فهرست کتاب


منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد اول )

حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) تحقیق: صادق حسن زاده‏

[شرح حال عَدىّ بن حاتم طائى ]

هفدهم: عَدى بن حاتم طائى از محبّین امیر المؤمنین(علیه السلام) و در حروب آن حضرت در خدمت آن جناب بوده و در یارى آن حضرت شمشیر زده و در سال دهم به خدمت حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) شتافت و اسلام آورد و سببش آن شد كه در سال نهم لشكر اسلام به جبل طىّ رفتند و بتخانه آنجا را كه «فلس» نام داشت خراب كردند و اهلش را اسیر كردند، عدىّ بن حاتم كه قائد قبیله بود به شام گریخت و خواهرش اسیر شد اسیران را به مدینه آوردند؛ چون رسول خدا(صلى الله علیه و آله) ایشان را مشاهده فرمود دختر حاتم كه در صباحت و فصاحت معروف بود به پاى خاست و عرضه داشت: یا رَسُولَ الله! هَلَكَ الْوالِدُ وَغابَ الْوافِدُ فَامْنُنْ عَلَىَّ مَنَّ اللّهُ بِكَ. یعنى پدرم حاتم مرده و برادم عَدىّ به شام فرار كرده، پس بر من منّت گذار و ببخش مرا.
در روز اوّل و دوّم حضرت جوابى به او نفرمود، موافق «سیره ابن هشام» روز سوّم هنگام عبور پیغمبر بر ایشان، امیرالمؤمنین(علیه السلام) به آن زن اشاره فرمود: كه عرض حال كن، آن زن سخن گذشته را اعاده كرد؛ حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) فرمود ترا بخشیدم هرگاه قافله با امانتى پیدا شود مرا خبر كن تا ترا به بلادت بفرستم. دختر گفت: مى خواهم به نزد برادرم به شام روم. این بود تا جماعتى از قبیله قُضاعه به مدینه آمدند. دختر به حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) عرض كرد كه گروهى از قوم من آمده اند كه ثقه و اعتماد به آنها است مرا روانه فرما. حضرت او را جامه بپوشانید و زاد و راحله عطا فرمود و با آن جماعت او را روانه فرمود؛ دختر به شام رفت و برادر خود عَدىّ را دیدار كرد و او را از حال خود آگهى داد و با وى گفت: چنان دانم كه ایمنى این جهان و آن جهان جز در خدمت محمّد(صلى الله علیه و آله) به دست نشود، نیكو آن است كه بى درنگ به حضرت او شتاب گیرى. عدىّ تهیّه سفر كرده به مدینه آمد و به مجلس حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) وارد گشت و معرفى خود نموده، پیغمبر(صلى الله علیه و آله) به جانب خانه حركت فرمود، عدىّ نیز در قفاى آن حضرت بود، در بین راه پیرزنى خدمت آن حضرت رسید و در حاجت خویش سخن بسیار گفت و آن جناب نیز ایستاده بود تا كار او به نظام گیرد؛ عدى با خود اندیشید كه این روش پادشاهان نباشد از بهر زال چندین مهّم خویش را تعطیل دهند بلكه این خوى پیغمبران است، چون به خانه وارد شدند رسول خدا(صلى الله علیه و آله) به ملاحظه آنكه عدىّ بزرگ زاده و محترم بود احترام او را ملحوظ فرمود وساده اى كه از لیف خرما آكنده بود برداشت و بگسترد و عدىّ را بر روى آن نشستن فرمود چندان كه عدىّ كناره گرفت پذیرفته نشد پس عدىّ را بر وساده جاى داد و خود بر خاك نشست.(741)
این بود سیرت شریفه آن حضرت با كفّار و كسى كه مراجعه كند در كتبى كه شیعه و سنّى در سیرت نبوى(صلى الله علیه و آله) نوشته اند امثال این را بسیار بیند.
بالجمله؛ عَدىّ بن حاتم به دست حضرت رسول اكرم(صلى الله علیه و آله)اسلام آورد و به حكم وَبِاَبِهِ اقْتَدى عَدِىُّ فِى الْكَرَمِ، عدىّ مردى صاحب جود و سخاوت بود. گویند وقتى مرد شاعرى به نزد وى آمد و گفت: یا اَباطریف تو را مدح گفته ام. گفت: تأمل كن تا ترا آگاه كنم از مال خود كه به تو عطا خواهم كرد تا بر حسب عطا مرا مدح گوئى و آن هزار هزار درهم و هزار میش و سه بنده و اسبى است، اكنون بگوى؛ پس شاعر مدح خود را انشاد كرد. و عدىّ ساكن كوفه گشت و در جَمَل و صِفّین و نهروان ملازمت ركاب امیرالمؤمنین(علیه السلام) داشت و در جمل یك چشم او به جراحت نابینا شد.، و در سنه شصت و هشت در كوفه وفات كرد. وقتى در ایّام معاویه بر معاویه وفود كرد، معاویه گفت:اى عدىّ چه كردى با پسرهاى خود كه با خود نیاوردى؟ گفت: در ركاب امیر المؤمنین(علیه السلام) كشته شدند: قال ما اَنْصَفَكَ عَلِىٌّ قَتَلَ اَوْلادَكَ وَاَبْقى اَوْلادَهُ! فَقالَ عَدِىُّ: ما اَنْصَفْتُ عَلِیّاً اِذْ قُتِلَ وَبَقیت؛ یعنى معاویه گفت: على در حق تو انصاف نكرد كه فرزندان ترا كشت و فرزندان خود را باقى گذاشت! عدىّ گفت: من با على انصاف ندادم كه او كشته شد و من زنده ماندم؛
(دور از حریم كوى تو بى بهره مانده ام ----- شرمنده مانده ام كه چرا زنده مانده ام؟)
معاویه گفت: دانسته باش كه هنوز قطره اى از خون عثمان باقى است كه سترده نمى شود مگر به خون شریفى از اشراف یمن، عدىّ گفت: سوگند به خداى آن دلها كه آكنده بود از خشم تو هنوز در سینه هاى ما است و آن شمشیرها كه ترا با آن قتال مى دادیم بر دوشهاى ما است. همانا اگر از دَر خدیعت و غدر شبرى با ما نزدیك شوى در طریق شرّ شبرى ترا نزدیك شویم، دانسته باش كه قطع حلقوم و سكرات مرگ بر ما آسانتر است از اینكه سخنى ناهموار در حق على(علیه السلام) بشنویم و كشیدن شمشیراى معاویه به انگیزش شمشیر است. معاویه مصلحت وقت را در جنبش و غضب ندید، روى سخن را بگردانید و مستوفیان خود را امر كرد كه كلمات عدىّ را مكتوب سازید كه همه پند و حكمت است. (742)

[شرح حال عقیل ]

هیجدهم: عقیل بن ابى طالب، برادر حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام)است، كُنْیَت او ابویزید است. گویند ده سال از برادرش طالب كوچكتر بوده و جعفر ده سال از عقیل و امیر المؤمنین(علیه السلام) ده سال از جعفر و جناب ابوطالب در میان اولاد خود عقیل را افزون دوست مى داشت و لهذا حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) در حق عقیل فرمود:
اِنّى لاَُحِبُّهُ حُبَّیْنِ حُبّاً لَهُ وَحُبّاً لِحُبِّ اَبى طالبٍ لَهُ.(743) گویند در میان عَرب مانند عقیل در علم نسب نبود از براى او وِساده اى در مسجد حضرت رسول(صلى الله علیه و آله) مى گستردند، مى آمد بر روى آن نماز مى خواند، پس مردم نزد او جمع مى گشتند و در علم نسب و ایّام عرب از او استفاده مى كردند و در آن وقت چشمان او نابینا شده بود و عقیل مبغوض مردم بود به جهت اینكه از نیك و بد ایشان آگهى داشت. و عقیل در حُسن جواب معروف بود، وقتى بر معاویه وارد شد معاویه امر كرد كرسى ها نصب كردند و جُلساء خود را حاضر كرد. چون عقیل وارد شد پرسید كه خبر ده مرا از لشكر من ولشكر برادرت؟ فرمود: گذشتم بر لشكر برادرم، دیدم شب و روز آنها مثل شب و روز ایّام پیغمبر است لكن پیغمبر در میان ایشان نیست، ندیدم احدى از ایشان را مگر مشغول به نماز و عبادت؛ و چون به لشكر تو گذشتم دیدم استقبال كردند مرا جمعى از منافقین كه مى خواستند رم دهند شتر پیغمبر(صلى الله علیه و آله) را در شب عَقَبَه. پس پرسید كیست كه در طرف راست تو نشسته اى معاویه؟ گفت: عمرو عاص؛ گفت: این همان است كه شش نفر در او مخاصمت كردند و هر كدام او را دعوى دار بودند؛ آخر الأمر جزّار قریش یعنى شتر كش قریش كه عاص بن وائل باشد بر همه غلبه كرد و او را پسر خود گرفت. دیگرى كیست؟ گفت: ضحّاك بن قیس؛ عقیل گفت: او همان كس است كه پدرش تكه و نر بزها را كرایه مى داد براى جهانیدن به ماده ها؛ دیگرى چه كس است؟ گفت: ابوموسى اشعرى؛ گفت: او ابن السّراقه است. معاویه چون دید ندیمان جُلساء او بى كیف شدند خواست ایشان را به دماغ آورد پرسید یا ابا یزید! در حق من چه مى گوئى؟ گفت: این سؤال را مكن!؟ گفت: البته باید جواب دهى. گفت: حمامه را مى شناسى، گفت: حمامه كیست؟ عقیل گفت: ترا خبر دادم این را گفت و برفت؛ معاویه نسّابه را طلبید و احوال حمامه را پرسید، گفت: در امانم؟ گفت: بلى، آن مرد نسّابه گفت: حمامه جدّه تو مادر ابوسفیان است كه در جاهلیت از زَوانى معروفه و صاحب رایت بود.(744).
قالَ مُعاویةُ لِجُلَسائهِ: قَدْ ساوَیْتُكُمْ وَزِدْتُ عَلَیكُمْ فَلاتَغْضِبُوا؛ وَقالَ مُعاوِیةُ یَوْماً وَعِنْدَهُ عَمْرُو بْنُ الْعاصِ وَقَدْ اَقْبَلَ عَقیلٌ لاََضْحَكَنَّكَ مِنْ عَقیلٍ فَلَمّا سَلَّمَ قالَ معاویةُ: مَرْحَباً بِرَجُلٍ عَمُّهُ اَبُولَهَبٍ فَقالَ عَقیلٌ: وَاَهْلاً بِمَنْ عَمَّتُهُ حَمّالَةُ الْحَطَب فى جیدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ؛ قالَ معاویةُ: یا اَبا یَزیدُ! ما ظَنُّكَ بِعَمِّكَ اَبى لَهَبٍ؟ قالَ: اِذا دَخَلْتَ النّارَ فَخُذْ عَلى یَسارِك تَجِدْهُ مُفْتَرِشاً عَمَّتَك حَمّالَةَ الْحَطَبِ اَفَنا كِحٌ فِى النّار خَیْرٌ اَم مَنْكُوحٌ؟ قالَ: كِلا هُما شَرٌّ وَاللّهِ!(745)
در سنه پنجاهم به سنّ نود شش وفات یافت.

[شرح حال عمروبن حَمِق ]

نوزدهم: عَمْرو بن الحَمِق الخُزاعى، عبد صالح الهى و از حواریین باب علم رسالت پناهى است در خدمت حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) به مقام عالى رسیده در جمیع حروب آن حضرت از جمل و نهروان و صفّین همراه بوده، در كوفه سُكنى داشت و بعد از وفات حضرت امیر(علیه السلام) در اعانت حُجْر بن عَدىّ و منع بنى امیّه از سَبّ آن حضرت، اهتمام تمام مى نمود و چون زیاد بن ابیه حكم به گرفتن حجر نمو، عمرو گریخته به موصل رفت و در غارى پنهان شد و در آن غار او را مارى گزید و شهید گردید. پس جماعتى از جانب زیاد به طلب او رفته بودند او را مرده یافتند سر او را جدا ساخته و نزد «زیاد» بُردند، «زیاد» آن سر را بر نزد معاویه فرستاد، معاویه آن سر را بر نیزه كرد، و این اوّل سرى بود كه در اسلام بر نیزه زده شد.(746) و امیرالمؤمنین(علیه السلام) از عاقبت امر او خبر داده بود(747) و در كاغذى كه جناب امام حسین(علیه السلام) در جواب مكتوب معاویه نگاشته و در آن شرحى از غدر و مكر و ظلم و نقض عهد او نوشته چنین مرقوم فرموده:
اَوَلَسْتَ قاتِلَ عَمْرِو بْنِ الْحَمِقِ صاحِبِ رَسُولِ اللَّه(صلى الله علیه و آله) الْعَبْدِ الصّالِحِ الذَّی اَبْلَتْهُ الْعِبادِةُ فَنَحَل جِسْمُهُ وَاصْفَرَّ لَوْنُهُ بَعْدَ ما اَمِنْتَهُ وَاَعْطَیْتَهُ مِنْ عُهُودِ اللّهِ وَمَواثیقِهِ ما لَوْ اَعْطَیْتَهُ طآئِراً اُنْزِلَ عَلَیْك مِنْ رَاْسِ الْجَبَلِ ثُمَّ قَتَلْتَهُ جُرْاَةً عَلى رَبَّكَ وَاِسْتِخْفافاً بِذالِكَ الْعَهْدِ.(748)
فقیر گوید: كه بیاید در ذكر مقتولین از اصحاب امام حسین(علیه السلام) ذكر «زاهر» كه با عمرو بن الحمق بوده و او را دفن نموده.
راوندى و ابن شهر آشوب روایت كرده اند كه عمرو بن الحمق وقتى آب داد حضرت رسالت(صلى الله علیه و آله) را، حضرت دعا كرد از براى او كه خداوندا او را از جوانى خود بهره مند گرداند؛ پس هشتاد سال از عمر او گذشت و یك موى سفید در محاسن او ظاهر نشد.(749)