را بر دوش خود و امر به دوستى ایشان نمودن و گفتن آنكه حسنین(علیهماالسلام) دو سیّد جوانان اهل بهشتند و دو ریحانه و گُل بوستان من اند، در كتب شیعه و سنّى زیاده از حد روایت شده. و در باب احوال جناب امام حسین(علیه السلام) نیز چند حدیثى مناسب با این مقام ذكر مى شود.
و از «حلیه ابونُعَیم» نقل شده كه حضرت حسن(علیه السلام)مى آمد بر پشت و گردن حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) سوار مى شد هنگامى كه آن حضرت در سجده بود و حضرت او را به رفق و هموارى از دوش خود مى گرفت. هنگامى مردم بعد از فراغ از نماز عرض كردند: یا رسول اللَّه! شما نسبت به این كودك به طورى مهربانى مى كنید كه با احدى چنین نمى كنید؟! فرمود: این كودك ریحانه من است، و همانا این پسر من، سیّد و بزرگوار است و امید مى رود كه حق تعالى به بركت او اصلاح كند بین دو گروه از مسلمانان.(799)
شیخ صدوق از حضرت صادق(علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: پدرم از پدر خود خبر داد كه حضرت امام حسن(علیه السلام) در زمان خود از همه مردمان عبادت و زهدش بیشتر بود و افضل مردم بود و هرگاه سفر حج مى كرد پیاده مى رفت و گاهى با پاى برهنه راه مى پیمود، وهرگاه یاد مى كرد مرگ و قبر و بعث و نشور و گذشتن بر صراط را گریه مى كرد و چون یاد مى كرد عرض اعمال را بر حق تعالى نعره مى كشید و مدهوش مى گشت و چون به نماز مى ایستاد بندهاى بدنش مى لرزید به جهت آنكه خود را در مقابل پروردگار خویش مى دید و چون یاد مى كرد بهشت و دوزخ را اضطراب مى نمود مانند اضطراب كسى كه او را مار یا عقرب گزیده باشد و از خدا مسئلت مى كرد بهشت را و استعاذه مى كرد از آتش جهنّم و هرگاه در قرآن تلاوت مى كرد: یا اَیُّها الَّذینَ آمَنُوا، مى گفت: لَبّیْكَ اَللّهُمَّ لَبَّیْك و در هیچ حالى كسى او را ملاقات نكرد مگر آنكه مى دید كه مشغول به ذكر خداوند است و زبانش از تمام مردم راستگوتر بود و بیانش از همه كس فصیح تر بود الخ.(800)
و در «مناقب» ابن شهر آشوب و «روضةالواعظین» روایت شده كه امام حسن(علیه السلام) هرگاه وضو مى ساخت بندهاى بدنش مى لرزید و رنگ مباركش زرد مى گشت! سبب این حال را از آن حضرت پرسیدند، فرمود: سزاوار است بر كسى كه مى خواهد نزد ربّ العرش به بندگى بایستد آنكه رنگش زرد گردد و رعشه در مفاصلش افتد. چون به مسجد مى رفت وقتى كه نزد در مى رسید سر را به سوى آسمان بلند مى كرد و مى گفت: اِلهى ضَیْفُكَ بِبابِكَ یا مُحْسِنُ قَدْ اَتیكَ الْمُسی ء فَتَجاوَزْ عَنْ قَبیح ماعِنْدی بِجَمیلِ ما عِنْدَكِ یا كَریمُ؛ یعنى اى خداى من! این میهمان تو است كه به درگاه تو ایستاده، اى خداوند نیكو كار! به نزد تو آمده بنده تبهكار، پس در گذر از كارهاى زشت و ناستوده من به نیكى هاى خودت، اى كریم.(801)
و نیز ابن شهر آشوب از حضرت صادق(علیه السلام) روایت كرده است كه جناب امام حسن(علیه السلام) بیست و پنج مرتبه پیاده به حجّ رفت، و دو مرتبه و به روایتى سه مرتبه مالش را با خدا قسمت كرد كه نصف آن را خود برداشت و نصف دیگر را به فقراء داد(802). و در باب حلم آن حضرت از «كامل مُبَرّد» و غیره نقل شده كه روزى آن حضرت سوار بود كه مردى از اهل شام آن حضرت را ملاقات كرد و بیتوانى آن حضرت را لعن و ناسزاى بسیار گفت و آن حضرت هیچ نفرمود تا مرد شامى از دشنام دادن فارغ شد، آنگاه آن جناب رو كرد به آن مرد و بر او سلام كرد و خنده نمود و فرمود: اى شیخ! گمان مى كنم كه غریب مى باشى و گویا بر تو مشتبه شده باشد امرى چند؟ پس اگر از ما استرضا جوئى از تو راضى و خشنود مى شویم و اگر چیزى سئوال كنى عطا مى كنیم و اگر از ما طلب ارشاد و هدایت كنى ترا ارشاد مى كنیم و اگر بردبارى بطلبى عطا مى كنیم واگر گرسنه باشى ترا سیر مى كنیم و اگر برهنه باشى تو را مى پوشانیم و اگر محتاج باشى بى نیازت مى كنیم و اگر رانده شده اى ترا پناه مى دهیم و اگر حاجتى دارى حاجتت را برمى آوریم و اگر بار خود را به خانه ما فرود مى آورى و میهمان ما باشى تا وقت رفتن براى تو بهتر خواهد بود؛ زیرا كه ما خانه گشاده داریم و جاه و مال فراوان است.
چون مرد شامى این سخنان را از آن حضرت شنید گریست و مى گفت: كه شهادت مى دهم كه توئى خلیفةاللَّه در روى زمین و خدا بهتر مى داند كه رسالت و خلافت را در كجا قرار دهد و پیش از آنكه ترا ملاقات كنم تو و پدرت دشمن ترین خلق بودید نزد من و الحال محبوبترین خلق خدائید نزد من، پس بار خود را به خانه آن حضرت فرود آورد و تا در مدینه بود مهمان آن جناب بود و از محبّان و معتقدان خاندان نبوّت و اهل بیت رسالت گردید.(803)
شیخ رضىّ الدین على بن یوسف بن المطهّر الحلّى روایت كرده كه شخصى خدمت جناب امام حسن(علیه السلام) آمد و عرض كرد: یابن امیرالمؤمنین! ترا قسم مى دهم به حق آن خداوندى كه نعمت بسیار به شما كرامت فرموده كه به فریاد من رسى و مرا از دست دشمن نجات دهى؛ چه مرا دشمنى است ستمكار كه حرمت پیران را نگاه نمى دارد و خُردان را رحم نمى نماید. حضرت در آن حال تكیه فرموده بود چون این بشنید برخاست و نشست و فرمود: بگو كه خصم تو كیست تا از او دادخواهى نمایم؟ گفت: دشمن من فقر و پریشانى است! حضرت لختى سر به زیر افكند پس سر برداشت و خادم خویش را طلب داشت و فرمود: آنچه مال نزد تو موجود است حاضر كن؛ او پنج هزار درهم حاضر ساخت فرمود: بده اینها را به این مرد؛ پس آن مرد را قسم داد و فرمود كه هرگاه این دشمن تو بر تو رو كند و ستم نماید شكایت او را نزد من آور تا من دفع آن كنم.(804)
و نیز نقل شده كه مردى خدمت امام حسن(علیه السلام) رسید و اظهار فقر و پریشانى خویش نمود و در این معنى این دو شعر بگفت:
لَمْ یَبْقَ لی شَی ءٌ یُباعُ بِدِرْهَمٍ ----- یَكْفیكَ مَنْظَرُ حالَتی عَنْ مُخْبِری
اِلاّ بَقایا ماءِ وَجْهٍ صُنْتُهُ ----- اَلاّ یُباعَ وَقَدْ وَجَدْتُكَ مُشْتَری
حضرت امام حسن(علیه السلام) خازن خویش را طلبید و فرمود: چه مقدار مال نزد تو است؟ عرض كرد: دوازده هزار درهم، فرمود: بده آن را به این مرد فقیر و من از او خجالت مى كشم، عرض كرد: دیگر چیزى از براى نفقه باقى نماند! فرمود: تو او را به فقیر بده و حُسن ظنّ به خدا داشته باش حق تعالى تدارك مى فرماید؛ پس آن مال را به آن مرد داد و حضرت او را طلبید و عذر خواهى نمود و فرمود: ما حق ترا ندادیم لكن به قدر آنچه بود دادیم، و این دو شعر در جواب شعرهاى او فرمود:
عاجَلْتَنا فَاَتاكَ وابِلُ بِرِّنا ----- طَلاًّ وَلَوْ اَمْهَلْتَنا لَمْ تُمْطَر
فَخُذِ الْقَلیلَ وكُنْ كَاَنَّكَ لَمْ تَبِعْ ----- ما صُنْتَهُ وَكاَنَّنا لَمْ نَشْتَرِ
و علاّمه مجلسى(رضى الله عنه) از بعضى از كتب معتبره نقل كرده كه روایت كرده از مردى كه نام او «نجیح» بوده كه گفت: دیدم جناب امام حسن(علیه السلام) را كه طعام میل مى فرمود و سگى در پیش روى او بود و هر زمانى كه آن جناب لقمه اى براى خود برمى داشت مثل آنرا نیز براى آن سگ مى افكند، من گفتم: یابن رسول اللَّه! آیا اذن مى دهى كه این سگ را از نزد طعام شما دور كنم؟ فرمود: بگذار باشد؛ چه من از خداوند عزّوجل حیا مى كنم كه صاحب روحى در روى من نظر كند و من چیز بخورم و به او نخورانم!(805).
[عفو كردن امام على(علیه السلام) گناه غلام را]
و ایضاً روایت كرده اند كه یكى از غلامان آن حضرت خیانتى كرد كه مستوجب عقوبت شد حضرت اراده كرد او را تأدیب فرماید، غلام گفت: «وَالْكاظِمینَ الْغَیْظِ؛» حضرت فرمود: خشم خود را فرو خوردم، گفت: «وَالْعافینَ عَنِ النّاس؛» فرمود ترا عفو كردم و از تقصیر تو درگذشتم، گفت: «وَاللَّهُّ یُحِبُ الْمُحْسِنینَ؛» فرمود كه ترا آزاد كردم و از براى تو مقرّر كردم دو برابر آنچه را كه به تو عطا مى كردم.(806)
ابن شهر آشوب از كتاب محمّد بن اسحاق، روایت كرده كه بعد از رسول خدا(صلى الله علیه و آله) هیچ كس به شرافت و عظمت جناب امام حسن(علیه السلام) نرسید و گاهى بساطى براى آن جناب بر در خانه مى گسترانیدند و آن حضرت از خانه بیرون مى شد و بر روى آن مى نشست، پس هركس كه از آنجا عبور مى كرد به جهت جلالت آن حضرت مى ایستاد و عبور نمى كرد تا آنكه راه كوچه از رفت و آمد مسدود و منقطع مى شد، حضرت كه چنین مى دید داخل خانه مى شد و مردم پراكنده مى شدند و در پى كار خویش مى رفتند، و همچنین در راه حج هر كه آن جناب را پیاده مى دید به جهت تعظیم آن حضرت پیاده مى گشت.(807)
و ابن شهر آشوب در «مناقب» اشعارى از آن حضرت نقل كرده كه از آن جمله این دو شعر است:
قُلْ لِلْمُقیمِ بِغَیْرِ دارِ اِقامَةٍ ----- حان الرَّحیلُ فَوَدِّع الاَحْبابا
اِنَّ الَّذینَ لَقیتَهُمْ وَصَحِبْتَهُمْ ----- صاروُا جَمیعاً فی الْقُبُور تُراباً(808)
علاّمه مجلسى(رضى الله عنه) در «جلاء» فرموده كه شیخ طوسى به سند معتبر از حضرت صادق(علیه السلام) روایت كرده است كه دخترى از حضرت امام حسن(علیه السلام) وفات كرد گروهى از اصحاب آن حضرت تعزیت براى او نوشتند پس حضرت در جواب ایشان نوشت:
[پاسخ امام حسن(علیه السلام) به نامه تسلیّت اصحاب ]
اما بعد؛ رسید نامه شما به من كه مرا تسلّى داده بودید در مرگ فلان دختر من، اجر مصیبت او را از خدا مى طلبم و تسلیم گشته ام قضاى الهى را و صابرم بر بلاى او، به درستى كه به درد آورده است مرا مصائب زمان و آزرده كرده است نوائب دوران و مفارقت دوستانى كه اُلفت با ایشان داشتم و برادرانى كه ایشان را دوست خود مى انگاشتم و از دیدنشان شاد مى شدم و دیده هاى ایشان به ما روشن بود؛ پس مصائب ایّام ایشان را به ناگاه فرو گرفت و مرگ، ایشان را ربود و به لشكرهاى مردگان بردند؛ پس ایشان با یكدیگر مجاورند بى آنكه آشنائى در میان ایشان باشد و بى آنكه یكدیگر را ملاقات نمایند و بى آنكه از یكدیگر بهره مند گردند و به زیارت یكدیگر روند با آنكه خانه هاى ایشان بسیار به یكدیگر نزدیك است، خانه هاى ابدان ایشان از صاحبانش خالى گردیده و دوستان و یاران از ایشان دورى كرده اند، و ندیدم مثل خانه ایشان خانه اى و مثل قرارگاه ایشان كاشانه اى در خانه هاى وحشت انگیز ساكن گردیده اند و از خانه هاى مألوف خود دورى گزیده اند، دوستان از ایشان بى دشمنى مفارقت كرده اند وایشان را براى پوسیدن و كهنه شدن در گودالها افكنده اند، این دختر من كنیزى بود مملوك و رفت به راهى مسلوك كه پیشینیان به آن راه رفته اند و آیندگان به آن راه خواهند رفت والسّلام.(809)

فصل سوّم :در بیان بعضى از احوال امام حسن(علیه السلام) و صلح آن حضرت با معاویه

بعد از شهادت حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) و سبب صلح كردن آن حضرت با معاویه:
بدان كه بعد از ثبوت عِصْمت و جلالت ائمه هدى(علیهم السلام) باید كه آنچه از ایشان واقع شود مؤمنان تسلیم و انقیاد نمایند و در مقام شبهه و اعتراض در نیایند؛ زیرا كه آنچه ایشان مى كنند از جانب خداوند عالمیان است و اعتراض بر ایشان اعتراض بر خدا است؛ چه به روایت معتبر رسیده كه حق تعالى صحیفه اى از آسمان براى حضرت رسالت(صلى الله علیه و آله) فرستاده و بر آن صحیفه دوازده مُهر بود، هر امامى مُهر خود را برمى داشت و به آنچه در تحت آن مهر نوشته بود عمل مى كرد، چگونه روا باشد به عقل ناقص خود اعتراض كردن برگروهى كه حجّتهاى خداوند عالمیانند در زمین، گفته ایشان گفته خداست و كرده ایشان كرده خداست.(810)
شیخ صدوق و مفید و دیگران روایت كرده اند كه بعد از شهادت امیرالمؤمنین(علیه السلام) حضرت امام حسن(علیه السلام) بر منبر برآمد، خطبه بلیغى مشتمل بر معارف ربّانى و حقایق سبحانى ادا نمود فرمود كه مائیم حزب اللَّه كه غالبیم، مائیم عترت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) كه از همه كس به آن حضرت نزدیكتریم، مائیم اهل بیت رسالت كه از گناه و بدیها معصوم و مطهریم، مائیم از دو چیز بزرگ كه حضرت رسالت(صلى الله علیه و آله) به جاى خود در میان امّت گذاشت و فرمود كه:
اِنّی تارِكٌ فیكُمُ الثِّقْلَیْن كِتابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتی. مائیم كه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) ما را جفت كتاب خدا گردانید و علم تنزیل و تأویل قرآن را به ما داد و در قرآن به یقین سخن مى گوئیم و به ظنّ و گمان تأویل آیات آن نمى كنیم؛ پس اطاعت كنید ما را كه اطاعت ما از جانب خدا بر شما واجب شده است و اطاعت ما را به اطاعت خود و رسول خود مقرون گردانیده است و فرموده است: «یا اَیُّهَا الَّذینَ آمنُوا اَطیعُوا اللَّهَ وَاَطیعُوا الرَّسولَ وَأُولِى الاَْمْر مِنْكُم.»(811)
پس حضرت فرمود كه در این شب مردى از دنیا برفت كه پیشینیان براو سبقت نگرفتند به عمل خیرى، و به او نمى توانند رسید بندگان در هیچ سعادتى، به تحقیق كه جهاد مى كرد با حضرت رسالت(صلى الله علیه و آله) و جان خود را فداى او مى كرد و حضرت او را با رایت خود به هر طرف كه مى فرستاد، جبرئیل از جانب راست و میكائیل از جانب چپ او بود، برنمى گشت تا حق تعالى فتح مى كرد بر دست او، و در شبى به عالم بقا رحلت كرد كه حضرت عیسى در آن شب به آسمان رفت و در آن شب یوشع بن نون وصىّ حضرت موسى از دنیا رفت، از طلا و نقره از او نماند مگر هفتصد درهم كه از بخششهاى او زیاد آمده بود و مى خواست كه خادمى از براى اهل خود بخرد؛ پس گریه در گلوى آن حضرت گرفت و خروش از مردم برآمد، پس فرمود كه منم فرزند بشیر، منم فرزند نذیر، منم فرزند دعوت كننده به سوى خدا، منم فرزند سراج منیر، منم از اهل بیتى كه حق تعالى در كتاب خود مودّت ایشان را واجب گردانیده است، فرموده است كه:
«قُلْ لا اَسْئَلُكُمْ عَلَیْهِ اَجْراً إلاَّ الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبى وَمَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فیها حُسْناً.»(812)
حسنه اى كه حق تعالى در این آیه فرمود محبّت ما است، پس حضرت بر منبر نشست و عبداللَّه بن عبّاس برخاست و گفت: اى گروه مردمان! این فرزند پیغمبر شما است و وصىّ امام شما است، با او بیعت كنید؛ پس مردم اجابت او كردند و گفتند: چه بسیار محبوب است او به سوى ما، چه بسیار واجب است حق او برما؛ و مبادرت نمودند و با آن حضرت بیعت به خلافت كردند، آن حضرت با ایشان شرط كرد كه با هر كه من صلحم شما صلح كنید و با هركه من جنگ كنم شما جنگ كنید، ایشان قبول كردند و این واقعه در روز جمعه بیست ویكم ماه مبارك رمضان بود در سال چهلم هجرت و عمر شریف آن حضرت به سى و هفت سال رسیده بود، پس حضرت امام حسن(علیه السلام) از منبر به زیر آمد و عُمّال خود را به اطراف و نواحى فرستاد و حُكّام و اُمراء در هر محل نصب كرد وعبداللَّه بن عبّاس را به بصره فرستاد.(813)
و موافق روایت شیخ مفید و دیگران از محدّثین عِظام، چون خبر شهادت حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) و بیعت كردن مردم با حضرت امام حسن(علیه السلام) به معاویه رسید دو جاسوس فرستاد یكى از مردم بنى القین به سوى بصره و دیگر از قبیله حِمْیَر به سوى كوفه كه آنچه واقع شود به او بنویسند و امر خلافت را بر امام حسن(علیه السلام) فاسد گردانند. چون حضرت امام حسن(علیه السلام) بر این امر مطّلع شد، جاسوس حمیرى را طلبید و گردن زد و مكتوبى فرستاد به بصره كه آن جاسوس قینى را نیز پیدا نموده گردن زنند و نامه به معاویه نوشت و در آن نامه درج فرمود كه جواسیس مى فرستى و مكرها و حیله ها بر مى انگیزى، گمان دارم كه اراده جنگ دارى، اگر چنین است من نیز مهیاى آن هستم. چون نامه به معاویه رسید جوابهاى ناملایم نوشت و به خدمت حضرت فرستاد و پیوسته بین آن حضرت و معاویه كار به مكاتبه و مراسله مى گذشت تا آنكه معاویه لشكر گرانى برداشت و متوجّه عراق شد و جاسوسى چند به كوفه فرستاد به نزد جمعى از منافقان و خارجیان كه در میان اصحاب حضرت امام حسن(علیه السلام) بودند و از ترس شمشیر حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) به جبر اطاعت مى كردند مثل عمرو بن حریث و اشعث بن قیس و شَبَث بن رِبعى و امثال ایشان از منافقان و خارجیان و به هریك از ایشان نوشت كه اگر حسن(علیه السلام) را به قتل رسانى، من دویست هزار درهم به تو مى دهم و یك دختر خود را به تو تزویج مى نمایم. و لشكرى از لشكرهاى شام را تابع تو مى كنم و به این حیله ها اكثر منافقان را به جانب خود مایل گردانیده از آن حضرت منحرف ساخت، حتّى آنكه حضرت زرهى در زیر جامه هاى خو مى پوشید براى محافظت خود از شر ایشان و به نماز حاضر مى شد.
روزى در اثناى نماز، یكى از آن خارجیان تیرى انداخت به جانب آن حضرت، چون زره پوشیده بود اثرى در آن حضرت نكرد، آن منافقان نامه ها به سوى معاویه نوشتند پنهان از آن حضرت و اظهار موافقت با او نمودند، پس خبر حركت كردن معاویه به جانب عراق به سمع شریف حضرت حسن(علیه السلام) رسید، بر منبر آمد حمد و ثناى الهى ادا كرد و ایشان را به جنگ با معاویه دعوت نمود، هیچ یك از اصحاب آن حضرت جواب نگفتند! پس عدىّ بن حاتم از زیر منبر برخاست و گفت: سبحان اللَّه! چه بد گروهى هستید شما، امام شما و فرزند پیغمبر شما، شما را به سوى جهاد دعوت مى كند اجابت او نمى كنید! كجا رفتند شجاعان شما؟ آیا از غضب حق تعالى نمى ترسید، از ننگ و عار پروا نمى كنید؟ پس جماعت دیگر برخاستند با او موافقت كردند، حضرت فرمود: اگر راست مى گوئید به سوى نخیله كه لشكرگاه من آنجا است بیرون روید و مى دانم كه وفا به گفته خود نخواهید كرد چنانچه وفا نكردید براى كسى كه از من بهتر بود و چگونه اعتماد كنم بر گفته هاى شما و حال آنكه دیدم كه با پدرم چه كردید! پس از منبر به زیر آمد سوار شد و متوجّه لشكرگاه گردید، چون به آنجا رسید اكثر آنها كه اظهار اطاعت كرده بودند وفا نكردند و حاضر نشدند؛ پس حضرت خطبه خواند و فرمود كه مرا فریب دادید چنانچه امام پیش از من را فریب دادید، ندانم كه بعد از من با كدام امام مقاتله خواهید كرد؟ آیا جهاد خواهید كرد با كسى كه هرگز ایمان به خدا و رسول نیاورده است و از ترس شمشیر [ایمان ] اظهار كرده است؟ پس از منبر به زیر آمد و مردى از قبیله كِندَه را كه «حكم» نام داشت با چهار هزار كس بر سر راه معاویه فرستاد و امر كرد كه در منزل «انبار» توقف كند تا فرمان حضرت به او رسد، چون به «انبار» رسید، معاویه مطّلع شد پیكى به نزد او فرستاد و نامه نوشت كه اگر بیائى به سوى من، ولایتى از ولایات شام را به تو مى دهم و پانصد هزار درهم براى او فرستاد. آن ملعون چون زر را دید و حكومت را شنید دین را به دنیا فروخت، زر را بگرفت و با دویست نفر از خویشان و مخصوصان خود رو از حضرت گردانید و به معاویه ملحق شد؛ چون این خبر به حضرت رسید خطبه خواند و فرمود كه این مرد كِنْدى با من مكر كرد و به نزد معاویه رفت و من مكرّر گفتم به شما كه عهد شما را وفائى نیست، همه شما بنده دنیائید، اكنون مرد دیگر را مى فرستم و مى دانم كه او نیز چنین خواهد كرد، پس مردى را از قبیله بنى مراد پیش طلبید و فرمود: طریق «انبار» پیش دار و با چهار هزار كس برو در «انبار» مى باش و در محضر جماعت مردم از او عهدها و پیمانها گرفت كه غدر و مكر نكند، او سوگندها یاد كرد كه چنین نكند. با این همه چون او روانه شد امام حسن(علیه السلام) فرمود كه زود باشد او نیز غدر كند و چنان بود كه آن جناب فرمود. چون به «انبار» رسید و معاویه از آمدن او آگاه شد، رسولان و نامه ها به سوى او فرستاد و پنج هزار درهم براى او بفرستاد و وعده حكومت هر ولایت كه خواهد به او نوشت پس آن مرد نیز از حضرت برگشت و به سوى معاویه شتاب نمود؛ چون خبر او نیز به حضرت رسید باز خطبه خواند و فرمود كه مكرّر گفتم به شما كه شما را وفائى نیست اینك آن مرد مُرادى نیز با من مكر كرد و به نزد معاویه رفت.(814)
بالجمله؛ چون حضرت امام حسن(علیه السلام) تصمیم عزم فرمود كه از كوفه به جنگ معاویه بیرون شود مُغیرة بن نَوْفل بن الحارث بن عبدالمطّلب را در كوفه به نیابت خویش بازداشت و نخیله را لشكرگاه خود قرار داد و فرمان كرد مغیره را كه مردم را انگیزش دهد تا به لشكر آن حضرت پیوسته شوند و مردم اِعْداد كار كرده فوج از پس فوج روان شد و امام حسن(علیه السلام) از نخیله كوچ داده تا به دیر عبدالرحمن رسید و در آنجا سه روز اقامت فرمود تا سپاه جمع شد این وقت عرض لشكر داده شد چهل هزار نفر سواره و پیاده به شمار رفت، پس حضرت، عبیداللَّه بن عبّاس را با قیس بن سعد و دوازده هزار كس از دیر عبدالرحمن به جنگ معاویه فرستاد و فرمود كه عبیداللَّه امیر لشكر باشد و اگر او را عارضه اى رو دهد، قیس بن سعد امیر باشد و اگر او را نیز عارضه رو دهد، سعید پسر قیس امیر باشد؛ پس عبیداللَّه را وصیّت فرمود كه از مصحلت قیس بن سعد و سعید بن قیس بیرون نرود و خود از آن جا بار كرد و به ساباط مداین تشریف برد و در آنجا خواست كه اصحاب خودرا امتحان كند و كفر و نفاق و بى وفائى آن منافقان را بر عالمیان ظاهر گرداند، پس مردم را جمع كرد و حمد و ثناى الهى به جاى آورد پس فرمود: به خدا سوگند كه من بحمداللَّه و المنّة امیدم آن است كه خیرخواه ترین خلق باشم از براى خلق او و كینه از هیچ مسلمانى در دل ندارم و اراده بدى نسبت به كسى به خاطر نمى گذرانم، هان اى مردم! آنچه شما مكروه مى دارید در جماعت و اجتماع مسلمانان، این بهتر است از براى شما از آنچه دوست مى دارید از پراكندگى و تفرّق و آنچه من صلاح شما را در آن مى بینم، نیكوتر است از آنچه شما صلاح خود در آن مى دانید، پس مخالفت امر من مكنید و رأیى كه من براى شما اختیار كنم بر من ردّ مكنید، حق تعالى ما و شما را بیامرزد و به هر چه موجب محبّت و خشنودى اوست هدایت نماید.
و چون این خطبه به پاى برد از منبر فرود آمد، آن منافقان كه این سخنان را از آن حضرت شنیدند به یكدیگر نظر كردند و گفتند: از كلمات حسن ((علیه السلام) ) معلوم مى شود كه مى خواهد با معاویه صلح كند و خلافت را به او گذارد، پس آن منافقان كه گروهى از ایشان در باطن مذهب خوارج داشتند بر خاستند و گفتند: كَفَرَ وَاللَّهِ الرَجُّل؛ به خدا قسم كه این مرد كافر شد! پس بر آن حضرت بشوریدند و به خیمه آن جناب ریختند و اسباب و هر چه یافتند غارت كردند حتّى مصلاى آن جناب را از زیر پایش كشیدند و عبدالرحمن بن عبداللَّه اَزْدى پیش تاخت و رداى آن حضرت را از دوشش بكشید و ببرد، آن حضرت متقلّد السیف بنشست و رداء بر دوش مبارك نداشت، پس اسب خود را طلبید و سوار شد و اهل بیت آن جناب با قلیلى از شیعیان دور آن حضرت را گرفتند و دشمنان را از آن حضرت دفع مى كردند و آن جناب طریق مدائن پیش داشت، چون خواست از تاریكیهاى ساباط مداین عبور كند ملعونى از قبیله بنى اسد كه او را جرّاح بن سنان مى گفتند ناگهان بیامد و لجام مركب آن حضرت را گرفت و گفت: اى حسن! كافر شدى چنانكه پدرت كافر شد و مِغْوَلى در دست داشت كه ظاهراً مراد آن تیغ در میان عصا باشد بر ران آن حضرت زد. و به قولى خنجرى مسموم بر ران مباركش زد كه تا استخوان بشكافت، پس حضرت از هول درد، دست به گردن او افكند و هر دو بر زمین افتادند، پس شیعیان و موالیان، آن ظالم رابكشتند و آن حضرت را برداشتند و در سریرى گذاشتند به مدائن به خانه سعد بن مسعود ثَقَفى بردند و این سعد از جانب آن حضرت و از پیش از جانب امیر المؤمنین(علیه السلام) والى مدائن بود و عموى مختار بود، پس مختار به نزد عمّ خود آمد و گفت: بیا حسن(علیه السلام) را به دست معاویه دهیم شاید معاویه ولایت عراق را به ما دهد، سعد گفت: واى بر تو! خدا قبیح كند روى ترا و رأى ترا، من از جانب او و از پیش، از جانب پدر او والى بودم و حقّ نعمت ایشان را فراموش كنم!؟ فرزند رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را به دست معاویه بدهم!؟
شیعیان كه چنین سخن را از مختار شنیدند خواستند او را به قتل رسانند، آخر به شفاعت عمّ او از تقصیر مختار گذشتند؛ پس سعد جرّاحى آورد و جراحت آن حضرت را به اصلاح آورد. و امّا بى وفائى اصحاب آن حضرت به مرتبه اى رسید كه اكثر رؤساى لشكرش به معاویه نوشتند كه ما مطیع و منقاد توئیم زود متوجه عراق شو چون نزدیك شوى ما حسن(علیه السلام) را گرفته به تو تسلیم مى كنیم و خبر این مطالب به حضرت امام حسن(علیه السلام) مى رسید و هم كاغذ قیس بن سعد كه با عبیداللَّه بن عبّاس به جنگ معاویه رفته بود به آن حضرت رسید مشتمل بر این فقرات:
كه چون عبیداللَّه در قریه حبوبیّه كه در ازاء اراضى مِسْكَن (815) است متقابل لشكرگاه معاویه لشكرگاه كرد و فرود آمد، معاویه رسولى به نزد عبیداللَّه فرستاد و او را به جانب خود طلبید و بر ذمّت نهاد كه هزار هزار درهم به او بدهد و نصف آن را مُعَجّلاً و نقد به او تسلیم كند و نصف دیگر را بعد از داخل شدن به كوفه به او برساند؛ پس در همان شب عبیداللَّه از لشكرگاه خود گریخت و به لشكر گاه معاویه رفت، چون صبح شد لشكر، امیر خود را در خیمه نیافتند پس با قیس بن سعد نماز صبح كردند،او براى مردم خطبه خواند و گفت: اگر این خائن بر امام خود خیانت كرد شما خیانت نكنید و از غضب خدا و رسول اندیشه نمائید و با دشمنان خدا جنگ نمائید، ایشان به ظاهر قبول كردند و هر شب جمعى از ایشان مى گریختند و به لشكر معاویه ملحق مى شدند.
پس بالكلّیه مكنون ضمیر مردم و بى وفائى ایشان بر حضرت امام حسن(علیه السلام) ظاهر شد و دانست كه اكثر مردم بر طریق نفاق اند و جمعى كه شیعه خاص و مؤمن اند قلیل اند كه مقاومت لشكرهاى شام را ندارند و هم معاویه نامه در باب صلح و سازش براى آن حضرت نوشت و نامه هاى منافقان آن حضرت را كه به او نوشته بودند و اظهار اطاعت و انقیاد او كرده بودند با نامه خود به نزد آن حضرت فرستاد و در نامه نوشت كه اصحاب تو با پدرت موافقت نكردند و با تو نیز موافقت نخواهند كرد، اینك نامه هاى ایشان است كه براى تو فرستادم؛ امام حسن(علیه السلام) چون آن نامه ها را دید دانست كه معاویه به طلب صلح شده، ناچار در مصالحه با معاویه اقدام فرمود با شروط بسیارى كه معاویه بر خود قرار داده بود و اگر چه امام حسن(علیه السلام) مى دانست كه سخنان او جز كذب و دروغ فروغى ندارد لكن چاره نداشت؛ زیرا كه از آن مردان كه به یارى او جمع شده بودند جز معدودى تمام بر طریق نفاق بودند و اگر كار به جنگ مى رفت در اوّل حمله، آن قلیل شیعه خونشان ریخته مى شد و یك تن به سلامت نمى ماند.(816)
علّامه مجلسى(رضى الله عنه) در «جلاء العیون» فرمود كه چون نامه معاویه به امام حسن(علیه السلام) رسید و حضرت نامه معاویه و نامه هاى منافقان اصحاب خود را خواند و بر گریختن عبیداللَّه و سستى لشكر او و نفاق لشكر خود مطّلع گردید باز براى اتمام حجّت بر ایشان فرمود:
مى دانم كه شما با من در مقام مكرید و لیكن حجّت خود را بر شما تمام مى كنم، فردا در فلان موضع جمع شوید و نقض بیعت نكنید و از عقوبات الهى بترسید. پس ده روز در مقام آن موضع توقّف فرمود، زیاده از چهار هزار كس بر سر آن حضرت جمع نشدند، پس حضرت بر منبر برآمد فرمود كه عجب دارم از گروهى كه نه حیا دارند و نه دین، واى بر شما! به خدا سوگند كه معاویه وفا نخواهد كرد به آنچه ضامن شده است از براى شما در كشتن من، مى خواستم براى شما دین حق را برپا دارم یارى من نكردید من عبادت خدا را تنها مى توانم كرد ولیكن به خدا سوگند كه چون من امر رابه معاویه بگذارم شما در دولت بنى امیّه هرگز فرح و شادى نخواهید دید و انواع عذابها بر شما وارد خواهند ساخت و گویا مى بینم فرزندان شما را كه بر در خانه هاى فرزندان ایشان ایستاده باشند آب و طعام طلبند و به ایشان ندهند، به خدا سوگند كه اگر یاورى مى داشتم كار را به معاویه نمى گذاشتم؛ زیرا كه به خدا و رسول سوگند یاد مى كنم كه خلافت بر بنى امیّه حرام است، پس اُفّ باد بر شما اى بندگان دنیا! به زودى وَبال اعمال خود را خواهید یافت؛ چون حضرت از اصحاب خود مأیوس گردید در جواب معاویه نوشت كه من مى خواستم حق را زنده گردانم و باطل را بمیرانم و كتاب خدا و سنّت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) را جارى گردانم، مردم با من موافقت نكردند اكنون با تو صلح مى كنم به شرطى چند كه مى دانم به آن شرطها وفا نخواهى كرد، شاد مباش به این پادشاهى كه براى تو میسّر شد به زودى پشیمان خواهى شد چنانچه دیگران كه غصب خلافت كردند پشیمان شده اند و پشیمانى بر ایشان سودى نمى بخشد، پس پسر عمّ خود عبداللَّه بن (817) الحارث را فرستاد به نزد معاویه كه عهدها و پیمانها از او بگیرد و نامه صلح را بنویسد.
نامه را چنین نوشتند:
بسم اللَّه الرّحمن الرحیم
«صُلح كرد حسن بن على بن ابى طالب(علیه السلام) با معاویةبن ابى سفیان كه متعرّض او نگردد به شرط آنكه او عمل كند در میان مردم به كتاب خدا و سنّت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) و سیرت خلفاى شایسته به شرط آنكه بعد از خود احدى را بر این امر تعیین ننماید و مردم در هر جاى عالم كه باشند از شام و عراق و حجاز و یمن، از شرّ او ایمن باشند و اصحاب على بن ابى طالب(علیه السلام) و شیعیان او ایمن باشند بر جانها و مالها و زنان و اولاد خود از معاویه و به این شرطها عهد و پیمان خدا گرفته شد و برآنكه براى حسن بن على [(علیهماالسلام) ] و برادرش حسین [(علیه السلام) ]و سایر اهل بیت و خویشان رسول خدا(صلى الله علیه و آله) مكرى نیندیشد و در آشكار و پنهان ضررى به ایشان نرساند و احدى از ایشان را در افقى از آفاق زمین نترساند و آنكه سَبْ امیرالمؤمنین [(علیه السلام) ]نكنند و در قنوت نماز ناسزا به آن حضرت و شیعیان او نگویند چنانچه مى كردند».(818)
چون نامه نوشته شد خدا و رسول را بدان گواه گرفتند و شهادت عبداللَّه بن الحارث و عمرو بن ابى سَلَمه و عبداللَّه بن عامر و عبدالرحمن بن سمره (819)و دیگران را بر آن نامه نوشتند چون صلح منعقد شد معاویه متوجّه كوفه گردید تا آنكه روز جمعه به نخیله فرود آمد و در آنجا نماز كرد و خطبه خواند و در آخر خطبه اش گفت كه من با شما قتال نكردم براى آنكه نماز كنید یا روزه بگیرید یا زكات بدهید ولیكن با شما قتال كردم كه امارت بر شما به هم رسانم خدا به من داد هر چند شما نمى خواستید و شرطى چند با حسن(علیه السلام) كرده ام همه در زیر پاى من است به هیچ یك از آنها وفا نخواهم كرد!؟ پس داخل كوفه شد وبعد از چند روز كه در كوفه ماند به مسجد آمد، حضرت امام حسن(علیه السلام) را بر منبر فرستاد و گفت: بگو براى مردم كه خلافت حق من است، چون حضرت بر منبر آمد، حمد و ثناى الهى ادا كرد و دُرود بر حضرت رسالت پناهى و اهل بیت او فرستاد و فرمود:
ایّها الناس! بدانید كه بهترین زیركى ها تقوى و پرهیزكارى است بدترین حماقتها فجور و مَعصیت الهى است، ایّها الناس! اگر طلب كنید در میان جابلقا و جابلسا مردى را كه جدّش رسول خدا باشد نخواهید یافت به غیر از من و برادرم حسین، خدا شما را به محمّد(صلى الله علیه و آله) هدایت كرد، شما دست از اهل بیت او برداشتید؛ به درستى كه معاویه با من منازعه كرد در امرى كه مخصوص من بود و من سزاوار آن بودم، چو یاورى نیافتم دست از آن برداشتم از براى صلاح این امّت و حفظ جانهاى ایشان، شما با من بیعت كرده بودید كه من با هر كه صلح كنم صلح كنید و با هر كه جنگ كنم شما با او جنگ كنید، من مصلحت امّت را در این دیدم كه با او صلح كنم و حفظ خونها را بهتر از ریختن خون دانستم، غرض صلاح شما بود و آنچه من كردم حجّتى است بر هر كه مرتكب این امر مى شود، این فتنه اى است براى مسلمانان و تمتّع قلیلى است براى منافقان تا وقتى كه حق تعالى غلبه حق را خواهد و اسباب آن را میسر گرداند.
پس معاویه برخاست و خطبه خواند و ناسزا به حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) گفت، حضرت امام حسین(علیه السلام) برخاست كه معترض جواب او گردد حضرت امام حسن(علیه السلام) دست او را گرفت و او را نشانید و خود برخاست فرمود: اى آن كسى كه على(علیه السلام) را یاد مى كنى و به من ناسزا مى گوئى، منم حسن، پدرم على بن ابى طالب(علیه السلام) است؛ توئى معاویه و پدرت صَخْر است؛ مادر من فاطمه(علیها السلام) است و مادر تو «هند» است؛ جدّ من رسول خدا است(صلى الله علیه و آله) و جدّ تو حَرْب است؛ جدّه من خدیجه است و جده تو فتیله؛ پس خدا لعنت كند هر كه از من و تو گمنام تر باشد و حسبش پست تر و كفرش قدیمتر و نفاقش بیشتر باشد و حقّش بر اسلام و اهل اسلام كمتر باشد، پس اهل مجلس همه خروش برآوردند و گفتند: آمین.(820) (821).
و روایت شده كه چون صلح میان معاویه و حضرت امام حسن(علیه السلام) منعقد شد، معاویه حضرت امام حسین(علیه السلام) را تكلیف بیعت كرد، حضرت امام حسن(علیه السلام) به معاویه فرمود كه او را كارى مدار كه بیعت نمى كند تا كشته شود و او كشته نمى شود تا همه اهل بیت او كشته شوند و اهل بیت او كشته نمى شوند تا اهل شام را نكشند، پس قیس بن سعد را طلبید كه بیعت كند و او مردى بود بسیار قوى و تنومند و بلند قامت چون بر اسب بلند سوار مى شد پاى او بر زمین مى كشید، پس قیس بن سعد گفت كه من سوگند یاد كرده ام كه او را ملاقات نكنم مگر آنكه میان من و او نیزه و شمشیر باشد. معاویه براى ابراء قسم او نیزه و شمشیر حاضر كرد و او را طلبید، او با چهار هزار كس به كنارى رفته بود و با معاویه در مقام مخالفت بود، چون دید كه حضرت صلح كرد مضطرب شد به مجلس معاویه درآمد و متوجّه حضرت امام حسین(علیه السلام) شد و از آن جناب پرسید كه بیعت بكنم؟ حضرت اشاره به حضرت امام حسن(علیه السلام) كرد و فرمود كه او امام من است و اختیار با اوست و هر چند مى گفتند دست دراز نمى كرد تا آنكه معاویه از كرسى به زیر آمد دست بر دست او گذاشت و به روایتى دیگر بعد از آنكه حضرت امام حسن(علیه السلام) او را امر كرد بیعت كرد.(822)
شیخ طبرسى در «احتجاج»روایت كرده كه چون حضرت امام حسن(علیه السلام) با معاویه صلح كرد مردم به خدمت آن حضرت آمدند بعضى ملامت كردند او را به بیعت معاویه، حضرت فرمود: واى بر شما! نمى دانید كه من چكار كرده ام براى شما، به خدا سوگند كه آنچه كرده ام بهتر است از براى شیعیان من از آن چه آفتاب بر آن طلوع مى كند، آیا نمى دانید كه من واجب الإطاعة شمایم و یكى از بهترین جوانان بهشتم به نصّ حضرت رسالت(صلى الله علیه و آله) ؟ گفتند: بلى، پس فرمود: آیا نمى دانید كه آنچه خِضْر كرد موجب غضب حضرت موسى شد، چون وجه حكمت بر او مخفى بود و آنچه خضر كرده بود نزد حق تعالى عین حكمت و صواب بود؟ آیا نمى دانید كه هیچ یك از ما نیست مگر آنكه در گردن او بیعتى از خلیفه جورى كه در زمان اوست واقع مى شود مگر قائم ما (علیه السلام) كه حضرت عیسى(علیه السلام) در عقب او نماز خواهد كرد؟...(823)