فهرست کتاب


منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

باب چهارم :در تاریخ امام حسن مجتبی علیه السلام

در بیان تاریخ ولادت و شهادت سبط اكبر پیغمبر خدا، ثانى ائمه و قرّة العین محمّد مصطفى(صلى الله علیه و آله) امام حسن مجتبى (علیه السلام) و مختصرى در شرح حال اولاد و احفاد آن جناب(علیه السلام) .
و در آن شش فصل است:

فصل اول :در ولادت با سعادت حضرت امام حسن(علیه السلام)

مشهور آن است كه ولادت حضرت امام حسن(علیه السلام) در شب سه شنبه نیمه ماه مبارك رمضان سالم سوّم هجرت واقع شد و بعضى سال دوّم گفته اند. اسم شریف آن حضرت حَسَن بود و در تورات شَبَّر است؛ زیرا كه «شَبَّر» در لغت عبرى حسن است و نام پسر بزرگ هارون نیز شبّر بود، كُنیَت آن حضرت ابومحمّد است، و القاب آن بزرگوار: سیّد و سبط و امین و حجت و برّ و نقىّ و زكىّ و مجتبى و زاهد وارد شده است.(788)
و ابن بابویه به سندهاى معتبر از حضرت امام زین العابدین(علیه السلام)روایت كرده است كه چون امام حسن(علیه السلام) متوّلد شد، حضرت فاطمه(علیها السلام) به حضرت امیر(علیه السلام) گفت كه او را نامى مى بگذار، گفت: سبقت نمى گیرم در نام او بر حضرت رسالت(صلى الله علیه و آله) پس او را در جامه زردى پیچیدند به خدمت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) آوردند، آن حضرت فرمود: مگر من شما را نهى نكردم كه در جامه زرد نپیچید او را؟ پس آن جامه زرد را انداخت و آن حضرت را در جامه سفیدى پیچید.(789) و به روایت دیگر زبان خود را در دهان حضرت كرد و زبان آن حضرت را مى مكید پس از امیرالمؤمنین(علیه السلام) پرسید كه او را نامى گذاشته اى؟ آن حضرت فرمود كه برتو سبقت نخواهم گرفت در نام، حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) فرمود كه من نیز سبقت بر پروردگار خود نمى گیرم پس حق تعالى امر كرد به جبرئیل كه از براى محمّد(صلى الله علیه و آله) پسرى متولّد شده است برو به سوى زمین سلام مرا به او برسان و تهنیت و مبارك باد بگوى و بگو كه على نسبت به تو به منزله هارون است به موسى، پس او را مسمّى كن به اسم پسر هارون.
پس جبرئیل بر آن حضرت نازل شد و آن حضرت را مبارك باد گفت و گفت كه حق تعالى فرموده كه این مولود را به اسم پسر هارون نام كن؛ حضرت فرمود كه اسم او چه بوده؟ جبرئیل گفت اسم او شَبَّر، آن حضرت فرمود كه لغت من عربى است. جبرئیل گفت: او را حسن نام كن؛ پس او را حسن نام نهاد و چون امام حسین(علیه السلام) متولد شد حق تعالى به جبرئیل وحى كرد كه پسرى از براى محمّد(صلى الله علیه و آله) متولّد شده است برو او را تهنیت و مبارك باد بگو و بگو كه على از تو به منزله هارون است از موسى پس او را به نام پسر دیگر هارون مسمّى گردان.
چون جبرئیل نازل شد بعد از تهنیت، پیغام ملك عَلاّم را به حضرت خیر الاَنام«علیه و على آله آلاف التحیّة والسلام» رسانید حضرت فرمود كه نام آن پسر چه بود؟ جبرئیل گفت: شبیر، حضرت فرمود: زبان من عربى است، جبرئیل گفت: او را حسین نام كن كه به معنى شبیر است پس او را حسین نام كرد.(790)
و شیخ جلیل على بن عیسى اربلى(علیه السلام) در «كشف الغمّه» روایت كرده است كه رنگ مبارك جناب امام حسن(علیه السلام) سرخ و سفید بود و دیده هاى مباركش گشاده و بسیار سیاه بود و خدّ مباركش هموار بود و برآمده نبود و خط مو باریكى در میان شكم آن حضرت بود و ریش مباركش انبوه بود و موى سر خود را بلند مى گذاشت و گردن آن حضرت در نور و صفا مانند نقره صیقل زده بود و سرهاى استخوان آن حضرت درشت بود و میان دوشهایش گشاده بود و میانه بالا بود و از همه مردم خوشروتر بود و خضاب به سیاهى مى كرد و موهایش مُجَعّد بود وبدن شریفش در نهایت لطافت بود.(791)
و ایضاً از حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) روایت كرده است كه جناب امام حسن(علیه السلام) از سر تا به سینه به حضرت رسالت شبیه تر بود از سایر مردم و جناب امام حسین(علیه السلام) در سایر بدن به آن حضرت شبیه تر بود و ثقةالاسلام كلینى(رضى الله عنه) به سند معتبر از حسین بن خالد روایت كرده است كه گفت: از حضرت امام رضا(علیه السلام) پرسیدم كه در چه وقت براى مولود مبارك باد باید گفت؟ حضرت فرمود: چون امام حسن(علیه السلام) متولّد شد جبرئیل براى تهنیت در روز هفتم نازل شد و امر كرد آن حضرت را كه او را نام و كنیت بگذارد و سرش را بتراشد و عقیقه از براى او بكُشد و گوشش را سوراخ كند؛ و در وقتى كه امام حسین(علیه السلام) متولّد شد جبرئیل نیز نازل شد و به اینها امر كرد، آن حضرت به عمل آورد و فرمود كه دو گیسو گذاشتند ایشان را در جانب چپ سر و سوراخ كردند گوش راست را در نرمه گوش و گوش چپ را در بالاى گوش.
و در روایت دیگر وارد شده است كه آن دو گیسو را در میان سر ایشان گذاشته بودند و این اصحّ است.(792)

فصل دوم :در بیان مختصرى از فضائل و مكارم اخلاق آن سرور

صاحب «كشف الغمّه» از كتاب «حلیة الاولیاء» روایت كرده است كه روزى رسول خدا(صلى الله علیه و آله) حضرت حسن(علیه السلام) را بر دوش خود سوار كرد و فرمود هر كه مرا دوست دارد باید كه این را دوست دارد، و از ابوهریره روایت كرده است كه مى گفت هیچ وقت حسن(علیه السلام) را نمى بینم مگر آنكه اشك چشمم جارى مى شود و سببش آن است كه روزى حاضر بودم در خدمت رسول خدا(صلى الله علیه و آله) كه حضرت حسن(علیه السلام) دوید و آمد تا در دامان حضرت پیغمبر(صلى الله علیه و آله) نشست، پس آن حضرت دهان او را باز كرد و دهان خود را به دهان او برد و مى گفت: خداوندا! من دوست مى دارم حسن را و دوست مى دارم دوست او را و این را سه مرتبه فرمود.(793)
و ابن شهر آشوب فرموده كه در اكثر تفاسیر وارد شده كه پیغمبر(صلى الله علیه و آله) حسنین(علیهماالسلام) را به دو سوره «قُل اَعُوذ بِرَبِّ النّاسِ» و «قُل اَعُوذ بِرَبِّ الْفَلَق» تعویذ مى كرد و به این سبب آن دو سوره را مُعَوِّذَتَیْن نامیدند.(794)
و از ابى هریره روایت كرده كه دیدم حضرت رسول(صلى الله علیه و آله)لعاب دهن حسنین(علیهماالسلام) را مى مكید چنانچه كسى خرما را بمكد(795). و روایت شده كه روزى حضرت رسالت پناه(صلى الله علیه و آله) نماز مى كرد كه حسنین(علیهماالسلام) آمدند بر پشت آن حضرت سوار شدند، چون سر از سجده برداشت با نهایت لطف و مدارا گرفت و بر زمین گذاشت، چون باز به سجده رفت دیگر بار ایشان سوار شدند، چون از نماز فارغ شد هر یكى را بر یكى از رانهاى خود نشانید و فرمود: هر كه مرا دوست بدارد باید كه این دو فرزند مرا دوست بدارد.(796) و نیز از آن حضرت روایت شده كه فرمود حسنَیْن(علیهماالسلام) دو گوشواره عرش اند و فرمود كه بهشت به حق تعالى عرض كرد كه مرا مسكن ضُعَفاء و مساكین قرار داده، حق تعالى او را ندا فرمود كه آیا راضى نیستى كه من ركن هاى ترا زینت داده ام به حسن و حسین(علیهماالسلام) ؟ پس بهشت بر خود بالید چنانكه عروس برخود مى بالد!(797).
و از ابوهریره روایت شده كه روزى حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) بر فراز منبر بود كه صداى گریه دو ریحانه خود حسنین(علیهماالسلام) را شنید، پس بى تابانه از منبر به زیر آمد و رفت ایشان را ساكت گردانید و برگشت و فرمود كه از صداى گریه ایشان چندان بى تاب شدم كه گویا عقل از من برطرف شد!(798) و احادیث در باب محبّت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) نسبت به حسنین(علیهماالسلام) و سوار كردن ایشان را بر دوش خود و امر به دوستى ایشان نمودن و گفتن آنكه حسنین(علیهماالسلام) دو سیّد جوانان اهل بهشتند و دو ریحانه و گُل بوستان من اند، در كتب شیعه و سنّى زیاده از حد روایت شده. و در باب احوال جناب امام حسین(علیه السلام) نیز چند حدیثى مناسب با این مقام ذكر مى شود.
و از «حلیه ابونُعَیم» نقل شده كه حضرت حسن(علیه السلام)مى آمد بر پشت و گردن حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) سوار مى شد هنگامى كه آن حضرت در سجده بود و حضرت او را به رفق و هموارى از دوش خود مى گرفت. هنگامى مردم بعد از فراغ از نماز عرض كردند: یا رسول اللَّه! شما نسبت به این كودك به طورى مهربانى مى كنید كه با احدى چنین نمى كنید؟! فرمود: این كودك ریحانه من است، و همانا این پسر من، سیّد و بزرگوار است و امید مى رود كه حق تعالى به بركت او اصلاح كند بین دو گروه از مسلمانان.(799)
شیخ صدوق از حضرت صادق(علیه السلام) روایت كرده كه فرمود: پدرم از پدر خود خبر داد كه حضرت امام حسن(علیه السلام) در زمان خود از همه مردمان عبادت و زهدش بیشتر بود و افضل مردم بود و هرگاه سفر حج مى كرد پیاده مى رفت و گاهى با پاى برهنه راه مى پیمود، وهرگاه یاد مى كرد مرگ و قبر و بعث و نشور و گذشتن بر صراط را گریه مى كرد و چون یاد مى كرد عرض اعمال را بر حق تعالى نعره مى كشید و مدهوش مى گشت و چون به نماز مى ایستاد بندهاى بدنش مى لرزید به جهت آنكه خود را در مقابل پروردگار خویش مى دید و چون یاد مى كرد بهشت و دوزخ را اضطراب مى نمود مانند اضطراب كسى كه او را مار یا عقرب گزیده باشد و از خدا مسئلت مى كرد بهشت را و استعاذه مى كرد از آتش جهنّم و هرگاه در قرآن تلاوت مى كرد: یا اَیُّها الَّذینَ آمَنُوا، مى گفت: لَبّیْكَ اَللّهُمَّ لَبَّیْك و در هیچ حالى كسى او را ملاقات نكرد مگر آنكه مى دید كه مشغول به ذكر خداوند است و زبانش از تمام مردم راستگوتر بود و بیانش از همه كس فصیح تر بود الخ.(800)
و در «مناقب» ابن شهر آشوب و «روضةالواعظین» روایت شده كه امام حسن(علیه السلام) هرگاه وضو مى ساخت بندهاى بدنش مى لرزید و رنگ مباركش زرد مى گشت! سبب این حال را از آن حضرت پرسیدند، فرمود: سزاوار است بر كسى كه مى خواهد نزد ربّ العرش به بندگى بایستد آنكه رنگش زرد گردد و رعشه در مفاصلش افتد. چون به مسجد مى رفت وقتى كه نزد در مى رسید سر را به سوى آسمان بلند مى كرد و مى گفت: اِلهى ضَیْفُكَ بِبابِكَ یا مُحْسِنُ قَدْ اَتیكَ الْمُسی ء فَتَجاوَزْ عَنْ قَبیح ماعِنْدی بِجَمیلِ ما عِنْدَكِ یا كَریمُ؛ یعنى اى خداى من! این میهمان تو است كه به درگاه تو ایستاده، اى خداوند نیكو كار! به نزد تو آمده بنده تبهكار، پس در گذر از كارهاى زشت و ناستوده من به نیكى هاى خودت، اى كریم.(801)
و نیز ابن شهر آشوب از حضرت صادق(علیه السلام) روایت كرده است كه جناب امام حسن(علیه السلام) بیست و پنج مرتبه پیاده به حجّ رفت، و دو مرتبه و به روایتى سه مرتبه مالش را با خدا قسمت كرد كه نصف آن را خود برداشت و نصف دیگر را به فقراء داد(802). و در باب حلم آن حضرت از «كامل مُبَرّد» و غیره نقل شده كه روزى آن حضرت سوار بود كه مردى از اهل شام آن حضرت را ملاقات كرد و بیتوانى آن حضرت را لعن و ناسزاى بسیار گفت و آن حضرت هیچ نفرمود تا مرد شامى از دشنام دادن فارغ شد، آنگاه آن جناب رو كرد به آن مرد و بر او سلام كرد و خنده نمود و فرمود: اى شیخ! گمان مى كنم كه غریب مى باشى و گویا بر تو مشتبه شده باشد امرى چند؟ پس اگر از ما استرضا جوئى از تو راضى و خشنود مى شویم و اگر چیزى سئوال كنى عطا مى كنیم و اگر از ما طلب ارشاد و هدایت كنى ترا ارشاد مى كنیم و اگر بردبارى بطلبى عطا مى كنیم واگر گرسنه باشى ترا سیر مى كنیم و اگر برهنه باشى تو را مى پوشانیم و اگر محتاج باشى بى نیازت مى كنیم و اگر رانده شده اى ترا پناه مى دهیم و اگر حاجتى دارى حاجتت را برمى آوریم و اگر بار خود را به خانه ما فرود مى آورى و میهمان ما باشى تا وقت رفتن براى تو بهتر خواهد بود؛ زیرا كه ما خانه گشاده داریم و جاه و مال فراوان است.
چون مرد شامى این سخنان را از آن حضرت شنید گریست و مى گفت: كه شهادت مى دهم كه توئى خلیفةاللَّه در روى زمین و خدا بهتر مى داند كه رسالت و خلافت را در كجا قرار دهد و پیش از آنكه ترا ملاقات كنم تو و پدرت دشمن ترین خلق بودید نزد من و الحال محبوبترین خلق خدائید نزد من، پس بار خود را به خانه آن حضرت فرود آورد و تا در مدینه بود مهمان آن جناب بود و از محبّان و معتقدان خاندان نبوّت و اهل بیت رسالت گردید.(803)
شیخ رضىّ الدین على بن یوسف بن المطهّر الحلّى روایت كرده كه شخصى خدمت جناب امام حسن(علیه السلام) آمد و عرض كرد: یابن امیرالمؤمنین! ترا قسم مى دهم به حق آن خداوندى كه نعمت بسیار به شما كرامت فرموده كه به فریاد من رسى و مرا از دست دشمن نجات دهى؛ چه مرا دشمنى است ستمكار كه حرمت پیران را نگاه نمى دارد و خُردان را رحم نمى نماید. حضرت در آن حال تكیه فرموده بود چون این بشنید برخاست و نشست و فرمود: بگو كه خصم تو كیست تا از او دادخواهى نمایم؟ گفت: دشمن من فقر و پریشانى است! حضرت لختى سر به زیر افكند پس سر برداشت و خادم خویش را طلب داشت و فرمود: آنچه مال نزد تو موجود است حاضر كن؛ او پنج هزار درهم حاضر ساخت فرمود: بده اینها را به این مرد؛ پس آن مرد را قسم داد و فرمود كه هرگاه این دشمن تو بر تو رو كند و ستم نماید شكایت او را نزد من آور تا من دفع آن كنم.(804)
و نیز نقل شده كه مردى خدمت امام حسن(علیه السلام) رسید و اظهار فقر و پریشانى خویش نمود و در این معنى این دو شعر بگفت:
لَمْ یَبْقَ لی شَی ءٌ یُباعُ بِدِرْهَمٍ ----- یَكْفیكَ مَنْظَرُ حالَتی عَنْ مُخْبِری
اِلاّ بَقایا ماءِ وَجْهٍ صُنْتُهُ ----- اَلاّ یُباعَ وَقَدْ وَجَدْتُكَ مُشْتَری
حضرت امام حسن(علیه السلام) خازن خویش را طلبید و فرمود: چه مقدار مال نزد تو است؟ عرض كرد: دوازده هزار درهم، فرمود: بده آن را به این مرد فقیر و من از او خجالت مى كشم، عرض كرد: دیگر چیزى از براى نفقه باقى نماند! فرمود: تو او را به فقیر بده و حُسن ظنّ به خدا داشته باش حق تعالى تدارك مى فرماید؛ پس آن مال را به آن مرد داد و حضرت او را طلبید و عذر خواهى نمود و فرمود: ما حق ترا ندادیم لكن به قدر آنچه بود دادیم، و این دو شعر در جواب شعرهاى او فرمود:
عاجَلْتَنا فَاَتاكَ وابِلُ بِرِّنا ----- طَلاًّ وَلَوْ اَمْهَلْتَنا لَمْ تُمْطَر
فَخُذِ الْقَلیلَ وكُنْ كَاَنَّكَ لَمْ تَبِعْ ----- ما صُنْتَهُ وَكاَنَّنا لَمْ نَشْتَرِ
و علاّمه مجلسى(رضى الله عنه) از بعضى از كتب معتبره نقل كرده كه روایت كرده از مردى كه نام او «نجیح» بوده كه گفت: دیدم جناب امام حسن(علیه السلام) را كه طعام میل مى فرمود و سگى در پیش روى او بود و هر زمانى كه آن جناب لقمه اى براى خود برمى داشت مثل آنرا نیز براى آن سگ مى افكند، من گفتم: یابن رسول اللَّه! آیا اذن مى دهى كه این سگ را از نزد طعام شما دور كنم؟ فرمود: بگذار باشد؛ چه من از خداوند عزّوجل حیا مى كنم كه صاحب روحى در روى من نظر كند و من چیز بخورم و به او نخورانم!(805).
[عفو كردن امام على(علیه السلام) گناه غلام را]
و ایضاً روایت كرده اند كه یكى از غلامان آن حضرت خیانتى كرد كه مستوجب عقوبت شد حضرت اراده كرد او را تأدیب فرماید، غلام گفت: «وَالْكاظِمینَ الْغَیْظِ؛» حضرت فرمود: خشم خود را فرو خوردم، گفت: «وَالْعافینَ عَنِ النّاس؛» فرمود ترا عفو كردم و از تقصیر تو درگذشتم، گفت: «وَاللَّهُّ یُحِبُ الْمُحْسِنینَ؛» فرمود كه ترا آزاد كردم و از براى تو مقرّر كردم دو برابر آنچه را كه به تو عطا مى كردم.(806)
ابن شهر آشوب از كتاب محمّد بن اسحاق، روایت كرده كه بعد از رسول خدا(صلى الله علیه و آله) هیچ كس به شرافت و عظمت جناب امام حسن(علیه السلام) نرسید و گاهى بساطى براى آن جناب بر در خانه مى گسترانیدند و آن حضرت از خانه بیرون مى شد و بر روى آن مى نشست، پس هركس كه از آنجا عبور مى كرد به جهت جلالت آن حضرت مى ایستاد و عبور نمى كرد تا آنكه راه كوچه از رفت و آمد مسدود و منقطع مى شد، حضرت كه چنین مى دید داخل خانه مى شد و مردم پراكنده مى شدند و در پى كار خویش مى رفتند، و همچنین در راه حج هر كه آن جناب را پیاده مى دید به جهت تعظیم آن حضرت پیاده مى گشت.(807)
و ابن شهر آشوب در «مناقب» اشعارى از آن حضرت نقل كرده كه از آن جمله این دو شعر است:
قُلْ لِلْمُقیمِ بِغَیْرِ دارِ اِقامَةٍ ----- حان الرَّحیلُ فَوَدِّع الاَحْبابا
اِنَّ الَّذینَ لَقیتَهُمْ وَصَحِبْتَهُمْ ----- صاروُا جَمیعاً فی الْقُبُور تُراباً(808)
علاّمه مجلسى(رضى الله عنه) در «جلاء» فرموده كه شیخ طوسى به سند معتبر از حضرت صادق(علیه السلام) روایت كرده است كه دخترى از حضرت امام حسن(علیه السلام) وفات كرد گروهى از اصحاب آن حضرت تعزیت براى او نوشتند پس حضرت در جواب ایشان نوشت:
[پاسخ امام حسن(علیه السلام) به نامه تسلیّت اصحاب ]
اما بعد؛ رسید نامه شما به من كه مرا تسلّى داده بودید در مرگ فلان دختر من، اجر مصیبت او را از خدا مى طلبم و تسلیم گشته ام قضاى الهى را و صابرم بر بلاى او، به درستى كه به درد آورده است مرا مصائب زمان و آزرده كرده است نوائب دوران و مفارقت دوستانى كه اُلفت با ایشان داشتم و برادرانى كه ایشان را دوست خود مى انگاشتم و از دیدنشان شاد مى شدم و دیده هاى ایشان به ما روشن بود؛ پس مصائب ایّام ایشان را به ناگاه فرو گرفت و مرگ، ایشان را ربود و به لشكرهاى مردگان بردند؛ پس ایشان با یكدیگر مجاورند بى آنكه آشنائى در میان ایشان باشد و بى آنكه یكدیگر را ملاقات نمایند و بى آنكه از یكدیگر بهره مند گردند و به زیارت یكدیگر روند با آنكه خانه هاى ایشان بسیار به یكدیگر نزدیك است، خانه هاى ابدان ایشان از صاحبانش خالى گردیده و دوستان و یاران از ایشان دورى كرده اند، و ندیدم مثل خانه ایشان خانه اى و مثل قرارگاه ایشان كاشانه اى در خانه هاى وحشت انگیز ساكن گردیده اند و از خانه هاى مألوف خود دورى گزیده اند، دوستان از ایشان بى دشمنى مفارقت كرده اند وایشان را براى پوسیدن و كهنه شدن در گودالها افكنده اند، این دختر من كنیزى بود مملوك و رفت به راهى مسلوك كه پیشینیان به آن راه رفته اند و آیندگان به آن راه خواهند رفت والسّلام.(809)