منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

[شرح حال میثم تمّار]

بیست و پنجم: میثم بن یحیى التّمار، از خواصّ اصحاب امیرالمؤمنین(علیه السلام) و از اصفیاء ایشان و حواریین امیرالمؤمنین(علیه السلام) است و آن حضرت او را به اندازه اى كه قابلیت و استعداد داشت علم تعلیم فرموده بود، و او را بر اسرار خفیّه و اخبار غیبیه مطلع فرموده بود و گاه گاهى از او ترشح مى كرد و كافى است در این باب آنكه ابن عبّاس كه تلمیذ امیرالمؤمنین(علیه السلام) است از آن حضرت تفسیر قرآن آموخته و در علم فقه و تفسیر مقامى رفیع داشت و محمّد حنفیّه از او «ربانىّ امّت» تعبیر كرده و پسر عمّ پیغمبر و امیرالمؤمنین(علیهماالسلام) بود، با این مقام و مرتبت میثم او را ندا كرد: یابن عبّاس! سؤال كن از من آنچه بخواهى از تفسیر قرآن كه من قرائت كرده ام بر امیرالمؤمنین(علیه السلام) تنزیل قرآن را و تعلیم نموده مرا تأویل آن را. ابن عبّاس استنكاف ننمود و دوات و كاغذ طلبید و نوشت بیانات او را(776).
وَكانَ رَحِمَهُ اللَّهُ مِنَ الزُّهادِ وَمِمَّنْ یَبَسَتْ عَلَیْهِمْ جُلُودُهُمْ مِنَ الْعِبادَةِ وَالزّهادَةِ.
از ابوخالد تمّار روایت است كه روز جمعه بود با میثم در آب فرات با كشتى مى رفتیم كه ناگاه بادى وزید میثم بیرون آمد و بعد از نظر بر خصوصیّات آن باد به اهل كشتى فرمود كشتى را محكم ببندید این «باد عاصف» (777) است و شدّت كند همانا معاویه در همین ساعت وفات كرده، جمعه دیگرى قاصد از شام رسید خبر گرفتیم گفت: معاویه بمرد و یزید به جاى او نشست! گفتیم: چه روز مرد؟ گفت: روز جمعه گذشته. و در ذكر احوال رُشید هَجَرى گذشت اِخبار او حبیب بن مظاهر را به كشته شدن او در نصرت پسر پیغمبر(صلى الله علیه و آله) و آنكه سرش را به كوفه برند و بگردانند.
شیخ شهید محمّدبن مكى روایت كرده از میثم كه گفت شبى از شبها امیرالمؤمنین(علیه السلام) مرا با خود از كوفه بیرون بُرد تا به مسجد جعفى، پس در آنجا رو به قبله كرد و چهار ركعت نماز گزاشت چون سلام داد و تسبیح گفت كف دستها را پهن نمود و گفت:
اِلهى كَیفَ اَدْعوُكَ وَقَدْ عَصَیْتُكَ وَكَیفَ لا اَدْعُوكَ وَقَدْ عَرَفْتُكَ وَحُبُّكَ فى قَلْبی مَكینٌ مَدَدْتُ اِلَیكَ یَداً باِلذُّنُوبِ مَمْلُوَّةً وَعَیْناً باِلرَّجآءِ مَمْدُودَةً اِلهى اَنْتَ مالِكُ الْعَطایا وَاَنَا اَسَیُر الْخَطایا. و خواند تا آخر دعا، آنگاه به سجده رفت و صورت به خاك گذاشت و صد مرتبه گفت: اَلْعَفْوَ اَلْعَفْوَ پس برخاست و از مسجد بیرون رفت و من هم همراه آن حضرت رفتم تا رسید به صحراء پس خطى كشید از براى من و فرمود: از این خط تجاوز مكن! و گذاشت مرا و رفت و آن شب، شب تاریكى بود من با خودم گفتم مولاى خودت را تنها گذاشتى در این صحراء با آنكه دشمن بسیار دارد، پس از براى تو چه عذرى خواهد بود نزد خدا و رسول خدا(صلى الله علیه و آله) ؟ به خدا قسم كه در عقب او خواهم رفت تا از او با خبر باشم و اگر چه مخالفت امر او خواهم نمود. پس به جستجوى آن حضرت رفتم تا یافتم او را كه سر خود را تا نصف بدن در چاهى كرده و با چاه مخاطبه و گفتگو مى كند همین كه احساس كرد مرا فرمود: كیستى؟ گفتم: میثمَمْ، فرمود: آیا امر نكردم ترا كه از خط خود تجاوز نكنى؟ عرض كردم: اى مولاى من! ترسیدم بر تو از دشمنان تو پس دلم طاقت نیاورد. فرمود آیا شنیدى چیزى از آنچه مى گفتم؟ گفتم: نه اى مولاى من، فرمود: اى میثم! وَفىِ الصَّدْرِ(778)لِباناتٌ اِذا ضاقَ لَها صَدْری نَكَتُّ الاَْرْضَ بِالْكَفِّ وَاَبْدَیْتُ لَها سِرّى فَمَهْما تُنْبِتُ الاَْرْضُ فَذاك النَّبْتُ مِنْ بَذْری.
علّامه مجلسى در «جلاء العیون» فرموده كه شیخ كشّى و شیخ مفید و دیگران روایت كرده اند كه میثم تمّار غلامِ زنى از بنى اَسَد بود حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) او را خرید و آزاد كرد پس از او پرسید كه چه نام دارى؟ گفت: سالم، حضرت فرمود: خبر داده است مرا رسول خدا(صلى الله علیه و آله) كه پدر تو در عجم ترا میثم نام كرده، گفت: راست گفته اند خدا و رسول خدا(صلى الله علیه و آله) و امیرالمؤمنین(علیه السلام) ، به خدا سوگند كه مرا پدرم چنین نام كرده است. حضرت فرمود كه سالم را بگذار و همین نام كه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) خبر داده است داشته باش، نام خود را میثم كرد و كنیت خود را ابوسالم. (779)
روزى حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) به او فرمود كه ترا بعد از من خواهند گرفت و بردار خواهند كشید و حربه برتو خواهند زد و در روز سوّم خون از بینى و دهان تو روان خواهد شد و ریش تو از آن رنگین خواهد شد پس منتظر آن خضاب باش و ترا بر دَر خانه عَمرو بن الحریث با نُه نفر دیگر به دار خواهند كشید و چوب دار تو از همه آنها كوتاهتر خواهد بود و تو به منزلت از آنها نزدیكتر خواهى بود، با من بیا تا به تو بنمایم آن درختى كه ترا بر چوب آن خواهند آویخت، پس آن درخت را به من نشان داد. (780) به روایت دیگر حضرت به او گفت: اى میثم! چگونه خواهد بود حال تو در وقتى كه ولدالزناى بنى امیّه ترا بطلبد و تكلیف كند كه از من بیزار شوى؟ میثم گفت: به خدا سوگند كه از تو بیزار نخواهم شد، حضرت فرمود: به خدا سوگند كه ترا خواهد كشت و بردار خواهد كشید! میثم گفت: صبر خواهم كرد واینها در راه خدا كم است و سهل است! حضرت فرمود كه اى میثم، تو در آخرت با من خواهى بود و در درجه من. پس بعد از حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) میثم پیوسته به نزد آن درخت مى آمد و نماز مى كرد و مى گفت: خدا بركت دهد ترا اى درخت كه من از براى تو آفریده شده ام و تو از براى من نشو و نما مى كنى. به عَمْروبن الحُرَیْث مى رسید مى گفت: من وقتى كه همسایه تو خواهم شد رعایت همسایگى من بكن؛ عمرو گمان مى كرد كه خانه مى خواهد در پهلوى خانه او بگیرد مى گفت: مبارك باشد خانه ابن مسعود را خواهى خرید یا خانه ابن حكم را؟ و نمى دانست كه مراد او چیست.
پس در سالى كه حضرت امام حسین(علیه السلام) از مدینه متوجّه مكّه شد و از مكّه متوجّه كربلا، میثم به مكّه رفت و به نزد امّ اسلمه(علیها السلام) زوجه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) رفت، امّ سلمه گفت: تو كیستى؟ گفت: منم میثم؛ امّ سلمه گفت: به خدا سوگند كه بسیار شنیدم كه حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) دردل شب یاد مى كرد ترا و سفارش ترا به حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) مى كرد؛ پس میثم احوال حضرت امام حسین(علیه السلام) را پرسید، امّ سلمه گفت كه به یكى از باغهاى خود رفته است، میثم گفت: چون بیاید سلام مرا به او برسان و بگوى در این زودى من و تو به نزد حق تعالى یكدیگر را ملاقات خواهیم كرد ان شاءاللَّه. پس امّ سلمه بوى خوشى طلبید و كنیزك خود را گفت: ریش او را خوشبو كن، چون ریش او را خوشبو كرد و روغن مالید میثم گفت: تو ریش مرا خوشبو كردى و در این زودى در راه محبّت شما اهل بیت به خون خضاب خواهد شد.
پس امّ سلمه گفت كه حضرت امام حسین(علیه السلام) تو را بسیار یاد مى كرد. میثم گفت: من نیز پیوسته در یاد اویم و من تعجیل دارم و براى من و او امرى مقدّر شده است كه مى باید به او برسیم. چون بیرون آمد عبداللَّه بن عبّاس را دید كه نشسته است گفت: اى پسر عبّاس! سؤال كن آنچه خواهى از تفسیر قرآن كه من قرآن را نزد امیرالمؤمنین(علیه السلام) خوانده ام و تأویلش از او شنیده ام. ابن عبّاس دواتى و كاغذى طلبید و از میثم مى پرسید و مى نوشت تا آنكه میثم گفت كه چون خواهد بود حال تو اى پسر عبّاس در وقتى كه ببینى مرا با نُه كس به دار كشیده باشند؟
چون ابن عبّاس این را شنید كاغذ را درید و گفت: تو كهانت مى كنى! میثم گفت: كاغذ را مَدَر اگر آنچه گفتم به عمل نیاید كاغذ را بِدَر. چون از حجّ فارغ شد متوجّه كوفه شد و پیش از آنكه به حج رود با معرّف كوفه مى گفت: كه زود باشد حرام زاده بنى امیّه مرا از تو طلب كند و از او مهلتى بطلبى و آخر مرا به نزد او ببرى تا آنكه بر در خانه عَمْربن الحُرَیْث مرا بردار كشند.
چون عبیداللَّه زیاد به كوفه آمد فرستاد معرّف را طلبید و احوال میثم را از او پرسید، معرّف گفت: او به حجّ رفته است، گفت به خدا سوگند اگر او را نیاورى ترا به قتل رسانم؛ پس او مهلتى طلبید و به استقبال میثم رفت به قادسیّه و در آنجا ماند تا میثم آمد و میثم را گرفت و به نزد آن ملعون برد و چون داخل مجلس شد حاضران گفتند: این مقرّبترین مردم بود نزد على بن ابى طالب(علیه السلام) گفت: واى بر شما این عجمى را اینقدر اعتبار مى كرد؟ گفتند: بلى، عبیداللَّه گفت: پروردگار تو در كجاست؟ گفت: در كمین ستمكاران است و تو یكى از ایشانى. ابن زیاد گفت: تو این جرئت دارى كه این روش سخن بگوئى اكنون بیزارى بجوى از ابوتراب، گفت: من ابوتراب را نمى شناسم. ابن زیاد گفت: بیزار شو از على بن ابى طالب(علیه السلام) میثم گفت: اگر نكنم چه خواهى كرد؟ گفت به خدا سوگند ترا به قتل خواهم رسانید، میثم گفت: مولاى من مرا خبر داده است كه تو مرا به قتل خواهى رسانید و بر دار خواهى كشید با نُه نفر دیگر بر دَرِ خانه عمرو بن الحریث؛ ابن زیاد گفت: من مخالفت مولاى تو مى كنم تا دروغ او ظاهر شود؛ میثم گفت: مولاى من دروغ نگفته است و آنچه فرموده است از پیغمبر(صلى الله علیه و آله) شنیده است و پیغمبر(صلى الله علیه و آله) از جبرئیل شنیده و جبرئیل از خداوند عالمیان شنیده پس چگونه مخالفت ایشان مى توانى كرد و مى دانم به چه روش مرا خواهى كشت و در كجا به دار خواهى كشید و اوّل كسى را كه در اسلام بر دهان او لجام خواهند بست من خواهم بود پس امر كرد میثم و مختار را هر دو به زندان بردند و در زندان میثم به مختار گفت: تو از حبس رها خواهى شد و خروج خواهى كرد و طلب خون امام حسین(علیه السلام) خواهى كرد و همین مرد را خواهى كشت!
چون مختار را بیرون برد كه بكشد پیكى از جانب یزید رسید و نامه آورد كه مختار را رها كن و او را رها كرد، پس میثم را طلبید و امر كرد او را بردار كشند بر در خانه عمرو بن الحریث و در آن وقت عمرو دانست كه مراد میثم چه بوده است، پس جاریه خود را امر كرد كه زیر دار او را جاروب كند و بوى خوشى براى او بسوزاند پس او شروع كرد به نقل احادیث در فضایل اهل بیت و در لعن بنى امیّه و آنچه واقع خواهد شد از قتل و انقراض بنى امیّه، چون به ابن زیاد گفتند كه این مرد رسوا كرد شما را، آن ملعون امر كرد كه دهان او را لجام نمودند و بر چوب دار بستند كه سخن نتواند گفت، چون روز سوّم شد ملعونى آمد و حربه در دست داشت و گفت: به خدا سوگند كه این حربه را به تو مى زنم با آنكه مى دانم روزها روزه بودى و شبها به عبادت حق تعالى ایستاده بودى، پس حربه را بر تهیگاه او زد كه به اندرونش رسید ودر آخر روز خون از سوراخهاى دماغش روان شد و بر ریش و سینه مباركش جارى شد و مرغ روحش به ریاض جِنان پرواز كرد.(781) و شهادت او پیش از آن بود كه حضرت امام حسین(علیه السلام) وارد عراق شود به ده روز. (782)
ایضا روایت كرده است كه چون آن بزرگوار به رحمت پروردگار واصل شد هفت نفر از خرما فروشان كه هم پیشه او بودند شبى آمدند در وقتى كه پاسبانان همه بیدار بودند و حق تعالى دیده ایشان را پوشانید تا ایشان میثم را دزدیدند و آوردند و به كنار نهرى دفن كردند و آب بر روى او افكندند و هر چند پاسبانان تفحّص كردند از او اثرى نیافتند.(783)

[شرح حال هاشم بن عتبه مِرْقال ]

بیست و ششم: هاشم بن عُتْبَةِ بن ابى وقّاص الملقّب بالمِرْقال، قاضى نوراللَّه گفته كه در كتاب «اصابه» مذكور است كه هاشم همان شجاع معروف مشهور ملقّب به مرقال است و براى آن به این لقب شهرت یافته كه «اِرْقال» نوعى است از دویدن و او در روز كارزار بر سر خصم مسارعت مى كرد و مى دوید و از كلبى و ابن حِبّان نقل كرده كه او به شرف صحبت حضرت رسالت(صلى الله علیه و آله) رسیده و در روز فتح مكّه مسلمان گردیده ودر جنگ عجم با عمّ خود سعد وقاص در قادسیه همراه بود و در آنجا آثار مردى و مردانگى به ظهور رسانید و در حرب صفیّن ملازم ركاب ظفر انتساب شاه ولایت مآب بوده و در آنجا نیز مراسم مجاهده به جا آورده.(784)
و در «فتوح» اعثم كوفى و كتاب «اصابه» مسطور است كه چون خبر كشتن عثمان و بیعت كردن مردمان به امیرالمؤمنین(علیه السلام) پراكنده شد اهل كوفه نیز این خبر بشنیدند و در آن وقت ابوموسى اشعرى امارت كوفه داشت، كوفیان به نزد ابوموسى آمدند و گفتند: چرا با امیرالمؤمنین على بیعت نمى كنى؟ گفت: در این معنى توقّف مى كنم و مى نگرم تا بعد از این چه حادث شود و چه خبر رسد؟ هاشم بن عتبه گفت: چه خبر خواهد رسید، عثمان را بكشتند و انصار خاصّ و عامّ با امیرالمؤمنین(علیه السلام) على بیعت كردند از آن مى ترسى كه اگر با على بیعت كنى عثمان از آن جهان باز خواهد آمد و ترا ملامت خواهد كرد؟ هاشم این سخن بگفت و به دست راست خویشتن دست چپ بگرفت و گفت: دست چپ از آن من است و دست راست من از آن امیرالمؤمنین(علیه السلام) با او بیعت كردم و به خلافت او راضى شدم؛ چون هاشم با این وجه بیعت كرد، ابوموسى را هیچ عذرى نماند برخاست و بیعت كرد و در عقب او جمله اكابر و سادات و معارف كوفه بیعت كردند.(785)
در «اصابه» مذكور است كه هاشم در وقت بیعت این ابیات را بدیهةً انشاد نموده بر ابوموسى اشعرى انشاد كرد:
اُبایِعُ غَیْرَ مُكْتَرِثٍ عَلِیّاً ----- وَلا اَخْشى اَمیراً اَشْعَرِیّاً
اُبایِعُهُ وَاَعْلَمُ اَنْ سَأُرْضی ----- بِذاكَ اللَّهَ حَقَّاً وَالنَّبِیّا(786)
هاشم در حرب صفّین به درجه شهادت رسید و بعد از عتبة بن هاشم، عَلَم پدر بر گرفت و بر اهل شام حمله كرد و چند كس را بكشت واثرهاى خوب نمود عاقبت او نیز شربت شهادت چشید و به پدر بزرگوار خود رسید.(787)
فقیر گوید: از اینجا معلوم شد كه هاشم مرقال در صفّین به درجه رفیع شهادت رسید پس آن چیزى كه در بعضى كتب است كه روز عاشوراء به یارى سیدالشهداء(علیه السلام) آمد و گفت: اى مردم هركه مرا نمى شناسد من خودم را بشناسانم من هاشم بن عتبه پسر عموى عمر سعدم الخ، واقعى ندارد واللَّه العالم.

باب چهارم :در تاریخ امام حسن مجتبی علیه السلام

در بیان تاریخ ولادت و شهادت سبط اكبر پیغمبر خدا، ثانى ائمه و قرّة العین محمّد مصطفى(صلى الله علیه و آله) امام حسن مجتبى (علیه السلام) و مختصرى در شرح حال اولاد و احفاد آن جناب(علیه السلام) .
و در آن شش فصل است: