منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

[شرح حال مالك اشتر]

بیست و دوم: مالك بن الحارث الاشتر النَخَعى، سیف اللَّه المسلول على أعدائه - قَدَّسَ اللَّهُ روحَهُ جلیل القدر و عظیم المنزلة است و اختصاص او به امیرالمؤمنین(علیه السلام) اَظْهَر از آن است كه ذكر شود و كافى است در این مقام همان فرمایش امیرالمؤمنین(علیه السلام) كه مالك از براى من چنان بود كه من از براى رسول خدا(صلى الله علیه و آله) بودم (756) در سال سى و هشتم هجرى امیرالمؤمنین(علیه السلام) او را حكومت مصر داد و پیش از آنكه به مصر رود آن حضرت براى اهل مصر كاغذى نوشت كه از جمله فقراتش این است:
اَمّا بعدُ؛ فَقَدْ بَعَثْتُ اِلَیْكُمْ عَبْداً مِن عِبادِ اللَّه لایَنامُ اَیَّامَ الْخَوْفِ وَلا یَنْكُلُ عَنِ الاَْعْدآءِ ساعاتِ الرَّوْع؛ اَشَدُّ عَلَى الْفُجَّار مِنْ حَریقِ النّارِ وَهُوَ مالِكُ بْنُ الْحارِثِ اَخُومَذْحِجٍ فَاسْمَعُوا قَوْلَهُ وَاَطیعُوا اَمْرَهُ فیما طابَقَ الْحَقَّ فَاِنَّهُ سَیْفٌ مِنْ سُیُوفِ اللَّه.(757)
و عهدنامه اى كه حضرت براى اشتر نوشته اَطْوَل عهدى است از عهدنامه هاى آن حضرت و مشتمل است بر لطائف و محاسن بسیار و پند و حكمت بى شمار كه مرسلاطین جهان را در هر امارت و ایالت قانونى باشد كه بدان قانون دفع خراج و زكات شود و هیچ ظلم و ستم بربندگان و رعیّتها نشود و آن عهدنامه معروف و ترجمه ها از آن شده. و چون امیرالمؤمنین(علیه السلام) آن عهدنامه را براى آن نوشت امر فرمود تا بسیج راه كند، اشتر با جمعى از لشكر به جانب مصر حركت فرمود.
نقل است كه چون این خبر گوشزد معاویه گشت پیغام داد براى دهقان عریش كه اشتر را مسموم كن تا من خراج بیست سال از تو نگیرم، چون اشتر به عریش رسید دهقان آنجا پرسید كه از طعام و شراب چه چیز محبوبتر است نزد اشتر؟ گفتند: عسل را بسى دوست مى دارد. پس آن مرد دهقان مقدارى عسل مسموم براى اشتر هدیه آورد و برخى از اوصاف و فوائد آن عسل را بیان كرد؛ اشتر شربتى از آن عَسَل زهرآلود میل كرد هنوز عسل در جوفش مستقر نشده بود كه از دنیا رحلت فرمود. و بعضى گفته اند كه شهادتش در قلزم واقع شد و «نافع» غلام عثمان او را مسموم نمود و چون خبر شهادت اشتر به معاویه رسید چندان خوشحال شد كه در پوست خود نمى گنجید و دنیاى وسیع از خوشحالى بر او تنگ گردید و گفت: همانا از براى خداوند جُنْدى است از عسل. و چون خبر شهادت اشتر به حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) رسید به موت او بسى متأسف گشت و زیاده اندوهناك و گرفته خاطر گردید و بر منبر رفت و فرمود:
اِنّا لِلّهِ وَانّا اِلَیْهِ راجِعُونَ وَالْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ اَللهُمَّ اِنّی اَحْتَسِبُهُ عِنْدَكُ فَاِنَّ مَوْتَهُ مِنْ مَصائبِ الدَّهْرِ رَحِمَ اللَّهُ مالِكاً فَلَقَدْ اَوْفى بِعَهْدِهِ وَقَضى نَحْبَهُ وَلَقى رَبَّهُ مَعَ اَنّا قَدْ وَطَّنّا اَنْفُسَنا عَلى اَنْ نَصْبِرَ عَلى كُلِّ مُصیبَةٍ بَعْدَ مُصابِنا بِرَسُولِ اللهِ(صلى الله علیه و آله) فَاِنَّها مِنْ اَعْظَمِ الْمُصیبات.(758)
پس، از منبر به زیر آمد و به خانه رفت مشایخ نَخَع به خدمت آن حضرت آمدند و آن حضرت بر مرگ اشتر متأسف و متلهّف بود؛
ثُمّ قالَ: وَللَّهِ دَرُّ مالِكٍ وَما مالِكٌ لَوْ كانَ مِنْ جَبَلٍ لَكانَ فُنْداً وَلَوْ كان مِنْ حَجَرٍ لَكانَ صَلْدًا اَما وَاللَّهِ لَیَهِدَّنَّ مَوْتُكَ عالَماً وَلَیَفْرِحَنَّ عالَماً عَلى مِثْلِ مالِكٍ فَلتبْكِ الْبَواكی وَهَلْ مَرْجُوٌّ كَمالِكٍ وَهَلْ مَوْجُودٌ كَمالِكٍ وَهَلْ قامَتِ النِّساء عَنْ مِثْلِ مالِكٍ. (759)
و هم در حقّ مالك فرمود: خدا رحمت كند مالك را و چه مالك! اگر مالك كوهى بود، كوه عظیم و بى مانند بود، اگر مالك سنگى بود، سنگ صلب و سختى بود و گویا مرگ او مرا از هم قطع نمود(760) و هم در حق او فرمود: به خدا قسم كه مرگ او اهل شام را عزیز كرد و اهل عراق را ذلیل نمود و فرمود كه از این پس مانند مالك را نخواهم یافت.(761)
قاضى نوراللَّه در «مجالس» گفته كه صاحب «مُعْجَم البُلدان» در ذیل احوال بعلبك آورده كه معاویه كسى را فرستاد تا در راه مصر با اشتر ملاقات نمود، عسل زهرآلود به خورد او داد و او در حوالى قلزم به همان بمرد، چون خبر به معاویه رسید اظهار سرور نموده گفت: اِنَّ لِلّهِ جُنُوداً مِنْ عَسَلٍ؟! و جنازه او را از آنجا به مدینه طیّبه نقل نمودند و قبر منوّر او در آنجا معروف و مشهور است. و نیز گفته مخفى نماند كه اشتر(رضى الله عنه) با آنكه به حلیه عقل و شجاعت و بزرگى و فضیلت مُحَلّى بود همچنین به زیور علم و زهد و فقر و درویشى نیز آراسته بود.(762)
در «مجموعه» ورّام بن ابن فراس(رضى الله عنه) مسطور است كه مالك روزى از بازار كوفه مى گذشت و چنانكه شیوه اهل فقر است كرباس خامى در بر و پاره اى از همان كرباس به جاى عمامه بر سر داشت، یكى از بازاریان بر در دكّانى نشسته بود چون اشتر را بدید كه به چنان وضع و لباس مى رود در نظر او خوار آمده از روى استخفاف شاخ بَقْلَه اى بر اشتر انداخت، اشتر حلم ورزیده به او التفات ننمود و بگذشت؛ یكى از حاضران كه اشتر را مى شناخت چون آن حالت مشاهده كرد به آن بازارى خطاب نمود كه واى بر تو هیچ دانستى كه آن چه كس بود كه به او اهانت كردى؟ گفت: ندانستم، گفت: آن مالك اشتر صاحب امیرالمؤمنین(علیه السلام) بود! پس آن مرد بازارى از تصوّر آن كار كه كرده بود به لرزه در آمد و از عقب اشتر روانه شد كه خود را به او برساند واز او عذر خواهد، دید كه اشتر به مسجدى در آمده به نماز مشغول است صبر كرد تا چون اشتر از نماز فارغ شد سلام داد و خود را بر پاى او انداخت و پاى او را بوسیدن گرفت؛ اشتر ملتفت شده سر او را بر گرفت این چه كارى است كه مى كنى؟ گفت: عذر گناهى كه از من صادر شد از تو مى خواهم كه ترا نشناخته بودم، اشتر گفت: بر تو هیچ گناهى نیست به خدا سوگند كه من به مسجد جهت آن آمده بودم كه از براى تو استغفار كنم و طلب آمرزش نمایم! انتهى.(763)
مؤلف گوید: ملاحظه كن كه چگونه این مرد از حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) كسب اخلاق كرده با آنكه از اُمراء لشكر آن حضرت است و شجاع و شدیدالشّوكة است و شجاعتش به مرتبه اى است كه ابن ابى الحدید گفته كه اگر كسى قسم بخورد كه در عَرب و عجم شجاعتر از اشتر نیست مگر استادش امیرالمؤمنین(علیه السلام) گمان مى كنم كه قَسمش راست باشد، چه بگویم در حق كسى كه حیات او منهزم كرد اهل شام را و ممات او منهزم كرد اهل عراق را؟ و امیرالمؤمنین(علیه السلام) در حق او فرموده كه اشتر براى من چنان بود كه من براى رسول خدا(صلى الله علیه و آله) بودم و به اصحاب خود فرموده كه كاش در میان شما مثل او دو نفر بلكه كاش یك نفر داشتم مثل او؛و شدّت شوكتش بر دشمن از تأمّل در این اشعار كه از آن بزرگوار است معلوم مى شود:
بَقَیْتُ وَفْرى (764) وَاْنحَرَفْتُ عَنِ الْعُلى ----- وَلَقیتُ اَضْیافی بِوَجْهٍ عَبُوسٍ
اِنْ لَمْ اَشُنّ عَلَى ابْنِ هِنْدٍ غارَةً ----- لَمْ تَخْلُ یَوْماً مِنْ نِهابِ (765) نُفُوسٍ
خَیْلاً كَاَمْثالِ السَّعالى (766) شُزَّباً(767) ----- تَغْدُو بِبیْضٍ فى الْكَریهَةِ شُوسٍ
حَمِىَ الْحَدیدُ عَلَْهِمْ فَكاَنَّهُ ----- وَمَضانُ بَرْقٍ اَوْ شُعاعُ شمُوُسٍ (768)
بالجمله؛ با این مقام از جلالت و شجاعت و شدّت شوكت، حسن خلق او به مرتبه اى رسیده كه یك مرد سوقى به او اهانت و استهزا مى نماید ابداً تغییر حالى براى او پیدا نمى شود بلكه مى رود مسجد نماز بخواند و دعا و استغفار براى او نماید، و اگر خوب ملاحظه كنى این شجاعت و غلبه او بر نفس و هواى خود بالاتر از شجاعت بدنى اوست. قالَ اَمیرُالْمُؤمِنینَ(علیه السلام) اَشْجَعُ النّاسِ مَنْ غَلَبَ هَواهُ.(769)

[شرح حال محمّد بن ابى بكر]

بیست و سوّم: محمّد بن ابى بكر بن ابى قحافه، جلیل القدر عظیم المنزلة از خواصّ امیرالمؤمنین (علیه السلام) و از حواریّین آن حضرت بلكه به منزله فرزند آن حضرت است؛ چه آنكه مادرش اَسْماء بِنْت عُمَیْس كه اوّل زوجه جعفر بن ابى طالب(علیه السلام) بود بعد از جعفر، زوجه ابى بكر شد و محمّد را در سفر حَجَّةُ الْوِداع متولّد نمود و بعد از ابوبكر، زوجه حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) شد؛ لاجرم محمّد در حجر امیر المؤمنین(علیه السلام) تربیت شد و پدرى غیر از آن حضرت نشناخت حتّى آنكه امیرالمؤمنین(علیه السلام) فرمود: محمّد فرزند من است از صُلْب ابوبكر. و محمّد در جمل و صفیّن حضور داشت و بعد از صفین امیرالمؤمنین(علیه السلام) او را حكومت مصر عطا فرمود و در سنه سى و هشتم معاویه عمرو بن عاص و معاویة بن خدیج و ابوالاعور سَلْمى را با جماعت بسیار به مصر فرستاد، آن جماعت با هوا خواهان عثمان اجتماع كردند و با محمّد جنگ نمودند و او را دستگیر كردند، پس معاویة بن خدیج محمّد را با لب تشنه گردن زد و جثّه او را در شكم حِمارى گذاشت و آتش زد و محمّد در آن وقت بیست و هشت سال از سنّش گذشته بود. گویند چون این خبر به مادرش رسید از كثرت غصّه و غضب خون از پستانش چكید و عایشه خواهر پدرى محمّد قسم خورد تا زنده است پختنى نخورد و بعد از هر نمازى نفرین مى كرد بر معاویه و عمرو عاص و ابن خدیج.(770) و چون خبر شهادت محمّد به حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) رسید زیاده محزون و اندوهناك شد و خبر قتل محمّد را براى ابن عبّاس به بصره نگاشت به این كلمات شریفه:
اَمّا بَعْدُ؛ فَاِنَّ مِصْرَ قَدِ افْتُتِحَتْ وَ مُحَمَّدُ بْنُ اَبى بَكْرٍ قَدِ اسْتُشْهِدَ فَعِنْدَاللَّهِ نَحْتَسِبُهُ وَلَداً ناصِحاً وَعامِلاً كادِحاً وَسَیْفاً قادِحاً [قاطعاً خ ل ] وَرُكْناً دافِعاً وَقَدْ كُنْتُ حَثَثْتُ النّاسَ عَلى لِحاقِهِ وَاَمَرْتُهُمْ بِغیاثِهِ قَبْلَ الْوَقْعَةِ وَدَعَوْتُهُمْ سِرًّا وَجَهْراً وَعوداً وَبَدْءاً.
فَمِنْهُمُ اْلاتی كارِهاً وَمِنْهُمُ الْمُعْتَلُّ كاذِباً وَمِنْهُمُ الْقاعِدُ خاذِلاً اَسْئَلُ اللَّهَ اَنْ یَجْعَلَ لی مِنْهُمْ فَرَجاً عاجِلاً فَوَاللَّهِ لَوْلا طَمَعی عِنْدَ لِقآءِ عَدُوّىّ فی الشَّهادَةِ وَتَوْطِینی نَفْسی عَلَى الْمَنِیَّةِ لاََحْبَبْتُ اَن لا اَبْقى مَعَ هؤُلاءِ یَوْماً واحِداً وَلا اَلْتَقِىَ بِهِمْ اَبَداً.(771)
ابن عبّاس چون بر شهادت محمّد اطلاع یافت به جهت تعزیت امیرالمؤمنین(علیه السلام) از بصره به كوفه آمد و آن حضرت را تعزیت بگفت؛ یكى از جاسوسان امیرالمؤمنین(علیه السلام) از شام آمد و گفت: یا امیرالمؤمنین! خبر قتل محمّد به معاویه رسید او بر منبر رفت و مردم را اعلام كرد و چنان شام شادى كردند كه من در هیچ وقت اهل شام را به آن نحو مسرور ندیدم؛ حضرت فرمود: اندوه ما بر قتل او به قدر سرور ایشان است بلكه اندوه ما زیادتر است به اضعاف آن.(772) و روایت است كه در حقّ محمّد فرمود: اِنَّهُ كانَ لی رَبیباً وَكُنْتُ لَهُ والِدً اُعِدُّهُ وَلَدًا.(773) و محمّد(علیه السلام) برادر امّى عبداللَّه و عون و محمّد پسران جعفر و برادر یحیى بن امیرالمؤمنین(علیه السلام) و پسر خاله ابن عبّاس و پدر قاسم فقیه مدینه است كه جدّ اُمّى حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) باشد.

[شرح حال محمّد بن ابى حذیفه ]

بیست و چهارم: محمّد بن ابى حذیفة بن عتبة بن عبد شمس، اگر چه پسر دائى معاویة بن ابى سفیان است امّا از اصحاب و انصار و شیعیان حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) است، مدّتى در زندان معاویه محبوس بود وقتى او را از زندان بیرون آورد و گفت: آیا وقت آن نشده كه بینا شوى از ضلالت خود و دست از على بردارى؟ آیا ندانستى كه عثمان مظلوم كشته شد و عایشه و طلحه و زبیر خروج كردند در طلب خون او و على فرستاد كه عثمان را بكشند و ما امروز طلب خون او مى نمائیم؟ محمّد گفت: تو مى دانى كه رَحِم من از همه مردم به تو نزدیك تر و شناسائیم به تو بیشتر است؛ گفت: بلى، گفت: قسم به خدا كه احدى شركت نكرد در خون عثمان جز تو به سبب آنكه عثمان ترا والى كرد و مهاجر و انصار از او خواستند كه ترا معزول كند نكرد لاجرم بر او ریختند و خونش بریختند و به خدا قسم كه شركت نكرد در خون او ابتداء مگر طلحه و زبیر و عایشه و ایشان بودند كه مردم را تحریص بر كشتن او مى نمودند و شركت كرد با ایشان عبدالرحمن بن عوف و ابن مسعود و عمّار و انصار جمیعاً، پس گفت:
وَاللَّهِ اِنّی لاََشْهَدُ اَنَّكَ مُذْ عَرَفْتُكَ فی الْجاهِلِیَّةِ وَالاِْسْلامِ لَعلى خُلُقٍ واحِدٍ ما زادَفیكَ الاِْسْلامُ لا قَلیلاً وَلا كَثیراً وَاِنَّ عَلامَةَ ذالِكَ لَبَیِّنَةٌ تَلوُمُونی عَلى حُبّی عَلِیّاً خَرَجَ مَعَ عَلِىٍّ(علیه السلام) كُلُّ صَوّامٍ وَقَوامٍ مُهاجِرِىٍّ وَاَنْصارِىٍّ وَخَرَجَ مَعَكَ اَبْناءُ الْمُنافِقینَ وَالطُّلَقآءِ وَالْعُتَقآءِ خَدَعْتَهُمْ عَنْ دینِهِمْ وَخَدَعُوكَ عَنْ دُنْیاكَ.
وَاللَّهِ یا مُعاوِیة! ما خَفِىَ عَلَیْكَ ما صَنَعْتَ وَما خَفِىَ عَلَیْهِمْ ما صَنَعُوا إذا خَلَوْا اَنْفُسَهَمْ سَخَطَ اللَّهُ فی طاعَتِكَ وَاللَّهِ لااَزالُ اُحِبُّ عَلِیّاً لِلّهِ وَلِرَسُولِهِ وَاُبْغِضُكَ فِی اللَّهِ وَفی رَسُولِ اللَّهِ اَبَدَاً مابَقیتُ.
معاویه فرمان داد تا او را به زندان برگردانیدند و پیوسته در زندان بود تا وفات كرد.(774)
ابن ابى الحدید آورده كه عمرو عاص، محمّد بن ابى حذیفه را از مصر دستگیر كرد و براى معاویه فرستاد معاویه او را حبس كرد او از زندان بگریخت، مردى از خثعم كه نامش عبداللَّه بن عمرو بن ظلام و عثمانى بود به طلب او رفت و او را در غارى یافت و بكشت.(775) و پدر محمّد ابوحذیفه از اصحاب پیغمبر(صلى الله علیه و آله) است و در جنگ بدر كه پدر و برادرش كشته گشت در جمله اصحاب پیغمبر(صلى الله علیه و آله) بود و در روز یمامه در جنگ با مُسَیْلمه كذّاب شهید گشت.